متوکل در سال 247 ه به قتل رسید و پس از او فرزندش «محمد بن جعفر» بر تخت نشست. قتل متوکّل، دستگاه خلافت عباسی را به هرج و مرج کشانید.
او نخستین کسی بود که درصدد کنار زدن ترکان و احیای قدرت مجدّد اعراب برآمد.([1]) رابطهی دولت عباسی و اعراب، به ویژه اعراب شام به شدّت تیره بود؛ چرا که آل عباس با کشتارهای جمعی بنیامیّه که سمبل قوم عرب بودند، حمایت و پشتیبانی اعراب را از دست دادند و حدود یک قرن بدون توجه به آنان و تنها به اتکای اقوام دیگری چون ایرانیان و ترکان خلافت کرده بودند. از اینرو زمانی که متوکل در شام بود (243ه) سپاهیان بر او شوریدند و عطایای خود را خواستند. از سوی دیگر سرداران ترک که مقصود متوکّل را دانسته بودند، وی را وادار کردند که به سامرّا باز گردد.([2])
با کشته شدن او، اقتدار دستگاه خلافت و هیبت و حرمی که خلفا نزد ترکان داشتند از میان رفت، و قدرت و نفوذ ترکان هرچه بیشتر تثبیت و کشتن خلفا به وسیلهی سرداران ترک آسان شد([3]). آنان با شتاب خلفا را از مسند خلافت فرو کشیدند و سدهی پس از متوکل را در چنان آشفتگی فرو بردند که در آن مدّت، یازده خلیفه، که همگی دست نشاندهی ترکان بودند، بر روی کار آمدند که به وسیلهی آنان یا از کار برکنار شدند یا به قتل رسیدند. بدین ترتیب، پس از کشته شدن متوکّل، عظمت خلافت سنی نیز از میان رفت و برای خلیفه جز نامی که بر سکهها ضرب یا در خطبهها خوانده میشد، باقی نماند.([4])
آری! محمد فرزند متوکل با لقب «المنتصر بالله» جای پدر نشست. کار او دیری نپایید. او برای اینکه ننگ پدرکشی را از خود دور کند، شایعه در انداخت که قاتل متوکل، فتح بن خاقان بوده و خلیفه او را به انتقام خون پدر به قتل رسانده است. با وجود این منتصر چون خلافت را با نیروی ترکان به دست آورده بود، در برابر آنان سست و بیاراده بود و چارهای جز اطاعت از دستورها و فرمانهای آنان چنانکه او را مجبور کردند تا برادرانش، معتز و مؤیّد را از ولایتعهدی خلع کند. این دو تن که از زمان متوکل به ولیعهدی اوّل و دوّم منتصر انتخاب شده بودند، تهدیدی برای ترکان به شمار میآمدند؛ زیرا ترکان بیم آن داشتند که اگر خلافت به یکی از آن دو برسد، انتقام خون پدر را از آنان بگیرد.
به گفتهی طبری([5])، منتصر بر اثر اصرار ترکان، معتزّ و مؤیّد را بازداشت کرد و عدهای از سران قوم را بر آن داشت تا آن دو را وا دارند که به رغم میلشان از ولیعهدی استعفا کنند؛ از اینرو، آنان نامهای به خط خود نوشتند که مضمون آن چنین بود: «چون من عاجز و ناتوانم و از عهدهی ولیعهدی بر نمیآیم و نمیخواهم گناه این کار بر گردن متوکل باشد، از منتصر خواهشمندم که مرا از این مسئولیت معاف بدارد».
پس از این واقعه، منتصر نیز استبداد و سلطهی ترکان را دریافت و به دنبال یافتن راه برای رهایی از شرّ آنان بود. از اینرو، برای آنکه آنان را متفّرق سازد، وصیف را به طرسوس فرستاد و او را از سپاهیان جدا ساخت؛ امّا چون ترکان از مقصود خلیفه آگاه شدند، 000/30 دینار به «ابن طیفور»، طبیب دربار، رشوه دادند تا منتصر را با نشتر زهرآلود رگ زدند. در نتیجه او در ربیعالاول 248 ه، پس از شش ماه مُرد و در واقع کشته شد.([6])
منتصر و اهلبیت(علیهم السلام):
شاید کسی تصور کند که بنا بر کینهای که منتصر از پدر دربارهی اهانتهای او نسبت به علی(علیه السلام) داشت؛ او پس از روی کار آمدن، اوضاع را به سود علویان و اهلبیت(علیهم السلام) دگرگون کرد؛ حال آنکه این چنین نبود؛ زیرا نخست اینکه دوران او ـ همانگونه که گذشت ـ به سال هم نکشید و در همان مدت نیمسال حکومتش، درگیر مسائل درون درباری و نزاع با ترکان بود. دوم اینکه دشمنی عباسیان با اهلبیت(علیهم السلام) شدت و ضعف داشت، ولی برطرف شدنی نبود. برای نمونه «کندی»([7]) در کتاب «تاریخ ولاهًْ مصر» میگوید:
«وتوفّی المتوکّل لیلة الخمیس لخمس خلون من شوّال سنة 247 و بویع محمد المنتصر و توفّی الفتح بن خاقان وأقرّ المنتصر یزید بن عبدالله علیها؛([8])
ثمّ ورد کتاب المنتصر «بأن لایقبل علوی» ضیعة ولا یرکب فرسا ولایسافر من الفسطاط إلی طرف من أطرافها؛ و أن یُمنعوا من اتخاذ العبید إلاّ العبد الواحد؛ وإن کانت بینه وبین أحد من الطالبیین خصومة من سائر الناس، قُبل قول خصمه فیه ولم یُطالب ببیّنة. وکتب المنتصر إلی العمّال بذلک»([9])
یعنی اینکه منتصر به حاکم خود در مصر دستور داد با علویان بر اساس قواعد زیر برخورد کند:
الف) به هیچ یک از علویان، هیچ گونه ملکی داده نشود.
ب) اجازهی اسب سواری به آنها داده نشود.
ج) کسی از «فسطاط» به شهرهای دیگر مسافرت نکند.
د) به هیچ یک از علویان جواز داشتن بیش از یک برده داده نشود.
ه) چنانچه دعوایی مابین یک علوی و غیرعلوی صورت گرفت، قاضی، نخست به سخن غیرعلوی گوش فرا دهد و پس از آن بدون گفت وگو با علوی آن را بپذیرد و بینه نخواهد.([10])
همانگونه که مشاهده میشود منتصر این دستورها را برای همهی عاملانش در سراسر سرزمینهای اسلامی نیز نوشته است.
آری! شاید اگر حکومت منتصر استوار میشد و به درازا میکشید او نیز روی پدرانش را در ظلم نسبت به اهلبیت(علیهم السلام) سپید میکرد.
پس نباید فریب سخن برخی را خورد که منتصر را دوستدار آل علی(علیه السلام) میداند. برای نمونه، ابوالفرج اصفهانی میگوید:
«و کان المنتصر یظهر المیل إلی أهل هذا البیت، و یخالف أباه أفعاله، فلم یجر منه علی أحد منهم قتل أو حبس و لا مکروه فیما بلغنا، والله أعلم»([11])
دربارهی سخن ابوالفرج باید گفت:
نخست: همان گونه که یادآوری شد او به حاکم مصر و دیگر شهرها، نامهی آنچنانی نوشت.
دوم: متوکل آنقدر نسبت به اهل بیت(علیهم السلام) جنایت کرد و مرتکب ظلم شد، که نرمی اندک منتصر با ایشان، بزرگ جلوه میکرد.
سوم: منتصر برای مدتی هم که شده، به حمایت اهلبیت(علیهم السلام) و علویان نیاز داشت تا کار ترکان را بسازد. یعنی نرمی او با آل علی(علیه السلام) یک حرکت سیاسی بود و نه جز آن. از اینرو و بنابر گفته مسعودی او کارهایی را به نفع آل ابیطالب انجام داد.
در «مروج الذهب» میخوانیم:
«… و کان آل أبی طالب قبل خلافته فی محنة عظیمة وخوف علی دمائهم، قد مُنعوا زیارة قبر الحسین و الغریّ من أرض کوفة، و کذلک منع غیرهم من شیعتهم حضور هذه المشاهد و کان الأمر بذلک من المتوکل سنة 236ه… و لم یزل الأمور علی ما ذکرنا إلی أن استخلف المنتصر، فأمن الناس، و تقدم بالکف علی آل أبی طالب وترک البحث من أخبارهم، و أن لایمنع أحد زیارة الحیرة لقبر الحسین رضی الله تعالی عنه، ولا قبر غیره من آل أبیطالب، و أمر بردّ فدک إلی ولد الحسن و الحسین وأطلق أوقاف آل أبی طالب، و ترک التعرض لشیعتهم ودفع الأذی عنهم…»([12])
این را نیز نباید فراموش کرد که او قاتل پدرش متوکل بود؛ و اگر بنا بود او نیز کارهای پدر را ادامه دهد انگشت اتهام همواره به سوی او دراز بود. از این رو او بر علویان آسان گرفت تا قتل پدر را بتواند توجیه کند.
در هر صورت، حتی اگر کارهای منتصر تنها به سبب دوستی او با علویان بوده باشد، کار او چندان نپایید و اثر چندانی در فضای سیاسی و اجتماعی آن روزگار نگذاشت.
[1]) تاريخ خلافت عباسى از آغاز تا پايان آل بويه؛ خضرى؛ ص95.
[2]) همان؛ ص94.
[3]) دربارهى قتل متوكل نك: تاريخ الطبري؛ ج9، ص222 و مروج الذهب؛ المسعودي، ج4، ص36 و الكامل في التاريخ؛ ابن الأثير؛ ج6، ص136.
[4]) تاريخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص95.
[5]) تاريخ الأمم و الملوك؛ ج9، ص244.
[6]) تاريخ خلافت عباسى؛ خضرى؛ ص96 نيزنك: تاريخ الإسلام؛ الذهبي، 18، ص417.
[7]) ابوعمر، محمد بن يوسف الكندي المصري م 350 هـ.
[8]) يعنى بر مصر.
[9]) ص159.
[10]) ترجمه از كتاب «سيرهى پيشوايان»؛ مهدى پيشوايى؛ ص593 (يادآور مىشود كه در اين كتاب، اين دستورها به اشتباه، به متوكل نسبت داده شده است!؟!).
[11]) مقاتل الطالبيين؛ ص504.
[12]) ج4، ص51.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد