حق و باطل در قرآن کریم
مقدمه
خداوند متعال درکلام خود مثال های بسیازی برای حق و باطل زده است.اعتقادات مطابق واقع را ازحق و آنچه مطابق واقع نیست را باطل نامیده است؛زندگی آخرت را حق و زندگی دنیا با همه زرق و برقش که انسان ها آنها را مال خود می پندارند و به طلب آن می دوندـ که یا مال است و یا جاه و یا امثال آن ـ باطل دانسته است. خداوند ذات متعالی خود را حق و سایر اسبابی که انسان ها فریب آن را می خورند و به جای تمایل به خدا به آنها میل پیدا می کنند،باطل خوانده است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲) بهترین لقبی که باید به اسلام و قرآن داد «آیین و کتاب دعوت به حق» است. (حسینی بهشتی، ۱۳۸۲ش، ص ۳۵)حق به معنای ثبوت و واقعیت داشتن است و در کلام خداوند متعال در مقابل باطل و ضلال استعمال می شود،زیرا باطل آن چیز است که برای آن ثبوت و واقعیت نباشد و ضلال عبارت است از انحراف و خروج از برنامه حق و راه صحیح. (مصطفوی، ۱۳۸۰ش، ج ۱، ص ۳۵۸) میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد؛هرچه حق نبود،باطل است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۵، ص ۲۰۸) چیستی و ویژگی های حق و باطل،فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیا، سنن الهی در خصوص حق و باطل،معیارحق و باطل، اسباب تشخیص حق از باطل،دلایل اعراض مردم ازحق از مهمترین مباحث مطرح شده دراین مقاله است.
۱٫ حق و باطل در لغت
حق که نقیض باطل است (فراهیدی، ۱۴۰۹ق، ج ۳، ص ۶؛ احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۲، ص ۱۵) در اصل مصدر است. (فیومی، ۱۴۲۵ق، ج ۱، ص ۱۴۳) اصل واحد در ماده «حق» ثبوت و پابرجایی همراه با مطابق واقع بودن است، این قید در مفهوم تمامی مصادیق آن در نظر گرفته شده است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۲، ص ۲۶۲) سپس این واژه بر هر امرثابتی که انکارنمی شود اطلاق گردیده. (از باب اطلاق مصدر و اراده اسم فاعل از آن) (ابن عاشور، بی تا، ج ۶، ص ۱۶۶) «باطل»که نقطه برابر «حق» است چیزی است که نه ثباتی دارد ونه واقعیتی. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰) اگر به شخص شجاع و قهرمان «بطل» گفته می شود به خاطر آن است که مخالفان خود را باطل می کند (احمدبن فارس، ۱۴۰۴ق، ج ۱، ص ۲۵۸) شاید نیز به این اعتبار که عنوان شجاع برای او و نیز قدرت و نیروی او از ثبات و بقا برخوردارنیست. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰)
۲٫ حق و باطل دراستعمال قرآن کریم
به گفته راغب اصفهانی (۱۴۱۲ق، ص ۱۲۹) «باطل» نقیض و نقطه مقابل «حق» است و به معنای چیزی است که پس از بررسی کردن،کشف می شود که ثبات نداشته است و درآیه زیر به این معنا به کار رفته است:«ذلک بأنّ الله هو الحق و أنّ ما یدعون من دونه هو الباطل و أن الله هو العلی الکبیر»؛ (الحج، ۶۲) [آری،] این بدان سبب است که خدا خود حق است و آنچه به جای او می خوانند، باطل است و این خداست که والا و بزرگ است. واژه ی «باطل» گاهی هم نسبت به گفتار و کردار به کار برده می شود،همانگونه که خداوند فرموده: «… و بطل ما کانوا یعملون»؛ (الاعراف، ۱۱۸)» و کارهای که می کردند باطل شد. همچنین فرموده: «… لم تلبسون الحق بالباطل…». (آل عمران، ۷۱)… چرا حق را به باطل در می آمیزید. به گفته ی فخرالدین رازی لفظ «حق»، اگر بر ذات چیزی اطلاق شود منظورآن است که آن ذات به خودی خود موجودی حقیقی است. مصداق حقیقی آن ذات باری تعالی است؛چرا که، زوال و عدم در وی راه ندارد.به گفته لبید «الا کل شئ ما خلالله باطل». اگر «حق» بر اعتقادی اطلاق شود مراد آن است که آن اعتقاد درست و مطابق با واقع است و اگر لفظ «حق» برقول و خبراطلاق شود به این معناست که آن خبر صدق و مطابق با واقع است. (رازی، ۱۴۲۰ق، ج ۱، صص ۱۱۹-۱۲۰) واژه ی «ابطال» به معنای فاسدکردن و از بین بردن چیزی است،چه اینکه آن چیزحق باشد و چه باطل و هر دو مورد در قرآن کریم آمده است؛ درباره ی ابطال حق می فرماید: «…و خسر هنالک المبطلون». (غافر، ۷۸) … آنجاست که باطل کاران زیان می کنند. همچنین درباره ی ابطال باطل می فرماید: «لیحقّ الحقّ و یبطل الباطل…». (الانفال، ۸) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند…. .(راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ق، ص ۱۳۰) نقطه برابرابطال،احقاق است. (مصطفوی، ۱۳۶۰ش، ج ۱، ص ۲۹۰) تمامی موجودات از دو قسمت خارج نیستند: یکی حق یعنی ثابت و باقی،دیگری باطل یعنی زایل و بی دوام. آنچه حق است از ناحیه خداست،ولی آنچه باطل است مستند به او نیست،هرچند که به اذن او موجود می شود،چنانکه فرموده: «الحق من رّبک…» (البقره، ۱۴۷؛آل عمران، ۶۰) حق از جانب پروردگار توست….درباره ی باطل نیز فرموده: «و ما خلقنا السّماء والأرض و ما بینهما باطلاً..». (ص ۲۷) و آسمان و زمین و آنچه را که میان این دو است به باطل نیافریدیم… .پس آنچه موجود درعالم است چه حق و چه باطل، همه آنها مشتمل بر جزئی از حق است، که ثابت و غیر زایل است و حق، پس از بطلان جزء باطلی که آمیخته آن است،به سوی خداوند باز می گردد؛ چنانکه فرموده: «ما خلقنا السموات والأرض و ما بینهما إلّا بالحق و أجلٍ مسمی…». (الاحقاف، ۳) [ما] آسمان ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق و [تا] زمانی معین، نیافریدیم… و نیز فرموده: «و یحق الله الحق بکلماته…». (یونس، ۸۲) و خدا با کلمات خود، حق را ثابت می گرداند…. . نیز فرموده: «إنّ البالطل کان زهوقا». (الاسراء، ۸۱) … آری،باطل همواره نابود شدنی است. همچنین فرموده: «بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فإذا هو زاهق…». (الانبیاء، ۱۸) بلکه حق را بر باطل فرو می افکنیم، پس آن را درهم می شکند و به ناگاه آن نابود می گردد… (طباطبایی،۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۸-۳۳۹) با عنایت به مطالب ذکر شده مهمترین مصادیق «حق» در قرآن کریم عبارت است از:
۲٫ ۱٫ خداوند متعال
براساس آیاتی همچون آیه «ذلک بأن الله هو الحق و أنّ ما یدعون من دونه الباطل و أن الله هو العلی الکبیر»؛(لقمان، ۳۰) این [ها همه] دلیل آن است که خدا خود حق است و غی از او هرچه را می خواند باطل است،و خدا همان بلندمرتبه بزرگ است. «حق» تنها اوست و غیر او زایل، باطل، محدود و نیازمند است، و «علی و کبیر» که از هر چیز برتر و از وصف بالاتر است ذات پاک او می باشد و به تعبیر رسول خدا (ص) راست ترین سخنی که تاکنون شاعری گفته است سخن لبیدبن ربیعه عامری شاعراست که:ال کل شئ ما خلا لله باطل و کل نعیم لا محاله زائل
«آگاه باشید هرچه جزخدا است باطل است وهر نعمتی سرانجام،زوال پذیراست. «بخاری، ۱۴۰۱ق، ج ۴، ص ۲۳۶؛ ج ۷، ص ۱۰۷)حق اشاره به وجود حقیقی و پایدار است؛دراین جهان آن وجود حقیقی که قائم بالذات و ثابت و برقرار و جاودانی باشد تنها اوست و بقیه هرچه هست در ذات خود وجودی ندارد و باطل هستی خود را از طریق وابستگی به وجود حق، پدیدار می کند و هر لحظه نظر لطفش را از آنها برگیرد در ظلمات فنا و نیستی، محو و ناپدید می شود. به این ترتیب هر قدر ارتباط موجودات دیگر به وجود حق تعالی بیشتر گردد به همان نسبت حقانیت بیشتری کسب می کند. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۷، ص ۸۲) از آنجا که خداوند حق محض است،سخن و فعل او هم حق محض است،چون ازحق محض غیر از حق محض سر نمی زند. مقدم شدن کلمه ی الحق در آیه «… والحق أقول». (ص ۸۴) افاده حصر می کند و نشانه آن است که خداوند جز حق نمی گوید،(زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۱۰۸) و به همین جهت است که قسمتی از دعای اولوالالباب (صاحب دلان و خردمندان واقعی) چنین است:«الذین یذکرون الله قیاماً و قعوداً جنوبهم و یتفکّرون فی خلق السموات والأرض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانک فقنا عذاب النار». (آل عمران، ۱۹۱) همانا که خدا را [در همه احوال] ایستاده و نشسته و به پهلو آرمیده یاد می کند و در آفرینش آسمان ها و زمین می اندیشند [که:] پروردگارا، اینها را بیهوده نیافریده ای، منزهی تو!پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار؛نیز با توجه به همین مطلب است که قرآن کریم نظرکسانی را که گمان می کنند جهان آفرینش برنامه و هدف ندارد و کاروان زندگی به سوی سرمنزل مشخصی نیست به شدت محکوم می کند و می فرماید: «أفحسبتم أنّما خلقناکم عبثاً و أنّکم ألینا لا ترجعون فتعالی الله الملک الحق لا أله ألّا هو ربّ العرش الکریم». (المؤمنون، ۱۱۵-۱۱۶) آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ایم و به سوی ما بازگردانیده نمی شوید؟ پس والاست خدا، فرمانروای برحق، خدایی جز او نیست. [اوست] پروردگار عرش گرانمایه. نیز آنچه خداوند در کتاب های آسمانی و به وسیله رسولانش، ازعوالم غیب و سرانجام زندگی و حقایق آخرتی بیان نموده، همه حق است؛«…ألّا إنّ وعدالله حق..» (یونس، ۵۵)… بدانید،که درحقیقت،وعده خدا حق است…؛ مرگ حق است: «و جاءت سکره الموت بالحق…»؛ (ق، ۱۹) و سکرات مرگ، حقیقت را [به پیش] آورد…؛قامت و رستاخیزحق است: «و یسئلونک أحقّ هو قل إی و ربی أنّه لحق و ما انتم بمعجزین»؛ (یونس، ۵۳) و از تو خبر می گیرند: آیا آن راست است؟ بگو: آری! سوگند به پروردگارم که آن قطعاً راست است و شما نمی توانید [خدا را] درمانده کنید. بهشت و دوزخ حق است:«و یوم یعرض الذین کفروا علی النّار ألیس هذا بالحق قالوا بلی و ربّنا قال فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون»؛ (الاحقاف، ۳۴) و روزی که کافران برآتش عرضه می شوند [ از آنان می پرسند:] آیا این راست نیست؟ می گویند: سوگند به پروردگارمان که آری، می فرماید: پس به [سزای] آنکه انکار می کردید عذاب را بچشید. طبرسی ذیل آیه «و قل جاء الحق و زهق الباطل أنّ الباطل کان زهوقاً»؛ (الاسراء، ۸۱) و بگو: حق آمدو باطل نابود شد. آری،باطل همواره نابودشدنی است؛مصادیق حق را دین اسلام، توحید و عبادت الهی و نیز قرآن کریم و مصادیق باطل را شرک، پرستش بت ها و شیطان ذکر کرده است. (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۶، ص ۶۷۱) به طورکلی حق که خلاف باطل است،شامل همه خیرات و آنچه انجام دادنش لازم است می شود؛ به بیانی دیگر حق عبارت است از اداء طاعات ترک محرمات. (زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳۰، ص ۳۹۴) زمخشری همه خیرات را از توحید خداوند و اطاعت او گرفته تا تبعیت از کتب رسولان الهی و نیز زهد در دنیا و رغبت در آخرت را از مصادیق حق می داند. (زمخشری، ۱۴۰۷ق، ج ۴، ص ۷۹۴) ناگفته نماند اگر در برخی آیات همچون آیه «قال رب احکم بالحق…»؛(الانبیاء، ۱۱۲) گفت: پروردگارا، [خودت] به حق داوری کن…،حکم را مقید به حق کرد،این قید توضیحی است نه احترازی،چون حکم خدای تعالی جز حق نمی تواند باشد پس گویا گفته «خدایا به حکم خودت که حق است حکم کن» یعنی حق را برای آنان که به نفعشان است و علیه آنان که بر ضررشان است اظهارفرما. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۳۳۳)
۲٫ ۲٫ قرآن کریم
براساس آیه «… والذی أُنزل إلیک من ربّک الحق و لکن أکثر الناس لا یؤمنون». (الرعد، ۱) … و آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است، ولی بیشتر مردم نمی گروند. قرآن کریم حق خالص است و در آن باطل نیست و این حق محض بودن از حرف لام در «الحق» که افاده حصر می کند استفاده می شود و مفادش این است که آنچه به سوی تو نازل شده فقط و فقط حق است،نه اینکه باطل محض و یا آمیخته به باطل باشد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۲۸۶) ازآنجا که قرآن کریم با حجت های آشکار خود، جدا کننده ی حق از باطل است آن را «فرقان» (راغب اصفهانی، ۱۴۱۲ق، ص ۶۳۳) و نیز «قول فصل» (طبرسی، ۱۳۷۲ش، ج ۱۰، ص ۷۱۶) نامند.
۲٫ ۳٫ وزن
بر مبنای آیه «و الوزن یومئذٍ الحق فمن ثقلت موازینه فأولئک هم المفلحون»؛(الاعراف، ۸) و در آن روز، سنجش [اعمال] درست است. پس هر کس میزان های [عمل] او گران باشد؛آنان خود رستگارانند. مراد از جمله ی «و الوزن یومئذٍ الحق»این است که آن وزنی که در قیامت اعمال با آن سنجیده می شود «حق» است به این معنا که هرقدرعمل مشتمل برحق باشد به همان اندازه اعتبار و ارزش دارد چون اعمال نیک مشتمل برحق است از این رو دارای ثقل است. برعکس عمل بد از آنجا که مشتمل بر چیزی از حق نیست و باطل صرف است لذا دارای وزنی نیست،پس خدای سبحان در قیامت اعمال را با «حق» می سنجد و وزن هر عملی به مقدارحقی است که در آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۸، ص ۱۱-۱۲)برخی مفهوم حق از دیدگاه قرآن کریم را در چهار حوزه ی معنایی به این شرح توضیح داده اند: الف: حوزه معنای وجود شناختی،حق به این اعتبار، عبارت است از موجود ثابت. ب: حوزه معنای معرفت شناسی، حق در آیه معنا عبارت است از تطابق با امر واقع خارجی. حق دراین معنا همان صدق است و درمقابل باطل به معنی کذب. ج: حوزه حقوقی طبیعی، در این معنا رعایت حق و نه خود حق،عدل است و عدم رعایت آن ظلم.د:حوزه حقوق قراردادی یا نهادی، در این معنا حق مقابل باطل درمفهوم فقهی آن است. پس حق امری است شرعی و صحیح درمقابل غیرحق و باطل. (رحیم پور، ۱۳۸۵ش، صص ۱۴۹-۱۵۰)
۳٫ فلسفه امتزاج حق و باطل در دنیا
ظرف دنیا، ظرفی است که حق و باطل در آن مختلط و در هم آمیخته است و امکان ظهورحق محض با همه آثار و خواصش جدای از باطل وجود ندارد، از این رو هیچ حقی جلوه نمی کند مگر آنکه با باطلی درآمیخته شود و لبس و شکی در آن راه یابد. آیه شریفه «و لو جعلناه ملکاً لجعلناه رجلاً و للبسنا علیهم ما یلبسون»؛ (الانعام، ۹) و اگر او را فرشته ای قرار می دادیم، حتماً وی را [به صورت] مردی در می آوردیم،و امر را همچنان برآنان مشتبه می ساختیم؛نیز شاهد بر آن است. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹) براساس آیات قرآن کریم و نیزاقوال مفسران،مهمترین فلسفه وجودی حق و باطل در دنیا موارد زیراست:
۳٫ ۱٫ باطل، لازمه نقصان بعضی از موجودات
آنچه خداوند ازمیان حق و باطل بالاصاله بدان استناد می کند، حق است، نه باطل. چنانکه فرمود: «الحق من ربّک…»؛ (البقره، ۱۴۷؛ آل عمران، ۶۰) حق ازجانب پروردگار توست… و نیز فرمود: «و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بینهما باطلاً…»؛( ص ۲۷) و آسمان و زمین و آنچه را که میان این دو است به باطل نیافریدیم…». و اما باطل را از آن جهت که باطل است،هیچ وقت به خود نسبت نمی دهد،بلکه آن را لازمه ی نقص بعضی از موجودات، هنگام مقایسه با موجودی کاملتر معرفی می کند. خداوند متعال هر جا باطل را به خود نسبت داده، آن را منسوب به اذن خود کرده است؛به این معنا که مثلاً اگر زمینی شوره زار و شفاف خلق کرده که بیننده از دیدن او فوراً به خیال آب بیفتد و همین خود تحقق سراب است که تحققی خیالی و باطل است.از همین جا روشن می شود که هیچ چیز در عالم وجود نیست مگرآنکه در آن شائبه ای از بطلان هست، مگر وجود خدای سبحان که حق محض است و هیچ بطلانی با او آمیخته نیست و بطلان بدو راه ندارد،چنانکه فرمود: «…أنّ الله هو الحق المبین»؛ (النور، ۲۵)… که خدا همان حقیقت آشکار است. همچنین روشن می شود که عالم خلقت با همه ی نظامی که در آن هست از امتزاج حق و باطل پدید آمده، چنانکه خدای تعالی امرخلقت را چنین مثل زده، «أنزل من السّماء ماءً فسألت أودیه بقدرها فاحتمل السبیل زبداً رّابیاً و مما یوقدون علیه فی النّارابتغاء حلیه او متاع زبد مثله کذلک یضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزبد فیذهب جفاءً و أمّا ما ینفع النّاس فیمکث فی الأرض…». (الرعد، ۱۷) (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۲-۱۶۳)
۳٫ ۲٫ ابتلاء و آزمایش
یکی از سنت های الهی سنت ابتلاء و آزمایش است. خداوند متعال برای شکوفا کردن استعدادهای نهفته (و از قوه به فعل رساندن آنها) و در نتیجه پرورش دادن بندگان، آنان را مورد آزمایش قرار می دهد. یعنی همانگونه که فولاد را برای استحکام بیشتر در کوره می گدازند تا به اصطلاح آبدیده شود، آدم را نیز در کوره حوادث سخت پرورش می دهد تا مقاوم گردد. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱، ص ۵۲۷) ظرف دنیا ظرف امتحان است و امتحان از کسی به عمل می آید که اختیار داشته باشد، نه اینکه مانند سایر موجودات طبیعی،آثارو حرکاتش جبری و طبیعی باشد و اختیار نیز هنگامی معنی دارد که خلط میان حق و باطل و خیر و شر ممکن باشد،به نحوی که انسان ها خود را در سر دو راهی ها ببینند و ازآثار خیرو شر پی به خود آنها ببرند،آنگاه از دو راه سعادت و شقاوت،هرکدام را که می خواهند اختیارکنند. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۲، ص ۹۹-۱۰۰) بنابراین طبیعت این دنیا آمیزش و اختلاط حق و باطل است، در حالی که طبعیت رستاخیز،جدایی این دو از یکدیگر می باشد و به همین دلیل یکی از نام های قیامت در قرآن مجید که بارها تکرار شده «یوم الفصل» است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴، ج ۱۹، ص ۳۲)
۴٫ ویژگی های حق و باطل در قرآن کریم
از آنجا که اسلوب قرآن کریم، به عنوان یک کتاب تعلیم و تربیت، براساس مسائل عینی است، برای نزدیک ساختن مفاهیم پیچیده به ذهن، به مثال های حسی، جالب و زیبا و پرکاربرد در زندگی روزمره مردم روی آورده است. آیه ۱۷ سوره رعد، برای تجسم حق و باطل مثال بسیار رسایی بیان می کند. این آیه که به تعبیرعلامه طباطبایی از غرر آیات قرآن کریم است،درباره طبیعت حق و باطل بحث کرده، کیفیت ظهور و آثار هر یک از این دو را خاطرنشان می سازد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۵)«أنزل من السماء ماء فسألت أودیه بقدرها فاحتمل السیل زبداً رابیاً و مما یوقدون علیه فی النارابتغاء حلیه أو متاع زبد مثله کذلک یضرب الله الحق و الباطل فأمّا الزید فیذهب جفاءً و أمّا ما ینفع الناس فیمکث فی الارض کذلک یضرب الله الأمثال». (الرعد، ۱۷)[همو که] ازآسمان، آبی فرو فرستاد. پس رودخانه هایی به اندازه گنجایش خودشان روان شدند و سیل، کفی بلند روی خود برداشت؛ و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، درآتش می گدازند هم نظیرآن کفی برمی آید؛خداوند،حق و باطل را چنین مثل می زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می رود،ولی آنچه به مردم سود می رساند در زمین [باقی] می ماند.خداوند مثل ها را چنین می زند.دراین مثل چند نکته وجود دارد:
۴٫ ۱٫ استقلال حق و طفیلی بودن باطل
باطل به تبع و طفیل حق پیدا می شود و با نیروی حق حرکت می کند.به عبارتی دیگرنیروی باطل متعلق خودش نیست، بلکه آن نیرو اصالتاً برای حق است. کفی که روی آب هست، با نیروی آب حرکت می کند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۲) باطل همیشه از نیروی حق استفاده می کند. اگر درعالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی تواند وجود داشته باشد. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۴) به بیانی دیگر، حق همیشه متکی به خود است،اما باطل از آبروی حق مدد می گیرد وسعی می کند خود را به لباس آو درآورد و از حیثیت او استفاده کند. همانگونه که هر دروغ از راست فروغ می گیرد، که اگر سخن راستی درجهان نبود،کسی هرگز دروغی را باور نمی کرد و اگرجنس خالصی در جهان نبود، کسی فریب جنس تقلبی را نمی خورد، بنابراین حتی فروغ زودگذر باطل و آبرو و حیثیت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکی به خویش است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷).
۴٫ ۲٫ نمود داشتن باطل و اصیل بودن حق
«فاحتمل السبیل زبداً رّابیاً» یعنی کف، روی آب را می گیرد و می پوشاند، به گونه ای که اگر جاهل نگاه کند و از ماهیت آن خبر نداشته باشد، کف خروشانی را می بیند که در حرکت است و توجهی به آب باران که زیر این کف هاست نمی کند، درحالی که این آب است که چنین خروشان حرکت می کند، نه کف. ولی چون کف ها روی آب را گرفته اند چشم ظاهر بین که به اعماق واقعیات نفوذ نداشته باشد فقط کف را می بیند. باطل هم برنیروی حق سوار می شود و روی آن را می پوشاند،به طوری که اگر کسی ظاهر جامعه را ببیند و به اعماق آن نظر نیاندازد،غیرحق را به جای حق می بیند. (مطهری، ۱۳۶۹ش، ص ۵۰) به بیانی دیگر،باطل همواره مستکبر،بالانشین،پرسروصدا، ولی درون تهی و بی محتواست، اما حق متواضع، کم سروصدا،اهل عمل و پرمحتوا و سنگین وزن است. (مکارم شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۰، ص ۱۶۷)
۴٫ ۳٫زوال باطل و بقای حق
حق اصیل و باطل غیراصیل است. همیشه بین امر اصیل و غیراصیل اختلاف و جنگ بوده است، ولی این طور نیست که حق همیشه مغلوب باشد و باطل همیشه غالب. آن چیزی که استمرارداشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است و باطل نمایشی بوده که جرقه ای زده،بعد خاموش شده و از بین رفته است.(مطهری، ۱۳۶۹ش، صص ۳۵-۳۶) جنگ میان حق و باطل همیشه وجود داشته است. باطل به طور موقت روی حق را می پوشاند ولی آن نیرو را ندارد که بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت کنار می رود. هر وقت جامعه ای درمجموع به باطل گرایید،محکوم به فنا شده است. (مطهری،۱۳۶۹ش، ص ۳۷) باطل همانند کف سیلاب است. لحظاتی چند خودنمایی می کند و بالا و پایین می رود و سپس متلاشی و نابود می شود و چیزی جز آب پاک و سرچشمه اصیل آن باقی نمی ماند. (قرضاوی، ۱۳۶۰ش، ص ۸۶) نابودی باطل و بقای حق،یک سنت و قانون الهی است، نه پنداری و تصادفی، هرچند پیروان حق کم و طرفداران باطل زیاد باشند. چرا که حق همچون آب، ثابت و ماندگار و باطل مانند کف، ناپایدار و فانی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۷، ص ۱۰۸) بنابراین باطل از آن جهت همچون کف است که: ۱٫ رفتنی است. ۲٫ در سایه حق جلوه می کند ۳٫ روی حق را می پوشاند. ۴٫ جلوه دارد ولی ارزش ندارد. نه تشنه ای را سیراب می کند نه گیاهی از آن می روید. ۵٫ با آرام شدن شرایط محو می شود. ۶٫ بالانشین پرسروصدا، اما توخالی و بی محتوی است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۶، ص ۲۰۷) ناگفته نماند که اصول پیش گفته همانطور که در امور محسوس و حقایق خارجی جریان دارد،در معارف و اعتقادات نیز جاری است،و مثل اعتقاد حق در دل مؤمن مثل آب نازل شده از آسمان و جاری در مسیل ها است که هریک با اختلاف که در وسعت و ظرفیت دارند به قدر ظرفیت خود از آن استفاده نموه،مردم ازآن منتفع گشته،دلهایشان زنده می شود و خیر و برکت درایشان باقی می ماند، به خلاف اعتقاد باطل که در دل کافرمثلش مثل کفی است که بر روی سیل می افتد و چیزی نمی گذرد که از بین می رود. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۱، ص ۳۳۹) مثال دیگری که به گفته مفسران بیانگر حق و باطل است، مثال حق به درختی سیب،ریشه دار و بارور و مثال باطل به بوته ای خبیث،بی ریشه، بی دوام و بی خاصیت است:«ألم ترکیف ضرب الله مثلاًٌ کلمه طیّبه کشجره طیبه أصلها ثابت وفرعها فی السماء تؤتی أُکلها حین بإذن ربها و یضرب الله الأمثال للناس لعلّهم یتذّکرون و مثل کلمه خبیثه کشجره خبیثه اجتثت من فوق الأرض ما لها من قرار». (ابراهیم، ۲۴-۲۶)آیا ندیدی خدا چگونه مثل زده:سخنی پاک که مانند درختی پاک است که ریشه اش استوارو شاخه اش درآسمان است؟ میوه اش را هردم به اذن پروردگارش می دهد و خدا مثل ها را برای مردم می زند،شاید که آنان پند گیرند.و مثل سخنی ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد. کلمه طیبه به کلمه ی توحید،دعوت اسلام و قرآن کریم (بیضاوی، ۱۴۱۸ق، ج ۳، ص ۱۹۸) یا هرکلامی که دال بر حق باشد (کاشانی، ۱۳۳۶ش، ج ۵، ص ۱۳۳) تفسیر شده است و همچنین کلمه خبیثه به کفر،شرک و هرگفتاری که خداوند متعال ازآن نهی کرده،تفسیر شده است. (میبدی، ۱۳۷۱ش، ج ۵، ص ۲۵۳)
۵٫ سنن الهی و مسأله حق و باطل
گرچه سنت درلغت به معنای سیره و روش است، چه نیک باشد چه بد؛(فیومی، ۱۴۲۵ق، ج ۱، ص ۲۹۲) اما ترکیب اضافی «سنه الله» عبارت از روشی است که خداوند متعال از روی حکمت خویش حسب رفتار و سلوکی که مردم با شریعت او دارند،نسبت به آنان اعمال می دارد. سنت های الهی دو ویژگی مهم دارند.نخست آنکه عام و فراگیرند،دوم آنکه ثابت و تغییر ناپذیرند. (خرمشاهی، ۱۳۷۷ش، ج ۲، ص ۱۲۲۱) همانگونه که در قرآن کریم آمده است: «… فلن تجد لسنت الله تبدیلاً و لن تجد لسنت الله تحویلا فلن تجد لسنت الله تبدیلا و لن تجد لسنت الله تحویلا». (فاطر، ۴۳)… و هرگز برای سنت خدا تبدیلی نمی یابی و هرگز برای سنت خدا دگرگونی نخواهی یافت.به عبارت دیگرخداوند درجامعه قانون های ثابتی را مقررکرده است که در تمام اقوام و ملت ها جریان دارد و از این قوانین ثابت به سنت تعبیر می شود؛ مانند سنت آزمایش، سنت امداد مؤمنان و سنت کیفرحیله گران و مستکبران. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۹، ص ۵۱۳) مهمترین سنن الهی در خصوص مسأله حق و باطل به شرح زیر است:
۵٫ ۱٫اختلاف میان اهل حق و اهل باطل
اختلاف میان اهل حق و اهل باطل جزئی از سنت الهی در زندگی است،نه از آن رو که خداوند متعال می خواهد برخی دوزخی و برخی بهشتی باشند،بلکه از آن رو که او به آنها آزادی و اختیار داده و مقتضای این آزادی آن است که بشر هر یک از دو راه سعادت و شقاوت را که می خواهد دنبال کند. (مدرسی، ۱۴۱۹ق، ج ۱۲، ص ۲۹۱)
۵٫ ۲٫ امهال باطل
حکومت چند روزه ی باطل،براساس سنت مهلت دادن الهی است و عاقبت ازآن متقین و اهل حق است. (قرائتی، ۱۳۸۳ش، ج ۷، ص ۴۳۷) سنت خداوند متعال بر این جریان یافته که باطل را آن قدر مهلت دهد تا روزی با حق روبرو گردد و با آن مقابله کند تا به خیال خود آن را از بین برده، خودش جای آن را بگیرد، ولی خدا به دست حق خود، او را از بین برده و نابودش کند. پس اعتقاد حق هرگز در زمین ریشه کن نمی شود،هرچند که در بعضی ادوار حاملان آن در اقلیت قرار گیرند و یا ضعیف شوند. همچنین کمال حق هرگز ازاصل نابود نمی شود،هرچند که گاهی اضداد آن زیاد گردند. نصرت الهی نیز هرگز از رسولان خدا جدا نمی شود، هرچند گاهی آنچنان مأیوس شوند و گمان کنند که به کلی تکذیب شدند. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۴، ص ۲۶۳)
۵٫ ۳٫ احقاق حق و ابطال باطل
مسأله محو باطل و احقاق حق سنتی است که خداوند متعال آن را با کلمات خود جاری می سازد. (… و یمح الله الباطل و یحق الحق بکلمته…»؛ (الشوری، ۲۴)… و خدا باطل را محوو حقیقت را با کلمات خویش پابرجا می کند… «لیحق الحق و یبطل الباطل و لو کره المجرمون»؛ (الانفال، ۸) تا حق را ثابت و باطل را نابود گرداند،هر چند بزهکاران خوش نداشته باشند. درست است که حق،حق است و باطل باطل، لکن امر بر بسیاری مشتبه شده به گونه ای که حق را باطل می پندارند و باطل را حق.چنانکه کفار،مشرکان و معاندان حتی فساق و فجار طریق خود را حق می نامند با اینکه باطل است و طریق حق را باطل می شمارند با اینکه حق است. خداوند برای رفع این اشتباه ازطریق آیات قرآن کریم و معجزات انبیا علیهم السلام و دلایل عقلی و حسی، حقیقت حق را بر آنها ثابت و ظاهر می فرماید و بطلان باطل را مکشوف و هویدا می گرداند. (طیب، ۱۳۷۸ش، ج ۶، ص ۸۱-۸۲) به عبارتی دیگر،احقاق حق ثابت کردن و درجای خوشی قرار دادن آن است و ابطال یا محو باطل بی اثر ساختن آن. (قرشی، ۱۳۷۱ش، ج ۶، ص ۲۴۲)افعال مضارع موجود در آیات فوق دلالت بر استمرار و حاکی از سنت الهی بودن آن است. (طبرسی، ۱۳۷۷ش، ج ۴، ص ۴۹)
۶٫ معیارحق و باطل
بر مبنای آیه «الحق من ربّک فلا تکون من الممترین»؛ (البقره، ۱۴۷) حق از جانب پروردگار توست،پس مبادا از تردید کنندگان باشی؛آنچه از جانب پروردگار باشدحق است، زیرا از روی حکمت و مصلحت و به مقتضای عدل است و آنچه از روی هوی و هوس،القای شیاطین، قیاس و استحسان باشد باطل است و طریق تشخیص آن آیات قرآن و اخباری که به طور قطع از پیامبر و ائمه اطهارعلیهم السلام صادر شده و نیز براهین عقلی قطعی می باشد. و البته پس ازآنکه به یکی ازاین طریق سه گانه ثابت شد که ازجانب پروردگاراست دیگرجای شک درآن نیست، اگرچه پی به حکمت و مصلحت آن نبرد و یا مطابق نظریه او نباشد،زیرا اجتهاد مقابل نص غلط است. خطاب درآیه اگرچه متوجه نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است لکن مقصود امت است،زیرا ساحت قدس نبی و مقام عصمت او مانع ازشک است؛همانطورکه اکثرخطاب های قرآن از این قبیل است. (طیب، ۱۳۷۸ش، ج ۲، ص ۲۴۱)مفسران با عنایت به آیاتی همچون: «الله ولی الذین ءامنوا یخرجهم من الظلمات إلی النّور والذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النورإلی الظلمات أولئک أصحاب النارهم فیها خالدون»؛(البقره، ۲۵۷) خداوند سرورکسانی است که ایمان آورده اند،آنان را از تاریکی ها به سور روشنای به در می برد.و[لی] کسانی که کفر ورزیده اند، سرورانشان [همان عصیانگران] طاغوتند،که آنان را از روشنایی به سوی تاریکی ها به در می برند. آنان اهل آتشند که خود،درآن جاودانند؛از آنجا که واژه ی «نور» مفرد و واژه ی «الظلمات» به صورت جمع به کاررفته،استفاده کرده اند که حق همواره واحد است ولی باطل متشتت و مختلف است و هیچ وقت وحدت ندارد. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۲، ص ۳۴۶؛ وهبه زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج ۳، ص ۲۳)
۷٫ وسایل تشخیص حق از باطل
گوش،چشم و فؤاد نعمت هایی هستند که خداوند ارزانی داشته است که انسان به وسیله آنها حق را ازباطل تمیزداده وخود را به واقع برساند و به وسیله آنها اعتقاد و عمل تحصیل نماید. سپس از یک یک آنها بازخواست می شود که آیا در آنچه به کار بسته عملی به دست آورده یا نه و اگربه دست آورده پیروی هم کرده یا خیر؟ مثلاً از گوش می پرسند آیا آنچه شنیدی از معلوم ها و یقین ها بود یا آنچه هرکه هرچه گفت گوش کردی؟ و از چشم می پرسند آیا آنچه تماشا کردی واضح و یقینی بود یا خیر؟ و از قلب می پرسند آنچه که اندیشیدی و یا بدان حکم کردی به آن یقین داشتی یا نه؟ گوش و چشم و قلب ناگزیرند که حق را اعتراف نمایند و به آنچه که واقع شده گواهی دهند، بنابراین برهر فردی لازم است که از پیروی کردن غیر علم بپرهیزد،زیرا اعضا و ابزاری که وسیله تحصیل علم اند به زودی علیه آدمی گواهی می دهند و می پرسند آیا چشم و گوش و قلب را درعلم پیروی کردی یا درغیرعلم؟ اگر درغیرعلم پیروی کردی چرا کردی؟ و آدمی درآن روز عذرموجهی نخواهد داشت. (طباطبایی، ۱۴۱۷ق، ج ۱۳، ص ۹۵) ناگفته نماند که مطابق روایات هیچ گاه قلب آدمی یقین به حق بودن امری باطل و یا باطل بودن امری حق نمی کند. درتفسیر عیاشی از یونس بن عمار از امام صادق (ع) روایت شده که «لا یستیقن القلب أن الحق باطل أبدا، و لا یستیقن أن الباطل حق أبدا»؛هیچ وقت دلی یقین نمی کند به این که باطلی حق است و هرگز یقین نمی کند به اینکه حقی باطل باشد. (عیاشی، ۱۳۸۰ق، ج ۲، ص ۵۳)
۸٫ دلایل اعراض مردم ازحق
براساس آیات قرآن کریم، عدم پیروی از حق، چیزی جدای از وقوع در ضلالت و گمراهی نیست.«…فماذا بعدالحق ألّا الضلال فأنی تصرفون»؛ (یونس، ۳۲)… و بعد از حقیقت جز گمراهی چیست؟ پس چگونه [از حق] بازگردانیده می شوید؟اعراض ازحق معلول عوامل متعددی است که از جمله ی مهمترین آنها،موارد زیراست:
۸٫ ۱٫ عدم شناخت حق
از آیه «… بل أکثرهم لا یعلمون الحق فهم معرضون»؛ (النبیاء، ۲۴) بلکه بیشترشان حق را نمی شناسند و درنتیجه از آن رویگردانند؛استفاده می شود که اکثر مردم، میان حق و باطل را تمیزنمی دهند و اهل تشخیص که همواره پیرو دلیل باشند نیستند،درنتیجه بدون دلیل از حق پیروی آن گریزانند. به تعبیرامیرالمؤمنین علی (ع) «الناس اعداء ما جهلوا»؛ (نهج البلاغه، ۱۳۹۵ق، ص ۵۵۳) مردم دشمن آن چیزهای هستند که نمی شناسند.
۸٫ ۲٫ پیروی از هواهای نفسانی
ازآیه «فاحکم بین الناس بالحق و لا تتبع الهوی فیضلک عن سبیل الله أنّ الذین یضلون عن سبیل الله…»؛ (ص، ۲۶)… پس میان مردم به حق داوری کن و زنهار از هوس پیروی مکن که تو را از راه خدا بیرون کند…»،استفاده می شود که پیروی ازهوای نفس،عامل روی گردانی از حق است.هواپرستی هرگز به انسان اجازه نمی دهد چهره حقیقت را چنانکه هست ببیند و داوری صحیح و خالی از حب و بغض پیدا کند.اساساً حب و باطل غیرقابل جمع هستند،زیرا حق بر دلیل و عقل استواراست و باطل از هوی و شهوات سرچشمه می گیرد.(زحیلی، ۱۴۱۸ق، ج۷، ص ۲۲۵) عجب اینکه عادت کردن به گناه در مراحل نهایی و خطرناکش چنین است که آدمی ننگین ترین و زشت ترین کارها را حق خود می شمارد و پاکترین تمتع و بهره گیری جنسی را ناحق می داند. آن قوم گمراه به حضرت لوط (ع)گفتند: «… و مالنا فی بناتک من حق…»؛(هود، ۷۹) ما به دختران تو حق نداریم. این تعبیربیانگر نهایت انحراف این گروه است. به عبارتی دیگر،یک جامعه آلوده به جایی می رسد که حق را باطل و باطل را حق می بیند.ازدواج با دختران پاک و باایمان را اصلاً در قلمرو حق خود نمی شمارد، ولی به عکس، انحراف جنسی را حق می شمارد. (شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۹، ص ۱۸۴) با عنایت به آیاتی همچون «یأیها الذین ءامنوا أن تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً…»؛ (الانفال، ۲۹) ای کسانی که ایمان آورده اید، اگرازخدا پروا دارید،برای شما [نیروی] تشخیص [حق] از باطل قرار می دهد… استفاده می شود بدون تقوی، شناخت حق ازباطل ممکن نیست،چرا که حب و بغض ها و گناهان حجاب ضخیمی بر چهره حق می افکند و درک و دیده ی آدمی را کورمی کند.(شیرازی، ۱۳۷۴ش، ج ۱۵، ص ۸)
نتیجه
۱٫باطل طفیلی و تبعی دارد، آنچه که اصالت دارد حق است. ۲٫باطل وجود موقت دارد، آنچه که استمرار داد حق است. ۳٫حق همیشه مفید و سودمند است، همچون آب زلال که مایه حیات و زندگی است، اما باطل، بی فایده و بیهوده است. نه کف های روی آب هرگز کسی را سیراب می کند و درختی را می رویاند، نه می توان از کف هایی که در کوره های ذوب فلزات ظاهرمی شود،زینتی و یا وسیله ای برای زندگی ساخت. ۴٫ هرچیز به اندازه ی اتصال و ارتباطی که با حق مطلق (ذات باری تعالی) دارد و به اندازه ای که از خشنودی خداوند برخورداراست حق است و به اندازه دوری و بیگانگی از خدا و تهی بودن از خشنودی خداوند باطل است. ۵٫ آنچه حق است ازناحیه خداست،ولی آنچه باطل است مستند به او نیست،هر چند که به اذن او موجود می شود. ۶٫ میان حق و باطل واسطه ای وجود ندارد. هر چه حق نباشد، باطل است. ۷٫ چون خداوند متعال حق است، نظامی را که آفریده نیز حق است.۸٫ اختلاف میان اهل حق و باطل، امهال باطل، احقاق حق و ابطال باطل از مهمترین سنت های الهی درخصوص مسأله حق وباطل است. ۹٫ ظرف دنیا ظرف امتحان است و امتحان از کسی می کنند که اختیارداشته باشد و اختیار نیز وقتی معنی دارد که خلط میان حق و باطل و خیر و شر ممکن باشد و به نحوی که انسان ها خود را در سر دوراهی ها ببینند و ازآثارخیرو شر، پی به خود آنها ببرند و سپس هریک از دو راه سعادت و شقاوت را که می خواهند اختیارکنند.کتابنامه ۱٫ قرآن مجید، (۱۴۱۵ق)، ترجمه محمدمهدی فولادوند، تحقیق هیأت علمی دارالقرآن الکریم، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی، تهران: دارالقرآن الکریم. ۲٫ نهج البلاغه، (۱۳۹۵ق)، به کوشش صبحی صالح، قم: انتشارات هجرت.۳٫ ابن عاشور،محمدبن طاهر، (بی تا)، التحریر و التنویر، بی جا.۴٫ ابن فارسی، احمد((۱۴۰۴ق)، معجم مقاییس اللغه، به کوشش عبدالسلام محمدهارون، قم: مکتبه الاعلام الاسلامی.۵٫ بخاری،محمدبن اسماعیل، (۱۴۰۱ق)، صحیح البخاری، بی جا، دارالفکر.۶٫ بیضاوی، عبدالله بن عمر،(۱۴۱۸ق)، انوارالتنزیل و اسرارالتأویل (تفسیر البیضاوی)، تحقیق محمد عبدالرحمن المرعشلی، بیروت: داراحیاء التراث العربی. ۷٫ حسینی بهشتی، سیدمحمد،(۱۳۸۲ش)، حق و باطل از دیدگاه قرآن،تهیه و تنظیم بنیاد نشر آثارو اندیشه های شهید دکتربهشتی، تهران: بقعه. ۸٫ خرمشاهی،بهاءالدین، (۱۳۷۷ش)، دانشنامه قرآو و قرآن پژوهی،تهران: دوستان. ۹٫ خلیل بن احمد فراهیدی، (۱۴۰۹)، کتاب العین، تحقیق مهدی مخزومی و ابراهیم سامرائی، قم: دارالهجره.۱۰٫ راغب اصفهانی، حسین بن محمد،(۱۴۱۲ق)، المفردات فی غریب القرآن، بیروت:دارالعلم.۱۱٫ رحیم پور،فروغ،(۱۳۸۵ش)، «تحلیلی از ساختارحق و باطل درقرآن با تأکید بر دیدگاه علامه طباطبایی درالمیزان»، پژوهش دینی، شماره ۱۳٫۱۲٫زحیلی،وهبه، (۱۴۱۸ق)، التفسیر فی العقیده و الشریعه و المنهج، بیروت:دارالفکر.۱۳٫ زمخشری، محمودبن عمر، (۱۴۰۷ق)، الکشاف عن حقایق عوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل،بیروت: دارالکتاب العربی. ۱۴٫ طباطبایی،سیدمحمدحسین، (۱۴۱۷ق)، المیزان فی تفسیرالقرآن،قم:دفترانتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. ۱۵٫ طبرسی، فضل بن حسن،(۱۳۷۷)، جوامع الجامع،تهران:دانشگاه تهران.۱۶٫ —- (۱۳۷۲ش)، مجمع البیان فی تفسیرالقرآن (مجمع البیان لعلوم القرآن)، تهران:ناصرخسرو.۱۷٫ طیب، سید عبدالحسین،(۱۳۷۸ش)، اطیب البیان فی تفسیرالقرآن، تهران: اسلام. ۱۸٫ عیاشی، محمدبن مسعود،(۱۳۸۰ق)، کتاب التفسیر،تحقیق هاشم رسولی محلاتی، تهران: چاپخانه علمیه.۱۹٫ فخرالدین رازی،ابوعبدالله محمدبن عمر، (۱۴۲۰ق)، مفاتیح الغیب،بیروت: داراحیاء التراث العربی. ۲۰٫ فیومی، احمدبن محمد، (۱۴۲۵ق)، المصباح المنیر،قم:دارالهجره.۲۱٫ قرائتی،محسن،(۱۳۸۳ش)، تفسیر نور، تهران: مرکز فرهنگی درس هایی از قرآن. ۲۲٫ قرشی،سیدعلی اکبر، (۱۳۷۱ش)، قاموس قرآن،تهران:دارالکتب الاسلامیه.۲۳٫ قرضاوی، یوسف،(۱۳۶۰ش)، حق و باطل ازدیدگاه قرآن و مردم،ترجمه محسن ناصری،تهران:شرکت نشرفرهنگ قرآن. ۲۴٫ کاشانی، ملافتح الله،(۱۳۳۶ش)، تفسیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین، تهران: کتابفروشی محمدحسن علمی.۲۵٫ مدرسی،سید محمدتقی، (۱۴۱۹ق)، من هدی القرآن، تهران: دار محبی الحسین. ۲۶٫ مصطفوی،حسن،(۱۳۶۰ش)، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم،تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب.۲۷٫ —- (۱۳۸۰ش)، تفسیر روشن، تهران: مرکز نشر کتاب. ۲۸٫ مطهری، مرتضی، (۱۳۶۹ش)، حق و باطل،تهران:صدرا. ۲۹٫ مکارم شیرازی،ناصر و دیگران، (۱۳۷۴ش)، تفسیرنمونه، تهران: دارالکتب الاسلامیه.۳۰٫ میبدی،رشیدالدین احمد،(۱۳۷۱ش)، کشف الاسرارو عده الأبرار، تهران: امیرکبیر. منبع:نشریه مجموعه مقالات (قرآن و اخلاق )ج۲

















هیچ نظری وجود ندارد