مقدمهپيروان هر مکتب و مسلکی تلاش میکنند تا حقانيت مذهب خود را با ادله صحيح يا غيرصحيح اثبات کنند؛ در این راه هر کسی با توجه به عوامل مختلف از موفقيت زياد يا اندک، ظاهری يا واقعی برخوردار میباشد. در اين راستا ميليونها اثر به شکلها و قالبهای مختلف و گوناگونی به رشتهی تحرير در میآيند.در اين ستيز خستگیناپذير، بندگان صالح خدا به بررسی اين «إن قلتها» میپردازند و در نهایت احسن القول را برای خود بر میگزينند؛ همچنانکه خدای متعال در حق اینان فرمود:{فَبَشِّرْ عِباد الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللهُ وَاُولئِكَ هُمْ اُولُوا اْلأَلْباب}([1]).پس هدايتيافتگان همين بندگان خردمند هستند که اول به اقوال مختلف گوش میدهند و سپس بهترين آنها را تشخيص میدهند و به آن متمسّک شده و آن را دنبال میکنند؛ اما رسيدن به حقّانيت يک مکتب، عوامل، اسباب و روشهای خاصی را میطلبد.هدف ما بررسی جامع و کامل آنها نيست؛ امّا اين نکته مسلّم است که نوع دليل و ويژگیهای آن مثل وضوح و گويايی، تعدد و ثبوت بالا، سهم بهسزايی در اثبات حقانيت يک مکتب و مذهب دارد.با تحقيق و بررسی کتب کلامی فريقين، میتوان به اقتدار بالا و استحکام ويژهی شيعه، در گفتگو با ديگر مکاتب و تفکرها پی برد.در زیر ويژگیهای ادلهی حقّانيت شيعه را فهرستوار ذکر میکنيم:ويژگی نخست: وجود حديث نبوی صريح و متفق عليه «بينالفريقين»، دالّ بر نجات شيعه است. در اين روايات متواتر، اسم تشيع و شيعه به طور صريح عنوان شده است.ويژگی دوم: وضوح آيات متعدد قرآن کريم در باب امامت و ولايت.ويژگی سوم: صريح، واضح و گويا بودن متون حديثی مستند اليه.ويژگی چهارم: متواتر يا صحيح بودن روايات بر اساس مبنای مخالفان.ويژگی پنجم: وجود روايات استنادی مربوط به احتجاج، در منابع معتبر مخالفان.ويژگی ششم: انطباق کامل با مبانی عُقلا و ادله عقليه.آنچه گفته شد، در واقع ويژگیهای مخصوص ادلهی حقانيت تشيع است نه دلايل حقانيت يا ويژگیهای کل مکتب تشيع.اينک به توضيح مختصر و ذکر مثالهايی برای هرکدام از اين ويژگیها میپردازيم:
ويژگی نخستويژگی نخست اين بود که حديث نبوی متفق عليه داريم که به صراحت بر نجات شيعه و حقانيت تشيع دلالت دارد و نام تشيع به طور صريح در آن عنوان شده است.متن حديث را از قديمیترين منبع آن در کتب معتبر اهل تسنّن نقل میکنيم. در کتاب تفسير ابن جرير طبری (ت 310هـ)، معروف به «جامع البيان» چنين آمده است: عن النّبيّ(ص) أنه قال بتفسير قوله تعالی: {اُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيّةِ} «هم أنت يا علي و شيعتك».منابع اين حديث در کتب اهل تسنّن، زياد است که به بعضی از آنها اشاره میکنيم:1ـ فضائل الصحابه، حافظ احمدبن حنبل، ج 2، ص 773، ح 1068.2ـ تفسير الطبری، ج 30، ص 335، ح 29208.3ـ الذريهًْ الطاهرهًْ، حافظ دولابی، ص 120، 121.4ـ المعجم الکبير، حافظ طبرانی، ج 1، ص 319، 320.5ـ المعجم الاوسط، حافظ طبرانی، ج 4، ص 187، و ج 7، ص 343.6ـ جزء الحافظ ابن الغطريف، حافظ ابن غطريف، ص 81، 82.7ـ المستدرک علی الصحيحين، حاکم نيشابوری، ج 3، ص 174، 175.8ـ تاريخ بغداد، حافظ خطيب بغدادی، ج 12، ص 284.9ـ مناقب أميرالمؤمنين، ابن مغازلی شافعی، ص 113، 157، 158، 179، 180، 183، 184.10ـ شواهد التنزيل، حاکم حسکانی، ج 1، ص 178؛ ج 2، ص 295، 459، 461، 462، 463، 464.11ـ المناقب، موفقبن أحمد خوارزمی، ص 73، 113، 129، 159، 265، 266، 294، 317، 319، 323، 326، 328، 331.12ـ تاريخ مدينهًْ دمشق، حافظ ابن عساکر، ج 14، ص 169، و ج 42، ص65، 332، 333.در واقع اين يک حديث و يک متن نيست، بلکه 47 حديث با الفاظ و فواید و فرائد مختلف، آن هم با 31 سند، از 13 صحابی است. همه آنان بر اين مضمون، يعنی: نجات شيعيان امام علی(ع) و اهلبيت(ع) اتفاقنظر دارند و به همين دليل میتوان با اطمينان گفت که اين روايت در منابع اهلتسنّن به حد تواتر رسيده است.تشريح الفاظ و بررسی دلالت اين روايات، امری است که تأليف مستقلی میطلبد، که بحمدالله بنده موفّق شدم تا در کتاب «شيعهًْ عليبن أبيطالب(ع) في أحاديث أهل السنهًْ» اين مهم را انجام دهم.بنابراین ثابت گردید که مدرک حقانيت شيعيان اهل بيت(ع)، صريحاً و به نام آنان در قالب حديث نبوی آمده است، که به وفور و تواتر، ائمه و حفاظ اهل تسنّن آن را روايت کردهاند.اين ويژگی منحصر به فرد شيعه است که هيچ مکتب يا مذهب ديگری نمیتواند آن را مدّعی شود.امتياز يک مكتب، به حقانيت آن است و حقانيت جز در آيينهی استدلال، قابل ارائه نمیباشد. از اينرو بررسی ادلهی يک مكتب میتواند نشاندهندهی اندازهی استحکام و حقّانيت آن باشد. از ويژگیهای مکتب شيعهی اماميه اين است که استدلالهای آن برای اثبات حقانيت خود، هم دارای فراوانی و کثرت ادله است و هم دارای ويژگیهایی منحصر به فرد، که ما اين ويژگیها را برشمرديم و به بررسی آنها پرداختيم.
ویژگی دوماينک ويژگی دوم یعنی «وضوح آيات قرآن كريم در باب امامت و ولايت» ـ که از ادلهی حقانيت تشيع است ـ را بررسی میكنيم:وضوح آيات قرآن در باب امامت و ولايتدر ابتدا بايد اذعان داشت كه قرآن كريم، به قدری عظمت دارد كه هر مؤمنی به اندازهی ظرفيت خود، استعداد پذيرش آن را دارد. در آیهی مبارکه {هُدًی للمُتَّقِينَ}؛ «مايهی هدايت پرهيزگاران است»،([2]) و {وفَوْقَ كُلَّ ذي عِلْمٍ عَليمٌ}؛([3]) «و برتر از هر صاحب علمی، عالمی است»، به این حقیقت اشاره شده است. سرّ اين عظمت در نورانيت قرآن نهفته است، چنانكه در آيهی مبارکهی {قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبينٌ}؛([4]) «از طرف خدا، نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمده» به آن اشاره شده است و طهارت قرآن، كه از آن در آيهی مبارکهی {في صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ * مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ}؛([5]) «در الواح پرارزشی ثبت است، الواحی که والا قدر و پاکيزه است» ذكر شده است؛ به همين دليل فرمود: {في كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لاَ يمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ}؛([6]) «در کتاب محفوظی جای دارد، و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند، دست يابند».اما بر خلاف همهی محدوديتهايی كه به خود ما بر میگردد، میتوان به اطمينان گفت كه آيات امامت و ولايت مؤيد اعتقادات شيعی، در قرآن كريم دارای تعدد و وفور چشمگيری میباشند.آنچه كه در اين بررسی مختصر مورد عنايت قرار دارد، عنصر «وضوح دلالت آيات امامت» است.
تقسيمبندی آيات امامت و ولايتقبل از بيان نمونههای آيات، اين نکته لازم است كه آيات امامت و ولايت در قرآن كريم بر چند طايفهاند:طايفه نخست: آيات امامت عامه كه عبارت است از آيات دال بر وجود ائمهی واجب الطاعهًْ، اعم از انبيا و اوليای الاهی، قبل از بعثت پيامبر اسلام(ص)، مانند آيهی مباركهی: {يا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً في الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَينَ النَّاسِ بِالْحَقِّ}؛([7]) «ای داوود! ما تو را خليفه [و نمايندهی خود] در زمين قرار داديم؛ پس در ميان مردم به حق داوری کن» و آيهی مبارکهی: {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيتِي قَالَ لاينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِين}؛([8]) «به خاطر آوريد هنگامی که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونی آزمود و او به خوبی از عهدهی اين آزمايشها برآمد؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشوای مردم قرار دادم. ابراهيم عرض کرد: از دودمان من (نيز امامانی قرار بده)، خداوند فرمود: پيمان من، به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شايستهی اين مقامند)».طايفه دوم: آيات امامت خاصه كه عبارت است از آيات دال بر وجود ائمهی واجب الطاعهًْ بعد از پيامبر اكرم(ص) مانند آيهی مباركهی: {يهْدِي مَنْ يشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ * وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ اُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيكُونَ الرَّسُولُ عَلَيكُمْ شَهِيداً}؛([9]) «خدا هرکس را بخواهد، به راه راست هدايت میکند. همانگونه شما را نيز امت ميانهای قرار داديم، تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر هم بر شما گواه باشد» و آيهی مبارکهی: {كُنْتُمْ خَيرَ اُمَّةٍٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللهِ}([10])؛ «شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد، به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد و به خدا ايمان داريد».و آيهی مبارکهی: {يا أيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أطِيعُوا اللهَ وَأطِيعُوا الرَّسُولَ وَاُولي الأَمْرِ مِنْكُمْ}([11])؛ «ای کسانیکه ايمان آوردهايد! خدا را اطاعت کنيد و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولو الامر را».طايفه سوم: آيات ویژگیهای امامت، مانند آيهی مبارکه: {ثُمَّ أوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَينَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ}([12])؛ «سپس اين کتاب (آسمانی) را به گروهی از بندگان برگزيدهی خود به ميراث داديم، که از ميان بندگان ما عدهای بر خود ستم کردند و عدهای ميانهرو (هدايت يافته) بودند و گروهی به اذن خدا در نيکیها (از همه) پيشی گرفتند و اين همان فضيلت بزرگ است». و آيهی مبارکهی: {إِنَّمَا يرِيدُ اللهُ لِيذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً}([13])؛ «جز این نیست که خداوند میخواهد پليدی و گناه را از شما اهلبيت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد».طايفه چهارم: آيات ارشاد به نكتههای ركنی در مسألهی امامت و ائمهی بعد از پيامبر اكرم(ص)، مانند آيهی مباركه {وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی}([14])؛ «و من هركه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مىآمرزم» و آيهی مباركهی: {كِتَابٌ أنْزَلْنَاهُ إِلَيكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَی صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ}([15])؛ «اين كتابى است كه بر تو نازل كرديم، تا مردم را از تاريكیها به سوى روشنايى، به خواست پروردگارشان بيرون آورى، به سوى راه خداوند توانا و ستوده».اين يک نحوهی چينش است و ممكن است به اعتبار يا اعتبارات ديگر، تقسيمبندی يا تقسيمبندیهای ديگری صورت پذیرد؛ چنانکه آيهًْالله شيخ محمّد سند در كتاب «الامامهًْ الالهيه(5)، ج2، ص63»، تقسيمبندی ديگری ارائه فرمودهاند. البته برای تشريح هر طايفه از طوايف چهارگانه و بيان نحوهی دلالت آنها، بررسی مفصلی نياز است و شايد توفيق يابيم تا طی سلسلهای در اين فصلنامه، به آن بپردازيم، إن شاءالله.شايان ذكر است كه وضوح آيات، مشروط به تدبّر توأم با تقوى است، همانگونه كه خدای متعال میفرمايد: {هُدًی لِلْمُتَّقِينَ}([16])؛ «مايهی هدايت پرهيزگاران است».
آيات ولايت و امامتاينک به ذكر نمونههايی از آيات روشن و گویا در موضوع امامت و ولايت میپردازيم:خدای متعال، در معرّفی قرآن كريم، میفرمايد: {إِنَّهُ لَقُرْآَنٌ كَرِيمٌ * في كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لا يمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ}([17])؛ «آن قرآن پُرارزشى است كه در كتاب محفوظى جاى دارد و جز پاكان نمىتوانند به آن دست زنند (دست يابند)» اين آيه نشاندهندهی مقام مقدّس قرآن در لوح محفوظ میباشد، كه جز پاک شدگان (مطهّر) به آن دسترسی واقعی ندارند.حال آنكه خدای متعال میفرمايد: {بَلْ هُوَ آياتٌ بَينَاتٌ في صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يجْحَدُ بِآياتِنَا إِلَّا الظَّالِمُونَ}([18])؛ «بلکه اين آيات روشنى است در سينهی كسانى كه دانش داده شده، و آيات ما را جز ستمكاران انكار نمىكنند»، نتيجهی جمع بين اين دو آيه اين است كه مطهَّرين اشخاص با علمی هستند و هنگامی كه دنبال اشخاص مطهَّر در قرآن كريم، به جستجو بپردازيم، جز اهلبيت(ع) را پيدا نمیكنيم كه در حق آنها آمده است: {إِنَّمَا يرِيدُ اللهُ ليذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيتِ وَيطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً}([19])؛ «جز این نیست که خداوند مىخواهد هر نوع پليدى را از شما اهلبيت(ع) دور كند و كاملاً شما را پاک سازد». به اين ترتيب معلوم میشود كه علمای عالِم به كتاب خدا در مقام مقدس لوح محفوظ، همان اهلبيت(ع) هستند. مقامی كه صاحب آن به حق خليفهی پيامبر اكرم(ص) میشود، البته نه به معنی خلافت در زعامت سياسی، بلكه خلافت در مقام: {وَأَنْزَلْنَا إِلَيكَ الذِّكْرَ لِتُبَينَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يتَفَكَّرُونَ}([20])؛ «و بر تو نيز، قرآن را نازل كرديم، تا آنچه را كه به سوى مردم نازل شده است براى آنان روشن سازى؛ شايد انديشه كنند»؛ يعنی مقام تبيين قرآن؛ و در مورد مقام بيرون آوردن مردم از ظلمات به سمت نور، اين آيه آمده است: {كِتَابٌ أنْزَلْنَاهُ إِلَيكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَی صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ}([21])؛ كه میشود اين دو مقام را خلاصه نمود در {… وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ}([22])؛ «و به يقين تو به سوى راه راست هدايت مىكنى»؛ يعنی مقام هدايت به صراط مستقيم.به اين ترتيب میبينيم كه به چه وضوحی، قرآن كريم بر ائمهی حقيقی يعنی همان اهلبيت(ع) دلالت میكند.يك مثال ديگر از آيات واضح دال بر امامت ائمهی اطهار(ع) اين آيهی كريمه است: {هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيكُمْ في الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَفي هَذَا لِيكُونَ الرَّسُولُ شَهِيداً عَلَيكُمْ وَتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ}([23])؛ «او شما را برگزيد، و در دين (اسلام) كار سنگين و سختى بر شما قرار نداد؛ آيين پدرتان حضرت ابراهيم؛ اوست كه شما را در كتابهاى پيشين و در اين كتاب آسمانى «مسلمان» ناميد، تا پيامبر گواه بر شما باشد، و شما گواهان بر مردم». اين آيه به كسانی خطاب میكند كه از نسل ابراهيم(ع) هستند، و خدا آنان را برگزيده است، و به آنان مقام شهادت بر اعمال مردم، را داده است. وقتی به تفاسير غير شيعه مراجعه میكنيم، میبينيم كه آنها به صورت گذرا از اين آيه عبور كردهاند و جنبهی ارتباط نَسبی (خانوادگی) اين برگزيدگان را با حضرت ابراهيم(ع)، ناديده گرفتهاند، مانند: ابن جرير طبری، ابن كثير و… .برخی مفسران سنی سعی كردهاند تا حمل بر اغلب بكنند، يا «ابوّت» را بر معنی اعتباری حمل نمايند؛ در حالی كه حمل بر اغلب، قول به غير علم است، و شاید خلاف علم؛ چون اغلب امت در زمان نزول آيه از نسل ابراهيم نبودند. همانطور که حمل «أبيکم» بر پدر معنوی، خلاف ظاهر و يک تأويل بدون مدرک میباشد.علاوه بر اين، شهادت بر اعمال عباد، تنها برای برگزيدگان خدا معنى دارد و اعتبار حقيقی پيدا میکند؛ اما شهادت بر اعمال برای كسانی كه خودشان گنهكار و مبتلا هستند، آن هم در مورد امم سابق كه خودشان انبيا و اوصيا و اوليا داشتند، خيلی بیمعنی است.تأكيد فهم صحيح با مطالعهی اين آيهی كريمه میسّر میباشد: {رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَينِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيتِنَا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَينَا إِنَّكَ أنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ}([24])؛ «پروردگارا! ما را تسليم (فرمان) خود قرار ده؛ و از دودمان ما، امّتى كه تسليم (فرمان) تو باشند به وجودآور و شيوهی عبادتمان را به ما نشان ده و توبهی ما را بپذير، كه تويى توبهپذير مهربان». همچنين از آيهی مبارکه: {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيتِي قَالَ لاينَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ}([25])؛ «به خاطر آوريد هنگامی که خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونی آزمود و او به خوبی از عهدهی اين آزمايشها برآمد؛ خداوند به او فرمود: من تو را امام و پيشوای مردم قرار دادم. ابراهيم عرض کرد: از دودمان من (نيز امامانی قرار بده)؛ خداوند فرمود: پيمان من، به ستمکاران نمیرسد (و تنها آن دسته از فرزندگان تو که پاک و معصوم باشند، شايستهی اين مقامند)». معلوم میشود، برگزيدن به معنای جعل امامت است، كه قبلاً ابراهيم خليلالرحمن آن را از خدای منّان درخواست كرده بود.تأييد اين مطلب در اين آيه مبارکه است: {ثُمَّ أوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَينَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيرَاتِ بِإِذْنِ اللهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ}([26])؛ «سپس اين کتاب (آسمانی) را به گروهی از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم که از ميان این بندگان عدهای بر خود ستم کردند، و عدهای ميانهرو (هدايت يافته) بودند، و گروهی به اذن خدا در نيکیها (از همه) پيشی گرفتند. اين همان فضيلت بزرگ است». با کمی دقت پی میبریم كه آيه بيانکنندهی به ارث رسيدن قرآن به برگزيدگان خدا میباشد. همچنين بندگان را به سه قسمت تقسيم میکند: «ظالم» كه قبلاً در جواب دعای ابراهيم(ع) استثنا شدند، و «مقتصد» كه به معنی هدايت يافته به صراط برگزيدگان است و «سابق بالخيرات» كه همان برگزيدگان (اهل امامت و ولايت) هستند. البته اين يک بافت محكم و با هم مرتبط از آيات قرآنی است، كه مجالی وسيعتر و تدبری عميقتر میطلبد.آخرين نمونه كه به آن اشاره میكنيم، آيهی کريمه: {يا أيهَا الَّذِينَ آمَنُوا أطِيعُوا اللهَ وَأطِيعُوا الرَّسُولَ وَاُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ}([27])؛ «ای کسانی که ايمان آوردهايد! اطاعت کنيد خدا را؛ و اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولو الامر را» است؛ با تدبر ملاحظه میكنيم که خدای متعال اولیالأمر را واجب الاطاعهًْ تعريف كرده است؛ آن هم در حد اطاعت خدای متعال و پيامبر اكرم(ص). با توجه به مطلق بودن اين امر، با عطف به واو، دلالت بر معصوم بودن أولی الأمر دارد. به حدی اين معنا واضح است كه بعض از علمای اهل تسنّن به آن اذعان كردهاند؛ مانند فخر رازی كه در تفسيرش برای عصمت اولی الأمر به اطلاق امر به طاعت تمسّک نمود، كه عين عبارتش در کتاب «التفسير الكبير، ج10، ص144» اين است: «…فثبت أنَّ الله أمر بطاعة أولی الأمر علی سبيل الجزم، وثبت أنَّ كلَّ من أمر الله بطاعته على سبيل الجزم وجب أن يكون معصومًا عن الخطأ، فثبت قطعًا أنَّ أولي الأمر المذكور في هذه الآية لابدَّ أن يكون معصوماً»؛ پس ثابت شد که خدا به صورت قطعی دستور به اطاعت از اولی الامر داده است و ثابت است که هر که خدا قاطعانه به اطاعت از او دستور بفرمايد، لازم است که معصوم از اشتباه و خطا باشد و به اين ترتيب به صورت قطعی ثابت میگردد که اولیالامر ذكر شده در اين آيه، بايد معصوم باشند». همين نظر را «محمد عبده» برگزيده است، چنانكه آقای رشيدرضا از وی در تفسير «المنار»، جلد 5، صفحه181 نقل نموده است. اين حاكی از وضوح دلالت آيات امامت بر اثبات ويژگی خاص، استحکام و تأييد ادلهی حقانيت تشيع است كه باعث میشود حتى مخالفان خط امامت، به آن اذعان داشته باشند.بنابراين آنچه دارای اهميت فراوان است اين است که مبانی اعتقادی تشيع، برگرفته از قرآن کريم و سنّت رسول خدا(ص) است و امامت و ولايت نيز از ارکان و عناصر اصلی دريافت اعتقادی شيعيان است. البته بررسی آيات امامت و ولايت و اثبات انطباق کامل آن با اعتقادات شيعی، غنا و اصالت اين مکتب بزرگ اسلامی را نشان میدهد که خود مبين يکی ديگر از ويژگیهای منحصر به فرد ادلهی حقانيّت فرهنگ حياتبخش تشيع است.
ويژگی سوّماکنون به ویژگی سوم میپردازيم که عبارت است از: «صريح، واضح و گويا بودن احاديث استنادی».در ابتدا خاطرهای تعريف میکنم:با وهابی منصفی همسفر بوديم، از او پرسيدم شما اطلاع داريد که پيامبر گرامی اسلام(ص) فرمودهاند: «يکون بعدی اثنا عشر خليفه»؛ بعد از من دوازده خليفه و جانشين خواهند بود؟ گفت: «بله، اطلاع دارم». به وی گفتم: «آيا اطلاع داريد که پيامبر اکرم(ص) فرمودهاند: «عليکم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين المهديين»؛ «تمسّک کنيد به سنّت من و سنّت خلفای مهتدی و هدايت شده؟» باز هم گفت: «بله، اطلاع دارم»؛ به وی گفتم: پيامبر(ص) يک جا فرمود که خلفا دوازده تا هستند، نه چهار تا! و در جای ديگر فرمود: اهل رشد و صلاحاند و با اين ويژگی که اصحاب سنّت، واجب الاتباع هستند، همانگونه که پيامبر نيز دارای سنّت واجب الاتباع است. و در روايت مسند احمدبن حنبل آمده است: «إنِّي تارك فيكم خليفتين: كتابَ الله عزّوجلّ؛ حبلٌ ممدود ما بين السماء والأرض، أو ما بين السماء إلى الأرض، وعترتي أهلَ بيتي…» يعنی خلفای پيامبر از اهل بيتش هستند، با تصريح اين حديث روايت شده در کتاب امام حنابله، وهابی هيچ جوابی ارائه نداد و بنده در ادامه عرض کردم: میبينی به چه روشنیای اين سه حديث، خلفای پيامبر را معرفی میکنند، آن هم به صورتی که نتيجه، حقانيت قول اماميه باشد نه قول مکتبهای ديگر که خلفای راشدين را چهار تا معرفی میکنند، آن هم با حذف سنت! عرضم که مختصراً به اتمام رسيد، ديدم هنوز همسفر وهابی واکنشی نشان نمیدهد؛ لذا به وی گفتم: نظرت چيست؟ برايم سابقه نداشت که يک وهابی با اعصاب آرام و صدایی توأم با نگاه حيران جواب دهد: «نخستين بار است که اين طور چينش اين سه حديث را تدبر میکنم، بايد روی آن فکر کنم، الآن جواب خاصی ندارم». داستان ما با آن وهابی، همينجا ختم شد. شاهد در اينجاست که احاديث نبوی در امامت ـ حتی در کتب مخالفان ـ به حدی آشکار است که اگر شخص مُنصف، با تدبر آنها را مطالعه کند، حتماً به حقانيت امامت و ولايت ـ که اماميه به آن معتقداند ـ پیخواهد برد. علاوه بر کتابهای برادران اهل تسنّن، متنی که بر امامت دوازده برگزيده از نسل اسماعيل(ع) دلالت میکند، در کتاب مقدس اهل کتاب نيز موجود است که در آن آمده است: «وأمَّا إسماعيل فقد سمعت لك فيه. ها أنا أباركه وأثمره وأكثره كثيرًا جدًّا. اثني عشر رئيساً يلد وأجعله أمَّة كبيره»؛ (خطاب به ابراهيم(ع)): «اما دربارهی اسماعيل؛ من دعای تو را در مورد وی مستجاب نمودم، و او را با برکت قرار دادم، و از نسل وی امت بزرگی خلق خواهم نمود و دوازده امام از نسل او به دنيا خواهند آمد». (رجوع کنيد به: «الکتاب المقدس، چاپ دار الکتاب المقدس، ص25». البته لغت (رئيساً) نتيجهی ترجمهی خود دارالکتاب المقدس است، در حالی که ابن تيميه در کتاب «منهاج السنه، ج8، ص241» آن را به «عظيماً» ترجمه کرده است). جالب اينکه ابن تيميه در همانجا مینويسد: «وكثيرٌ من اليهود إذا أسلم يتشيَّع لأنَّه رأی في التَّوراة ذكْرَ الاثني عشر»؛ «تعداد زيادی از يهود که مسلمان میشوند، به تشيع روی میآورند زيرا ذکر خلفای دوازدهگانه را در تورات خواندهاند».بايد گفت که اين يهودیها خيلی با وجدانتر از بعضی مسلمانها هستند که ذکر خلفای دوازدهگانه را در صحيح بخاری و مسلم میخوانند و باز شيعه نمیشوند! عجيبتر اين که امثال ابن تيميه که مطلعاند که اين خلفا، موصوف به عظمت و رياست در متون دينی اديان آسمانی هستند، ولی باز هم معتقدند که امثال معاويه و يزيد ـ که از مجرمان بزرگ تاريخ بشر به حساب میآيند ـ از نمونههای خلفای ذکر شده هستند. اينها نشان دهندهی آشکاری حجت و حاکی از کامل بودن برهانهای اماميه در موضوع امامت است.برای توضيح بيشتر متون دال بر خلفای دوازدهگانه را از حيث متن و دلالت به طور مختصر بررسی میکنيم:نکتهی نخست اين است که تعداد «دوازده» دربارهی خلفا، منحصر به شيعه است و هيچ کس در تاريخ اين ادعا را مطرح نکرده است که خلفای پيامبر دوازده نفر هستند.به حدی اين امر روشن است که شاخص و عنوان اماميه گردیده است؛ به همین دلیل «اثنا عشريه» ناميده شدهاند و همین امر نشاندهندهی اين است که تنها اماميه در پرتو حديث خلفای اثنا عشر، میتوانند مدعی بر حق باشند. در حالی که اهل تسنّن از ارائهی فهم قابل قبول برای اين حديث صحيح، عاجز ماندهاند.نکتهی دوم در دلالت احاديث «خلفای اثنا عشر» اين است که ظاهر، حصر خلفا در اين عدد است و اين حصر را از چند دليل استفاده میکنيم:دليل نخست: قرينهی مقاميه است؛ به اين معنی که پيامبر اکرم(ص) وقتی عدد خلفای خود را در اين شمارهی مخصوص بيان فرمودند بايد اين عدد جنبهی بيان داشته باشد و هر شمارهای که قابليت کم و زياد داشته باشد، جنبه بيان خود را از دست میدهد؛ به اين معنی که گفتن اين شماره هيچ اثر و فايدهای نخواهد داشت. برای مثال: اگر کسی در موضوع قرارداد تجاری مهمی بگويد: اگر من نبودم وکلای مَن دو نفرند، آيا ممکن است وی اين عدد را بدون خواستن تعيين و حصر، گفته باشد؟! آيا میشود کسی اين ادعا را مطرح کند که وکلای اين آقا شايد به بيست نفر هم برسند؟! پس معلوم میشود که پيامبر اکرم(ص) وقتی عدد خلفای خود را بيان نمودهاند حتماً اين شمارهی مخصوص، موضوعيت دارد، و احتمال کم و زيادی در اينجا، مساوی با بیثمر و بيهوده بودن خود حديث است.دليل دوم: روايت احمدبن حنبل است در کتاب خود «المسند ج1، ص398»، که به اين شرح است: «عن مسروق، قال: كنَّا جلوساً عند عبداللهبن مسعود وهو يُقرئنا القرآن، فقال له رجل: يا أبا عبدالرحمن هل سألتم رسولالله(ص) كم تملك هذه الأمه من خليفة؟ فقال عبداللهبن مسعود:…نعم؛ ولقد سألنا رسولالله(ص)، فقال: اثنا عشر كعدّه نقباء بني إسرائيل»؛ مسروق گفت: «هنگامی که در خدمت عبداللهبن مسعود بوديم که به ما قرآن ياد میداد، مردی به وی گفت: ای ابا عبدالرحمن! آيا از پيامبر خدا سؤال کرديد که چند خليفه زمامدار امر اين امت خواهند شد؟ عبداللهبن مسعود در جوابش گفت: آری سؤال کرديم و به ما جواب داد: دوازده تا، به تعداد نقبای بنی اسرائيل».اين روايت نشاندهندهی اين است که کل عدد خلفا، دوازده است؛ نه کمتر و نه بيشتر؛ چون در سؤال نظر به همهی امت است، نه به قسمتی از آن که در مقطع خاصی باشد. علاوه بر اين، تشبيه به نقبای بنیاسرائيل نيز همين معنی را میرساند؛ چون آنان دوازده نفر بودند، نه کم و نه زياد، آن هم به انتخاب و گزينش از طرف حضرت موسی(ع) و به فرمان خدای متعال، نه به واگذاری مسئله به امت بنی اسرائيل. اينکه تعداد خلفا فقط، دوازده نفر است، نگاه يک پژوهشگر منصف را به سمت شيعهی اماميه جذب میکند؛ زيرا مکتب اماميه تنها مکتبی است که معتقد به انحصار خلفا در اين عدد میباشد.نکته سوم: دربارهی روشنی متون دال بر خلفا، خود واژهی «خليفه» است که با توجه به بار معنوی اين واژهی مهم، میتوان گفت: خليفه کسی است که نقش نمايندهای را ايفا میکند که در عين جانشينی، نقش آينهای را نسبت به خطّ مشی شخص پيشين، دارا است و وظايف شخص پيشين را به عهده میگيرد.از اينرو راغب در «المفردات» مینويسد: «خلفَ فلانٌ فلاناً: قامَ بالأمر عنه»؛ «خليفه شدن شخصی نسبت به شخص ديگر، به معنی قيام وی به امر به نيابت از آن، است». پس وقتی پيامبر(ص) از خلفای خود حرف به ميان میآورد به اين معنی است که دربارهی دوازده جانشين خود صحبت میکند؛ جانشينانی که به نمايندگی از پيامبر گرامی اسلام(ص) وظايف خيلی مهم وی را عهدهدار میشوند. با توجه به وظايف عظيم پيامبر(ص) میتوان عظمت مقام اين جانشينان نماينده را درک نمود. البته ابن حزم ظاهری (ت 456 هـ) ـ که از بزرگان علمای اهل تسنّن میباشد ـ نظر مهمی دارد، که با توجه به آن، مطلب بيشتر روشن میشود؛ ايشان در کتاب خود «الفِصَل في الملل و الاهواء والنِّحَل» مینويسد: «معنى الخليفة في اللغة هو الذي يستخلفه لا الذي يخلفه دون أن يستخلفه هو، لايجوز غير هذه البتة في اللغة بلا خلاف. تقول استخلف فلان فلاناً يستخلفه فهو خليفته و مستخلفه. فإن قام مكانه دون أن يستخلفه هو لم يقل إلا خلف فلان فلاناً يخلفه فهو خالف»، خلاصهی نظريه آقای ابن حزم اين است: «خليفه» اسم مفعول است نه اسم فاعل؛ يعنی به کسی گفته میشود که شخص پيشين او را خليفه قرار داده باشد، نه به کسی که خود يا کسانی ديگر (غير از شخص پيشين) او را خليفه قرار داده باشند. بنا به گفتهی ابن حزم، بايد اذعان داشت که خلفای دوازدهگانه کسانی هستند که پيامبر اکرم(ص) آنان را تعيين و منصوب کرده است. حالا میتوانيم از برادران اهل تسنّن سؤال کنيم که آيا ملتزم میشويد که خلفای دوازدهگانه انتصابی هستند؟ با توجه به اين مطلب میتوان به حقانيت مذهب تشيع پی برد که تنها مکتب معتقد به انتصابی بودن خلفای اثنا عشر هستند. علاوه بر اين میگوييم: کسانی را که پيامبر اکرم(ص) منتصب به خلافت نمود، چگونه شد که اشخاص و اسامی آنان را معرفی نکرد؟ البته طبق ادعای پیروان مکتب اهل تسنّن.در حالیکه مکتب تشيع معتقد است پيامبر اکرم(ص) شخص و اسامی خلفای دوازدهگانه خود را معرفی نمود. به این ترتیب باز هم حقانيت مذهب تشيع به روشنی ثابت میگردد.شايد کسی درصدد دفاع از مخالفان بگويد: ما به نظر آقای ابن حزم ملتزم نمیشويم؛ آن وقت چه میگوييد؟در جوابش میگوييم: پس بگوييد منظور از فرمایش پيامبر(ص) چيست؟ آيا فايدهای دارد که پيامبر عظيمالشأن اسلام، صحبت از خلفای دوازدهگانه به ميان آورد، در حالیکه هويت، اشخاص و اسامی آنان پنهان بماند، و بعد در نمونههای، بيش از حد منفی و منحرف و مجرم، تحقق يابد؟! افزون بر اين، ما اثبات کرديم که صحبت اين احاديث دربارهی خلفايی است که عددشان دوازده است، نه کمتر و نه بيشتر؛ بنابراين بايد اين عنوان اشارهی مخصوصی به اشخاص معينی باشد وگرنه خلفا به معنای اصطلاحی و معنی برادران اهل تسنّن، خيلی بيشتر از دوازده نفر هستند.علاوه بر اين، نپذيرفتن نظر ابن حزم ما را وادار میکند که به معنی لغوی خليفه برگرديم؛ همان که در ابتدا خوانديم معنی نماينده در آن پنهان است؛ حال آنکه هيچ کس ادعا نمیکند که خلفای دوازدهگانهای که غير شيعيان معرفی کردهاند، همه میتوانند نقش نمايندگی پيامبر(ص) را ايفا کنند؛ مگر انسان عاقل میتواند بگويد يزيدبن معاويه و امثال او نمايندگان پيامبرند؟!اين همه نشان دهندهی ضرورت قول به انتصاب یعنی قول ابن حزم است.نکته چهارم: دربارهی احاديث خلفا اين است که در بعضی از الفاظ حديث ثقلين آمده: «إنِّي تارك فيكم خليفتين: كتابَ الله عزّ وجلّ؛ حبلٌ ممدود ما بين السماء والأرض، أو ما بين السماء إلى الأرض، وعترتي أهلَ بيتي…»([28])، با توجه به عنوان «خليفتين» در حديث ثقلين، میتوان فهميد که دو حديث خلفا و ثقلين در مدار يک موضوع و محور هستند؛ يعنی خلافت و جانشينی و نمايندگی از طرف پيامبر گرامی اسلام(ص). با اين تفاوت که حديث خلفا روی عدد خلفا تأکيد دارد و حديث ثقلين روی انتساب و هويت خلفا.با توجه به اينکه هر دو با بيان خاصی ويژگیهای ديگر خلفا را نيز مطرح کردهاند، معلوم میشود که خلفای دوازدهگانه از اهلبيتِ پيامبر(ص) هستند.نکته پنجم: دربارهی وضوح احاديث خلفا، اين است که برادران اهل تسنّن از پيامبر اکرم(ص) اين حديث را روايت کردهاند که فرمود: «فعليكم بما عرفتم من سنتي و سنة الخلفاء الراشدين المهديين»([29]).بايد به این نکته توجه داشت که شيعيان اهل بيت(ع) هم، اين مضمون را با عبارات گوناگون روايت نمودهاند، از جمله:عبارت «وأشهد أنكم الأئمة الراشدون»([30])، عبارت زيارت جامعهی کبيره: «أشهد أنكم الأئمة الراشدون المهديون»([31])، عبارت: «هم الأئمة الراشدون بعدي والأمناء المعصومون»([32])، عبارت: «والأئمة الراشدون المهديون»([33])، عبارت: «الأئمة الراشدون المهتدون المعصومون»([34])؛ و غيره.حالا از مخالفان سؤال میکنيم: آيا دوازده خليفه واجب الاتباع را میشناسيد که سنتی داشته باشند؟اهل تسنّن بر اين عقيدهاند که سنت، فقط سنّت پيامبر(ص) است و بهترين خلفا يک شخص غيرمعصوم است که ممکن است در اجرای دستورات پيامبر(ص) اشتباه کند؛ که در اين حالت پيروی از وی را جايز نمیشمارند، در حالی که اين حديث صريح است بر اين که خلفا نيز اصحاب سنّت هستند؛ اين امر مستلزم آن است که به عصمت خلفا معتقد بشويم؛ زیرا کسی که معصوم نباشد، هيچ معنا ندارد که سنت واجب الاتباع داشته باشد؛ اين امر، اعتقاد شيعه را در مورد خلفای دوازدهگانه تأييد میکند؛ چون معتقدند که خلفا همه معصوم و اصحاب سنّت واجب الاتباع هستند. علاوه بر اين، حديث صراحت دارد بر اين که خلفا اهل رشد و استقامت و هدايت هستند؛ در حالیکه خلفاي دوازدهگانه برادران اهل تسنّن، اغلب اهل انحراف و معصيت و جُرم بودند. البته ناگفته نماند که عنوان «خلفای دوازدهگانه» هيچ جايگاهی در تفکر سنّیها ندارد، ولی علمای آنان وقتی با حديث خلفای دوازدهگانه روبهرو میشوند، ناچار به چينش خلفا میپردازند.اين بود خلاصهای از سخن دربارهی روشنی و گويا بودن متون احادیثی که در موضوع ولايت و امامت به آنها استناد شده است. در حقيقت، اين يکی از ويژگیهای ادلهی حقانيت تشيع است.هر فرقه و مذهبی ادعای حقانیت دارد؛ زيرا حقانيت، ارزش واقعى يک مكتب است؛ اما مكتبهايی كه بتوانند بر حقانيت خود مدرک و دليل اقامه و ارائه كنند، خيلی كم به نظر میآيند. اما بين ارائهکنندگان ادله، تنها يک مکتب است که میتواند ادلهی واقعی و مستحکم ارائه کند؛ چون حق و حقانيت تناقض و تضاد بردار نيست و معقول نيست که دو مکتب مختلف و متفاوت، در عين تناقض، هر دو بر حق باشند؛ چنانکه مکتب بر حق، حقانيت خود را تنها در آينهی استدلال میتواند نشان بدهد. خود ادلهی حقانيت نيز ويژگیهای خاصی دارند؛ زيرا استحکام يک دليل به محض ادعا نيست، بلکه به تحقّق ويژگیهای معينی وابسته است که آنها را در پرتو عقل و مشی عقلا میتوان تشخيص داد. در اين مقاله سعی پژوهشگر بر اين است که ويژگیهای ادلهی حقانيت تشيع را برشمرده و به آنها بپردازد. قبل از ادامهی بحث، لازم به تأکيد است که بحث ما بررسی ادله نيست، بلکه بررسی ويژگیهای ادله است و وقتی ادله را ذکر میکنيم، برای مثال و نمونه و توضيح است، نه برای استدلال و اثبات ادّعا.
ویژگی چهارماینک به ويژگی چهارم میپردازيم که عبارت است از: «متواتر يا صحيح بودن روايات استنادی بر اساس مبنای مخالفان».برای توضيح بيشتر، واژههای «متواتر»، «صحيح» و «مبنا» را بررسی میکنیم:منظور از «متواتر» مضمونی است که از نسل روات نخست تا برسد به ما، روات متعدّدی آن را نقل بنمايند، به گونهای که اين تعدد باعث شود که ما علم و يقين به صحت و صدور آن مضمون پيدا کنيم. «متواتر» عنوانی است حاکی از بالاترين ثبوت و صحت. خوانندگان گرامی میتوانند برای بررسی بيشتر موضوع به کتب «درايهًْ الحديث» يا «مصطلح الحديث» رجوع کنند.منظور از «صحيح» مضمونی است که به حد يقينی به اندازهی متواتر نرسيده است؛ امّا رُوات آن دارای ويژگیهايی هستند که باعث میشود ما به صحت آن مضمون، وثوق و اطمينان پیدا کنیم.حديث متواتر و صحيح هر دو مورد قبول و احتجاج همهی فرق اسلامیاند.منظور از «مبنا» يک باور علمی است که بر اساس آن، يک دانشمند ديدگاه خود را صادر میکند، مانند حکم به تواتر يا صحت مثلاً: مبنای حافظ سيوطی (از علمای اهل تسنّن) اين است که حديثی که رواتش به عدد ده برسد، حديث متواتر است. مثال ديگر: اين که نزد مشهور علمای اهل تسنّن، شيعه بودن يک راوی، در ردّ روايت وی کفايت نمیکند.اينک به موضوع مقاله بر میگرديم، که عبارت بود از: «متواتر يا صحيح بودن احاديث استنادی بر اساس مبنای مخالفان و به عبارت ديگر، حجت بودن احاديث استنادی شيعه از ديدگاه علمای اهل تسنّن».احاديث استنادی شيعه را ـ طبق يک بررسی گسترده ـ میتوان به گروههای زیر تقسيم نمود:1ـ احاديثی که جمعی از علمای اهل تسنّن، به تواتر و جمعی ديگر به صحت آنها تصريح کردهاند.2ـ احاديثی که جمعی از علمای اهل تسنّن، به صحت آنها تصريح کردهاند.3ـ احاديثی که به تواتر يا صحت آنها از طرف علمای آنها تصريح نشده است؛ امّا آنها با اين احاديث به گونهای برخورد کردهاند که مانند احاديث متواتر يا صحيحاند.4ـ احاديثی که به تواتر يا صحت آنان از طرف علمای آنان تصريح نشده است و آنها با اين احاديث مانند احاديث متواتر يا صحيح برخورد نکردهاند، امّا میتوان طبق مبنای آنان، حکم به صحت اين احاديث کرد.5ـ احاديثی که به تواتر يا صحت آنها از طرف علمای آنان تصريح نشده است و آنان با اين احاديث مانند احاديث متواتر يا صحيح برخورد نکردهاند و نمیتوان طبق مبنای آنان حکم به صحت اين احاديث کرد؛ اما راه بحث مبنايی وجود دارد؛ يعنی میشود با آنان در رابطه با مبنای خودشان گفتوگو کرد که منجر به تغيير مبنايشان و در نتيجه به تصحيح مضمون مدّ نظر شود. البته اين گروه به خصوص از عنوان بحث (ويژگی چهارم) خارج است؛ زيرا در اينگونه احاديث، صحت بر مبنای مخالف استوار نيست.بررسی مفصل انواع احاديث استنادی، کتاب مستقلی میطلبد که در اين مقاله تنها به بررسی نوع نخست، بسنده میکنيم.مثال يکم: حديث شريف غدير است که از مشهورترين احاديث استنادي شيعه به شمار میرود و با عبارتهای متفاوتی نقل شده است، که مختصرترين آنها عبارت «مَن کنتُ مَولاهُ فعليٌّ مولاه» میباشد که علمای اهل تسنن، برخی به تواتر آن و برخی ديگر به صحت آن، حکم نمودهاند؛ به عنوان نمونه بعضی از آنها را ذکر میکنيم:حافظ ذهبی در کتابش «طرق حديث من كنت مولاه» حکم به تواتر نموده است؛ همچنين ابن کثير در «البدايهًْ والنهايهًْ»([35]) حکم ذهبی به تواتر حديث را نقل کرده است. حافظ سيوطی نيز در کتابش «الأزهار المتناثرهًْ في الأخبار المتواترهًْ» حکم به تواتر آن نموده است.کتـّانی در کتاب «نظم المتناثر من الحديث المتواتر»، نیز حکم به تواتر آن نموده است.حافظ البانی در کتاب «السلسلهًْ الصحيحهًْ» (به شماره 175)، حکم به تواتر نموده است.ابن حجر عسقلانی که در کتابش «فتح الباری»([36]) مینويسد: «كثير الطرق جداً وقد استوعبها ابن عقدة في كتاب مفرد وكثير من أسانيدها صحاح وحسان» حکم به تواتر را میرساند.ابن حِبّان آن را در «صحيح ابن حبان»([37]) روايت کرده است که به معنی حکم به صحت آن است.مثال دوم: حديث ثقلين است. این حدیث نیز از مشهورترين احاديث استنادی شيعه به شمار میرود که با عبارتهای متفاوتی نقل شده است. مختصرترين آنها عبارت «اني تارك فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي» میباشد و علمای اهل تسنّن، برخی به تواتر آن و برخی ديگر به صحت آن، حکم کردهاند. برای نمونه بعضی از آنها را ذکر میکنيم: مسلم قشيری آن را در «صحيح مسلم»([38]) روايت کرده است که به معنی حکم به صحت آن است، و به معنی اتفاق محدثان بر صحت آن است؛ زيرا از مسلم نقل کردهاند که وی فقط احاديثی را در صحيحش روايت میکند که همه بر صحت آنها اتفاق نظر دارند([39]).حافظ ابن خزيمهًْ آن را در کتاب خود «صحيح ابن خزيمهًْ»([40]) روايت کرده است.حافظ بغوی آن را در کتاب خود «شرح السنهًْ»([41]) صحيح دانسته است.ابن کثير دمشقی آن را در کتاب خود «تفسير القرآن العظيم»([42]) صحيح دانسته است.شيخ أبوالفتوح تليدی در کتاب «الأنوار الباهرهًْ بفضائل أهل البيت النبوي و الذريهًْ الطاهرهًْ»،([43]) حکم به تواتر آن نموده است.مثال سوم: حديث شريف منزلت است، که مانند دو حديث قبلی از مشهورترين احاديث استنادی شيعه به شمار میرود و عبارت است از قول پيامبر گرامی اسلام(ص): «أنت مِنِّي بمنزلة هارون من موسی إلاَّ أنَّهُ لا نَبِيَّ بعدي». علمای اهل تسنّن، بعضی به تواتر آن و بعضی ديگر به صحّت آن حکم کردهاند. برای مثال، بعضی از آنها را در زیر ذکر میکنيم:محمدبن اسماعيل بخاری این حدیث را در کتاب «صحيحالبخاری»([44]) روايت نموده است. اين کتاب نزد مشهور علمای اهل سنّت، صحيحترين کتاب بعد از قرآن کريم شمرده میشود. مسلم قشيری آن را در کتاب «صحيح مسلم»([45]) روايت کرده است که به معنی حکم به صحت آن است؛ حتی به معنی اتفاق محدثين بر صحت آن میباشد.ناگفته نماند که اتفاق بخاری و مسلم بر روايت يک متن، نزد جمعی از علمای اهل تسنّن، به معنی قطعی بودن آن متن است و به اين ترتيب حديث منزلت حکم متواتر میگيرد.حافظ سيوطی نيز در کتاب «الأزهار المتناثرهًْ في الأخبار المتواترهًْ» به تواتر آن حکم نموده است.کتـّانی نيز در کتاب، «نظم المتناثر من الحديث المتواتر» به تواتر آن حکم نموده است. در واقع نمونهها و مثالها زيادند، ولی ما به اين مقدار بسنده میکنيم.با اين ويژگی خيلی مهم و اساسی ـ يعنی متواتر يا صحيح بودن احاديث استنادی شيعه بر مبنای مخالفان ـ مکتب تشيع توانسته است که ميليونها نفر را به سمت خود جلب کند، به حدی که عبارت مشهور بر زبان شيعهشدگان عزيز اين است: «ما را بخاری و مسلم شيعه کردند!». منظورشان اين است که احاديث دال بر حقانيت تشيع، به شهادت امثال بخاری و مسلم و ديگر بزرگان و علمای اهل سنّت، رنگ صحت و تواتر و حجّيت به خود گرفته است. اين است علّت اطمينان يک پژوهشگر منصف، و در نتيجه روی آوردن به مکتب ناب اسلام که تنها در تشيع عظيم تجلّی پيدا کرده است.مکتب تشيع تنها مکتب بر حق و الگوی درخشان اسلام ناب محمدی است. به روشنی میتوان برجستگی و امتياز اين مکتب را در آيينهی ادلهی آن تشخيص داد؛ ادلهای که صدها و حتی هزارها کتاب برای عرضهی آنها نگارش يافته است. از اين رو مهمترين نکته در ادله، تعداد آنها نيست، بلکه کيفيّت و ويژگیهای آنها است.
ویژگی پنجماينک ويژگی پنجم را بررسی میکنيم که عبارت است از: «وجود روايات استنادی شيعه در منابع معتبر مخالفان».واژهی «معتبر» در کتب حديثی به ویژه در کتب شيعه، به معنی «صحيح» به کار برده میشود ـ ما واژهی صحيح را طور مختصر توضيح داديم ـ اما اين استعمال در خصوص وصف روايت و حديث است؛ يعنی وقتی بگويند: «روايت معتبر» منظور حديث صحيح است؛ البته در بعضی جاها شايد استعمال «معتبر» معروفتر از استعمال «صحيح» باشد. امّا در موضوع ما، منظور از «معتبر»، «صحيح» نيست؛ زيرا موصوف به اعتبار حديث و روايت نيست، بلکه منظور و موصوف در موضوع بحث ما، خود کتاب و منبعی است که در آن حديث را آورده و روايت کردهاند. پس اينجا اعتبار خود کتاب مدّ نظر است، نه اعتبار روايت. امّا اعتبار کتاب به چه معنا است؟به زبان ساده میتوان گفت: اعتبار کتاب به اين معناست که کتاب در نظر کسی که به آن استدلال میکند يا در نظر کسی که بر آن احتجاج صورت میگيرد، کتابی با ارزش، پذيرفتنی و مورد اعتماد است.گاهی روايت صحيح نيست ولی در کتاب معتبر آمده است و اين باعث میشود که اهل علم به آن اعتنا کنند؛ مثلاً وقتی روايتی در کتاب شريف «کافی» آمده ـ هرچند ضعيفالسند باشد ـ اهل علم به آن اعتنا میکنند و به سادگی از کنارش رد نمیشوند؛ علت اين است که شخصيت نويسنده ـ که در اين مثال، ثقهًْ الإسلام شيخ محمدبن يعقوب کلينی است ـ و همچنين موقعيت و اعتبار کتاب، به روايت ارزش میبخشد و با وجود ضعف سندی، روايت مورد اعتنا واقع میشود. اينجا این سؤال مطرح میشود که ارزش و اعتنا با وجود ضعف سند، به چه معنا است؟منظور از ارزش روایت و اعتنا به آن، قابليت جبران ضعف سند آن روایت با وجود سندهای ديگر است؛ هرچند آن روایت ضعيف هم باشد؛ به عبارت ديگر نفی دروغی بودن روايت است که به معنی درصدی از احتمال صحت دادن میباشد.به عنوان مثال: صرف وجود يک حديث در «مسند» احمدبن حنبل، در نظر بسياری از علمای اهل تسنّن، يک ارزش برای روايت به حساب میآيد و به همين دليل، حافظ ابن حجر عسقلانی، برای ردّ اتهام وضع حديث، نسبت به بعضی از احاديث مسند احمد، يک کتاب مستقل نگاشته است.اعتبار گاهی يک امر نسبی است، مثلاً: کتاب «الأساس» يک کتاب معتبر است در مکتب زيديه؛ اما نزد سنیها هيچ اعتباری ندارد. مثال ديگر اينکه کتب ابن حجر هيثمی از جمله: «صواعق محرقه» و «شرح الهمزيه» و غير آن، نزد سنّیها درصدی اعتبار دارد، به ویژه نزد صوفیها؛ اما در نظر وهابیها فاقد هرگونه اعتبار است.در عين حال در اعتبار کتب معتبر نیز تفاوتهایی وجود دارد، مثلاً «صحيح بخاری» اعتبار بالاتری نسبت به کتاب «صحيح مسلم» دارد و «صحيح مسلم» اعتبار بالاتری نسبت به کتاب «مسند احمدبن حنبل» دارد، و «مسند احمد» اعتبار بالاتری نسبت به «سنن ابن ماجه» دارد.امتياز و ويژگی پنجم ادلهی استنادی شيعه، اين است که بيشتر آنها در کتب معتبر مخالفان خود، آمدهاند، آن هم کتب با اعتبار بالا مثل صحيح بخاری، صحيح مسلم، سنن اربعه، مسند احمد، موطأ مالک.. و غير آنها. به عنوان مثال، بعضی از منابع معتبر اهل تسنّن برای پنج حديث از احاديث استنادی شيعه را بيان میکنم:حديث يکم: حديث غدير «من کنت مولاه فعليّ مولاه…»، در بعضی از منابع معتبر برادران اهلتسنّن: «مسند أحمد ج1 صص84 و 118 و 119 و 152 و 331 و ج4 صص281 و 370 و372 ج5 صص347 و 366 و 370 و 419»، «سنن ابن ماجه ج1 ص45»، «سنن الترمذی ج5 ص297»، «المعجم الصغير نوشتهی الطبرانی ج1 ص65»، «صحيح ابن حبان ج15، ص376» آمده است.حديث دوم: حديث ثقلين «اني تارك فيکم الثقلين کتاب الله وعترتي» در منابع معتبر «صحيح مسلم ج4، صص1873 و 1874»، «سنن التِّرمذی، ج5، صص327 ـ 328»، «صحيح ابن خزيمهًْ، ج4، صص62 ـ 63»، «مسند أحمدبن حنبل، ج3، صص14 و17 و26 و59 ، ج4 صص367ـ366، ج5 صص189 ـ 181 و 190 ـ 189»، «مسند أبی يعلى، ج2 صص 298 ـ 297 و 303 و 376».حديث سوم: حديث منزلت «انت مني بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبيّ بعدي» است که در بعضی از منابع معتبر اهل تسنّن: «صحيح بخاری ج4 ص 208 و ج5 ص129»، «صحيح مسلم ج7 صص121 ـ 120»، «سنن ابن ماجه ج1 صص 43 ـ 42 و 45»، «سنن الترمذی ج5 صص 304 و 302 ـ 301»، «مسند أحمد ج1 ص170».حديث چهارم: حديث ولايت علی(ع)، «عليّ ولي کلّ مؤمن بعدي» در منابع «سنن الترمذی، ج5، ص296»، «مسند أحمد، ج4، ص438»، «خصائص أميرالمؤمنين، نوشته النسائی، ص97»، «مسند الطيالسی، ص111 و360»، «المصنف نوشتهی ابن أبی شيبهًْ، ج7، ص504».حديث پنجم: حديث السفينه «انما مثل اهل بيتي فيکم کسفينة نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق…»، در منابع «المصنف، نوشتهی ابن ابی شيبه، ج7، ص503»، «المعجم الصغير نوشتهی الطبرانی، ج1، صص 140 ـ 139 و ج2 ص22»، «المستدرک علی الصحيحين نوشتهی الحاکم، ج3 صص 150 و 151»، «مسند الشهاب نوشتهی القضاعی ج2 صص273 و 275»، «تاريخ بغداد نوشتهی الخطيب البغدادی، ج12 ص90».به اين ترتيب میبينيم عمدهی احاديث استنادی شيعه، در کتب معتبر مخالفان آمده است و اين يک ويژگی مهم برای ادلهی حقانيت شيعه محسوب میگردد که تأثير بسزايی در شيعهشدن تعداد زیادی از اهل تسنّن داشته است.ما در اين مقاله به ذکر چند نمونه بسنده کرديم؛ امّا خوانندهی گرامی میتواند برای مطالعهی بيشتر در رابطه با اين موضوع به کتابهايی مانند: «عبقات الانوار مير حامد لکهنوی»، «فضايل الخمسهًْ آيتالله سيد فيروزآبادی»، «الغدير علامهی امينی». و مانند اينها، مراجعه کند، که در اين کتابهای ارزشمند و پُر اهميت، میتوان اين ويژگی را به وضوح مشاهده کرد.
ویژگی ششمعبارت است از انسجام کامل ادلهی حقانيت تشيع با مبانی عقلا و ادله عقليه.انسجام کامل را به دوگونه میشود معنی کرد: انسجام به معنی نبود هيچ مورد تنافی و تضاد، و به معنی نکتهی توافقهايی که میتوان آنها را عرضه کرد.به عنوان مثال: يک موقع پدر به پسرش میگويد: ما با هم کاملاً منسجم هستيم چون هيچ گونه اختلاف نظری نداريم. اينجا ديگر نياز نيست تا پدر برای صداقتش شواهدی بر زبان آورد، بلکه همين کلّیگويی کفايت میکند و زمانی پدر پیرامون انسجام با پسرش چنين میگويد: ما با هم کاملاً منسجم هستيم چون در ابعاد مختلف زندگیمان متّفق القول هستيم، مثلاً: ما در انديشهی دينی و همچنين در سليقهی لباس و خوراک و… همنظريم.در صورت دوم، پدر نياز پيدا میکند تا مثالها و نمونهها را به زبان بياورد.البته روش دوم زحمت و دقت بيشتری میطلبد.ما نيز وقتی راجع به انسجام کامل ادلهی حقانيت تشيع با مبانی عُقلا و ادلهی عقلی، سخن به ميان میآوريم، میتوانيم از اين دو سبک سخن گفتن استفاده کنيم. از این رو ابتدا واژههای «مبنا» و «عقلا» را توضیح میدهیم سپس به ویژگی ششم میپردازیم:واژهی «مبنا» در اين موضوع به معنی باوری است که در پرتو آن، مجموعهای از اعتقادات و رفتارها شکل میگيرد؛ مثلاً: ممنون و وفادار بودن نسبت به کسی که بر ما احسان و تفضلی کرده، امری است که در پرتو آن ما برای پدر و مادر احترام قائل میشويم؛ به عبارت ديگر: وقتی کسی بر گردن ما حقی دارد، ما به تناسب آن حق به او احترام میگذاريم.واژهی «عُقلا» به معنی آدمهای عاقل است؛ وقتی همه عقلها میتوانند يک واقعيت را درک کنند، میگوييم حقانيت اين مطلب نزد عقلا ثابت است. البته نبايد سليقهها و عادتها و مناسبتها سهمی در نظر داشته باشند وگرنه نظر را نمیتوان به حساب مبنای عقلا گذاشت. مثلاً: اگر رنگ و نحوهی لباس در نزد مردم پسنديده باشد، نمیتوان آن را به حساب عقلا گذاشت چرا که در اينگونه موارد، سليقهها و عادتها نقش اساسی دارند و اين چنين نظراتی به دنبال تفاوت محيط و شرايط اجتماع، از جامعه تا جامعهای ديگر، تفاوتهای زيادی پيدا میکنند؛ اما اگر عدل و ظلم را مثال قرار دهيم، به وضوح درک میکنيم که اين دو عنوان از بند شرايط نسبی آزادند و هيچ عاقل سالمی را نمیتوان پيدا کرد که عدل را نپسندد و از ظلم متنفر نباشد.ويژگی ششم ادلهی حقانيت مکتب تشيع اين است که این ادله کاملاً منسجم و هماهنگ با مبانی عقلا و ادله عقليه هستند. برای تبيين مختصر اين ويژگی میگوييم:اولاً: شيعه در همهی استدلالهايش در راستای اثبات حقانيت مکتب تشيع، هيچ تضادی با عقل و عقلا ندارد و با مطالعهی استدلالهای شيعه، میتوان به اين حقيقت اطمينان حاصل نمود.ثانياً: شيعيان در دنيا به عقلگرايی معروفند. به حدی که اتباع مذاهب ديگر اين ويژگی را لمس میکنند. يکی از دلايل مهم روی آوردن اتباع مذاهب ديگر به تشيع، همين ويژگی منطقی و با عقل هماهنگ بودن مکتب تشيع است. به عنوان نمونه در بحث امامت وقتی علمای شيعه وارد بحث و بررسی میشوند، ابتدا ادلهی عقليه را مطرح میکنند سپس ادلهی نقليه را؛ مثلاً: مرحوم سيد عبدالله شبر در کتاب «حق اليقين» وقتی وارد بحث امامت میشود، اول شش دليل عقلی میآورد، بعد به تبيين ادلهی نقلی میپردازد.برای اينکه تصور روشنتری به دست بياوريم، دو مثال از استدلالهای عقلی و عقلايی شيعه را ذکر میکنيم.يکی از ادلهی محکم شيعه در موضوع امامت دليلی مبتنی بر نياز بندگان به هادی است. به این معنا که بندگان نياز به راهنما و هدايتگر دارند. پيامبر اکرم(ص) راهنما و هادی امت بودند؛ امّا بعد از رحلت پيامبر اکرم(ص) چه کسی بايد هادی و راهنما باشد؟ در جواب اين پرسش منطقی بعضیها گمان کردند که جواب صحيح اين است که بگويند: قرآن کريم است که بعد از پيامبر، هادی و راهنما است. شيعه در تبيين اشتباه بودن اين پاسخ، میگوید: بیدرنگ قرآن کريم کتاب هدايت و راهنمايی است، اما نه به تنهايی بلکه يک قرآن ناطق در کنار آن بايد باشد که آن را تبيين کند و مردم را به نور آن هدايت کند. قرآن کريم در اين باره میفرمايد: {الر كِتابٌ أنْزَلْناهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلى صِراطِ الْعَزيزِ الْحَميدِ}([46]) «قرآن کريم کتابی است که ما آن را بر تو نازل کرديم تا مردم را از تاريکیها خارج کنی و به سمت نور هدايت کنی به اذن پروردگار آنها، که راه خدای با عزت و اقتدار، نفوذناپذير و ستوده میباشد».آيه نمیگويد قرآن مردم را نجات میدهد؛ بلکه میگويد پيامبر اسلام(ص) است که اين کار پُر ارزش و با اهميت را انجام میدهد. اگر قرآن خود به خود و به تنهایی کافی بود، آيه، هدايت را به پيامبر نسبت نمیداد. بايد توجه داشت که مسأله در حد ترجمهی الفاظ يا شرح مفردات نيست؛ بلکه فراتر از اين است. موضوع به تاريکیهای شرک و کفر و همهی پليدیها از يک سو، و به هدايت به سمت نور خدا از سوی ديگر، مرتبط است. اگر نپذيريد که پيامبر اکرم(ص) يک وظيفهی هدايتی فوقالعاده حساس و بزرگ در کنار قرآن کريم داشتند، پس اين آيه قرآن کريم را چگونه میخواهيد معنا کنيد؟ و اگر بپذيريد، پس بگوييد چه کسی بعد از رحلت پيامبر اين وظيفه را عهدهدار میشود؟به راستی اگر قرآن کريم به تنهايی کفايت میکرد، پس چرا مسلمانها اينقدر اختلافنظر دارند، با وجود اين که همه مدعی تمسّک به قرآنند؟به اين ترتيب ثابت میشود که بشريت به هدايتگری بعد از پيامبر(ص) نياز داشت تا وظيفهی نجات دادن از تاريکیها و رساندن به نور را به عهده بگيرد؛ زیرا وظيفهای اين چنين حساس، نياز به تحقق شرايط خاصی دارد که هادی بعد از پيامبر را شايستهی اين مقام کند ـ همانگونه که پيامبر شايسته بود ـ ، لزوم اتصاف جانشين پيامبر(ص) به اوصاف متعالی شخصيت پيامبر(ص)، نياز و ضرورتی غير قابل انکار است.به اين ترتيب میبينيم که شيعه به برکت يک دليل و بيان عقلی، هم ضرورت امامت به عنوان جانشينی پيامبر را ثابت میکند و هم به اثبات ويژگیهای شايستگی امامت نايل میشود، که شامل علم و عصمت است.نمونهی ديگر استدلالهای شيعه که بر مبنای عقلا است، استنادشان به سيرهی عقلا در اهميت دادن به جانشينی در موضوعات حساس و مهم میباشد. يک مغازهدار اگر خواست مغازه را يک ساعت ترک کند، يا آن را بسته و قفل کرده ترک میکند، يا اینکه کسی را جای خودش میگذارد، يا به مغازهدار بغلی توصيه میکند که مواظب مغازهاش باشد. از اين نوع مثالها زياد است و هرچه موضوع مهمتر باشد، صاحب آن با حساسيت بيشتر مسألهی جانشينی را دنبال میکند.بیدرنگ مسألهی دين و هدايت بندگان خدا، در اوج اولويتها و ضرورتها است؛ به حدی که اهل دين از جان، مال، اهل و عيال خود میگذرند و آنها را فدای دين میکنند. حال آيا ممکن است عقل سليمی بپذيرد که پيامبر عظيمالشأن اسلام(ص)، دين و امت سر تا پا نياز خود را، بدون جانشين ترک کرده باشد؟بايد يک مسلمان خيلی از عقل و عقلانيت، فاصله گرفته باشد تا ترک نمودن مغازه بدون مواظب را قبول نکند و ترک همه دين، قرآن و امت بدون جانشين، را امری طبيعی تلقی کند و به آن معتقد هم بشود.با تدبّر در اين مثال مییابیم که شيعه در اين استدلال توانسته است به روش عقلا تمسّک کند و ضرورت تعيين جانشين از طرف پيامبر را به اثبات برساند.
نتیجهمکتب تشيع تنها مکتب بر حق و الگوی درخشان اسلام ناب محمدی است. به روشنی میتوان برجستگی و امتياز اين مکتب را در آيينهی ادلهی آن تشخيص داد؛ ادلهای که صدها بلکه هزارها کتاب برای عرضهی آنها نگارش يافته است. از اين رو مهمترين نکته در ادله، تعداد آنها نيست، بلکه کيفيت و ويژگیهای آنها است.بنابراين آنچه دارای اهميت فراوان است اين است که مبانی اعتقادی تشيع، برگرفته از قرآن کريم و سنّت رسول خدا(ص) است و امامت و ولايت نيز از ارکان و عناصر اصلی دريافت اعتقادی شيعيان است. بررسی آيات امامت و ولايت و اثبات انطباق کامل آنها با اعتقادات شيعی، غنا و اصالت اين مکتب بزرگ اسلامی را نشان میدهد که خود مبين يکی ديگر از ويژگیهای منحصر به فرد ادلهی حقانيّت فرهنگ حيات بخش تشيع است.به اين ترتيب به پايان اين مقاله رسيديم، که در آن سعی کرديم ويژگیهای ادلهی حقانيت مکتب تشيع را به اختصار تبيين کنيم. از خدای متعال مسألت میکنیم که آنچه نوشتيم و خوانديم مفيد و در راه رضايت او واقع شده باشد. ان شاءالله تعالی. والحمد لله رب العالمين.
منابعـ قرآن کریم1ـ الشیبانی، احمدبن حنبل؛ فضائل الصحابهًْ، بیروت، مؤسسهًْ الرساله، 1403ق.2ـ طبری، محمدبن جریر؛ تفسير الطبری، بیروت، دار الفکر.3ـ دولابی، ابو بشر محمدبن احمدبن حماد انصاری رازی، الذریهًْ الطاهرهًْ، مؤسسه انتشارات اسلامی، قم، ۱۴۰۷ ق.4ـ طبرانی، ابوالقاسم سلیمانبن احمد؛ المعجم الکبير، مكتبه ابن تيميه، قاهر، چ 2، بيتا.5ـ المعجم الاوسط، تحقیق: محمود الطحان، چاپ اول، ریاض: مکتبهًْ المعارف، 1416/1995.6ـ ابن غطريف، محمدبن احمد؛ جزء الحافظ ابن الغطريف، بیروت دار الفکر، 1995م.7ـ نيشابوری، ابیعبدالله حاکم؛ المستدرک علی الصحيحين، بیروت، دارالمعرفه (بی تا).8ـ حافظ خطيب بغدادی؛ تاريخ بغداد، دار الكتب عربى، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1417.9ـ ابن مغازلی شافعی؛ مناقب أميرالمؤمنين(ع)، دار الأضواء، بيروت، سال1403.10ـ حاکم حسکانی، عبیداللهبن عبداللهبن احمد؛ شواهد التنزيل، تحقيق: محمدباقر المحمودی، مجمع إحياء الثقافهًْ الإسلاميهًْ، قم ـ 1411 ه ـ 1990 م.11ـ الخوارزمی، موفقبن احمدبن محمد المکی الحنفی؛ المناقب، تحقيق: مالک المحمودی، قم، مؤسسهًْ النشر الإسلامي التابعهًْ لجماعهًْ المدرسين، 1414 ه.12ـ ابن عساکر، ابوالقاسم علیبن حسن؛ تاريخ مدينهًْ دمشق. پژوهش و تحقیق علی شیری، بیروت، دارالفکر.13ـ رشيد رضا؛ تفسيرالمنار. دار المعرفهًْ، بيروت، چ 2، بيتا.14ـ راغب اصفهانی، حسینبن محمد؛ المفردات الفاظ القرآن. مرتضوی، تهران، 1369ش.15ـ ابن حزم ظاهری؛ الفِصَل في الملل والاهواء والنِّحَل، محمد ابراهیم نصر و عبد الرحمن عمیره، بیروت، 1405ق.16ـ ابن حنبل، ابوعبدالله احمد، المسند، بیروت، دارالصادر،[بیتا].17ـ البانی، محمد ناصر، السلسله الصحيحه، شماره 937.18ـ صدوق، من لا يحضره الفقيه، به کوشش علی اکبر غفاری، قم، نشر اسلامی، 1404 ق.19ـ ابن خراز قمی، علیبن محمد؛ کفايهًْ الاثر، بيدار، قم، 1401، اول.20ـ نوری، ميرزا حسین؛ مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسه آل البيت(ع)، قم، 1408هـ.ق؛ چاپ اول.21ـ نعمانی، محمدبن ابراهیم؛ الغيبه، به کوشش علی اکبر غفاری تهران مکتبهًْ الصدوق [بیتا].22ـ ذهبی؛ طرق حديث من كنت مولاه، تحقیق علامه سید عبد العزیز طباطبایی، قم، انتشارات دلیل، 1379.23ـ ابن کثير؛ البدايهًْ والنهايهًْ، قاهره، دار الحديث، 1413ق.24ـ سيوطی، جلال الدین؛ الأزهار المتناثرهًْ في الأخبار المتواترهًْ.25ـ کتـّانی؛ نظم المتناثر من الحديث المتواتر.26ـ ابن حجر عسقلانی؛ فتح الباري؛ دار المعرفهًْ للطباعهًْ والنشر الثانيهًْ، بيروت.27ـ ابن حِبّان، محمدبن حبانبن احمد؛ صحيح ابن حبان، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، بیروت، مؤسسهًْ الرسالهًْ، الطبعهًْ الثانیهًْ، 1993ـ1414.28ـ نیشابوری، مسلمبن حجاج، صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر (بی تا).29ـ ابن خزیمه؛ صحيح ابن خزيمه، بيروت: دمشق: عمان، المكتب الاسلامي، 1412ق.30ـ بغوی، حسین؛ شرح السنهًْ، به کوشش شعیب ارناؤوط و محمدزهیر شاویش، بیروت، 1403ق/1983م.31ـ ابن کثیر دمشقی، اسماعیل، تفسیر القرآن العظیم، بیروت دارالمعرفه، 1412 ق.32ـ شيخ أبو الفتوح تليدی؛ الأنوار الباهرهًْ بفضائل أهل البيت النبوي والذريهًْ الطاهرهًْ.33ـ فخر رازی؛ التفسير الكبير، فخر رازی، التفسیر الکبیر، چهارم، قم، دفتر تبلیغات اسلامی 1413 ق.پی نوشتها :[1]) الزمر: 18و17.[2]) بقره: 2.[3]) يوسف: 76.[4]) مائده: 15.[5]) عبس: 14 ـ 13.[6]) واقعه: 79 ـ 78.[7]) ص: 26.[8]) بقره: 124.[9]) بقره: 143 ـ 142.[10]) آل عمران:110.[11]) نساء: 59.[12]) فاطر: 32.[13]) احزاب: 33.[14]) طه: 82.[15]) ابراهيم: 1.[16]) بقره: 2.[17]) واقعه: 79 ـ 77.[18]) عنكبوت: 49.[19]) احزاب: 33.[20]) نحل: 44.[21]) ابراهيم: 1.[22]) شورى: 52.[23]) حج: 78.[24]) بقره: 128.[25]) بقره: 124.[26]) فاطر: 32.[27]) نساء: 59.[28]) ر.ک: ابن حنبل، احمد، المسند، ج 5، ص 189ـ182، 181.[29]) ر. ک: الباني، محمد ناصر، السلسله الصحيحه، ج ، ص648، شماره 937.[30]) ر. ک: من لا يحضره الفقيه، ج2، 576.[31]) ر. ک: من لا يحضره الفقيه، ج2، ص611.[32]) ر. ک: خزاز قمی، کفايه الاثر، ص104.[33]) ر. ک: ميرزای نوری، مستدرک الوسائل، ج5، ص112.[34]) ر. ک: نعمانی، الغيبه، ص94.[35]) البداية والنهاية، ج5، ص233.[36]) فتح الباري، ج7، ص61.[37]) صحيح ابن حبان، ج15.[38]) صحيح مسلم، ج4، ص 74ـ1873.[39]) ر.ک: عسقلانی، ابن حجر، الوقوف علی الموقوف، ص40 و سيوطی، جلال الدين، تدريب الراوی، ج1، ص98.[40]) صحيح ابن خزيمة، ج4، ص62 ـ 63.[41]) شرح السنة، ج8، ص88.[42]) تفسير القرآن العظيم، ج4، ص122.[43]) الأنوار الباهرة بفضائل أهل البيت النبوي والذرية الطاهرة، ص14.[44]) صحيح البخاری، ج4، ص208، و ج5، ص129.[45]) صحيح مسلم، ج7، صص119 و120.[46]) ابراهيم: 1.
منبع : نشریه ندای تشیع، شماره اول، تابستان 1391















هیچ نظری وجود ندارد