۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

تاریخ و فلسفه تاریخ (در نهج البلاغه)

0
SHARES
6
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

جستاره
از دانشمند عزیز صاحبدلى که مرا به نوشتن این مقاله تشویق کرد، بسیار متشکرم؛ زیرا این دعوت و تشویق نه فقط موجب شد که بعد از مدت ها دوباره زمانى – هر چند کوتاه – به مطالعه در نهج البلاغه بپردازم و جان و دل را از عطر و نشاط آن معطر سازم، بلکه مرا برانگیخت که به بعضى شروح نهج البلاغه و کتاب هایى که درباره على علیه السلام و کلمات و سخنان او نوشته اند، رجوع کنم . درباره این بزرگ، بسیار نوشته اند و البته صاحبان این نوشته ها همگى صاحب نظر و محقق نبوده اند . مردى که صاحب ولایت عظما است، هرکس به او اندکى نزدیک شود، از بزرگیش دچار هیبت مى شود و در دل نسبت به او احترام و محبت حس مى کند . طبیعى است که ذکر جمیلش در افواه همه باشد و هرکس میل کند که چیزى راجع به او بگوید یا بنویسد . به این جهت در مورد حضرت على علیه السلام بسیار سخن ها گفته شده و در مجموعه این گفته ها همه گونه سخن از سنجیده ترین و سزاوارترین سخن ها تا حرف هاى معمولى و سطحى مى توان یافت و این از یک جهت شادى بخش و ستایش انگیز است، و از سوى دیگر تاسف آور و مایه دریغ . اگر بعضى از این نویسندگان حسن نیت و قصد اظهار ارادت نداشتند، مى توانستیم آنان و ناشران نوشته ها و گفته هایشان را ملامت کنیم که چرا لا اقل درنیافته اند و نگفته اند که قصد اظهار ارادت داشته و ران ملخ به حضرت سلیمان پیشکش مى کنند .آیا نوشته من نیز یکى از آنها است؟ امیدوارم که این وجیزه ناچیز در بارگاه فضل و کرمش نامقبول نیفتد . نکته اى که باید ذکر شود این است که مضمون این نوشته در آثار متقدمان ظهور تفصیلى ندارد و اگر مطرح شده بر کنار از بعضى سوء تفاهم ها نبوده است و به این جهت نتوانسته ام چنانکه رسم است به تتبع و رعایت رسوم و شرایط آن بپردازم و به این جهت توقع دارم که این یادداشت را با ملاک هاى روش تتبع نسنجند که بر شرمساریم افزوده مى شود . نوشته من در حقیقت نه تتبع است، نه گزارش؛ بلکه جست وجویى است از روى دلبستگى و وسواس براى درک نگاه تاریخى نهج البلاغه و مخصوصا متضمن درخواستى است از فرمانرواى ملک سخن و راهگشاى طریق هدایت که نویسنده این سطور را راهى به درک معناى دشوار تاریخ در نهج البلاغه بنماید و او را از زمره محرومان بیرون آورد .در مطالعه نهج البلاغه متن عربى را با چهار و گاهى پنج ترجمه از ترجمه هاى متاخر پیش رو داشته ام؛ اما در نقل مطالب بیش تر از ترجمه استاد دکتر سید جعفر شهیدى استفاده کرده ام .
تاریخ و عبرت در کلمات و سیره امام على علیه السلام
مقاله اى که پیش روى شما است، متضمن سیر اجمالى در کلمات مولاى متقیان و امیرمؤمنان، حضرت على – علیه السلام – درباره تاریخ است . پژوهنده اى که با چنین قصدى در کلمات آن بزرگ نظر مى کند، به نکات بدیع بسیار برمى خورد که مى توان آن ها را گوهرهاى تذکر تاریخى دانست . مرد خدا در هرچه نظر مى کند و مى بیند، در آن جلوه خدا مى بیند و از حوادث روزگار درس عبرت مى آموزد؛ اما نه مرد خدا بودن یا مرد خدا شدن آسان است و نه بخت دیده عبرت بین، یار همه کس مى شود . ما چیزها را مى بینیم و مى پنداریم که چون چشم داریم مى بینیم و داشتن چشم براى دیدن و دیدار کافى است . درست است که ما با چشم مى بینیم و اگر چشم نداشتیم اشیاى دیدنى و محسوس را نمى دیدیم، اما دیدن چشم صرف یک امر مکانیکى و فیزیولوژیک نیست و اگر چنین بود بیننده با آن چیزى دریافت نمى کرد؛ یا همه بینندگان هرچه را مى دیدند یکسان درک مى کردند . اصلا دیدن و شنیدن را نحوه بستگى و تعلق ما و نظم سخن و عالمى که در آن بسر مى بریم، راه مى برد . به سخن بلند مولاى موحدان بیندیشیم که فرمود: ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله . آن که پیش از دیدن با چشم تن، چشم دل باز نکرده است، چیزى نمى بیند و اگر ببیند امور پراکنده و آشفته و آشوب مى بیند . دیدن چشم را ادراکى مقدم بر آن راه مى برد که ملاصدرا از آن به «ادراک بسیط » تعبیر کرده است . نظیر این ادراک در پدیدارشناسى معاصر هم مورد توجه قرار گرفته است و در حقیقت با وجود و عدم این درک بسیط است که گروهى از مردمان، اهل ذکر مى شوند و مردمى دیگر در غفلت مى مانند یا غفلت و تذکر در اوقات و زمان هاى تاریخى یک قوم کم تر و بیش تر مى شود . اشخاص هم، چون به حوادث و پیش آمدها مى نگرند، آنها را یکسان درک نمى کنند؛ یعنى اگر دل عبرت بین نباشد، دیده نیز عبرت بین نمى شود .
هان اى دل عبرت بین از دیده عبر کن هانایوان مدائن را آیینه عبرت دان
1 . کیست که دل عبرت بین دارد؟
قبل از این که به این پرسش بپردازیم، باید تصریح شود که قرار نیست از فلسفه تاریخ حضرت على علیه السلام بحث شود و آن بزرگ در عداد فلاسفه تاریخ قرار گیرد؛ زیرا نکات نهج البلاغه و به طور کلى کلمات علوى – و یا هر روایتى که از ائمه دین نقل شده است – سخن هدایت است، نه زبان عبارت ارباب علوم رسمى . نهج البلاغه سراسر درس تذکر و عبرت است . هر درس تذکرى، فلسفه تاریخ نیست . قصد صاحب بزرگ آن نیز تدوین فلسفه تاریخ و هیچ علم خاص دیگر نبوده است . البته مولا فرموده است که:«خبر گذشته و آینده و احکام ناظر بر روابط کنونى جامعه تان در قرآن موجود است .» (1)با وجود این، نه قرآن و نه نهج البلاغه، کتاب فلسفه نیستند . حضرت على علیه السلام هم نخواسته است فلسفه تاریخ تدوین کند؛ بلکه او دل عبرت بین داشته و با مرگ که تقدیر همه آدمیان است، انس یافته و با این انس گذشته و گذشتگان را مى دیده و در موقع و مقام ولایت مقتداى اهل نظر و بصیرت و اعتبار شده است .آنها که مى گویند علم با تجربه به دست مى آید، درست مى گویند؛ اما اگر این گفته را بر فرض وجود بشرى که حقیقت وجودش لوح پاک و عارى از هر نقش است، استوار کنند، راهشان به بن بست مى رسد . آدمى لوح پاک و نانوشته نیست و حتى اگر لوحى باشد که بر آن چیزى حک نشده باشد، آن لوح آمادگى و استعداد خاص دارد و لااقل اثر تجربه مى تواند در آن حک شود، یا بهتر بگوییم تجربه در این لوح معنى مى شود؛ زیرا تجربه قبل از فهم نیست و اگر فهم نباشد، تجربه صورت نمى بندد . حوادث تاریخ هم براى کسى تجربه مى شود که از پیش فهمى از تاریخ داشته باشد . این فهم، فهم هیچ حادثه مشخص و معینى نیست، بلکه درک بسیط و غیرحصولى این معانى است که: ۱ . ما اهل عهد و پیمانیم و اگر عهد مى شکنیم باز آن را تجدید مى کنیم؛ ۲ . زندگى دنیوى زندگى با مرگ است و ما با مرگ زندگى مى کنیم؛ ۳ . ما وقتى با یاد مرگ تنها مى شویم، از حوادث تاریخ بهتر مى توانیم درس بیاموزیم . ما در روز الست پیمان بسته ایم که جز پروردگار حقیقى خود را نپرستیم، اما این جا یعنى زمین جایگاه آزمایش و دار بلا و ابتلا است . چنان که خداوند چون آدم را آفرید و به فرشتگان امر کرد که او را سجده کنند و شیطان با استکبار از اطاعت فرمان سرباز زد، آدم را در سرایى جاى داد که ابزار زندگیش را کامل و جایگاهش را ایمن ساخته بود و او را در خصوص ابلیس و دشمنى ریشه دارش هشدار داد؛ اما سرانجام ابلیس به دام فریبش آورد . یقین او را به شک و در نهایت نشاط وى را به دلهره و ترس بدل کرد و با فریبکارى ابلیس، آدم به دام پشیمانى فرو افتاد . با این همه خداوند سبحان در توبه را به روى آدم گشوده گذاشت . تا از آن تنگنا و بن بست گریزگاهى بیابد و راه نجاتى بجوید و کلمه رحمتش را به او آموخت و بازگشتش را به بهشت وعده فرمود . سپس او را به سراى گرفتارى و آزمون و دنیاى زاد و زایش فرود آورد و از آن وقت در حق او این سخن بلند درست آمد که:
چکند کز پى دوران نرود چون پرگارهر که در دایره گردش ایام افتاد
در پیام نخستین روز خلافت فرمود: «آن کس که با دیده عبرت به سرنوشت گذشتگان بنگرد، پرهیزگار مى شود و هرگز در پى بدى و ناسازگارى نمى رود .» (2) و در وصف و صفت دهر، مرگ را دخیل کرده است: الدهر یخلق الابدان و یحدد الآمال و یقرب المنیه و یباعد الامنیه من ظفر به نصب و من فاته تعب؛ «روزگار پوشاننده بدن ها، محدودکننده آرمان ها، نزدیک آورنده مرگ ها، و دورکننده آرزوها است . کامیابى هاى مادیش رنج آورند و ناکامى هایش خستگى زا .» (3)نیز از قومى و مردمى یاد مى کند که مرگ تن خود را بزرگ مى شمارند و خود بیش از هر چیز بزرگ شمار مرگ قلب هاى زنده خویشند (۴) این مرگ، آگاهى مردى را که مى گفت: «پسر ابى طالب از مرگ بى پژمان است، بیش از آنچه کودک پستان مادر را خواهان است .» (5) مستعد آشنایى با راه هاى آسمان و آینده ساخته بود .این جان مستعد همزمان حضرت مصطفى صلى الله علیه و آله وسلم و هم عهد نزول قرآن که از پیامبر درس آموخت، نه فقط آموزگار و مفسر قرآن، بلکه قرآن ناطق و متحقق شد . مولاى موحدان از قرآن آموخت که علم و عبرت و خشیت و حکمت ملازم و به هم بسته اند . در این گفته دقیق دقت فرمایید:«یقین را نیز چهار شعبه است: نگرشى به زیرکى، رسیدن به دقائق حکمت، پند گرفتن از گذشت روزگار و نگهداشتن روش اسلاف . آن کس که نگرش زیرکانه اش بود به دقایق حکمت دست یابد و آن که به دقایق حکمت دست یابد، سیرت [عبرت] روزگار را بشناسد و آن که سیرت روزگار را بشناسد، چنان است که با اسلاف بسته است .» (6)در نامه به امام حسن علیه السلام نیز این نکته را دوباره مورد تاکید قرار داد و فرمود: «اگر من به اندازه تمامى نسل هاى گذشته عمر نکرده ام، در کار و کردار آنان نظر کرده ام و در اخبارشان اندیشیده ام و در آثارشان سیر کرده ام؛ چنان که گویى یکى از آنان شده ام .» (7) و در خطبه ۱۶ فرمود: «. . . آن که عبرت هاى روزگار او را آشکار شود و از آن پند پذیرد و از کیفرها که پیش چشم او است، عبرت گیرد، تقوا او را نگاه دارد .» (8)نیز در خطبه ۳۶۱ با استناد به آیه مبارکه ان فى ذلک لعبره لمن یخشى نازعات/۲۶ همه موجودات و حوادث را نشانه عبرت مى بیند و البته بزرگ ترین عبرت ها در نظر او سرگذشت مردمى است که بستگى به دنیا آنها را مست غرور کرده است؛ یعنى از وضع خود غافلند و نمى دانند که فریفته دنیا شده اند . حضرت مولا در شرح آیه ما غرک بربک الکریم، وضع ما را در دنیا این چنین وصف کرده است:«راستش را مى خواهى دنیا هرگز تو را نفریفت؛ اما تو بودى که فریفته آن شدى . او اندرزهاى گرانبهایش را در دسترس تو گذاشت و از برابرى و انصاف آگاهت ساخت؛ ولى تو به آن ها پشت پا زدى . دنیایى که پیوسته درد و ناراحتى تن و کم شدن نیرو و کاهش توانایى را به تو یادآورى مى کند، راستگوتر و وفادارتر و بالاتر از آن است که تو را بفریبد . یا این که فریفته ات سازد و بعد دچار رنج و شکنجه ات کند . اگر با دنیا در خانه هاى خالى و جامانده و دیار فراموش شده و وامانده روبه رو شوى، هر آینه مى بینى که چون رفیقى شفیق و یارى دلسوز به تو یادآورى هاى درست و سودمند مى نماید و همیشه پندهاى رسا و گرانبها بر آنها مى افزاید .» (9)نکات ظریفى در این کلمات درج است که آدمى را به حیرت و اعجاب وامى دارد . دنیا و زندگى و مرگ و تاریخ و حوادث در نگاه على – علیه السلام – همان نیست که به نظر مردم معمولى مى آید؛ بلکه همه این ها در نظر آن بزرگ، آیینه حق است و اگر در آن حق را ببینند، آن شى ء، حکم آموزگار پیدا مى کند . مفاهیمى مثل دنیا و زندگى بسته به این که در چه نسبتى وارد شوند، معناى متفاوت پیدا مى کنند؛ چنان که به خود نظر کردن یا خودبینى، خوب و پسندیده نیست، اما گاهى باید فارغ از غم دنیا و بود و نبود آن در آیینه وجود خویش نظر کرد و در غم خویش بود . اگر از ما و به خصوص از کسانى که پرواى اخلاق دارند، بپرسند آیا غمخوار خویش باید بود یا غم دیگران باید خورد، دومى را سفارش مى کنند و مسلما در ساحت اخلاق، درست این است که به فکر دیگران باشیم؛ اما ساحتى مقدم بر این ساحت اخلاقى وجود دارد که اخلاق از آن جا مى روید؛ آن جا باید غمخوار خویش باشیم و با رجوع به آن ساحت است که حافظ گفته است:
پیوند عمر بسته به مویى است هوش دارغمخوار خویش باش غم روزگار چیست
در این جا شاید شاعر نظر به احوالى داشته است که انعکاس آن در آغاز نامه امیرمؤمنان به فرزندش امام حسن علیه السلام پیدا است . آن جا که فرمود:«آنچه آشکار از پشت کردن دنیا بر خود دیدم و از سرکشى روزگار و روى آوردن آخرت بر خویش سنجیدم، مرا از یاد جز خویش باز مى دارد و به نگریستنم بدانچه پشت سر دارم نمى گذارد، جز که من هرچند مردمان را غمخوارم، بیش تر غم خود را دارم . این غمخوارى راى مرا بازگردانید و از پیروى خواهش نفسم بپیچانید و حقیقت کار را برایم آشکار نمود .» (10)مى بینیم که نسبتى میان غمخوار خویش بودن – به معناى تذکر به حقیقت وجود آدمى – و ادبار دنیا و اقبال آخرت وجود دارد . راستى چگونه مردى که دنیا پیش چشم او از آب دهان بز بى مقدارتر بود، دنیا را ستایش مى کرد و سمت پندآموزى و راهنمایى به او نسبت مى داد . توجه کنیم که دنیاى بى مقدارتر از آب دهان بز و خوارتر از کفش کهنه، دنیاى غرور فریفتگان است و به همین جهت مى فرمود: «دنیاى شما پیش من . . . اما دنیایى که آفریده خدا است و گذرگاه و وطن آدمیان است، سراى خوبى است .» دنیا به خودى خود بد نیست، بلکه در نسبت با ما است که بد یا خوب مى شود . اگر در نسبتى که با آن داریم، حد و قدر آن را شناختیم، در آن صورت خانه ما و جایگاه آزمایش ما است؛ اما اگر اندیشه اخلاد الى الارض وجود ما را مسخر کرد، دنیا مایه تباهى و زیانکارى ما خواهد بود . ما به دنیا آمده ایم که از آن بیرون شویم . ما با یاد مرگ با دنیا نسبت درست برقرار مى کنیم . عبرت هم با شناخت این نسبت، یعنى شناخت دنیا و با یاد مرگ ممکن و میسر مى شود؛ اما مرگ چیزى نیست که به آسانى وصف شود و دل هاى مردمان آن را دریابد و بپذیرد .در خطبه ۱۱۳ به مخاطبان خود – که مردم سراسر تاریخند و نه صرف جمعى که در مجلس او حاضر بوده اند – تذکر مى دهد که یاد مرگ از دل هاى آن ها رفته و جاى آن را آرزوهاى فریبنده گرفته است . به عبارت دیگر بستگى به این جهان، آن جهان را از یادها برده است .در این جا این پرسش پیش مى آید که با مقدم داشتن آخرت بر دنیا، تاریخ چه اهمیتى مى تواند داشته باشد . اندیشه تاریخى که از قرن هیجدهم در اروپا پدید آمده و فلسفه هاى تاریخ در زمینه آن روییده است، بیش تر جهان بین است و به آخرت ناظر نیست . اما این نظر تاریخى در اصل دینى است و شاید در عالم دنیادارى هم گویاى سپنجى بودن جهان و نه حکایت دوام و پایدارى آن باشد . در ادیان توحیدى که کتاب آسمانى و پیامبر دارند، این اصل جارى است که خداوند آدمیان را بدون راهنما نمى گذارد و در وقت مناسب پیامبران و سفیران خود را مى فرستد تا مردم را بشارت دهند و انذار کنند . پیامبران چنان که عارفان گفته اند، هر کدام مظهر یک یا چند اسم از اسماى الهى اند و پیامبر خاتم مظهر جمیع اسماى الهى است و در هر عهد یا دوره اى، اسم یا اسمایى غالب و حاکم است . بنابراین قول هر عهدى صورت و حقیقت خاص دارد . علاوه بر این، دین وعده نجات مى دهد و معتقدان و مؤمنان، امید نجات و آمدن منجى دارند .در تفکر دینى ما بشر فقیر و نیازمند است و خداوند هرگز او را به خود وانمى گذارد و این به خود وانگذاشتن، مستلزم جارى بودن حکمت الهى در تاریخ است . این که تاریخ بشر بر طبق حکمتى جریان دارد و اهل خشیت و حکمت، این حکمت را در مى یابند و از عبرت ها درس مى آموزند، ریشه در تفکر دینى دارد .
2 . چرا و چه وقت پیامبران مبعوث مى شوند؟
گفتیم که تاریخ در تفکر دینى و در نظر ارباب معرفت، تاریخ پیامبران و رسولان الهى است و با حادثه سکنا گزیدن حضرت آدم در زمین آغاز مى شود و با آمدن منجى آخر زمان پایان مى یابد . این که کسانى این تلقى را نوعى یا صورتى از تاریخ انگارى دانسته اند، درست نیست . البته تاریخ انگارى برگرفته از نظر عهد عتیق و عهد جدید و قرآن مجید و کلمات اولیاى دین درباره تاریخ است؛ اما آن نگاه و نظر تاریخى دینى در فلسفه تاریخ و تاریخ انگارى متاخر، از جوهر دینى و الهى خالى مى شود و وجهه بشرمدارى (اومانیسم) پیدا مى کند .اگر توجه داشتن به آغاز و انجام کار بشر و اقوالى مانند این که صلاح و فساد صرفا صفت اشخاص نیست، بلکه عارض زمانه و تاریخ نیز مى شود، یا هر کارى مرهون وقت خاصى است و امثال این ها، در ذیل مذهب اصالت تاریخ قرار مى گیرد، بیش تر دینداران باید مایل به مذهب اصالت تاریخ باشند؛ ولى اگر براى بیرون آمدن و رهایى از مذهب اصالت تاریخ نباید از آغاز و انجام سخن گفت و به هیچ نظم و پیوستگى و ربط در تاریخ قائل نبود، به نظر مى رسد که اعتقاد به تاریخ انگارى بهتر از انکار آن است . ولى این جا مقام رد و اثبات تاریخ انگارى نیست، بلکه مى خواهیم نسبت میان انسان و تاریخ را در کلمات و اشارات حضرت على – علیه السلام – درک کنیم . این که آیا بحث از آغاز و پایان تاریخ، نوعى تاریخ انگارى است، باید در جاى خود بحث شود . اکنون سخن این است که ما حقیقت خود را در آغاز تاریخ و هنگام آمدن آدم ابوالبشر به زمین مى بینیم و مولاى متقیان چه خوب این آغاز را تقریر فرموده و شرح داده است:«چگونه شیطان، آدم ابوالبشر را فریفته تا یقین را به گمان بفروخته و آتش دودلى بر و بار عزم او را سوخته و شادمانى داده و بیم خریده، فریب خورده و پشیمانى کشیده تا خداوند در توبه به روى او گشوده و کلمه رحمت بر زبان او نهاده و بدو وعده بازگشت به جنت داده و او را درین سرا که خانه رنج و امتحان است، فرود آورده است .» (11)تاریخ با عهد پدید مى آید و به یک معنا عهد همان تاریخ است . کسى که عهد مى بندد، ممکن است عهد خود را بشکند . آدمى در روز الست عهد کرده است که پروردگار خود را بپرستد، اما بشر اهل غفلت و فراموشى است و چه بسا در گردش زمان عهد را از یاد مى برد . به این جهت ارسال رسولان ضرورت پیدا مى کند:«خداوند سبحان از فرزندان او (آدم) پیامبرانى برگزید و این هنگامى بود که بیش تر آفریدگان از فطرت خویش بگردیدند و طومار عهد در نوردیدند . حق او را نشناختند و برابر او خدایانى ساختند . . . . پس هرچند گاه پیامبرانى فرستاد و به وسیله آنان به بندگان هشدار داد تا حق میثاق الست را بگذارند و نعمت فراموش کرده را به یاد آورند .» (12)تاریخ در حقیقت تاریخ غفلت و تذکر است؛ اما تذکر به عهد قدیم، صرف تکرار تاریخ و اعمال و سخنان گذشتگان نیست . افلاکى از قول شمس تبریزى نکته اى آورده است که وضع غفلت را به خوبى روشن مى کند:«تا کى . . . با عصاى دیگران راه روید؟ این سخنان که مى گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است که هر یک در عهد خود به مسند مردى نشسته بودند و معانى مى گفتند و چون مردان این عهد شمایید اسرار و سخنان شما کو .» (13)وقتى بنا به گفته مولاى متقیان: «روزگارى خواهد آمد که اسلام را از حقیقت آن بردارند، همچون ظرفى که واژگونش کنند و آن را از آنچه در آن دارد تهى سازند» کسانى باید پیدا شوند که عهد گذشته را به یاد آورند و تجدید کنند . حضرت مولى الموحدین در تفسیر آیه ان فى ذلک لایات و ان کنا لمبتلین (مؤمنون، آیه ۳۰) دنیا را دار بلا و ابتلا و آزمایش خوانده است . ما همواره در معرض آزمایشیم و در موقعیت خاص قرار داریم و باید پاسخگوى عمل خود باشیم و این یکى از صورت هاى تاریخى بودن وجود آدمى است . ما فارغ از زمان و تاریخ نیستیم و این که فرمود: الدهر یومان یوم لک و یوم علیک نیز بر همین معنا دلالت دارد . دهر نسبت به ما على السواء نیست و ما بیرون از آن قرار نداریم . زمانه یا با ما است و یا بر ما است . به عبارت دیگر، گاهى زمانه به ما رو مى کند و گاهى پشت، و پیدا است که مردمان در ایامى که زمانه به آنان رو مى کند، خشنود مى شوند و در زمانه ادبار ناراضى و خشمگینند . آن ها با خشنودى و سخط خود به تاریخ بستگى پیدا مى کنند؛ چنان که وقتى کسى کارى مى کند و دیگران به آن رضا مى دهند، آن ها همه مسئول آن کارند . علاوه بر این مردمان را خشنودى و ناخشنودى به هم مى پیوندد؛ چنان که ناقه ثمود را یک تن پى کرد، اما چون همه به آن رضا دادند، خداوند همه ایشان را عذاب کرد . در قرآن کریم نیز فاعل فعل جمع است و پشیمانى نیز به جمع نسبت داده شده است . مردمان با موافقت و مخالفت قلبى خود نشانه و مظهر وحدت مى شوند و اگر اختلاف و تفرقه در میان آنان راه یابد، ضعف و فتور نیز در پى آن خواهد آمد . در پاسخ شخصى که گفت کاش برادرم در این جنگ با شما بود، فرمود: «اگر برادرت در ایمان با ما بود، در این صحنه نیز بى تردید با ما است » . یکى دیگر از لوازم تاریخى بودن بشر هم پیمانى و همبستگى است . در این همبستگى است که آدمى خود را مسئول مى یابد و با آن سامان و نظم پدید مى آید . این بستگى مایه وحدت و الفت مردمان است و اگر سست شود، وحدت به تفرقه و دورى مبدل مى شود و رشته کارها از هم مى گسلد . اندرز امام علیه السلام این است که در تفاوت احوال مردمان بیندیشیم و ببینیم چه چیز آنان را عزیز کرد و شر دشمنان را از سر آنان کوتاه گردانید و زمان بى گزندى آنان را طولانى کرد . به نظر آن بزرگ این ها فرع دورى نمودن از پراکندگى و روى آوردن به سازوارى (الفت) و یکدیگر را بدان برانگیختن و سفارش کردن و پرهیز از کین توزى و کاشتن تخم نفاق در سینه و دست از یارى یکدیگر کشیدن و کارهایى از این قبیل است که پشت نیرومندان را مى شکند . (۱۴)پس بستگى ایمانى و گذشت از نفسانیت فردى و غرور است که مایه بزرگى و عزت مى شود؛ ولى این بدان معنا نیست که اهل ایمان در تاریخ ظاهرى، همواره بر مسند پیروزى نشسته باشند . ایمان و دلبستگى به حق تاوان سنگین دارد . ایمان با تحمل درد و با گذشت و شجاعت اثبات مى شود . ایمان حرف نیست، ادعا نیست، بلکه در آزمایش بزرگ متحقق مى شود . مولا نیز که در سخنان خود به تجربه هاى تاریخ نظر داشته است، از عذاب هایى یاد مى کند که مؤمنان تحمل کرده اند . «. . . وقتى فرعون ها مؤمنان را به بردگى مى گیرند، اگر ایمان و صبر را نگاه دارند – که در حقیقت صبر و ایمان آنان را نگاه مى دارد – خداوند گشایشى برایشان پدید مى آورد و ارجمندشان مى سازد . این عزت و ارجمندى تا زمانى مى پاید که قوم یکدل و یک جهت باشد و دیده ها به یک سو دوخته و اراده ها در پى یک چیز تاخته باشد، اما چون میانشان جدایى و تفرقه افتد و سخن ها و دل ها پراکنده شود، خداوند لباس کرامت از تنشان بیرون مى آورد .»مولاى ما تذکر مى دهد که داستان و تاریخ این مردم باقى مى ماند و مایه عبرت عبرت آموزان مى شود و باید چنین شود . نمونه اى که آن حضرت ذکر مى کند، سرگذشت فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرائیل – علیهم السلام – است که تا گرفتار پریشانى و تفرقه بودند، قیصرها و کسراها بر آنان حکومت مى کردند:«نه دعوتى [بگوششان مى رسید] که به آن روى آورند و نه سایه الفتى [مى یافتند] که رخت بدان جا افکنند .» (15)این نه فقط اشاره به وضعى است که اعراب قبل از بعثت پیامبر (ص) بدان دچار بودند، بلکه در آن بعثت همه پیامبران به وقت و تاریخ موکول شده است؛ یعنى زمانى که مردم دوران فترت را مى گذرانند، در عین حال دل ها مستعد وحدت و گوش ها آماده شنیدن پیام همبستگى و عزت شده باشد . اینان هم تا وقتى صاحب نعمتند که یاد خدا مى کنند و شکر نعمت او به جا مى آورند؛ چنان که مى فرماید:«هرگز هیچ قومى که نعمت و عیش راحت داشته آن را از دست نداده است، مگر این که به ورطه گناه درافتاده است؛ چرا که «خداوند نسبت به بندگانش ظلم روا نمى دارد» .(انفال، آیه ۵۱) و اگر مردمان در هنگامى که نعمت بر سرشان نازل مى شد و از نقمت رهایى مى یافتند با صدق نیت و صفاى قلب به خداى خود رو مى کردند، خداوند نعمت را به ایشان باز مى گرداند و فساد ایشان را به صلاح و سامان مبدل مى کرد . اما اکنون نگرانم که مبادا در وضع فترت باشید . بى گمان وضع گذشته شما در نظر من پسندیده نبود، اما اگر به وضع زمان بعثت بازگردید، مردم سعادتمندى هستید . من آنچه از دستم برآید مى کوشم و درباره گذشته چیزى که مى گویم این است که خداوند گذشته را عفو مى کند .» (16)آن حضرت در هنگام قبول خلافت نیز با تذکر این اصل که روشن شدن عبرت هاى تاریخ و عبرت گرفتن از حوادث، تقوا مى آفریند [تقوایى که آدمى را از گرفتارى در شبهات مصون مى دارد] هشدار داده بود که آزمون روز بعثت پیامبر (ص) تجدید شده است . بازگشت روز بعثت نکته قابل تاملى است . در روز بعثت مردمان مشرک بودن و چون پیامبر (ص) دعوت خود را اظهار کرد، بسیارى با او به مخالفت و دشمنى برخاستند . اما روزى که على – علیه السلام – به خلافت رسید، قلمرو حکومت اسلام از مدیترانه و آفریقا تا قلب آسیا وسعت داشت . این بار کسانى به نام اسلام و مسلمانى در برابر حکومت على – علیه السلام – قرار گرفتند و این بدان جهت بود که مسلمانى مسلمانان دیگر شده بود . امام این معنا را مى دانست، اما همه از عهده فهم آن برنمى آمدند . امام به مردمى که بلاى تفرقه و خودرایى در جانشان افتاده بود، تذکر مى داد که بسیارى از مردمان بعد از هجرت به بدویت و تعصب عربیت روى آوردند و بعد از این که همبستگى اسلامى پیدا کردند، باز گروه گروه شدند و دیگر به اسلام و به نام آن تعلقى ندارند و از ایمان جز رسوم و تشریفات چیزى نمى شناسند . (۱۷)اسلامى که پیامبر آورد، ترکیبى اتحادى از روح و جسم بود . این اسلام در طى زمان تبدل پیدا کرد و روح آن دچار ضعف شد و جسم آن باقى ماند . با این تحول و تبدل پیدا است که حکومت عدل دشوار مى شود . مولا علیه السلام مى دانست که زمان و قدرت از هم منفک نیست و از این که فرمود: اذا تغیر السلطان تغیر الزمان، مراد این نبود که وقتى حاکمى برود و حاکمى دیگر به جاى آن بیاید، زمان هم دیگر مى شود . در این جا مراد از سلطان، قدرت پراکنده و منتشرى است که بر دل و جان مردم غالب مى شود؛ چنان که اگر این سلطان، دین توام با روح باشد، زمان زمان دین و زبان زبان عدالت است و اگر دین ظاهر و بى روح و تشریفاتى و لفظى سلطنت کند، زمان با فرصت طلبان مدارا مى کند و حتى در به روى آنان مى گشاید . امام علیه السلام میان مردم و حکومتى که دارند، مناسبت قائل است . مردم گاهى و در زمانى حکومت ظالم را بر حاکم عادل ترجیح مى دهند و حکومت عدل را برنمى تابند؛ ولى حکومت ظالم مردم را به باطل مى کشاند و مردمى که از باطل پیروى کنند، نعمت و آزادى را نیز از دست مى دهند . مردم وقتى دست در حبل المتین الهى مى زنند، آرامش و قرار و وحدت پیدا مى کنند و به نظام و ثبات و اقتدار مى رسند . نکته مهم این است که درک و فهم نیز به یک معنا تاریخى است؛ چنان که فرمود:«شما امور را تجریه کرده اید و طعم تجربه را چشیده اید و از گذشته پند آموخته اید و از تاریخ گذشته، مثل ها براى شما گفته اند و شما را به امر واضحى دعوت کرده اند که جز کران و کوران کسى نمى تواند آن همه را ناشنیده و نادیده انگارد و آن که خداوند در آزمایش و تجربه او را بهره مند نسازد، از هیچ چیز بهره مند نمى شود و چندان دچار کاستى و نقصان مى شود که خوب و بد (معروف و منکر) را از هم بز نمى شناسد .» (18)او به پیروى از قرآن و پیامبر، نژاد و نسب را به چیزى نمى گرفت و عزت و عظمت را فرع همزبانى و وحدت کلمه مى دانست و تعلیمش بر این اساس استوار بود که هیچ قومى ذلیل بالذات یا عزیز ذاتى نیست و چه بسا عظمت ها که به خوارى مبدل مى شود و چه بسیار رنج کشیدگان که به عظمت و قدرت مى رسند . درست است که عزت و ذلت به دست خداوند – جلت عظمته – است، اما تا قومى مستعد عزت نشود، عزت نمى یابد و تا وقتى تن به ذلت ندهد، ذلیلش نمى کند؛ یعنى عزت و ذلت چیزى جدا از فکر و ذکر و بینش و ادراک و تاریخ مردمان نیست . مردمى که تاب تحمل سختى و آزمایش بزرگ ندارند و به تن پرورى و سهل انگارى و خوش گذرانى خو کرده اند و به فرمان خداى بزرگ گردن نمى گذارند، اسیر قهر جابران و برده ستمکاران مى شوند و این نکته اى است که در کلمات مولا به کرات و به عبارات مختلف آمده است . در خطبه قاصعه که بیش تر مطالب آن به تاریخ راجع است، نکاتى است که مخصوصا باید مورد تامل قرار گیرد . در این خطبه به بناى خانه خدا و کعبه اشاره مى شود و این که «. . . آن خانه را در سنگلاخى نهاد از همه سنگستنان هاى روى زمین دشوارتر، و ریگزارى که رویش آن از همه کم تر . . . پس آدم و فرزندان او را فرمود تا روى بدان خانه دارند . پس خانه براى آنان جایگاهى گردید که سود سفرهاى خود را بردارند و مقصدى که بارهاى خویش در آن فرود آرند .» (19) در این خطبه اشاره شده است که: «خداوند مى توانست خانه را در سرزمین آباد و در میان باغ هاى سبز و خرم قرار دهد، اما چنین نکرد تا بندگانش را به گونه گون سختى ها بیازماید . . . و به ناخوشامدها آزمایششان کند تا خودپسندى را از دل هاشان بزداید و خوارى و فروتنى را در جان هاشان جایگزین فرماید و آن را درهایى سازد گشاده به بخشش او و وسیله اى آماده براى آمرزش او .» (20) و این مى تواند پاسخى باشد به کسانى که مى گویند اگر گناه آدم نبود خیر و طاعت و ثواب هم نبود .مى بینیم که تاریخ بشر که از بناى خانه خدا در زمان آدم علیه السلام شروع مى شود، چگونه به آخرت مى پیوندند؛ یا رست بگوییم: چگونه این جهان به آن جهان پیوسته است و هرچه این پیوستگى را سست کند، انحراف است و شاهد مى آورد که امت هاى پیشین که به مال و نژاد تعصب ورزیدند، چه کیفرها دیدند و سفارش مى کند که:«نیک و بد احوالشان را به یاد آرند و خود را از مانند شدن به آنان برحذر دارند .» (21)من گاهى فکر مى کنم که توجه مسلمین به تاریخ و ظهور مورخان و کتب تاریخى بزرگ، فرع توجهى است که مثال آن را در قرآن (۲۲) و در کلمات مولاى متقیان مى بینیم . اما این تاریخ، تاریخ مفاخر و تاریخ حسب و نسب و مفاخرت نیست؛ بلکه تاریخ تذکر و عبرت است . این صفت تاریخ حتى در عناوین کتب تاریخى دوره اسلامى نیز منعکس شده است . در عناوینى چون مروج الذهب و معادن الجوهر و التنبیه و الاشراف مسعودى و تجارب الامم ابن مسکویه و تجارب السلف هندوشاه نخجوانى و کتاب العبر ابن خلدون و . . . اما نکته مهم این است که توجه به تاریخ در قرآن و نهج البلاغه مى توانست به پدید آمدن نوعى تاریخ جهانى مودى شود . ابن قتیبه و مسعودى از بزرگان و پیشروان اندیشه تاریخ جهانى اند و البته این تاریخ جهانى با تاریخى که از قرن هیجدهم پدید آمد، تفاوت دارد . تاریخ جدید هم، تاریخ جهانى است، اما محور این تاریخ و صورت کلى آن در غرب با تجدد قوام یافته و ترسیم شده است . تاریخ جهانى به صورتى که در قرآن و نهج البلاغه و در آثار بعضى از مورخان عالم اسلامى عنوان شده است، تاریخ قرب و بعد انسان نسبت به مبدا عالم و آدم است . انسان که در بهترین صورت و تقویم خلق شده و سپس به اسفل السافلین درافتاده است، باید این دوره و مدار یا فاصله میان اسفل و اعلى را طى کند و طى این فاصله همان تاریخى بودن است . بشر بسته به این که به کدام سمت رو مى کند و در کجا درنگ مى نماید، مظهر یک تاریخ مى شود؛ به عبارت دیگر بشر در هر موقف و مقامى، مظهر اسمى از اسماى الهى است . تاریخ جهانى به نحوى که در اسلام ظهور مى کند، تاریخ حکومت اسماى الهى است و این آدمى است که آن اسما را مى شناسد و مظهر آن اسما است و به همین جهت موجود تاریخى است . موجودات دیگر اعم از جماد و نبات و فرشتگان، چون نام ها را نمى شناسند و غفلت و تذکر ندارند، تاریخ هم ندارند . آدمى نیز هنگامى که در غفلت عمیق فرو مى رود، بى تاریخ مى شود . تاریخى بودن، یعنى تذکر به این که چه هستیم، از کجا آمده ایم و راهمان به کدام سمت است و به کجا منتهى مى شود . ما چگونه مى توانیم بدانیم که چه هستیم؟ ما خود را به صرف رجوع به باطن و درون نگرى نمى شناسیم و از عهده همه کس برنمى آید که حقیقت وجود خود را بشناسد . هرچه بستگى هاى مردم بیش تر باشد، خودشناسیشان دشوارتر مى شود؛ یعنى آنان که بندهاى تعلقشان سست تر است و کم تر به کثرت ها تعلق دارند و آزادترند، خود را بهتر مى شناسند . ما در شناخت خود بستگى هاى خود را مى شناسیم؛ یعنى درمى یابیم که آمدن ما به میل و اراده ما نبوده و چون به دنیا آمده ایم، با دیگران بوده ایم و زبان داشته ایم و به عبارت دیگر همزبانى بوده ایم . حقیقت ما همزبانى است . ما در همزبانى، خود و دیگران را مى شناسیم؛ ولى مردمان همیشه همزبان نیستند و غالبا در غفلت به سر مى برند . امام علیه السلام ما یادآور مى شود که «در کار فرزندان اسماعیل و اسحاق و اسرائیل بیندیشیم و روزگارى که پراکنده بودند و از هم جدا، کسراها و قیصرها بر آنان پادشا . آنان را . . . به زمین هایى که رستنى در آن درمنه بود روانه مى نمودند . . . پست ترین جاى هایشان خانه و خشک ترین بیابان هایشان جاى قرار و کاشانه . نه دعوتى تا بدان روى آرند و خود را از گمراهى بازدارند و نه سایه الفتى که رخت بدان جا افکنند و در عزت آن زندگى کنند . حالت ها ناپایدار، دست ها به خلاف هم درکار، جمعیت پراکنده و در بلاى سخت وتیه نادانى دست و پازننده، از: زنده به گور کردن دختران و پرستیدن بتان و بریدن پیوند خویشان .» (23)در چنین اوضاعى اگر مردم به خدا پناه ببرند و مستعد لطف او باشند، خداوند آنان را با بعثت پیامبرى و دعوت به پرستش خداوند، متحد مى سازد و دل هاشان را به یک سو متوجه مى سازد؛ چنان که با مبعوث شدن پیامبر عظیم الشان اسلام «ملت اسلام با برکت هاى خود آنان (مسلمانان) را فراهم فرمود . پس در نعمت شریعت غرقه گردیدند و لذت زندگى خرم و فراخ را چشیدند . زندگیشان به سامان، در سایه دولت قوى شان، و نیکویى حال آنان را به عزتى رساند ارجمند، و کارهاشان استوار گردید و دولتشان نیرومند؛ چنان که حاکم شدند بر جهانیان و پادشاهان زمین در این کرانه و آن کران . کار کسانى را به دست گرفتند که بر آنان حکومت مى نمودند، و بر کسانى فرمان راندند که فرمانبر آنان بودند . . .» (24)نظیر همین معنا را در خطبه ۹۵ بیان فرمود:«او را برانگیخت . جایى که مردم سرگردان بودند بیراهه فتنه را مى پیمودند .» (25) و در خطبه ۸۹ پس از این که به شرایط و اوضاعى که پیامبر در آن مبعوث شد، اشاره مى کند، مخاطبان را خاطرنشان مى کند که وضع آنان نتیجه و لازمه کردارشان است: «او را هنگامى فرستاد که پیامبران نبودند و مردمان در خوابى دراز مى غنودند . اسب فتنه در جولان، کارها پریشان، آتش جنگ ها فروزان، جهان تیره، فریب دنیا بر همه چیز چیره، باغ آن افسرده، برگ آن زرد و پژمرده، میوه اش پوسیده، آبش در دل زمین ناپدید، نشانه هاى رستگارى ناپیدا، علامت هاى گمراهى هویدا . دنیا با مردم خود ناخوشروى و با خواهنده خویش ترش روى، بارش محنت و آزار، درونش بیم، برونش تیغ مرگبار . پس بندگان خدا، عبرت گیرید و کرده هاى پدران و برادران خود را بیاد آرید که چگونه در گرو آن کردارند و حساب آن را عهده دارند . . . .» (26)اما اسلام که آمد اینان را عزیز کرد و تا زمانى که یکدل و یک جهت بودند و «دل ها راست بود و با هم سازوار و دست ها یکدیگر را مددکار، شمشیرها به یارى هم آخته و دیده ها بیکسو دوخته و اراده ها در پى یک چیز تاخته، آیا مهتران سراسر زمین نبودند و بر جهانیان پادشاهى نمى نمودند؟ پس بنگرید که پایان کارشان به کجا کشید چون میانشان جدایى افتاد و الفت به پراکندگى انجامید و سخن ها و دل هاشان گونه گون گردید، از هم جدا شدند و به حز بها گراییدند و خدا لباس کرامت خود را از تنشان برون آورد و نعمت فراخ خویش را از دستشان به در کرد و داستان آنان میان شما بماند و آن را براى پند گیرنده عبرت گردانید .» (27)در همین جا امام علیه السلام این حکم کلى را بر وضع زمان خود اطلاق فرمود که:«. . . شما پس از هجرت و ادب آموختن از شریعت به خوى بادیه نشینى بازگشتید و پس از پیوند دوستى، دسته دسته شدید . با اسلام جز به نام آن بستگى ندارید و از ایمان جز نشان آن را نمى شناسید .» (28)«همانا شما رشته فرمانبردارى را از گردن گشادید و به داورى هاى دوران جاهلیت رضا دادید . در دژ خدایى که پیرامونتان بود، رخنه نهادید . همانا خداى سبحان بر جماعت این امت [مسلمان] منت نهاد و به الفت آنان را با یکدیگر پیوند داد . پیوندى که در سایه آن بچمند و در پناه آن بیارمند . در نعمتى که هیچ یک از آفریدگان بهایى نداند براى آن . . .» (29)در تاریخ، قوم برگزیده وجود ندارد . مردمى که در زیر عذاب تازیانه ذلت و مسکنت به جان آمده اند، اگر یک دل و یک جهت شوند، از وضع ناگوار خود رهایى مى یابند و قومى که به عزت و سرورى رسیده است، اگر پیمان وحدت بشکند، دچار مذلت مى شود . آدمى در این دنیا«آرزومند چیزى است که به دست نیاید . رونده راهى است که به جهان نیستى درآید . . . بیمارى ها را نشانه است و در گرو گذشت زمانه؛ سوداگر فریب است و فنا را وامدار و بندى مردن و هم سوگند اندوه هاى جان آزار و و غم ها را همنشین و آسیب ها را نشان و به خاک افکنده شهوت ها است و جانشین مردگان . . .» (30)اینها همه مایه تذکر است، اما از آن ها به صراحت نمى توان آموخت که چه باید کرد و از چه کارها رو باید گرداند . البته تاریخ مى آموزد که گذشتگان چها کردند و از کرده خود چه سودها و زیان ها دیدند؛ اما مگر حوادث تاریخ تکرار مى شود؟ در نامه به امام حسن علیه السلام مى خوانیم: «. . . هرچند من به اندازه همه آنان که پیش از من بوده اند، نزیسته ام، اما در کارهاشان نگریسته ام و در سرگذشت هاشان اندیشیده و در آنچه از آنان مانده رفته و دیده ام تا چون یکى از ایشان گردیده ام؛ بلکه با دانشى که از کارهاشان به دست آورده ام، گویى چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده ام . پس از آنچه دیدم روشن را از تار و سودمند را از زیانبار بازشناختم و . . . .»روشن و سودمند در نظر حضرتش وحدت دل و کلمه مردمان و صلاح و عدل حاکمان است که هیچ یک از اینها نباید از «نگریستن در کار خویش و از اندیشیدن بازایستند» . و در این صورت است که آنچه را مى شناسند، به کار مى بندند و از بند آنچه بر عهده شان نیست، مى رهند .پیامبران مى آیند که این شرایط را براى مردم فراهم آورند تا ایشان دوباره بر سر پیمان آیند؛ اما در هیچ عهد و عالمى چنان نیست که مردم یکباره در غفلت فرو روند و حجت هاى خدا به کلى پوشیده شود . روزگار ممکن است چندان به ظلمت بگراید که چیزى در آن پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل نباشد . زمانى که دروغ بستن به خدا و پیامبر او بر همه چیز فزونى گیرد و . . . قرآن هرچند ظاهرا میان مردمان است در حقیقت با آنها نباشد . . . در این روزگار قرآن و قرآنیان دو تبعیدى آواره و دو تنهاى بیگانه اند که هیچ کس پناهشان ندهد . در میان مردمند اما نه در وجودشان . در ظاهر همراهشانند و در حقیقت از آنان بریده اند؛ چرا که گمراهى و هدایت هر چند به ظاهر در کنار هم باشند، سازگاریشان نیست، در نتیجه مسلمانان چنین دورانى، گویى راهبر قرآنند، نه قرآن راهبر آنان . پس در میانشان از قرآن جز نامى نماند و از آن جز خط و نگاره نشان و شناختى نباشد . (۳۱) همچنین فرموده است: «مردم را روزگارى مى رسد که در آن از قرآن نشان نماند و از اسلام جز نام آن . در آن روزگار بناى مسجدهاى آنان از بنیان آبادان است و از رستگارى (هدایت) ویران؛ ساکنان و سازندگان آن مسجدها بدترین مردم روى زمینند . فتنه از آنان خیزد و خطا به آنان درآویزد . آن که از فتنه به کنار ماند، بدان بازش گردانند و آن که از آن پس افتد، به سویش برانند . خداى – تعالى – فرماید:«به خود سوگند بر آنان فتنه اى بگمارم که بردبار از آن سرگردان بماند و چنین کرده است و ما از خدا مى خواهیم از لغزش غفلت درگذرد .» (32)این بینش تاریخى، حیرت انگیز و بى نظیر و معجزه علم و ادراک تاریخى است . خواندن چنین کلمات و عباراتى – مخصوصا بدان صورت که از دهان ولى الله اعظم صادر شده است – لرزه بر اندام آدمى مى اندازد . همه ما که این عبارات را مى خوانیم، باید به آنچه در عالم اسلام و در کار و بار تاریخى ما گذشته است و مى گذرد، بیندیشیم و ببینیم آیا با قرآن و در راه قرانیم و آبادانى مسجدهایمان از کجا است؟به عبارت دیگر اگر مسلمانان مى توانند بدترین مردم روى زمین باشند، همه باید به مسلمانى و در مسلمانى خود بیندیشیم . تاریخ، گفته حضرت على علیه السلام را اثبات کرده است و مسلمانانى که کردار و افعالشان خلاف اسلام بوده است، کم نبوده اند . تاریخى بودن اسلام هم به این معنا است که اسلام در تاریخ ظهور یکسان ندارد، بلکه گاهى در راه هدایتند و گاه به خطا و گمراهى آویخته و هیچ وضعى از این اوضاع ثابت نیست؛ اما مردم همواره در گمراهى نمى مانند و به خود واگذاشته نیستند و حتى وقتى جامعه فاسد مى شود، همه مردم فاسد نمى شوند و کسانى در میان آنان هستند که صلاح و امید آن را نگاه مى دارند . اینان درد بزرگى را تحمل مى کنند که ناچار باید در وضع غلبه فساد بر زمانه و روزگار، عمر به سر برند . این گفته امام را از یاد نبریم که فرمود:«چون نیکوکارى بر زمانه مردم آن غالب آید و کسى به دیگرى گمان بد برد که از او فضیحتى آشکار نشده، ستم کرده است و اگر بدى و بدکارگى بر زمانه و مردم آن غالب آید و کسى به دیگرى گمان نیک برد، خود را فریفته است .» (33)پس صلاح و فساد چیزى بیش از صفات افراد است و تماما در اختیار آنان نیست؛ زیرا وقتى زمانه فاسد مى شود، مردمان از آن مصون نتوانند بود و چون صلاح حاکم شود، بدگمانى به دیگران ستمکارى است . اما این که همواره در میان امت، اهل صلاح و حجت هاى الهى هستند، مطلب دیگرى است . امام به کمیل بن زیاد فرمود:«. . . زمین تهى نماند از کسى که حجت بر پاى [قائم] خدا است که یا پدیدار و شناخته است یا پنهان از دیده ها است تا حجت خدا باطل نشود و نشانه هایش از میان نرود و [اگر بپرسند] اینان چندند و کجا جاى دارند؟ به خدا سوگند اندک به شمارند و نزد خدا بزرگ مقدار . خدا حجت ها و نشانه هاى خود را به آنان نگاه مى دارد . . . اینان خدا را در زمین او جانشینانند و مردم را به دین او مى خوانند . وه که چه آرزومند دیدار آنانم .» (34)اما در نهج البلاغه اشاره اى نیز به وعده تاریخى و ورود موعود شده است:«. . . اى مردم، وقت است که هر وعده نهاده درآید و آنچه را نمى شناسید نزدیک است [از پرده] برآید و بر جاى پاى صالحان گام نهد تا بند [از گردن ها] بگشاید و از بندگى آزاد نماید . جمع [گمراهان] را پراکنده گرداند و پریشانى – مؤمنان – را به جمعیت کشاند و نهان از مردمان کار راند . پى شناس به نشان او راه نبرد؛ هر چند پیاپى نگرد . پس از آن فتنه، مردمى ذهن خود را چنان تیز کنند که آهنگر تیغ را زداید و دیده هایشان به تفسیر قرآن که شنوند، روشن شود [چنانکه باید .] بام و شام، جام هاى حکمت نوشند و در تکمیل نفس بکوشند .» (35)در سرتاسر مطالبى که نقل شد هیچ جا بحثى از سیر خطى تاریخ و اشاره اى به تاریخ نژادها و طبقات نبود . در آنچه نقل کردیم تاریخ، تاریخ وحدت و تفرقه و بازگشت به وحدت است، اما شرطى نیز در کار است که وحدت را ضمان مى شود و آن شرط روى کردن به افق حق و حقیقت است . اتحاد و وحدت آدمیان گرچه به یک معنا یا به یک اعتبار قراردادى و اعتبارى است، بنیاد این قرارداد بر عهد قدیم و قراردادى که در الست بسته ایم استوار شده است . ما این عهد را فراموش مى کنیم و به یاد مى آوریم . شاید گفته شود که مردمان معمولا از این عهد آگاهى و اطلاع ندارند و چیزى را که از آن بى خبرند، چگونه فراموش کنند و به یاد آورند .علم ما به این عهد از سنخ علم حصولى و ادراک مرکب نیست . ما این عهد را به علم بسیط، یعنى علمى که مقدم بر همه علوم دیگر و شرط آن علم ها است مى شناسیم . غفلت از این علم هم با غفلت هاى معمولى تفاوت دارد و تاثیرش در وجود ما و در نظام زندگى بسى بیش تر است . گویى این فراموشى تغییرى در فطرت آدمى است . نکته دیگرى که ذکر آن مخصوصا اهمیت دارد، این است که کلمات منقول از مولاى متقیان را به مذهب اصالت فرد و یا مذهب اصالت جمع، نمى توان و نباید بازگرداند . تاریخ نه ساخته افراد است و نه بنیان آن به جامعه بازمى گردد . بنابراین نزاع در این که فى المثل آن حضرت حقیقتا به مذهب اصالت جمع قائل بوده یا بر مذهب اصالت فرد مى رفته است، بى وجه مى نماید . مذاهب اصالت جمع و اصالت فرد در حوزه تفکر تاریخى و علم اجتماعى جدید و متجدد، مورد پیدا مى کند و مطرح مى شود . به این جهت متفکر و صاحب نظر دینى قاعدتا باید فارغ از آنها باشد و اگر گاهى اختلافى در این باب مشاهده مى شود، از آن است که یک صاحب نظر تلقى و نظرش بیش تر به مذهب اصالت جمع شبیه بوده و دیگرى تعبیر نظر خود به مذهب اصالت فرد را مناسب تر مى دیده است و پیدا است که صاحب نظران حق دارند اصطلاحات مناسب تفکر خود را اختیار کنند؛ اما اگر اصطلاح مشهور و متداولى را به معناى تازه مى گیرند و در آثار خود مى آورند باید اختلاف معنا را تذکر دهند، تا مایه سوء تفاهم نشود . در میان صاحب نظران دوره جدید – اعم از این که کلکتیویست یا اندیویدوآلیست باشند – فرد یا جمع معانى مختلف و متفاوت دارد . فرد کیست؟ اگر پاسخ داده شود که آدمى در نسبت با دیگران یا در وقت خوش تعلق به دوست فرد مى شود یا مثلا اگر به زبان مرحوم ملاصدرا بگوییم که حقیقت ما در نسبت است و ما عین الربطیم، هیچیک از دو فریق از اندیویدوآلیست و کلکتیویست چنین اقوامى را نمى پذیرند و در این نپذیرفتن به هم نزدیک مى شوند .توجه کنیم که قائلان به مذهب اصالت فرد یا مذهب اصالت جمع مدعى نیستند که مثلا جامعه وجود حقیقى دارد و فرد وجود اعتباری؛ بلکه در این اختلاف اگر نظر به وجود باشد، وجود اعتبارى است؛ زیرا اصلا به وجود حقیقى و نفس الامرى که علم با آن مطابق باشد، قائل نیستند؛ یا لااقل در آن بحث نمى کنند . پس اگر مثلا در اصالت فرد اصرار دارند، مرادشان این است که منشا اثر فرد است و کارها از افراد سر مى زند و اگر افراد نخواهند مى توانند خود و جامعه خود را اصلاح کنند، و اشخاص فاسدند که جامعه و مردمان را به فساد مى کشانند و آنان که قائل به مذهب اصالت جمعند، مى گویند افراد و اشخاص معمولا با مشهورات و مسلمات و ارزش هاى جامعه خود بار مى آیند و اگر روح همبستگى و پیوستگى سست باشد، این سستى در فکر و جان مردمان منعکس مى شود .حضرت على علیه السلام هرگز در این بحث و نزاع وارد نشده است که فرد در تاریخ چه مقامى دارد یا اینکه آیا جامعه مقدم بر فرد است یا بر عکس افراد وجود دارند و جامعه با اجتماع آنان – یا با قرارداد میان آنان – تشکیل مى شود . این بحث ها نه فقط در زمان هاى قبل از دوره تجدد مطرح نبوده بلکه لفظ جامعه هم به کار نمى رفته و اگر به زبان مى آمده، معانى دیگر داشته است . وقتى چیزى نامى ندارد، وجود ندارد و اگر وجود دارد، در زندگى مردمان چندان بى اثر است که ذکرى از آن نمى شود . ما اکنون از جامعه جهانى و ملى و از جامعه هاى کوچک تر حرف مى زنیم، اما گذشتگان ذکرى از جامعه نکرده اند . فیلسوفان و مورخان و سیاست دانان در آثار خود نام کشور و ملت (به معناى قدیم آن) و امت و مدینه بسیار آورده اند، اما لفظ جامعه یا چیزى که معادل معناى امروزى آن باشد، در سخنشان نیامده است . این نه بدان جهت است که آن ها علمشان ناقص بوده و متاخران بر اثر پیشرفت علم به مفاهیمى مثل جامعه پى برده اند . جامعه و خرد هیچ کدام امور واقعى نفس الامرى نیستند، بلکه فرض ها و اعتبارهایى هستند که به اقتضاى پیش آمدن مسائل تاریخى و مدنى جدید عنوان شده و مقبولیت یافته اند . منتها چون این فرض ها به مفاهیمى شبیهند که مابازاى خارجى دارند، کسانى یکى از این دو فرض را مفهوم حقیقى مى گیرند . همه افراد آدمى نام خاص دارند و از پدر و مادرى معین پدید آمده اند و در شهرى ساکنند و شغلى دارند و با این اوصاف از دیگران بازشناخته مى شوند و همه مسئول اعمال و کردار خویشند و مهم تر این که خود را در اعمال خویش آزاد – و نه تابع جامعه – مى شمارند و در هر مقام و مورد چه بسا که نظر و سلیقه خاص داشته باشند . آیا اینان را فرد نباید دانست؟از سوى دیگر این افراد در هر عصرى که باشند رفتار کم و بیش یکسان دارند . لباس پوشیدن و غذا خوردن و رفت و آمد و خانه ساختن و سکنا گزیدنشان یکسان است . در تشخیص خوب و بد و زشت و زیبا هم از اصول معینى متابعت مى کنند و حتى اگر اختلاف نظر و سلیقه داشته باشند، این اختلاف حدود معین دارد؛ یعنى افراد رسوم و رفتار و زبان و روابط و مناسبات خود را تعیین یا انتخاب نمى کنند، بلکه این ها قبل از افراد وجود دارند و اگر نباشند فرد فردیت ظاهرى نیز پیدا نمى کند . با این توجیهات در نظر گروه هاى مختلف فرد و جمع دو مفهوم حقیقى تلقى مى شود؛ اما در حقیقت فرد به معنایى که مراد مى شود، فرد منتشر و گم گشته در جامعه است و فردیت او با تصدیق جامعه ملازمت دارد و جامعه نیز با وضع متابعت اشخاص و افراد از اصول و قواعد و رسوم جارى معنا پیدا مى کند . اما تا زمانى که طرح اجمالى تجدد و اندیشه آینده بشر و علم و تمدن و پیشرفت پیش نیامده بود، مسئله فرد و جامعه هم در میان نبود . وقتى گفته مى شود که مثلا آینده، آینده صلح است و در آینده گرسنگى و فقر و جنگ و بیمارى از میان مى رود، طبیعى است که بپرسند چه تغییر و تحولى در وضع کنونى پدید مى آید و آیا یک سیر قهرى به وضعى که گفتیم، مؤدى مى شود، یا اشخاص و افراد با کوشش خود راه پیشرفت را مى گشایند و مى پیمایند؟ پس فرد و جمع با فلسفه جدید – فلسفه خود آگاهى است و خودآگاهى نیز به دو صورت خودآگاهى فردى و جمعى ظاهر مى شود – و با پیشامد تجدد، معناى تازه اى پیدا کرده است؛ وگرنه آدمى در حقیقت اگر در جمع و با دیگران نباشد، هیچ نیست و حتى نامى نمى تواند و نباید داشته باشد . چنان که اگر افراد از یکدیگر ممتاز نبودند، جامعه بى معنا بود و بشر تاریخ نداشت؛ زیرا تاریخ عبارت از وقت یابى است و وقت یابى در تنهایى و خلوت میسر مى شود؛ یعنى در روزهاى روزگار دم هایى است هست که کسانى به آنها تعرض مى کنند و در آن دم ها و وقت ها راه هاى زندگى مردمان گشوده مى شود . مردمى که بیش تر در غفلت فرو رفته اند، آن دم ها را در نمى یابند . تاریخ در حقیقت عبارت است از بسط و دوام دم ها و وقت هایى که در آن خطاب حق و تفکر شنیده شده است . با این خطاب ها راه زندگى آینده روشن مى شده است . در این قول نه فرد اصیل است نه جامعه؛ بلکه با وقت یابى صاحبان وقت است که راه تاریخ کم و بیش روشن مى شود . در حقیقت صاحب وقت نه فرد است و نه از جمع تبعیت مى کند . فرد نیست؛ زیرا در وقت تاریخى از خود به در شده و به مردمان و به آینده تعلق پیدا کرده است . تابع جمع نیست؛ زیرا اقتضاى متابعت از جمع محافظه کارى و پیروى از قواعد و رسوم مشهور است . بنابراین تا جمع مستعد درک وقت و آماده قدم گذاشتن در راهى که گشوده مى شود – و قهرا راه طى نشده است – نباشد، براى اعضاى جمعیت غیر مستعد وقت یابى میسر نمى شود . اما اگر بیدارى در جمع پدید آید آنان که گوش شنوا و چشم بیناتر دارند، ندا و خطاب و اشاره را درک مى کنند و به نحوى به دیگران مى رسانند . اینان فردند اما با دیگرانند و وجود و فرد بودنشان مستلزم وجود دیگران است؛ یعنى بدون دیگران هیچ نیستند .جامعه هم نه مجموعه افراد است نه میانگین قوا و استعدادهاى آنان . آدمیان در افقى که پیش روى خود دارند، به یکدیگر بستگى پیدا مى کنند و یک جهت و هماهنگ مى شوند؛ یعنى در اصل هم عهد و هم پیمانند و زبان یکدیگر را درمى یابند و اگر همزبانى را از یاد ببرند، استعدا به یاد آوردن آن را دارند . ما به خود واگذاشته نیستیم که در فردیت یا جمعیت، منحل باشیم . فرد و جمع اگر در غفلت کلى فرو روند، هر که و هرچه باشند هیچند .مولاى متقیان، امام على بن ابى طالب، به یک معنا فرد بود . او نه فقط در زمان خود فرد بود، بلکه فرید همه زمان ها است؛ اما این فرید دهر غیر از فرد به معناى روان شناسى و جامعه شناسى لفظ است . مراد نفى فردیت و شخصیتى که همه آدمیان در زندگى هر روزى از آن بهره دارند، نیست و کسى این فردیت و شخصیت را انکار نتواند کرد . او اولا با مرگ همخانه و انیس بود؛ یعنى با آینده به سر مى برد و در آیینه عدم، فارغ از تعلقات، گذشته را با چشم عبرت بین مى دید . ثانیا پرورده و سخنگوى اسلام و قرآن و پیامبر (ص) بود و هرچه مى گفت و انجام مى داد، قول و فعل ماخوذ و «استنطاق شده » از اسلام و قرآن بود . ثالثا قرآن در نظر او حبل المتین وحدت مسلمانان بود و باور داشت و تعلیم مى داد که آنان با این وحدت به قدرت و سرورى رسیده اند و آینده مسلمانان، بسته به دورى و نزدیکیشان به حقایق – و نه حرف ظواهر و رسوم – دین مبین است . رابعا این عدل است که بالاخره غالب مى شود . مردى که به قول مولانا جلال الدین بلخى «ترازوى احدخو، بل زبانه هر ترازو» بوده است، به ظهور مظهر عدل اشاره مى کند . این نکات و اشارات هیچ ربطى به مذاهب اصالت جمع و اصالت فرد و اصالت تاریخ ندارد . فلسفه تاریخ به معناى متداول لفظ هم نیست بلکه حاصل احوالى است که در آن وجوهى از گذشته و آینده عیان شده است . اعتناى حضرت على – علیه السلام – به تاریخ در جاى جاى نهج البلاغه پیدا است . این اعتنا را با علاقه به تاریخ نگارى و ذکر حوادث و وقایع اشتباه نباید کرد . تاریخى که آن حضرت در نظر دارد، تاریخ تذکر است و با این ملاحظه بود که گفته شد بشر در نهج البلاغه یک شان تاریخى دارد؛ یعنى شکست و پیروزى و غم و شادى و ضعف و قدرت او بسته به پاسخى است که در آزمایش عهد مى دهد و پیدا است که آزمایش امر انتزاعى نیست و در وقت صورت مى گیرد .به یک معنى تاریخ همین آزمایش یا جدى شدن این آزمایش است که مواردى از آن را در نهج البلاغه مى توان یافت . نهج البلاغه پر است از اشاره به چیزهایى که نشانه همبستگى و مؤدى به پیروزى است و اوضاعى که بر ناتوانى و غرور و آشفتگى دلالت دارد . این ها درس زندگى، درس سیاست و مهم تر از اینها درس معرفت است . نظر تاریخى مولاى ما به معرفت باز مى گردد . آدمى نیز با این معرفت آدمى شده است . تاریخ بشر نیز از همان دم که آدم اهل معرفت شد، آغاز گردید . موجودات دیگر اهل معرفت نیستند و تاریخ هم ندارند .
——————————————–پى نوشت ها :

۱) فرهنگ آفتاب، ص ۱۱۵۳ و نهج البلاغه، ترجمه دکتر شهیدى، ص ۴۱۸ .۲) نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسى، ص ۲۴ .۳) فرهنگ آفتاب، ص ۱۱۴۷ .۴) همان .۵) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، خطبه ۵ .۶) ابن هلال دمشقى، الغارات، ترجمه عبدالحمید آیتى، چاپ دوم، ص ۵۳ .۷) فرهنگ آفتاب، ص ۱۱۵۳ .۸) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۱۷ .۹) همان، ترجمه محسن فارسى، ص ۳۱۶ .۱۰) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۲۹۵ و ۲۹۶ .۱۱) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۵ و ۶ .۱۲) همان .۱۳) افلاکى، مناقب العارفین، تصحیح یازیجى، فصل ۴، بند ۵۲ .۱۴) ر . ک: نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۲۱۹ .۱۵) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۲۲ .۱۶) ر . ک: فرهنگ آفتاب، ص ۱۱۶۶ .۱۷) ر . ک: فرهنگ آفتاب، ص ۱۱۶۴ .۱۸) همان، ص ۱۲۷۷ .۱۹) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۲۱۶ .۲۰) همان، ص ۲۱۷ .۲۱) همان، ص ۲۱۸ .۲۲) توبه، آیه ۷۱ .۲۳) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، خطبه ۱۹۲، ص ۲۱۹ .۲۴) همان، ص ۲۲۰ .۲۵) همان، ص ۸۸ .۲۶) همان، خطبه ۸۹، ص ۷۲ .۲۷) همان، ص ۲۱۹ .۲۸) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۲۲۱ .۲۹) همان .۳۰) همان، ص ۲۹۵ .۳۱) ر . ک: فرهنگ آفتاب، ص ۱۲۹۸ و ۱۲۹۹ .۳۲) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۴۲۶ .۳۳) نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص ۳۸۰ .۳۴) همان، ص ۳۸۸ .۳۵) همان، ص ۱۴۶ .

منبع : فصلنامه قبسات، شماره ۱۹،

برچسب ها: فلسفه تاریخ
نوشته قبلی

وحى و نبوت یهودى

نوشته‌ی بعدی

علم هیئت یا نجوم بین مسلمانان

مرتبط نوشته ها

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور
امام عسکری (ع)

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

ارکان و اصول دین اسلام
شیعه شناسی

اوصاف شیعه در نگاه اهل‏بیت (ع)

واژه شناسی شیعه و تشیّع
ولایت و امامت

امام، حقیقت نازل شده از عالم غیب

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی
نظام ولایت فقیه

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی

نظم جدید و قدرت جهانی ایران
ویژه جنگ رمضان

نظم جدید و قدرت جهانی ایران

سیره اخلاقی امام هادی (ع)
امام هادی (ع)

نامه های امام هادی (ع)

نوشته‌ی بعدی

علم هيئت يا نجوم بين مسلمانان

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

ارکان و اصول دین اسلام

اوصاف شیعه در نگاه اهل‏بیت (ع)

واژه شناسی شیعه و تشیّع

امام، حقیقت نازل شده از عالم غیب

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا