8 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

آزادي سياسي و اجتماعي از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه

0
SHARES
7
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

اصول تضمين کننده آزادي اجتماعي در نظام اسلام
در بخش نخست اين نوشتار، مطالبي در باره ي معناي «آزادي» ، «منشا آزادي اجتماعي از ديدگاه قرآن» ، «نقش اديان در تامين آزادي اجتماعي انسان» ، «منشا محدوديت آزادي در ديدگاه توحيدي» ، «آزادي، کمال وسيله اي» ، «ارمغاني بالاتر از آزادي» ، «دفع عوامل سلب آزادي انسان در مکاتب الهي» ، بيان شد .دراين بخش، به بررسي اصول تضمين کننده ي اين آزادي در نظام سياسي – اجتماعي اسلام، مي پردازيم .
«حکومت اسلامي»
مقدمه
از آنچه تاکنون بيان کرديم، روشن مي شود که دين شريف اسلام و قرآن کريم و تعاليم علوي، چگونه عوامل سلب آزادي را، هم در ناحيه سلب کنندگان و هم در ناحيه سلب شوندگان، از بين مي برند و اجازه ظهور پديده زشت آزادي ستيزي و اسارت انسان را در جامعه بشري نمي دهند و زمينه پيدايش آن را مسدود مي کنند، اما به هر حال، جامعه انساني، خالي از انسان هاي مفسده جو و سود پرست و قدرت طلب و يا انسان هاي ضعيف و ناآگاه نيست، و يک مکتب جامع، بايد ضمانت اجرايي لازم را براي تحقق آزادي اجتماعي در صحنه روابط اجتماعي و نظام سياسي اجتماعي حاکم بر جامعه ايجاد کند، به طوري که از ناحيه صاحبان رسمي قدرت و حکومت و از ناحيه اقويا و قدرتمندان و گروه هاي متنفذ سياسي – اجتماعي و طبقات ممتاز جامعه، خطري، آزادي مردم را تهديد نکند و زمينه استبداد و خودکامگي و ديکتاتوري قدرتمندان پيدا نگردد .بنابراين، بايد بخشي از اصول اجتماعي – سياسي اسلام را که تضمين کننده آزادي همه اقشار جامعه و مصونيت آنان از خودکامگي صاحبان قدرت است، بررسي کنيم . برخي از اين اصول، در همه روابط اجتماعي مطلوب است و برخي ديگر، اختصاص به حکومت صالح و رابطه آن با مردم و يا بالعکس دارد، ولي همه در يک امر اشتراک دارند و آن اين که عمل به اين اصول، آزادي اجتماعي و حاکميت آن در روابط اجتماعي را به ارمغان خواهد آورد .
اصل يکم – شايسته سالاري يا حکومت صالحان
قبلا گفتيم که مهم ترين عامل سلب کننده آزادي در وجود انسان، روحيه برتري طلبي و خودپرستي و استعلاي بر ديگران است . پر واضح است که اگر چنين اشخاصي به قدرت و حکومت دست پيدا کنند، تمام همت خود را به اشباع اين روحيه فرعوني مصروف مي کنند و مردم و جامعه را اسير اميال حيواني خود خواهند کرد . لذا دور نگه داشتن مسند حکومت از دستبرد اينان، بسيار مهم است . آن چه آزادي اجتماعي مردم را تامين مي کند، حاکميت انسان هاي صالح و سالم و کساني است که خود را مثل ساير مردم بندگان خداي متعال مي بينند و حکومت، براي آنان، هيچ ارزشي ندارد، مگر اين که بتوانند حقوق مردم را تامين کنند و جلوي تعدي و تجاوز اقويا را بگيرند . بنابراين، نظام احسن اجتماعي در اسلام و قرآن، آن است که صالحان بر آن حکومت کنند :«ان الارض يرثها عبادي الصالحون» (2)صالحان کساني هستند که قدرت را وسيله گسترش معنويت و خداخواهي و رفع محروميت هاي اقتصادي و اجتماعي، و اشاعه خوبي ها و دفع زشتي ها و پليدي ها و ظلم ها، قرار مي دهند و بدين سان، آزادي ستيزي را در درون جان انسان ها کشته و از تاخت و تاز اقويا و اغنيا در درون جامعه جلوگيري مي کنند :«الذين ان مکناهم في الارض اقاموا الصلاة و آتوا الزکاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر» (3).رهبري و امامت مردم، به آنان که از امتحانات الهي سربلند بيرون آمده اند، اختصاص دارد نه کساني که آن را ارثي فاميلي و وسيله اي براي بهره مند ساختن اطرافيان و نزديکان و اعضاي حزب و طبقه خود مي دانند :«و اذا ابتلي ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن قال اني جاعلک للناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين» (4).علي عليه السلام نيز در نامه خود به مالک اشتر، بر اين اصل تاکيد مي ورزد :ثم انظر في امور عمالک فاستعملهم اختبارا و لا تولهم محاباة و اثرة فانهما جماع من شعب الجور و الخيانة . (5)اين اصل، ارمغاني الهي، براي حفظ آزادي و حقوق مردم است که خداي متعال، آن را در قالب ولايت و زعامت الهي، به بشريت عطا فرموده است و بدين سان، آنان را از دستبرد طواغيت و شياطين محفوظ نگاه داشته است .
اصل دوم – قانونمداري و قانونگرايي
قبلا گفتيم که اساسا، تشريع دين، همراه آوردن کتاب و قانون براي تعديل جامعه و احقاق حقوق همه انسان ها و جلوگيري از ظلم و تعدي و آزادي ستيزي تجاوزکاران بوده است . لذا حاکميت قانون جامع و کامل و استوار در همه امور، تضمين کننده حقوق آحاد جامعه و مانع سلب آزادي است . اين، خود، معياري براي عملکرد حکام آزاده است . از اين رو، قرآن کريم، اصرار دارد که از محور قانون الهي فاصله نگيريد; چرا که فاسدان و تجاوزکاران اند که دين – و قانون – را بر نمي تابند .«اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه … و ما تفرقوا الا من بعد ماجاءهم العلم بغيا بينهم . (6)»و بر آنان که به حکم الهي و حدود او اعتنا نمي کنند، سخت مي تازد و آنان را وعده عذاب مي دهد . (7) امير المؤمنين (ع) بر اين نکته تاکيد مي ورزد که حاکم بايد تنها و تنها قانونمدار باشد و عمل به آن را وظيفه ي اساسي خود قرار دهد : «انه علي الامام الا ما حمل من امر ربه» (8)و حکومت را حق کساني مي داند که قانون شناس ترين مردم و قوي ترين آنان در اجراي آن باشند : «ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامرالله فيه» (9)لذا در جواب طلحه و زبير که به نحوه تقسيم بيت المال از سوي ايشان اعتراض داشتند، به اين امر بديهي اشاره مي کند که اين، بر اساس قانون الهي بوده است، نه راي شخص و خواست فردي تا مستحق اعتراض باشد :اما ما ذکرتما من امر الاسوة فان ذالک امر لم احکم انا فيه برايي و لا وليته هوي مني بل وجدت انا و انتما ما جاء به رسول الله (ص) قد فرغ منه . (10)
اصل سوم – اصل برابري
تمسک به قانون و معيار بودن آن در عمل حاکمان، همان طور که ذکر شد، مانع تضييع حقوق و آزادي هاي اجتماعي است، اما مهم آن است که قانون، استفاده ابزاري پيدا نکند و وسيله اي براي محدود کردن مردم و يا گروه هايي از آنان به ناحق و بازگذاشتن دست حکومت و يا طبقه اي از جامعه به ناحق نباشد . چه بسا حکومت هايي که قانون خوب را براي توده مردم خوب اجرا مي کنند، اما نسبت به حزب و طبقه و اطرافيان خود از آن چشم پوشي مي کنند، و بدين سان دست عده اي را بر حقوق مردم باز مي گذارند و حقي که آنان بدو مکلفند را از آنان نمي گيرند و اين چنين زمينه خودکامگي و استبداد حکومت يا حزب يا طبقه اي را فراهم مي سازند و در نهايت آزادي اجتماعي مردم، قرباني امتيازطلبي و تماميت خواهي ديگران مي شود لذا در نظر حکومت صالح، همه مردم داراي حقوق لازم الاستيفاء هستند .اميرالمؤمنين (ع) در عهدنامه خود به مالک اشتر مي فرمايد : «الناس اما اخ لک في الدين او شبيه لک في الخلق» (11)و مي فرمايد : «و الزم الحق من لزمه من القريب و البعيد و کن في ذالک صابرا محتسبا واقعا ذالک من قرابتک و خاصتک حيث وقع و ابتغ عاقبته بما يثقل عليک منه فان مغبة ذالک محمودة; (12) حق را بر هر کس لازم آمد، ملازم باش و اجرا کن، چه براي نزديک و چه براي دور و لو براي خواص و خويشانت، هر که باشند . اگر بر تو گران است، به عاقبت خوش اين کار توجه کن .» .نيز نزديک بودن به متولي امور، نبايد موجب دست درازي به امتيازات مادي و اقتصادي باشد . (13)بدين ترتيب، شخص حاکم و کارگزاران حکومتي، همگي بايد قانون را براي همه مردم به طور يکسان اجرا کنند و از هرگونه امتياز دادن ويژه و انحصارطلبي سياسي و اقتصادي بپرهيزند و حقوق را از هر که مکلف به اداي آن است بستانند و بر هر که بايد، جاري کنند، چه مواردي که پيامبر (ص) و يا علي (ع) حدود الهي را بر ياران نزديک خود جاري کردند و بر اين کار سرزنش شدند و افرادي از ايشان بريدند و به ديگران گرويدند، ولي با اين وجود مي فرمودند، اگر نزديک ترين کسان ما، يعني فاطمه سلام الله عليها و يا حسن و حسين (ع) از حد تعدي کنند، به سزاي عمل خود خواهند رسيد . داستان رفتار علي (ع) با برادر خود عقيل که تقاضاي سهمي بيش از حق خود از بيت المال داشت، زبانزد و مشهور است .نيز کساني مانند طلحة و زبير به روي او شمشير کشيدند، چرا که حاضر نشد بيش از حق آنان امتيازي بدهد و سهمي بيش تر از بيت المال و يا پستي که شايسته آن نيستند، در اختيارشان گذارد .نيز چه بسياري که به معاويه پيوستند، چرا که عدالت او و برابري خودشان را در مقابل قانون برنتافتند و خودکامگي در سر داشتند : «علموا ان الناس عندنا في الحق اسوة فهربوا الي الاثرة» (14)آن حضرت، به کارگزاران خود همين روش را گوشزد مي فرمود و آنان را از انحصارطلبي و تماميت خواهي برحذر مي داشت : «اياک و الاستئثار بما الناس فيه اسوة» . (15)نيز مي فرمايد : «ميان مردم، در اوقات و برخوردها، مساوات را رعايت کن تا اين که بزرگان در ميل تو به ايشان طمع نکنند و ضعيفان از عدالت تو بر ايشان مايوس نگردند» (16)اين همه تاکيد و تحذير براي آن است که مالکيت و قدرت، انسان را به خودکامگي و استبداد سوق مي دهد : «من ملک استاثر» (17)همه مردم، در حقوق يکسانند و در برابر قانون مساوي اند، و لازمه اين تساوي، آن است که با هر کس مطابق رفتار و حرکتش و تکليفي که بر عهده اوست و او عمل کرده يا نکرده، رفتار شود .حضرت عليه السلام، در عين تاکيد بر يکسان بودن حقوق مردم مي فرمايد :لا يکونن المحسن و المسي ء عندک بمنزلة سواء، فان في ذالک تزهيدا لاهل الاحسان في الاحسان و تدريبا لاهل الاساءة علي الاساءة و الزم کلا منهم ما الزم نفسه; (18) نيکوکار و بدکار، در نزد تو، منزلت يکسان نداشته باشند; چرا که اين تساوي در برخورد با هر دو گروه، اهل احسان را به خوبي بي رغبت مي سازد و اهل زشتکاري را بر بدکاري شان آموخته مي کند . با هر گروه به آن رفتاري که خود را بر آن ملزم ساخته، رفتار کن .حضرت، حقوق شهروندي اهل کتاب و معاندان را نيز محترم مي شمارد; چرا که آنان همنوع هستند و به حکومت عادل پناه آورده اند . آن گاه که حضرت مي شنود بر زني از اهل ذمه ستم رفته است فرياد بر مي آورد که اگر مسلمان از اين غصه دق کند، ملامت نمي شود (19) ، اما درعين حال، بر تاثير عقايد فاسد، در جايگاه اجتماعي آنان و لزوم به کارگيري شيوه اي خاص در برخورد با ايشان اشاره مي کند : «فلم ارهم اهلا لان يدنوا لشرکهم و لا ان يقصوا و يجفوا لعهدهم; (20) پس نه ايشان را به خاطر مشرک بودنشان، شايسته نزديک شدن ديدم و نه به خاطر پيمان با خود، شايسته دور شدن و جفا ديدن .» .اين چنين است که همه مردم از ظلم و استبداد حاکم مصون بوده و به حقوق و آزادي هاي مشروع خود مي رسند و همگي به طور يکسان در مقابل عملکرد خود در برابر قانون، پاسخگو هستند و عنداللزوم مواخذه مي شوند، تربيت و رشد بر عملکرد گروه هاي اجتماعي حاکم مي شود .
اصل چهارم – شورا در تصميم سازي
شورا، يکي از مظاهر دخالت مردم در سرنوشت خويش است، به طوري که در تصميمات اجتماعي مشارکت داشته باشند و راي و نظر آنان در تصميم سازي اصحاب قدرت و حکومت مدخليت داشته باشد . اين اصل، هم به شکل فردي و هم به شکل جمعي مي تواند اجرا شود، مانند تشکيل احزاب سياسي و يا اصناف اجتماعي، که در مسائل گوناگون، نظر خودرا ابراز کنند و از سر دلسوزي و خير خواهي نتيجه علم و تجربه خود را عرضه دارند، تا مورد استفاده مراکز حکومتي قرار گيرد و بدين صورت حاکميت و راهبري يک سويه و يک طرفه شکل نگيرد، بلکه خود مردم در آنچه بر آنان مي گذرد سهيم باشند .خداوند متعال، در قرآن، پيامبر اکرم (ص) را به اين امر مامور کرده است که : «و شاورهم في الامر» (21)و آن گاه که مؤمنان را توصيف مي کند مي فرمايد : «و امرهم شوري بينهم» (22).اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد : «من استبد برايه هلک و من شاور الرجال شارکها في عقولها» (23)و از مردم زمانه خود تقاضاي مشورت عادلانه و روي ميزان صحيح و گفتار حق مي کند : «فلا تکفوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل» (24)البته اين اصل، با رعايت و هماهنگي ديگر اصول اجرا مي شود . مثلا، يکي از اصول مذکور، اصل شايسته سالاري و اکميت خبره ترين مردم بر امور بود، طبعا اگر تصميم نهايي حاکم با آنچه مشورت دهندگان ارائه مي کنند تفاوت داشته باشد، اشکالي در عمل به تصميم حاکم امر نيست، لذا خداوند به پيامبرش مي فرمايد : «فاذا عزمت فتوکل علي الله» (25)اميرالمؤمنين عليه السلام در جواب کساني که در مقام مشورت و از سر دلسوزي از ايشان مي خواهند که با معاويه سازش کند، مي فرمود : «من، تمام جوانب اين امر را زير و رو کردم و ديدم که کوتاه آمدن در برابر معاويه، کفر به تعاليم پيامبر است» ، لذا به نظر خود عمل کرد نه به نظر آنان .يا يکي از اصول ذکر شده، قانونمداري بود و فرض کرديم که حاکم، قانون شناس ترين افراد است، لذا اشکالي نيست که او با هم مشورت ها يا بدون آن در جايي که قانون در دست اوست، به آنچه قانوني مي داند، عمل کند، البته، اين امر، نافي نظارت مردم و لزوم پاسخگو بودن در برابر آنان نيست . لذا اميرالمؤمنين عليه السلام در برابر طلحه و زبير که ظاهرا از نظر نخواستن از آنان رنجيده شده بودند، مي فرمايند : «من به کتاب خدا و سنت پيامبر نظر، و حکم خدا را اجرا کردم و نيازي به مشورت در آن نيست .لا وقع حکم جهلته فاستشير کما و اخواني المسلمين و لو کان ذالک لم ارغب عنکما و لا عن غيرکما . . (26)البته قابل تذکر است که چنين امري بيش تر در امور کلي و روشن پيش مي آيد، آن هم در جامعه اي کوچک و بسيط، اما در جوامع بزرگ امروزي و با تخصصي شدن امور مختلف اجتماعي و کثرت آن و نياز به کارکارشناسي دقيق، کم تر مساله اي را مي توان در نظر گرفت که بدون مشورت اهل خبره، بتوان در باره آن، به نظر و تصميم درست، دست يافت، آن هم در زمان غيبت امام معصوم (ع)، اما از آنجا که حاکم شايسته و صالح، بايد هميشه مصالح عامه را ملاحظه کند و در علم به آن کوتاهي نورزد، مي توان اطمينان داشت که جامعه ديني از اين ناحيه متضرر نشده و بدون مشورت صحيح و آگاهي از صلاح و فساد امور، تصميمي اتخاذ نمي شود . وجود مجمع ها و شوراهاي عالي در صدر حاکميت، مؤيد همين مطلب است .
اصل پنجم – اصل مشارکت در اجرا و حق حاکميت و تعيين سرنوشت
يکي از عوامل سلب آزادي اجتماعي، تمرکز قدرت در دست گروهي خاص و طبقاتي شدن حاکميت اجرايي است; يعني، هر چند قوانين صحيح و محکم و متقن باشد، اما تمرکز قدرت اجرايي و احساس مالکيت قدرت، ممکن است خودکامگي و انحصارطلبي را به دنبال داشته باشد .اسلام علاوه بر تشريع قوانين سعادت بخش و کارآمد، در بعد اجرا نيز همه مردم را به مشارکت و تعاون دعوت کرده است .بسياري از آيات قرآن که متصمن اقامه عبادات و جهاد در راه خدا و اجراي حدود الهي است، خطاب به عموم مردم است . اين امر نشان دهنده ي حق دخالت مردم درا مور اجتماعي نيز هست . جامع ترين فرمان الهي در اين زمينه اين است که : «اقيموا الدين» (27)يعني، همه مردم را به اقامه دين دعوت کرده است و از آنان مي خواهد که براي تحقق آن تلاش کنند .آياتي که حکم حد زنا، سرقت، قذف، و … . را بيان مي کند، خطاب به همگان است . (28)اميرالمؤمنين (ع) پس از بيان حقوق متقابل حکومت و مردم و نقش مراعات و عدم رعايت آن در ظهور صلاح و فساد اجتماعي مي فرمايد :فعليکم بالتناصح في ذالک و حسن التعاون عليه … و لکن من واجب حقوق الله علي العباد النصيحه بمبلغ جهدهم و التعاون علي اقامة الحق بينهم . (29)يعني تلاش خير خواهانه و دلسوزانه و همکاري و مشارکت در اجراي حق در ميان بندگان خدا و جامعه بشري، از حقوق واجب الهي بر انسان ها و از تکاليف آنان است . پس مشارکت در امور اجتماعي، بر اساس ميزان صحيح و به فرض صحيح، نه تنها از حقوق مردم که تکليف ايشان است .آن گاه حضرت بيان مي فرمايند که هيچ حکومت و حاکمي فوق آن نيست که از مشارکت مردم بي نياز باشد و هيچ فردي کم تر از آن نيست که از اين گردونه کنار نهاده شود :و ليس امرؤ و ان عظمت في الحق منزلته و تقدمت في الدين فضيلته بفوق ان يعان علي ما حمله الله من حقه و لا امرؤ و ان صغرته النفوس و قتحمته العيون بدون ان يعين علي ذلک او يعان عليه . (30)مردم، حاکم بر سرنوشت خويشند و در برابر سرنوشت اجتماعي خويش مسئولند و آن گاه که بخشي از آن را به حکومت واگذار مي کنند، بايد اهليت حاکمان را احراز کنند : «ان الله يامرکم ان تؤدوا الامانات الي اهلها» (31)و بزرگ ترين خيانت، خيانت در اين امانت است : «ان اعظم الخيانة خيانة الامة» (32)کما اين که زشت ترين غش، غش به امام و رهبر صالح عادل است : «و افظع الغش غش الائمة» (33)حاکميت مردم بر سرنوشت اجتماعي خويش، هم حق است و هم تکليف چنان که ولايت حاکم صالح الهي نيز هم حق است و هم تکليف و اين دو با هم منافاتي ندارند .در منطق اسلامي همه مردم آزاد و مساوي هستند، لذا کسي حق حکومت بر آنان را ندارد، الا خداي متعال و حکومت خدا بر مردم به ولايت اولياي الهي که جز به خدا دعوت نمي کنند و جز قانون او را اجرا نمي کنند، محقق مي شود واو است که به آنان چنين ولايتي مي دهد و حاکميت را برايشان جعل مي کند و مثلا به حضرت ابراهيم مي گويد : «اني جاعلک للناس اماما» . (34)و به حضرت داود مي فرمايد :«يا داود انا جعلناک خليفة في الارض فاحکم بين الناس» (35)و پذيرش چنين حکومتي را بر مردم واجب و تکليف قرار داده است :«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» . (36)اگر غير از اين ولايت الهي باشد، حکومت، مشروعيتي نخواهد داشت، چرا که به بندگي انسان در مقابل انسان ختم مي شود . پس منحصرا، ولايت و سرپرستي انسان، در دست خدا و اولياي اوست :«انما وليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزکاة و هم راکعون» (37)حکومت، تکليف ائمه عدل است و حضور و ياري مردم، تکليف آنان . که اين حضور، آن تکليف را فعلي مي کند و محبت را بر صالحان تمام مي کند، لذا اميرالمؤمنين (ع) مي فرمايد : «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله من العلماء …» (38)بر اساس اين بينش است که هيچ گاه اولياي الهي به قهر و فساد و خونريزي و تطميع و فريبکاري حکومت بر پا نمي دارند و حکم نمي رانند و حکومت آزاد و حمايت آگاهانه مردم براي آنان مطلوب است . لذا بيش ترين تلاش آنان، تلاش تربيتي و آگاهي بخشي است، حتي در مقابل مخالفان جاهل .علي عليه السلام در برابر خوارج، تمام تلاش خود را به کار برد تا صف آنان از صف مسلمانان جدا نگردد، و هر مقدار که توانست با بيان و احتجاج، آنان را آگاه کرد .نيز حضرت به زياده خواهان مي فرمود : «آيا مرا مي خوانيد که با ستم بر مردمي که بر آنان حکومت مي کنم، پيروزي را به دست آورم؟!قسم به خدا! که چنين نکنم تا گردش شب و روز بر پاست و ستارگان در پي هم مي روند!» . (39)حکومت ; مهم ترين حکم الهي است که براي سعادت و کمال اجتماع انساني آمده است، (40) و کمال بودن آن به اختياري و انتخاب آزادانه بودن آن بستگي دارد .حکومت ديني، يک حکومت الهي مردمي است که هر دو جزء آن، ريشه در آزادي انسان و حاکميت و او و کرامت او دارد . الهي است و ريشه در ولايت و ربوبيت الهي دارد، چرا که اگر غير از اين باشد، به ربوبيت غير خدا و حاکميت انساني ديگر باز مي گردد که با او يکسان است . و مردمي است، يعني بر پايه هاي عقلانيت و آگاهي و انتخاب آزاد مردم استوار است، نه بر پايه هاي جهل و فريب و سرکوب و تحميل، چرا که دراين صورت است که غرض الهي از تشريع ولايت و حکومت براي صالحان، يعني گسترش عدل و سعادت جامعه بشري محقق مي شود، و الا دنيا و حکومت بر آن، براي خدا بي ارزش تر از آن است که بخواهد آن را پاداش اوليا قرار دهد و براي اولياي خدا هم بهايي کم تر از کفش وصله دار است که بخواهند به هر قيمتي به آن برسند .انتخاب آزاد حکومت، به عنوان ارزشي والا، در تعاليم ديني مطرح است، اميرالمؤمنين (ع) در مواضع متعدد به اين مسئله اشاره مي کند که : «مردم، با من بيعت کردند در حالي که مجبور نشده بودند، بلکه با اختيار و اراده خود عمل کردند» . (41)حضرت، خطاب به طلحه و زبير مي فرمايد :اما بعد، فقد علمتما و ان کتمتما اني لم ارد الناس حتي ارادوني و لم ابايعهم حتي بايعوني و ان العامة لم تبايعني لسلطان غالب و لا لعرض حاضر . (42)نه زور و قدرت غالبه اي مردم را وادار به بيعت من کرد و نه سفره آماده اي که به طمع او بيعت کرده باشند، بلکه «فاقبلتم الي اقبال العود المطافيل علي اولادها تقولون : البيعة! البيعة!» . (43)در اين ميان، آن حضرت در موارد متعددي، بر حق الهي و وصيت و وصايت نبوي تاکيد مي کند و اين کلمات، ادعاي کساني را که معتقدند، بيعت در نظر ايشان پايه مشروعيت حکومت بوده است، نفي مي کند : «لا يقاس بآل محمد من هذه الامة احد … لهم خصائص حق الولايه و فيهم الوصية و الوراثة» (44)کما اين که پاسخ کساني را که گفته اند : «چرا ايشان در مقابل دشمن به بيعت تکيه کرده است، نه حق ولايت الهي ؟» ، روشن مي کند; چرا که اين، احتجاجي جدلي در برابر کساني بوده است که حکومت خلفاي قبلي را به خاطر بيعت، مشروع مي دانسته اند، و در عين حال، زير بار حکومت ايشان نمي رفتند :انما بايعني القوم الذين بايعوا ابابکر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يکن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يرد . (45)
اصل ششم – اصل مردم سالاري
در ديدگاه اسلامي، حکومت، وديعه و امانتي است در دست صاحبان قدرت براي اشاعه قسط و عدل و احقاق حقوق عمومي و جلوگيري از تعدي اقويا و حفظ امنيت مردم و زمينه سازي براي رشد و تعالي روحي و معنوي، نه اشباع کننده حس جاه طلبي و برتري جويي فرد يا حزب يا طبقه اي . بنابراين، بسيار روشن است که در اين حکومت، مردم، محور همه فعاليت ها و حرکت هاي حکومت باشند; يعني، همه امور در جهت حفظ نظم و نظام و امنيت و عمران بلاد ايشان باشد .اميرالمؤمنين (ع) خطاب به يکي از کارگزاران خود مي فرمايد :او را فرمان مي دهم که مردم را نرنجاند و به آنان دروغ نگويد و دروغ نبندد و فرمانروايي او بر مردم موجب نشود تا از مردم رو گرداند و به آنان بي اعتنايي کند; چرا که مردم برادران ديني و ياوراني براي تامين حقوق هستند . (46)در عهدنامه مالک اشتر، بر اين مردم محوري و ترجيع منافع عمومي مردم بر خواص و نقش اساسي و بنيادي آنان در حفظ دين و ملت و نظام، تاکيد مي فرمايد و او را به همراهي مردم ترغيب و امر مي فرمايد :و ان عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء، العامة من الامة فليکن صغوک لهم و ميلک معهم . (47)بدين ترتيب يکي از بزرگ ترين عوامل سلب آزادي اجتماعي مردم که همان حاکميت طبقاتي نخبگان و محوريت آنان در سياست گذاري هاست، از جامعه دور مي شود .و به فرموده ي آن حضرت، عملکرد مردمي همراه نيت الهي، عبادت خواهد بود :و بهترين اوقاتت را براي خلوت با خدا قرار ده، گرچه همه اعمال تو، براي خداست، اگر نيت در آن پاک باشد و مردم از آن در سلامت و امنيت باشند . (48)و در اين ميان، بيش از همه، به حال طبقات محروم جامعه بايد توجه شود : «ثم الله! الله! في الطبقة السفلي من الذين لاحيلة لهم» (49)و حاکم، بايد بداند که همان طور که بايد نزد خداوند معذور باشد، نزد مردم نيز عذر واضح داشته باشد : «اسال الله ان يوفقني و اياک لما فيه رضاه من الاقامة علي العذر الواضح اليه و الي خلقه» (50)و بايد که حاکم امور مسلمانان، حسن ظن و مهرباني مردم جلب کند، چه از راه احسان به ايشان و کم کردن بار زحماتشان و چه از طريق اين که آنان را به آنچه تکليفي در مقابل آن ندارند، مجبور نکند; زيرا، اين امر، موجب سوء ظن مردم به حکومت و احساس ظلم و خودکامگي و نبود آزادي مي شود و حاکم بايد در اعمال خود، مراقب احساس عمومي جامعه و برداشت هاي آنان باشد و نگذارد احساس استبداد در مردم به وجود آيد . (51)سينه سالم بودن مردم نسبت به حکام، اصلي مهم در رابطه حکومت و مردم است و نبايد مردم حکومت را بار سنگين بر دوش خود احساس کنند که راحتي آنان را سلب مي کند و انتظار پايان و زوال آن را بکشند :ان افضل قرة عين الولاة استقامة العدل في البلاد و ظهور مودة الرعية و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم و لا تصح نصيحتهم الا بحيطتهم علي ولاة امورهم و قلة استثقال دولهم و ترک استبطاء انقطاع مدتهم فاسفح في آمالهم . (52)بلکه بايد در ميان مردم بود و از آنان فاصله نگرفت و از انظارشان غايب نشد و چهره به چهره با آنان گفت و گو کرد و در برابرشان پاسخگو بود و امور را برايشان توضيح داد . اين، گرچه سخت باشد، اما حکومت را به هدف خود که سوق دادن مردم در مسير حق است، مي رساند . (53)در منطق علوي، رابطه حکومت و مردم، رابطه اي دو سويه است که اگر يک طرف آن آسيب ببيند، حرکت صحيح جامعه مختل مي شود و مردم زيان خواهند ديد . آن حضرت، اين رابطه و آثار آن را اين چنين بيان مي فرمايد :مردم، به صلاح امر خود نمي رسند، الا به سبب صالح بودن حاکمان، و حاکمان، صالح نخواهند بود مگر با حرک صحيح و مستقيم مردم . پس اگر مردم، حق حاکم را ادا کنند و حاکم نيز حق مردم را، حق، در ميان ايشان عزيز خواهد شد و دين بر پا مي گردد و نشانه هاي عدالت آشکار مي شود و سنت هاي نيک به راحتي جاري مي گردد، و زمانه، نيک و شايسته گردد و مي توان انتظار ماندگاري حکومت و ياس مطامع دشمنان را داشت، اما اگر مردم بر حاکمان چيره گردند و حق حاکم را ادا نکنند يا اين که حاکم در حق مردم اجحاف کند، اختلاف کلمه پيدا خواهد شد، و نشانه هاي ستم آشکار مي گردد، و فريبکاري در دين زياد مي شود و سنتها رها مي شوند و عمل به هواهاي نفساني مبنا قرار مي گيرد و احکام الهي تعطيل مي گردد . (54)مهم ترين رکن در اين ميان، رشد فکري و بصيرت ديني مردم است، تا هم توان شناخت راه صحيح را داشته باشند و هم قدرت تعيين حکام صالح و نيز وظيفه شناسي در مقابل آن و حفظ حکومت حق از دستبرد طواغيت هر زمان . حضرت علي عليه السلام از مردم زمانه خويش، از اين بابت نگران شده بود و سبب مقاومت او در برابر تقاضاي عمومي براي پذيرش حکومت، گشته بود :دعوني و التمسوا غيري; فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبت عليه العقول; (55) مرا رها کنيد و به دنبال ديگري رويد ; چرا که ما امري پيش رو داريم با چهره ها و رنگ هاي گوناگون که قلب ها را توان آن نيست و عقل ها نمي تواند بر او ثابت بماند .حکومت مورد قبول مردم، وظيفه اي را بر دوش حاکم مي نهد، که بايد با قوت و استحکام به آن قيام کند، و در همه حال با مردم و براي مردم، براي تحقق اهداف آن بکوشد حتي سستي و انحراف احتمالي مردم را جبران کند و راه سقوط را مسدود کند، و هر چند مردم، برخي اقدامات او را نپسندند . اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از قضاياي جنگ صفين و پيش آمدن حکميت مي فرمايد :اما، و الله : لو اني حين امرتکم بما امرتکم به، حملتکم علي المکروه الذي يجعل الله فيه خيرا (56) فان استقمتم هديتکم و ان اعوججتم قومتکم و ان ابيتم تدارکتکم لکانت الوثقي و لکن بمن و الي من اريد ان اداوي بکم و انتم دائي! (57)و تصريح مي کند که چه بسا خير مردم در چيزي باشد که ناخوشش دارند و لکن حاکم آگاه و مدبر، بر او مطلع است و بر اوست که مردم را به آن وا دارد و از طعن و عتاب نهراسد . پس اگر اهل هدايت و استقامت، بر طريق بودند، آنان را به سر منزل مقصود رهنمون باشد و اگر کژي و انحراف داشتند، به راه آورد و اگر سرپيچي کردند، جايگزيني بيابد . همانا، اين، درست ترين و محکم ترين کار يک حاکم شايسته است . شکوه آن حضرت، اين است که حتي براي اين اقدام هم ياوري ندارد و ياران او خود دردهاي بي درمان او هستند :و لکن لا راي لمن لا يطاع . (58) و هيهات ان اطلع بکم سر العدل او اقيم اعوجاج الحق . (59)بنابراين، مردم سالاري و محوريت مردم، منافات با اجراي محکم قانون يا خواست تکليفي که بر عهده مردم است و مطالبه جدي آن، ندارد .بلکه، اکراه و شدت عمل به خرج دادن، حتي در حوزه اختيارات و وظايف حکومت، هيچ گاه راه اول و دوم نيست، و مقدم بر همه چيز، حرکت آگاهانه و آزادانه عمومي است و وظيفه اوليه حاکمان، رشد و آگاهي دادن و اعلام خطر کردن است تا مردم، خود، انتخاب کنند; زيرا، کمال بشر، در تکاپوي آزادانه به سوي اهداف بلند است . پس اکراه و تحميل، امري ثانوي و اضطراري است که در جايي که بدون آن، نظام جامعه از هم گسسته مي شود و آسايش و امنيت و رفاه عمومي بدون آن امکان پذير نباشد، اجرا مي گردد .اميرمؤمنان (ع) به يکي از عمال خود مي فرمايد :و اخلط الشدة بضغث من اللين و ارفق ما کان الرفق ارفق و اعتزم بالشدة حين لا يغني عنک الا الشدة . (60)و به مالک اشتر خطاب مي کند : «به سوي خشم، خيز بر مدار و حال آن که از او راه گريزي مي يابي .» (61)خود آن حضرت، با مخالفان عنود خود، مدارا مي کرد و هيچ گاه بدون نصيحت و احتجاج قبلي، با آنان وارد جنگ نشد، اما آن گاه که بر نظام مسلمانان و جماعت آنان ترسيد و خطر فروپاشي را احساس کرد، به جنگ اقدام کرد و فرمود : «ساصبر ما لم اخف علي جماعتکم; فانهم ان تمموا علي فيالة هذا الراي انقطع نظام المسلمين» (62)حضرت، آخرين دوا را داغ کردن مي دانست . (63)خلاصه اين که مواردي پي مي آيد که بدون اکراه و تحميل و حتي خشونت نسبت به برخي افراد يا جريانات، نمي توان نظام و انتظام جامعه و آسايش و صلاح عمومي را حفظ کرد، ولي جهت گيري حکومت در همه امور بايد به نحوي باشد که به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام مردم انتظار زوال حکومت را نکشند و احساس رنج و دلسردي نداشته باشند وحکومت، کم ترين ثقل را برايشان داشته باشد و احساس آزادي را از آنان نگيرد و اين نمي شود، الا به اين که حکومت، در همه حال، بر ميزان حق و عدل حرکت کند ودر جاده انصاف قدم زند و صلاح عمومي را به عمل صادقانه و عادلانه و پاک دنبال کند، نه با حيله و نيرنگ و يا ظلم و جور به کسي يا گروهي، حتي اگر مخالف، شخصي مانند معاويه باشد که سکوت و نجنگيدن با او در منطق علوي، کفر ورزيدن به تعاليم نبوي است . (64) حضرت مي فرمود :و الله! معاويه، زيرک تر از من نيست، ولي او مکر و نيرنگ و فجور مي کند و اگر نبود که از مکر و نيرنگ بازي کراهت دارم، هر آينه از زيرک ترين مردم بودم . (65)
اصل هفتم – اصل نظارت بر مراکز قدرت و حق انتقاد و پرسشگري و آزادي بيان
از آن جا که در بينش اسلامي، مردم، صاحب حق و مکرمند و اصل بر حرکت آگاهانه و آزادانه است و مردم حق دخالت در امور جامعه خود را دارند، بلکه مکلف به مشارکت در حرکت عدالت خواهانه جامعه هستند و بايد براي تامين حقوق خود و اجراي حدود و قوانين الهي تلاش کنند، و هرگونه قصور و تقصير آنان، موجب مؤاخذه است و به پذيرش و همکاري آنان است که صاحبان قدرت اين امکان را پيدا مي کنند تا برنامه ها و سياست هاي خود را به اجرا گذارند، پس بايد بر آنچه بر آنان و پيرامون آنان مي گذرد، نظارت داشته باشند، تا مادامي که حرکت ها را در مسير صحيح و حق ديدند، مساعدت کنند و هرجا که احساس خروج از مسير درست و انحراف کردند، مقابله کنند . چه بسيار اقوام و مللي که به خاطر سکوت نابه جاي آگاهانه جامعه، به انحطاط و زوال گراييد . (66)نظارت بر جريانات اجتماعي و خصوصا عملکرد مراکز قدرت – که لازمه همکاري آگاهانه و آزادانه مردم است – تکليفي است ناشي از حق انسان بر سرنوشت خويش و مسئوليت او در برابر خود و جامعه . اين تکليف، عملي نمي شود مگر در صورتي که او، حق انتقاد و پرسشگري و آزادي بيان داشته باشد . اگر آزادي انتقاد و اعتراض نسبت به ناروايي ها و مفاسد و مظالم وجود نداشته باشد، چطورانسان، مکلف به نهي از منکرات و پليدي ها مي شود؟ و اگر حق سؤال و استيضاح از عملکرد مجريان امور نباشد، چطور انسان مامور مي شود به اين که مادامي که آنان در مسير حقند با آنان همکاري کند؟در جامعه ديني، آزادي بيان و نظر و انتقاد به عملکردها وجود دارد و بر متولي امرست که وجوه عمل خود را براي مردم توضيح دهد و عذر کاري که نمي پسندند، بيان کند و پاسخگو باشد .بهترين دليل براي اثبات اين مدعي، ايجاب امر به معروف و نهي از منکر در جامعه ديني است . همين امر است که امت آخرين پيامبر صلي الله عليه و آله را بهترين امم کرده است; چرا که يک ضامن اجرايي براي حفظ جامعه از گزند فساد و ظلم و خودکامگي تا قيام قيامت در اين امت نهاده شده است که دريچه هر خيري را به روي آنان مي گشايد : «کنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنکر» (67)قرآن، از اين که در امت هاي گذشته، کسي به اين اصل عمل نکرده است، شکوه مي کند : «فلولا کان من القرون من قبلکم اولو بقية ينهون عن الفساد في الارض» (68)بايد چشم ها را گشود و گوش ها را باز کرد و مراقب امور بود و هر جا لازم بود، فرياد کرد، خصوصا نسبت به عملکرد صاحبان قدرت; چرا که قدرت است که سرچشمه خيرات اجتماعي يا مفاسد اجتماعي مي شود، و قدرت است که مي تواند به استبداد و خودکامگي کشيده شود، پس بايد او را سالم نگه داشت، و حکومت است که مردم را به هر طرفي که بخواهد مي کشاند، پس بايد ديد به کدام سو مي رود و مي برد .علي عليه السلام در نامه اي که به اهل مصر براي معرفي مالک اشتر به عنوان استاندار آن ديار مي فرستد، مي فرمايد : «فاسمعوا له و اطيعوا امره فيما طابق الحق» (69)يعني اطاعت فرمان حاکم، منحصر در آن است که مطابق حق و معيار و قانون پذيرفته شده باشد، نه در همه آنچه که او بخواهد و لو خلاف حق باشد . پس براي مردم، حق نظارت و مخالفت وجود دارد، ولي نسبت به غير حق .مردم، بايد در جريان امورباشند، آگاه باشند، سؤال کنند، انتقاد کنند، تا برايشان واضح شود که آيا عملکردها بر طبق ميزان صحيح است يا خير .حضرت، در جاي ديگري مي فرمايد : «رحم الله امراء راي حقا فاعان عليه او راي جورا فرده و کان عونا بالحق علي صاحبه» (70)در جنگ صفين، کسي از ايشان سؤالي مي کند و آن حضرت پس از يادآوري اين که سؤال بي موقع است و نشانه اضطراب و مشتبه بودن امر بر اوست، مي فرمايند : «ولک بعد ذمامة الصهر و حق المسالة و قد استعلمت فاعلم» ; (71) يعني، حق داشتي سؤال کني و يا سؤال تو براي تو، حق ايجاد کرد که من بايد او را اداء کنم .حضرت، وقتي که از مدينه خارج شد براي جنگ و به سوي بصره حرکت مي کند، نامه اي براي مردم کوفه مي نويسد و آنان را دعوت مي کند، نه فقط براي حمايت خود، بلکه براي حرکت و جنبش و پيگري امري که در جامعه پيش آمده است، و حمايت از حق و انتقاد از باطل :همانا – اي مردم کوفه! – من از مدينه خارج شدم، در حالي که يا ظالم هستم و يا مظلوم، يا من شورشي ستمکارم و يا ياغيان عليه من شورش کرده اند . من، خدا را به ياد شما مي آورم که به سوي من حرکت کنيد، پس اگر کردار من نيک بود، مرا ياري کنيد و اگر زشت بود عتابم کنيد . (72)بدين سان است که دعوت او به جهاد و حمايت حکومت مردمي خود، بر اساس آگاهي بخشي و برانگيختن فکر وعقل مردم و يادآوري لزوم نظارت آنان بر امور جامعه و حکومت و اعانه حق و دفع باطل و بغي و ظلم است، نه حکمي آمرانه و قيم مآبانه و يا همراه تهديدو ارعاب; چرا که اگر چنين باشد، کمالي و ارزشي در کار نخواهد بود .اساسا، اميرالمؤمنين عليه السلام مي خواهد مردم را از رکود و خمودي، خارج، و انديشه هاي خفته آنان را بيدار کند . مسئله، اين نيست که او معصوم و بي خطا در گفتار و کردار و تصميم است و تبعيت از او به صلاح مردم است، بلکه مسئله اين است که انسان هاي پيرامون او بايد رشد کنند، آزادانه فکر کنند، حرف بزنند، انتقاد کنند، پاسخ بشنوند، تا دفاع از حق را آگاهانه و مبارزه با ظلم و جور و باطل را آزادانه ياد بگيرند .حضرت، خطاب به مردم زمانه خود مي فرمايد :ثناي گوي من نباشيد، و با من مانند جباران سخن نگوييد و از خشم و ترس من زبان در کام فرو نبريد، و رياکاري و مداراي با من نکنيد، و گمان نکنيد که من شنيدن حق را سنگين مي شمارم، چرا که هر کس از شنيدن حق، احساس سنگيني کند و پيشنهاد راه درست بر او گران آيد، عمل به حق و عدل بر او سنگين تر است . پس خود را از بيان کلام حق و مشورتي که به عدل دعوت کند، باز نداري; چرا که من، بالاتر از آن نيستم که اشتباهي نکنم الا اين که خداي من، مرا کفايت کند . من، رب مطاع شما نيستم، بلکه ما و شما، بندگان و مملوک خدايي هستيم که جز او، پروردگاري نيست . (73)همان طور که عرض کرديم، کلام در اين نيست که «انتقاد از علي عليه السلام با توجه به عصمت ايشان چگونه مي شود و يا اين سخن که «من بالاتر از آن نيستم که اشتباهي نکنم» در مقام چيست؟ «زيرا، عصمت ايشان، با توجيه به ادله ديگر و حتي کلمات خود حضرت، امري غير قابل انکار است . حتي استثنايي که حضرت، بعد از اين قسمت بيان مي کند; يعني، «اگر خدا بخواهد، مرا از خطا حفظ مي کند» دليل اين است که او معصوم است .ظاهر اين کلمات آسماني، آن است که حضرت مي خوهد اين را به مردم تعليم دهد که هر کس درهر مرتبه اي که باشد، رب شما نيست، بلکه او هم عبدي از عباد خداست و شما نبايد مانند يهود و نصارا، بزرگان خود را «رب مطاع» قرار دهيد و فکر و انديشه و زبان خود را تعطيل کنيد، بلکه آنچه حق و عدل تشخيص مي دهيد، بيان کنيد، سازشکاي و خودسانسوري نکنيد .بدين جهت است که علاوه بر دعوت مردم به ابراز نظر، خودش، براي مردم شهرهاي اسلامي پيام مي فرستد و آنان را از آنچه در صفين اتفاق افتاده و آنچه گفته و جوابي که شنيده است و نهايت امر جنگ، با خبر مي کند . (74)حضرت، به حکام بلاد نيز دستور مي دهد که چاپلوسان و حريصان و بخيلان را دور خود جمع نکنند بلکه کساني را براي مصاحبت و مشورت برگزينند که زبان گشوده تري در بيان حق و حقيقت دارندو در کارهاي خلاف حاکم، اصلا همکاري نمي کنند :ثم ليکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فيما يکون منک مما کره الله لاولياءه واقعا ذالک من هواک حيث وقع . (75)نيز فرمان مي دهد که آنان، با مردم، رو در روي بنشينند، آن هم متواضعانه و بدون حضور نگهبان و سرباز تا اين که مردم، در کمال آرامش و آسايش، بدون اين که از ندانستن آداب سخن در رنج باشند و از تکبر والي در فشار، سخن خود را بگويند، و حق خود را طلب کنند; زيرا پيامبر، بارها فرمودند :هيچ نظام و ملتي مقدس نيست، مگر آن که حق ضعيف از غني وقوي گرفته شود، بدون آن که او در بيان حق خود، لکنت زبان و گره اي داشته باشد . (76)در حکومت ديني، حق گويي و حق طلبي مردم، ترويج مي شود و از انتقاد و سؤال آنان، پاسخ روشن و قانع کننده اي اداره مي شود و آزادي بيان و نظارت آنان حفظ مي شود و بر مردم است که در مقابل ظلم و خيانت، سکوت نکنند .واضح است که غرض از اين آزادي و حق و اين تکليف، حفظ جامعه، عموما، و مرکزيت قدرت، خصوصا، از فساد و خروج از مسير عدل و قسط است . بنابراين، حد اعمال آن، صلاح جامعه و معيارهاي پذيرفته شده و متقن و اصيل آن است که همگان وحکومت موظفند در چهار چوب آن حرکت کنند . انتقاد و استيضاح، وقتي سازنده و کنترل کننده است که به قصد خيرخواهي و اصلاح امور صورت پذيرد . با عيب جويي و طعنه زني و گزيدن و ايراد اتهام و اهانت، هيچ گاه رشد اجتماعي پيدا نمي شود، بلکه از هم گسستگي و تفرقه اجتماعي را به دنبال خواهد داشت .عيب جويي و مچ گيري و … ، امري که فرصت طلبان و فتنه انگيزان با سوء استفاده از فضاي آزاد، به آن دامن مي زنند و با شبهه افکني و لرزاندن دل هاي مردم، آنان را از مسير صحيح منحرف مي کنند و آنان را در لبه پرتگاه سقوط در دامن طواغيت و مستبدان قرار مي دهند و آزادي را به ديکتاتوري فردي يا حزبي و امثال آن تبديل مي کنند . لذا است که جامعه ديني، در عين آزادي بيان و حق انتقاد، بايد از اغواگري و فتنه انگيزي به دور باشد .البته، تشخيص اين که «آيا فلان اعتراض، خيرخواهانه است يا مفسدانه و به قصد فتنه انگيزي؟» ، در درجه نخست، متوجه خود مردم است که صاحب اين حق هستند و مکلف به حفظ جامعه و حکومت خود، از هجوم فتنه ها، و آن گاه بر عهده ي آناني است که آگاهي بخشي به مردم و بالابردن بصيرت اجتماعي و سياسي مردم، وظيفه اوليه ايشان است، يعني دانشمندان و مصلحان صالح که چراغ هدايت بشرند و چشم ها به آنان دوخته است، نخبگاني که قرآن از ايشان به «اولوا بقية» تعبير مي کند .طبعا اگر تعامل صحيحي ميان مردم و اين گروه برقرار شود که به رشد اجتماعي و آگاهي سياسي منجر گردد، براي مردم، اين تشخيص که صداهاي مختلف با چه انگيزه و هدفي بلند مي شود، آسان خواهد شد و برخورد صحيح آنان را به دنبال خواهد داشت و امکان اين قضاوت نيز براي مردم پيدا مي شود که «آيا برخورد حکومت و اصحاب قدرت با صداهاي مخالف و آراي مغاير، منطقي و به جاست يا اين که تلاشي است براي فرار از تيغ انتقاد و اعتراض به جا و به حق؟» .به هر حال، حفظ آزادي بيان و حق نظارت و انتقاد، بايد دغدغه حاکمان مصلح باشد و بايد تدبيري شود، تا جلوگيري از اغواگري و سالوس فريبکاران چرب زبان، مانعي در مقابل اين حق عظيم ايجاد نکند و وسيله اي براي سرکوب منتقدان به حق، از سوي کارگزاران بي لياقت و ناکارا و يا نااهل، نگردد .دخالت دادن نظر نخبگان دردآشنا و منصف و غير وابسته به مراکز قدرت در تشخيص اين امر، مي تواند صحت ممانعت از عمل مخالفان را تضمين کند، کما اين که افکار عمومي يک جامعه رشد يافته اي که غبار شبهات و تحريفات آن را آلوده نساخته باشد، مي تواند داوري صحيحي دراين موضوع داشته باشد .البته، استفاده از نظر نخبگان صالح و افکار عمومي، بايد به نحو نظام يافته و روشمند صورت پذيرد تا امکان سوء استفاده گروه هاي متنفذ و احزاب سياسي و فتنه انگيزان و يا اصحاب قدرت، از نام آنان و به نام آنان، وجود نداشته باشد .مردم و حاملان علم و بصيرت، مکلفند براي حفظ پايه هاي قدرت و اقتدار خود و اتفاق قلوب در مسير حق طلبي و عدالت خواهي، مانع جولان دادن منافقان و دو چهره گاني شوند که به هويت جامعه ديني ايمان ندارند; زيرا، مرجفان و فتنه جوياني هستند که با نفوذ دادن اذناب خود در ميان صفوف مردم، قصد تغيير مسير الهي آنان را دارند : «يبغونکم الفتنة و فيکم سماعون لهم و الله عليم بالظالمين» (77)و به جاي امر به معروف و نهي از منکر، به منکر امر مي کنند و از معروف نهي : «المنافقون والمنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنکر و ينهون عن المعروف» (78)و حتي رحمت و رافت الهي صالحان و حاکمان عادل و آزادي بيان را که رهاورد اين رحمت است، به استهزا مي گيرند و با سوء استفاده از آن، به اذيت اهل حق مي پردازند :«و منهم الذين يؤذون النبي و يقولون هو اذن قل اذن خير لکم يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منکم و الذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم» (79)و حق را ياري نمي کنند و با مردم براي اقامه حقوق اجتماعي و انساني همکاري نمي کنند، بلکه آنان را در عدالت جويي و مصالحشان مسخره مي کنند : «الذين يلمزون المطوعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الا جهدهم فيسخرون منهم (80)»و دخالتشان در امورا جتماعي، به قصد زيان رساندن به مردم و ايجاد اختلاف در صفوف ايماني آنان است، حتي اگر ظاهري ديني و مقدس داشته باشد :«الذين اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفريقا بين المؤمنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اردنا الا الحسني و الله يشهد انهم لکاذبون» (81)در ميان جامعه، افراد و گروه ها و جرياناتي هستند که کارشان، انتشار هر آن چيزي است که موجب غفلت زدگي مردم و انحراف آنان از راه خدا و کلام حق مي شود . اينان، با ترويج خرافه و افسانه و ابتذال و فلسفه بافي هاي مادي گرايانه وشبه افکني هاي منافقانه و اغواگري، سعي مي کنند مردم را از مسير الهي که نداي فطرت آنان است دور کنند . آنان، انسان هاي جاهلي هستند که آيات الهي و کلام ربوبي را به سخره مي گيرند و از منطق و استدلال، آن قدر به دورند، که وقتي وحي خداوندي بر آنان خوانده مي شود، با روحيه اي استکباري از آن فرار مي کنند، مثل کسي که اصلا آن را نشنيده يا گوش هاي سنگيني دارد .خداوند متعال، اين گروه را مستحق عذاب سخت و دردناک مي داند، عذابي که آنان را خوار و ذليل مي کند، کساني که مقصودشان از حرف ها و کتاب ها و مقالات و مناظرات، نه کشف حقيقت و رشد معارف و رسيدن به راه برتر است، بلکه براي بزرگي کردن و استعلاي در زمين تلاش مي کنند و از راه کلام جاهلي ولو با پوششي عالمانه و حکيمانه، عبادالله را به گمراهي از حق و تبعيت خود مي کشانند .از مقايسه اين آيه ها و مانند آن ها با آيه ي شريف «و ان احد من المشرکين استجارک فاجره حتي يسمع کلام الله ثم ابلغه مامنه، ذالک بانهم قوم لا يعلمون» (82) روشن مي شود که در منطق قرآن کريم، هر کس، با هر عقيده اي ولو کفر و شرک، قصد بحث علمي و منطقي و استدلالي براي وصول به حقيقت و راه صواب را داشته باشد، آزاد است و عالمان اسلامي بايد امکان گفت و گوي علمي را براي او فراهم کنند و اما اگرقصد منحرف کردن مردم و دکان باز کردن و اغوا را داشته باشد و آيات و مقدسات ديني مردم را به استهزا بگيرد و جامعه اسلامي را در شتاب به سوي آرمان هاي مقدس خود متزلزل کند، بايد منتظر ذلت و خواري در دنيا و آخرت باشد . حکومت صالح، بايد ميان اين دو گروه فرق گذارد . (83)خلاصه اين که آزادي آناني که تخريب بنيان هاي فکري و ايماني اجتماع را هدف قرار داده اند، مشروع نيست و سلب آن، نامشروع نيست; چرا که حفظ اجتماع بر پايه و بنيان صحيح و مورد قبول مردم و مصون نگه داشتن آن از انحطاط و ارتجاع و تحجر و التقاط، حق طبيعي جامعه اي است که با آگاهي و آزادي، آن بنيان قويم و استوار و حنيف را پذيرفته است، و تزلزل ايجاد کردن در آن در حقيقت نفي انتخاب آزاد و عقلاني مردم است .
اصل هشتم – اصل وفا به عهد و پيمان
يکي از عوامل سلب حقوق و آزادي اجتماعي که زمينه ساز تسلط جباران و خودکامگان است، عدم رعايت عهد و پيمان و وفاي به آن است . چه بسيار اشخاص ظاهر الصلاح و احزاب و گروهايي که با وعده هاي زيبا و سوگند به احترام به حقوق و آزادي مردم، به قدرت مي رسند، اما پس از تحکيم پايه هاي اقتدار خود، آن را فراموش مي کنند و بي وفا مي شوند!در نظام روابط اجتماعي و نظام سياسي اسلام، رعايت عهد و پيمان، جايگاه عظيمي دارد و استثنايي در آن نيست و بر هر منفعت و مصلحتي مقدم است، حتي نسبت به بدترين دشمنان، يعني کافران، قرآن، آن جا که تهديدات شديد و غليظي را اعلام مي دارد و فرياد برائت از مشرکان را سر مي دهد، يک گروه را استثنا مي کند و آن، کفاري هستند که ميان ايشان و مسلمانان، معاهده وجود دارد و آنان هم عهد را نشکسته اند . و دشمن محارب را پشتيباني نکرده اند . قرآن، اين رعايت عهد را لازمه تقواي الهي مي داند :«بشر الذين کفروا بعذاب اليم، الا الذين عاهدتم من المشرکين ثم لم ينقصوکم شيئا و لم يظاهروا عليکم احدا فاتموا اليهم عهدهم الي مدتهم ان الله يحب المتقين .» (84)علي عليه السلام نيز وفاي به عهد را از فرايض الهي بسيار مهم مي داند که همه مردم در لزوم آن اتفاق نظر دارند، و نقض آن را در مقابل دشمن نيز «اجتراء علي الله» مي شمارد، و تاکيد مي کند که بايد عهد را محترم شمرد; چرا که پيمان مردم، در حقيقت، عهدي است با خدا که به رحمتش آن را ميان مردم جاري کرده است و به واسطه آن، مردم، آرامش و امنيت، پيدا مي کنند و آزادي و حقوق خود را در کهف حصين آن و حريم محکم آن مي جويند و به آن مي سپارند . (85)شايد اگر اين اصل، به تنهايي در جامعه انساني جاري شود، جلوي بسياري از مظالم و حق کشي ها و سودجويي ها گرفته شو دو استبداد و ديکتاتوري از زندگي بشر رخت بر بندد . تاريخ شاهد آن است که آزادي ستيزان و برتري جويان چگونه با نقض عهد و پيمان، ده ها و صدها سال بر مردم ستم روا داشته اند و بر آنان خدايي کرده اند!روشن ترين نمونه آن، معاهده صلح ميان امام حسن بن علي عليه السلام و معاويه است که در آن بر عدم ولايت عهدي يزيد تاکيد شده بود، اما در حالي که امام حسن و امام حسين عليه السلام تا آخر عمر معاويه; به مفاد صلح نامه پاي بند بودند، لکن او به معاهده عمل نکرد و يزيد را در زمان حيات آنان، جانشين خود قرار داد و از مردم بر آن بيعت گرفت و بدين صورت سال هاي متمادي درندگي و ظلم و اربابي بني اميه استمرار يافت و بهترين عصاره هاي جامعه بشريت را به مسلخ کشاند .متاسفانه، در دنياي مدرن امروز نيز شاهديم که در صحنه روابط بين الملل، چگونه معاهدات و قراردادهايي که نشانه رشد و تکامل جامعه بشري قلمداد مي شود، از سوي قدرت هاي بزرگ، نقض مي شود و با ابزارهاي وسيع تبليغاتي، موجه جلوه داده مي شود و چگونه آزادي ملت هاي ضعيف ناديده گرفته مي شود و حقوق انساني آنان پايمال مي گردد!
اصل نهم – اصل اخوت و برادري
از ديدگاه قرآن کريم، آحاد جامعه ديني، با هم برادرند و برادري، يعني خيرخواهي و خير رساني و خيانت نکردن وغش نورزيدن . برادران، به هم جور نمي کنند و آزادي هم را نمي ستانند، خصوصا حاکمي که مردم را برادران خود مي داند و حکومت را امانت آنان .اميرالمؤمنين عليه السلام در مواردي، اين اخوت و لازمه آن، يعني خيرخواهي و خيانت نکردن را به کار گزاران خود گوشزد مي کند . اين، نشانه تاثير اين اصل مهم در حفظ حقوق و آزادي هاي اجتماعي است و مانعي براي آزادي ستيزي :الناس اما اخ لک في الدين او … (86) و آمره … لا يرغب عنهم تفضلا بالامارة عليهم; فانهم الاخوان في الدين (87)چون مردم برادر هستند، رياست بر آنان نبايد موجب روي گرداندن حاکم از آنان شود .مؤمن، برادر مؤمن است، چشم و راهنماي اوست، به او خيانت و ظلم نمي کند، وعده را تخلف نمي کند و به او غش نمي ورزد . (88)اين، بخشي از آثار مهم اجتماعي تشريع و تنزيل برادري در ميان آحاد جامعه و در رابطه حاکمان و متوليان با مردم است .
اصل دهم – اصل عدالت
اين اصل، در تمام روابط انساني و اجتماعي حاکم است . ما، نقش آنان را در تامين آزادي اجتماعي و سياسي، در ضمن ساير اصول بيان کرديم، در حقيقت، اصول گذشته، هر کدام، جلوه اي از عدالت است که رهاورد بعثت انبيا و تعاليم آنان است : «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (89)خداوند، به عدالت، فرمان داده است :«يا ايها الذين آمنوا کونوا قوامين لله شهداء بالقسط و لا يجرمنکم شنان قوم علي ان لا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي» (90)گذشت که اساسا، تشريع دين، براي تعديل حيات و مجتمع انساني بوده است تا نزاع و اختلاف مردم پايان يابد و همگان رو به مقصد الهي خود با آرامش و آسايش حرکت کنند و آگاهانه وآزادانه به سر منزل تکامل بشري راه يابند .اين ها، اصولي بود که به نظر ما، آزادي بخش و حافظ آن در مسير تامين سعادت بشريت است و قرآن و عترت، به بهترين نحو، آن را تبيين مي کند . و هيچ مکتبي، تاکنون نتوانسته است نگاهي چنين جامع و کامل به انسان و آزادي سياسي و اجتماعي او داشته باشد و آن را به ارمغان آورده باشد و از گزند عوامل دروني معنوي و يا بيروني اجتماعي محافظت کرده باشد .
——————————————–پي نوشت ها :

1) محقق و مدرس حوزه .2) انبياء : 105 .3) حج : 41 .4) بقره : 124 .5) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 53 – اي مالک! واگذاري پست حکومتي و قدرت، بايد بر اساس آزمايش افراد و سربلندي آنان در حفظ امانت و رعايت حق و عدل باشد، نه بر اساس دست و دل بازي و بخشش به نور چشمي ها و يا منفعت طلبي و تحکيم پايه هاي قدرت; چرا که اين امور، برآمده از همه راه هاي جور و خيانت است و خائن ترين حکام به آن مبادرت مي ورزند .6) شوري : 13 – 14 .7) مائده : 44 و 45 و 47; طلاق : 1 .8) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 104 – بر امام وظيفه اي نيست، جز عمل به فرماني که خدا از او خواسته است .9) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 172 .10) همان، خطبه 196 .11) همان، نامه 53 .12) همان .13) در قسمت ديگري از نامه حضرت مي فرمايد : «ثم ان للوالي خاصة و بطانه فيهم استئثار و تطاول و قلة انصاف في معاملة، فاحسم مادة اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال و لا تقطعن لاحد من حاشيتک و حامتک قطعية و لا يطمئن منک في اعتقاد عقدة تضر بمن يليها من الناس في شرب او عمل مشترک يحملون مؤونته علي غير هم فيکون مهنا ذالک لهم دونک و عيبه عليک في الدنيا و الآخرة .14) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 7 .15) همان، نامه 53 . در نامه 59 نهج البلاغه مي فرمايد : «فليکن امر الناس عندک في الحق اسوة» .16) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 27 .17) همان، حکمت 160 .18) همان، نامه 53 .19) همان، خطبه 27 .20) همان، نامه 19 .21) آل عمران : 159 .22) شوري : 38 .23) نهج البلاغه، حکمت 161 .24) همان، خطبه 207 .25) آل عمران : 159 .26) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 196 – امري رخ نداده که حکم آن را ندانم تا با شما مشورت کنم و اگر چنين بود، از شما و ديگر مسلمانان رو نمي گردانم و مشورت مي کنم .27) شوري : 13 .28) رجوع شود به آيات اول سوره نور .29) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 207 .30) همان .31) نساء : 58 .32) نهج البلاغه، نامه 26 .33) همان .34) بقره : 124 .35) ص : 26 .36) نساء : 59 .37) مائده : 55 .38) نهج البلاغه، خطبه 3 .39) همان، خطبه 126 . همچنين به مالک اشتر مي فرمايد : «لا تقوين سلطانک بسفک دم حرام; حکومت را با ريختن خون حرام تقويت نکن .» و او را از اين که با کسي مشورت کند که ستمکاري و جفا پيشگي را براي او زيبا جلوه مي دهد بر حذر مي دارد . : نامه 53 نهج البلاغه .40) مانودي بشي ء کما نودي بالولاية .41) نهج البلاغه، نامه 1 .42) همان، نامه 54 .43) همان، خطبه 137; خطبه 3 و 299 . نيز مانند اين خطبه اند .44) همان، خطبه 2 و 6 و 182 .45) همان، نامه 6 .46) همان، نامه 25 .47) همان، نامه 53 .48) همان .49) همان .50) همان .51) همان، مي فرمايد : «و اعلم انه ليس شي ء يا دعي الي حسن ظن راع برعيته من احسانه اليهم و تخفيف المؤونات عليهم و ترک استکراهه اياهم علي ما ليس قبلهم»52) همان، و مي فرمايد : «اطلق عن الناس عقدة کل حقد و اقطع عنک سبب کلي وتر .53) همان، مي فرمايد : «و ان ظنت الرعيه بک حيفا فاصحر لهم بعذرک و اعدل عنک ظنونهم باصحارک فان في ذالک رياضة منک لنفسک و رفقا برعيک و اعذارا تبلغ به حاجتک من تقويمهم علي الحق»و مي فرمايد : «و اما بعد; هذا فلا تطولن احتجابک عن رعيتک; فان احتجاب الولاة عن الرعيه شعبة من الضيق و قلة علم بالامور . و الاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الکبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل»و به استاندار مکه مي فرمايد :«و لا يکن لک الي الناس سفير الا لسانک و لا حاجب الا وجهک و لا تحجبن ذاحاجة عن لقائک بها» .54) نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 207 – فليست تصلح الرعيه الا بصلاح الولاة و …55) همان، خطبه 97 – و اعلموا اني ان اجبتکم رکبت بکم ما اعلم …56) اشاره به آيه ي شريف «کتب عليکم القتال و هو کره لکم و عسي ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم» [بقره : 216] .57) همان، خطبه 120 .58) همان، خطبه 27 .59) همان، خطبه 131 .60) همان، نامه 46 – شدت و نرمي را با هم به کار گير و تا وقتي که با رفق، کار تو هموار مي شود، رفق و مدارا به خرج ده و عزم شدت نما آن گاه که به جز او نياز تو را رفع نمي کند .61) همان، نامه 53 – لا تسرعن الي بادرة وجدت منها مندوحة .62) همان، خطبه 168 – مادامي که بر جماعت شما و نظام مسلمانان نترسم، صبر خواهم کرد; چرا که اين اهل جمل اگر به مشکل تراشي خود ادامه دهند، نظام مسلمانان فرو مي پاشد .63) همان، خطبه 167 – سامسک الامر ما استمسک و اذا لم اجد بدا فآخر الدواء الکلي .64) همان، خطبه 43 – فلم ازلي فيه الا القتال او الکفر بما جاء به محمد (ص) .65) همان، و الله! ما معاويه بادهي مني و لکنه يغدر و يفجر و لو لا کراهية الغدر لکنت من ادهي الناس .نيز فرمود : «اتامروني ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه؟ و الله! ما اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في السماء نجما .» . (خطبه 126) .66) از پيامبر اسلام (ص) روايت شده است که فرمودند : «لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر او ليسلطن الله عليکم شرارکم، يدعوا خيارکم فلا يستجاب لهم .» . (محجة البيضاء، ج 4، ص 99)67) آل عمران : 110 .68) هود : 116 .69) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 38 .70) همان، خطبه 196 .71) همان، خطبه 161 .72) همان، نامه 57 .73) همان، خطبه 207 – فلا تثنوا علي بجميل ثناء … فلا تکلموني بما تکلم به …74) همان، نامه 58 .75) همان، نامه 53 .76) همان .77) توبه : 47 .78) همان، 67 .79) همان : 61 .80) همان : 79 .81) مثل آيه هاي 20 و 21 از سوره لقمان : و من الناس من يجادل في الله بغير علم و لا هدي و لا کتاب منير …82) توبه : 6 .83) در تاريخ آمده است که وقتي اميرالمؤمنين (ع) به حکومت رسيدند، اشخاصي معروف به «قصاصين» ; «افسانه گويان» در مسجد، جلسات هفتگي داشتند که از سوي خلفاي قبل گمارده شده بودند . آن حضرت، آنان را بيرون کرد و جلسات را لغو کرد، اما اگر کسي در مقابل او سؤال مي کرد ولو با تندي و بدزباني، او را تخطئه نمي کرد و اجازه خشونت به ياران خود نمي داد، و در موردي فرمود : «ان العجل و الطيش لا تقوم به حجج الله; حجت هاي پروردگار با برخورد خشن بر پا نمي شود و مورد پذيرش قرار نمي گيرد .» . بحارالانوار، ج 10، ص 126 .84) توبه : 3 – 4 .85) نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 53 – و ان عقدت بينک و بين عدوک عقدة … فحط عهدک بالوفاء …86) همان، نامه 53 .87) همان، نامه 25 .88) روايتي منقول از امام صادق (ع) در کتاب کافي .89) حديد : 25 .90) مائده : 8 .

 منبع : فصلنامه حکومت اسلامي، شماره 30،

برچسب ها: آزادی
نوشته قبلی

مؤلفه‎هاي سياست اخلاقي از ديدگاه حضرت اميرالمؤمنين علي (ع)

نوشته‌ی بعدی

سيماي علي عليه السلام در مثنوي

مرتبط نوشته ها

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …
ویژه جنگ رمضان

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …

مناجات شعبانیه
علوم شیعه

مناجات شعبانیه

سیره اخلاقی امام جواد (ع)
امام جواد (ع)

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی
امام حسن (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

اهلبیت (ع) برترین های جهان هستی
ائمه شیعه

اهلبیت (ع) برترین های جهان هستی

نسخۀ عربیِ اسرائیل
ویژه جنگ رمضان

نسخۀ عربیِ اسرائیل

نوشته‌ی بعدی

سيماي علي عليه السلام در مثنوي

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …

مناجات شعبانیه

مناجات شعبانیه

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا