عثمان نخستین فرد از امویان بود که قدرت را دردست گرفت. پس از او و پس از شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و صلح بین امام حسن(علیه السلام) و معاویه که حکومت به دست او رسید، فرصتی پیش آمد تا امویان پایههای حکومت خود را مستحکم کنند.
امام علی(علیه السلام) دیگر نبود. امام حسن(علیه السلام) نیز پس از صلح به مدینه رفته بود و همهی عراق افزون بر شامات در دست امویان بود؛ حجاز نیز کمکم به قلمرو حکومت اموی افزوده شد. معاویه بود و کینهای که از علی(علیه السلام) دردل داشت. او شبها در خوابگاهش و پیش از خواب، به مرور آنچه از بنیهاشم به او و پدران و خاندانش رسیده بود میپرداخت: کشته شدن خویشانش در بدر و احد و احزاب، فتح مکّه و خواری آل ابیسفیان و مشهور شدن آنها به «طلقا» از سوی پیامبر(صل الله علیه و آله)، کشته شدن عثمان، صفین و…
اکنون ـ و به هر جهت ـ حکومت در دست او بود. در عراق کسانی بودند که به آنها شیعهی علی و اهلبیت(علیهم السلام) میگفتند، یعنی کسانی که دوستدار آل علی(علیه السلام) بودند و دشمن امویان و معاویه. برخی از ایشان بر این باور بودند که علی افضل از ابوبکر و عمر و عثمان بوده و برخی دیگر علی(علیه السلام) را مطابق نصب رسول خدا(صل الله علیه و آله) خلیفهی اول میدانستند و بر آن بودند که این سه نفر، غاصب خلافت علی(علیه السلام) بودهاند.
بسیاری دیگر از مردم ـ که کم هم نبودند ـ عثمان را گناهکار میدانستند و میگفتند: او چوب خلافهای خود را خورد و به دست خود کشته شد. اینها همه برای معاویه انگیزهای بود تا در صدد کمرنگ کردن یا بیرنگ کردن شخصیت حضرت علی(علیه السلام) برآید و جایگاه خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را از نظر شرعی و سیاسی مستحکم کند تا به این صورت و در حقیقت پایگاه و جایگاه حکومت خود او از نظر شرعی و سیاسی استوار شود.
نخستین و مهمترین و نیز خطرناکترین امری که معاویه را به خود مشغول کرد جایگاه و پایگاه اهلبیت(علیهم السلام) و در پیشاپیش آنها حضرت علی(علیه السلام) بود. بسیاری از فضائل امام و اهلبیت(علیهم السلام) در زمان زمامداری امیر المؤمنین(علیه السلام) دهان به دهان گشته بود و این پس از دوران خفقان در زمان سه حاکم اوّل بود. حضرت علی(علیه السلام) در مدت نزدیک به پنج سالهی حکومتشان از هر فرصتی برای یادآوری جایگاه و فضیلت خود و اهلبیت(علیهم السلام) استفاده میکرد؛ که بسیاری از خطبههای ایشان نشان دهندهی این مطلب است. خطبههایی مانند «شقشقیه» که در پیشگفتار گذشت و نیز این خطبه:
«الخطبة التی رواها أبو الحسن علیّ بن محمد المدائنّی، عن عبدالله بن جُنادة، قال: قدمتُ من الحجاز أرید العراق؛ فی أوّل إمارة علی(علیه السلام) فمررت بمکة، فاعتمرت، ثمّ قدمت المدینة، فدخلت مسجد رسولالله(صل الله علیه و آله)؛ إذ نودی: الصلاة جامعة، فاجتمع النّاس، و خرج علیّ(علیه السلام) متقلّدا سیفه، فشخصت الأبصار نحوه، فحمد الله وصلیّ علی رسوله(صل الله علیه و آله) ثم قال: أما بعد، فإنّه لمّا قبض الله نبیّه(صل الله علیه و آله) قلنا: نحن أهله وورثته وعترته وأولیاؤه من دون النّاس([1])، لاینازعنا سلطانه أحد، ولا یطمع فی حقّنا طامع؛ إذا انبری قومنا فغصبونا سلطان نبیّنا، فصارت الإمرة لغیرنا، وسرنا سوقة؛ یطمع فینا الضعیف، ویتعزّز علینا الذلیل، فبکت الأعین منا لذلک، وخشنت الصدور، وجزعت النفوس. وایم الله لو لا مخافة الفرقة بین المسلمین وأن یعود الکفر و یبور الدین، لکنّا علی غیر ما کنّا علیه، فولی الأمر ولاة لم یألوا الناس خیرا…»([2])
ابوبکر و عمر با حضرت فاطمه(سلام الله علیها) درافتاده بودند؛ عمر، ندانم کاریهای زیادی داشت؛ عثمان در دوران حکومتش خرابکاری کرده بود؛ حضرت علی(علیه السلام) در زمان سه حاکم اوّل گاه و بیگاه و به مناسبتهایی، ناخشنودی خود را نشان میداد؛ امام حسن(علیه السلام) نیز در ابتدی حکومتش با معاویه جنگید؛ امام حسین(علیه السلام) نیز کسی نبود که آرام بگیرد؛ او فرزند دختر رسولالله(صل الله علیه و آله) بود و مسلمانان احترام فوقالعادهای برای وی قائل بودند.
پس معاویه باید کاری میکرد و تا زنده بود و حاکم، از قدرت استفاده میکرد تا هر آنچه میتواند از فضائل اهلبیت(علیهم السلام) بکاهد و دشمنی ایشان را در دلها بکارد. نیز باید حاکمان پیش از حضرت علی(علیه السلام) و پس از وی را چهرهای نورانی و مقدس ببخشد. در این راه زر و سیم و آهن بود که حرف اول را میزد. اگر کسی به سکه راضی میشود که هیچ، وگرنه شمشیر را حوالهاش میکردند. افزون بر همهی اینها خوارج را نیز نباید فراموش کرد که به آنها نیز میپردازیم.
در اینجا نمیخواهیم تاریخ سیاسی اسلام را بنویسیم. امّا میتوان از این تاریخ استفاده کرد و از لابهلای آن پاسخ پرسش را به دست آورد. از این رو به گوشههایی از آن اشاره میشود تا روشن شود که چرا فضائل اهلبیت(علیهم السلام) و به ویژه امام امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) از طریق محدثانی که سر سپرده به خلفا بودند، کم نقل شده است؟
بار دیگر یادآوری میشود که مواردی که به آنها اشاره میشود را میتوان، یا شاید باید، از علل و اسباب کلی کمی روایات فضائل اهلبیت(علیهم السلام) در صحاح دانست. در جای دیگر به علل و اسباب و انگیزههای جزئی و شخصی پرداخته خواهد شد.
1ـ 4ـ معاویه و نسبت قتل عثمان به حضرت علی(علیه السلام):
ابن ابیالحدید میگوید:
«وکان معاویة علی اُسّ الدهر مبغضا لعلیّ(علیه السلام)، شدید الانحراف عنه، و کیف لایبغضه وقد قتل أخاه حنظلة یوم بدر، وخاله ولید بن عتبة… وقتل من بنی عمّه عبدشمس نفرا کثیرا من أعیانهم وأماثلهم؛ ثم جاءت الطامّة الکبری، واقعة عثمان، فنسبها کلّها إلیه بشبهة إمساکه عنه».
او همچنین میگوید: معاویه حتی در زمان عثمان، برای حضرت علی(علیه السلام) نامههای خشن مینوشت و او را به جنگ میطلبید([3])
معاویه در نامهای به امام(علیه السلام)، صراحتاً او را قاتل عثمان میخواند؛ آنجا که مینویسد:
«سلام الله علی من اتبع الهدی. أما بعد… حتی طمعت یابن أبی طالب فتغیرت، وأصبحت تعد نفسک قویا علی ما عاداک بطعام أهل الحجاز، وأوباش أهل العراق وحمقی الفسطاط و غوغاء السواد… قتلت عثمان بن عفّان… والسلام علی أولیاء الله»([4])
این نامه سراسر اهانت است. نخست اینکه او نامه را با «سلام الله علی من اتبع الهدی» آغاز میکند؛ یعنی اینکه امیر المؤمنین(علیه السلام) پیرو هدایت نیست و گمراه است!! همچنان که نامه را با «والسلام علی أولیاء الله» پایان میدهد؛ یعنی علی(علیه السلام) از اولیاء الله نیست و از اعداءالله است!!
او همچنین در این نامه دشمنی خود را نسبت به حجاز و عراق اعلام میکند. و این آغاز جنایات امویان نسبت به اهل حجاز و عراق است.
2ـ 4ـ فضائل حضرت علی(علیه السلام) و سفیر معاویه:
از جمله کسانی را که معاویه به سوی حضرت علی(علیه السلام) فرستاد و امام را به جنگ تهدید کرد، فردی از قبیلهی «عبس» است. او پس از رساندن نامهی معاویه به حضرت علی(علیه السلام) با شنیدن فضائل او، گویا به خود آمد:
«… وإنّ العبسیّ أقام بالعراق عند علیّ حتی اتهمه معاویة، ولقید المهاجرون والأنصار، فأشربوه حبّ علیّ، وحدّ ثوه عن فضائله، حتی شک فی أمره»([5])
آری! همین فضائل بود که معاویه را سخت آزار میداد.
3ـ 4ـ بسر بن ارطاهًْ و شیعیان حضرت علی(علیه السلام) در یمن:
بُسر از بندگان حلقه به گوش معاویه بود؛ معاویه او را به یمن فرستاد تا هر آن کس را که پیرو و مطیع حضرت علی(علیه السلام) بود بکشد. او نیز این کار را کرد و از جمله دو پسر عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب را، که کودک بودند، کشت:
«بعثه معاویة إلی الیمن فی جیش کثیف، وأمره أن یقتل کلّ من کان فی طاعة علیّ(علیه السلام)، فقتل خلقا کثیرا، وقتل فیمن قتل ابنی عبیدالله بن العباس بن عبدالمطلب وکانا غلامین صغیرین، فقالت أمهما ترثیهما: «یا من أحسّ بُنَیَّیَ اللذین هُما کالدّرتین تشظّی عنهما الصّدَفُ»([6])
اعتراف میکند که با خواندن این بیت شعر، گریستم.
یادآوری میشود که داستان بُسر و کشتار او در یمن در زمان حکومت امام امیر المؤمنین(علیه السلام) بود و نه بعد از شهادت ایشان.
در اینکه معاویه، بسر را به یمن فرستاد تا این کار را بکند؛ گفتهاند که در صنعای یمن گروهی از شیعیان عثمان زندگی میکردند که کشته شدن عثمان آنها را بسیار گران و بزرگ آمده بود و با علی(علیه السلام) از روی ناچاری بیعت کرده بودند؛ ولی زمانی که اختلاف مردم عراق را با امام(علیه السلام) دیدند و محمد بن ابیبکر نیز در مصر کشته شد… آنها نیز از خونخواهی عثمان دم زدند… معاویه نیز بسر را راهی یمن کرد.([7])
4ـ 4ـ معاویه امر به دشنام دادن بر علی(علیه السلام) میکند:
لعن و دشنام دادن به امیر المؤمنین(علیه السلام) که از میراث شوم معاویه است بر کسی پوشیده نیست. او مردم عراق و شام و جاهای دیگر را به ناسزاگویی نسبت به امام(علیه السلام) وادار میکرد و کاری کرد که این موضوع به صورت سنتی اسلامی جلوه کند. خطبا بر فراز منبرها امام(علیه السلام) را بد میگفتند و از او بیزاری میجستند. پیران با لعن حضرت علی(علیه السلام) مردند و کودکان با آن پیر شدند. این کار تا زمان عمر بن عبدالعزیز به شدت هرچه تمامتر ادامه داشت و با روی کار آمدن او تنها و تنها برای دو سال آن هم در ظاهر ممنوع شد. یعنی از زمان حکومت مطلقهی معاویه و حتی پیش از آن، تا روی کار آمدن عمر در 99 هجری به مدت 60 سال حضرت علی(علیه السلام) را آشکارا در مساجد و جمعه و جماعات لعن میکردند؛ که البته این کار پس از عمربن عبد العزیز بار دیگر از سر گرفته شد.
معاویه خود بر منبر میرفت و حضرت علی(علیه السلام) را سب و لعن میکرد.([8]) آنها حتی روزی را در ایام حجّ، ویژهی لعن امام(علیه السلام) قرار داده بودند([9]). علت این کار را خود معاویه توضیح میدهد. روزی تعدادی از امویان به او گفتند: ای معاویه! قدرت را در دست گرفتی و علی را خوار کردی؛ بد نیست که دیگر دست از او برداری و از لعنش درگذری. معاویه در پاسخ آنها گفت:
«لا والله حتی یربو علیه الصغیر و یهرم علیه الکبیر ولا یذکر له ذاکرٌ فضلاً»([10])
5ـ 4ـ بیزاری حتی از نام حضرت علی(علیه السلام):
کار به جایی رسیده بود که کسی نام «علی» را بر فرزند خود نمیگذاشت و آن را عار و ننگ میدانستند. روزی کسی به حجاج ـ که هم خود لعن میکرد و هم امر به لعن ـ گفت:
«إنّ أهلی عقّونی فسمّونی علیّا فغیّر اسمی…»([11])
6ـ 4ـ اگر مردم فضائل حضرت علی(علیه السلام) را بدانند از ما پیروی نمیکنند:
عمر بن عبدالعزیز در زمان حاکمیت پدرش بر مدینه از پدر میپرسد: چرا علی را لعن میکنی؟ و او در پاسخ عمر میگوید:
«إنّ منتری تحت منبرنا من أهل الشام وغیرهم، لو علموا من فضل هذا الرجل ما یعلمه أبوک، لم یتبعنا منهم أحد…»([12])
7ـ 4ـ آنها حضرت فاطمه وامام حسن وامام حسین(علیهم السلام) را نیز لعن میکردند:
عبدالله بن هانی اَودی ـ که از شیعیان حجاج بود ـ میگوید:
«ومنّا نسوة نذرن إن قتل الحسین بن علی أن تنحر کلّ واحدة عشر قلائص، ففعلن… وما منّا رجل عُرض علیه شتم أبی تراب ولعنه إلاّ فعل وزاد ابنیه حسناً وحسیناً وأمهما فاطمة…».([13])
و اینها همه افزون بر دشمنی عبدالله بن زبیر با حضرت علی(علیه السلام) بود که بیش از یک دهه([14]) قدرت را در حجاز و عراق و ایران و هند در دست داشت. او کسی است که به عبدالله بن عباس گفت: «إنّی لأکتم بغضکم أهلَ هذا البیت منذ أربعین سنة…»([15]). بنابراین نباید فراموش کرد که او فرزند زبیر است که با حضرت علی(علیه السلام) دشمنی کرد.
ابن ابیالحدید داستانی خواندنی را در شرح نهجالبلاغه بین محمد بن حنفیه و عبدالله بن زبیر آورده که نشان دهندهی شدت دشمنی او با امام(علیه السلام) است.([16])
8ـ 4ـ جعل حدیث در مذمت امام(علیه السلام):
امویان درهم و دینار میدادند و حدیث میخریدند؛ آنهم از کسانی مانند ابوهریره، عمرو بن عاص، مغیرهًْ بن شعبه و عروهًْ بن زبیر.
ابن ابی الحدید معتزلی که یکی از علمای بزرگ اهل سنت است در کتاب خود فصلی را به عنوان «بیان احادیث جعلی در ذم علی(علیه السلام)» اختصاص داده است و در آن بعضی از این روایات ذکر شده است:
از «زهری» از عروهًْ بن زبیر از عایشه نقل شده است:
«کنت عند رسولالله، إذ أقبل العباس و علیّ، فقال: یا عائشة، إن هذین یموتان علی غیر ملتی، أو قال دینی»
یا این حدیث:
«یا عائشة؛ إن سرّکِ أن تنظری إلی رجلین من أهل النار فانظری إلی هذین قد طلعا؛ فإذا العباس وعلیّ بن أبیطالب»([17])
و نیز روایت ابوهریره که علی(علیه السلام) دختر ابوجهل را خواستگاری کرد؛ که در بیشتر کتابهای حدیثی دسته اوّل آمده است([18]).
در «عام الجماعهًْ»، ابوهریره با معاویه وارد کوفه شد. ابوهریره به مسجد رفت و در آنجا خطبه ایراد کرده، گفت:
«یا أهل العراق، أتزعمون أنّی أکذب علیالله و رسوله، وأحرق نفسی بالنار؟! والله لقد سمعت رسولالله… یقول: «إنّ لکل نبّی حرما و إنّ حرمی بالمدینة ما بین عَیْر إلی ثور، فمن أحدث فیها حدثا فعلیه لعنة الله و الملائکة والناس أجمعین» و أشهد بالله أنّ علیّا أحدث فیها»
خبر به گوش معاویه رسید؛ ابوهریره را جایزه داد، اکرام کرد و او را امیر مدینه قرار داد.([19])
9ـ 4ـ خوشحالی مروان حکم از کشته شدن امام حسین(علیه السلام):
عبیدالله بن زیاد به مدینه نوشت که ما کار حسین(علیه السلام) بساختیم. مروان خبردار شد و گفت:
یا حبّذا بردُک فی الیدین وحُمرةٌ تجری علی الخدین
کأنّما بتّ بمسجدین
پس به قبر رسول خدا(صل الله علیه و آله) اشاره کرد و گفت: «یومٌ بیوم بدر»([20]).
10ـ 4ـ روایت شأن نزول آیهی قرآن در مذمت علی(علیه السلام):
معاویه به «سمرهًْ بن جُندب» 000/100 درهم داد تا بگوید: آیهی {ومن الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنّیا ویُشهد الله علی ما فی قلبه وهو ألدّ الخصام * وإذا تولّی سعی فی الأرض لیفسد فیها ویهلک الحرث والنسل والله لایجب الفساد}([21]) دربارهی علی(علیه السلام) و آیهی {ومن الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله}([22]) دربارهی ابنملجم نازل شده است.
سمره به صد هزار راضی نشد؛ معاویه 000/200 پیشنهاد کرد، باز راضی نشد؛ 000/300 پیشنهاد داد، راضی نشد؛ 000/400 داد، پذیرفت.([23])
11ـ 4ـ تجاهل معاویه نسبت به فضائل امام(علیه السلام):
در سال 55 هجری یعنی پانزده سال پس از جنگ صفین و شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام)، زمانی که معاویه از سعد بن ابیوقاص میپرسد چرا همراه ما با علی نجنگیدی؟ سعد پاسخ داد که: «ما کنت لاُقاتل رجلاً قال له رسولالله صلیالله علیه وسلم «انت منّی بمنزله هارون من موسی غیر أنّه لانبی بعدی». معاویه به سعد میگوید: چه کسی این را با تو شنیده؟ سعد میگوید: فلان و فلان و امسلمه. معاویه میگوید: «أما إنّی لو سمعته منه صلیالله علیه وسلم لما قاتلت علیّا»([24])
هرچند معاویه به دروغ وانمود میکرد که این روایت را نشنیده؛ لیکن از این داستان، نخست، اهمیت نقش روایات فضائل به خوبی دانسته میشود؛ و دوّم اهمیت تدوین و نشر احادیث؛ چه آنکه اگر از تدوین حدیث و نشر آن جلوگیری نمیشد دیگر معاویه نمیتوانست ادعای نادانی نسبت به این روایت کند.
12ـ 4ـ شادی معاویه در قتل امام حسن(علیه السلام):
اینکه امام حسن(علیه السلام) به دسیسهی معاویه مسموم و شهید شدند از متواترات تاریخی است. او نه تنها امام(علیه السلام) را به واسطهی همسر ایشان میکشد، بلکه در مرگ ایشان نیز از خود شادمانی نشان میدهد که این نشان دهندهی اوج دشمنی معاویه و حزب اموی با اهلبیت(علیهم السلام) است.
در تاریخ میخوانیم که او از شدت خوشحالی در مرگ امام(علیه السلام) سجدهی شکر بجا میآورد: «لمّا بلغ معاویة موت الحسن بن علیّ خرّ ساجدا لله!!»([25])
13ـ 4ـ جلوگیری مروان از دفن امام حسن(علیه السلام) در کنار پیامبر اکرم(صل الله علیه و آله):
در هنگام دفن امام(علیه السلام) در خانهی پیامبر(صل الله علیه و آله) مروان که قلبی مالامال از بغض علی(علیه السلام) و آل علی(علیهم السلام) دارد؛ از این کار جلوگیری میکند و میگوید: «ما کنت لأدع ابن أبی تراب یدفن مع رسولالله، قد دفن عثمان بالبقیع…»([26]) مروان لفظ «ابیتراب» را به قصد اهانت به علی(علیه السلام) به کار میبرد.
14ـ 4ـ زیاد بن ابیه و کشتن شیعیان آل علی(علیه السلام):
او که والی کوفه و بصره بود هرکه را که از دوستداران و شیعیان اهلبیت(علیهم السلام) میدید یا میکشت یا زندانی میکرد و حتی خانههای ایشان را نیز خراب میکرد.([27])
در تاریخ میخوانیم:
«بلغ الحسنَ بن علی، أن زیادا یتتبّع شیعة علی بالبصرة فیقتلهم…»([28])
زیاد، نخستین کسی بود که والی کوفه و بصره، باهم شد: «وهو أوّل من جُمع له المصران»([29])
زیاد، شش ماه در کوفه بود و شش ماه در بصره زمانی که به کوفه میرفت «سمرهًْ بن جندب» را به جای خود مینشاند. سمره نیز به غلامان حلقه بهگوش معاویه در بصره بود به کوفه میرفت و در شش ماهی که زیاد در کوفه بود به بصره.([30])
از جمله کسانی که به وسیلهی زیاد کشته شدند «حجر بن عدی» و «عمرو بن حمق»اند. طبری داستان آنها را در تاریخ خود آورده است.([31])
علت اصلی کشتهشدن حجر این بود که «مغیرهًْ بن شعبه» که پیش از زیاد والی کوفه بود از حضرت علی(علیه السلام) بد میگفت و حجر تاب این سخنان را نمیآورد و اعتراض میکرد.
طبری میگوید:
«إنّ معاویة بن أبیسفیان لما ولی المغیرة بن شعبة الکوفة فی جمادی سنة إحدی وأربعین (41 ه.ق) دعاه، فحمد الله و أثنی علیه ثم قال: أمّا بعد… لاتتحمَّ عن شتم علیّ وذمّه و الترحم علی عثمان و الاستغفار له و العیب علی أصحاب علیّ و الاقصاء لهم وترک الاستماع منهم، وبإطراء شیعة عثمان رضوانالله علیه والإدناء لهم والاستماع منهم…»([32])
مغیره نیز همهی اینها را مو به مو اجرا میکرد. پس از مغیره که زیاد والی کوفه شد؛ او نیز همین کار را میکرد. عمرو نیز در ادامهی جریان حجر کشته شد. او یکی از اصحاب بزرگ بود که پس از کشتن او، سر از تنش جدا کردند و آن را برای معاویه فرستادند و گویند که این نخستین سری است که در اسلام حمل شد و از جایی به جای دیگر برده شد. زیاد، حجر و یارانش را به شام فرستاد و تا آخرین لحظات از آنها خواسته میشد که از علی(علیه السلام) بیزاری جویند و او را لعن کنند تا زنده بمانند؛ ولی آنها این کار را نکردند و بالاخره آن بزرگوار و یارانش را در «مرج عذرا» یعنی همان جایی که خودش آنرا فتح کرده بود به شهادت رساندند.
دیگر از کسانی که به وسیلهی زیاد کشته شدند و جرمشان دوستی علی و آل علی(علیه السلام) بود و به اصطلاح شیعهی علی(علیه السلام) بودند «مسلم بن زیمر» و «عبدالله بن نُجّی»اند.
در «کتاب المحبّر» میخوانیم:
«وصلب زیاد بن أبیه (مسلم) بن زیمر، و (عبدالله) بن نُجیَ الحضرمیّین علی أبوابهما أیّاما بالکوفة. وکانا شیعیّین. و ذلک بأمر معاویه. وقد عدّهما الحسین بن علیّ رضیالله عنهما علی معاویة فی کتابه إلیه: «ألست صاحب حجر و الحضرمیین اللذین کتب إلیک ابن سمیة أنهما علی دین علیّ و رأیه، فکتبت إلیه من کان علی دین علیّ و رأیه فاقتله و امثل به، فقتلهما ومثل بأمرک بهما؟ و دین علیّ و ابن عم علیّ الذی کان یضرب علیه أباک ـ یضربه علیه أبوک، أجلسک مجلسک الذی أنت فیه. ولو لا ذلک کان أفضل شرفک و شرف أبیک تجشم الرحلتین اللتین بنا منّ الله علیک بوضعهما عنکم…»([33])
اینها همه گوشهای از آن چیزی است که در زمان زیاد و معاویه بر اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان و دوستداران آنها گذشت. در زمان معاویه و پیش از شهادت امیر المؤمنین(علیه السلام) مالک اشتر و محمد بن أبیبکر نیز به دسیسههای معاویه کشته شدند.
پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید نیز، وضع همان بود که گذشت. امام حسین(علیه السلام) با آن وضع فجیع در کربلا شهید شد و اهلبیت(علیهم السلام) به اسیری گرفته شدند و در شهرهای اسلامی آنها را گرداندند و خارجیان خواندند.
پس از آن فتنهی ابن زبیر بهپا خواست. پس از مروان و عبدالله بن زبیر که کار به دست عبدالملک رسید و خیالش از کابوس وحشتناک عبدالله آسوده گشت بار دیگر فشارها بر اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان با شدتی دوچندان آغاز شد.
15ـ 4ـ عبدالملک، حجاح و سیاست اموی:
اگر معاویه نزدیک به بیست سال تمام قدرت مطلق را دردست داشت؛ عبدالملک مروان ـ ششمین حاکم اموی ـ نیز بیش از بیست سال درگیر کشمکش با عبدالله بن زبیر بود که در فاصلهی سالهای 61ـ 73 ه.ق خلیفهاش میخواندند.
در سال 73 ه.ق که همه سرزمینهای اسلامی زیر پرچم حکومت اموی ـ مروانی عبدالملک درآمد بار دیگر سیاست معاویه به وسیلهی او، این بار به واسطهی «حجاح»([34]) ـ به جای زیاد بن ابیه ـ پیگیری شد.
عبدالملک، پس از پدرش مروان، حجاح را روانهی حجاز کرد تا کار عبدالله بن زبیر را بسازد. حجاح از عهدهی این کار به خوبی برآمد و کار عبدالله بساخت. پس از آن عبدالملک، حجاج را زمامدار عراق کرد([35]).
پس از مرگ عبدالملک، پسرش «ولید» رویکار آمد (86ـ 96 ه.ق).
سی سال حکومت عبدالملک و ولید را میتوان عصر اختناق برای اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان دانست. امام علی بن الحسین و محمد بن علی‘ در این دوران زندگی میکردند.
بنیامیه، حسین بن علی(علیه السلام) را کشته بودند و وحشتی عجیب در دلها ایجاد کرده بودند. مردم میاندیشیدند بنیامیه که از کشتن امام حسین(علیه السلام) که از بزرگان صحابه و فرزند رسول خدا(صل الله علیه و آله) و خامس اصحاب کسا بود، نگذشتند؛ حتما از ریختن خون آنان و نیز سایر اهلبیت(علیهم السلام)، باکی ندارند.
اندیشهی مردم درست بود. نشانهی آن هم کشتار فجیع اهل مدینه بود که به واقعهی «حرّه» مشهور است.([36])
آری! امامت امام زینالعابدین(علیه السلام) در چنین جوی آغاز شد که شیعیان پراکنده شده بودند و دیگر امیدی به آنها نبود. امام(علیه السلام) نیز امامت را به صورت مخفی و همراه با تقیهی شدید دنبال میکرد.
«مسعودی»([37]) میگوید:
«وقام ابومحمد علی بن الحسین(علیه السلام) بالأمر مستخفیا علی تقیة شدیدة فی زمان صعب»([38])
امام سجاد(علیه السلام) میفرمود:
«ما بمکة والمدینة عشرون رجلاً یحبّنا»([39])
16ـ 4ـ حجاح؛ زیاد بن ابیه دوّم:
حجاح که از غلامان حلقه به گوش عبدالملک و ولید بود همچون خود عبدالملک فردی سفاک و خونریز بود. مسعودی دربارهی عبدالملک میگوید:
«… وکان له إقدام علی الدماء، وکان عمّاله علی مثل مذهبه، کالحجّاج بالعراق، والمهلّب بخراسان، وهشام بن إسماعیل بالمدینة، وغیرهم بغیرها، وکان الحجاح من أظلمهم وأسفکهم للدماء…»([40])
ولید هم مانند پدر و به سفارش او فردی خونریز بود. مسعودی میگوید:
«.. دخل الولید علی أبیه عبدالملک عند وفاته، فجعل یبکی علیه… انّ عبدالملک نظر إلی الولید و هو یبکی علیه عند رأسه فقال: یا هذا، أحنین الحمامة؟ إذا أنا متُّ فشمّر و اتزْر، والبس جلد نمر، وضع سیفک علی عاتقک، فمن أبدی ذات نفسه لک فاضرب عنقه…([41]). کان الولید جبارا عنیدا، ظلوما غشوما…»([42]).
در اینجا به جنایات حجاج میپردازیم؛ چرا که او آنقدر جنایت کرد که جنایات دیگر مزدوران حاکمان مروانی را کمرنگ کرد. البته نباید از جنایات دیگر مزدوران مانند «هشام بن اسماعیل» غافل شد.
ابن سعد در «طبقات» میگوید:
«… کان هشام بن إسماعیل یؤذی علی بن حسین و أهل بیته، یخطب بذلک علی المنبر، وینال من علیّ&…»([43])
آری! همین آزارها نسبت به اهلبیت(علیهم السلام) بود که امام زینالعابدین(علیه السلام) را واداشت تا این سخنان را بر زبان آورد:
«… أصبحنا فی قومنا بمنزلة بنی إسرائیل فی آلفرعون، إذ کونوا یُذبّحون أبناءهم ویستحیون نساءهم، وأصبح شیخنا وسیّدنا یُتقرّب إلی عدوّنا بشتمه أو سبّه علی المنابر، وأصبحت قریش تَعُدّ أنّ لها الفضل علی العرب لأنّ محمّدا صلیالله علیه وسلم منها، لایُعدّ لها فضلٌ إلاّ به، وأصبحت العربُ مقرّة لهم بذلک، وأصبحت العرب تَعُدّ أنّ لها الفضل علی العجم لأنّ محمدا صلیالله علیه وسلم منها لایُعَدّ لها فضل إلاّ به، وأصبحت العجم مقرّة لهم بذلک. فلئن کانت العرب صدقت أنّ لها الفضل علی العجم وصدقت قریش أنّ لها الفضل علی العرب لأنّ محمدا صلیالله علیه وسلم منها، إنّ لنا أهلالبیت الفضل علی قریش لأنّ محمّدا صلیالله علیه وسلم منّا، فاصبحوا یأخذون بحقّنا ولا یعرفون لنا حقّا. فهکذا أصبحنا إذ لم تعلم کیف أصبحنا.
قال([44]): فظننت أنّه أراد أن یُسمِع من فی البیت»([45])
این سخنان را امام(علیه السلام) در پاسخ به «منهال» که به ایشان گفته بود: «کیف أصبحت أصلحک الله؟»، بیان فرمودند.
امام محمد بن علی باقر‘ نیز در سخنانی، آنچه را که از غاصبان خلافت اهلبیت(علیهم السلام) بر آنها آمده، اینچنین بیان میکنند:
«… قال لبعض أصحابه: یا فلان، ما لقینا من ظلم قریش إیّانا وتظاهرهم علینا وما لقی شیعتنا ومحبونا من الناس!
إنّ رسولالله(صل الله علیه و آله) قُبض وقد أخبر أنّا أولی النّاس بالناس، فتمالأت علینا قریش حتّی أخرجت الأمر عن معدنه، واحتجّت علی الأنصار بحقّنا وحجّتنا، ثمّ تداولتْها قریش، واحدٌ بعد واحد، حتی رجعت إلینا، فنکثت بیعتنا و نصب الحرب لنا… ثم لم نزل ـ أهل البیت ـ نُستَذَلّ و نُستضام ونقشی و نمتهن و نحرم و نقتل ونَخاف ولا نأمن علی دِمائنا و دماء أولیاءنا. و وجود الکاذبون الجاحدون لکذبهم وجحودهم موضعا یتقرّبون به إلی أولیائهم وقضاة السوء و عمّال السوء فی کلّ بلدة؛ فحدّثوهم بالأحادیث الموضوعة المکذوبة و روَوْا عنّا مالم نقله ومالم نفعلْه لیبغْضونا إلی الناس، وکان عُظْمُ ذلک و کُبره زمنَ معاویة بعد موت الحسن(علیه السلام)، فقتلت شیعتنا بکل بلدة، وقطعت الأیدی والأرجل علی الظّنّة، و کان من یذکر بحبّنا والإنقطاع إلینا سُجن أو نهب ماله، أو هُدمت دارُه، ثم لم یزل البلاء یشتدّ و یزداد إلی زمان عبیدالله بن زیاد قاتل الحسین(علیه السلام)، ثم جاء الحجاج فقتلهم کلّ قِتْلة و أخذهم بکلّ ظنّة و تهمة، حتّی إنّ الرجل لیقال له: زندیق أو کافر، أحبّ إلیه من أن یقال: شیعة علیّ، وحتّی صار الرجل الذی یذکر بالخیر ـ و لعلّه یکون ودعاء صدوقا ـ بحدّث بأحادیث عظیمة عجیبة من تفضیل بعض من قد سَلَف من الولاة، ولم یخلق الله تعالی شیئا منها ولا کانت ولا وقعت و هو یحسب أنّه حقٌّ، لکثرة من قد رواها ممّن لم یعرف بکذب ولا بقلّة ودع»([46]).
سخنان امام(علیه السلام) دیگر جای هیچگونه سخن را باقی نمیگذارد؛ با این همه به برخی از جنایات حجاج اشاره میشود؛ پیش از آن و برای بیشتر فهمیدن سخنان امام باقر(علیه السلام) به نقل سخنان «علی بن محمد مداینی»([47]) در «کتاب الأحداث» که ابن ابیالحدید آنها را آورده، میپردازیم:
«… کتب معاویة نسخة واحدة إلی عمّاله بعد عام الجماعة: أنا برئت الذمّة ممن روی شیئا من فضل أبی تراب و أهل بیته، فقامت الخطباء فی کلّ کورة وعلی کلّ منبر، یلعنون علیّا و یبرأون منه و یقعون فیه وفی أهلبیته؛ وکان أشدّ بلاء حینئذ أهل الکوفة؛ لکثرة مَن بها من شیعة علیّ(علیه السلام)، فاستعمل علیهم زیاد بن سمیّة… فکان یتتبّع الشیعة وهو بهم عارف؛ لأنّه کان منهم أیّام علی(علیه السلام)؛ فقتلهم تحت کل حَجَر ومَدَر، وأخافهم، وقطع الأیدی والأرجل و سَمَل العیون وصلبهم علی جذوع النخل…
و کتب معاویة إلی عمّاله فی جمیع الآفاق: ألا یجیزوا لأحدٍ من شعیة علیّ و أهلبیته شهادة، وکتب إلیهم: أن أنظروا من قبلکم من شیعة عثمان و محبّیه و أهل ولایته، والذین یروون فضائله ومناقبه، فأدنوا مجالسهم وقرّبوهم و أکرموهم، واکتبوا لی بکلّ ما یروی کلّ رجل منهم و اسمه و اسم ابیه وعشیرته.
ففعلوا ذلک، حتی أکثروا فی فضائل عثمان و مناقبه… فلیس یجیء أحد مردود من الناس عاملاً من عمّال معاویه، فیروی فی عثمان فضیلة أو منقبة إلاّ کتب اسمه و قرّبه وشفّعه…
ثم کتب إلی عمّاله: أن الحدیث فی عثمان قد کثرُ و فَشا… فإذا جاءکم کتابی هذا فادعوا الناس إلی الروایة فی فضائل الصحابة والخلفاء الأولین، ولا تترکوا خبرا یرویه أحدٌ من المسلمین فی أبی تراب إلاّ و تأتونی بمناقصٍ له فی الصحابة…
… فرویت أخبار کثیرة فی مناقب الصحابة مفتعلة لاحقیقة لها… فعلّموا صبیانهم و غلمانهم من ذلک الکثیر الواسع حتّی رووه و تعلّموه کما یتعلّمون القرآن، و حتی علّموه بناتهم و نساءهم و خدمهم و حشمَهم…
ثم کتب إلی عماله نسخة واحدة إلی جمیع البلدان: انظروا من قامت علیه البیّنة أنّه یحب علیّا و أهل بیته، فامحوه من الدیوان و أسقطوا عطاءه ورزقه…
… فظهر حدیث کثیر موضوع و بهتان منتشر ومضی علی ذلک الفقهاء والقضاة والولاة…
… حتی انتقلت تلک الأخبار والأحادیث إلی أیدی الدیانین الذین لایستحلّون الکذب والبهتان فقبلوها و رووها و هم یظنّون أنّها حق، ولو علموا أنّها باطلة لما رووها ولا تدیّنوا بها…
فلم یزل الأمر کذلک حتی مات الحسن بن علی(علیه السلام)، فازداد البلاء والفتنة، فلم یبق أحدٌ من هذا القبیل إلاّ هو خائف علی دمه، أو طرید فی الأرض. ثم تفاقم الأمر بعد قتل الحسین(علیه السلام) وولّی عبدالملک بن مروان فاشتدّ علی الشیعة وولّی الحجاح بن یوسف فتقرّب إلیه أهل النّسک والصلاح والدّین ببغض علیّ و موالاة أعدائه… فأکثروا فی الروایة فی فضلهم و سوابقهم و مناقبهم، وأکثروا من البغض من علیّ(علیه السلام) و عیبه والطعن فیه و الشنأن له…»([48]).
ابن ابیالحدید در ادامهی این نقل قول میگوید:
«و قد روی ابنُ عرفة المعروف بنفطویه ـ و هو من أکابر المحدّثین و أعلامهم ـ فی تاریخه… إنّ اکثر الأحادیث الموضوعة فی فضائل الصحابة افتُعلت فی أیّام بنی أمیة تقربا إلیهم بما یظنّون أنّهم یُرغمون به أنوف بنی هاشم»([49]).
با این مقدمه به جنایات حجاج میپردازیم.
ابن عساکر در تاریخش به بیان جنایات او پرداخته و حدود نود صفحه درباره او نوشته است. ابن عساکر داستانی از فریبکاری حجاج نقل میکند؛ او میگوید: آنگاه که سپاه حجاج، عبدالله بن زبیر را در مسجد الحرام محاصره کرده بودند، سپاهیان حجاج از روی کوه «ابیقبیس» با منجنیق کعبه و مسجدالحرام را سنگباران میکردند و این رجز را میخواندند:
خطارة مثل الفنیق المزبد أرمی بها عوّاذ هذا المسجدِ
که ناگهان صاعقهای آمد و آنها را هلاک کرد. دیگر سپاهیان ترسیده، از سنگباران کردن کعبه سرباز زدند؛ پس حجاج خطبهای خواند و گفت:
«ألم تعلموا أن بنی إسرائیل کانوا إذا قربوا قربانا فجاءت نار فأکلتها علموا أنه قد تقبّل منهم، و إن لم تأکلها قالوا لم تقبل. فلم یزل یخدعهم حتی عادوا فرموا…»([50])؟!
حجاح زمانی که وارد کوفه شد، خطبهای خواند و گفت:
«… وإنّی لأدی رؤوسا قد أیعت وقد حان قطافها»([51])
یعنی من سرهایی را میبینم که رسیدهاند و زمان چیدنشان است! روشن است که حجاج چه سرهایی را میگوید. سرهایی که در آنها هوای علی بن ابیطالب(علیهم السلام) و دشمنی بنیامیه بود. حجاج پس از کشتن ابن زبیر، به مدینه رفت؛ چرا که عبدالملک او را والی هر دو شهر قرار داده بود. زمانی که به مدینه وارد شد، مردم آنجا را بسیار اذیت کرد و آنها را خوار ساخت.
در تاریخ میخوانیم:
«… فلما قدم المدینة أقام بها شهرا و شهرین فأساء إلی أهلها و استخفّ بهم و قال: أنتم قتلة أمیر المؤمنین عثمان…»([52])
او بر دست گروهی از صحابه با سرب، داغ نهاد و هدف او خوار کردن آنها بود:
«… و ختم أیدی جامعة من الصحابة بالرصاص استخفافا بهم کما یفعل بأهل الذمّة، منهم جابر بن عبدالله و أنس بن مالک و سهل بن سعد»([53])
او هنگام ترک مدینه چنان به قبر و منبر و شهر رسول خدا(صل الله علیه و آله) اهانت کرد که هر مسلمانی را شرمنده میکند:
«.. ثم عاد إلی مکة، فقال حین خرج منها: الحمدلله الذی أخرجنی من أم نتن أحلها أخبث بلدٍ وأغشه لأمیر المؤمنین وأسدهم له علی نعمة الله، والله لولا کانت تأتینی کتب أمیر المؤمنین فیهم، لجعلتها مثل جوف الحمار، أعوادا یعودون بها، ورمة قد بلیت، یقولون: منبر رسولالله و قبر رسولالله…»([54])
ابن قتیبه میگوید:
حجاح در روز جمعه وارد بصره شد و در همان روز سرها را از تنها جدا کرد. او در همان روز خطبه ایراد کرد و گفت:
«… أیها الناس إنّ أمیر المؤمنین عبدالملک، أمیر استخلفه الله فی بلاده و ارتضاه إماما علی عباده، وقد ولاّنی مصرکم و تسمة فیئکم… وأخبرکم أنه قلدنی بسیفین… سیف رحمة و سیف عذاب و نقمة؛ فأمّا سیف الرّحمة فسقط منّی فی الطریق، و أما سیف النقمة فهو هذا… فقتل منهم بضعة و سبعین ألفا، حتی سالت الدّماء، إلی باب المسجد وإلی السلک»([55])
او بسیاری از شیعیان آل علی(علیه السلام) مانند کمیل بن زیاد نخعی، قنبر غلام علی(علیه السلام)، عبدالرحمن بن ابی لیلای انصاری، یحیی بن امطویل و سعید بن جبیر را کشت و دست و پا برید.
حجاح در 95 ه.ق در 54 سالگی هلاک شد. او بیست سال زمامدار عراق بود. 000/120 نفر بر اثر شکنجههای او و مأمورانش در زندانها کشته شدند و اینها غیر از کسانی بودند که در جنگهای او و به وسیلهی سپاهیان کشته شدند. زمانی که مُرد 000/50 مَرد در زندانهای عراق بودند؛ 000/30 زن نیز در زندانها بودند که 000/16 تن از آنها عریان بودند. او زنان و مردان را در یک زندان قرار داده بود، در حالی که میان آنها پردهای نبود. زندانیان از گرمی آفتاب و از سرمای زمستان و باران در امان نبودند.
آری! حجاج حکومت رعب و وحشت را در عراق برپا کرده بود؛ دیگر حاکمان عبدالملک و ولید نیز اینگونه بودند؛ و روشن است که در این چنین فضایی مجالی برای ذکر فضائل اهلبیت(علیهم السلام) باقی نمیماند.
17ـ 4ـ حکومت هشام بن عبدالملک:
یکی از مروانیان که حکومتش به درازا کشید، «هشام» است. پس از مرگ ولید در 96 ه.ق ، برادرش سلیمان بن عبدالملک روی کار آمد. او بیش از سه سال حکومت نکرد (96ـ 99 ه.ق). پس از او عمر بن عبدالعزیز به حکومت رسید. او نیز زیاد دوام نیاورد و پس از دو سال در 101 ه.ق درگذشت.([56])
پس از وی یکی دیگر از فرزندان عبدالملک به نام یزید چهار سال بر تخت نشست (101ـ 105 ه.ق) و بعد نوبت به هشام رسید. او را از 105 تا 125 ه.ق خلیفه میخواندند؛ یعنی بیست سال تمام.
امام باقر(علیه السلام) عمدهی دوران امامت خود را در زمان هشام گذراند. هشام مقتدرانه حکومت کرد؛ از اینرو وضع همانگونه بود که گذشت. پس از مرگ هشام بود که کمکم بنیامیه رو به ضعف گزاردند و مردم چهار تن دیگر از آنها را خلیفه خواندند:
1ـ ولید بن یزید بن عبدالملک (125ـ 126 ه.ق)
2ـ یزید بن ولید (126 ه.ق)
3ـ ابراهیم بن ولید (تنها 70 روز از 126 ه.ق)
4ـ مروان بن محمد (126ـ 132 ه.ق).
درست است که در دوران عمر بن عبدالعزیز کمی وضع بهتر شد؛ ولی دولت مستعجل بود و پس از او و با روی کار آمدن یزید و هشام بار دیگر ورق برگشت و باز ظلم و جنایت بود که نسبت به اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان ایشان روا میداشتند.
در 132 ه.ق با کشته شدن مروان حمار، طومار خلافت اموی، مروانی، پیچیده شد.
پس از امویان عباسیان روی کار آمدند. اکنون باید دوران آن تا تدوین صحاح را بررسی کرد تا بدانیم صحاح در چه محیطی گردآوری شدهاند.
[1]) بنگريد كه امام(علیه السلام) چگونه به فضائل اهلبيت(علیهم السلام) اشاره مىكند.
[2]) شرح نهجالبلاغه؛ إبن ابي الحديد؛ ج1، ص142.
[3]) همان؛ ص156.
[4]) ألإمامة والسياسة؛ إبن قتيبهًْ؛ ج1، ص80.
[5]) همان؛ ص84.
[6]) شرح نهجالبلاغه؛ ج1، ص158.
[7]) همان؛ ص163.
[8]) همان؛ ص474؛ (ج 4، ص57، فصل فى ما روى من سب معاويه و… دار احياء الكتب العربيهًْ). (محقق)
[9]) همان.
[10]) همان؛ ص475.
[11]) همان.
[12]) همان.
[13]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص61، فصل فى ماروى من سب معاويه و…، داراحياء الكتب العربيه. (محقق)
[14]) 61ـ 73 هـ.ق.
[15]) همان؛ ص477، (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص62، فصل فى ما روى من سب معاويه و حزبه لعلى(علیه السلام)، و ج20، ص148، داراحياء الكتب العربيه، به نقل از مروج الذهب، ج3، ص99). (محقق)
[16]) همان.
[17]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص64، فصل فى ذكر الاحاديث الموضوعه. (محقق)
[18]) نك: شرح نهجالبلاغه؛ ج1، ص477ـ 488. (ج 4، ص64، فصل فى ذكر الاحاديث الموضوعه فى ذم على(علیه السلام) داراحياء الكتب العربيه). (محقق)
[19]) همان؛ ص479. (ج 4، ص67، فصل فى ذكر الاحاديث الموضوعه فى ذم على(علیه السلام) داراحياء الكتب العربيه).
[20]) همان؛ ص481. (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص72، فصل فى ذكر الاحاديث الموضوعه فى ذم على(علیه السلام)، داراحياء الكتب العربيه). (محقق)
[21]) بقره / 204 و 205.
[22]) بقره / 207.
[23]) همان.
[24]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج2، ص264، قصهًْ التحكيم…، داراحياء الكتب العربيهًْ ـ البداية و النهاية، ابن كثير، ج8، ص84، فضالهًْ بن عبيد الانصارى الاوسى، داراحياء التراث العربى، بيروت. (محقق)
[25]) مروج الذهب، ج2، ص339، فى ترجمهًْ الامام الحسن(علیه السلام) و تحت الرقم 155. (محقق)
[26]) تاريخ مدينه دمشق، ابن عساكر، ج13، ص288، الحسنبن علىبن ابى طالب(علیه السلام)، دارالفكر، بيروت. (محقق)
[27]) مختصر تاريخ دمشق؛ ابن منظور، ج9، ص86.
[28]) همان؛ ص88.
[29]) همان؛ ص72.
[30]) تاريخ الأمم والملوك؛ الطبرى؛ ج6، ص161.
[31]) همان؛ ص168.
[32]) همان.
[33]) ص479 (اين كتاب نوشتهى أبي جعفر محمد بن حبيب ابن اميهًْ بن عمرو الهاشمي البغدادى متوفى به سال 245هـ.ق است؛ به روايت أبي سعيد الحسن بن الحسين السّكري).
[34]) حجاجبن يوسف بن الحكم… بن سعد بن عوف بن ثقيف تاريخ مدينهًْ دمشق؛ ابن عساكر؛ ج12، ص113.
[35]) همان.
[36]) ذيحجه سال 63 هـ.ق.
[37]) ابوالحسن علي بن الحسين بن علي الهذلي م 346 هـ.ق.
[38]) اثبات الوصية؛ ص168.
[39]) بحارالانوار، ج34، ص297، باب الرابع و الثلاثون، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص104، فصل فى ذكر المنحرفين عن على(علیه السلام)، داراحياء الكتب العربيهًْ. (محقق)
[40]) مروج الذهب ومعادن الجوهر؛ ج3، ص91.
[41]) همان؛ ص160.
[42]) همان؛ ص157.
[43]) ج5، ص220 دار صادر.
[44]) گوينده «منهال بن عمرو» است.
[45]) همان؛ صص 219ـ 220.
[46]) شرح نهجالبلاغة؛ ابن ابىالحديد؛ ج3، صص 279ـ 280.
[47]) … أبوالحسن الإخباريّ صاحب التصانيف… وهو صاحب الأخبار… فقال أحمد بن أبي خَيْثمة: كان أبى وابن معين و مصعب الزبيرى يجلسون على باب مصعب، فمرّ رجل… فسلم و خصّ بسلامه يحيى، فقال له: يا أبا الحسن! أالى أين؟ قال: إلى دار هذا الكريم الذي يملأ كُمىّ دنانير و دراهم: إسحاق الموصلي. فلما وَلىّ قال يحيى: ثقة ثقة ثقة. فسألت أبي مَن هذا؟ فقال: هذا المدائني. مات المدائنى سنة 224 أو 225 هـ.ق عن 73 سنة؛ ميزان الاعتدال؛ الذهبي؛ ج3، ص153.
[48]) همان؛ صص 280ـ 281.
[49]) همان؛ ص281.
[50]) ج12، ص120، شماره 1217.
[51]) الكامل في التاريخ؛ ابن الأثير؛ ج4، ص138.
[52]) همان، ص127.
[53]) همان، ص128.
[54]) همان.
[55]) الامامة والسياسة؛ ج2، ص32.
[56]) و شايد كشته شد؟!
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد