جاهلیت راچو نور حق رسیداز خدا یک جلوه مطلق رسیدآمد آن مولاى عرش و عرشیانتا نماید رهنمایى فرشیانهر زمان بانک رهایى سربدادجان خود را بر سر راهش نهادعاقبت خورشید در بستر فتادساقى دلها ز پا دیگر فتادروز زیبا رفت و شام غم رسیداز عزایش بر جهان ماتم رسیدساقى کوثر کنارش دل غمینگشته از اندوه دلدارش حزیندر کنار بستر مولاى عشقدخترى مى میرد از غمهاى عشقشمع سوزانى شده در راه دوستسوزد و خون دلش بر او وضوستچون نبى آواى هجرت مى سرودکوثر از هجران او طغیان نموداو که چون جان است و جانان نبىاشک او شد آتش جان نبىبعد من اى دخترم از رنج وغمشام تیره آید و روز ستمآتشى افتد میان باغ منبشکند بال و پرت از داغ منهمنشینت بعد من اشک است و آهبى پناهى، بى پناهِ بى پناهبعد من اشکت دگر جارى شودقامتت محتاج دیوارى شودمى خورد سیلى زدستى بى حیاراه راگم مى کنى در کوچه هامى نشیند جاى دستى روى توبشکند با ضرب در پهلوى توآتشِ در سوز جانت مى شودزخم سینه ارمغانت مى شودهمسرت را چون که دلدارى کنىدر میان کوچه ها یارى کنىآید از ره یک غلاف بى حیامى زند بر جسمت اى گل از جفاچادرت خاکى شود از کینه هامى شود داغ تو سوز سینه هاسالها من خون دل خوردم ولىاجر خود را گفته ام، حب علىحب زهرا و على اجرمن استاذیت و آزارش زجر من استاجر من بودى و خود خونین شوىاز جفاى امتم غمگین شوىمن ز زهرایم حمایت مى کنمبا خداى خود شکایت مى کنمبارالها دشمنان فاطمهتا ابد سوزند در آتش همه

















هیچ نظری وجود ندارد