به شيوه پيشاني تو به جز چشم هاي توهيچ گريه اي شبيه اشک نيستکه پيامبران، از ابتدابا صداي تو براي خدا سرود خوانده انداز هم پاشيده اندتمام صخره هاکوه پژواک تو را بلد نيستکه- تنها- نشستي برسجاده زمينآيه هاي دلت را وحي کرديدرپيشاني اتتمام ماه ها و ستاره ها وضو گرفته اندلب هايمان مستجاب مي شونداگر به شيوه پيشاني تومؤمن باشيم
دامن خيمه به بالا بزن! محمد فخارزادهگرچه تا غارت اين باغ نماند است بسيبوي گل مي وزد از خيمه خاموش کسيچه شکوهي است در اين خيمه که صد قافله دلمي نوازند به اميد رسيدن، جرسيدامن خيمه به بالا بزن اي گل که دلمجز پرستاري درد تو ندارد هوسياي صفاي لعري جمع به پيشاني تو!باد پاييم و به گردت نرسيده است کسيچه صميمي است خدايي که تو يادم داديلطف محض است اگر نيست جز او دادرسيباز شب آمد ومن ماندم واين گريه و نيستجز ابوحمزه طوفاني توهم نفسي
ميراث دار خون وخطبه منيژه درتوميانگل کرد خون وغريب درعمق چشمان سجادآتش گرفت و فرو ريخت، با خيمه ها جان سجاددردي بزرگ و صميمي با دست خود شانه مي زدبر روح عصيانگر باد موي پريشان سجادگنجشک هاي هراسان، آشفته سر مي دويدندگاهي به دامان زينب، گاهي به دامان سجاديک کاروان غيرت و درد، با قفل و زنجير مي رفتميراث خون بود و خطبه، ميراث دستان سجادبر نيزه هاي اسيري، صد شعله روييد وقتيگل کرد خون و غريبي در عمق چشمان سجاد
عجب آيينه باراني است در شام عبدالحسين رحمتيبهار آسمان چارُمينيغريب اما، امامت را نگينيهمه از کربلا تا شام گفتندامام عشق، زين العابدينيهميشه چشم گرياني است با تومگر ياد شهيداني است با توهواي گريه دارم مثل اين استغم شام غريباني است با تونگاهت ابر گرياني است در شامعجب آيينه باراني است در شامخبر درشهرت پيچيده است آريحضورت مثل طوفان است در شامچه رازي داست آخر سجده هايتچه کردي در صحيفه با دعايت؟که مي آيد خيالم هرشب و روزبه پابوس شهيد کربلايت
تدبير خدا منيره هاشميهرگز نگذاشت تا ابد شب باشداو ماند که درکنار زينب باشدسجاد که سجاده به او دل مي بستتدبيرخدا بود که در تب باشد
قربان دردهاي دلت، سجاد مژگان دستوريشب بود ودرد بود و پريشاني ،شب بود واسب هاي رها در بادگويي زمين تبلور ماتم بود، گويا زمان گواهي بد مي دادمحزون ودل شکسته و نا آرام، در لحظه هاي ناخوش و نافرجامحالت چگونه بود زماني که خورشيد هم به روي زمين افتادچشمان سوگوار شما مي ديد، مرگ شکوفه هاي شقايق راسهم شما چه بود نمي دانم، جز درد وناله و عطش وفرياداي کاش هرم آه شما آن روز، آتش به دشت فاجعه مي افشاندآن اتفاق سرد نمي افتاد درآن زمين مرده ناآبادآري زمان، زمانه سختي بود، ديدي هر آنچه را که نبايد ديدديدي غروب سرخ کبوتر را، قربان دردهاي دلت سجاد!منبع: اشارات شماره128

















هیچ نظری وجود ندارد