5 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home خاطرات

آنگاه هدايت شدم. / ۲

آنگاه هدایت شدم / 1

دکتر سید محمد تیجانی سماوی

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

زیارت خانه خدا

هیجده ساله بودم که «انجمن ملی پیشاهنگی تونس» مرا برای شرکت در نخستین کنفرانس پیشاهنگی عربی و اسلامی که در مکه مکرمه برگزار می‌شد، برگزید و من یکی از شش نفری بودم که از کل تونس انتخاب شدیم، من خودم را کوچکترین و کم‌سوادترین اعضای هیئت اعزامی می‌دانستم، زیرا دو تن از آنان عبارت بودند از مدیران مدارس و سومی استاد در پایتخت و چهارمی خبرنگار و پنجمی را که نمی‌دانستم چه شغلی داشت، اما از خویشان وزیر آموزش ملی در آن دوران بود.
سفر ما بصورت غیر مستقیم بود یعنی نخست وارد «آتن» پایتخت یونان شدیم و سه روز در آنجا ماندیم، سپس به «عمان» پایتخت «اردن» سفر کردیم و در آن دیار چهار، روز اقامت گزیدیم و پس از آن بود که به سوی عربستان سعودی مسافرت کرده و در کنفرانس شرکت جسته و مناسک حج و عمره را بجای آوردیم.
هرگز احساس درونیم قابل توصیف نیست هنگامی که برای نخستین بار وارد خانه خدا می‌شدم، قلبم به شدت میزد گوئی می‌خواست از درون سینه‌ام بیرون آید و پرواز کند تا با دیدگان حقیقی‌اش این خانه عتیق را که مدت‌ها خوابش را می‌دید، بنگرد، اشک‌هایم سیل‌آسا می‌ریخت که پنداشتی هرگز باز نمی‌ایستد و چنین تصوّر کردم که فرشتگان مرا بالاتر از سر زائران به پشت بام خانه کعبه می‌برند و از آنجا ندای «الله» را پاسخ می‌گویم «لبيك اللهم لبيك»، این بنده تو به سویت ‌آمده است و چون صدای لبیک حاجیان بگوشم می‌رسید نتیجه گرفتم که لابد اینها عمر خود را سپری کرده‌اند و اکنون آماده شده و پولی گرد آورده و بدین مکان مقدس روی آورده‌اند، ولی من نه آمادگی داشته‌ام و نه آگاهی از این سفر، و یادم می‌آید که پدرم آنگاه که بلیط‌های هواپیما را دید و مطمئن شد من به سوی خانۀ خدا پرواز می‌کنم، با بوسه وداع به گفت: مبارک باد بر تو ای فرزندم، خدا خواست پیش از من و در سنین جوانی به مکه روی و حجّ خانه خدا را به جای آوری، چرا که تو فرزند مولای من احمد تیجانی هستی. از خدا بخواه مرا مورد آمرزش خویش قرار دهد و توفیق حج و زیارت خانه‌اش را به من عطا فرماید.
از این روی می‌پنداشتم که خداوند خود مرا خواسته و با عنایت‌های بی‌پایانش احاطه کرده است و به آن مقام والائی رسانده که بسیاری در حسرت و امید رسیدن به آنجا جان می‌دهند، پس کیست سزاوارتر از من به لبیک گفتن و ندای الهی را پاسخ دادن و بدین‌سان بسیار طواف می‌کردم و زیاده از حد نماز و سعی به جای می‌آوردم و حتی بیش از همه، از آب زمزم می‌نوشیدم و بر فراز کوه‌ها بالا می‌رفتم تا خود را قبل از اعضای هیئت اعزامی به غار حرا برسانم و گویا خود را در دامن پیامبر (ص) احساس می‌کردم که دارم از بوی عطر انفاس قدسیه‌اش لذت می‌برم. آه! چه چشم‌اندازها و منظره‌هائی که تأثیری شگرف در نفس گذاشت و هرگز زدوده نخواهد شد.
عنایت دیگر پروردگار به من این بود که هر کس از هیئت‌های اعزامی مرا می‌دید به من اظهار محبت و علاقه می‌نمود و آدرسم را برای نامه‌نویسی و مکاتبه درخواست می‌کرد و همچنین دوستان هم‌سفرم به من محبت می‌ورزیدند، هرچند در اولین دیدار که با آنها در پایتخت تونس داشتم و آماده سفر بودیم، مرا کوچک شمردند و من این احساس را من از آنها دریافتم و صبر کردم چرا که قبلاً نیز می‌دانستم، شمال شهری‌ها، اهل جنوب را تحقیر می‌کنند و آنان را عقب‌افتاده می‌انگارند و چه زود نظرشان نسبت به من در همین چند روز مسافرت و کنفرانس عوض شد و من آبروی آنها را نزد دیگر هیئت‌های اعزامی خریدم و روسفیدشان کردم، از بس که شعر ازبر داشتم و جایزه‌های زیادی در مسابقه‌های گوناگونی که به هر مناسبت برگزار می‌شد، به دست آوردم، و بدین‌گونه هنگام بازگشت به وطنم بیش از بیست آدرس از دوستان گوناگون و با ملیت‌های مختلف با خود داشتم.
اقامت ما در عربستان بیست و پنج روز بود که بیشتر با علما ملاقات داشته و سخنرانی‌هایشان را می‌شنیدیم. و نتیجه این شد که به برخی از عقائد وهابيت تمایل پیدا کردم و آرزو می‌کردم مسلمانان دیگر نیز این عقیده‌ها را داشتند! و در آغاز فکر می‌کردم که حتماً خداوند آنان را در میان دیگر بندگانش برای نگهبانی خانه‌اش برگزیده و آنها پاکترین و داناترین بندگان خدا بر روی زمین‌اند و خداوند آنها را با «نفت» بی‌نیاز ساخته تا بیشتر در خدمت حاجیان و مهمانان الهی باشند و برای سلامتی آنان وقت خود را صرف کنند.
و هنگام بازگشت از سفر حج، لباس سعودی را با «عقال» پوشیده بودم و بی‌اختیار مواجه شدم با آن استقبال عظیمی که پدرم برایم فراهم آورده بود، چه اینکه بسیاری از مردم در فرودگاه منتظر قدومم بودند و پیشاپیش آنها رهبر طریقت عیساوی و رهبر تیجانی و رهبر قادریان با تار و طنبور به چشم می‌خوردند.
مرا با هلهله و تکبیر در خیابان‌های شهر می‌گرداندند و به هر مسجدی که می‌رسیدیم، چند لحظه‌ای بر عتبه مسجد می‌ایستاندند تا مردم به دیدار و معانقه‌ام بشتابند بویژه پیرمردان و ریش سفیدان شهر که از شدت شوق دیدار خانه خدا و زیارت مرقد پیامبر اکرم (ص)، مرا غرق بوسه می‌کردند، خصوصاً که تا آن روز هیچ حاجی به سن و سال من ندیده بودند و در قفصه چنین چیزی را سراغ نداشتند.
شیرین‌ترین روزهای عمرم را در آن ایام گذراندم؛ همواره شخصیت‌ها و بزرگان شهر به منزل ما می‌آمدند و تبریک می‌گفتند و برایم دعا می‌کردند و بسیاری از من می‌خواستند که سوره فاتحه و دعا در حضور پدرم بخوانم و من گاهی خجالت می‌کشیدم و گاهی هم تشویق می‌شدم و یادم نمی‌رود که هرگاه زیارت کنندگان می‌رفتند، مادرم بخور می‌آورد و اسپند دود می‌کرد که مرا از دیدگان حسودان دور سازد و دعا مکر شیاطین را بر طرف نماید.
پدرم سه شب متوالی به عنوان ولیمه به پیشگاه حضرت تیجانی، گوسفند سر می‌برید و مردم را اطعام می‌کرد، و مردم از هر مطلب کوچک و بزرگی از من می‌پرسیدند و معمولاً پاسخ‌هایم پر بود از تقدیر و احترام فوق‌العاده سعودی‌ها و خدمات آنان در نشر اسلام و یاری مسلمین!!!.
مردم شهر مرا حاجی لقب دادند و از آن روز هر جا این نام برده می‌شد، ذهن‌ها فقط متوجه من می‌گشت و پس از آن پیوسته معروف‌تر و مشهورتر می‌شدم خصوصاً در میان افراد متدین مانند گروه اخوان المسلمين و من هم وظیفه خود می‌دانستم که به مسجدها سر بزنم و مردم را از بوسیدن ضریح‌ها و دست کشیدن بر چوب‌ها منع کنم و آنان را با تمام توان قانع سازم که این کارها شرک است.
و بدین‌سان فعالیت من بیشتر و بیشتر می‌شد تا آنجا که گاهی قبل از خطبه امام در روزهای جمعه در مساجد، درس می‌دادم و از مسجد ابویعقوب به مسجد بزرگ منتقل می‌شدم، زیرا نماز در وقت‌های متفاوت در این مساجد برگزار می‌شد، مثلاً اگر در آن مسجد نماز ظهر می‌خواندند، در مسجد دیگر نماز عصر در همان وقت خوانده می‌شد. و غالباً به مجالس درس دین روزهای یکشنبه من، بیشتر شاگردان دبیرستانی می‌آمدند که من در آن دبیرستان، درس «تکنولوژی» و مقدمات تکنیک تدریس می‌کردم و از درس من خیلی خوششان می‌آمد و محبت و تقدیرشان نسبت به من افزون‌تر می‌گشت، زیرا من از وقت خود بیشترین مایه را گذاشتم که از افکار و اذهانشان، ابرهای اندیشه‌های استادان فلسفه الحادى و مادى و مارکسیستی را بزدایم، و چه بسیار بودند اینان!
بهرحال بچه‌ها با بی‌تابی منتظر وقت درس‌های دینی بودند و برخی از آنها به منزل نزد من می‌آمدند و من هم برای اینکه خود را آماده پاسخگوئی کرده باشم، کتاب‌های مذهبی زیادی خریده بودم و به خوبی مطالعه کرده بودم تا آمادگی لازم را برای پاسخ دادن به سئوال‌های گوناگون داشته باشم.
و ضمناً در آن سالی که به حج رفتم، با ازدواجم، نیمی از دینم را نگه داشتم چرا که مادرم – خدایش رحمت کند – خیلی مایل بود پیش از مرگ مرا داماد کند، زیرا او تمام فرزندان شوهرش را بزرگ کرده بود و در مراسم ازدواجشان حاضر شده بود و اکنون تنها آرزویش این بود که دامادی مرا نیز جشن بگیرد و خداوند آرزویش را برآورده کرد و من دستورش را اطاعت کردم و با دختری که تا آن روز او را ندیده بودم، ازدواج کردم و مادرم نیز پس از حضور در جشن ولادت اولین و دومین پسرم، درگذشت در حالی که از من راضی و خشنود بود و پدرم دو سال پیش از آن بدرود حیات گفت، در حالی در حالی که حج خانه خدا را بجای آورد و دو سال قبل از وفاتش، توبه کاملی انجام داد.
در آن دوران که مسلمانان و اعراب رنج شکست در جنگ با اسرائیل را می‌کشیدند، انقلاب لیبی به پیروزی رسید و یک جوان به رهبری انقلاب انتخاب شد که به نام اسلام سخن می‌گفت و با مردم در مسجد، نماز جماعت می‌خواند و ندای آزادی قدس سر می‌داد که این امر مرا به وی جذب کرده بود همچنان که بسیاری از جوانان مسلمان در کشورهای عربی و اسلامی شیفته او شده بودند، و از این روی بر آن شدیم که یک مسافرت فرهنگی به لیبی تنظیم کنیم و چهل نفر از معلمین را جمع کرده و با هم به زیارت کشور برادر لیبی در آغاز پیروزیش رفتیم. و پس از بازگشت خیلی خرسند و امیدوار به آینده‌ای بودیم که به صلاح امت عربی و اسلامی در جهان بود.
در طول سال‌های گذشته، نامه‌های محبت‌آمیزی با برخی از دوستان رد و بدل می‌شد و با بعضی از آنها بقدری علاقه و صمیمیت داشتیم که از من با اصرار می‌خواستند به زیارتشان بروم. من هم خود را آماده یک مسافرت طولانی که تمام مدت تعطیلی تابستان را در بر می‌گرفت، نمودم و برنامه‌ام این بود که از راه خشکی از لیبی گذشته به مصر روم و سپس راه دریا به لبنان و آنگاه به سوریه، اردن و عربستان و آنجا بیش از جاهای دیگر مورد نظرم بود که هم می‌خواستم عمره را بجای آورم و هم تجدید عهدی با وهابیت بنمایم؛ همان وهابیتی که خود مبلغ و مروج آن در میان توده‌های محصلین مدارس و در مساجدی که اخوان المسلمین بیشتر رفت و آمد داشتند، بودم.
آوازه من از شهر خودم فراتر رفته و به شهرهای مجاور رسیده بود و چه بسا مسافرینی که نماز جمعه می‌خواندند و به یکی از مجالس درس و موعظه‌ام حاضر می‌شدند و از جامعه خود مطالبی می گفتند. و سخن به شيخ اسماعيل هادفی رسید، همو که بنیانگزار یکی از طریقه های معروف متصوّفه در شهر توزر پایتخت جرید و مسقط الرأس شاعر معروف تونس ابوالقاسم الشابی بود. و این شیخ، پیروان و مریدانی در سراسر تونس و خارج از تونس در میان کارگران حتی در فرانسه و آلمان داشت.
او از من دعوت کرد که به دیدارش روم، دعوت او از راه نمایندگانش در قفصه بود که نامه بلند و بالائی به من نوشته بودند و از خدمات من نسبت به اسلام و مسلمین سپاس فراوان کرده بودند و ادعا داشتند که این همه خدمت پشیزی نزد خدا ارزش ندارد، مگر اینکه از طریق یکی از شیوخ عرفا باشد.
اینها معتقدند به یکی از احادیث! – که نزد خودشان مشهور است – و در آن می‌گوید: هر کس شیخی ندارد، پس شیخ او شیطان است.
و همچنین به من گوشزد می‌کردند که: باید یکی از مشایخ متصوفه، اشتباهاتت را تصحیح کند وگرنه نیمی از علمت ناقص است و آنگاه به من بشارت می‌دادند که صاحب الزمان – و مقصودشان همان شیخ اسماعیل بود – ترا منهای مردم دیگر انتخاب کرده که از اطرافیان نزدیکش باشی!
این خبر بقدری مرا خرسند نمود که از شدت شوق به گریه افتادم و این را نیز از نعمت‌های پروردگارم می‌دانستم که همواره مرا از مقامی به مقام والای دیگری می‌رساند، زیرا که در گذشته پیرو آقای هادی الحفیان بودم و او از شیوخ و اکابر صوفیه است و کرامت‌های زیادی به او نسبت می‌دهند و من جزء یکی از عزیزترین دوستانش قرار بودم و همچنین با آقای صالح بالسائح و «الجیلانی» و دیگران از وابستگان به طریقت‌های گوناگون متصوفه، دوست بودم و از این‌ روی، با بی‌تابی منتظر دیدار آن شیخ شدم.
هنگامی که به مجلس شیخ اسماعیل وارد شدم مجلس پر بود از مریدان و از پیرانی که لباس‌های سفید در بر داشتند و با دقت در چهره ها می‌نگریستم. پس از تمام شدن مراسم سلام و احوالپرسی، شیخ اسماعیل وارد شد و همه از جا برخاستند و با احترامی فراوان دست شیخ را بوسه زدند. نماینده شیخ با اشارۀ چشمش به من فهماند که: این همان شیخ است. ولی من چندان تاب و تبی از خود بروز ندادم، زیرا آنچه انتظارش می‌کشیدم غیر از چیزی بود که می دیدم. من در ذهن خودم ، چهره دیگری از شیخ ترسیم نموده بودم با آن همه کرامت‌ها و معجزه‌ها که نماینده ها و پیروان شیخ از او نقل می‌کردند، ولی اکنون مواجه بودم با یک شیخ معمولی که هیچ وقار و هیبتی در نظرم نداشت.
در هر صورت، نماینده‌اش مرا به او معرفی کرد، او هم خوشامد گفت و مرا در طرف راستش نشاند و غذا را به من تعارف کرد. پس از تمام شدن غذا، یک بار دیگر نماینده‌اش مرا معرفی کرد تا اینکه پیمان نامه‌ای از شیخ بگیرم و پس از آن همگی به من تبریک و تهنیت گفته، مرا غرق بوسه‌های خود کردند.
از سخنان و تبریک‌هایشان چنین استنباط کردم که از من شناخت زیادی دارند، لذا این غرور مرا واداشت که در برخی پاسخ‌های شیخ به سئوال‌های سئوال کنندگان اعتراض و اشکال کنم و با قرآن و سنت اشکالات خود را محکم و قوی نمایم. ولی حاضرین از این بچگی و نادانی خیلی نگران شدند و آنرا اسائه ادب در محضر شیخ تلقی کردند، چه اینکه عادت کرده بودند جز با اجازه‌اش در حضورش لب به سخن نگشایند.
شیخ که آن وضعیت را مشاهده کرد با یک زرنگی مخصوص، آن پرده‌ها را بالا زد و گفت: هر که آغازش سوزان باشد، انجامش درخشان است. حاضرین آن را مدال افتخاری برای من از حضرتش دانستند، و از اینکه قطعاً نهایتی پر افتخار خواهم داشت مرا دگر بار تهنیت گفتند، ولی شیخ طریقت که خیلی زرنگ و کاردان بود، مجالی به من نداد که با اشکال‌هایم، باز هم او را آزرده و سرگردان نمایم، لذا داستانی را از یکی از عارفان نقل کرد که یکی از علما به خدمتش مشرف شد، عارف به او گفت: بلند شو و غسل کن عالم رفت، غسل کرد و بازگشت که در جلسه بنشیند، دربار دوم گفت: بلند شو و غسل کن¡ عالم از نو برخاست و این بار با دقت فراوانی غسل کرد، شاید که در نخستین غسل کوتاهی کرده باشد و آمد بنشیند، این بار باز هم شیخ عارف به او نهیبی زد و دستورش داد که برای سومین بار غسل کند، عالم گریست و عرض کرد: سرور من! هم از علمم و هم از عملم غسل کردم و خودم را از علم و عمل جدا ساختم و چیزی نمانده است جز اینکه خداوند بر دست مبارکت، راه خیری بر من بگشاید. آنجا بود که عارف بدو گفت: اکنون بنشین!
من دانستم که غرض او از داستان، خودم می‌باشم حاضرین هم به همین نتیجه رسیدند لذا پس از خروج شیخ، مرا سرزنش کردند و قانع نمودند که سکوت را تا آخر اختیار کنم و احترام صاحب الزمان! را بجای آورم تا اینکه خدای نخواسته، اعمالم حبط نشود و به این آیه کریمه استدلال کردند.
يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهر واله بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون.
ای کسانی که ایمان آوردید، صدای خود را بالاتر از صدای پیامبر نکنید و در سخن گفتن با آن حضرت بلند سخن نگوئید همانگونه که با دوستانتان سخن می‌گوئید تا اینکه اعمالتان حبط و باطل نشود، در حالی که نمی‌دانید.
من هم قدر خود را شناختم و اوامر و پندهای آنان را با دل و جان گوش دادم و شیخ هم مرا بیش از پیش به خود نزدیک کرد.
سه روز نزد او ماندم که در این مدت سئوال‌های زیادی از او می‌کردم و بعضی از آن سئوال‌ها برای آزمایش بود و او خود می‌دانست، لذا به من چنین پاسخ می‌داد که قرآن را ظاهری است و باطنی، و باطن آن به هفت بطن منتهی می‌شود. ضمناً گنجه مخصوص خود را برایم گشود و شجره نامه‌اش را به من نشان داد که در آن نام سلسله صالحان و عارفان نیز به چشم می‌خورد که سندش متصل می‌شد به «ابوالحسن شاذلی» و به اولیای زیادی می‌رسید تا منتهی می‌شد به امام علی بن ابیطالب کرم الله وجهه و رضى الله عنه!
لازم به یادآوری است که این حلقات عارفانه را که برگزار می‌کردند، در آغاز شیخ با قرائت چند آیه از قرآن کریم به گونه تلاوت و تجوید آن را افتتاح می‌کرد، سپس قصیده‌ای می‌خواند و آنگاه مریدان مدائح و اذکاری را که ازبر داشتند می‌خواندند و بیشتر آن چکامه‌ها و اذکار در مذمت دنیا و ترغیب در آخرت و زهد و پارسائی بود.
آنگاه اولین مریدی که در طرف راست شیخ نشسته بود، چند آیه قرآن تلاوت می‌کرد و پس از گفتن صدق الله العظیم شیخ اولین بیت یک قصیده نو را می‌سرود و بقیه در سرودن آن مشارکت می‌جستند و بدین‌سان حاضران در خواندن ولو یک آیه از قرآن به نوبت، شرکت می‌کردند تا اینکه حالی به آنها دست بدهد و به راست و چپ همگام با خواندن اشعار مدح متمایل شوند و خود را حرکت دهند و سپس شیخ بلند شود و دیگران نیز قیام کنند و یک حلقه‌ای تشکیل دهند که شیخ قطب و محور آن حلقه باشد و این کلمه را بر زبان جاری سازند آه آه آه … و شیخ در میان آنان به حرکت در آید و در هربار متوجه یکی از آنها شود و برنامه، حسابی گرم شود و حرکت‌ها و ناله‌ها شبیه به طبل زدن گردد و برخی در حرکت‌هائی جنون‌آمیز به این طرف و آن طرف جست و خیز کنند و صداها یکنواخت بلند گردد که گاهی خیلی رنج‌آور و خسته کننده است تا اینکه آرام آرام آرامش بازگردد و با یک قصیده ختامیه از شیخ پایان پذیرد.
پس همگی می‌نشینند و سر و دوش شیخ را نثار بوسه‌های خود می‌نمایند. من نیز در برخی از این حرکت‌ها با آنان هم‌صدا و همنوا می‌شدم هر چند به آن قانع نمی‌شدم و در درون خود احساس یک نوع تناقض می‌کردم چرا که معتقد شده بودم که نباید به غیر خدا توسل جست، و لذا یک بار بر زمین افتادم و بسیار گریستم، زیرا که سرگردان و متحيّر بين دو خط متناقض گرفتار شده بودم، یکی خط صوفیان بود که انسان در فضائی روحانی بسر می‌برد و در اعماق وجودش احساس زهد و ترس از خدا و نزدیک شدن به او از راه اولیاء و عرفا می‌نمود و دیگری خط وهابیت بود که از آن آموخته بودم که تمام این توسل جستن‌ها شرک به خدا است و هرگز الله این شرک‌ها را نمی‌بخشد.
و اگر توسل جستن به پیامبر که رسول خداست فایده‌ای نداشت، توسل جستن به اولیاء و عرفا چه ارزشی می‌توانست داشته باشد؟!
و علیرغم منصب جدیدم که شیخ به من واگذار نموده بود و مرا نماینده خود در قفصه معرفی کرده بود، در درون خویش، قانع نشده بودم و هرچند تمایلی به روش‌های صوفیان از خود نشان می‌دادم و به خاطر اولیای صالح خداوند، برای آنها احترام بسزائی قائل بودم، با این حال گاهی بحث و مجادله می‌کردم و به سخن خداوند احتجاج می‌نمودم که می فرماید:
ولا تدع مع الله الهاً آخر لا اله الاهو و همراه با الله، دعوت به خدای دیگری نکن که نیست خدائی جز او.
و اگر کسی پاسخم می‌داد:
يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيله
ای مومنان تقوای الهی داشته باشید و وسیله‌ای برای خود بجوئید.
به سرعت جوابش می‌دادم – همان‌گونه که علمای عربستان مرا آموخته بودند – که وسیله همان عمل صالح است و بهر حال آن دوران را با اضطراب و تشویش خاطر به سر بردم و گاهی می‌شد که برخی از مریدان در منزل نزد من می‌آمدند و همان حلقه‌های ذکر صوفیان را تا بیگاه از شب با آنها برگزار می‌کردیم.
همسایه‌ها کم و بیش از صداهای ملال‌انگیز و خسته‌کننده‌ای که از گلوهایمان بلند می‌شد و آه آه می‌کردیم، به ستوه آمده بودند ولی خودشان به من چیزی نمی‌گفتند، و تنها از راه همسرانشان به همسرم شکایت می‌بردند. و هنگامی که متوجه این معنی شدم از گروهمان خواستم که این حلقات ذکر را در منزل یکی دیگر از دوستان انجام دهند و عذر آوردم که به مدت سه ماه به خارج از کشور مسافرت خواهم کرد.

و بدینسان با خانواده و خویشاوندان، خداحافظی کردم و به سوی پروردگارم روانه شدم و بر او توکل نمودم که غیر از او خدائی را نمی‌شناسم.

 

منبع: آنگاه … هدایت شدم، دکتر سید محمد تیجانی سماوی، ترجمه: سید محمد جواد مهری، ص 25 ـ 36، ناشر: بنیاد معارف اسلامی قم، سال انتشار: دیماه 1371

برچسب ها: مستبصریندکتر سید محمد تیجانی سماویآنگاه هدایت شدم.
نوشته قبلی

معصومان و برخورداری از علوم غیبی

نوشته‌ی بعدی

چرا امام حسین (ع) زمان معاویه قیام نکرد؟

مرتبط نوشته ها

يك خاطره تلخ!
خاطرات

يك خاطره تلخ!

آنگاه هدایت شدم / 1
خاطرات

آنگاه هدایت شدم / 5

سفر به ایران
خاطرات

سفر به ایران

آنگاه هدایت شدم / 1
خاطرات

آنگاه هدایت شدم / 4

آنگاه هدایت شدم / 1
خاطرات

آنگاه هدایت شدم / 3

طواف دور مقام اعلی‌
خاطرات

طواف دور مقام اعلی‌

نوشته‌ی بعدی
رجعت امام حسین (ع) ۱

چرا امام حسین (ع) زمان معاویه قیام نکرد؟

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

طلوع فصل نوین خلیج فارس

طلوع فصل نوین خلیج فارس

مسلم بن عقیل پیش از واقعه عاشورا

مسلم بن عقیل پیش از واقعه عاشورا

معنای امامت در اسلام

علم ائمه در آیات و روایات

پاسخ به یک شبهه

پاسخ به یک شبهه

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا