12 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home ائمه شیعه امام حسن (ع)

امام حسن عليه السلام و پاسدارى از ارزش ها

0
SHARES
2
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

ابعاد صلح شجاعانه امام حسن عليه السلام با معاوية بن ابى سفيان که يگانه عامل بقاى اقليت شيعه در آن عصر بود، چنان با عظمت است که تاکنون محققان زيادى را به تحليل و تبيين آن واداشته است. بدون اغراق مى توان گفت: اکثر مقالات و تحقيقات پيرامون آن حضرت، در اطراف اين رويداد دور مى زند. اين نوع نگرش هر چند بيانگر عمق و عظمت صلح امام عليه السلام است اما در دوره ديگر (قبل از امامت و بعد از صلح) کمتر مورد توجه قرار گرفته اند و به تبع آن ميزان آگاهى مردم نيز از اين دوره ها اندک است. بر اين اساس و به مناسبت سالگرد شهادت حضرت، در اين شماره با دوران امامت حضرت بعد از صلح (9 سال و اندي) آشنا مى شويم.
نفوذ اموى ها در حاکميت دين
مهم ترين چالشى که امام حسن عليه السلام در طول دوره امامت و بلکه حيات خود با آن رو به رو شد، مساله نفوذ اموى ها در حاکميت دينى دوره هاى قبل و بروز آثار آن در اين دوره است. نفوذى که از زمان رحلت پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله (8 سالگي) شروع و در خلافت عثمان به اوج خود رسيد. طبيعى است که بايد سابقه نفوذ اموى ها را از دوره فراگيرى حکومت اسلامى (فتح مکه) پى گرفت زيرا به موازات گسترش اسلام، گروه هاى مختلفى به علل گوناگون به اسلام رو آوردند. منافقان نيز از باب ناچارى نتوانستند در مقابل اين سيل خروشان قرار بگيرند و به ناچار با آن بناى هم سويى گذاشتند. اين هم سويى نه از روى ميل که از باب اضطرار و بى نتيجه بودن مقاومت بود. آن ها تنها زمانى که پرچم لا اله الا الله را بر فراز شهر ديدند، لب به شهادتين گشودند و به اين ترتيب دوران حيات خود را با تاکتيک هم سويى موقت ادامه دادند. رسول اکرم صلى الله عليه و آله با درايت کامل متوجه اين حرکت خزنده بود. لذا اهداف پليد آنان را اين گونه افشا مى کرد:«اذا بلغ بنو العاص ثلاثين اتخذوا مال الله دولا و عباد الله خولا و دين الله دخلا؛ (1)زمانى که فرزندان عاص (بنى اميه) (2) به سى برسند، مال خدا را ميان خود دست به دست مى کنند، بندگان خدا را بنده خود و دين خدا را مغشوش مى کنند.»امام حسن عليه السلام نيز از سابقه اين گروه کاملا آگاه بود. لذا در مجلس معاويه به او خطاب کرد:معاويه! فراموش کرده اى که وقتى پدرت تصميم گرفت اسلام بياورد، تو اشعارى خواندى و او را از اسلام بازداشتي. و شما اى گروه (حاميان معاويه) به خدا سوگندتان مى دهم آيا به ياد نمى آوريد که رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفت جا ابوسفيان را لعنت کرد. کسى از شما مى تواند آن را انکار کند؟ آن ها عبارتند از:1- روزى که در خارج مکه نزديکى طائف در حالى که پيامبر صلى الله عليه و آله قبيله بنى ثقيف را به اسلام دعوت مى کرد، پدرت پيش آمد و به پيامبر ناسزا گفت و او را ديوانه و دروغگو خواند…2- زمانى که کاروان قريش از شام مى آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواست در برابر اموالى که از مسلمانان گرفته بودند، کاروان را توقيف کند، ابوسفيان کاروان را از بيراهه به سوى مکه برد و جنگ بدر را به راه انداخت…3- روز جنگ احد آن گاه که پيامبر صلى الله عليه و آله بر فراز کوه بود و فرياد مى زد: «الله مولانا ولا مولى لکم.» ابوسفيان هم نعره مى زد: «اعل هبل. ان لنا العزى ولا عزى لکم؛ برافراشته باد بت هبل. ما بت عزى داريم و شما چنين بت عظيمى نداريد.»4- در جنگ احزاب نيز پيامبر صلى الله عليه و آله بر او لعنت کرد…5- روز صلح حديبيه که ابوسفيان به همراه قريش راه را بر مسلمانان بست و آنان را از انجام فريضه حج محروم نمود. پيامبر صلى الله عليه و آله به رهبر مشرکين و پيروانش لعنت کرد. به آن حضرت گفتند: آيا اميد اسلام به هيچ يک از آنان نداري؟ فرمود: «اين لعنت بر مؤمنان از فرزندان آن ها نمى رسد، اما زمامدارانشان هرگز رستگار نخواهند شد.»6- در جنگ حنين ابوسفيان کفار قريش و هوازن را جمع کرد و عيينه قبيله غطفان و عده اى از يهود را گرد آورد. خداوند شر ايشان را دفع کرد. اى معاويه! تو مشرک بودي. پدرت را يارى مى کردى و على عليه السلام بر دين پيامبر ثابت قدم بود.7- روز ثنيه که يازده نفر به همراهى ابوسفيان کمر به قتل پيامبر صلى الله عليه و آله بسته بودند (6 نفر از بنى اميه و 5 نفر از ديگر افراد قريش) … (3)پيامبر صلى الله عليه و آله با نفرين و لعن خويش چهره معاند و حق ستيز آنان را معرفى مى ساخت ليکن انحراف در مسير حاکميت دينى (انحراف داخلي) زمينه هاى رويش مجدد آن ها را فراهم ساخت و به محض خروج حاکميت از دست زمامداران صالح، فضاى باز براى حزب نفاق فراهم شد و آنان را از انزوا و مرگ تدريجى رهانيد.در دوره حکومت عمر نفوذ حزب ابى سفيان چنان شد که فرزندش معاويه، ولايت شام و سوريه را ربود و چنان بر آن مسلط شد که على رغم عزل و نصب هاى متوالى کارگزاران توسط عمر، او هميشه در منصب خود باقى ماند و به اين ترتيب پايگاهى ثابت و مطمئن براى بالندگى حزب منسجم ابى سفيان فراهم شد.در زمان زمامدارى عثمان به دلايل متعدد مخصوصا ارتباط نسبى معاويه و عثمان شاخه هاى شجره ملعونه بنى اميه وانست بخش هاى عمده حاکميت دينى را تسخير کند و در هر مرکز قدرتى ريشه اى بدواند و به اين ترتيب در اين دوره حتى مروان و پدرش که رانده شده رسول اکرم صلى الله عليه و آله بودند و دو خليفه قبل شفاعت عثمان را براى بازگرداندن آن ها به مدينه نپذيرفته بودند، توسط خود عثمان برگردانده و صاحب پست هاى کليدى شدند. امام حسن عليه السلام در اين باره نيز به ياران معاويه (در مجلس معاويه) فرمود: «شما را به خدا سوگند! آيا مى دانيد که ابوسفيان بعد از بيعت مردم با عثمان به خانه وى رفت و گفت: برادرزاده! آيا غير از بنى اميه کسى ديگر در اين جا حضور دارد؟ عثمان جواب داد: نه. او گفت: اى جوانان بنى اميه! خلافت را مالک شويد و همه پست هاى اساسى آن را به دست بگيريد. سوگند به کسى که جانم در دست اوست نه بهشتى وجود دارد و نه جهنمي.اى مردم! آيا نمى دانيد بعد از بيعت مردم با عثمان ابوسفيان دست برادرم حسين عليه السلام را گرفت و به سوى قبرستان بقيع غرقد (4) برد و در آن جا به صداى بلند فرياد زد: اى اهل قبرستان! شما با ما سر حکومت و خلافت جنگيديد و امروز بدنتان زير خاک پوسيده است و کار حکومت در دست ماست. حسين عليه السلام خطاب به او فرمود:اى ابوسفيان! عمرى بر تو گذشته است. صورتت زشت باد. سپس دست خود را کشيد و به سوى مدينه آمد. اگر نبود لقمان بن بشير، چه بسا ابوسفيان حسين عليه السلام را نابود کرده بود. اى معاويه! اين است کارنامه ننگين زندگى تو و پدرت… عمر تو را والى شام کرد و تو خيانت کردي. در پى آن عثمان آن حکم را تنفيذ کرد. باز تو او را در دهان مرگ انداختي. از اين هر دو بالاتر اين که به خود جرات دادى و با جسارت در برابر خدا ايستادى و با على بن ابى طالب مخالفت کردي… تو مردم نادان را برانگيختى و آنان را به معرکه جنگ آوردى و با مکر و حيله خونشان را بر زمين ريختى و اين ها ثمره تلخ بى ايمانى تو به معاد و نترسيدن از عقاب الهى است… (5) »به اين ترتيب حزب بنى اميه در همان اوايل زمامدارى عثمان توانست به طور شگفت آورى به دو رکن حکومت (ثروت و منصب) نزديک شده، آن ها را قبضه کند و در انتظار دستيابى به رکن سوم حاکميت يعنى دين بنشيند.اين موقعيت نيز با قتل عثمان پيش آمد و معاويه با ادعاى خونخواهى خليفه شهيد، در مدتى اندک توانست عواطف دينى مردم را منحرف و سپاه دين را بر ضد دين (علوي) به خيزش درآورد. به عبارت ديگر همان طور که حيات عثمان عامل کسب مناصب حساس براى بنى اميه شد، مرگ وى هم مورد استفاده کامل آنان قرار گرفت و يک پله ديگر آنان را به قدرت نزديک تر کرد. در اين باره نامه شبث بن ربعى به معاويه قابل تامل است. «تو براى گمراه کردن مردم و جلب آرا و تمايل آنان و براى اين که آنان را به زير فرمان خود درآورى، هيچ وسيله اى ندارى جز اين که گفتى پيشواى شما به ناحق و مظلومانه کشته شد و ما به خونخواهى او برخاسته ايم. در نتيجه فرومايگان و افراد نادان بر گرد تو فراهم آمده اند… دلت مى خواست او کشته شود تا به اين جا برسي…» (6)امام على عليه السلام به زيباترين شيوه استفاده دو منظوره از عثمان را توسط معاويه در نامه اى به او يادآور مى شود: «انک انما نصرت عثمان حينما کان النصر لک وخذلته حينما کان النصر له؛ (7)وقتى پشتيبانى از عثمان به نفع تو بود، به يارى اش شتافتى و آن گاه که به نفع او بود، او را خوار گذاشتي.»از همين دوره زمان تعارض بين حاکميت حق علوى و حاکميت باطل اموى آغاز شد و تمام دوران حکومت اميرمؤمنان و دوره کوتاه حکومت امام حسن عليه السلام را به خود مشغول ساخت و سرانجام در سال 41 ه به دلايل متعدد داخلى و خارجى اين تعارض به نفع جريان اموى پايان يافت و امام حسن عليه السلام را ناچار به صلح کرد. بنابراين بايد دقت کرد که تلاش هاى بنى اميه از 8 هجرى تا 41 هجرى (33 سال) براى دست يابى به حاکميت در اين دوره به مرحله نهايى و ثمردهى مى رسد و امام حسن عليه السلام که با چنين جريان ريشه دارى رو به رو مى گردد، ناچار به صلح مى شود. (8) امام خود به برخى از دلايل صلح با معاويه بارها اشاره کرد که يک مورد آن چنين است:1- شيخ طوسى به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام نقل مى کند: «وقتى امام حسن عليه السلام براى صلح با معاويه راهى شد و با او ملاقات کرد، معاويه بر فراز منبر رفت و گفت: ايهاالناس! حسن فرزند على بن ابى طالب و فاطمه زهرا مرا اهل خلافت دانست و خود را اهل خلافت ندانست و اينک به رغبت و شوق آمده است تا با من بيعت کند. برخيز يا حسن! سپس حضرت برخاست و فرمود: «… اى جماعت! سخن مى گويم؛ بشنويد و گوش و دل خود را با من همراه سازيد و سخنانم را ثبت کنيد… اگر سال ها بايستم و فضيلت ها و کرامت هايى را که خدا ما را به آن مخصوص کرده، بشمارم، تمام نخواهد شد. منم فرزند پيغمبر بشير و نذير و سراج منير که حق تعالى او را رحمت عالميان گردانيده و پدرم على ولى مؤمنان و شبيه هارون است. معاويه پسر صخر ادعا مى کند من او را اهل خلافت دانسته ام و خود را اهل آن ندانسته ام! دروغ مى گويد. به خدا سوگند که من در کتاب خدا و نت خدا برتر از مردم به خلافت هستم. ولکن ما اهل بيت عليهم السلام روزى که حضرت رسالت صلى الله عليه و آله از دنيا رفته است تا حال هميشه مظلوم و مقهور بوده ايم. پس خدا حکم کند ميان ما و آن ها که بر ما ظلم کردند و حق ما را غصب کردند و بر گردن ما سوار شدند، مردم را بر ما مسلط کردند و حق ما را که در کتاب خدا براى ما مقرر شده است، از خمس و غنائم، منع کردند و کسى که منع کرد از مادر ما فاطمه، ميراث او را از پدرش…امت مرا واگذاشتند، يارى نکردند و با تو بيعت کردند. اى پسر حرب! اگر ياران مخلص مى يافتم که با من در مقام فريب نبودند هرگز با تو بيعت نمى کردم، چنانچه حق تعالى هارون را زمانى که قومش او را تضعيف کردند و با او دشمنى نمودند معذور داشت، همچنين من و پدرم وقتى که امت دست از ما برداشتند و متابعت غير ما کردند و ياورى نيافتيم، نزد خداوند معذور هستيم. احوال اين امت با امت هاى گذشته مثل هم است…معاويه گفت: به خدا سوگند که حسن از منبر فرود نيامد تا زمين بر من تيره شد، خواستم به او ضرر برسانم. ولى فهميدم فروخوردن خشم به عافيت نزديک تر است.» (9)در اين سخنرانى تکان دهنده امام به نکات بسيار حساسى اشاره مى کند و با کالبد شکافى اوضاع کنونى، سرنخ هاى آن را در دوران گذشته نشان مى دهد و آن چيزى نيست جز خروج حاکميت دينى از مسير اصلى خود، امرى که موجب تمام انحرافات بعدى و مظلوميت اهل بيت عليهم السلام شد. علاوه بر اين امام به عوامل ديگر مانند همراهى نکردن مردم، غدر و نيرنگ بازى آنان، نداشتن همراهان مخلص، تضعيف موقعيت توسط مردم، دشمنى آنان با امام اشاره مى کند و در پايان جواز صلح در شرايط اين چنينى را يادآور مى شود.در هر صورت دوران دستيابى به حاکميت براى اموى ها فرارسيد و معاويه با فراخوانى امام عليه السلام به شام و اخذ بيعت، کوشيد اين پيروزى را به طور رسمى اعلام کند. فضيل غلام محمد بن راشد نقل کرده است که امام صادق عليه السلام فرمود: «معاويه به حسن بن على عليه السلام نامه نوشته و او و حسين عليهما السلام و ياران على عليه السلام را به شام فراخواند. همه از جمله قيس بن سعد بن عباده انصارى به شام آمدند. معاويه به آنان اذن ورود داد. آن گاه گفت: اى حسن برخيز و بيعت کن. او برخاست و چنين کرد. سپس گفت: اى حسين برخيز و بيعت کن. او نيز برخاست و چنين کرد. سپس گفت: اى قيس تو نيز برخيز و چنين کن. او هم برخاست و متوجه امام حسين عليه السلام شد تا او چه فرمان دهد. حسين عليه السلام فرمود: اى قيس او (امام حسن عليه السلام) امام من است.» (10)
بعد از صلح چه گذشت؟
چند روز بعد از امضاى قرارداد صلح، امام حسن عليه السلام با مردم کوفه وداع کرد و رهسپار مدينه شد. (11) و به دنبال آن معاويه به طور کامل بر سرنوشت مسلمانان حاکم شد و حکومت تمام عيار اموى را به پيش برد. اما طبيعى بود که ماهيت ضد دينى حکومت معاويه اجازه نمى داد، مصالحه با امام به همان حالت باقى بماند به عبارت ديگر هر چند صلح در ظاهر به وقوع پيوسته بود ولى در حقيقت ماهيت متضاد اين دو جريان اجازه مصالحه واقعى به آنان نمى داد و على رغم زدوده شدن تضادهاى ظاهرى که موجب حفظ جان شيعيان شد، تضادهاى واقعى همچنان باقى بود و جبهه حق و باطل هرگز قابل تفاهم و تصالح نبودند.× × ×در مورد جدايى بنى اميه از اسلام و مباين بودن جبهه آنان با جبهه حقيقى دين، شهيد مطهرى قدس سره اين گونه به بررسى دلايل ضديت آنان با اسلام اشاره مى کند:«مبارزه شديد امويان که در راس آن ها ابوسفيان بود، با اسلام و قرآن… دو علت داشت: يکى رقابت نژادى که در سه نسل متوالى متراکم شده بود. دوم تباين قوانين اسلامى با نظام زندگى اجتماعى رؤساى قريش مخصوصا اموى ها که اسلام بر هم زننده آن زندگانى بود… گذشته از اين ها مزاج و طينت آن ها طينتى منفعت پرست و مادى بود و در اين گونه مزاج هاى روحى، تعليمات الهى و ربانى اثر ندارد و اين ربطى به باهوش يا بى هوشى آن ها ندارد. کسى به تعليمات الهى اذعان پيدا مى کند که در وجود خودش پرتوى از شرافت و علو نفس و بزرگوارى باشد. اين مطلب خود يک اصل بزرگى است. داستان ابوسفيان و عباس وگفتن «لقد صار ملک ابن اخيک عظيما…» قصه «بالله غلبتک يا اباسفيان » ايضا قصه «تلقفونها تلقف الکره » همگى دليل کورى باطنى ابوسفيان است. (12)و بر پايه همين تفسير است که به طور متوالى شاهد بروز تضادهاى درونى به صورت توطئه هاى متعدد معاويه براى قتل امام هستيم (استفاده از هر وسيله ممکن) و در مقابل امام را نيز مى بينيم که (تنها با وسايل مشروع) در صدد تضعيف حکومت معاويه است. البته معاويه بارها مى کوشيد بر تضادهاى حقيقى جبهه باطل و حق سرپوش گذارد و حداقل در منظر عمومى منازعات خود و امام را امرى در نهايت حزبى، قبيله اى و طايفه اى جلوه دهد و در مقابل امام با درايت کامل اجازه شکل گيرى چنين تصورى را نمى داد. بنابراين تمام تلاش معاويه اين بود که بر تضادهاى حقيقى دو جبهه سرپوش گذارد و جبهه حق را در سايه صلح ظاهرى در خود هضم کند و برعکس امام مى کوشيد در سايه صلح ظاهرى بيشترين منافع متصور را نصيب خود و شيعيان کند و در عوض تضادهاى درونى را در هر فرصت ممکن بروز دهد. نمونه اى تاريخى را در اين باره مى خوانيم:معاويه براى مروان نامه اى نوشت و در آن از مروان خواست دختر عبدالله بن جعفر، برادرزاده امام على عليه السلام، را براى پسرش يزيد خواستگارى کند و افزود: مهريه اش هر قدر باشد، مى پذيرم و هر قدر قرض داشته باشد، مى دهم. به علاوه اين وصلت موجب صلح بين بنى اميه و بنى هاشم خواهد شد.مروان بلافاصله بعد از دريافت نامه با عبدالله بن جعفر ملاقات و موضوع خواستگارى را مطرح کرد. او گفت: اختيار اين امور با حسن بن على عليهما السلام است. از او خواستگارى کن. مروان به ناچار نزد امام رفت و دختر عبدالله را خواستگارى کرد. امام به او فرمود: هر کسى را که مى خواهى دعوت کن تا گرد هم آيند. وقتى بزرگان دو طايفه جمع شدند، مروان بلند شد و بعد از خطبه و حمد و ثناى الهى گفت: اميرمؤمنان معاويه به من فرمان داده تا زينب دختر عبدالله بن جعفر (13) را براى يزيد خواستگارى کنم به اين ترتيب که: هر قدر پدرش خواست مهر تعيين کند. هر قدر پدرش مقروض بود، مى دهم. اين وصلت موجب صلح بين دو طايفه بنى اميه و بنى هاشم مى شود. يزيد پسر معاويه کسى است که نظير ندارد. به جانم سوگند حسرت و افتخار شما به يزيد بيشتر از حسرت و افتخار او به شماست و او کسى است که به برکت چهره اش از ابرها طلب باران مى شود. در پى اين سخنان مروان نشست و امام حسن عليه السلام به پاخاست و فرمود:«…اما ما ذکرت من حکم ابيها فى الصداق فانا لم نکن لندعب عن سنة رسول الله فى اهله وبناته… واما الصلح الحيين فانا عادينا لله و فى الله فلا نصالحکم للدنيا…؛1- در مورد مهريه، ما از سنت پيامبر صلى الله عليه و آله (840 درهم) تجاوز نمى کنيم.2- در مورد قرض ها، چه وقت زن هاى ما قرض پدران شان راداده اند؟3- در مورد صلح بين دو طايفه دشمنى ما با شما براى خدا و در راه خداست. بنابراين با دنياى شما صلح نمى کنيم.4- در مورد افتخار ما به وجود يزيد… اگر مقام خلافت بالاتر از مقام نبوت است، ما بايد به يزيد افتخار کنيم و اگر مقام نبوت بالاتر است، او بايد به ما افتخار کند.5- در مورد طلب باران به برکت چهره يزيد… تنها از محمد و ال محمد طلب باران مى شود. نظر ما اين است که دختر عبدالله را به ازدواج پسرعمويش قاسم بن محمد بن جعفر در آوريم…» (14)در ضمن همين رويداد به ظاهر خانوادگى است که امام در جمع بزرگان هر دو گروه مبناى دشمنى آنان را يادآور مى شود و نقشه معاويه را که درصدد بود، ابتدا سطح منازعات را به دعواهاى حزبى و قبيله اى تقليل دهد و بعد خود را منادى صلح و آشتى معرفى کند، نقش بر آب مى کند و همين نکته کليدى است که باعث مى شود على رغم مصالحه ظاهرى، تعارضات همچنان ادامه يابد و با به اوج رسيدن آن در زمان امام حسين عليه السلام آتش جنگ شعله ور شده، لايه هاى پنهان منازعات بار ديگر چهره خود را بنماياند و نشان دهد که حق و باطل هرگز آشتى پذير نيستند و صلح امام حسن عليه السلام تنها يک حرکت تاکتيکى براى بقاى اقليت شيعه بوده است. (15)با اين ديدگاه براى يافتن دلايل شهادت امام حسن عليه السلام بايد به تعارض جبهه حق و باطل توجه کرد نه تعارضات قبيله اى و…
الف – نسبت به امام
1- پيمان شکنىمعاويه حتى نتوانست يا نخواست براى ايامى چند هدف اصلى خود از جنگ با امام را برملا نسازد و به اين ترتيب پرده از هدفى برداشت که آشکارترين دليل بر سازش ناپذيرى دو جبهه بود. علامه مجلسى در اين باره مى نويسد:«چون صلح منعقد شد، معاويه متوجه کوفه شد تا آن که روز جمعه به نخيله فرود آمد. در آن جا نماز کرد، خطبه اى خواند، در آخر خطبه اش گفت: من با شما قتال نکردم براى آن که نماز کنيد يا روزه بگيريد يا زکات بدهيد وليکن با شما قتال کردم که امارت بر شما را به هم رسانم. خدا به من داد، هرچند شما نمى خواستيد. شرطى چند با حسن کرده ام، همه در زير پاى من است. به هيچ يک از آن ها وفا نخواهم کرد. پس داخل کوفه شد. بعد از چند روز که در کوفه ماند، به مسجد در آمد. حضرت امام حسن عليه السلام را بر منبر فرستاد و گفت: بگو براى مردم که خلافت حق من است.» (16)
2- تلاش براى جذب امام:معاويه تلاش بسيارى به خرج مى داد که امام را به سوى خود جذب کند تا مرزهاى روشن جدايى حقيقى بين دو جبهه را بپوشاند. امام نيز با شيوه هاى مختلف همچنان بر جدا بودن دو جبهه تاکيد مى کرد. يکى از شيوه ها تلاش براى برقرارى ارتباطهاى سببى و خانوادگى و ائتلاف قبيله اى بود که نمونه اى از آن را خوانديم. يکى ديگر از شيوه هاى معاويه ارسال هدايا و جوايز و در مجموع تحرکات عاطفى بود که البته امام نيز آن ها را دريافت و به مصارف لازم مى رساند (17) ، اما اجازه نمى داد از اين ها به عنوان نزديکى وى به معاويه تعبير شود.امام باقر عليه السلام مى فرمود: «قد کان الحسن والحسين يتقبلان جوائز المتغلبين مثل معاوية لانهما کانا اهلا لما يصل اليهما من ذلک وما فى يد المتغلبين عليهم حرام وهو للناس واسع اذا وصل اليهم فى خير واخذوه من حقه؛ حسن و حسين عليهما السلام عطاياى زورمندانى مثل معاويه را مى پذيرفتند، زيرا حق آنان بود و آنچه در اختيار زورمداران ستمگر است، براى خود آنان حرام است ولى اگر در راه (اطاعت) و خير به مردم برسد، براى آنان حلال است و به حق دريافت کرده اند.»قال ابوجعفر بن محمد عليهما السلام: «وجوائزهم لمن يخدمهم فى معصية الله حرام عليهم وسحت؛ و عطاياى آنان براى کسانى که در نافرمانى خدا به آنان خدمت مى کنند، حرام و نارواست.»
3- توهين به امام:از جمله رفتارهايى که دستگاه بنى اميه در برابر امام اتخاذ کرد، توهين به آن حضرت بود که در قالب ها و شکل هاى مختلفى اجرا مى شد و صفحات تاريخ پوشيده از اين نوع رفتارهاست.در يک مورد امام به معاويه چنين فرمود: اين گروه به من ناسزا نگفتند بلکه تو به من ناسزا گفتى، زيرا، تو با زشتى انس گرفته اى و اخلاق ناپسند در جانت ريشه دوانده. با محمد و خاندان او دشمنى مى ورزي. سوگند به خدا اى معاويه! اگر من و اين جماعت در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله درگير مى شديم و مهاجرين و انصار اطراف ما بودند، جرات چنين جسارت هايى نسبت به ما نداشتند…» (18) در جاى ديگر پسر عاص به معاويه مى گويد: «مردم به دنبالش راه افتاده اند. فرمان داد، اطاعت کردند. سخن گفت تصديق کردند. اين دو کار را به جاهاى باريک ترى خواهند کشاند. چه خوب بود که کسى را دنبالش مى فرستادى تا او و پدرش را لعن مى کرديم و دشنام مى داديم و ارزش هر دو را در پيش ديگران پايين مى آورديم. (19) » در همان مجلس معاويه، اطرافيان معاويه اهانت هايى به امام کردند و کوشيدند مقام و منزلت وى را کم کنند از جمله اين که: «تو اى حسن! ادعا کرده اى خلافت به تو مى رسد تو توان آن را نداري… ما تو را به اين جا دعوت کرده ايم که تو و پدرت را دشنام دهيم. اما پدرت را خدا به تنهايى سزايش را داد، … شما مدعيان چيزهايى بوده ايد که حقيقت ندارد…» (20)
4- تهمت ها به امام:در اين بخش نيز معاويه و اموى ها نهايت تلاش خود را به خرج دادند تا از منزلت امام بکاهند. از جمله به امام مى گفتند: «تو و پدرت در قتل خلفاى قبلى شرکت داشتيد. با ابوبکر درست بيعت نکرديد. در حکومت عمر کارشکنى کرديد و عثمان را کشتيد و…» (21)
5- توهين و تهمت به امام على بن ابيطالب عليه السلام:معاويه براى درهم کوبيدن جبهه امام حسن عليه السلام به امام على عليه السلام توهين مى کرد و به او تهمت مى زد و ديگران را هم به اين کار تشويق مى کرد. اين توهين ها گاه در مورد شخص حضرت على عليه السلام بود و گاه در مورد زمامدارى و امامت او که در نوع دوم هدف خنثى سازى جايگاه امامت در اذهان مردم بود. در همان مجلس قبل که معاويه يارانش را براى تحقير امام حسن عليه السلام گردآورد، به آنان اين گونه رهنمود داد: «شما سعى کنيد کشته شدن عثمان را به پدرش على نسبت دهيد و اين مطلب را جا بيندازيد که وى از سه خليفه قبل ناخشنود بوده » و در پى آن بود که سيل حملات عليه امام على عليه السلام سرازير شود مانند: پدرت على به خاطر دوستى دنيا و سلطنت بر عثمان عيب جويى کرد وسپس در قتل او مشارکت جست؛ پدرت ابوبکر را مسموم کرد؛ در توطئه قتل عمر دست داشت؛ پدرت با رسول خدا صلى الله عليه و آله دشمن بود؛ او شمشيرى بلند و زبانى گويا داشت؛ زنده ها را مى کشت؛ مردگان را متهم مى ساخت و… (22) معاويه بعد از شهادت امام حسن عليه السلام نيز به کارگزارانش نوشت: «هرگز اهانت به على بن ابى طالب را فراموش نکنيد.»گاهى معاويه در حضور امام حسن عليه السلام به ايشان اهانت مى کرد از جمله: معاويه در سفرى که به مدينه داشت، بالاى منبر رفت و با ناسزاگويى، به مقام امام على عليه السلام توهين کرد. امام حسن عليه السلام در همان مجلس برخاست و فرمود: «… اى مردم! خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد مگر اين که مجرمان را دشمن او قرار داد. چنان که قرآن مى فرمايد: «وکذلک جعلنا لکل نبى عدوا من المجرمين.» من پسر على هستم و تو پسر صخر، مادر تو هند است و مادر من فاطمه. مادربزرگ تو نثيله و مادربزرگ من خديجه است.» (23)و در مجلسى ديگر که به امام على عليه السلام هتاکى زيادى کرد، امام حسن عليه السلام فرمود: «اى پسر جگرخواره! آيا به اميرمؤمنان ناسزا مى گويي؟ با اين که پيامبر فرمود هر کس به على ناسزا بگويد، به من ناسزا گفته و هر کس به من ناسزا بگويد، به خدا ناسزا گفته و کسى که به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براى هميشه به دوزخ وارد مى کند. آن گاه به عنوان اعتراض مجلس را ترک کرد.» (24)
6- برکنارى ياران على عليه السلام:معاويه بعد از اعلام نقض پيمان صلح با امام حسن عليه السلام… دستورالعملى صادر کرد که بر اساس آن تمام ياران و محبان اهل بيت عليهم السلام بايد از کارهاى حساس و غيرحساس کشور اسلامى شامل (حجاز، عراق، ايران، شامات) برکنار مى شدند: «انظروا الى من اقامت عليه البينة. انه يحب عليا واهل بيته فامحوه من الديوان واسقطوا عطاءه ورزقه و من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنکلوا به و اهدموا داره…؛ (25)درباره هر کس دليلى اقامه شد که او على واهل بيت او را دوست دارد، نامش را از ديوان ها محو کنيد و حقوق و مزايايش را نپردازيد و هر کس را که به دوستدارى اهل بيت عليهم السلام متهم کرديد، کار را بر او سخت بگيريد و خانه اش را خراب کنيد.»
7- کشتن شخصيت هاى شيعي:معاويه مى کوشيد از اين طريق نيز جبهه حق را تضعيف کند و اجازه نفس کشيدن به آنان ندهد. لذا گاه به طور مستقيم بر دار کشيدن آنان را نظارت مى کرد و در مواردى خود فرمان قتل مى داد. اشخاصى مانند: حجر بن عدى و فرزندانش در مرج عذرا، رشيد هجرى، کميل بن زياد، ميثم تمار، محمد بن اکثم، خالد بن مسعود، جويريه، عمر بن حمق، قنبر، مزرع و… قربانى اين شيوه شدند و پيش بينى هاى امام على عليه السلام تحقق يافت. «عمت خطتها وخصت بليتها» (26) «واصاب البلاء من ابصر فيها واخطا البلاء من عمى عنها» (27) اين بليه اى است که همه جا را مى گيرد ولى گرفتارى اش به طبقه اى معين اختصاص دارد. و فتنه کور و تاريکى است که دامنه آن فراگير و همگانى و گرفتارى آن ويژه افراد خاص (شيعيان) است. بلاى آن به کسى مى رسد که بينا باشد و به هر کور و بى تفاوت راه پيدا نمى کند.
ب – نسبت به ارزش ها
نشانه هاى تعارض را مى توان در روى کرد جبهه اموى نسبت به ارزش ها نيز جست و جود کرد. اين جبهه همواره در تقابل و جنگ با ارزش هاى ناب اسلامى بود که از جمله مى توان به اين موارد اشاره کرد:
1- روى کرد به بدعت ها و…حکومت معاويه سرتاسر آکنده از انواع خلاف ها و ظلم ها در ابعاد مختلف آن بود که برخى عبارتند از:در ايام خلافت خود چهل روز در نماز جمعه صلوات بر رسول خدا صلى الله عليه و آله را ترک کرد. وقتى علت را پرسيدند: گفت: «نام پيامبر بر زبان جارى نمى کنم تا اهل بيت او بزرگ نشوند.» (28)معاملات ربوى را تجويز کرد. به طورى که ابودرداء در برابرش ايستاد و گفت: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم که مردم را از معاملات ربوى نهى کرد، مگر آن که وزن دو جنس با يکديگر برابر باشد.» و معاويه بى اعتنايى کرد و ابودرداء – با اين که قاضى دمشق بود – از کار دست کشيد و به مدينه رفت. (29)برخى از احکام حج را عملا تغيير داد. او در هنگام احرام بر خود عطر زد. (30)نسبت به شعائر هر طور مى خواست عمل مى کرد. مثلا در نماز عيد فطر و قربان اذان و اقامه اضافه کرد. با اين که پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود: «ليس فى العيدين الاذان و الاقامة.» (31)خطبه نماز عيد را قبل از نماز خواند… (32) آب را در ظرف طلا نوشيد، غذا در آن خورد. (33) لباس حرير پوشيد (34) و…
2- علنى کردن منکرات:ماهيت ضد دينى حکومت بنى اميه چنان مبتذل بود که منکرات آنان به صورت علنى نيز بروز مى يافت. مانند آن که معاويه طى نامه اى زياد بن عبيد (ابيه) را به پدر خود، ابوسفيان، نسبت داد: «من اميرالمؤمنين معاوية بن ابى سفيان الى زياد بن ابى سفيان…» اين کار معاويه موجب شد گروه هاى زيادى مانند امام حسن عليه السلام و حسين عليهما السلام، يونس بن عبيد، عبدالرحمان بن حکم، ابوعريان و ابوبکره و حسن بصرى و… به اين رفتار اعتراض کردند و نوشتند که رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «الولد للفراش وللعاهر الحجر؛ (35) فرزند مال مادر است و زناکار بايد سنگسار شود.»پس بايد او را زياد بن سميه ناميد نه زياد ابن ابى سفيان. زيرا به شهادت ابى مريم سلولى ابوسفيان از جمله کسانى بود که با سميه روابط نامشروع داشت و اين انتساب معاويه خلاف صريح فرمايش رسول خدا بود و …
3- مبارزه با مشروعيت حکومت علوي:در کنار تمام خلاف هاى فوق، آنچه هدف اصلى معاويه بود، ساقط کردن حکومت علوى و فرزندان وى از مشروعيت بود. وى تلاش مى کرد براى تثبيت حکومت خود، جبهه مقابل را از مشروعيت بيندازد و براى اين کار شيوه هاى عجيبى نيز به کار برد که برخى عبارتند از:الف – مشروعيت بخشى به خلافت خلفاى سه گانه:معاويه براى اين هدف از شخصيت هاى دينى و روحانى وابسته استفاده کرد تا به خيال خود زمينه کم رنگ شدن احاديث نبوى در مورد على عليه السلام را فراهم سازد. لذا او بارها از کارگزاران خود مى خواست:1- «با کمال دقت راويانى را که طرفدار عثمان هستند و در فضايل او سخن مى گويند، شناسايى کنيد و در مجامع شرکت دهيد و بزرگ بداريد و نام آنان را به همراه روايات و احاديث آن ها درباره عثمان و پدرش براى من بفرستيد.» (36)به اين ترتيب در مدت زمانى اندک احاديث متنوعى در مورد عثمان خلق شد.2- او همچنين به کار گزارانش فرمان داد چون روايات درباره عثمان زياد شده، از اين پس به گويندگان و نويسندگان بگوييد درباره ابوبکر و عمر و ديگر صحابه حديث بسازند. هر حديثى را که درباره ابوتراب شنيديد، آن را رها نکنيد، مگر اين که حديثى از صحابه در رد آن براى من نقل کنيد. چنين رواياتى چشم مرا روشن و ادله و حجت مربوط به ابوتراب را کم رنگ تر مى کند و حجت شان را باطل مى سازد.» (37)اين سياست چنان پيش رفت که هر کسى حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى کرد، ديگر به حديث او با شک و ترديد نگاه مى کردند. امام باقر عليه السلام در مجلسى براى آگاهى مردم از اين گونه احاديث بيش از صد مورد را خواند و فرمود:«مردم گمان مى کنند اين گونه احاديث صحيح است. آن گاه فرمود: هى والله کلها کذب و زور؛ (38) اين ها همه به خدا قسم، دروغ و بهتان است.»ابان بن تغلب مى گويد: «خدمت امام باقر عليه السلام عرض کردم: بعضى از آن احاديث را بيان فرماييد امام فرمود: رووا ان سيدى کهول اهل الجنة ابوبکر و عمر و ان عمر محدث و ان الملک يلقنه و ان السکينة تنطلق على لسانه و ان عثمان الملائکة تستحيى منه …؛ (39)روايت مى کنند که ابوبکر و عمر دو آقاى پيران اهل بهشت هستند و مى گويند عمر از ملائکه خبر مى گرفت و ملائکه مطالب را به وى تلقين مى کردند و آرامش و وقار بر زبانش جارى مى شد و مى گويند عثمان کسى است که ملائکه از او حيا مى کنند … پس امام فرمود: به خدا قسم همه اين ها دروغ است.»ب) قداست زدايى از سيماى امير مؤمنان عليه السلاماقدام دوم معاويه اين بود که از سيماى امام قداست زدايى کند و با اين ترفند جايگاه او را از دل ها بزدايد.شهيد مطهرى رحمه الله مى نويسد: «على عليه السلام از دنيا رفت و معاويه خليفه شد، بر خلاف انتظار معاويه، على عليه السلام به صورت نيرويى باقى ماند و معاويه آن طورى که اعمال بيرون از تعادل و متانتش نشان مى دهد، از اين موضوع خيلى ناراحت بود لهذا تجهيز ستون تبليغاتى عليه على عليه السلام کرد.» (40)بخشى از تلاش هاى معاويه در اين عرصه چنين است:دستور داد در منابر رسما على عليه السلام را سب کنند و آن را در خطبه هاى نماز و منابر رواج داد و با تهديد و ارعاب مردم را وادار به اين کار مى کرد.در موردى از احنف بن قيس خواست که به على عليه السلام لعن کند و او چون با اصرار معاويه روبه رو شد، بر منبر رفت و گفت:«معاويه مرا به لعن على امر کرده است، معاويه و على اختلاف داشتند. به هر کدام ظلم شده است، او را دعا مى کنم. لعنت خدا و ملائکه و خلق تو اى خدا بر کسى باد که ظلم کرده است و لعنت تو بر فئه باغيه از اين ها باد.» مردم هم گفتند: آمين.صحابه منافق را وادار به جعل حديث عليه امام مى کرد. از جمله سمرة بن جندب را با 400 هزار درهم وادار کرد بگويد آيه «من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله …» (41) که درباره على عليه السلام در ليلة المبيت است درباره ابن ملجم نازل شده است.در اين زمينه کار به جايى رسيد که دست به بدعت در احکام هم زدند. مثلا چون در خطبه هاى نماز عيد على عليه السلام را سب مى کردند و مردم به خاطر اين که نشنوند از محل نماز خارج مى شدند، خطبه ها را مقدم بر نماز کردند. (42)امام باقر عليه السلام در مورد اين اقدام بنى اميه مى فرمود: «ويروون عن على عليه السلام اشياء قبيحة و على الحسن و الحسين عليهما السلام ما يعلم الله انهم قد رووا فى ذلک الباطل و الکذب و الزور؛ (43)مطالب زشتى را درباره على عليه السلام و حسن و حسين عليه السلام نقل مى کردند که خدا مى داند همه اش باطل و دروغ و بهتان بود.»
4- تلاش براى تشکيل حکومت موروثىآنچه هدف اصلى معاويه بود و تمام اقداماتش بر محور آن دور مى زد، قبضه کردن حکومت و تثبيت آن در دست بنى اميه بود؛ همان هدف پنهانى که امام حسن از آن آگاه بود و براى اتمام حجت در شرايط صلح، آن را گنجاند:«هذا ما صالح عليه الحسن بن على بن ابى طالب معاوية بن ابى سفيان: صالحه على ان يسلم اليه ولاية امر المسلمين على ان يعمل فيهم بکتاب الله و سنة رسوله صلى الله عليه و آله و سيرة الخلفاء الصالحين و ليس لمعاوية بن ابى سفيان ان يعهد الى احد من بعده عهدا بل يکون الامر من بعده شورى بين المسلمين …؛ (44)اين قرارداد صلحى است بين حسن بن على بن ابى طالب و معاوية بن ابى سفيان: با او مصالحه کرد به اين که ولايت امر مسلمانان را به او واگذارد، به اين شرط که بين مسلمانان براساس کتاب خدا و شيوه پيامبر و سيره خلفاى صالح عمل کند و معاويه حق ندارد که پس از خود کسى را به جانشينى و خلافت انتخاب کند و تعيين خليفه براساس شوراى بين مسلمانان باشد.»و يا به اين صورت که: «المادة الثانيه ان يکون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فلاخيه الحسين و ليس لمعاوية ان يعهد به الى احد.» (45)اما معاويه در راستاى همان هدف اصلى خود، بعد از پانزده سال که موانع سر راه خود را برداشت، تصميم گرفت يک همه پرسى عمومى به راه اندازد و براى فرزندش يزيد از عموم مردم مکه، مدينه، شامات، عراق و … بيعت بگيرد. براى اين کار به تمام مراکز حکومتى بخشنامه کرد و مخالفان را با شدت تمام سرکوب کرد. اما مدتى بعد از طرح گرفتن بيعت عمومى متوجه شد که گروه هاى خواص همچنان مخالف او هستند و بالاترين خطرها نيز به دو دليل از جانب امام حسن عليه السلام است:اولا: بسيارى از مخالفان منتظرند ببينند سلاله رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مى کند چرا که در صلح نامه شرط کرده بود، براى معاويه خليفه و جانشينى تعيين نشود.ثانيا: امام مجتبى عليه السلام در ميان مردم مسلمان از پايگاه بسيار قوى برخوردار است و شايستگى عظمت و لياقت او براى تصدى خلافت و زمامدارى جامعه زبانزد است.از طرفى معاويه مى دانست که اگر موضوع ولايتعهدى را به مردم واگذارد، هيچ کس کم ترين توجهى به يزيد نخواهد کرد. از اين رو معاويه به فکر افتاد نظر مخالفان را به سوى خود جلب کند و نامه هايى به حسين بن على، عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير، عبد الله بن جعفر و … نوشت. امام حسين عليه السلام در پاسخ نامه او نوشت:«اتق الله يا معاوية! و اعلم ان لله کتابا لايغادر صغيرة و لا کبيرة الا احصاها، واعلم ان الله ليس بناس لک قتلک بالظنة و اخذک بالتهمة و امارتک صبيا يشرب الشراب و يلعب بالکلاب ما اراک الا و قد او بقت نفسک و اهلکت و اضعت الرعية والسلام؛ (46)اى معاويه! در مورد جانشينى فرزندت يزيد و اصرار بر آن از خدا بترس. بدان که براى خداوند منان صحيفه اى است که تمام اعمال ريز و درشت را ثبت مى کند و هيچ عملى از آن مخفى نخواهد ماند.معاويه! بدان خداوند همانند مردم نيست که بخشى از آنان را با کم ترين سوءظنى بکشى و عده اى ديگر را متهم نمايى و دستگير کني. فرزندت يزيد که آرمان تو است، شراب مى آشامد و به سگ بازى مشغول است. معاويه! مى بينم که تنها با اين کارت خودت را متزلزل مى سازى و دين خود را نابود مى کنى و مردم را از بين مى بري.»
نشانه هاى تعارض از سوى جبهه امام حسن عليه السلام
تمام اقدامات امام در طول دوره بعد از صلح رو در روى اقدامات معاويه قرار داشت. عمده کوشش هاى امام به دو بخش تقسيم مى شود که به اختصار به آن دو مى پردازيم.
الف – فعاليت هاى دينى و نشر فرهنگ اسلام:پس از حضور امام عليه السلام در مدينه، محدثان و دانشمندان گرد وجود حضرت حلقه زدند. اين افراد يا از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله، و ياران با سابقه امام على عليه السلام بودند يا تابعين و ديگر گروه ها بودند. از گروه اول مى توان به احنف بن قيس، اصبغ بن نباته، جابر بن عبدالله انصارى، جعيد همدانى، حبة بن جوين عرفى، حبيب بن مظاهر، حجر بن عدى، رشيد هجرى، رفاعة بن شداد، زيد بن ارقم، سليمان بن صرد خزاعى، سليم بن قيس هلالى، عامر بن واثله بن اسقع، عباية بن عمر و بن رهبى، قيس بن عباد، کميل بن زياد، حارث بن اعور بن بنان، مسيب بن نجبه فزارى و ميثم بن يحيى تمار اشاره کرد و از گروه دوم ابوالاسود دوئلى، ابواسحاق بن کليب سبيعى، ابومخنف، جابر بن خلد، جارود بن منذر، حبابه بنت جعفر والبيه، سويد بن غفلة، مسلم بن عقيل و … را نام برد.اين ها کسانى بودند که از شهرهاى مختلف گرد آمدند و به واسطه تربيت علمى و معنوى صحيح به عنوان سدهاى محکم در مقابل تحرکات معاويه ايستادند. (47)عمق فعاليت هاى علمى و تربيتى امام عليه السلام چنان بود که وقتى معاويه از يکى از افرادى که از مدينه به شام آمده بود، از امام حسن عليه السلام پرسيد او پاسخ داد: امام حسن عليه السلام نماز صبح را در مسجد جدش برگزار مى کند تا طلوع آفتاب مى نشيند و سپس تا به نزديک ظهر به بيان احکام و تعليم مردان مشغول است، سپس نماز مى خواند و به همين گونه زنان از احاديث و روايات او بعد از ظهر استفاده مى کنند و اين برنامه هر روز اوست. (48)ابن صباغ مالکى هم مى نويسد: «و کان اذا صلى الغداة فى مسجد رسول الله صلى الله عليه و آله جلس فى مجلسه يذکر الله حتى ترتفع الشمس و يحبس اليه من يجلس من سادات الناس يحدثهم … و يجتمع الناس حوله فيتکلم بما يشفى غليل السائلين و يقطع حجج المجادلين …؛ (49)نماز صبح را در مسجد النبى برگزار مى نمايد و تا طلوع آفتاب مى نشيند و به ذکر خدا مشغول مى شود. روزها مردم گرداگردش حلقه مى زنند و او برايشان معارف و احکام الهى را بازگو مى کند … مردم اطراف او گرد مى آيند تا سخنانش را بشنوند که دل هاى شنوندگان را شفا مى بخشد و تشنگان معارف را سيراب مى کند. بيانش حجت قاطع است. به طورى که جاى احتجاج و مجادله باقى نمى ماند.»البته امام عليه السلام براى فعاليت هاى اين چنينى به سلاح علم مجهز بود. آن هم علمى که از پدرش امير مؤمنان عليه السلام و جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله به ارث برده بود. لذا امام صادق عليه السلام مى فرمود: «وقتى حضرت حسن عليه السلام با معاويه صلح کرد، روزى در نخيله نشسته بودند. معاويه گفت: شنيده ام که حضرت رسول خرما را در درخت تخمين مى کرد و درست مى آمد. آيا تو آن علم را داري؟ شيعيان ادعا مى کنند علم هيچ چيز از شما پنهان نيست. حضرت فرمود: رسول اکرم عدد پيمانه هاى آن را بيان مى کرد. من عدد دانه هايش را براى تو مى گويم.چهار هزار و چهار دانه است. معاويه دستور داد خرماها را چيدند و چهار هزار و سه دانه شد. امام فرمود: يک دانه را پنهان کرده اند و آن را در دست عبدالله بن عامر يافتند. در اين لحظه بود که امام به معاويه فرمود: به خدا سوگند اى معاويه! اگر نبود اين که تو کافر مى شوى و ايمان نمى آورى، به تو از آنچه خواهى کرد، خبر مى دادم. پيامبر در زمانى زندگى کرد که او را تصديق مى کردند و تو مى گويى که کسى اين را از جدش شنيد و او کودک بود. به خدا سوگند که زياد را به پدر خود ملحق خواهى کرد و حجر بن عدى را خواهى کشت و سرهاى شيعيان را براى تو خواهند آورد.» (50)علاوه بر اين امام در مجالس خود گاه از معجزاتى نيز استفاده مى کرد که موجب تعميق اعتقاد مردم مى شد. مانند حکايت جوانى از بنى اميه که به امام عليه السلام در مجلس سخنرانى توهين کرد و به اعجاز امام عليه السلام زن شد و در همان دم موهاى ريشش ريخت و …» (51)
ب) اقدامات تقابلى در مواجهه با معاويهبخش ديگر از کارهاى امام که پرده از وجود تباين بين دو جبهه برداشت، مربوط به کارهايى بود که امام در برابر اقدامات معاويه انجام مى داد و به عنوان مدافعى سرسخت و مقتدر در مقابل انحرافات او مى ايستاد و سکوت نمى کرد. البته نفس حضور امام خود مانع بسيارى از انحرافات بود و ابهت حضور وى قدرت خيلى از خلاف ها را سلب کرده بود. لذا شاهد هستيم که بعد از شهادت امام فشار عجيبى بر شيعيان وارد مى شود و آنان را تا مرز نابودى پيش مى برد. در هر صورت اقدامات تقابلى امام دقيقا در برابر اقدامات ضد دينى معاويه قرار مى گيرد که نمونه هايى از آن را تا به حال خوانديم.در اين بخش به مواردى از تقابل امام با معاويه اشاره مى کنيم:1- حمايت از شيعياندر مورد اين نوع تقابل ها، کافى است به حمايت هاى امام از دوستان خود در برابر فشار دستگاه معاويه اشاره شود. در اين موارد امام يگانه پناهگاه اين اشخاص بود و با جرات تمام در مقابل ظلم معاويه و کارگزاران وى مى ايستاد.آيا در اين زمان استاندار کوفه زياد بود؟سعيد بن ابى سرح کوفى که از دوستان امام بود، مورد خشم استاندار کوفه (زياد بن ابيه) قرار گرفت و توسط زياد جلب شد. او نيز فرار کرد و خود را به مدينه رساند و به امام عليه السلام پناهنده شد. در مقابل، حاکم کوفه، خانواده سعيد را زندانى، اموالش را مصادره و خانه اش را ويران کرد. وقتى خبر اين اقدامات به گوش امام عليه السلام رسيد نامه اى خطاب به زياد بن ابيه نوشت:«اما بعد فانک عمدت الى رجل من المسلمين له ما لهم و عليه ما عليهم فهدمت داره و اخذت ماله و حبست اهله و عياله فان اتاک کتابى هذا فابن له داره و اردد عليه ماله …؛ (52)اما بعد تو يکى از مسلمانان را مورد غضب و خشم قرار داده اى با اين که سود و زيان او سود و زيان مسلمانان است. خانه اش را ويران ساخته و مالش را گرفته و خانواده اش را زندانى کرده اي. تا نامه من به تو رسيد، خانه اش را بساز و مالش را برگردان …زياد ابن ابيه در مقابل نوشت: «از زياد ابن ابى سفيان به حسن بن فاطمه! اما بعد، نامه ات به من رسيد. چرا نام خود را قبل از نام من نوشته بودي؟ با اين که تو نيازمندى و من قدرتمند! تو که از مردم عادى هستى، چگونه مثل فرمانرواى قدرتمند دستور مى دهى و از فرد بدانديشى که به تو پناه آورده و تو هم با کمال رضايت پناهش داده اى حمايت مى کني؟ به خدا سوگند اگر او را بين پوست و گوشت خود پنهان کنى، نمى توانى از او نگهدارى کنى و من اگر به تو دسترسى بيابم هيچ مراعات نخواهم کرد و لذيذترين گوشت را براى خوردن، گوشت تو مى دانم. سعيد را به ديگرى واگذار. اگر او را بخشيدم، به خاطر وساطت تو نيست و اگر کشتم، به جرم محبت او با پدر تو است. والسلام.»در پى اين عبارت، امام عليه السلام نامه اى به معاويه نوشت و نامه فرماندار را هم به آن ضميمه کرد و برايش فرستاد. معاويه نيز بنابر ملاحظات مختلف نامه اى به اين صورت براى زياد نوشت: «… نامه اى براى حسن نوشته اى و در آن به پدرش دشنام داده اى و فاسق ناميده اى، در صورتى که به جان خودم سوگند تو خود به فسق سزاوارتري. … به مجرد اين که نامه ام به دستت رسيد، خاندان سعيد بن ابى سرح را آزاد کن؛ خانه اش را بساز؛ اموالش را برگردان؛ ديگر مزاحم او نباش و …» (53)2- دفاع از ارزش هادر اين بخش به دفاع امام عليه السلام از اصلى ترين ارزش ها يعنى، ولايت و امامت مى پردازيم که معاويه به صورت هاى مختلف سعى در مخدوش ساختن آن داشت تا به هدف خود يعنى، استقرار حاکميت در خاندان خود توفيق يابد. امام در مورد اين مساله مهم موضع گيرى زيادى داشت که به برخى اشاره مى کنيم:1- 2- تبيين چهره پاک و مقدس امير مؤمنان عليه السلامزمانى که معاويه به خاطر وسوسه اطرافيان مجلسى در کوفه تشکيل داد و اطرافيان معاويه به امام حسن عليه السلام و اميرمؤمنان توهين هايى کردند، امام در مقام دفاع از مشروعيت امامت و حاکميت امام على عليه السلام و خاندان او چنين سخن گفت: شما را به خدا سوگند! نمى دانيد و به ياد نمى آوريد مطالبى را که پيامبر در حجة الوداع خطاب به مردم فرمود: «ايها الناس انى قد ترکت فيکم مالم تضلوا بعده کتاب الله فاحلوا حلاله و حرموا حرامه و اعلموا بمحکمه و آمنوا بمتشابهه و قولوا آمنا بما انزل الله من الکتاب و احبوا اهل بيتى و عترتى و والوا من والاهم و انصروهم على من عاداهم و انهما لم يزالا فيکم حتى يردا على الحوض يوم القيامة ثم دعا و هو على المنبر عليا فاجتذبه بيده فقال:اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه. اللهم من عادى عليا فلا تجعل له فى الارض مقصدا و لا فى السماء مصعدا واجعله فى اسفل درک من النار … انت الذائذ عن حوض يوم القيامة تذود عنه کما يذود. احدکم الغربيه من وسط ابله … انما مثل اهل بيتى فيکم کسفينة نوح من دخل فيها نجى و من تخلف عنها غرق …» (54)2- 2- تقبيح حکومت ناشايستگانروش ديگر امام عليه السلام اين بود که بى لياقتى و ناشايستگى معاويه را بيان مى کرد. لذا در نامه اى به معاويه نوشت:«سوگند به خدا! اگر بعد از رحلت پيامبر مردم با پدر من بيعت مى کردند، آسمان باران خود را بر آن ها مى باريد و زمين برکاتش را به آن ها مى بخشيد و تو اى معاويه! در خلافت طمع نمى کردى اما چون خلافت از سرچشمه اصلى اش منحرف شد، قريش در آن نزاع کردند تا آن جا که طلقا و فرزندانش به آن طمع کردند. با اين که پيامبر فرموده بود: هيچ امتى حکومت خويش را به افراد ناشايست واگذار نکرد با اين که دانشمندتر از آن ها بود، مگر اين که کارشان به تباهى کشيد …» (55)همچنين امام عليه السلام به خود معاويه ناشايسته بودنش را يادآورى کرد و فرمود: «اما الخليفة فمن سار بسيرة رسول الله صلى الله عليه و آله و عمل بطاعة الله عز وجل و ليس الخليفة سار بالجور و عطل السنن و اتخذ الدنيا اما و ابا و عباد الله خولا و ماله دولا و لکن ذلک امر ملک اصاب ملکا فتمنع منه قليلا و کان قد انقطع عنه …؛ (56)خليفه آن کسى است که به روش پيامبر صلى الله عليه و آله سير کند و به طاعت خدا عمل نمايد. خليفه کسى نيست که با مردم به جور رفتار کند. و سنت را تعطيل کند و دنيا را پدر و مادر خود قرار دهد. و بندگان خدا را برده و مال او را دولت خود بداند. زيرا چنين کسى پادشاهى است که به سلطنت رسيده و مدت کمى از آن بهره مند و سپس لذت آن منقطع شده است …»3- 2- اعلام بيزارى از حکومت ناپاکانامام بارها مشروعيت حکومت ناپاکان را زير سؤال مى برد و از کارگزاران آن ها اعلام بيزارى مى کرد.نقل است که حضرت روزى در مسجدالحرام طواف مى کرد که «حبيب بن مسلمه فهرى » (57) را ديد و به او فرمود: «اى حبيب، راهى که برگزيده اى راه غير خداست. او در پاسخ از روى تمسخر گفت: روزى که راه پدرت را مى رفتم در مسير اطاعت خدا بودم!امام حسن به او فرمود: «بلى والله لکنک اطعت معاوية على دنيا قليلة زائلة فلئن قام بک فى دنياک لقد قعد بک فى آخرتک ولو کنت اذ فعلت قلبت خيرا کان ذلک کما قال الله تعالي: و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا وللنک کما قال الله سبحانه کلا بل ران على قلوبهم ما کانوا يکسبون؛آرى، سوگند به خدا که تو براى دنياى ناچيز و نابود شدنى از معاويه اطاعت کردي.اگر معاويه زندگى دنيايى تو را تامين کرده، به جايش آخرت را از تو گرفته است و چنانچه تو کارى به گمان خود نيک انجام دهى، مصداق اين آيه شده اى که فرمود: و گروهى ديگر به گناهان خود اعتراف نموده و اعمال زشت و زيبا را با هم مخلوط کرده اند ولى خداوند مى فرمايد: نه چنين است دل هاى آنان بر اثر گناه و تبهکارى سياه شده و خود را تيره بخت کرده اند.» آن گاه امام از حبيب روى برگرداند و به راه خود ادامه داد.» (58)4- 2- تبيين مشروع بودن حکومت اميرمؤمنان:امام حسن عليه السلام علاوه بر موارد فوق تاکيد بسيارى بر نشان دادن مشروعيت حکومت اميرمؤمنان داشت تا از اين طريق به تهاجمات معاويه عليه بر حق بودن ولايت على عليه السلام پاسخ بدهد. لذا شاهد استناد حضرت به سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله در مورد امامت اميرمؤمنان عليه السلام هستيم مانند نصب حضرت در غدير خم. (59)5- 2- بيان بر حق بودن خود براى حکومتامام علاوه بر بيان مشروعيت امام على عليه السلام به مشروعيت خود نيز اشاره مى کرد و اين در مقابل ادعاهاى معاويه بود که امام حسن را شايسته خلافت نمى دانست. امام حسن بر فراز منبر در حضور معاويه به معرفى خود مى پرداخت و مى فرمود: «ايها الناس هر که مرا مى شناسد که مى شناسد، هر که مرا نمى شناسد من حسن بن على بن ابى طالب و فرزند بهترين زنان، فاطمه دختر محمد رسول خدا هستم …. من هستم که مرا از حق خود (ولايت) محروم کرده اند.» (60)و نيز آن گاه که معاويه از وى خواست بر فراز منبر بگويد خلافت را به معاويه واگذار کردم، فرمود:«به خدا سوگند که من اولى تر از مردم هستم به خلافت مردم در کتاب خدا و سنت رسول خدا» (61)6- 2- آمادگى براى نبرد مجددطبيعى است که شرايط صلح و مواد آن بارها و بارها از سوى معاويه نقض شده بود، بنابراين مى توان گفت در صورت فراهم آمدن امکانات، امام عليه السلام براى نبرد مجدد با معاويه آمادگى داشت لذا برخى عقيده دارند که دليل مسموم کردن امام عليه السلام نيز همين آمادگى او براى رفتن به شام و مبارزه با معاويه بود. (62)آنچه خوانديم تنها بخشى از تعارض هاى دو جبهه حق و باطل بود که بروز مى يافت و بر سازش ناپذيرى آنان تاکيد مى کرد. همين واقعيت و اقدام هاى قاطع و موثر امام حسن عليه السلام جاى شک براى معاويه باقى نگذاشت که يگانه خطر براى او و اموى ها حسن بن على است و هر لحظه احتمال خطر از سوى امام آن ها را تهديد مى کند.بنابراين در صدد برآمد به هر وسيله ممکن امام را از سر راه بردارد. او براى اين کار بارها اقدام به توطئه و مسموم کردن امام کرده بود.حاکم نيشابورى با سند قوى از ام بکر بنت مسور نقل مى کند: «کان الحسن بن على سم مرارا کل ذلک يغلب حتى کانت مرة الاخيرة التى مات فيها کان يختلف کبده فلم يلبث بعد ذلک الا ثلاثا حتى توفي؛ (63)حسن عليه السلام را بارها مسموم کردند ليکن اثر چندانى نمى گذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر پهلويش را پاره پاره کرد و بعد از آن سه روز بيشتر زنده نماند.»در اين باره، ابن ابى الحديد دليل اصلى اقدام معاويه را اين گونه بيان مى کند: «چون معاويه مى خواست براى پسرش يزيد يعت بگيرد، اقدام به مسموم کردن امام مجتبى عليه السلام گرفت. زيرا معاويه براى گرفتن بيعت به نفع پسرش و موروثى کردن حکومت مانعى بزرگ تر و قوى تر از حسن بن على عليهما السلام نمى ديد.» (64)امام صادق عليه السلام مى فرمود: «جعده – لعنة الله عليها – زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود. به هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد. آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود.وقتى شير را آشاميد، لحظاتى بعد فرياد برآورد: عدوة الله! قتلتنى، قتلک الله والله لاتصيبن منى خلفا و لقد غرک و سخر منک والله يخزيک و يخزيه؛اى دشمن خدا! تو مرا کشتي. خدا تو را نابود کند. سوگند به خدا بعد از من بهره اى براى تو نخواهد بود. تو راگول زدند و رايگان به کار گرفتند. سوگند به خدا بى چاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل کرد.»امام صادق عليه السلام در ادامه فرمود: «امام مجتبى عليه السلام بعد از اين که جعده او را مسموم کرد، دو روز بيشتر زنده نماند و معاويه نيز به آنچه وعده کرده بود، عمل نکرد.» (65)
——————————————–پى نوشت ها :
1) شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه، خطبه 128.2) جد مروان حکم و بيشتر خلفاى اموي. نسب معاويه نيز چنين است: معاوية بن ابى سفيان بن حرب بن اميه بن عبدالشمس و مادرش هند دختر عتبة بن ربيعه و جدش با عثمان برادر بود. معاويه بعد از فتح مکه (يا ديرتر) مسلمان شد. او از مؤلفة القلوب هاست. در 15 يا 20 ه از طرف عمر امير شام شد و عمر او را کسراى عرب ناميد. دول الاسلام، ذهبي. ص 27 (چاپ لبنان)3) شرح ابن ابى الحديد، ج 14، ص 75؛ تذکرة الخواص، ابن جوزى، ص 183 و بحارالانوار، ج 44، صص 70- 86.4) نوعى درخت خاردار در قبرستان مى روييد که غرقد نام داشت.5) بحارالانوار، ج 44، ص 70- 86.6) وقعه صفين، ص 187، تاريخ طبرى ج 3، ص 570 و الغدير، ج 9، ص 151.7) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 411 و الغدير، ج 9، 3 150.8) اين مقاله به وقايع بعد از صلح مى پردازد. لذا براى آگاهى از وقايع مربوط به صلح و تحليل آن به کتب مربوطه مراجعه شود مانند: اسرار صلح امام حسن، محمدعلى انصارى – زندگانى امام حسن مجتبى، سيدهاشم رسولى محلاتى – صلح امام حسن، رجبعلى مظلومى – صلح امام حسن، پرشکوه ترين نرمش قهرمانه تاريخ، شيخ راضى آل ياسين و ماهنامه مبلغان (ش 1- ص 12)9) امالى شيخ طوسى، ص 561، برخى دلايل ديگر صلح در کلام امام حسن عبارتند از:1) خيانت بزرگان: «امروز شنيده ام که اشراف شما با معاويه بيعت کرده اند. شما بوديد که در جنگ صفين پذيرفتن حکميت را بر پدرم تحميل کرديد.» (بحارالانوار، ج 44، ص 147)2) بى نتيجه بودن جنگ و پايان ذلت بار: «والله لو قاتلت معاوية لاخذوا بع12نقى حتى يدفعونى اليه مسلما» (همان)3) روى کرد عمومى به صلح: «انى رايت هوى اعظم الناس فى الصلح وکرهوا الحرب…» (اخبار الطوال، دينورى، ص 220)4) نداشتن ياور: «لو وجدت انصارا لقاتلته ليلى و نهاري…» (بحارالانوار، ج 44، ص 1)5) ريشه کن شدن شيعه: لولا ما اتيت ترک من شيعتنا على وجه الارض احدا الا قتل » (همان)6) قطع فتنه: «ان معاويه نازعنى حقا هو لى دونه فنظرت لصلاح الامة وقطع الفتنة » (همان، ص 66)10) جلاء العيون، علامه مجلسى، ص 235.11) الکامل فى التاريخ، ج 3، ص 407.12) حماسه حسينى، ج 3، صص 19 و 20.13) طبق برخى روايات نام دختر ام کلثوم و نام امام «حسين » عليه السلام ذکر شده است. بحارالانوار، ج 44، صص 207 و 208، با اين وصف روايات ديگرى نيز وجود دارد که به امام حسن عليه السلام استناد شده مانند روايت معاوية بن خديج که معاويه او را براى خواستگارى از يکى از دختران يا خواهرهايش براى يزيد فرستاد… و… که در تمام موارد امام درايت کامل به خرج مى داد و مانع چنين وصلت هايى مى شد (مقتل خوارزمى، ج 1، ص 124 مجمع الزوايد، هيثمى، ج 4، ص 278.14) بحارالانوار، ج 44، ص 119- 120.15) متاسفانه برخى از محققان متاثر از سياست معاويه کوشيده اند تحليل قبيله اى براى رويداد منجر به صلح ارائه کنند. به اين صورت که سه جريان بنى هاشم، بنى اميه و گروه هاى ميانى (بنى تميم و عدي..). در پى رسيدن به حکومت بودند. اما بنى هاشم بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله نتوانستند به حکومت برسند. بنى اميه نيز همچنان صفات نفاق و طلقا را يدک مى کشيدند. لذا بنى اميه گروه هاى ميانى (ابوبکر – عمر) را بر سرکار آوردند و سرانجام بعد از آن دو کوشيدند مانع رسيدن بنى هاشم به کومت شوند. يعنى، در مرحله اول با گروه هاى ميانى کنار آمدند و بعد به تعارض با گروه بنى هاشم پرداختند و سرانجام در زمان امام حسن عليه السلام به هدف خود رسيدند. در نقد اين ديدگاه بايد گفت: معاويه نيز بسيار کوشيد جنگ بين آنان از زاويه حزبى و طايفه اى ديده شود اما امام هرگز اجازه چنين برداشتى نداد و در ماجراى خواستگارى دختر عبدا…؛ در بين بزرگان هر دو قبيله بر اعتقادى و دينى بودن تعارضات و جنگ تاکيد کرد. بنابراين اگر امام على عليه السلام يا امام حسن عليه السلام با گروه بنى اميه يا گروه هاى ميانى رودر رو مى شود، از خاستگاه قبيله اى نيست بلکه از اعتقاد دينى است و اين جنگ طايفه اى براى دست يابى به قدرت نيست. هرچند رقابت بين گروه هاى ميانى و بنى اميه را مى توان از چنين مقوله اى دانست و يا از ديدگاه آنان رقابت با بنى هاشم را از باب قبيله اى دانست، ولى مطمئنا از ديدگاه امام على و امام حسن عليه السلام تلاش براى دستيابى به حکومت به عنوان نزاع طايفه اى نبود و شايسته نيست اقدامات آنان را چنين بى محابا تحت اين گونه برداشت ها ارزيابى کرد.16) جلاء العيون، ص 435.17) خرايج، ج 71 ص 238 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 22.18) بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86، ح 11.19) تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام، علامه جعفر مرتضى عاملى، ترجمه محمد سپهرى، ص 189.20) بحارالانوار، ج 44، صص 71- 73.21) همان.22) همان.23) کشف الغمة، ج 2، ص 150.24) احتجاج طبرسى، ج 1، ص 145.25) نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 16.26) نهج البلاغه فيض الاسلام، خ 92، ص 274.27) همان.28) النصائح الکافيه، ص 97 و حقايق پنهان، ص 258.29) همان، ص 94.30) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 464.31) همان، ج 3، ص 470 و کشف الغمه، ج 1، ص 123.32) همان، ج 3، ص 470.33) همان، ج 1، ص 463.34) همان، ج 3، ص 470.35) بحارالانوار، ج 73، ص 350، ح 13 و نامه هاى امام حسن و حسين عليهما السلام، الکامل فى التاريخ، ج 3، ص 443، رجال کشى، ص 33 و بحارالانوار، ج 44، ص 213.36) انظروا من قبلکم من شيعة عثمان و محبيه و اهل ولايته و الذين يرون فضائله و مناقبه فادنوا مجالسهم و قربوهم و اکرموهم و اکتبوا لى لکل مايروى کل رجل منهم و اسمه و اسم ابيه و عشيرته. نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 15، 16.37) ان الحديث فى عثمان قد کثر و فشا فى کل مصر و فى کل وجه و ناحيه فاذا جاءکم کتابى هذا فادعوا الناس الى الرواية فى فضائل الصحابة و الخلفا الاولين و لا تترکوا خبرا يرويه احد من المسلمين فى ابوتراب الا و اتونى بمناقض له فى الصحابة مغتعله فان هذا احب الى و اقر لعينى و ادحض لحجة ابى تراب و شيعته » . همان، ج 3، ص 16.38) سليم بن قيس، صص 68، 69.39) اسد الغاية، ج 3، ص 215؛ منتخب کنزالعمال با حاشيه منه احمد بن حنبل، ج 5، ص 2.40) حماسه حسينى، ج 3، ص 26.41) بقره، 207.42) تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 152.43) سليم بن قيس، ص 69.44) بحارالانوار، ج 44، ص 65. الصواعق المحرقه، ص 81 و کشف الغمه، ج 2، ص 170.45) الاصابة فى تمييز الصحابة، ج 1، ص 330 و الامامة و السياسة، ج 1، ص 184.46) الامامة و السياسة، ج 1، ص 203.47) به بحارالانوار، ج 42، صص 110 تا 112 و ناسخ التواريخ، ج 5، صص 245 تا 247 مراجعه شود.48) الامام الحسن، ابن عساکر، ص 139، ج 231.49) الفصول المهمه، ص 159.50) بحارالانوار، ج 43، ص 329. نمونه هاى ديگر در خرايج، ج 2، ص 573 و العدد القويه، ص 42.51) خرايج، ج 1، ص 236.52) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 72.53) نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 73.54) بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86، ج 1.55) همان، ج 44، ص 63.56) احتجاج طبرسى، ج 1، ص 419 و الخرايح و الجرائح، ص 218.57) از ياران معاويه، از سوى عمر به فرماندارى آذربايجان و ارمنستان گمارده شد. توسط معاويه دوباره والى ارمنستان شد. اسدالغاية، ج 1، ص 374.58) احکام القرآن، احمد بن على رازى، ج 4، ص 355 و با اندک اختلاف نور الثقلين، ج 5، ص 532.59) جلاء العيون، ص 442 و بحارالانوار، ج 44، صص 70 تا 86.60) امالى شيخ صدوق، ص 150.61) جلاء العيون، ص 442.62) الغدير، ج 11، ص 8، به نقل از طبقات ابن سعد.63) المستدرک على الصحيحين، ج 3، ص 173.64) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 49.65) بحارالانوار، ج 44، ص 154.
منبع: نشريه مبلغان، ارديبهشت 1380، شماره 16

برچسب ها: امام حسن علیه السلام
نوشته قبلی

امامت امام حسن مجتبى عليه السلام از منظر روايات

نوشته‌ی بعدی

شمه اى از مناقب امام حسن مجتبى عليه السلام

مرتبط نوشته ها

تحلیلى جامعه شناختى بر سنت عزادارى امام حسین
امام حسین (ع)

درآمدی بر سیره قرآنی امام حسین (ع)

سیره اخلاقی امام جواد (ع)
امام جواد (ع)

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی
امام حسن (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

اهلبیت (ع) برترین های جهان هستی
ائمه شیعه

اهلبیت (ع) برترین های جهان هستی

حضرت زهرا (ع) از منظر امام صادق (ع)
فاطمه زهرا (س)

حضرت زهرا (ع) از منظر امام صادق (ع)

مناظره امام رضا (ع) با جاثليق
معاونت پژوهش

میراث ماندگار خورشید هشتم

نوشته‌ی بعدی

شمه اى از مناقب امام حسن مجتبى عليه السلام

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

حاج شیخ عباس قمی؛ اسوۀ اخلاص

هویت ایرانی و اسلامی در هم تنیده است.

هویت ایرانی و اسلامی در هم تنیده است.

مداحی جای تحریف دین نیست.

مداحی جای تحریف دین نیست.

وکلاى حضرت مهدى (عج)

وکلاى حضرت مهدى (عج)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا