اجتماع داورانمعاویه که می دید ماجرای حکمیت عده ی زیادی از سپاهیان عراق را برضد امیرمؤمنان (ع) شورانده است سعی می کرد هر چه زودتر با دستیابی به نتیجه ی مطلوب «حکمیت»، جبهه ی مخالفت و سرکشی علیه آن حضرت را گسترش دهد و موقعیت سیاسی خویش را تثبیت نماید. به همین منظور نمایندگانی اعزام می داشت و از امیرمؤمنان (ع) می خواست هر چه سریعتر داوران، کار خود را آغاز کنند.سرانجام در سال ۳۸ هجری، دو هیأت نمایندگی به همراه چهارصد نفر در «دومه الجندل» (1) اجتماع کردند. سرپرستی هیأت اعزامی امیرمؤمنان (ع) به عهده ی ابن عباس بود. (۲)برخی از یاران علی (ع) هنگام حرکت هیأت، سفارشها و توصیه های لازم را به ابوموسی کردند؛ (۳) ولی سخنان آنان کمترین تأثیری در وی نبخشید و او همچنان به داماد خود «عبدالله بن عمر» نظر داشت و می گفت: به خدا سوگند، اگر بتوانم روش عمر را زنده می کنم. (۴)عمروعاص در اولین برخورد با ابوموسی از وی احترام و تجلیل کرد و کوشید دل او را به سوی خود جذب کند. آن دو پس از انجام کارهای مقدماتی به شور نشستند. سایر افراد، در دو سوی ایستادند و منتظر ماندند. ولی هیأت نمایندگی شام از نظم و انضباط خاصی برخوردار بود. ملاقاتها و گفتگوها با احتیاط انجام می گرفت. معاویه برای عمروعاص نامه نوشت اما کسی جز وی از مضمون نامه آگاه نشد. اما هیأت نمایندگی عراق، بدور از احتیاط به بحث و هیاهو می پرداختند. امیرمؤمنان (ع) نامه ای برای ابن عباس نوشت. هنوز پیک از شترش پیاده نشده بود که پیرامونش را گرفتند و خبرنامه را می پرسیدند. این کار را با ابن عباس نیز تکرار کردند. و چون وی، مطلب را از آنان پنهان داشت، گمان بد درباره اش بردند و اظهارنظرهای مختلف کردند. چندانکه ابن عباس از حماقتشان ناراحت شد و با لحنی سرزنش آمیز به آنان گفت:«وای بر شما تا کی بر سر عقل نمی آیید. نمی بینید پیک معاویه می آید و هیچ کس نمی داند برای چه آمده است. از آنان سرو صدایی شنیده نمی شود؛ و حال آنکه شما نسبت به من هر روز به بدگمانی مشغولید». (5)
نتیجه ی حکمیت و بازتاب آنبحث و گفتگو میان داوران، حدود دو ماه بطول انجامید. ابوموسی می کوشید در ضمن مذاکرات، خلافت «عبدالله بن عمر» را بر عمروعاص تحمیل کند. از سوی دیگر عمروعاص با تعریف و تمجید از معاویه و معرفی وی به عنوان ولی دم عثمان، سعی می کرد ابوموسی را به پذیرش خلافت وی متقاعد کند.سرانجام بر این اتفاق کردند که حضرت علی (ع) و معاویه را از خلافت خلع کنند و امر خلافت را به «شوری» واگذارند. پس از این توافق، اعلام کردند که مردم برای استماع نتیجه ی حکمیت جمع شوند.پس از اجتماع مردم، ابوموسی رو به عمروعاص کرد و گفت: منبر برو و نظریه خویش را اعلام کن. عمروعاص – که از روز نخست برای چنین روزی از او تجلیل می کرد – با تعجب گفت: « سبحان الله! حاشا که من (چنین جسارتی بکنم و) پیش از تو منبر روم؛ در حالی که خداوند تو را در ایمان و هجرت مقدم داشته و تو نماینده ی اهل یمن به سوی رسول خدا (ص) و بالعکس، نماینده ی رسول گرامی به سوی آنان هستی. علاوه بر آنکه تو از نظر سنی نیز از من بزرگتری. بنابراین تو ابتدا صحبت کن» (6)ابوموسی خواست سخن آغاز کند ولی ابن عباس به وی گفت: عمروعاص قصد فریب تو را دارد بگذار او نخست سخن گوید؛ زیرا او مردی غدار و نیرنگ باز است. گمان ندارم به آنچه که رضایت داده است عمل کند.ولی «ابوموسی» بدون توجه به سفارش ابن عباس بر فراز منبر رفت و گفت:«ما به کار این امت نگریستیم و دریافتیم که هیچ چیز بیش از وحدت نظر نمی تواند نابسامانی آن را اصلاح کند؛ از این رو من و همتایم «عمرو» توافق کردیم که علی (ع) و معاویه را عزل کرده، امر خلافت را به شورایی از مسلمانان واگذار کنیم تا هر کسی را که دوست دارند برگزینند».سپس با لحن تأکیدآمیزی گفت: «من علی (ع) و معاویه را خلع کردم».پس از او عمروعاص رفت و با صدای بلند اعلام کرد:«مردم! سخنان این شخص را شنیدید. من نیز همانند او علی را از مقام خود خلع می کنم ولی دوست خود معاویه را به این منصب می گمارم؛ زیرا او خونخواه عثمان و سزاوارترین فرد به این مقام است».این را گفت و از منبر فرود آمد.مجلس یک پارچه فریاد و آشوب شد. مردم از خشم به ابوموسی حمله بردند. و برخی با تازیانه به عمروعاص یورش بردند. ابوموسای شکست خورده به همتای خیانت پیشه ی خود اعتراض کرده که تو را چه شده؟ خدا توفیقت ندهد! خیانت کردی و معصیت کردی؛ مثل تو همانند سگ است که اگر بر او حمله کنی یا او را رها کنی پارس می کند. عمرو پاسخ داد مثل تو نیز همانند الاغ است که بر روی او کتاب باشد.(۷)جریان حکمیت با این فرجام تلخ پایان گرفت. ابوموسی برای حفظ جان خود به مکه فرار کرد. و عمروعاص، پیروزمندانه به شام بازگشت و به عنوان خلیفه مسلمانان بر معاویه سلام کرد.نتیجه حکمیت، آثار نامطلوبی در روحیه ی مردم عراق گذارد؛ زیرا از سویی خشم خوارج را که انتظار داشتند امیرمؤمنان به نقض قرارداد راضی شود و به معاویه اعلام جنگ کند، بیش از پیش برانگیخت. و از سوی دیگر با انتشار خبرتأسف انگیز خلع امام (ع) در میان مردم کوفه و بصره و سایر بلاد، اختلاف و شکاف بیشتری بین مسلمانان بوجود آمد؛ بگونه ای که به همدیگر ناسزا می گفتند.امیرالمؤمنین (ع) برای رفع اختلاف و کاهش آثار حزن و اندوه از چهره ی مردم و روشن کردن افکار عمومی نسبت به مسأله ی حکمیت، به فرزند خود حضرت مجتبی (ع) دستور داد تا برای مردم سخنرانی کند.امام حسن (ع) بر فراز منبر رفت و فرمود:«ای مردم! درباره ی حکمین، سخن بسیار گفته اید. آنان انتخاب شدند تا بر اساس قرآن حکم کنند ولی با پیروی از هوای نفس، بر ضد قرآن حکم کردند . بنابراین نباید آنان را «حکم» خواند بلکه «محکوم» هستند.ابوموسی – که عبدالله بن عمر را پیشنهاد کرد – از سه جهت دچار خطا شد:نخست اینکه برخلاف عمر عمل کرد؛ چون عمر او را شایسته ی خلافت نمی دانست و به همین جهت وی را جزو «شوری» قرار نداد.دیگر اینکه این تصمیم بدون مشورت با عبدالله گرفته شده بود و معلوم نبود که وی بدان رضایت دهد. و سوم آنکه عبدالله شخصی نبود که مهاجران و انصار نسبت به وی توافق داشته باشند.اما اصل مسأله ی حکمیت، (چیز تازه ای نیست بلکه کاری است که پیامبر اسلام (ص) حتی در جنگها بدان عمل می کرده است). رسول خدا (ص) سعد بن معاذ را درباره ی طایفه ی «بنی قریظه» حکم قرار داد. و چنانچه حکمیت برخلاف رضای خدا بود پیامبر (ص) بدان رضایت نمی داد».پس از امام مجتبی (ع) عبدالله بن عباس و عبدالله بن جعفر به فرمان امیرمؤمنان (ع) برخاستند و با ایراد خطابه، مردم را آگاه ساختند. (۸)
موضع امام (ع) در برابر خوارجامیرمؤمنان (ع) پس از شکست جریان حکمیت، خود را برای نبرد با معاویه آماده کرد تا پس از سپری شدن مهلت مقرر به سوی صفین بازگردد. ولی خوارج به جای اطاعت از امام (ع)، دست به طغیان و سرکشی زدند و همچون گذشته با تمسک به شعار «لا حکم الا لله» امیرمؤمنان (ع) و معاویه را کافر دانستند.آنان گاه و بیگاه وارد کوفه می شدند و هنگامی که حضرت امیر (ع) در مسجد بود شعار همیشگی خود را ابراز می داشتند و در سطح شهر به تبلیغ مرام و عقیده خود می پرداختند.حضرت امیر (ع) خاموش و آرام و بدون هیچ گونه عکس العملی به حرکت خود ادامه داد و با آنان با مسالمت و مدارا رفتار کرد و با اینکه اعمال هر گونه سیاستی برایش مقدور بود، کوچکترین تغییری در روش خویش نسبت به فعالیتهای تبلیغی آنان نداد و به آنان فرمود:«سه حق مسلم شما نزد ما محفوظ است:۱- هرگز شما را از اقامه ی نماز در مسجد جامع شهر و از شرکت در اجتماعات منع نمی کنیم.۲- حقوقتان را از بیت المال تا هنگامی که با ما هستید می پردازیم.۳- تا شما به روی ما شمشیر نکشید، هرگز به جنگ شما اقدام نخواهیم کرد.» (9)خوارج بدون اینکه به امیرمؤمنان (ع) اقتدا کنند در اجتماع نمازگزاران حضور پیدا می کردند و به دادن شعار و آزار امام (ع) مبادرت می ورزیدند. روزی در حالی که امیرمؤمنان (ع)به نماز ایستاده بود یکی از خوارج به نام «ابن کواء» با صدای بلند آیه ی ذیل را قرائت کرد:«و لقد أوحی الیک و الی الذین من قبلک لئن اشرکت لیحبطن عملک و لتکونن من الخاسرین».(10)آیه، خطاب به پیامبر (ص) است که می فرماید:«به تو و پیامبران پیش از تو وحی شده است که در صورت مشرک شدن، اعمالت از میان می رود و از زیانکاران خواهی بود».«ابن کواء» با قراءت این آیه خواست به امیرمؤمنان (ع) گوشه بزند که هر چند سوابق و خدمات تو در اسلام قابل انکار نیست ولی با کفر خودت، اعمال گذشته ات را به هدر دادی..امام (ع) سکوت کرد و چون آیه به آخر رسید، نمازش را ادامه داد. «ابن کواء» برای دومین بار آیه را خواند. مجددا امیرمؤمنان (ع) سکوت کرد. پس از چند بار که وی آیه را تکرار کرد و می خواست وضع نماز را برهم بزند، امام (ع) این آیه را خواند:«فاصبر ان وعد الله حق و لا یستخفنک الذین لا یوقنون».(11)صبر کن، وعده ی خدا حق است (و خواهد رسید). مردم بی ایمان و یقین تو را سبک نسازند.و بی اعتنا به نماز ادامه داد. (۱۲)روش امیرمؤمنان (ع) این بود که پاسخ شعارها و اعتراضهای آنان را با منطقی روشن می داد تا شاید به لغزشهای فکری خود پی برند و از آن دست بردارند. از این رو می فرمود:«خوارج اگر سکوت کنند آنان را جزو جماعت خود می دانیم و اگر لب به اعتراض بگشایند، با منطق و برهان، برخورد می کنیم و اگر برضد ما قیام کنند، به جنگشان می رویم.» (13)
شورشخوارج هرچند در ابتدا آرام بودند و تنها انتقاد و اعتراض می کردند. رفتار امیرمؤمنان (ع) نیز درباره ی آن همان بود که بیان شد. ولی کم کم روش خود را عوض کردند و تصمیم بر شورش گرفتند آنان در منزل «عبدالله بن وهب راسبی» گرد آمدند. وی خطابه ی مهیجی ایراد کرد و ضمن آن، هم مسلکانش را به قیام و شورش دعوت کرد و گفت:«برادران! از این شهر ستمگرنشین به نقاط کوهستانی بیرون روید تا در مقابل این بدعتهای گمراه کننده، قیام کنیم» (14)پس از آن «حرقوص بن زهیر» نیز به سخن پرداخت. سخنان این دو نفر تأثیر فراوانی در روحیه ی خوارج گذاشت و آنان را آتشین تر ساخت. جلسه ی دیگری نیز در منزل «ذفر بن حصین طائی» برگزار شد. وی پس از ایراد خطابه ای مشروح، گفت:«من به قدری در این عقیده استوارم که حتی اگر یک نفر هم مرا همراهی نکند به تنهایی قیام می کنم. ای برادران! چهره ها و پیشانیهایشان را با شمشیر بزنید تا خدای رحمان اطاعت شود» (15)سپس پیشنهاد کرد نامه ای به خوارج اهل بصره نوشته شود تا هر چه زودتر در «نهروان» به آنان بپیوندند. بصریها، پاسخ مثبت دادند و به گروه کوفه پیوستند. (۱۶)خوارج مبارزات خود را خارج از کوفه، به صورت گردنه گیری و راهزنی آغاز کردند . امنیت راهها را سلب کردند و غارتگری و آشوب را پیشه خود ساختند و به ترور طرفداران امیرمؤمنان (ع) پرداختند.زمانی، در میانراه به دو نفر برخوردند. یکی از آنان را که مسلمان بود به جرم طرفداری از حضرت امیر (ع) کشتند، و فرد دیگری را که مسیحی بود رها کردند.عبدالله بن خباب، مرد سرشناس و کارگزار امیرمؤمنان (ع) به همراه همسرش با خوارج مواجه شد. به محض دیدن وی گفتند: «قرآنی که بر گردنت آویز است دستور قتل تو را صادر کرده است». پیش از قتل، از وی خواستند حدیثی از پدرش نقل کند. گفت:«پدرم می گفت: از پیامبر اسلام (ص) شنیدم که می فرمود: دیری نمی پاید که پس از من امواج فتنه همه جا را فرامی گیرد. در آن هنگام قلب برخی از درک حقایق می ایستد و می میرد، همان گونه که تن، می میرد. در چنین زمانی بعضی افراد شبانگاه مؤمنند؛ ولی هنگام صبح کافر می گردند. در آن وقت نزد خدا مقتول باش (از حق دفاع کن هر چند به قیمت جانت تمام شود ) اما قاتل و خونریز مباش».(17)عبدالله، با نقل این حدیث، وضع جامعه ی آن روز مسلمانان را ترسیم کرد تا شاید پندی برای خوارج باشد؛ ولی آنان با وضع رقت باری دست و پای او را بستند و پس از شکنجه و آزار، کنار جوی آب بردند و همانند گوسفندی سرش را بریدند. همسر حامله اش را نیز کشتند، شکمش را پاره کردند. و جنینش را ذبح نمودند. (۱۸)قتل عبدالله به قدری ناجوانمردانه بود که مورد اعتراض فردی مسیحی قرار گرفت. وی باغبان بود. پس از مشاهده ی این جریان، مقداری خرما برای آنان برد؛ ولی آنان حاضر نشدند بدون پرداخت قیمت، خرما را بگیرند. مسیحی گفت: شگفتا! شما فرد بی گناهی همچون عبدالله را می کشید و از خوردن خرمایی بدون پرداخت قیمت آن امتناع می ورزید!(۱۹)
جنگ با معاویهامیرمؤمنان (ع) پس از سپری شدن مدت قرارداد (حکمیت) و همزمان با اجتماع خوارج کوفه و بصره در «حروراء» تصمیم بر جنگ با معاویه گرفت و در سراسر شهر اعلام آماده باش داده شد. پس از آن، خطبه ای در تحریض و ترغیب مردم به جهاد ایراد کرد و فرمود:«اکنون برای جهاد و حرکت به سوی دشمن آماده شوید و بامداد دوشنبه در اردوگاه «نخیله» اجتماع کنید؛ زیرا ما داوران را برگزیدیم که براساس قرآن حکم کنند ولی دیدید که برخلاف کتاب و سنت حکم کردند. سوگند به خدا با آنان می جنگم هر چند تنها باشم.»(20)سپس به سوی «نخیله» حرکت کرد. برای ابن عباس «استاندار بصره» نامه نوشت و از وی نیز یاری خواست. خوارج، پس از آگاهی از اجتماع سپاه اسلام در «نخیله» ماندن در «حروراء» را خلاف مسائل امنیتی دانستند و تصمیم گرفتند آنجا را ترک کنند. ولی پیش از ترک آنان، امیرمؤمنان (ع) برای اتمام حجت، طی نامه ای از آنان دعوت کرد به دیگر سپاهیان ملحق شوند تا به سوی معاویه بروند و با وی جنگ کنند. ولی آنان پاسخ رد دادند. (۲۱)امیرمؤمنان (ع) چون از بازگشت خوارج به حق مأیوس شد صلاح دید آنان را به حال خود واگذارد و هدف اصلی خود را تعقیب کند. خطبه ای نیز در «نخیله» خواند و نیروها را به نبرد با معاویه تشویق کرد و اضافه نمود نامه ای نیز به برادران بصری شما نوشته ام، به محض رسیدن آنان به سوی دشمن حرکت خواهیم کرد. (۲۲)نیروهای بصری که بالغ بر سه هزار و دویست نفر می شدند رسیدند. مجموع سپاهیان، حدود شصت و هشت هزار شد. (۲۳) پیش از حرکت، برخی زمزمه می کردند: چه خوب است نخست به جنگ خوارج برویم و کار آنان را یکسره کنیم پس از آن عازم صفین شویم.ولی امیرمؤمنان (ع) آنان را به اهمیت و اولویت جنگ با معاویه متوجه ساخت و از آنان خواست موضوع خوارج را فعلا مسکوت گذارند و نامی از ایشان به میان نیاورند.سپاهیان با شنیدن سخنان امام (ع) تصمیم گیری را بر عهده ی آن حضرت گذاشتند و گفتند:«ما حزب و یاران توایم. به سوی هر گروهی که صلاح می دانی روانه ساز». (24)
ضرورت نبرد با خوارجامیرمؤمنان (ع) با شنیدن اخبار جنایت بار خوارج – که به شمه ای از آن اشاره شد – رها ساختن آنان را روا ندید؛ زیرا این بار مسأله ی اظهار عقیده نبود؛ بلکه اخلال به امنیت اجتماعی و قیام مسلحانه علیه حکومت حق بود؛ از این رو تصمیم خود را عوض کرد.قتل «عبدالله بن خباب» چنان بر امیرمؤمنان (ع) گران آمد که در برابر خوارج – که اقرار کردند ما همه قاتل اوییم- فرمود:«به خدا سوگند! اگر تمام مردم روی زمین، خود را شریک قتل او بدانند و من توانایی قصاص داشته باشم همه را خواهم کشت». (25)امیرمؤمنان (ع) برای کسب اطلاعات بیشتر «حارث بن مره» را نزد خوارج فرستاد. خوارج او را کشتند. این اقدام، بیش از پیش، سپاهیان را خشمناک و متأثر کرد. فریاد زدند:«ای امیرمؤمنان! آنان را رها می کنی تا پشت سر ما هر چه خواستند بر سر ناموس و اموال ما بیاورند؟ نخست ما را به سوی آنان ببر پس از فراغت از آنان، به سوی دشمن «شامی» خواهیم رفت.»(26)امام (ع) نیز پذیرفت و سپاه خود را برای تعقیب خوارج از «پل»(27) گذراند و به سمت دیر ابوموسی حرکت کرد و در ساحل فرات در سرزمین «نهروان» (28) فرود آمد.در مسیر، به امام (ع) گزارش شد که خوارج از «پل» عبور کرده اند. امیرمؤمنان (ع) برای تحکیم عقیده ی یارانش و آگاهی آنان از عظمت معنوی اش، پرده از روی یک راز غیبی برداشت و فرمود:«قتلگاه آنان این سوی نهر است. سوگند به خدا در این پیکار ده تن از آنان نجات پیدا نمی کنند، از شما نیز ده نفر کشته نمی شوند.» (29)هنگامی که سپاه به نزدیک نهر رسید، معلوم شد که خوارج از آب نگذشته اند . امام (ع) تکبیر گفت و فرمود: «الله اکبر، صدق رسول الله».(30)
تلاش برای بازداری از جنگدو سپاه، در کنار آب نهروان رودرروی هم قرار گرفتند. امیرمؤمنان (ع) پیش از آغاز نبرد تمام تلاش خود را برای جلوگیری از خونریزی بکار برد، بدین شرح:۱- از آنان خواست قاتلان «عبدالله بن خباب» و سایر شهدا را تسلیم کنند. تا دست از آنان بردارد و رهسپار شام گردد. آنان همگی خود را قاتل معرفی کردند و افزودند: «ریختن خون شما و آنان را روا می دانیم». (31)2- پیشنهاد کرد: چه کسی حاضر است قرآن را بردارد و این گروه را به کتاب خدا دعوت کند؟ جوانی از طایفه ی «بنی عامر» اعلام آمادگی کرد. قرآن را گرفت و خوارج را بدان دعوت کرد. خوارج وی را تیرباران کردند و در حالی که صورتش هدف تیرهای زیادی قرار گرفته بود به سوی امام (ع) بازگشت و پس از لحظاتی به شهادت رسید. (۳۲)۳- علاوه بر سخنانی که یاران امیرمؤمنان (ع) همچون «قیس بن سعد» و «ابوایوب انصاری» به عنوان اتمام حجت، در برابر خوارج ایراد کردند، خود امام (ع) نیز برای آخرین بار خطاب به آنان فرمود:«من شما را بیم می دهم، مبادا فردا مورد لعنت امت اسلامی قرار گیرید، در حالی که جسدهایتان در کنار این نهر روی زمین افتاده باشد، بدون اینکه (برای اقدام خود) به دلیلی استوار و یا سنتی استناد کرده باشید».سپس ماجرای تأسف بار حکمیت و نقش خود و خوارج را در این رابطه و تخلف و سرپیچی آنان از دستور خویش را بیان فرمود . و افزود:«هرچند حکمین با کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) مخالفت ورزیدند و بر پایه ی تمایلات نفسانی خویش حکم کردند؛ ولی ما بر همان روش سابقمان هستیم. پس دیگر چه می گویید و شما از کجا آمده اید؟» (33)4- پس از اتمام سخنرانی، پرچم امان را به دست «ابوایوب انصاری» داد و دستور داد اعلام کند: هر کس به طرف پرچم بیاید در امان است. و نیز هر کس وارد شهر شود و یا به سوی عراق برگردد در امان است ما نیازی به ریختن خون شما نداریم. (۳۴)سخنان امام (ع) و برافراشتن پرچم امان، سبب شد گروه زیادی بانگ برآورند:«التوبه، التوبه، یا امیرالمؤمنین».سپس حدود هشت هزار نفر از آنان دست از مخالفت کشیدند و اطراف «پرچم امان» گرد آمدند.(۳۵)
پی نوشت :
۱- دومه الجندل از قرای مدینه است.۲- مراجعه شود به وقعه صفین، ص ۵۳۳ و مروج الذهب، ج ۲، ص ۳۹۰٫۳- مراجعه شود به وقعه صفین، ص ۵۳۶٫۴- وقعه صفین، ص ۵۳۴ و ۵۴۱ والله ان لو استطعت لاحیین سنه عمر.۵- همان مدرک، ص ۵۳۴٫۶- مراجعه شود به الامامه و السیاسه ج ۱، ص ۱۱۸ و وقعه صفین، ص ۵۴۴٫۷- وقعه صفین، ص ۵۴۵ و الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۱۸٫۸- الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۱۹٫۹- ان لکم عندنا ثلاثا. لا نمنعکم صلواه فی هذا المسجد، و لا نمنعمکم نصیبکم من هذا الفییء ما کانت ایدیکم مع ایدینا، و لا نقاتلکم حتی تقاتلونا تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷۴ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۳۵٫۱۰- زمر، آیه ۶۵٫۱۱- روم، آیه ۶۰٫۱۲- شرح ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۳۱۱ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷۳٫۱۳- … ان سکتوا عممناهم و ان تکلم حججناهم و ان خرج علینا قاتلناهم. تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷۲ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۳۴٫۱۴- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۳۵٫۱۵- یا اخواننا اضربوا جباههم و وجوههم بالسیف حتی یطاع الرحمن عزوجل.۱۶- الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۳۳، تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷۵ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۳۶٫۱۷- ستکون بعدی فتنه یموت فیها قلب الرجل کما یموت بدنه یمسی مؤمنا و یصبح کافرا فکن عندالله المقتول و لا تکن القاتل شرح نهج البلاغه، خوئی، ج ۴، ص ۱۲۸ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۸۱٫۱۸- شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۸، تاریخ طبری، ج ۵، ص ۸۱، اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۵۲۲ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۴۱٫۱۹- شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۸ و اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۵۲۳٫۲۰- الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۳٫۲۱- همان مدرک.۲۲- تاریخ طبری، ج ۵، ص ۷۸، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۳۹٫۲۳- کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۴۰٫۲۴- سر بنا یا امیرالمؤمنین حیث احببت فنحن حزبک و انصارک. الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۵ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۸۰٫۲۵- و الله لو اقر اهل الدنیا کلهم بقتله هکذا و انا اقدر علی قتلهم به لقتلتهم. شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۸ و ابن ابی الحدید، ج ۲، ص ۲۸۲٫۲۶- الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۱۲۷ تدع هؤلاء القوم وارثنا یخلفوننا فی عیالنا و اموالنا؟ سربنا الیهم فاذا فرغنا منهم نهضنا الی عدونا من اهل الشام.۲۷- پل (رود) طبرستان که مابین حلوان و بغداد بر جاده خراسان بوده است. (مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۰۵).۲۸- نهروان، نامه سه دهکده بود که در طول هم قرار داشت و با قید اعلی و اوسط و اسفل تفکیک می شد و بین «واسط» و «بغداد» قرار داشت.۲۹- مصارعهم دون النطفه و الله لا یفلت منهم عشره و لا یهلک منکم عشره، نهج البلاغه، خ ۵۹٫۳۰- مروج الذهب، ج ۲، ص ۴۰۵٫۳۱- انا کلنا قتلناهم و کلنا مستحل لدمائکم و دمائهم الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۷٫۳۲- شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۲۹٫۳۳- فما نبؤکم و من این اتیتم؟ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۷ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۸۴ و کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۴۳٫۳۴- الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۲۸، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۳۴۵ و تاریخ طبری، ج ۵، ص ۸۵٫۳۵- شرح نهج البلاغه خوئی، ج ۴، ص ۱۳۵٫
منبع: کتاب تاریخ اسلام در عصر امامت امام علی علیه السلام

















هیچ نظری وجود ندارد