16 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

تکامل انسان، هدف بعثت انبياء

0
SHARES
2
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

پيامبر شناسى
يک سؤال اساسى در بحث از رسالت پيامبران، پرسش از هدف اصلى‏آنان است. آيا پيامبران براى آبادى دنياى مردم آمدند يا سعادت اخروى‏ايشان؟!در اين گفتار ما به تجزيه و تحليل شبهاتى مى‏پردازيم که از سوى‏مرحوم مهندس مهدى بازرگان و دکتر سروش در اين باب مطرح شده‏است.مهندس بازرگان، در آخرين سالهاى حيات خود، مطرح کرد که هدف‏بعثت انبياء، جز دعوت به خدا و آخرت نبوده است و پيامبران آمدند تابشر را تنها با توحيد و حيات اخروى آشنا سازند. پيامبران در فکر اداره جامعه بشرى نبوده‏اند، براى اصلاح بشر نيامدند و از فرامين آنها نبايد انتظار اصلاح دنيا را داشت. پيامبران آمدند تا ما انسانها را از خود محورى نجات بخشيده و حيات جاويد را به اطلاع ما برسانند و اين دو محور فکرى انبياء، از جمله امورى است که بشر نمى‏تواند با عقل خويش به‏دست آورد. اما امورى نظير اصلاح جامعه که بشر، خود از عهده آن برمى ‏آيد، جزء تعاليم پيامبران نمى‏باشد.«شايسته خداى خالق و فرستادگان و پيام‏آوران او، حقا و منطقا مى‏بايست درهمين مقياسها و اطلاعات و تعليماتى باشد که ديد و دانش انسانها ذاتا و فطرتااز درک آن عاجز و قاصر است و دنياى حاضر با همه ابعاد و احوال آن، اجازه‏ورود و تشخيص آنها را به ما نمى‏دهد، والا گفتن و آموختن چيزهائى که بشرداراى امکان کافى يا استعداد لازم براى رسيدن و دريافت آن هست، چه تناسب‏و ضرورت مى‏تواند داشته باشد.» (1)دکتر سروش نيز مى‏نويسد:«خداوند اولا و بالذات دين را براى کارهاى اين جهانى و سامان دادن به معيشت‏درمانده ما در اين جهان فرونفرستاده است تعليمات دينى على‏الاصول براى‏حيات اخروى جهت‏گيرى شده‏اند، يعنى براى تنظيم معيشت و سعادت اخروى‏هستند.» (2)از نظر ايشان، دين از عهده اداره زندگى دنيوى مردم برنمى‏آيد و اگر از دين، انتظارداشته باشيم که دنياى ما را آباد سازد، دينى خواهد شد دنيوى.«دينى که در واقع، دنيا مطبوع و مخدوم او است و او خادم آن است.» (3)براى بررسى و نقد ديدگاههاى فوق بايد دو موضوع را مورد بررسى قرار داد.1 – آيا پيامبران براى دنيا آمده‏اند يا آخرت؟2 – آيا دين، توانايى اداره جامعه را دارد يا نه؟در اين گفتار به بررسى موضوع اول مى‏پردازيم و موضوع دوم را در مقاله‏اى جداگانه‏مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهيم.براى پاسخ‏گويى به سؤال اول، مى‏توان نگاه درون دينى محض داشت و نيز، نگاهى‏که مبانى آن، بيشتر برون دينى است. يعنى توجه به آيات قرآنى، عمدتاجنبه استشهادى دارد نه استدلالى. ابتدا هدف بعثت انبياء را از اين منظرمورد مطالعه قرار داده و سپس با مراجعه به وحى و متون دينى به موضوع خواهيم‏پرداخت.براى تبيين مسئله از منظر برون دينى بايد به چند اصل توجه کرد:
تبيين مسئله از منظر برون دينى
اصل اول – هدف دين، کمال انسان است. پيامبران آمده‏اند تا انسانها را به کمال وجودى‏خود برسانند.اين اصل، خود مبتنى بر مقدمات زير است:الف: جهان آفرينش داراى هدف است و بيهوده خلق نشده است. موجودات براى نيل‏به مقصد خاصى در حرکتند و آفرينش آنها، از سر تدبير و حکمت‏بوده است.«و ما خلقنا السماء و الارض و مابينهما باطلا»«ما آسمان و زمين و آنچه را در آن دو است، بيهوده و باطل نيافريديم‏». (ص 27)«افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الينا لاترجعون‏»«آيا گمان کرده‏ايد که شما را بيهوده آفريده‏ايم و شما به سوى ما بازگشت نمى‏کنيد؟» (مؤمنون 115)ب : هدف از آفرينش موجودات، ميل به کمالات است. هر موجودى، خلق شده تا به‏کمال وجودى خود برسد. موجودات جهان، در اثر برخودارى از يک نيروى درونى به‏سوى مقصد خاصى درحرکتند. به بيان ديگر، اگر هر يک از موجودات در شرايط مشابه‏قرار گيرند و موانعى بر سر راه نباشد، مى‏توانند قوه‏ها و استعدادهاى وجودى خود را به‏فعليت‏برسانند. به طور مثال، دانه گندم يا هسته ميوه‏اى که در دل خاک نهفته‏اند، مراحلى‏طى مى‏کنند تا به کمال خود که بوته گندم يا ميوه‏اى مطلوب است، دست‏يابند.همچنين نطفه‏اى که در رحم مادر بسته مى‏شود از آغاز پيدايش، به سوى هدف غايى‏خود که نوزاد انسانى است، رهسپار است. موجودات با هدايت تکميلى به سوى کمال‏نوعى خود در حرکت مى‏باشند و خداوند متعال که رب‏العالمين است‏به هر يک ازموجودات، جهاز وجودى لازم را داده و آنها را به سوى هدف نهايى خويش سوق‏مى‏دهد.«قال ربناالذى اعطى کل شى‏ء خلقه ثم هدى‏»«گفت: پروردگار من کسى است که به هر موجودى، خلقت لازمه‏اش را داد وسپس هدايت کرد.» (طه 50)ج : انسان به عنوان موجودى داراى اختيار، بايد با اراده خود، مسير کمال را طى کند.او در هر دو بعد مادى و معنوى، مى‏تواند کمال يابد و کمال وى، اختيارى است.«ولو شئنا لآتينا کل نفس هديها»«اگر مى‏خواستيم به هر انسانى (از روى اجبار) هدايتش را مى‏داديم.» (سجده‏13)د : انسان به خاطر محدوديت و خطاى عقل، نمى‏تواند کمال نهايى خود و راه وروشهاى آن را دريابد. و اگر خداوند، آگاهى از هدف خلقت و راه نيل به کمال را دراختيار انسان نمى‏گذاشت، آفرينش لغو و بيهوده مى‏شد. خداوند، پيامبران را مبعوث‏نمود تا راه رشد و کمال را به انسانها نشان دهد. با اين بيان مى‏توان گفت که خداوندپيامبران را براى کمال انسان مبعوث کرده است.اصل دوم: کمال انسان، مربوط به روح وى است. انسان برخلاف ساير موجودات، هم‏کمال جسمانى دارد و هم کمال روحانى. هدايت تکوينى، در کمال جسمانى انسان نقش‏اساسى دارد و انسان، در کمال روحانى خود، نياز شديد به پيامبران دارد.اصل سوم: روح انسان، يک وجود متصل است که دو نشئه را پشت‏سر مى‏گذارد. يکى‏نشئه دنيوى است و ديگرى نشئه اخروى که مربوط به عالم برزخ و قيامت مى‏باشد. به‏بيان ديگر، روح انسان از آغاز حيات دنيوى خود تا قيامت، مراحل و نشآتى را پشت‏سرمى‏گذارد.اصل چهارم: کمال روح، به معناى فعليت استعدادها و قواى مثبت درونى است. انسان،داراى مجموعه‏اى از استعدادها و صفات و گرايشهاى بالقوه‏اى است که با فعليت آنهامى‏تواند به کمال وجودى خود برسد.اصل پنجم: تکامل انسان، در ظرف جامعه ميسر است. بسيارى از صفات انسانى درخلال زندگى اجتماعى فعليت مى‏يابند. تکامل انسان، تنها فردى نيست. بلکه بعداجتماعى نيز دارد. برخى از مکاتب نظير آيينهاى هندى و تصوف، فقط بر روى تکامل‏فردى انسان تاکيد دارند و از ضرورت مسايل اجتماعى غافل مانده‏اند. اين مکاتب تصورکرده‏اند که بدون يک جامعه سالم، مى‏توان انسانها را به رشد و کمال رساند. در يک‏جامعه ناسالم، فقط برخى از افراد مى‏توانندبه کمال وجودى خود برسند نه اکثريت‏انسانها، در حالى که در يک جامعه سالم،زمينه‏هاى رشد و کمال براى عموم انسانهافراهم مى‏شود.اصل ششم: جامعه سالم، جامعه‏اى نيست که‏در آن، فقط افراد سالم باشند. بلکه‏جامعه‏اى است که همه نهادهاى آن سالم‏باشد. اگر غايت جامعه‏اى، تحقق فلسفه‏خلقت نباشد; اگر ارزشهاى الهى بر همه‏اجزاء و نهادهاى جامعه حاکم نباشد; آن‏جامعه، دينى تلقى نخواهد شد. اگر قوانين‏موجود در جامعه، دينى نباشد; روابط‏اجتماعى مبتنى بر دين نباشد; سياست‏داخلى و خارجى آن بر اساس مبانى دينى‏نباشد و ارزشهاى الهى در تار و پود جامعه،ريشه ندوانده باشد، آن جامعه، دينى تلقى‏نخواهد شد. با اين بيان، سخن آقاى سروش‏نيز که جامعه دينى را “جامعه دينداران”تلقى مى‏کنند، به نقد کشيده مى‏شود.در يک جامعه طاغوتى نيز دينداران‏مى‏توانند حضور داشته باشند، اما چهره آن‏جامعه، دينى نخواهد بود. اين همه اصول‏اجتماعى که در اسلام وجود دارد، از اصل”امر به معروف” گرفته تا “جهاد” و اجراى “حدود” و “حاکميت صالحان بر جامعه” و …نشانگر آن است که جامعه‏اى، دينى است که نهادهاى آن نيز دينى باشند.اصل هفتم: رابطه دنيا و آخرت، رابطه عمل و عکس‏العمل است. حيات دنيوى، سازنده‏حيات اخروى است. انسان، در ظرف دنيا، حيات اخروى خود را مى‏سازد. حديث‏«الدنيا مزرعة الآخرة‏» اشاره به همين معنا دارد. نمى‏توان بدون برخوردارى از يک زندگى متعالى در دنيا، حيات اخروى مثبت داشت. براى آنکه حيات اخروى، آباد باشد، بايد حيات دنيوى را نيز آباد ساخت. اگر آبادانى حيات دنيا اهميت نمى‏داشت، قرآن کريم نمى‏فرمود:«ولاتنس نصيبک من‏الدنيا»«بهره‏ات را از دنيا فراموش نکن.» (قصص 77)اينکه تفکر دينى از سويى رهبانيت را، و از سوى ديگر، هوسبارگى و به فراموشى‏سپردن ارزشهاى الهى را نهى مى‏کند، به خاطر آن است که حيات دنيوى و حيات‏اخروى، هر دو طيبه باشد. از آنجا که حيات اخروى، نتيجه حيات دنيوى است و انسان‏در دنيا به هر کمالى برسد، در آخرت، نتيجه آن را خواهد ديد، مى‏توان گفت‏به يک معنا،حيات دنيوى، مهم‏تر از حيات اخروى است.اصل هشتم: از ديدگاه قرآن، حيات اخروى بر حيات دنيوى برترى دارد و در مقايسه باآن، زندگى دنيوى، ناچيز و بى‏مقدار به حساب آمده است.«و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الآخرة لهى الحيوان لو کانوا يعلمون‏»«اين زندگانى دنيا جز بازيچه و سرگرمى چيزى نيست، در حالى که زندگانى آخرت جاويدان و هميشگى است، اگر آنها دريابند.» (عنکبوت 64)«يا قوم انما هذه‏الحيوة‏الدنيا متاع و ان الآخرة هى دارالقرار»«اى قوم زندگانى دنيا متاعى بيش نيست، ولى زندگانى آخرت منزلگاه ابدى‏است.» (مؤمن 39)در اين قبيل آيات، حيات اخروى با حيات دنيوى مقايسه گشته و برتر دانسته شده‏است. اين آيات به انسان گوشزد مى‏کند که مبادا زندگانى دنيوى را هدف اعلاى خودتلقى کند، چرا که اگر انسان زندگى دنيوى را آرمان خود بداند، هيچ‏گاه حيات از محدوده‏اشباع خودخواهيها، خارج نخواهد شد. اما اگر زندگى اخروى را ايده‏آل تلقى کند، ديگراسير هوسهاى نفسانى نخواهد شد.حيات اخروى، باطن حيات دنيا و حيات حقيقى است، چرا که در آنجا آدمى باحقايق سر و کار دارد نه با امور اعتبارى. آن حيات، جاودانه است و در آن، اثرى از شر وفساد نيست. برترى حيات اخروى به خاطر ويژگيهاى آن است اما از برترى کيفى آن،نمى‏توان به نفى حيات دنيوى رسيد.نتيجه‏گيرى: با توجه به اصول هشتگانه فوق:اولا: پيامبران براى تکامل روح انسان آمده‏اند، نه براى دنيا يا آخرت انسانها.ثانيا: دنيا و آخرت، ظروف تکامل روح انسان مى‏باشند. در دنيا انسانها به تکامل‏مى‏رسند و يا سقوط مى‏کنند و در آخرت نتايج تکامل يا سقوط خود را مشاهده مى‏کنند.پس دنيا ظرف تکامل و يا سقوط روح است و آخرت، ظرف برخوردارى از نتايج عملکردهاى دنيوى.ثالثا: حيات اخروى نتيجه حيات دنيوى است، لذا براى آماده‏سازى آخرت انسانها بايد دنياى آنها را نيز بر اساس ارزشهاى الهى آباد ساخت.
بحث درون دينى يا قرآنى:
براى بحث پيرامون اهداف بعثت انبياء و اينکه جهتگيرى آنها اخروى بوده است‏يادنيوى، اينک به برخى از آياتى مى‏پردازيم که در آنها از اهداف رسالت انبياء سخن به‏ميان آمده است.
1. دعوت به توحيد:
مهمترين هدف پيامبران، توحيد بوده است. همه پيامبران مردم را دعوت به توحيد ودورى از شرک مى‏کردند.«و لقد بعثنا فى کل امة رسولا ان اعبدوالله و اجتنبواالطاغوت‏»«ما در هر امتى پيامبرى را برانگيختيم تا مردم خدا را بپرستند و از طاغوت دورى‏جويند.» (نحل 26)عموميت دعوت انبياء به توحيد را مى‏توان از خطاب به حضرت رسول(ص)دريافت. طبق اين آيه همه انبياى قبل از پيامبر اسلام نيز مردم را به سوى توحيد و دورى‏از شرک فرامى‏خواندند.«و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون‏»«ما پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر اينکه به او وحى نموديم که جزمن معبودى نيست و تنها مرا پرستش کنيد.» (انبياء 25)نکته مهمى که از آيه 26 سوره نحل به دست مى‏آيد، اين است که لازمه توحيد، نفى‏طاغوتهاست. در کنار طاغوتها، توحيد باقى نمى‏ماند. جامعه‏اى که مى‏خواهد به سوى”توحيدى شدن” گام بردارد، بايد همه طاغوتها را نفى کند.
2. دعوت به معاد
دعوت به حيات اخروى نيز از اهداف مهم پيامبران بوده است. هدف پيامبران، اين‏بود که به مردم بفهمانند پس از اين حيات دنيوى، حيات ديگرى وجود دارد که در آن به‏تمام اعمال و رفتار انسانها رسيدگى مى‏شود و همه بايد مراقب اعمال خود باشند تا درآن حيات، دچار عذاب و گرفتارى نشوند.در آيه زير، از زبان نوح(ع) نقل مى‏کند که مردم را چگونه به سوى توحيد و معاد فرامى‏خواند:«لقد ارسلنا نوحا الى قومه فقال يا قوم اعبدوالله ما لکم من اله غيره انى اخاف‏عليکم عذاب يوم عظيم.»«ما نوح را به سوى قومش فرستاديم، او گفت: اى قوم خدا را پرستش کنيد که جزاو معبودى نيست. من از عذاب روز عظيم بر شما بيمناکم.» (اعراف 59)موسى(ع) نيز قوم خود را به حيات اخروى فرا مى‏خواند. چنانکه در نخستين نزول‏وحى، مسئله معاد بر وى مطرح مى‏شود.«ان الساعة آتية اکاد اخفيها لتجزى کل نفس بما تسعى‏»«حتما قيامت فرا خواهد رسيد، ما آن را مخفى مى‏داريم تا هر فردى به پاداش‏اعمالش برساند.»در آيه، زير طرح حيات اخروى به عنوان يکى از اهداف کليه پيامبران آمده است، نه‏پيامبرى خاص.«يا معشر الجن و الانس الم ياتکم رسل منکم يقصون عليکم آياتى و ينذرونکم لقآء يومکم‏»«اى گروه جن و انس، آيا براى (هدايت) شما از جنس خودتان پيامبرانى نيامدندتا آيات مرا بر شما بخوانند و شما را به ديدار اين روز هشدار دهند؟» (انعام‏130)
3. تعليم کتاب:
ديگر از اهداف انبياء، تعليم بشريت‏بوده است. پيامبران مبعوث شدند تا به مردم‏علم و آگاهى دهند و واقعيات مربوط به انسان و جهان را به آنان تعليم دهند.«ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتک و يعلمهم الکتاب و الحکمة ويزکيهم.»«پروردگارا در ميان آنها از جنس خودشان پيامبرى را برانگيز تا آيات تو را بر آنهابخواند و کتاب و حکمت را به آنها تعليم دهد و آنها را تزکيه نمايد.» (بقره 129)
4. تعليم حکمت:
همچنين يکى از اهداف بعثت انبياء، تعليم حکمت‏بشمار آمده است.«لقد من‏الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته ويزکيهم و يعلمهم‏الکتاب و الحکمة‏»«خداوند بر مؤمنان منت گذارد. هنگامى که در ميان آنها پيامبرى از جنس خودآنها برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را تزکيه نمايد و به آنها کتاب وحکمت را تعليم دهد.» (آل عمران 164)در باب حکمت، مفسران اقوال بسيارى نقل کرده‏اند که ما در کتاب «مبانى رسالت‏انبياء در قرآن‏» به آنها اشاره کرده‏ايم. به طور اجمال، حکمت، عبارت از مجموعه‏معارفى است که موجب روشن‏بينى مى‏شود. اگر در علم، سخن از “دانستن” است، درحکمت، سخن از “يافتن” است. فراگيرى “حکمت”، موجب رشد و کمال مى‏شود وانسان برخوردار از آن، مى‏تواند حق و باطل را از يکديگر تميز دهد. حکمت، نورى‏است که هدف را به انسان نشان مى‏دهد، در حالى که “علم”، فقط راه را نشان مى‏دهد.علم، ممکن است موجب کمال انسان نشود، اما حکمت، بى‏ترديد موجب تعالى انسان‏مى‏شود. از همينجاست که قرآن برخوردارى از حکمت را موجب “خيرکثير” تلقى کرد:«يؤتى الحکمة من يشاء و من يؤت الحکمة فقد اوتى خيرا کثيرا»(خداوند) حکمت را به هر که بخواهد مى‏دهد و به هر کس نيز حکمت داده‏شود، خير بسيار داده شده است.» (بقره 269)اما هر فردى نمى‏تواند از حکمت، برخوردار شود. لازمه برخوردارى از حکمت،رها کردن هوا و هوس است. چنانکه على(عليه‏السلام) مى‏فرمايد:«حرام على کل عقل مغلول بالشهوة ان ينتفع بالحکمة‏»«بر عقلى که گرفتار هوا و هوس است‏حرام است که از حکمت‏سودى ببرد.»
5. دعوت به تزکيه و تقوا:
ديگر از اهداف انبياء، تزکيه و تقوا بوده است. پيامبران، مردم را به رهاساختن‏پليديهاى نفسانى، فرامى‏خواندند، چرا که تا انسانها از درون، ساخته نشوند و قلب آنها ازخودخواهيها آزاد نشود، نمى‏توانند به کمال برسند.در آيات بسيارى از زبان پيامبرانى چون نوح، هود، صالح، لوط، شعيب، الياس وعيسى (عليهم السلام) نقل شده که مردم را به تزکيه و تقوا فرامى‏خواندند.«اذ قال لهم اخوهم نوح الا تتقون‏»«هنگامى که برادرشان نوح به آنها گفت: آيا تقوا پيشه نمى‏کنيد؟» (شعرا 106)«اذ قال لهم اخوهم هود الا تتقون‏»«هنگامى که برادرشان هود به آنها گفت: آيا تقوا پيشه نمى‏کنيد؟» (شعرا 124)«اذ قال لهم اخوهم لوط الا تتقون‏»«هنگامى که برادرشان لوط به آنها گفت: آيا تقوا نمى‏ورزيد؟» (شعرا 160)
6. آزادسازى انسانها از غل و زنجيرها:
يکى ديگر از اهداف انبياء، آزادسازى انسانها از غل و زنجيرها است. پيامبران با همه‏ارزشهاى دروغينى که بر جوامع انسانى حاکم بود، مبارزه کردند. انبياء آمدند تا تکاليف‏غيرمنطقى و بيهوده‏اى را که جوامع مختلف به آنها پايبند بودند، نابود سازند.«… و يضع عنهم اصرهم و الا غلال التى کانت عليهم‏»«و بارهاى سنگين و غل و زنجيرهايى (که بر گردنشان بود) از (دوش آنها)برمى‏دارد.» (اعراف 157)انبياء با دو گونه غل و زنجير روبرو بودند. يکى درونى و ديگرى غل و زنجيرهاى‏بيرونى. زنجيرهاى درونى، عبارت است از هوا و هوسها و تمايلات سرکش و منفى‏انسانها که بزرگترين سد راه تکامل آنها به شمار مى‏رود. زنجيرهاى برونى نيز عبارت‏است از ارزشها و قوانين ضدالهى حاکم بر جوامع گوناگون نظير خرافات، آداب و رسوم‏بيهوده و قوانين غلط.
7. اجراء عدالت اجتماعى:
يکى ديگر از اهداف پيامبران، برپايى عدل و داد بوده است. پيامبران، ماموريت‏داشتند تا با مفاسد اجتماعى مبارزه کرده، عدل و قسط را در جامعه حاکم نمايند.«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم‏الناس بالقسط‏»«ما رسولان خود را با معجزاتى آشکار فرستاديم و بر آنها کتاب و ميزان را نازل‏کرديم تا مردم براى برپايى عدالت قيام کنند.» (حديد 25)مبارزه با مفاسد اجتماعى و اصلاح جامعه، از اهداف مهم انبياء بوده است. پيامبران‏نيامده بودند تا مردم را فقط به سوى توحيد و معاد فراخوانند و با کتاب و حکمت آشناسازند و درس تزکيه و تقوا بدهند، چرا که در يک جامعه فاسد، دعوت مردم به توحيد ومعاد و تزکيه و تقوا، چندان کارساز نيست.تا در جامعه‏اى، اصلاحات صورت‏نگيرد و عدالت تحقق نپذيرد، عموم مردم‏توحيدى نخواهند شد. چگونه مى‏توان در جامعه آکنده از مفاسد فردى و اجتماعى،مردم را تزکيه داد؟ از همين جاست که شعيب(ع) هدف از بعثت‏خود را اصلاح جامعه‏مى‏داند.«ان اريد الا الاصلاح ما استطعت‏»«من جز اصلاح تا آنجا که توانايى دارم چيزى نمى‏خواهم.» (هود 88)موسى(ع) نيز همراه با برادرش هارون(ع) در مسير اصلاح افراد گام برمى‏داشت.«و قال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى و اصلح و لاتتبع سبيل‏المفسدين‏»«موسى به برادرش هارون گفت: جانشين من در ميان قومم باش و (آنها را)اصلاح کن و از راه مفسدان پيروى مکن.» (اعراف 142)هر يک از پيامبران با مهمترين مفاسد جامعه خود به مبارزه برمى‏خاستند. به طورمثال در زمان صالح(ع) چون اسراف و تبذير رواج بسيار داشت، وى با اين مفاسد به‏مبارزه برخاست. او نه تنها خود، به مبارزه با مسرفان مى‏پرداخت، بلکه افراد جامعه رانيز بر آن مى‏داشت تا مبارزه کنند.«و لاتطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون فى‏الارض و لايصلحون‏»«از مسرفان اطاعت نکنيد، آنهايى که در زمين فساد مى‏کنند و اصلاح‏نمى‏نمايند.» (شعرا 2 – 151)در زمان لوط نيز که مفاسد جنسى نظير هم‏جنس‏بازى رواج بسيار داشت و مهمترين‏مشکل جامعه، بود، پيامبر با اين نوع انحراف جنسى مبارزه مى‏کرد.«اتاتون الذکران من‏العالمين و تذرون ما خلق لکم ربکم من ازواجکم بل انتم قوم‏عادون.»«آيا در ميان مردم جهان سراغ مردها مى‏رويد و همسرانى را که خدا براى شماآفريده رها مى‏کنيد؟ شما قوم تجاوزگرى هستيد.» (شعراء 6 – 165)شعيب(ع) نيز با مفاسد اجتماعى که بر جامعه آن دوران، حاکم بود، مبارزه مى‏کرد،کم فروشى و استثمار اقتصادى، از مفاسد رايج عصر شعيب بود.«اوفوا الکيل و لاتکونوا من المخسرين و زنوا بالقسطاس المستقيم و لاتبخسوا الناس اشيآءهم و لاتعثوا فى الارض مفسدين‏»«حق پيمانه را ادا کنيد. (کم‏فروشى نکنيد) و به مردم خسارت وارد نسازيد. باترازوى صحيح وزن کنيد و حق مردم را ضايع نکنيد و در زمين فساد ننماييد.»(شعراء 3 – 181)آيات فوق، نشانگر آن است که پيامبران براى برپايى قسط و عدل با همه انحرافات‏جامعه خود، مبارزه کردند. آنها تلاش مى‏کردند تا همه مفاسد اجتماعى را از ميان ببرندنه آنکه فقط به يک نوع از مفاسد اجتماعى توجه داشته باشند. قرآن مصاديق بسيارى ازحيات اجتماعى پيامبران نقل مى‏کند تا نشان دهد که انبياء، نابودى کليه مفاسد اجتماعى‏را نشانه گرفته بودند.کمال انسان، هدف نهايى انبياء:براساس آيات فوق، هفت هدف براى پيامبران ذکر گرديد. آنچه در اينجا مورد بحث‏قرار مى‏گيرد، اين است که آيا پيامبران، داراى چند هدف بوده‏اند يا آنکه يک هدف آنان،اساسى و ساير اهداف، تبعى بوده‏اند؟!به بيان ديگر آيا آن اهداف، از يکديگر جدا بوده و رابطه عرضى با يکديگر داشته‏انديا در ارتباط با يکديگر بوده و رابطه طولى داشته‏اند. چند فرض را مى‏توان تصور کرد:1. پيامبران، اهداف گوناگون داشته‏اند و هر هدفى، ناظر به بعدى خاص بوده است.برخى موجب سعادت دنيوى انسانها و برخى موجب سعادت اخروى آنها بوده است.2. پيامبران تنها يک هدف داشته‏اند و آن عدالت اجتماعى بوده است. آنهامى‏خواستند تا جامعه‏اى عادلانه تشکيل دهند و براى تحقق عدالت در جامعه نيز ناگزير بوده‏اند تا مردم را به توحيد و تقوا و حکمت فراخوانند. به بيان ديگر، پيامبران تنها براى‏آبادساختن حيات دنيوى انسانها آمده‏اند و اگر از آخرت نيز سخن به ميان آوردند، به‏خاطر بهبود حيات دنيوى انسانها بوده است، چرا که اگر انسانها به خدا و معاد، ايمان‏داشته باشند و علم و حکمت پيشه کنند، زندگى سعادتمندانه در دنيا خواهند داشت.3. هدف حقيقى، همان توحيد و کمال انسان است. شناخت‏خدا و قرب به حضرت‏حق، هدف نهايى همه پيامبران بوده است. طبق اين نظريه، ساير اهداف در حکم مقدمه‏براى اين ذى‏المقدمه بوده‏اند. پيامبران از اين جهت، عدالت اجتماعى را مطرح کردند تازمينه‏هاى رشد و کمال انسانها فراهم آيد.در ميان سه نظريه فوق، نظريه اخير صحيح است، زيرا هدف از خلقت انسانها،عبوديت است و پيامبران آمده بودند تا مردم را به هدف نهايى خلقتشان برسانند.«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون‏»«جن و انس را نيافريدم، مگر اينکه مرا عبادت کنند.» (ذاريات 56)پيامبران از اين جهت مردم را به پرستش خدا و قرب به او دعوت مى‏کردند تا آنها رابه سوى هدف آفرينش، رهسپار سازند.آنان آمدند تا انسانها را با هدف نهايى حيات، آشنا سازند و با ايجاد زمينه‏هاى‏مناسب اجتماعى – که با عدالت اجتماعى تحقق پذير است – و ارائه برنامه‏هاى تکاملى که‏بر مبناى کتاب و حکمت است، بشريت را به غايت و هدفشان برسانند. خلاصه آنکه‏هدف خلقت، چيزى جز عبوديت و کمال انسان نيست، پس هدف انبياء نيز عبوديت وکمال انسان بوده است.اگر پيامبران، فقط به توحيد فرامى‏خواندند، در امر توحيدى سازى مردم، مفيد واقع‏نمى‏شدند، چرا که انديشه‏هاى توحيدى در سرزمينى رشد مى‏کند که در آن عدل، وقسط حکمفرما باشد، نه ظلم و جور.به همين علت است که وقتى شعيب(ع)، مردم را به سوى توحيد فرامى‏خواند، به‏دنبال آن، از مفاسد اجتماعى زمان خود ياد مى‏کند و با آن مفاسد، با کم‏فروشى ونپرداختن حقوق مردم، به مبارزه برخاست.«و الى مدين اخاهم شعيبا قال يا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غيره و لاتنقصواالمکيال و الميزان انى اريکم بخير و انى اخاف عليکم عذاب يوم محيط‏»«به سوى مدين برادرشان شعيب (را فرستاديم) که گفت: اى قوم خدا را پرستش‏کنيد که براى شما معبودى جز او نيست و پيمانه و وزن را کم نکنيد. من خيرخواه شما هستم و از عذاب روز فراگير بر شما مى‏ترسم.» (هود 84)
“نقد” نظر مهندس بازرگان:
مرحوم بازرگان، هدف رسالت پيامبران را در دو چيز خلاصه کرده است:1. انقلاب عظيم و فراگير عليه خود محورى انسانها براى سوق دادن آنها به سوى‏آفريدگار جهانها.2. اعلام دنياى آينده جاودان بى‏نهايت‏بزرگتر از دنياى فعلى (4) از ميان اين دو هدف نيز، هدف نهايى را ايشان، نيل به حيات اخروى دانسته است.يعنى انقلاب عظيم پيامبران براى نابودى خود محوريها نيز در جهت‏برخوردارى ازحيات اخروى ايده‏آل بوده است.ايشان به مسئله عدالت اجتماعى و اصلاح مفاسد اجتماعى که اينهمه قرآن کريم برروى آن تاکيد دارد، توجه نکرده و ” اصلاح جامعه” را دور از شان خدا و پيامبران دانسته‏است:«ابلاغ پيامها و انجام کارهاى اصلاحى و تکميل دنيا در سطح مردم، دور از شان‏خداى انسان و جهان است و تنزل دادن مقام پيامبران به حدود مارکس‏ها،پاستورها و گاندى‏ها يا جمشيد و بزرگمهر و همورابى.» (5)مگر بناست هر کس که کار اصلاحى مى‏کند، مارکس و پاستور و گاندى تلقى شود؟اينگونه نيست که اصلاحات اجتماعى ضرورت دارد; خواه آن را پيامبران انجام دهند يامارکس و پاستور و گاندى!بعلاوه چه کسى ادعا کرده است که اصلاحات پيامبران در حد اصلاحات متفکران بشرى بوده است تا در مقام مقايسه، آنان را در حد مصلحان بشرى تنزل دهيم؟ پيامبران،اهداف و وظايف گوناگونى داشته‏اند که مهمترين آنها تکامل روح انسانهاست که همان‏عبوديت تلقى مى‏شود و ساير هدفها مقدمه‏اى براى اين ذى‏المقدمه مى‏باشند.اگر گفته مى‏شود که هدف نهايى آنها عبوديت است، به اين معنا نيست که اصلاحات‏اجتماعى و تحقق عدالت ناديده گرفته شود، چرا که تا در جامعه، عدالت تحقق پيدا نکندزمينه‏هاى رشد و کمال انسانها فراهم نخواهد شد.آقاى مهندس بازرگان، فقط به اصلاحات شخصى توجه کرده است. يعنى مردم بايدخودشان اخلاق و رفتارشان را اصلاح کنند. از اين روى، آيه 25 سوره حديد را اين گونه‏تفسير مى‏ کنند:«معنى و منظور آيه، آن طور که بعضى‏ها تصور و تبليغ کرده‏اند اين نيست که مردم وديگران را براى مبارزه با ظلم، استبداد و استکبار، يا بسط عدالت و ديانت در دنيا بسيج‏نمايند، بلکه خود مردم در اخلاق و رفتارشان عامل به عدالت و قسط باشند.» (6)ايشان تصور کرده که بدون اصلاح جامعه يعنى اصلاح نهادها و ساختارهاى آن،مى‏توان عدالت را تحقق بخشيد. درست است که اصلاح رفتارها و اخلاقيات مردم وتوجه آنها به آخرت از اهميت‏بسزايى برخوردار است، اما بدون اصلاحات اساسى اجتماعى و صرفا با پند و اندرز، نمى‏توان رفتارهاى شخصى مردم را اصلاح نمود. آيا درجامعه‏اى که فقر، تبعيض، ظلم و دهها فساد ديگر وجود دارد مى‏توان ديانت را در ميان‏آنها رواج داد؟ اگر جواب مثبت است، چرا پيامبران با مفاسد اجتماعى مبارزه‏مى‏کردند.؟ بدون اصلاحات اجتماعى و صرفا با اصلاح تک تک افراد، نمى‏ توان عدالت‏ اجتماعى را در جوامع بشرى حاکم ساخت.نگرانى عمده آقاى مهندس بازرگان از تشکيل حکومت دينى است. بنظر ايشان،نبايد بر اساس ارزشهاى دينى، تشکيل حکومت داد. از اين رو اصرار مى‏ورزد که‏پيامبران به دنبال تشکيل حکومت نبوده‏اند و اگر هم پيامبرانى حکومت تشکيل داده ‏اند استثنا بوده است:«به قرآن نگاه مى‏کنيم، مى‏بينيم احراز حکومت‏با سلطنت از طرف حضرت خاتم الانبياء و بعضى از پيامبران يهود، عموميت‏به همه پيامبران نداشته و باتوجه به تعداد کثير انبياى غيرحاکم، يک امر استثنايى محسوب مى‏شود واصولا نبوت و حکومت دو امر يا دو شغل کاملا مجزا و متفاوت، با دو منشاء يادو مبناى مختلف غيرقابل تلفيق در يکديگر بوده و در آن مراجعه و مصالحه ومشورت با مردم را شديدا منع و بلکه ملامت مى‏ نمايد.» (7)ما مى ‏پرسيم پيامبرانى که تشکيل حکومت داده‏اند، چرا چنين کرده‏اند؟! بايد نتيجه‏گرفت که حکومت دينى، ضرورت داشته است اگر تشکيل حکومت، امرى غيردينى بودچرا آن پيامبران بر مردم حکومت کرده‏اند؟ همان تعداد محدود و استثنايى، عمل لغوانجام داده ‏اند؟ يا آنکه شرايط اجتماعى مانع مى‏شده تا ساير انبياء، تشکيل حکومت‏دهند، نه آنکه برخى از پيامبران، به ضرورت آن اعتقاد داشته‏اند و بقيه، آن را لغودانسته‏اند!!ايشان “نبوت” و “حکومت” را دو امر و دو شغل کاملا مجزا و متفاوت مى‏خواند. اين‏را کسى انکار نکرده است. يعنى کسى ادعا نکرده که نبوت و حکومت، يک منصب‏هستند اما ايشان، نتيجه غلطى گرفته و تصور کرده که اين دو، غيرقابل جمع نيز هستند.براى اين نتيجه‏ گيرى خود، هيچ دليلى نياورده است و از اين که «پيامبر شدن‏» پيامبر، ازجانب مردم و با راى و مشورت آنها تحقق نمى‏پذيرد ولى تشکيل حکومت‏به راى ومشورت مردم مربوط است، نتيجه گرفته است که نبوت با حکومت، قابل جمع نيست.اگر اين دو واقعا قابل جمع نيستند، چرا در برخى از پيامبران جمع شده‏اند؟ آيا تحقق‏حتى يک مورد، نشان امکان آن نيست؟اگر قرآن کريم، نبوت و حکومت را در برخى پيامبران جمع کرده، به معناى آن است‏که يکى از منصبهاى پيامبران، حکومت‏بوده است نه آنکه حکومت، عين نبوت است.
حکومت پيامبران از ديدگاه قرآن:
از آيات قرآنى چنين برمى‏آيد که برخى از انبياء تشکيل حکومت داده‏اند و براى‏برخى ديگر شرايط تشکيل حکومت مهيا نبوده است نه آنکه نسبت‏به ضرورت آن‏بى‏اعتنا باشند.سليمان(ع) از جمله پيامبرانى است که تشکيل حکومت مى‏دهد. مبارزه سليمان بابلقيس موجب مى‏شود تا وى از حکومت‏خلع شود و تسليم سليمان شود. طبق آيه زير،وقتى سليمان، ملکه سبا را به حضور مى‏طلبد و او از آمدن به نزد سليمان خود دارى‏مى‏ورزد و به جاى آن هديه‏اى براى سليمان مى‏فرستد، سليمان (ع) به نماينده بلقيس‏مى‏گويد:«اتمدونن بمال فما آتانى‏الله خيرا مما آتاکم بل انتم بهديتکم تفرحون ارجع اليهم‏فلناتينهم بجنود لاقبل‏لهم بها و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون‏»«آيا شما مرا به مال مدد مى‏رسانيد؟ آنچه را که خدا به من داده از آنچه به شماداده بهتر است. شما هستيد که به هديه خودتان خوشحال هستيد. به سوى آنان‏بازگرديد. ما با سپاهى به سوى آنها مى‏آييم که در مقابل آن نمى‏توانند مبارزه‏کنند و آنها را با ذلت و خوارى از (کشورشان) خارج مى‏سازيم.» (نمل 7 – 26)آيه فوق صريحا خاطر نشان مى‏سازد که پيامبرى مانند سليمان، وقتى شرايط را براى‏تشکيل حکومت مناسب مى‏بيند براى تحقق آن، با قدرت تمام اقدام مى‏کند.يوسف(ع) نيز از جمله پيامبرانى است که در پست وزارت دارايى توانسته بودمنصبى از مناصب حکومتى را برعهده بگيرد.«قال اجعلنى على خزائن‏ الارض‏»«گفت مرا وزير دارايى خويش بگردان.» (يوسف 55)داوود(ع) نيز از جمله پيامبرانى بوده است که خداوند به او ملک و حکومتى عظيم‏داده بود.«و شددنا ملکه و آتيناه الحکمة و فصل‏الخطاب‏»«و حکومت او را استحکام بخشيديم و به او حکومت و داورى عادلانه رابخشيديم.» (ص 20)به حکومت‏برخى از انبياء نيز در آيه زير اشاره شده است:«ام يحسدون الناس على ما آتاهم‏الله من فضله فقد آتينا آل ابراهيم الکتاب والحکمة و آتيناهم ملکا عظيما»«آيا مردم نسبت‏به آنچه که خداوند از روى فضلش به آنها بخشيده است‏حسرت‏مى‏ورزند؟ ما به آل‏ابراهيم کتاب و حکمت و حکومت عظيمى داديم.»(نساء 54)در مورد اينکه چه تعداد پيامبران تشکيل حکومت داده بودند، به تحقيق نمى‏توان‏سخن گفت، اما از برخى آيات قرآنى مى‏توان اين نکته را به دست آورد که ايشان درصدد تشکيل حکومت‏بوده‏اند، هر چند به خاطر عدم شرايط مناسب، توفيق اين کار راپيدا نکرده‏اند.دسته اول: همچون آيه 25 سوره حديد، که هدف بعثت پيامبران را عدالت اجتماعى‏مى‏داند. شکى نيست که بدون تشکيل حکومت، نمى‏توان عدالت را در جامعه محقق‏ساخت.دسته دوم: همچون آيه 36 سوره نحل، که هدف بعثت پيامبران را دعوت به توحيد ودورى از طاغوتها مى‏داند. بدون شک، با تشکيل حکومت است که مى‏توان همه طاغوتهارا در جامعه نابود ساخت و توحيد را در همه ابعادش و در حيات فردى و اجتماعى‏انسانها حاکم نمود.دسته سوم: آياتى است که به پيامبران دستور مى‏دهد تا با قوت و قدرت در جهت‏تحقق اهداف خود گام بردارد.«خذوا ما آتيناکم بقوة‏»«آنچه را که شما داديم به قوت بگيريد.» (بقره 36)«يا يحيى خذ الکتاب بقوة«اى يحيى اين کتاب را به قوت بگير.» (مريم 12)دليل چهارم: وجود احکام اجتماعى در آيين انبياست. احکامى چون امر به معروف ونهى از منکر (به معناى وسيع آن)، جهاد، قضاء و … که بدون تشکيل حکومت، قابل اجرانيستند. بنابراين، از وجود يک سلسله احکام و تکاليف اجتماعى، به دلالت التزامى‏مى‏توان پى‏برد که انبياء در صدد تشکيل حکومت‏بوده‏اند و بايد مى‏بوده‏اند که البته‏بعضى موفق شده‏اند و برخى، به علت‏شرايط و زمينه‏هاى نامساعد، توفيق پيدانکرده‏اند.با اين بيان ديگر نمى‏توان سخنان زير را از مهندس بازرگان پذيرفت:«آنچه در هيچ يک از سر فصل يا سر سوره‏ها و جاهاى ديگر ديده نمى‏شود، اين‏است که گفته شده باشد، آن را فرستاديم تا به شما درس حکومت و اقتصاد ومديريت‏يا اصلاح امور زندگى دنيا و اجتماع را بدهد. ولى به طور کلى گفته شده‏است که شما در روابط فيمابين، عدالت و اتفاق و خدمت و اصلاح را پيشه کنيدو تا عمل صالح انجام ندهيد ايمان به خدا شما را راهى بهشت نخواهد کرد.» (8) آقاى مهندس بازرگان، رسالت پيامبران را در حد نصيحت و اندرز دهى خلاصه‏کرده‏اند. ايشان پيامبران را عده‏اى نظريه‏پرداز اجتماعى تصور کرده که معتقد بوده‏اند اگرمردم، عدالت و انفاق و خدمت و اصلاح را پيشه کنند، راهى بهشت‏خواهند شد. البته‏اکثر نظريه‏پردازان اجتماعى نيز نمى‏گويند در هر نوع جامعه‏اى و با هر نوع ساختارحکومتى مى‏توان انسانها را رهسپار بهشت‏ساخت.نظريه آقاى بازرگان صرفنظر از مسائل اعتقادى و درون دينى، از نظر علوم اجتماعى‏نيز باطل است. البته ايشان گاه دچار تناقض مى‏شود و على‏رغم ادعاهاى فوق، مى‏پذيردکه «جامعه دينى‏»، جهت پديدآمدن «انسان دينى‏» ضرورت دارد. چنان که مى‏گويد:«ضرورت يا لااقل تاثير مثبت محيط توحيدى مساعد براى نشو و نماى افرادآزاده مستقل و مؤمنان با کرامت مورد قبول است. همچنين ايجاد «جامعه دينى‏»جهت پديدآمدن «انسانى دينى‏». (9)ولى ايشان انتظار دارد که چنين جامعه‏اى بدون تشکيل حکومت، تحقق پذيرد!!چنانکه به دنبال عبارات فوق مى‏گويند:«ولى آيا تامين چنين محيط و جامعه‏هايى بايد حتما از طريق تصرف قدرت وبه هر قيمت از طرف مؤمنان صورت گيرد و به دست متوليان دينى باشد.» اگر بپذيريم که براى تشکيل جامعه دينى، حکومت دينى ضرورت دارد و لازمه‏حکومت نيز قدرت است، (البته قدرت مشروع)، ديگر چه جاى نگرانى است؟ چه‏کسى گفته است که تشکيل حکومت‏بايد از جانب مؤمنان به هر قيمتى صورت گيرد؟مگر مشروعيت و عدالت از شرايط و لوازم حکومت دينى نمى‏باشند؟ وى مى‏نويسد:«عدم توسل رسولان خدا به قدرت با مقدم داشتن تشکيل جامعه ايمانى برتعليم و تربيت افراد ايمانى را مشاهده مى‏کنيم.»طبق آيات گذشته ديديم که هم آيات قرآنى به پيامبران، دستور توسل به قدرت، براى‏نيل به اهداف خود را مى‏دهد و هم پيامبرانى نظير سليمان با توسل به قدرت موفق به‏تشکيل حکومت‏شدند. ايشان براى عدم پذيرش ضرورت حکومت، دست‏به توجيهات‏عجيبى زده‏اند. از جمله براى آنکه کسى از وجود احکام اجتماعى اسلام نظير جهاد،ضرورت حکومت را استنباط نکند، مى‏گويند:«ولى مى‏دانيم که آيات جهاد و قتال صرفا براى دفاع و استقرار امنيت و آزادى‏است، نه براى تهاجم و تصرف قدرت‏».اما براستى آيا بدون تشکيل حکومت، مى‏توان به دفاع از يک جامعه پرداخت؟ آيابدون تشکيل حکومت مى‏توان منيت‏يک کشور را برقرار ساخت؟ آيا جهاد و قتال‏همواره براى تهاجم و تصرف قدرت است‏يا عموما براى دفاع است؟ آيا اساسا هر گونه‏تصرف قدرتى، باطل و نامشروع است؟ آيا پيامبران از جانب خداوند و به اذن او، به‏تهاجم و تصرف مراکز قدرت نامشروع (جهاد ابتدايى) نمى‏پرداختند؟با مطالعه مطالب فوق درمى‏يابيم که آقاى بازرگان سه مسئله زير را با يکديگر خلطکرده است:1. ضرورت تشکيل حکومت دينى2. چه کسى بايد حکومت کند؟3. چگونه بايد حکومت کرد؟ايشان در ابتدا، ضرورت تشکيل حکومت دينى را زير سوال مى‏برند و سرانجام‏مى‏پذيرند که اشکالى ندارد يک حکومت دينى، از همه جهت و تمام و کمال، به دست‏مؤمنان مخلص ناب تشکيل شود.ايشان در مورد اينکه چه کسى بايدحکومت کند، حکومت متوليان دين رانفى مى‏کنند و حکومت مؤمنان مخلص‏ناب را مى‏پذيرند. گويى متوليان دين،نمى‏توانند از مؤمنان مخلص ناب باشند!و سرانجام، مشکل ايشان در موردچگونه حکومت کردن و قلمرو ومحدوده حکومت است. و اينکه وظيفه‏حکومت، جلوگيرى از تجاوز بيگانگان‏به کشور و يا جلوگيرى از تجاوز مردم به‏يکديگر است و در مورد رابطه انسان باخود و خدا، نبايد دخالتى داشته باشد.
نقد سخنان دکتر سروش:
آقاى سروش نيز گفته است که‏پيامبران براى آخرت آمده‏اند نه دنيا. واگر بگوييم انبياء براى دنياى مردم‏آمده‏اند، دين را ايدئولوژيک کرده‏ايم.مراد از ايدئولوژيک شدن دين، اين‏است که از آن «مجموعه‏اى از جهان‏بينى، مقولات ارزشى، اصول و قواعد عملى و امثالها» رابخواهيم. (10)ايشان از يک طرف، ايدئولوژى را يک «مرامنامه دنيايى‏» مى‏داند که موجب مى‏شودتا انسانها به سلاح عقيدتى مسلح شوند و موضعشان در جهان نسبت‏به هستى و مکاتب‏فکرى ديگر معين شود. و از طرف ديگر قبول مى‏کند که انسانها بدون برخوردارى ازايدئولوژى نمى‏توانند زندگى کنند.«چه ما به عنوان افراد مؤمن و متدين و چه اقوامى که پيرو طريقت دينى نيستندو اصولا به هيچ مذهبى اعتقاد ندارند، همه براى زندگى در دنيا به يک رشته‏قواعد و آداب و اصول و افکار و ارزشها و جهان‏بينى حاجت داريم. هيچ قومى‏بر مبناى هيچ زندگى نمى‏کند، يعنى هر روز صبح تجديد مطلع نمى‏کند وارزشهاى تازه و جهان‏بينى تازه‏اى در ميان نمى‏آورد. آدميان (خواه در بدوى‏ترين‏اقوام، خواه پيشرفته‏ترين و متمدن‏ترينشان) به واسطه يک رشته ارزشهاى‏مشترک، قواعد مشترک و جهان‏بينى مشترک به دور هم جمع مى‏شوند و اين،شرط آدمى وار زيستن است.» (11)و در نفى “ضرورت حکومت”، همچنين مى ‏نويسند:«ولى در کنار هيچ يک از آن آيات اشاره و دستورى نمى‏بينيم که مثلا به موسى‏گفته شده باشد برو در برابر فرعون مصر، دولت مقتدرى از بنى‏اسرائيل و ازملتهاى رقيب تشکيل بده، يا وقتى پيش فرعون رسيدى با اژدها و يد بيضايت اورا از تخت‏به زير انداخته و سرجايش بنشان و دهان کسى را که ادعاى «اناربکم‏الاعلى‏» کرده است، خرد کن.» (12)ايشان، تصور کرده که پيامبران مى‏بايست‏با معجزات خود مبارزه کنند. حال آنکه‏معجزاتى نظير اژدها شدن عصا و يد بيضا، فقط براى ايمان آوردن همه مردم بوده است،نه صرفا فرعون و اطرافيان وى. هر پيامبرى نيز در آغاز کار خويش وارد مبارزه مستقيم باجباران نمى‏شد، چرا که در ابتداى رسالت، نه حجت را بر مردم تمام کرده بود و نه يارانى‏داشت که به همراهى آنها براى مبارزه قيام کند. آياآقاى ‏سروش، درگيريهايى را که پس ازاتمام حجت، ميان موسى (ع) و يارانش با فرعون و فرعونيان روى داده، فراموش‏کرده‏اند؟ آيا اگر پيامبران فقط به عنوان معلمان اخلاق در جامعه خود عمل مى ‏کردند،يعنى فقط پند و اندرز مى‏دادند و کارى به حاکمان ظالم نداشتند، درگير مصيبتها وبلاهاى گوناگون مى‏شدند؟ تا چه رسد که برخى از آنها نيز به شهادت برسند؟«کلما جاءهم رسول بما لاتهوى انفسهم فريقا کذبوا و فريقا يقتلون‏»«هر گاه که رسولى مى ‏آمد ولى (فرامين او) مطابق با هوا و هوسهاى آنها نبود،گروهى آنها را تکذيب مى‏کردند و گروهى از آنها را مى‏کشتند.» (مائده 70)از اينها گذشته، اگر «جامعه دينى‏» جهت پديد آمدن «انسان دينى‏» ضرورت دارد آيا باوجود ضرر فرعونها و قيصرها، مى‏توان جامعه‏اى را دينى ساخت؟ آيا راهى جز مبارزه باجباران و اشراف و مترفين و حتى عالمان فاسد که – انبياء همواره با آنها مبارزه مى‏کردند -وجود دارد؟سرانجام آقاى بازرگان، حرفهاى خود را اينچنين جمع‏بندى مى‏کنند:«تمام حرف ما اين است که اگر به فرض، يک حکومت دينى از همه جهت تمام‏و کمال به دست مؤمنان مخلص ناب تشکيل شد، آنچه نبايد اين حکومت ودولت دست‏به آن بزند و دخالتى بنمايد، دين و ايمان و اخلاق مردم است. ولت‏يعنى قدرت و زور، قدرت و زور در برابر تجاوز و بيگانگان به کشور وملت‏يا تجاوز مردم به يکديگر که يک امر ضرورى است، اما در برابر عقيده وعشق و عبادت و رابطه انسان با خدا با خود و خدا يعنى آزادى و تقرب، بسياربيجا و نقض غرض است.» (13)و اما آقاى سروش که رسالت و هدف انبياء را تنها دعوت به سعادت عالم آخرت‏مى‏شمارد، در مورد رابطه دنيا و آخرت، چهارفرض را مطرح مى‏کند:فرض اول: بگوييم دين، نه براى حل مسايل دنيوى آمده است و نه حل مسايل‏اخروى.فرض دوم: بگوييم دين، فقط براى حل مسائل دنيوى آمده است.فرض سوم: بگوييم دين، فقط براى آخرت آمده است، يعنى پيامبران فقط سعادت‏اخروى انسانها را هدف‏گيرى کرده‏اند.فرض چهارم: اين است که هدف دين را، تامين سعادت دنيا و آخرت انسانها بدانيم.فرض اول و دوم را ايشان به حق، نفى مى‏کنند و از ميان فرضهاى ديگر، فرض سوم رامى‏پذيرند. اما ما معتقديم که فرض چهارم صحيح است. يعنى پيامبران براى تامين‏سعادت دنيوى و اخروى انسانها آمده‏اند، نه صرفا سعادت اخروى.ايشان فرض سوم را از اين جهت مى‏پذيرد که اگر بگوييم دين براى آخرت است،ديگر دين «ايدئولوژيک‏» نخواهد شد. يعنى هرگز از دين انتظار نخواهيم داشت که درمورد مسايل مربوط به «عالم سياست، حکومت، قدرت، اقتصاد، فرهنگ و امثال‏اينها» (14) موضعگيرى کند.در واقع آقاى سروش از اين جهت اين فرض را مى‏پذيرد که براساس آن «دين درسياست و حکومت و قدرت و فرهنگ‏» هيچ گونه دخالتى ندارد.تمام تلاش ايشان اين است که از دخالت دين در امور اجتماعى جلوگيرى به عمل‏آورده و تدبير امور جامعه را به عقل و انديشه بشرى بسپارند.در نقد اين سخنان به چند نکته بايد توجه کرد:1. اگر بپذيريم که انسان به جهان‏بينى، ايدئولوژى و ارزشها نياز دارد و در ايدئولوژى  ‏موضع انسان در جهان نسبت‏به هستى، جوامع ديگر و مکاتب فکرى ديگر معين‏ مى ‏شود، حتما پيامبران مى‏بايست‏به اين امور توجه مى ‏کردند، چرا که انسان از اين امورلازمه و يا زمينه ساز کمال انسان هستند.در بحثهاى گذشته گفتيم که از جمله اهداف انبياء تعليم کتاب و حکمت‏بوده است.پيامبران با تعليم کتاب و حکمت‏به ارائه جهان‏بينى و ارزشها مى‏پرداختند.پيامبران علاوه‏بر آنکه از مبداء و معاد سخن مى‏گفتند، از ارتباطهاى چهارگانه زير نيز سخن به ميان‏مى‏آورند:الف. رابطه انسان با خودج. رابطه انسان با جهانب. رابطه انسان با خداد. رابطه انسان با ديگرانعجيب‏است که‏ايشان‏مى‏پذيرندکه‏بشر جهان‏بينى‏وايدئولوژى‏خود را خودرو به‏دست‏آورده، (15) اما نمى‏پذيرند که پيامبران، اصول ايدئولوژى‏وارزشها را به بشر ارائه‏دهند:«اما اين اصول مشترک به تدريج و در طول تاريخ در ميان آدميان مى‏رويند.يعنى مردم در سر کلاس درس و بحث، جهان‏بينى و ايدئولوژى و ارزشها واصول و عقايدشان را نمى‏آموزند، اين امور خودرو هستند، البته امور خودرويى‏که بسيار بسيار مهم، مؤثر و اجتناب‏ناپذيرند.» (16)2. اگر انسان به ايدئولوژى نياز دارد و دين نبايد به انسان ايدئولوژى دهد، يعنى‏موضع او را نسبت‏به هستى و مکاتب فکرى ديگر تعيين کند، پس چه کسى بايد آن راتعيين کند؟ يا بايد طبق نظر آقاى سروش بگوييم که اين امور به صورت خودرو، در طول‏ تاريخ به دست مى‏  آيند و يا بايد بپذيريم که بشر در هر مقطع تاريخى خود به تاسيس آنهااقدام نمايد. در هر دو صورت، ملاک درستى و حقانيت آنها چيست؟3. در جايى که در متون دينى، مسائلى مطرح شده که طبق تعريف ايشان بايد آنها رااصول ايدئولوژى به شمار آوريم، چه بايد بکنيم؟ آيا بايد آنها را کنار نهاد و دل به جريان‏تاريخ سپرد و به دستاوردهاى تاريخى اعتنا کرد، يا به وحى، دل بسپاريم و از آن راه وروشهاى آدم وار زيستن را فراگيريم؟4. فقط در اين صورت، ايدئولوژى شدن دين، غلط است که ما چيزهايى را که درزمينه اصول مربوط به ايدئولوژى از قبيل رابطه ما با جهان، ديگران و … در خود دين‏نيست، بر آن تحميل کنيم. و شکى نيست که در اين صورت دين را تحريف کرده‏ايم نه ‏ايدئولوژيک.به گمان ايشان اگر معتقد شويم که دين براى تامين سعادت دو عالم آمده است اين‏تصور پيش خواهد آمد که:«آدمى‏در آخرت سعادتمندانه‏است که در اين دنيا موفق‏باشد. در اين‏فرض توفيق‏دنيوى، علامت‏سعادت اخروى است. اگر دنياى من آباد بود، معلوم مى‏شود که‏خدا مرا دوست دارد و لذا به تبع، دنياى ديگرم هم آباد خواهد بود.» (17)به عبارت ديگر «سعادت و شقاوت اخروى، در گرو سعادت و شقاوت دنيوى‏خواهد بود.» از اينها گذشته «عمل خوب‏» با «توفيق دنيوى‏» تعريف خواهد شد. يعنى‏«عملى خوب است که دنياى ما را آباد و مرفه کند و به ما عزت ببخشد.»در نقد سخنان آقاى سروش بايد گفت که در اين فرض، مى‏توان آخرتى را جستجوکرد که تابع سعادت دنيوى نباشد. به بيان ديگر ملاک و معيار سعادت اخروى را توفيق‏دنيوى ندانيم. کسانى که مى‏گويند دين براى دنيا و آخرت آمده، هرگز نمى‏گويند ملاک‏توفيق در آخرت، توفيق در دنياست، بلکه معتقدند که دين مى‏تواند سعادت هر دو دنيا راتامين کند.اساسا اگر عملى براى رضاى الهى باشد، عمل اخروى تلقى خواهد شد، خواه توفيق‏دنيوى را همراه داشته باشد يا نداشته باشد. از اينها گذشته چه اشکالى دارد که انسان باوجود توفيق در دنيا از حيات اخروى سعادتمندانه نيز برخوردار باشد. مى‏دانيم که فعل‏اخلاقى بايد از دو حسن برخوردار باشد، يکى “حسن فعلى” و ديگرى “حسن فاعلى”.مراد از حسن فعلى، اين است که ظاهر عمل خوب باشد و حسن فاعلى نيز به اين‏معناست که انگيزه فاعل الهى باشد. يعنى عملى را که فرد انجام مى‏دهد براى رضاى‏خدا باشد. با اين بيان، ملاک عمل خوب توفيق دنيوى نيست. بلکه عملى خوب است که‏از حسن فعلى و حسن فاعلى برخوردار باشد. و اگر عملى هم از حسن فاعلى برخوردارباشد و هم توفيق دنيوى را به همراه داشته باشد، اثر اخروى مناسب خواهد داشت. اگرگفته مى‏شود که سعادت و شقاوت اخروى، در گرو سعادت و شقاوت دنيوى است، مراداين است که اگر انسانى در دنيا عمل خوبى انجام دهد، يعنى عمل وى براساس حسن‏فعلى و فاعلى باشد داراى سعادت اخروى خواهد بود و اگر عملى از قبح فعلى و فاعلى‏برخوردار باشد شقاوت اخروى در پى خواهد داشت.انسان مى‏تواند در دنيا اعمال نيک انجام دهد. يعنى نمازبگذارد، روزه بگيرد، حج‏برود، از فقرا و مستمندان دستگيرى کند و حسن خلق داشته باشد و در عين حال در دنياموفق و مرفه و عزيز و مقتدر باشد و در عين حال با حاصل شدن همه توفيقات، از توفيق‏آخرتى و سعادت آن جهانى نيز برخوردار باشد. متاسفانه آقاى سروش تصور کرده‏اند که‏انسان يا بايد نماز بخواند و روزه بگيرد و حج‏برود و از مستمندان دستگيرى کند و يا دردنيا موفق و مرفه و عزيز و مقتدر باشد. و اين دو هيچ‏گاه با هم قابل جمع نيستند. به‏عبارات زير توجه فرماييد:«باز هم تاکيد مى‏کنم که آخرت به دو معنا در گرو دنياست. يک معناى متداول آن‏اين است که اگر کسى در دنيا کار نيک انجام دهد، يعنى حج‏برود، نماز بخواند،روزه بگيرد، از فقرا دستگيرى کند، حسن خلق داشته باشد و غيره، به او مثوبت ‏اخروى مى‏دهند و به بهشت وارد مى‏شود. مطابق اين معنا، ما در اينجا مشغول‏به اعمال اخروى هستيم و در آنجا هم صواب اخروى مى ‏بريم.»مراد ايشان از شناسايى رسالت عقل و دين، اين است که دين فقط به مسايل اخروى‏انسان بپردازد و هيچ‏گونه دخالتى در امور اجتماعى نکند و مسايل مربوط به «سياست وحکومت و قدرت و اقتصاد و فرهنگ‏» را در قلمرو رسالت عقل قرار دهد. پيامبران نيزوظيفه داشتند تا از حيات اخروى انسانها سخن بگويند و حل مسايل اجتماعى را برعهده‏عقل بشرى بگذارند. ايشان وحى را ناتوان از آن مى‏بيند که براى سعادت دنيوى وسعادت اخروى بشر برنامه ارائه دهد. همچنانکه نمى‏پذيرند که عقل بتواند براى هر دوعالم، برنامه ارائه دهد. وحى و عقل، هر يک عهده‏دار وظيفه خاصى است. وحى، عهده‏دار ارائه برنامه براى حيات اخروى انسانهاست و کارى به سعادت دنيوى انسانهاندارد و عقل نيز، توان ارائه برنامه جهت‏حيات اخروى را ندارد و فقط توانايى جهت‏تامين سعادت دنيوى را دارد.اگر مى‏پذيريم که نه تنها عوامل فردى، که يک سلسله عوامل اجتماعى نيز در تکامل‏و يا سقوط روح انسان دخالت دارند. پس پيامبران که براى تکامل انسانها آمده‏اندنمى‏توانند نسبت‏به اين امور بى‏اعتنا باشند.اگر بناست که بشر با عقل خود بتواند همه مسايل دنيوى را حل کند، چرا نتواند ازعهده حل مسائل اخروى برآيد؟ اگر معتقديم که عقل بشر در شناسايى آخرت و ارائه‏برنامه براى حيات اخروى ناتوان است، قطعا در ارائه برنامه براى حيات دنيوى به‏گونه‏اى‏که آن برنامه‏ها، نتايج اخروى مناسب هم داشته باشند، ناتوان خواهد بود. عقل بشرى‏چگونه مى‏تواند دريابد که هر عملى چه اثر اخروى در پى خواهد داشت تا به آن عمل‏اقدام کند و يا خوددارى ورزد؟! مى‏دانيم که از ديدگاه قرآن، هر عملى داراى يک بعدظاهرى و ملکى است و يک بعد باطنى و ملکوتى. و حيات اخروى انسان نيز بر اساس‏بعد باطنى وى شکل مى‏گيرد به طور مثال بعد باطنى عملى مانند کنز طلا و نقره، آتش‏است؟ آيا عقل بشرى مى‏تواند بعد باطنى اعمال انسان را درک کند تا برنامه‏هايى‏متناسب با عالم آخرت ارائه دهند.از اينها گذشته اگر بپذيريم که پيامبران فقط براى حيات اخروى آمده‏اند و هيچ برنامه‏اى جهت تامين سعادت دنيوى انسانها ندارند چگونه بايد به تفسير مجموعه،احکام و دستورات فردى و اجتماعى بپردازيم که دين براى بهبود حيات دنيوى انسانها ارائه داده است؟ البته آقاى سروش معتقدند که دين در جهت‏سعادت دنيوى بشر برنامه‏ريزى نکرده است که در مقاله‏اى ديگر به عنوان «دين و تدبير دنيا» به آن خواهيم پرداخت. آقاى سروش براى آنکه نشان دهند دين، گوشه‏چشمى به دنيا مى‏اندازد و مى‏گويند که دين بايد مزاحمت‏هاى دنيا را رفع کند و يا در آنجا که دنيا ما را در هت‏حيات اخروى مدد مى‏رساند از آن استفاده نمايد.متاسفانه ايشان دقيقا مشخص نمى ‏کند که چه چيزهايى در دنيا براى آخرت ما مزاحم هستند و يا چه چيزهايى در دنيا ممد حيات اخروى ما هستند که دين بايد عهده‏دار آنها باشد.آيا امورى که در دنيا مزاحم و يا ممد حيات اخروى انسانها هستند فقط امور فردى‏هستند يا شامل امور اجتماعى مربوط به «سياست و حکومت و قدرت و اقتصاد وفرهنگ‏» نيز مى ‏شوند؟آيا مشکلات اجتماعى نظير فقر، فحشا، تبعيضات نژادى و اقتصادى، ظلم و ستم،استضعاف فکرى و فرهنگى، سد راه سعادت اخروى انسانها به شمار نمى‏روند؟آيا افراد جامعه‏اى که دچار انواع بى‏عدالتيهاى اجتماعى هستند و در فقر و فساد غوطه‏ورند از حيات ابدى سعادتمندانه برخوردارند؟ اگر مى‏پذيريم که اين عوامل نه تنهاسعادت دنيوى که سعادت اخروى انسانها را به خطر مى‏اندازد، پس چگونه ممکن است‏که پيامبران براى جلوگيرى از اين امور، هيچ نوع «برنامه دنيوى‏» را ارائه ندهند و فقطبراى حيات اخروى انسانها ارائه طريق کنند؟با توجه به اشکالات فوق که بر فرض سوم وارد است، ما فرض چهارم را انتخاب‏مى‏کنيم. يعنى معتقديم که دين هم براى دنياست و هم براى آخرت. حال ببينيم که آقاى‏سروش چرا اين فرض را نمى‏پذيرند.اما معناى دوم «تابع بودن آخرت نسبت‏به دنيا» اين است که بايد در دنيا مرفه و موفق‏و عزيز و مقتدر بود. و وقتى اين توفيق حاصل شد، توفيق آخرتى و سعادت آن جهانى ماهم خود به خود و به تبع تامين خواهد شد و دينى که در پى اقتدار و عزت و رفاه وسرفرازى پيروانش نباشد، دين نيست، ايدئولوژيک کردن دين دقيقا به اين معناست.»اگر عبارت فوق را تحليل کنيم با نتايج زير روبرو خواهيم شد:1. فقط کسانى به بهشت مى‏روند که نماز بخوانند، روزه بگيرند، حج‏بروند و … و اگراين‏افراد از اقتدار و عزت‏و رفاه‏وسرفرازى برخوردارباشند ديگر به‏بهشت‏نخواهندرفت.2. معتقدين نبايد در پى اقتدار و عزت و رفاه و سرافرازى باشند، بلکه بايد يک مشت‏افراد خوار و ذليل و فقير … باشند.3. نماز و روزه و حج‏با رفاه و سرفرازى و عزت قابل جمع نمى‏باشند.تابع بودن آخرت نسبت‏به دنيا فقط در يک صورت، قابل نفى است که موفقيت انسان‏و مرفه و عزيز و مقتدر بودن او بى‏توجه به ارزشهاى دينى و عارى از انگيزه الهى باشد.در حالى که گفتيم مى ‏توان اين دو را با هم جمع کرد و لزومى ندارد که به قضيه مفصله،قايل باشيم و بگوييم دو معناى فوق در مورد رابطه آخرت با دنيا جمع‏پذير نمى‏باشند.————————————پى‏ نوشت‏ها:1) مجله کيان‏شماره 28 ص 482) همان3) همان4) کيان شماره 28 ص 48.5) همان، ص 9 – 48.6) کيان شماره 28 ص 54.7) کيان شماره 28 ص 6.8) کيان شماره 28 ص 52.9) کيان‏شماره 28 ص 57.10) مجله کيان شماره 31 ص 5.11) همان ص 4.12) همان13) مجله کيان شماره 28 ص 57.14) مجله کيان شماره 31 ص 5.15) در مقاله‏اى ديگر از «نسبت دين با ايدئولوژى‏» سخن خواهيم گفت.16) همان17) مجله کيان شماره 31 ص 8.

 

نوشته قبلی

شيعه شناسى ؛ ضرورت ها و رسالت ها

نوشته‌ی بعدی

چهار ده اصل در انسان از ديدگاه اسلام

مرتبط نوشته ها

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟
ویژه جنگ رمضان

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)
انقلاب مهدوی

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)
امام صادق (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)
امام سجاد (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)

مهدویت در سیره و قیام امام خمینی (ره)
نظام ولایت فقیه

مهدویت در سیره و قیام امام خمینی (ره)

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام
تاریخ شیعه

رسانه ها در عصر اهل بیت علیهم السلام

نوشته‌ی بعدی

چهار ده اصل در انسان از ديدگاه اسلام

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟

چرا بحرین را پس نمی‌گیریم؟

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)

اندیشه های نورانی امام صادق (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)

آثار برخی گناهان از زبان امام سجاد (ع)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا