سال ششم هجرت، با حوادث تلخ و شيرين خود مي رفت که پايان يابد. ناگهان، پيامبر در رؤياي شيريني، ديد که مسلمانان در «مسجد الحرام» ، مشغول انجام مراسم خانه خدا هستند. پيامبر خواب خود را به ياران خويش گفت، و اين را به فال نيک گرفت که مسلمانان در همين نزديکيها به آرزوي ديرينه خود خواهند رسيد. (1)چيزي نگذشت که به مسلمانان دستور داد که آماده «عمره» شوند، و از قبائل مجاور که هنوز به حال شرک باقي بودند دعوت کرد، که با مسلمانان هم سفر گردند. از اينرو، اين خبر در همه نقاط عربستان انتشار يافت که مسلمانان در ماه «ذي القعده» به سوي مکه حرکت مي کنند و مراسم «عمره» را انجام مي دهند.اين مسافرت روحاني علاوه بر مزاياي معنوي و روحي، يک سلسله مصالح اجتماعي و سياسي را دربرداشت و موقعيت مسلمانان را در شبه جزيره بالا مي برد و باعث انتشار آئين يکتاپرستي در ميان ملت عرب مي گشت. اولا: قبائل مشرک عرب تصور مي کردند که پيامبر با تمام عقائد و مراسم ملي و مذهبي آنان، حتي فريضه «حج» و «عمره» که يادگار نياکان آنها است، مخالف است. از اين جهت، از محمد و آئين او وحشت و اضطراب داشتند. در اين موقع شرکت محمد «ص» و ياران او در مراسم «عمره» ، توانست تا حدي از وحشت و اضطراب قبائل مشرک بکاهد، و در عمل روشن کند که پيامبر هرگز با زيارت خانه خدا و فريضه ياد شده که از شعائر مذهبي و رسوم مذهبي آنها است، نه تنها مخالف نيست، بلکه آن را يک فريضه لازم مي داند، و او بسان پدر بزرگ عرب حضرت «اسماعيل» ، در احياء و ابقاء آنها کوشا است و از اين راه مي تواند قلوب گروهي را که آئين آن حضرت را با شئون ملي و مذهبي خود صد در صد مخالف مي دانستند، به سوي خود جلب نمايد و از وحشت آنها بکاهد.ثانيا: اگر مسلمانان در اين راه با موفقيت روبرو شوند، و فرائض عمره را آزادانه در مسجد الحرام، در برابر ديده هزاران عرب مشرک انجام دهند، اين عمل، تبليغ عظيمي از آئين اسلام خواهد بود. زيرا در اين ايام که مشرکان، از تمام نقاط عربستان در آن سرزمين گرد خواهند آمد، اخبار مسلمانان را به وطن خود خواهند برد و از اين طريق نداي اسلام به نقاطي که پيامبر نمي توانست در آن روز به آن نقاط مبلغ اعزام کند، خودبخود خواهد رسيد، و اثر خواهد گذاشت.ثالثا: پيامبر، احترام ماههاي حرام را در مدينه يادآور شد و فرمود: «ما فقط براي زيارت خانه خدا مي رويم» ، و به مسلمانان دستور داد که از حمل هر نوع اسلحه، جز شمشيري که مسافر در حال سفر همراه خود حمل مي کند خودداري کنند. اين مطلب، عواطف و تمايلات بسياري از اجانب را به سوي اسلام جلب نمود، زيرا بر خلاف تبليغات سوئي که قريش درباره اسلام انجام داده بود، همگي مشاهده کردند که پيامبر گرامي همانند ديگران، جنگ را در اين ماهها حرام دانسته و خود طرفدار بقاء اين سنت ديرينه است.رهبر عاليقدر اسلام با خود مي انديشيد که اگر در اين راه توفيقي نصيب مسلمانان گردد، مسلمانان به يکي از آرزوهاي ديرينه خود نائل خواهند شد. همچنين، دورافتادگان از وطن، از خويشان و دوستان خود، تجديد ديدار خواهندکرد، و اگر قريش از ورود آنها به سرزمين حرم جلوگيري نمايند، در اين صورت حيثيت خود را در جهان عرب از دست مي دهند.زيرا نمايندگان عموم قبائل بي طرف خواهند ديد که قريش با دسته اي که عازم زيارت کعبه و انجام فرائض عمره بودند، و سلاحي جز سلاح مسافر همراه نداشتند، چگونه معامله کردند، در صورتي که «مسجد الحرام» به عموم عرب تعلق دارد، و قريش فقط توليت مناصب آنجا را دارند .در اين لحظه حقانيت مسلمانان به گونه اي روشن تجلي نموده و زورگوئي قريش آشکار خواهد شد و بار ديگر قريش نخواهند توانست با قبائل عرب بر ضد اسلام پيمان نظامي تشکيل دهند، زيرا آنها در برابر ديده هزاران زائر، مسلمانان را از حق مشروع خود بازداشتند.پيامبر جوانب موضوع را بررسي نمود، و دستور حرکت داد، و با هزار و چهارصد، (2) و يا هزار و ششصد، (3) و يا هزار و هشتصد (4) نفر در نقطه اي به نام «ذو الحليفه» احرام بست و هفتاد شتر براي قرباني تعيين نمود، و آنها را نشانه گذاري کرد و از اين راه هدف خود را از اين سفر آشکار ساخت.گزارشگران پيامبر، جلوتر از او براه افتادند، تا اگر در نيمه راه به دشمن برخورد نمودند، فورا پيامبر را مطلع سازند.در نزديکي «عسفان» ، يک مرد خزاعي که عضو دستگاه اطلاعات پيامبر بود، حضور پيامبر رسيد و چنين گزارش داد:قريش از حرکت شما آگاه شده اند، و نيروهاي خود را گرد آورده و به «لات» و «عزي» سوگند ياد کرده اند که از ورود شما جلوگيري نمايند.سران و شخصيتهاي مؤثر قريش در «ذي طوي» (نقطه اي است در نزديکي مکه) اجتماع کرده اند، و براي جلوگيري از پيشروي مسلمانان، سردار شجاع خود «خالد بن وليد» را با دويست سواره نظام تا «کراع الغميم» (بياباني است در هشت ميلي عسفان) فرستاده اند و آنها در آنجا موضع گرفته اند. (5) برنامه آنها اينست که يا از ورود مسلمانان جلوگيري کنند، و يا در اين راه کشته شوند .پيامبر پس از شنيدن گزارش چنين فرمود: واي بر قريش، جنگ آنها را نابود ساخت، اي کاش کار مرا به سائر قبائل بت پرست واگذار مي کردند که اگر بر من پيروز مي شدند به هدف خود مي رسيدند و اگر من بر آنها پيروز مي شدم در اين صورت يا اسلام مي آوردند، و يا با قدرتهاي محفوظ خود با من نبرد مي کردند. به خدا سوگند در تبليغ آئين يکتاپرستي، کوشش خواهم کرد تا خدا، يا آن را پيروز گرداند، و يا در اين راه جان بسپارم. سپس راهنمائي خواست تا او را از طريقي عبور دهد، که با خالد روبرو نشود. مردي از قبيله «اسلم» ، راهنمائي کاروان را بر عهده گرفت و آنها را از دره هاي صعب العبور، گذراند، و در نقطه اي به نام «حديبيه» فرود آورد. ناقه پيامبر در اين نقطه زانو زد. پيامبر فرمود: اين حيوان به فرمان خداوند در اين نقطه خوابيد، تا تکليف ما روشن شود. سپس دستور داد همگي از مرکبها فرود آيند، و خيمه ها را برپا کنند.سواران قريش از مسير پيامبر آگاه شده فورا خود را به نزديکي مسلمانان رسانيدند. اگر پيامبر مي خواست، به سير خود ادامه دهد ناچار بود صفوف سواران قريش را بشکافد، و خون آنها را بريزد و از روي کشته هاي آنها بگذرد، در صورتي که همه مي دانستند که او هدفي جز زيارت و انجام مراسم عمره ندارد و اين کار به حيثيت و صلح جوئي پيامبر زيان مي رساند. وانگهي کشتن اين سواران، موانع را از سر راه او برنمي داشت، زيرا قواي امدادي قريش يکي پس از ديگري مي رسيد، و کار خاتمه پيدا نمي کرد. علاوه بر اين، مسلمانان جز سلاح مسافر، چيز ديگري همراه نداشتند، و با اين وضع، نبرد و جنگ هرگز صلاح نبود، و بايد مشکل از طريق مذاکره و گفتگو گشوده شود.روي اين جهات، پيامبر پس از فرود آمدن رو به ياران خود کرد و چنين گفت: اگر امروز قريش از من چيزي بخواهند که باعث تحکيم روابطخويشاوندي شود، من آن را خواهم داد، و راه مسالمت را در پيش خواهم گرفت. (6)سخن پيامبر به گوش مردم رسيد و طبعا دشمن نيز از آن آگاه شد. از اين جهت، قريش تصميم گرفت از هدف نهائي محمد «ص» باخبر شوند. براي کسب اطلاع شخصيتهائي را حضور پيامبر فرستادند تا از مقصد واقعي مسلمانان آگاه گردند.
نمايندگان قريش در حضور پيامبر
قريش نمايندگان متعددي حضور پيامبر فرستادند تا هدف او را از اين مسافرت به دست آورند .نخست «بديل» خزاعي با چند تن از شخصيتهاي قبيله «خزاعه» به نمايندگي از جانب قريش با پيامبر تماس گرفتند. پيامبر به آنها فرمود: «من براي جنگ نيامده ام، آمده ام خانه خدا را زيارت کنم» . نمايندگان برگشتند و حقيقت را به سران قريش رسانيدند، ولي مردم ديرباور قريش، سخنان آنها را نپذيرفتند و گفتند: «به خدا سوگند، ما نخواهيم گذارد او وارد مکه شود، هر چند براي زيارت خانه خدا آمده باشد» .براي مرتبه دوم، شخص ديگري به نام «مکرز» ، به نمايندگي قريش با پيامبر تماس گرفت. او نيز برگشت و سخن «بديل» را تصديق کرد اما قريش به گزارشهاي ايندو اعتماد نکردند. براي بار سوم «حليس بن علقمه» را که رئيس تيراندازان عرب بود، براي ختم غائله حضور پيامبر فرستادند (7) وقتي چشم رسول خدا از دور به او افتاد فرمود: اين مرد از قبيله پاک و خداشناسي است. شتران قرباني را جلو او رها کنيد، تا بداند که ما براي جنگ نيامده ايم و نظري جز زيارت خانه خدا نداريم. چشم «حليس» ، به هفتاد شتر لاغراندامي افتاد که از فرط گرسنگي پشمهاي يک ديگر را مي خوردند. او از همان نقطه برگشت و با پيامبر تماس نگرفت، و با شدت هر چه تمامتر به سران قريش گفت: ما هرگز با شما پيمان نبسته ايم که زائران خانه خدا را از زيارت باز داريم. محمد نظري جز زيارت ندارد. به خدائي که جان من در دست او است اگر از ورود محمد «ص» جلوگيري کنيد، من با تمام قبيله ام، که عموما تيراندازان عربند بر سر شما مي ريزم و ريشه شما را قطع مي کنم.سخن «حليس» ، بر قريش گران آمد و از مخالفت او ترسيده، در انديشه و فکر فرو رفتند، و به او گفتند: آرام باش! ما خود راهي انتخاب مي کنيم، که مورد رضايت تو باشد.بالاخره در مرحله چهارم، «عروة بن مسعود ثقفي» را که به عقل و درايت، و خيرخواهي او اطمينان داشتند، به حضور پيامبر روانه کردند. او در آغاز کار نمايندگي قريش را نمي پذيرفت، زيرا مي ديد که با نمايندگان سابق چگونه معامله شد. ولي قريش به او اطمينان دادند که مقام و موقعيت او در نظر آنها مسلم است و او را متهم به خيانت نخواهند کرد.فرزند «مسعود» ، بر پيامبر وارد شد و چنين گفت: اي محمد! دسته هاي مختلفي دور خويش گرد آورده اي، اکنون تصميم گرفته اي به زادگاه خود (مکه) حمله کني، ولي قريش با تمام قدرت از پيشروي تو ممانعت خواهند کرد، و نخواهند گذاشت تو وارد مکه شوي. اما من از آن مي ترسم که اين دسته ها فردا ترا رها کنند، و از گرد تو پراکنده شوند.هنگامي که سخن او به اينجا رسيد، «ابو بکر» بالاي سر پيامبر ايستاده بود، رو به او کرد و گفت: اشتباه مي کني، هرگز ياران پيامبر دست از او برنخواهند داشت. عروه، به صورت يک ديپلمات ورزيده، که هدف او تضعيف روحيه محمد و يارانش بود، سخن مي گفت و سخنان او سرانجام پايان پذيرفت.فرزند مسعود براي تحقير مقام پيامبر موقع مذاکره دست به ريش پيامبر مي برد و سخن مي گفت . «مغيرة بن شعبه» ، مرتب روي دست او مي زد و مي گفت: ادب و احترام را در نظر بگير، و به ساحت پيامبر جسارت مکن. «عروة بن مسعود» از پيامبر پرسيد اين کيست؟ (گويا کساني که دور پيامبر بودند، چهره هاي خود را پوشانيده بودند) . پيامبر فرمود: اين برادرزاده تو مغيره، فرزند شعبه است. عروه ناراحت شده گفت: اي حيله گر من ديروز آبروي ترا خريدم. تو چندي پيش از آنکه اسلام بياوري 13 نفر از مردان ثقيف را کشتي، و من براي خاموش ساختن آتش جنگ ميان تيره هاي ثقيف، خونبهاي آنها را پرداختم.پيامبر سخن عروه را قطع نمود و هدف خود را از سفر همانگونه که به نمايندگان پيش گفته بود تشريح کرد. ولي براي اينکه پاسخ دندان شکني به تهديد عروه داده باشد، برخاست، وضو گرفت. «عروه» با چشم خود ديد که ياران او نگذاشتند قطره اي از آب وضوي او به زمين بريزد .عروه از آنجا برخاست، وارد محفل قريش گرديد. جريان ملاقات و هدف پيامبر را به سران قريش که همگي در «ذي طوي» اجتماع کرده بودند رسانيد و نيز افزود و گفت: من شاهان بزرگ را ديده ام. قدرتهاي بزرگي، مانند قدرت کسري، قيصر روم، سلطان حبشه را مشاهده کرده ام و موقعيت هيچ کدام را ميان قوم خود، مانند محمد نديده ام. من با ديدگان خود ديدم که ياران او نگذاشتند قطره آبي از وضوي او به زمين بريزد و براي تبرک آن را تقسيم نمودند. اگر موئي از محمد بيفتد، فورا آن را برمي دارند. بنابر اين، سران قريش بايد در اين موقعيت خطرناک فکر و تأمل کنند. (8)
پيامبر اسلام نماينده مي فرستد
تماسهائي که نمايندگان قريش با رهبر عاليقدر اسلام انجام دادند، به نتيجه نرسيد. جا دارد پيامبر تصور کند که نمايندگان قريش نتوانستند و يا نخواستند حقيقت را به گوش بزرگان قريش برسانند، و ترس از اتهام، آنان را از صراحت سخن بازداشته است. از اين نظر، پيامبر تصميم گرفت، شخصا نماينده اي به سوي سران شرک بفرستد تا هدف پيامبر را از اين مسافرت که جز زيارت خانه خدا چيزي نبود تشريح کند.مرد زبردستي از قبيله «خزاعه» ، به نام «خراش بن امية» انتخاب گرديد. پيامبر شتري در اختيار او گذارد، و او خود را به دسته هاي قريش رسانيد، و مأموريت خود را انجام داد . ولي بر خلاف انتظار و بر خلاف رسوم ملل جهان که سفير از هر نظر مصونيت دارد، شتر وي را پي کرده، و نزديک بود او را بکشند. اما وساطت تيراندازان عرب او را از مرگ نجات داد . اين کار ناجوانمردانه ثابت کرد که قريش نمي خواهند از در صلح و صفا وارد شوند و در صدد روشن کردن آتش جنگند.چيزي از اين حادثه نگذشته بود، که پنجاه نفر از جوانان کارآزموده قريش مأموريت يافتند که در اطراف منطقه سربازان اسلام به گردش بپردازند، و در صورت امکان، اموالي را غارت کرده، و تني چند را اسير کنند، ولي اين نقشه نقش بر آب شده نه تنها کاري نتوانستند انجام دهند، بلکه همگي دستگير شده و به حضور پيامبر آورده شدند. با اينکه آنها به مسلمانان تير و سنگ پرتاب کرده بودند، ولي پيامبر فرمود: همه آنها را آزاد کنيد، و بار ديگر روح صلح جوئي خود را ثابت کرد و تفهيم کرد که هرگز فکر نبرد در سر ندارد. (9)
پيامبر نماينده ديگري اعزام مي کند
با اين همه باز پيامبر گرامي ما از صلح و مسالمت نوميد نگشته، و جدا مي خواست مشکل را از راه مذاکره و دگرگون ساختن افکار سران قريش حل کند. اين بار بايد کسي را به نمايندگي انتخاب کند که دست او به خون قريش آلوده نشده باشد. بنابر اين، علي و زبير و ساير قهرمانان اسلام که با ابطال عرب و قريش دست و پنجه نرم کرده و گروهي از آنها را کشته بودند، براي نمايندگي صلاحيت نداشتند. سرانجام فکر او به اين نقطه منتهي شد که عمر فرزند خطاب را براي انجام اين مأموريت انتخاب کند، زيرا او تا آن روز حتي قطره اي خون از مشرکان نريخته بود. عمر از پذيرفتن اين مأموريت پوزش طلبيد و گفت: من از قريش بر جانم مي ترسم و از فاميل من کسي در مکه نيست که از من حمايت کند. ولي من شما را به شخص ديگري هدايت مي کنم که انجام اين مأموريت در خور قدرت اوست. او «عثمان بن عفان» امويست که با ابوسفيان خويشاوندي نزديکي دارد، و مي تواند پيغام شما را به سران قريش برساند.عثمان براي اين کار مأموريت پيدا کرد، و رهسپار مکه گرديد. وي در نيمه راه با «ابان بن سعيد بن عاص» برخورد نمود، و در پناه او وارد مکه شد. «ابان» تعهد نمود که کسي متعرض او نشود، تا پيام پيامبر را صريحا برساند، ولي قريش در پاسخ پيام پيامبر چنين گفتند : ما سوگند ياد کرده ايم نگذاريم محمد با زور وارد مکه شود، و با اين سوگند ديگر راه براي مذاکره به منظور ورود مسلمانان به مکه بسته است. سپس به عثمان اجازه دادند که کعبه را طواف کند، ولي او به پاس احترام پيامبر، از طواف خانه خدا امتناع ورزيد. کاري که قريش درباره عثمان انجام دادند، اين بود که از بازگشت او جلوگيري نمودند، و شايد نظرشان اين بود، که در اين مدت راه حلي پيدا کنند. (10)
بيعت رضوان
بر اثر تأخير نماينده پيامبر، اضطراب و هيجان عجيبي در ميان مسلمانان پديد آمد. وقتي خبر قتل عثمان انتشار يافت، اين بار مسلمانان به جوش و خروش افتاده، آماده انتقام شدند . پيامبر نيز براي تحکيم اراده و تحريک احساسات پاک آنها، رو به مسلمانان کرد و چنين گفت :از اينجا نمي روم تا کار را يکسره کنم.در اين لحظه که خطر نزديک بود، و مسلمانان با ساز و برگ جنگي بيرون نيامده بودند، پيامبر تصميم گرفت که پيمان خود را با مسلمانان تجديد کند. از اينرو، براي تجديد پيمان زير سايه درختي نشست، و تمام ياران او دست وي را به عنوان بيعت و پيمان وفاداري فشردند، و سوگند ياد کردند که تا آخرين نفس از حريم آئين پاک اسلام دفاع کنند. اين رويداد، همان پيمان «رضوان» است که در قرآن کريم چنين وارد شده است:«خداوند از مؤمناني که زير درخت با تو پيمان بستند، خشنود شد، و از وفا و خلوص آنها آگاه بود، که آرامش روحي کامل برايشان فرستاد، و آنان را به فتحي نزديک پاداش داد» . (11)پس از پيمان، تکليف مسلمانان روشن شد، يا قريش به آنان راه مي دهند و آنان به زيارت خانه خدا موفق مي شوند، و يا با سرسختي قريش روبرو شده و به جنگ خواهند پرداخت. قائد بزرگ مسلمانان در اين فکر بود که قيافه عثمان از دور پيدا شد، و اين خود طليعه صلحي بود که پيامبر خواهان آن بود. عثمان مراتب را به عرض پيامبر رسانيد و گفت: مشکل قريش سوگنديست که ياد کرده اند، و نماينده قريش در پيدا کردن راه حل اين مشکل، با شما سخن خواهد گفت.
سهيل بن عمرو با پيامبر تماس مي گيرد
براي بار پنجم «سهيل بن عمرو» ، با دستورات مخصوصي از جانب قريش مأمور شد، که غائله را تحت يک قرارداد خاصي که بعدا مي خوانيم خاتمه دهد. وقتي چشم پيامبر به «سهيل» افتاد، فرمود: «سهيل» آمده است قرارداد صلحي ميان ما و قريش ببندد. سهيل آمد و نشست، و از هر دري سخن گفت و مانند يک ديپلمات ورزيده عواطف پيامبر را براي انجام چند مطلب تحريک کرد.او چنين گفت: اي ابو القاسم! مکه حرم و محل عزت ما است. جهان عرب مي داند، تو با ما جنگ کرده اي. اگر تو با همين حالت که با زور و قدرت توأم است وارد مکه شوي، ضعف و بيچارگي ما را در تمام جهان عرب آشکار مي سازي. فردا تمام قبائل عرب به فکر تسخير سرزمين ما مي افتند، من ترا به خويشاوندي که با ما داري، سوگند مي دهم و احترامي را که مکه دارد و زادگاه تو است يادآور مي شوم. . . وقتي سخن «سهيل» به اينجا رسيد، پيامبر کلام او را قطع کرد، و فرمود: منظورتان چيست؟گفت: نظر سران قريش اينست که امسال از اين نقطه به مدينه باز گرديد و انجام مراسم عمره را به سال آينده موکول کنيد. مسلمانان مي توانند سال آينده مانند تمام طوائف عرب در مراسم حج شرکت کنند، مشروط بر اينکه بيش از سه روز در مکه نمانند و سلاحي جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند.مذاکرات سهيل با پيامبر سبب شد که يک قرارداد کلي و وسيعي ميان مسلمانان و قريش بسته شود. او در شرايط و خصوصيات پيمان، فوق العاده سختگيري مي کرد. گاهي کار به جائي مي رسيد که نزديک بود رشته مذاکرات صلح قطع شود، ولي از آنجا که طرفين به صلح و مسالمت علاقمند بودند، دو مرتبه رشته سخن را به دست گرفته در پيرامون آن سخن مي گفتند.مذاکرات هر دو نفر، با تمام سختگيري هاي سهيل به پايان رسيد و قرار شد مواد آن در دو نسخه تنظيم گردد و به امضاء طرفين برسد.بنا به نوشته عموم سيره نويسان، پيامبر علي را خواست و دستور داد، که پيمان صلح را به شرح زير بنويسد:پيامبر به امير مؤمنان فرمود بنويس:«بسم الله الرحمن الرحيم» و علي نوشت.سهيل گفت: من با اين جمله آشنائي ندارم و «رحمان» و «رحيم» را نمي شناسم.بنويس باسمک اللهم. يعني به نام تو اي خداوند.پيامبر موافقت کرد به ترتيبي که سهيل مي گويد، نوشته شود و علي نيز آن را نوشت. سپس پيامبر به علي دستور داد که بنويسد:هذا ما صالح عليه محمد رسول الله: يعني اين پيماني است که محمد، پيامبر خدا با سهيل نماينده قريش بستسهيل گفت: ما رسالت و نبوت ترا به رسميت نمي شناسيم. اگر معترف به رسالت و نبوت تو بوديم، هرگز با تو از در جنگ وارد نمي شديم. بايد نام خود و پدرت را بنويسي و اين لقب را از متن پيمان برداري. در اين نقطه، برخي از مسلمانان راضي نبودند که پيامبر تا اين حد تسليم خواسته سهيل شود. ولي پيامبر با در نظر گرفتن يک رشته مصالح عالي که بعدا تشريح مي شود خواسته سهيل را پذيرفت و به علي «ع» دستور داد که لفظ «رسول الله» را پاک کند.در اين لحظه علي «ع» با کمال ادب عرض کرد: مرا ياراي چنين جسارت نيست، که رسالت و نبوت ترا از پهلوي نام مبارکت محو کنم. پيامبر از علي خواست که انگشت او را روي آن بگذارد تا او شخصا آن را پاک کند و علي انگشت پيامبر را روي آن لفظ گذارد و پيامبر لقب «رسول الله» را پاک نمود. (12)گذشت و مسالمتي که رهبر عاليقدر اسلام، در تنظيم اين پيمان از خود نشان داد، در تمام جهان بي سابقه بود. زيرا او در گرو افکار مادي و احساسات نفساني نبود، و مي دانست که واقعيات و حقائق، با نوشتن و پاک کردن عوض نمي شود. از اين جهت، براي حفظ پايه هاي صلح در برابر تمام سخت گيريهاي سهيل، از در مسالمت وارد شد، و گفتار او را پذيرفت.
تاريخ تکرار مي شود
نخستين شاگرد ممتاز مکتب پيامبر، علي «ع» با همين گرفتاري روبرو گرديد. از اين نظر، نسخه دوم نفس نبوي، در مراحل زيادي با هم تطابق پيدا نمود. در آن لحظه که امير مؤمنان از پاک کردن لفظ «رسول الله» امتناع ورزيد، پيامبر گرامي «ص» رو به علي «ع» کرد و از آينده پسر عم خود علي که کاملا با وضع پيامبر مشابه بود، چنين گزارش داد:علي! فرزندان اين گروه ترا به چنين امري دعوت مي نمايند و تو با کمال مظلوميت به چنين کاري تن مي دهي. (13) اين مطلب در خاطره علي «ع» باقي بود تا اينکه جريان جنگ صفين پيش آمد و پيروان ساده لوح امير مؤمنان، تحت تأثير تظاهرات فريبنده سربازان شام که بفرماندهي معاويه و عمروعاص با علي جنگ مي کردند قرار گرفته و علي را وادار کردند که تن به صلح بدهد.براي نوشتن صلح و قرارداد، انجمني ترتيب داده شد.دبير امير مؤمنان «عبيد الله بن ابي رافع» ، از طرف اميرمؤمنان مأموريت يافت صلح نامه را چنين بنويسد:«هذا ما تقاضي عليه امير المؤمنين علي. در اين لحظه «عمرو عاص» ، نماينده رسمي معاويه و سربازان شام رو به دبير علي «ع» کرد و گفت: نام علي و نام پدر او را بنويس، زيرا اگر ما او را رسما اميرمؤمنان مي دانستيم، هرگز با او از در نبرد وارد نمي شديم. در اين باره سخن به طول انجاميد، اميرمؤمنان حاضر نبود بهانه به دست دوستان ساده لوح بدهد. پاسي از روز با طرفين کشمکش داشت تا اينکه به اصرار يکي از افسران خود، اجازه داد لفظ اميرمؤمنان را پاک کند، سپس فرمود:«الله اکبر سنة بسنة» : اين روش، مطابق روش پيامبر است و داستان حديبيه و يادآوري پيامبر را به مردم بازگو کرد. (14)
متن پيمان حديبيه
سرانجام پس از توافق در عناوين پيمان، قراردادي ميان پيامبر و قريش، تحت شرايطي بسته شد که مواد آن را يادآور مي شويم:1 قريش و مسلمانان متعهد مي شوند که مدت ده سال جنگ و تجاوز را بر ضد يکديگر ترک کنند، تا امنيت اجتماعي و صلح عمومي در نقاط عربستان مستقر گردد.2 اگر يکي از افراد قريش بدون اذن بزرگتر خود از مکه فرار کند و اسلام آورد، و به مسلمانان بپيوندد، محمد بايد او را به سوي قريش بازگرداند، ولي اگرفردي از مسلمانان به سوي قريش بگريزد، قريش موظف نيست آن را به مسلمانان تحويل بدهد.3 مسلمانان و قريش مي توانند با هر قبيله اي که خواستند پيمان برقرار کنند.4 محمد و ياران او امسال از همين نقطه به مدينه باز مي گردند، ولي در سالهاي آينده مي توانند آزادانه، آهنگ مکه نموده و خانه خدا را زيارت کنند، مشروط بر اينکه سه روز بيشتر در مکه توقف ننمايند، و سلاحي جز سلاح مسافر، که همان شمشير است همراه نداشته باشند. (15)5 مسلمانان مقيم مکه، به موجب اين پيمان مي توانند آزادانه شعائر مذهبي خود را انجام دهند، و قريش حق ندارد آنها را آزار دهد، و يا مجبور کند که از آئين خود برگردند و يا آئين آنها را مسخره نمايد. (16)6 امضاءکنندگان متعهد مي شوند که اموال يکديگر را محترم بشمارند، و حيله و خدعه را ترک کرده و قلوب آنها نسبت به يکديگر خالي از هرگونه کينه باشد.7 مسلماناني که از مدينه وارد مکه مي شوند، مال و جان آنها محترم است (17).اين متن پيمان صلح حديبيه است و ما آنها را از مدارک گوناگوني جمع آوري کرديم که به برخي از آنها در پاورقي اشاره شد. پيمان با مواد ياد شده در دو نسخه تنظيم گرديد. سپس گروهي از شخصيتهاي قريش و اسلام، پيمان را گواهي کرده، يک نسخه به «سهيل» و نسخه ديگر به پيامبر تقديم گرديد. (18)
سروش آزادي
سروش آزادي از لابلاي اين پيمان به گوش هر خردمند بي غرضي مي رسد. با اينکه هر يک از مواد اين پيمان قابل تقدير است، ولي نقطه حساس و شايان توجه آن، همان «ماده دوم» است که آن روز خشم گروهي را برانگيخت. ياران پيامبراز اين تبعيض، فوق العاده ناراحت شدند و حرفهائي را که نبايد درباره تصميم رهبري مانند پيامبر اسلام بزنند، زدند، اين ماده مانند مشعل فروزان هنوز مي درخشد، و طرز تفکر پيامبر را در نحوه تبليغ و اشاعه اسلام معرفي مي نمايد و از ظاهر آن، احترام وصف ناپذيري که آن رهبر عاليقدر نسبت به اصول آزادي قائل بود، کاملا هويداست.پيامبر گرامي در برابر اعتراض دسته اي از ياران خود، که چرا ما پناهندگان قريش را تحويل دهيم، ولي آنان موظف به تحويل فراري ما نباشند، چنين فرمود: «مسلماني که از زير پرچم اسلام به سوي شرک فرار کند، و محيط بت پرستي و آئين ضد انساني را بر محيط اسلام و آئين خداپرستي ترجيح دهد، حاکي از اين است که اسلام را از جان و دل نپذيرفته و ايمان او بر پايه صحيح استوار نبوده است و چنين مسلماني به درد ما نمي خورد. و اگر ما پناهندگان قريش را تحويل مي دهيم، از اين نظر است که اطمينان داريم خداوند وسيله نجات آنها را فراهم مي آورد» (19).نظر پيامبر با اصول و موازين عقل و منطق همراه بود، و اين مطلب با گذشت زمان، به خوبي آشکار شد. زيرا چيزي نگذشت که بر اثر حوادث ناگواري که از اين ماده متوجه قريش مي گرديد، خود آنان، خواستار الغاء اين ماده گرديدند. چنانکه مشروحا بيان خواهد شد.اين ماده، پاسخ کوبنده ايست نسبت به غرض ورزي بسياري از خاورشناساني که اصرار مي ورزند علت پيشرفت اسلام را، همان زور شمشير قلمداد کنند. آنان نمي توانند اين افتخار را براي اسلام ببينند که چگونه در مدت کوتاهي بسياري از اقطار زمين را فرا گرفت. ناچار براي مشوب ساختن اذهان، غرض ورزي نموده، علت پيشرفت آن را قدرت و زور بازوي مسلمانان معرفي مي کنند، در صورتي که اين پيمان در شبه جزيره در حضور رهبر، در برابر ديدگان هزاران نفر بسته شد، کاملا مي تواند روح اسلام و تعاليم عالي آن را، منعکس سازد. با اين همه، بسياردور از واقع بيني است که بگوئيم: زور شمشير باعث پيشرفت اسلام و مسلمانان گرديده است.قبيله «خزاعه» ، در سايه ماده سوم با مسلمانان هم پيمان شده و قبيله «بني کنانه» که دشمنان ديرينه «خزاعه» بودند، پيوستگي خود را با «قريش» اعلام کردند.
آخرين تلاش براي حفظ صلح
مقدمات پيمان و متن آن، کاملا حاکي است که بسياري از آن جنبه تحميلي داشته است و اگر پيامبر زير بار اين پيمان رفت، و حاضر شد لقب «رسول الله» را از متن آن بردارند و پيمان، مانند پيمانهاي دوران جاهليت با لفظ «بسمک اللهم» نوشته شود، همه، براي حفظ صلح و برقراري امنيت در محيط عربستان بود. اگر او حاضر شد پناهندگان مسلمان قريش را، به مقامات حکومت بت پرستي تحويل دهد، مقداري براي لجاجت سهيل بود. اگر پيامبر (براي حفظ حقوق اين دسته و مراعات افکار عمومي که مخالف با تبعيض در تحويل دادن پناهندگان بودند)، تسليم خواسته سهيل نمي شد رشته مذاکرات قطع مي شد و صلح انجام نمي گرفت. و اين نعمت بزرگ که آينده آثار چشمگير آنرا ثابت کرد، از دست مي رفت. از اينرو، پيامبر براي حفظ هدف بالا، همه فشارها و تحميلها را پذيرفت، تا مقصد بزرگ که اين گونه ناملائمات در برابر آن ناچيز است از دست نرود. پيامبر افکار عمومي و حقوق اين دسته را مراعات مي نمود، «سهيل» روي لجاجت خاصي که داشت، باعث روشن شدن آتش جنگ مي شد که جريان زير شاهد گوياي مطلب است :مذاکرات پيرامون مواد پيمان به آخر رسيده و علي «ع» مشغول نوشتن آن بود که ناگهان «ابو جندل» ، فرزند «سهيل» ، نماينده و نويسنده قرارداد صلح از طرف قريش، در حالي که زنجير به پاي داشت، وارد جلسه شد. همه از ورود او تعجب کردند، زيرا او مدتها بود که در زندان پدر در حالي که پاهاي او به زنجير بسته شده بود بسر مي برد. او زنداني بيگناهي بود و گناه او اين بود که آئين يکتاپرستي را پذيرفته و در شمار علاقمندان سرسخت پيامبر درآمده بود. «ابو جندل» ، از مذاکراتي که در اطراف زندان صورت مي گرفت، به دست آورده بود که مسلمانان در «حديبيه» (20) فرود آمده اند. از اين جهت، با تدبير مخصوصي از زندان گريخته و از بيراهه از ميان کوهها خود را به مسلمانان رسانيد.همين که ديدگان «سهيل» ، به فرزند خويش افتاد به اندازه اي ناراحت شد که از شدت خشم برخاست و سيلي محکمي بر صورت وي نواخت. سپس رو به پيامبر کرد و گفت: اين نخستين فرد است که بايد به حکم ماده دوم پيمان، به مکه بازگردد. يعني فراري ما را تحويل بدهي. جاي گفتگو نيست که ادعاء «سهيل» کاملا واهي و بي اساس بود، زيرا هنوز پيمان درست روي کاغذ نيامده و به امضاء طرفين نرسيده بود. پيماني که هنوز مراحل نهائي را طي نکرده است، چگونه مي تواند مدرک براي يک طرف شود. از اين جهت پيامبر فرمود:هنوز پيمان امضاء نشده است. «سهيل» گفت: در اين صورت من تمام مطالب را ناديده گرفته، و اساس آن را بهم مي زنم. او به قدري در گفتار خود اصرار کرد که دو شخصيت بزرگ از قريش، به نام «مکرز» و «حويطب» ، از سختگيري «سهيل» ناراحت شده، فورا برخاستند و «ابو جندل» را از دست پدر گرفته وارد خيمه اي کردند و به پيامبر گفتند: ابو جندل در پناه تو باشد .آنان از اين طريق مي خواستند نزاع را خاتمه دهند، ولي اصرار «سهيل» تدبير آنها را باطل کرد و روي سخن خود ايستاده گفت: پيمان از نظر مذاکره تمام شده بود. سرانجام پيامبر ناچار گشت، آخرين تلاش را براي حفظ پايه صلح که براي انتشار اسلام فوق العاده مغتنم بود انجام دهد. از اين جهت، راضي شد ابو جندل همراه پدر خود به مکه بازگردد، و به عنوان دلجوئي به آن مسلمان اسير چنين گفت:ابو جندل! شکيبائي را پيشه خود ساز! ما خواستيم پدرت، از طريق لطف و محبت، تو را به ما ببخشد، اکنون که او نپذيرفت، تو صابر و بردبار باش، و بدان خداوند براي تو و گرفتاران ديگر راه فرجي باز مي کند.جلسه به آخر رسيد. نسخه هاي پيمان امضاء شد. سهيل و دوستان او راه مکه را پيش گرفته و ابوجندل نيز در حمايت «مکرز» و «حويطب» به مکه بازگشت و پيامبر به عنوان خروج از احرام در همان نقطه شتر خود را نحر کرد، و سر خود را تراشيد، و گروهي نيز از وي پيروي نمودند . (21)
ارزيابي پيمان حديبيه
پيمان صلح ميان پيامبر و سران شرک بسته شد و پس از 19 روز توقف در سرزمين «حديبيه» ، مسلمانان به سوي مدينه و بت پرستان به سوي مکه بازگشتند.هنگام نوشتن پيمان، و پس از آن، اختلافات و مشاجراتي ميان ياران رسولخدا درگرفت. دسته اي آن را به نفع اسلام و گروه انگشت شماري آن را بر خلاف مصالح اسلام تشخيص دادند. اکنون که چهارده قرن از انعقاد پيمان مي گذرد، ما با واقع بيني دور از هرگونه تعصب، پيمان حديبيه را ارزيابي مي نمائيم و به گوشه اي از اين مشاجرات اشاره کرده و از اين فصل مي گذريم .ما تصور مي کنيم که اين صلح صد در صد به نفع اسلام تمام شد و پيروزي آن را قطعي ساخت . اينک دلائل آن:1 نبردها و هجومهاي پي در پي قريش، و تحريکات داخلي و خارجي آنها که به طور اختصار در بيان حوادث «احد» و «احزاب» از نظر خوانندگان گذشت فرصت نمي داد که پيامبر اسلام، به نشر و تبليغ آئين اسلام در ميان قبائل و نقاط خارج از عربستان بپردازد. از اينرو، اوقات گرانبهاي او بيشتر صرف دفاع و عقيم ساختن نقشه هاي خطرناک دشمن مي شد، ولي پس از پيمان، خاطر مسلمانان و قائد اعظم آنان از ناحيه جنوب آرام گشت، و زمينه براي تبليغ اسلام در نقاط ديگر فراهم گرديد. اثر اين آرامش پس از دو سال آفتابي شد، زيرا در صلح حديبيه هزار و چهارصد نفر در رکاب پيامبر اکرم بودند، ولي دو سال بعد که پيامبر به طور رسمي براي فتح مکه حرکت کرد، ده هزار نفر زير پرچم اسلام همراه پيامبر حرکت نمودند و اين تفاوت بارز، نتيجه مستقيم پيمان «حديبيه» بود.زيرا دسته اي از بيم قريش نمي توانستند به مسلمانان بپيوندند، ولي پس از آنکه قريش موجوديت اسلام را به رسميت شناخته، و قبائل را در پيوستن به اسلام آزاد گذاردند، ترس و لرز از قبائل زيادي برداشته شد، و مسلمانان توانستند با فکر آزاد به تبليغ اسلام بپردازند.2 دومين نتيجه اي که مسلمانان از اين پيمان بردند، اين بود که پرده آهنيني که مشرکان ميان مردم و آئين اسلام پديد آورده بودند، از ميان رفت. در نتيجه، رفت و آمد به مدينه آزاد گرديد و آنان در مسافرتهاي خود به مدينه، با مسلمانان تماس بيشتري گرفته و از برنامه هاي سودمند و تعاليم عالي اسلام آگاه شدند.نظم و انتظام مسلمانان، اخلاص و پيروي بي چون و چراي افراد باايمان از پيامبر، عقل و هوش مشرکان را مي ربود. وضوء و نظافت مسلمانان در اوقات نماز، و صفوف فشرده آنها و سخنرانيهاي گرم و شيرين پيامبر، آيات لذت بخش قرآن که در نهايت سلاست و فصاحت بود، آنان را به اسلام علاقمند مي کرد. از طرف ديگر، مسلمانان پس از اين پيمان، به عناوين گوناگوني به مکه و نواحي آن مسافرت مي کردند و در تماسهاي مختلفي که با بستگان و دوستان ديرينه خود مي گرفتند، از اسلام تبليغ مي نمودند و مزاياي اسلام و قوانين و آداب و حلال و حرام آن را به آنها گوشزد مي کردند. و اين خود سبب مي شد که دسته زيادي از سران شرک، مانند خالد بن وليد و عمرو عاص پيش از فتح مکه به مسلمانان بپيوندند و اين گونه آشنائي به حقيقت اسلام، مقدمات فتح مکه را پي ريزي کرد و موجب شد که پايگاه عظيم بت پرستي، بدون کوچکترين مقاومت، به تصرف مسلمانان درآيد و مردم دسته دسته به آئين اسلام وارد شوند. چنانکه در حوادث سال هشتم، به طور مشروح خواهد آمد. اين پيروزي بزرگ، نتيجه تماسهاي نزديک، از بين رفتن ترس و وحشت، آزادي دعوت و تبليغ اسلام مي باشد. تماس نزديک سران شرک به هنگام بستن پيمان با پيامبر، بسياري از عقده هاي روحي آنان را گشود. زيرا اخلاق عظيم پيامبر و نرمش و تحمل او در برابر سخت گيري طرف، و تلاشهاي صادقانه او براي حفظ صلح، ثابت کرد که او سرچشمه خلق عظيم انساني است.با اينکه او ضربه هاي سنگيني از قريش ديده بود، ولي قلب او پر از عواطف بشردوستي بود . بويژه، قريش با ديدگان خود ديدند که در بستن پيمان و مواد تحميلي آن، با افکار دسته قابل ملاحظه اي از اصحاب خود مخالفت کرد و احترام حرم و خانه خدا و زادگاه (مکه) را بر تمايلات گروهي ترجيح داد.اين نوع رفتار، همه تبليغات سوئي را که پيرامون روحيات پيامبر شده بود، خنثي کرد و ثابت نمود که او يک مرد انسان دوست و صلح جو است که حتي اگر روزي قدرتهاي عربستان را قبضه کند، با دشمنان خود از در کينه و عداوت وارد نخواهد شد. زيرا جاي گفتگو نيست که اگر پيامبر همان روز از در جنگ وارد مي شد، بر همه آنها پيروز مي گشت و به تعبير قرآن همه آنها پا به فرار مي گذاشتند، چنانکه مي فرمايد:«اگر با افراد کافر نبرد مي کرديد، آنها فرار مي کردند و يار و ياوري پيدا نمي نمودند» . (22)با اين حال، او با مسالمت و نرمش بي مانندش، مراتب عواطف و محبت خود را به جهان عرب ابراز نمود و تبليغات سوء را بي اثر گذارد.روي اين دلائل، به عظمت گفتار امام صادق «ع» پيرامون اين صلح پي مي بريد که فرمود: «و ما کان قضية اعظم برکة منها» يعني: هيچ جرياني در تاريخ زندگاني پيامبر اسلام سودمندتر از پيمان صلح حديبيه نبوده است.حوادث آينده ثابت کرد که اعتراضات انگشت شماري از ياران پيامبر که در رأس آنها عمر بن خطاب بود درباره اين پيمان و مواد آن کاملا بي اساس بوده است. سيره نويسان، تمام خصوصيات سخنان معترضان را درج کرده اند، براي اطلاع به سيره ابن هشام بازگشت شود. (23)ارزيابي پيمان از اينجا معلوم مي گردد: هنوز پيامبر اکرم به مدينه نرسيده بود که سوره فتح که نويد پيروزي براي مسلمانان مي داد، نازل گرديد، و اين کار را مقدمه پيروزي ديگري که همان فتح مکه است تلقي نمود. چنانکه مي فرمايد:«إنا فتحنا لک فتحا مبينا»
قريش براي الغاء يکي از مواد، اصرار مي کنند
چيزي نگذشت حوادث تلخ، قريش را وادار کرد که از پيامبر درخواست کنند که ماده دوم پيمان را لغو کند. همان ماده اي که خشم ياران پيامبر را برانگيخت و پيامبر روي سخت گيري فوق العاده «سهيل» زير بار آن رفت. آن ماده اين بود که: «حکومت اسلام موظف است، فراريان مسلمان قريش را به حکومت مکه تحويل دهد، ولي قريش موظف نيستند که فراري مسلمانان را به خود آنها تحويل دهند» . اين ماده در آن روز خشم گروهي را برانگيخت، ولي پيامبر با چهره باز آن را پذيرفت و فرمود: خداوند براي ضعفاي اسلام که اسير چنگال قريش هستند، راه نجاتي فراهم مي سازد. اينک راه نجات، و علت لغو شدن اين ماده:مسلماني به نام «ابو بصير» ، که مدتها در زندان مشرکان بسر مي برد، با تدابير مخصوصي به مدينه گريخت. دو شخصيت بزرگ به نام «ازهر» و «اخنس» ، با پيامبر گرامي مکاتبه نموده و يادآور شدند که طبق ماده دوم، بايد «ابو بصير» را بازگردانيد و نامه را به مردي از «بني عامر» و غلام خود تسليم کردند که به پيامبر اسلام برسانند.پيامبر طبق تعهدي که کرده بود به «ابو بصير» گفت: بايد پيش قوم باز گردي و هرگز صحيح نيست ما از در حيله با آنان وارد شويم. من مطمئن هستم که خداوند وسيله آزادي تو و ديگران را فراهم مي سازد. ابوبصير گفت: آيا مرا به دست مشرکان مي سپاري تا از دين خدا بازم گردانند . پيامبر باز جمله ياد شده را تکرار نمود و او را به دست نمايندگان قريش سپرد و به سوي مکه حرکت داد. وقتي آنان به «ذي الحليفه» (24) رسيدند، ابوبصير از فرط خستگي به ديواري تکيه زد. در آن حال، با قيافه اي دوستانه به آن مرد «عامري» گفت: شمشيرت را بده تا تماشا کنم. وقتي شمشير به دست او رسيد، آن را از غلاف بيرون کشيد و در همان لحظه آن مرد عامري را کشت. «غلام» از فرط وحشت پا به فرار گذارد و به مدينه آمد و جريان را به عرض رسول خدا رسانيد و گفت: ابوبصير رفيق مرا کشت . چيزي نگذشت که ابوبصير وارد شد و سرگذشت خويش را بازگو کرد و گفت:اي پيامبر خدا تو به پيمان خويش عمل نمودي، ولي من حاضر نيستم به دسته اي که با آئين من بازي مي کنند بپيوندم. وي اين جمله را گفت و ساحل دريا را که کاروان قريش از آنجا عبور مي کرد، در پيش گرفت و در نقطه اي به نام «عيص» مسکن گزيد. مسلمانان مکه، از سرگذشت ابو بصير آگاه شدند، قريب هفتاد نفر از چنگال قريش فرار کرده و در مقر او گرد آمدند . هفتاد نفر مسلمان توانا که از شکنجه قريش به ستوه آمده بودند، نه زندگي داشتند و نه آزادي. تصميم گرفتند که کاروانهاي تجارتي قريش را غارت نمايند و يا به هر کس از آنها دست يابند بکشند. آنان آنچنان ماهرانه نقش خود را بازي کردند که قريش را به ستوه آوردند تا آنجا که قريش با پيامبر اسلام مکاتبه نمودند که اين ماده را با رضايت طرفين الغاء کند و آنها را به مدينه باز گرداند.پيامبر، ماده مزبور را با رضايت هر دو دسته ملغي ساخت و فراريان را که در نقطه عيص مسکن گزيده بودند، به مدينه فرا خواند. (25)و از اين راه وسيله اي براي عموم فراهم آمد و قريش فهميدند که مرد با ايمان را براي هميشه نمي توان در بند نگاه داشت و بند کردن او از آزاد کردنش خطرناکتر است، زيرا روزي که فرار مي کند، با دلي پر از عقده انتقام خود را از دشمنان مي گيرد.
زنان مسلمان به قريش تحويل داده نمي شدند
پيمان حديبيه به امضاء رسيد. ام کلثوم دختر «عقبة بن ابي معيط» ، از مکه وارد مدينه شد . برادران او به نام «عماره» و «وليد» ، از پيامبر خواستند که طبق ماده دوم خواهر آنها را بازگرداند. پيامبر فرمود: زنان مشمول ماده ياد شده نيستند و آن ماده راجع به مردان است. (26) و آيه دهم از سوره ممتحنه نيز تکليف آنها را روشن کرد. مضمون آيه اينست که: «هرگاه زنان با ايمان به سوي پيامبر آمدند، لازم است ايمان آنها آزمايش شود، اگر در ايمان خود استوار بودند نبايد به سوي کافران بازگردند، زيرا زن مسلمان بر کافر حرام است» . (27)اين بود سرگذشت «حديبيه» و در پرتو اين آرامش، پيامبر توانست با ملوک و سلاطين جهان مکاتبه نموده و دعوت و نبوت خود را به گوش جهانيان برساند. اينک مشروح اين قسمت را در فصل آينده مي خوانيد.
——————————————–پي نوشت ها :
1. «مجمع البيان» ، ج 9/ . 1262. «سيره ابن هشام» ، ج 2/ . 3093. «روضه کافي» / . 3224. «مجمع البيان» ، ج 2/ . 4885. «بحار» ، ج 20/ . 3306. لا تدعوني قريش اليوم الي خطة يسألونني فيها صلة الرحم الا اعطيتهم اياها «تاريخ طبري» ، ج 2/270 . 2727. بنا به نقل «تاريخ طبري» ، ج 2/276، وي پس از عروه ثقفي حضور پيامبر رسيد.8. «سيره ابن هشام» ، ج 2/314، «تاريخ طبري» ، ج 2/274 . 2759. «تاريخ طبري» ، ج 2/ . 27810. «تاريخ طبري» ، ج 2/278 . 27911. لقد رضي الله عن المؤمنين إذ يبايعونک تحت الشجرة فعلم ما في قلوبهم فأنزل السکينة عليهم و أثابهم فتحا قريباسوره فتح/ . 1812. «ارشاد مفيد» /60، «اعلام الوري» 106، «بحار» ، ج 20/368، طبري در اين قسمت دچار اشتباه شده و نوشته است که: خود پيامبر، نام خود را نوشت و ما در اين قسمت به طور گسترده در کتاب «مکتب وحي» سخن گفته ايم.13. «کامل» ، ج 2/138، «بحار» ، ج 20/ . 35314. «کامل» ، ج 3/ . 16215. «سيره حلبي» ، ج 3/ . 2416. «بحار» ، ج 20/ . 35317. «مجمع البيان» ، ج 9/ . 11718. «سيره حلبي» ، ج 3/25 و . 2619. «سيره حلبي» ، ج 3/12، «بحار» ، ج 20/ . 31220. حديبيه، مصغر حدباء، در نه ميلي مکه است و بيشتر زمينهاي آن، جزء حرم است.21. «تاريخ طبري» ، ج 2/281، «بحار» ، ج 20/353، و «سيره ابن هشام» ، ج 2/ . 31822. و لو قاتلکم الذين کفروا لولوا الأدبار ثم لا يجدون وليا و لا نصيراسوره فتح/ . 2223. «سيره ابن هشام» ، ج 2/ . 31624. دهي است در شش يا هفت ميلي مدينه که گروهي از آنجا براي مکه محرم مي شوند.25. «مغازي واقدي» ، ج 2/624، «تاريخ طبري» ، ج 2/ . 28426. «سيره ابن هشام» ، ج 2/ . 32327. يا أيها الذين آمنوا إذا جاءکم المؤمنات مهاجرات فامتحنوهن الله أعلم بايمانهن فإن علمتموهن مؤمنات فلا ترجعوهن إلي الکفار لا هن حل لهم و لا هم يحلون لهن و آتوهم ما أنفقواسوره ممتحنه/ . 10
منبع :فروغ ابديت، ج 2،
















هیچ نظری وجود ندارد