حکومت بنی امیه
۱٫ نگاهى اجمالى به حکومت امویان
امویان؛ یکى از حاکمان مطرح در تاریخ اسلام هستند که خود را جانشینان رسولخدا مىدانستند.
پیوند این دو مسئله و فهم ابعاد و زوایاى آن ما را بر آن مىدارد که قبل از هر بحث دیگرى ابتدا به طور مختصر به مسئله خلافت و اختلافات بر سر آن، پس از وفات پیامبر گرامى اسلام بپردازیم.
به رغم روادید عظیم غدیر و تلاشهاى پیامبر اکرم براى تحقق خلافت و جانشینى حضرت على، انجمن سقیفه به وقوع پیوست و آنان امر خداوند را عملى نکردند و خاندان پیامبراکرم خانهنشین شدند. در وقوع این جریان، قریش نقش اساسى داشت؛ زیرا آنها تنها قبیلهاى بودند که مىخواستند و توانستند حق عترت پیامبراکرم را تصاحب کنند.
قریش معتقد بودند:
اگر کسى از بنىهاشم عهدهدار امر خلافت شود، خلافت از این خاندان خارج نمىشود و در آن براى ما نصیبى نیست ولى اگر غیر از بنىهاشم عهدهدار [خلافت] شوند، آن را میان خود مىگردانند و به همدیگر حواله مىدهند.([۱])
با وجود همه شایستگیهایى که در حضرت على خلاصه مىشد، ابوبکر با تحمیل خود بر مردم به خلافت رسید و حضرت على به خاطر مصالح اسلام و مسلمانان از حق خویش گذشت.
پس از ابوبکر، عمر جانشین وى شد. عمر به دستور شخص ابوبکر به خلافت رسید و پس از مدتى به دست «ابولؤلؤ» کشته شد.
پس از وى، شوراى شش نفرى که توسط عمر انتخاب شده بودند، عثمان را به خلافت برگزیدند. او در هشتاد و دو سالگى در مدینه کشته شد. خلافت وى، یازده سال و یازدهماه و بیست و دو روز طول کشید.([۲])
عثمان ارادت خاصى به خاندان اموى داشت. وى که خود شاخهاى از این شجره بود، در راه تکریم و بزرگداشت این خاندان، علاوه بر زیر پا گذاشتن کتاب و سنت، از سیره دو خلیفه پیشین نیز گام فراتر نهاد.
مهمترین کارهاى او به شرح ذیل است:
الف) تعطیل نمودن حدود الهى؛
ب) تقسیم بیتالمال در میان بنىامیه.
ج) تأسیس حکومت اموى و نصب افراد غیرشایسته به مناصب اسلامى؛
د) آزار و اذیت گروهى از صحابه پیامبر که از خلیفه و اطرافیان او انتقاد مىکردند؛
هـ) تبعید تعدادى از صحابه که خلیفه حضور آنان را مزاحم افکار و آمال و برنامههاى خود مىدید.([۳])
همین عوامل موجب نارضایتى مردم و سرانجام قتل عثمان به دست شورشیان شد. در نخستین روزهاى خلافت خلیفه سوّم، اعضاى خانواده بنىامیه دور هم گردآمدند و ابوسفیان رو به آنان کرد و گفت:
«اکنون که خلافت پس از قبیلههاى «تیم» و «عدى» به دست شما افتاده است، مراقب باشید که از خاندان شما خارج نشود و آن را همچون گوى دست به دست بگردانید، که هدف از خلافت جز حکومت و زمامدارى نیست و بهشت و دوزخى وجود ندارد.»([۴])
معاویه، که از خویشان و نزدیکان عثمان بود، از جانب وى فرماندار شام شده بود. پس از قتل عثمان، همین که خشم مردم فرو نشست و شورشیان آرام شدند، مردم متوجه مدینه شدند که مسلمانان بدون سرپرست مانده و باید خلیفهاى براى مردم تعیین شود.
بنابراین، به خانه امام على هجوم بردند و با اصرار، با آن حضرت به عنوان خلیفه بیعت کردند و آن حضرت بیعت را به اجبار پذیرفت.([۵])
مهمترین تصمیم سیاسى امام؛ عزل فرمانداران پیشین و در رأس آنان معاویه، بود. افکار شیطانى و دنیاپرستى معاویه به او اجازه پذیرش دعوت امام را نمىداد، از این رو منتظر فرصتى بود.
بزرگترین بهانهاى که معاویه داشت، خون عثمان بود. اگر او در همان روزهاى نخست از این فرصت استفاده نمىکرد دیگر نمىتوانست این بهانه را به کار ببرد.
معاویه پیراهن خونین خلیفه را همراه با انگشتان نائله ـ همسر عثمان ـ که هنگام دفاع از شوهرش قطع شده بود، بر بالاى منبر شام آویخته بود تا شامیان را به خونخواهى عثمان، که به ادعاى معاویه به تحریک على کشته شده بود، وادار کند.([۶])
بنابراین، پس از نماز، خطبهاى براى مردم شام ایراد کرد و احساسات مردم را تحریک کرد و در جایى از سخنانش گفت:
اى مردم! مىدانید که من، جانشین امیرالمؤمنین عثمان بنعفان هستم و هرگز فردى را بر کار زشت اکراه نکردهام. من ولىّ عثمانم که مظلوم کشته شد. خدا میگوید: هر کس که به ستم کشته شود، به طلب کننده خون او قدرتى دادهایم. ولى در انتقام از حد نگذرد که او پیروزمند است و من دوست دارم از ضمیر خود درباره قتل عثمان برایم بگویید.
به همین دلیل، همه شامیان براى خونخواهى عثمان با معاویه بیعت کردند و تعهد کردند که جان و مال خود را بر سر این مقصود دربازند.([۷])
معاویه نیز براى گرفتن بیعت به نواحى مختلف شام نمایندگانى فرستاد.
شرحبیل که در «حمص» بود، به معاویه نوشت:
اینگونه حوادث و حوادث مشابه که در شرح احوال معاویه ذکر شدهاند، دلایلى براى اثبات عدم مشروعیت معاویه و جانشینان او هستند؛ چرا که حتى کسى که با وی به عنوان خلیفه بیعت مىکند، به وى هشدار مىدهد که خلافت شایسته تو نیست، اما برخى مصالح از جانب بیعتکنندگان، آنان را به چنین بیعت شومى مجبور مىکند.
با شهادت حضرت على، دفتر زمامدار پارسا و با تقوا بسته شد و معاویه زمام حکومت را در دست گرفت و قریش، به خصوص تیره امویان، به آرزوى دیرینه خود رسیدند. حکومت موروثى با زیورى که از امپراطورى روم به عاریت گرفته شده بود، در جامعه مسلمانان شیوع یافت.
۲٫ پىریزى حکومت موروثى
معاویه که سالها بود با زیرکى خاص خود و با بذل و بخششهاى بىحساب، تبعید شخصیتهایى که حکومت او را تحمل نمىکردند، و با تبلیغات گسترده و جلب عنایت خلیفه وقت، عثمان، مقدمات یک سلطنت موروثى را پىریزى کرده بود، منتظر مرگ یا قتل عثمان بود تا به آرزوى دیرینه خود جامه عمل بپوشاند.
از این رو، حتى پس از آگاهى از محاصره خانه عثمان توسط انقلابیون، به او کمک نکرد تا هرچه زودتر سایه عثمان از سرش کوتاه شود.
امیرمؤمنان حضرت على در یکى از نامههاى خود به معاویه مىنویسد:
«تو در آن روز عثمان را کمک کردى که کمک کردن به نفع تو بود، و در آن روز او را خوار و ذلیل کردى که کمک کردن تنها به نفع او بود».([۸])
ابنعباس در نامهاى به معاویه مىنویسد:
به خدا سوگند! تو در انتظار مرگ عثمان بودى و نابودى او را مىخواستى و مردم را از یارى او بازداشتى. نامه و استمداد و استغاثه او به تو رسید، ولى به آن اعتنا نکردى، در حالى که مىدانستى مردم تا او را نکشند، رهایش نخواهند کرد.
او کشته شد در حالى که تو آن را مىخواستى. اگر عثمان مظلوم کشته شد، بزرگترین ستمگر تو بودى.([۹])
دلیل اثبات این مدعا پیمان نامه صلح امام حسن و معاویه است.
امام حسن در این پیمان نامه از معاویه خواسته بود که وى حق ندارد پس از خود کسى را به عنوان ولیعهد معرفى کند، اما آیا معاویه، که فکر موروثى کردن خلافت را در سر مىپروراند، چنین خواستهاى را مىپذیرد؟!
بنابراین، به راحتى این بند پیمان نامه را زیرپاگذاشت و فرزند نالایق خویش، یزید، را به ولیعهدى برگزید.
پس از او نیز، فرزندان و نوادگان امویان همچنان خلافت را در دست داشتند.
پس از یزیدبن معاویه (یزید اوّل)، معاویهًْ بن یزید (معاویه دوّم)، به قدرت رسید، اما خلافت او بیش از دو یا سه ماه طول نکشید.
پس از معاویه دوّم، مروانبنحکم به خلافت رسید. تا زمان معاویه دوّم، شاهد به قدرت رسیدن امویان از شاخه سفیانى هستیم، اما پس از آن تیره مروانى امویان به حکومت رسید. مروان بنحکم با پیروزى در نبرد «مرج راهط» طى درگیرى با قیسیها و یمانیها و سرانجام در کنگره «الجابیه» به پیروزى و خلافت رسید.
پس از آن جنگ، دستهبندى قیسى و یمانى در سراسر خلافت امویان ادامه یافت. هر دستهاى که قویتر مىشد، خلیفهاى را روى کار مىآورد. مروان پس از آن که سراسر شام را تصرف کرد به مصر پرداخت و سپس به شام بازگشت و خالد پسر یزید را که ولیعهد او بود، برکنار کرد و پسر خود عبدالملک را و پس از او پسر دیگرش، عبدالعزیز، را ولیعهد خواند.([۱۰])
مروان بن حکم در مدت کوتاه خلافتش، مجبور بود براى ریشهکنى مخالفان و کسانى که در شهرها بر ضد او شورش مىکردند، به نظامىگرى متوسل شود.
وى در مصر پیروز شد و قبل از آنکه سیطره امویها را از نو بر عراق و حجاز بگستراند، درگذشت.([۱۱])
فرزندش عبدالملک، به پیگیرى تلاشهاى او برخاست و موفق شد تا با نظامیگرى، از سرکشى قبایل عرب جلوگیرى کند و بر جنبشهاى توّابین و ابن زبیر پیروز شود.([۱۲])
وى براى جلب حمایت قبایل به ایفاى نقش پرداخت و قومیتگرایى را به خلافت اموى بازگرداند و از نو جهان اسلام را در زیر پرچم خود متحد کرد.([۱۳])
عبدالملک، با وجود مشکلات سیاسى که داشت، مایل بود تا به حکومت، رنگ و لعاب عربى ببخشد تا کارهاى نیمهتمام معاویه را در این زمینه تکمیل کند.
عربى کردن نظام ادارى، زبان، دیوان و ضرب سکه اقدامات دیگرى بود که به حکومت او رنگ عربى و سرودى اسلامى داد که خبر از پیروزى سیاسى او داشت.([۱۴])
حرکتى که اساس استوارى را براى دستآوردهاى بزرگ دوران پسرش، ولید، برای گسترش سرزمین اسلامى فراهم کرد، چنان که دامنه جغرافیایى دنیاى اسلام در زمان وى بیش از هر زمانى توسعه یافت و ثبات سیاسى پدید آمد.
بعد از ولیدبن عبدالملک (ولید اوّل)، برادرش، سلیمان، جانشین او شد. وى دیدگاه سیاسى خاصى در اداره حکومت داشت و سیاستِ قبایلىِ متوازنى را پیشه خود کرد. دوران حکومت عمربن عبدالعزیز، که جانشین سلیمان شد، دوران «انتقال» نامیده مىشود؛ زیرا او به اصلاح داخلى پرداخت و خواستار پیوند با علویان شد. وی از سنگینى جزیه تحمیلى بر مسیحیان کاست و با وضع قانونى، کسانى را که به اسلام روى آوردند از پرداخت جزیه معاف مىکرد، بین عرب و موالى آشتى برقرار کرد و احساسات مردم سرزمینهاى فتح شده را متوجه خود ساخت و کسانى را که مسلمان نشده بودند، به اسلام دعوت کرد.([۱۵])
بعد از عمر، یزید بن عبدالملک به خلافت رسید. وى در اخلاق، عادات و سیاست، با عمربن عبدالعزیز متفاوت بود و به علت سیاست ناموزون قبایلى وى، رقابت براى جذب قبایل رونق گرفت که به ایجاد روحیه متعصبانه میان قبایل عرب منجر شد([۱۶]) و در نتیجه، استخوانهاى خلافت اموى را که ضعف و سستى بدان رخنه کرده بود، فرسوده کرد. خلافت اموى در زمان خلافت هشامبن عبدالملک، یعنى جانشین یزید دوّم، جان تازهاى گرفت ولى این مسئله دیگر سودى به حال این خلافت نداشت؛ چرا که در دوران او خراسان شاهد درگیریهاى قبایلى بود که از یک طرف، نفوذ عرب را در آن منطقه تضعیف کرد و از طرف دیگر، باعث نفوذ موالى و در پى آن سلطه عباسیان شد.([۱۷])
نظام موروثى، که معاویهبن ابىسفیان به وجود آورده بود، راه حل مناسبى براى مسئله خلافت نبود.
خاندان اموى پس از هشام بنعبدالملک، ولیدبن یزید، ولید دوّم و سپس یزیدبن ولید، ولید سوّم، به مدت یک سال به خلافت رسیدند.
رقابت در میان خاندان اموى، باعث کاهش نفوذ امویها شده بود و قدرت آنان را در دوران مروان ـ آخرین خلیفه اموى ـ در مناطق شرقى از بین برد.
پس از جدایى بین اعراب، قدرت به دست عباسیان و هم پیمانان خراسانى آنها افتاد که سرانجام بر عراق چیره شدند.
جنگ زاب ـ که به فرماندهى مروانبن محمد ـ سقوط امویها را در پى داشت و با کشته شدن وى در روستاى بوصیر ـ یکى از روستاهاى مصر ـ در سال ۱۳۲ هـ.ق تحقق یافت.([۱۸])
۳٫ عدم مشروعیت رژیم بنىامیه
بعضى تعیین امام را به حکم خدا و سخن رسول خدا مىدانستند.
بعضى اجماع و توافق اصحاب حل و عقد را کافى مىدانستند.
گروهى دیگر مدعى بودند که سلطه و قدرت در واقع حق امت و ناشى از اراده آنها است. بنابراین، منشأ قدرت امام، اجماع مسلمانان است ولى ترتیب انتخاب خلفاى اموى، بدین شکل نبود، بلکه حکومت آنان موروثى بوده است. از این رو، مسلمانان واقعى، امویها را غاصب مىدانستند و حکومت آنان را به رسمیت نمىشناختند. به خصوص اینکه، این خاندان تا آخرین نفس با اسلام مبارزه کردند و در زمان پیامبر نیز همواره در صف مخالفان اسلام بودند، مدتها از قبول اسلام سرباز زده و سرانجام آن را با جان و دل نپذیرفتند.
این خاندان که در بین مسلمانان سابقه خوبى نداشتند، در قرآن «شجره ملعونه»([۱۹]) نامیده شدهاند و مورد لعن و نفرین پیامبر قرار گرفته بودند.([۲۰])
از این رو، اطاعت از آنان و پذیرفتن خلافت فرزندان و نوادگان ابوسفیان براى عموم مسلمانان دشوار و گران بود.
آرى! اعمال فجیع امویان به حدى فاش و بىپرده بود که اکثریت اهل تسنن، با اینکه خلفا را عموماً «مفترض الطاعهًْ» مىدانستند، ناگزیر شدند خلفا را به دو دسته تقسیم کنند:
خلفای راشدین که چهار خلیفه اوّل پس از پیامبر بودند و خلفای غیر راشدین که از معاویه شروع مىشود.([۲۱])
اما با همه این اقوال، نه خلفاى راشدین (به غیر از حضرت علی)، نه بنىامیه و نه بنىعباس هیچ یک از آنان جانشینان اصلى رسول الله نبودند؛ زیرا از احادیث و روایاتى که محدثان شیعه و سنى نقل کردهاند مىتوان به خوبى دریافت که پیامبر گرامى اسلام از دوازده جانشین بعد از خود خبر داده است.
یکى از دانشمندان اهل تسنن درباره دوازده خلیفهاى که پیامبر از آنان یاد کرده است، مىنویسد:
«گذشت زمان و آشنایى انسان با جهان روشن کرده است که مقصود پیامبر از این دوازده خلیفه، همان امامان دوازده گانه اهل بیت اوست؛ زیرا نمىتوان این احادیث را با خلفاى راشدین تطبیق داد؛ زیرا آنان از دوازده نفر کمتر هستند، همچنین نمىتوان آنان را به پادشاهان اموى تطبیق کرد؛ زیرا تعداد آنان از دوازده نفر بیشتر بوده است و همگى جز عمربنعبدالعزیز، افرادى ظالم و ستمگر بودهاند. و به نقل دیگرى از پیامبر که مىفرمایند: این دوازده نفر از هاشمیانند در حالى که خلفاى بنىامیه از تیره «امیه» بودهاند.»([۲۲])
[۱]) ابن ابىالحدید، شرح نهج البلاغه، ترجمه و حاشیه محمود مهدوى دامغانى، ج۱، ص ۹۳٫
[۲]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ص ۲۶۷٫
[۳]) ر.ک. ویلفرد مادلونگ، جانشینى حضرت محمد، ترجمه جمعى از مترجمان، صص۱۲۵ـ۱۱۷٫
[۴]) یوسفبن عبداللهبن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفهًْ الاصحاب، مصحح على محمد بجاوى، ج۲، ص۶۹٫
[۵]) محمدحسین مظفر، تاریخ شیعه، ترجمه سید محمدباقر حجتى، ص ۵۳٫
[۶]) محمد بن جریر طبرى، تاریخ الرسل و الملوک، تاریخ طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۶، ص۲۵۰۰٫
[۷]) نصر بن مزاحم منقرى، وقعهًْ صفین، واقعه صفین در تاریخ ترجمه کریم زمانى، ص۳۷٫
[۸]) نهج البلاغه، نامه ۳۷، ترجمه محمد دشتى، چاپ دوّم، قم: انتشارات لاهیجى، ۱۳۷۹، ص۵۴۵٫
[۹]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج۴، ص۵۸٫
[۱۰]) ر.ک. علىبن حسین مسعودى، مروج الذهب ومعادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۲، صص۹۳ـ۹۰٫
[۱۱]) همان، ص ۹۲٫
[۱۲]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى، ج۲، صص ۲۱۳ـ۲۰۰٫
[۱۳]) عبدالامیر عبد ریکسون، خلافت اموى، ترجمه گیتى شکرى، ص ۱۲۵ به بعد.
[۱۴]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۸، ص ۳۵۸۳٫
[۱۵]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج۲، صص ۲۵۰، ۲۸۶٫
[۱۶]) على ابن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، ج۲، ص۲۰۲٫
[۱۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج۹، صص ۴۰۶۳ و ۴۰۸۷٫
[۱۸]) احمد بن ابىواضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۳۲۴٫
[۱۹]) سیوطى در «درّالمنثور» در تفسیر آیه {وَما جَعلناک الرؤیا الّتى أریناک الّا فتنه للنّاس والشجره الملعونه فی القرآن} به سندهاى معتبر نقل مىکند که شبى پیامبر در خواب دید که بوزینِگان از منبر او بالا و پایین مىروند. پیامبر از این موضوع غمگین شد، آیه شریفه نازل شد و جبرئیل گفت: یا رسول الله! بوزینِگان، بنىامیه هستند و بعد از آن کسى پیامبر را خندان ندید. عبدالحسین امینى نجفى، الغدیر، ترجمه محمد باقر بهبودى، ج۷، صص۲۵۰ـ۲۴۷٫
[۲۰]) همان، ج ۸، ص ۳۰۲٫
[۲۱]) محمدحسین، طباطبایى، شیعه در اسلام، بىجا، انتشارات غدیر، ۱۳۵۱، ص ۲۶٫
[۲۲]) سلیمان قندوزى، ینابیع المودهًْ، بیروت: مؤسسهًْ الاعلمى، للمطبوعات، ۱۳۰۱، ص ۴۴۶٫
منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد