پس از درگذشت پیامبر گرامی اسلام([1])ـ که درود خدا بر او و خاندان پاکش باد ـ گروهی از مسلمانان در جایی که آنرا «سقیفه بنیساعده» میخواندند گرد آمده، و از میان خود کسی را به ریاست برگزیده و جانشین پیامبرش خواندند. نامش «عبدالله بن أبیقُحافهًْ»([2]) بود، مکنّی به «ابوبکر».
در «تاریخ اسلام»([3]) میخوانیم:
«هنگامی که علی(علیه السلام) مشغول غسل پیغمبر(صل الله علیه و آله) بود، به «عمر» خبر رسید که «انصار» در سقیفه بنیساعده مشغول تعیین امیری برای اسلام هستند. عمر، ابوبکر را خبر کرد و هر دو شتابان به طرف سقیفه رفتند، در راه «ابوعبیدهًْ جرّاح» را یافته، با خود بردند. انصار از «اَوس» و «خَزرج» در آنجا جمع شده بودند و رئیس خزرج، «سَعد بن عبادهًْ» با حال بیماری نشسته و ناطقی از طرف او مشغول سخن گفتن بود و فضائل انصار را شرح میداد که چگونه پیغمبر را پناه دادند و حمایت کردند در حالی که خویشاوندان پیغمبر در مکّه او را وا گذاشتند، بنابراین خلافت حقّ انصار است نه مهاجرین.
ابوبکر برخاست و نخست شرحی در فضائل مهاجرین و انصار، هر دو بیان کرد با قید این نکته که مهاجرین در درجه اوّلند، به دلیل اینکه خویشاوندان پیامبر و نخستین کسانی هستند که به او گرویدند، و در حالی که همه مردم با آنها مخالف بودند و آزارشان میدادند، آنها در پرستش خدا و یاری پیغمبر ثابت قدم ماندند؛ امّا انصار با آنکه خدمتشان به اسلام محل انکار نیست در درجه دوّمند. بدین جهت مهاجرین شایسته داشتن خلافت هستند و عرب زیر بار غیر قریش نخواهد رفت. بعضی از انصار پیشنهاد کردند که دو امیر انتخاب شود، یکی از مهاجرین و یکی از انصار.([4]) این پیشنهاد به قول سعد بن عبادهًْ اولین سُستی و عقب نشینی انصار بود. ابوبکر آن را رد کرد و گفت: ما باید امیر باشیم و شما وزرای ما باشید،([5]) و ما بیمشورت و رأی شما کاری انجام نخواهیم داد. پس از ابوبکر، عمر و ابوعُبیدهًْ نیز هریک سخنانی گفتند و سر و صدا زیاد شد و سرانجام اختلاف دیرینهای که میان اوس و خزرج بود، آشکار شد. اوسیها که در اقلیّت بودند و از امارت خزرجیها ناراضی، به امارت مهاجرین رضا دادند و «بشیر بن سعد خَزرجی» هم که بر خویشاوند خود، سعد، رشک میبرد شرحی در تأیید سخن ابوبکر بیان کرد. آنگاه ابوبکر، عمر و ابوعبیدهًْ را به مردم پیشنهاد کرد و آنها باز ابوبکر را افضل دانستند و هردوی آنها با بشیر بن سعد به طرف ابوبکر دویده با او بیعت کردند. مجلس برهم خورد و مردم از هر طرف برای بیعت با ابوبکر فراخوانده شدند و به طوری نزاع بالا گرفت، که نزدیک بود سعد بن عباده بیمار پایمال شود. یکی گفت: «مواظب سعد باشید، او را پایمال نکنید»، عمر گفت: «بکُشیدش که خدا او را بکُشد…»، پس سعد ریش عمر را گرفت و نزدیک بود که زد و خورد دربگیرد…، ولی ابوبکر عمر را آرام کرد.([6])
در این موقع طایفه «بنیأسلم» که وابسته مهاجرین بودند از بیرون مدینه برای بیعت با ابوبکر وارد شهر شدند، با ازدحامی که کوچهها را پر کرده بود دیگر شکّی در پیشرفت کار نماند. از عمر منقول است که «کانت بیعةُ ابیبکر فَلْتَةً وَقی اللهُ شَرَّها»([7]) و میگفت: من از پایان کار [بیعت کامل مردم با خود] اطمینان نیافتم مگر وقتی که طایفه بنیأسلم آمدند.([8])
فردای آن روز ابوبکر برای بیعت عمومی در مسجد جلوس کرد. جلسه را عمر با نطق کوتاهی گشود و در آغاز آن به گفتار دیروز خود که گفته بود پیغمبر نمرده است اشاره کرد و آن اشتباه را تأویلی نهاد.([9]) سپس از ابوبکر و مناقب او سخن گفت و مردم را به بیعت او امر کرد. مردم بیعت کردند. آنگاه ابوبکر آغاز به سخن کرد و نخست شرحی به طریق شکسته نفسی از عجز خود بیان کرد و گفت: «وُلّیتُ عَلَیْکُم ولستُ بِخَیرِکم»، از من کار پیغمبر را توقع مدارید که او مصون بود و من شیطانی دارم که گاهی مرا فرو میگیرد، و لیکن برشماست که در کار خوب مرا یاری دهید و اگر کج شدم راستم کنید. پس مردم را به عدل و داد خود نوید داد و به فرمانبرداری و اهتمام به جهاد توصیه کرد و در پایان گفت «قُوموا إلی صَلوتِکُم یَرْحَمکُمُ اللهُ».([10]) عدهای از بیعت با ابوبکر امتناع ورزیده بودند از جمله سعد بن عبادهًْ. عمر معتقد بود که باید بهزور از او بیعت گرفت، ولی ابوبکر به نصیحت بَشیربن سَعد از جنبش خزرج ترسید و سعد بن عبادهًْ را رها کرد و او هم هیچ وقت به نماز با ابوبکر حاضر نشد و در موسم حج نیز از جماعت ابوبکر خود را جدا میکرد. پس از مرگ ابوبکر که خلافت به عمر رسید، سَعد بن عبادهًْ از مدینه به شام رفت و در «حَوْران» منزل گرفت و در آنجا نیم شبی مردهاش را یافتند و گفتند: اَجِنَّه او را کشتند!
حضرت علی(علیه السلام) و بنیهاشم و عدهای از صحابه بزرگ پیامبر(صل الله علیه و آله) که حضرت علی(علیه السلام) را جانشین پیامبر میدانستند با ابیبکر بیعت نکردند.
ابوبکر، عمر را با جمعی به خانه حضرت علی(علیه السلام) فرستاد تا بنیهاشم را، که در آنجا مجتمع بودند، بیاورند.([11]) «زبیر بن العَوّام» با شمشیر بر آنها حمله کرد و آنها از بیم آنکه فتنه بزرگ نشود بازگشتند. ولی پس از آن با وعد و وعید «عباس» و «طلحه» و «زُبیر» را قانع کرده، از آنها بیعت گرفتند.
به موجب روایت «زُهری» که طبری و بخاری و مسلم هر سه آن را نقل کردهاند، حضرت علی(علیه السلام) به مدت شش ماه، یعنی تا وقتی که حضرت فاطمه(سلام الله علیها) زنده بود، بیعت نکرد و پس از وفات حضرت فاطمه(سلام الله علیها) که مردم از حضرت علی(علیه السلام) روگردان شدند، به ناچار بیعت کرد.
ابوبکر فَدَک و سایر زمینهایی را که پیغمبر(صل الله علیه و آله) در زمان حیات خود در اختیار داشت [و ملک شخصی او بود] ضبط کرد و چون حضرت فاطمه(سلام الله علیها) ارث خود را مطالبه کرد، حدیثی را از پیغمبر نقل کرد که «ما پیغمبران میراث نمیگذاریم، آنچه از ما بماند صدقه است»، یعنی جزء اموال عمومی است. حضرت فاطمه(سلام الله علیها) بخاطر ظلمهایی که ابوبکر در حق اهل بیت(علیهم السلام) انجام داد از او رنجید و تا زنده بود با او سخن نگفت و چون درگذشت علی(علیه السلام) او را شبانه دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد.»([12])
بدین ترتیب خلافت حضرت علی(علیه السلام) و حق اهلبیت(علیهم السلام) غصب شد.
در تاریخ میخوانیم:
«ثمّ إنّ علیّاً «کرّم الله وجهه» أتی بِه إلی أبیبکر وهو یقول: أنا عبدالله وأخو رسوله، فقیل له بایع أبابکر، فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منکم، لا أبایعکم وأنتم أولی بالبیعة لی، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم علیهم بالقرابة من النبیّ(صل الله علیه و آله)، وتأخذونه منّا أهلالبیت غصباً؟… نحن أولی برسولالله حیّاً ومیّتاً،… الله الله یا معشر المهاجرین، لاتخرجوا سلطان محمّد فی العرب عن داره وقعر بیته إلی دورکم وقعور بیوتکم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه فی الناس وحقّه، فوالله یا معشر المهاجرین، لنحن أحقّ الناس به، لأنّا أهلالبیت، ونحن أحقّ بهذا الأمر منکم…»([13]).
کار ابوبکر دیری نپایید و پس از دو سال و اندی حکومت([14]) مُرد. (13 ه.ق)
پس از او کار به دست عمر افتاد (13ـ 23 ه.ق)
[1]) 11 هـ.ق.
[2]) عبدالله ابن أبىقحافهًْ عثمان القرشى التيمي، تذكرة الحفّاظ؛ ج1، ص2.
[3]) تاريخ اسلام، مرحوم دكتر علىاكبر فياض، ص113. نيز، نك: الكامل في التاريخ؛ ج2، ص189. و تاريخ الطبری، ج3، ص201. و تاريخ الاسلام، الذّهبي، ج3، ص5.
[4]) «منّا اميرٌ ومنكم امير»: الكامل في التاريخ؛ ج2، ص189.
[5]) «منّا الأمراء ومنكم الوزراء»: الكامل؛ ج2، ص189.
[6]) «وكادوا يطئونَ سعدَ بن عبادة، فقال ناس من أصحاب سعد: إتقوا سعداً، لا تطئوه، فقال عمر: اقتلوه قتله الله! ثم قام عَلى رأسه، فقال: لقد هممتُ أن أطأكَ حَتّى تُندر عَضُدك، فأخذ سعد بلحية عمر، فقال: والله لوحصصت منه شعرة مارجعتَ وفي فيك واضحة»؛ تاريخالطبري، ج3، ص222.
[7]) الذهبيّ؛ تاريخ الاسلام؛ ج3، ص6 و إبن أبي الحديد؛ شرح نهج البلاغة؛ ج2، ص172.
[8]) ر.ك: «امام على(علیه السلام) و سقيفه» كه به اهتمام مجمع جهانى شيعهشناسى به چاپ رسيده است. (محقق)
[9]) عمر پس از درگذشت پيامبر، گفت: «لا أسمعنّ أحداً يقول إنّ محمّداً قد مات، ولكنّه أرسل إليه كما أرسل إلى موسى بن عمران. فلبث عن قومه أربعين ليلة، والله إنّى لأرجو أن يقطع أيدی رجال وأرجلهم يزعمون أنّه مات»؛ أبوالفرج إبن الجوزي، المنتظم في تاريخ الامم والملوك؛ ج4، ص42.
[10]) تاريخ الطبرى؛ ج3، ص450.
[11]) در «الامامة والسّياسة» گويد: «وإنّ ابابكر تفقّد قوماً تَخَلَّفوا عن بيعته عند عَلىّ كرّم الله وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم وهم في دار عَليّ، فَأبوا أن يخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والذى نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها عَلی من فيها، فقيل له يا اباحفص! إنّ فيها فاطمة؟ فقال: وإن، فخرجوا فبايعوا إلاّ عليّاً… فوقفت فاطمة رضى الله عنها عَلى بابها، فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منكم، تركتم رسولالله| جنازة بين أيدينا، وقطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا، ولم تردّوا لنا حقّاً. فأتى عمر ابابكر، فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة؟ فقال ابوبكر لقنفذ ـ وهو مولى له ـ : إذهب فادع لي عليّاً، قال، فذهب إلى عليّ فقال له: ما حاجتك؟ فقال: يدعوك خليفة رسولالله، فقال عليّ: لسريع ما كذبتم على رسولالله. فرجع فأبلغ الرسالة. قال: فبكى أبوبكر طويلاً. فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة، فقال أبوبكر لقنفذ: عُد اليه، فقل له: خليفة رسولالله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفذ، فأدى ما امر به، فرفع على صوته فقال سبحان الله! لقد ادعى ما لبس له، فرجع قنفذ، فابلغ الرّسالة، فبكى ابوبكر طويلاً، ثم قام عمر، فمشى ومعه جماعة، حتى أتوا بابَ فاطمة، فدقّوا البابَ، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبت يا رسولالله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن أبىقحافة، فلما سمع القوم صوتها وبكاءها، إنصرفوا باكين، وكادت قلوبهم تنصدع، واكبادهم تنفطر، وبقي عمر ومعه قوم، فأخرجوا عَليّاً! فمضوا به إلى أبىبكر، فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً والله الذى لا إله إلا هو نضرب عنقك، قال: إذاً تقتلون عبدالله وأخا رسوله، قال عمر: أما عبدالله فنعم، وأما أخو رسوله فلا، وابوبكر ساكت لا يتكلم، فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟ فقال: لا أكرهه على شيء ما كانت فاطمة إلى جنبه، فلحق عَلىّ بقبر رسولالله| يصيح ويبكي وينادي: با ابن اُمّ إن القوم استضعفونى وكادوا يقتلونني. فقال عمر لأبىبكر: إنطلق بنا إلى فاطمة، فإنّا قد أغضبناها، فانطلقا جميعاً، فاستأذنا على فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتيا عليّاً فكلماه، فأدخلهما عليها، فلمّا قعدا عندها، حوّلت وجهها إلى الحائط، فسلّما عليها، فلم ترد‘، فتكلم ابوبكر، فقال يا حبيبة رسولالله، والله إنّ قرابة رسولالله أحبّ إلىّ من قرابتى، وإنّك لأحبّ إلىّ من عائشة ابنتي، ولوددت يوم مات أبوك أني مِتُّ، ولا أبقى بعده، أفتراني أعرفكِ وأعرف فضلكِ وشرفكِ وأمنعكِ حقّكِ وميراثكِ من رسولالله|، اِلاّ أنى سمعت أباكِ رسولالله| يقول: لا نورث، ما تركنا فَهو صدقة.
فقالت أرأيتكما إن حدّثتكما حديثاً عن رسولالله|، تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتكما الله ألم تسمعا رسولالله يقول: رضا فاطمة من رضاي وسخط فاطمة من سخطى، فمن اَحَبَّ فاطمة إبنتي فقد أحبّنى، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني، قالا: نعم سمعناه من رسولالله|؛ قالت: فإنّى أشهد الله وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبيَّ لأشكونكما اليه. فقال ابوبكر: أنا عائذ بالله تعالى من سخطه وسخطكِ يا فاطمة. ثمّ انتحب ابوبكر يبكي، حتّى كادت نفسه أن تزهق، وهى تقول: والله لأدعونَّ الله عليكَ في كل صلاة اُصلّيها، ثم خرج باكياً». ابن قتيبهًْ الدينورى، الامامة و السياسة؛ ج1، ص18 ـ 22، مؤسسهًْ الحلبى و شركاه للنشر و التوزيع.
[12]) بخارى روايت مىكند كه: «عن عائشة رضي الله عنها؛ أنّ فاطمة÷ بنت النبيّ|، ارسلَت إلى أبيبكر تسأله ميراثها من رسولالله|، ممّا أفاء اللهُ عليه بالمدينة وفدك، وما بَقيَ من خمس خيبرَ، فقال أبوبكر: إنّ رسولالله| قال: «لا نورَثُ ما تركنا صدقة، إنّما يأكل آلُ محمّدٍ فى هذا المال»،… فأبى ابوبكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً. فوجَدَت فاطمةُ عَلى أبىبكر في ذلك فهجرتهُ فلم تكلّمهُ حَتّى تُوُفّيتْ، وعاشَتْ بَعدَ النبيّ| ستةَ أشهر. فلما تُوفّيت دفنها زوجُها عَلىٌّ لَيْلاً، ولم يُؤذن بها أبابكر، وصَلَّى عليها…»، صحيح البخاري؛ كتاب المغازي؛ باب: غزوهًْ خيبر؛ ص768 تك جلدى و صحيح مسلم؛ كتاب الجهاد والسير؛ باب قول النبي: لا نورث ما تركنا فهو صدقهًْ؛ ص458 (تك جلدى).
[13]) ابن قتيبه دينوري، الامامة والسياسة؛ ج1، صص 11ـ 12.
[14]) «وكانت خلافته سنتين وثلاثة أشهر وعشر ليال»؛ الكامل في التاريخ؛ ج2، ص267.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد