دشنام و بدگويي به علويان
متوکل بخشي از بيت المال مسلمانان را به مبلغان درباري و شاعران جيره خواري ميداد که اهل بيت عصمت و طهارت^ را دشنام ميدادند، از آن جمله ميتوان به بذل و بخششهاي او به شاعر مزدور «مروان بن ابي الجنوب» ياد کرد. وي به پاداش کينهتوزي اين شاعر دين به دنيا فروخته و بدگويي از علويان، او را غرق در طلا و پول کرد و فرمانروايي يمامه و بحرين را به او سپرد. مضمون بعضي از اشعار او که استحقاق اين همه صله شاهانه را پيدا کرد چنين است:
ميراث محمد، از آن شماست، علاوه بر آن به وسيلة شما بيعدالتيها از بين ميرود.
دخترزادگان (پيامبر) اميد به ارث بردن دارند، در حالي که به اندازه ناخني حق ندارند! داماد (يعني علي×) ارث نميبرد و دختر، وارث امامت نميشود.([1])
برخورد متوکل با فرزندان ابوطالب [فرزندان حضرت علي×] نمونهاي از صفحات تاريک تاريخ است که دل هر انساني را خون ميکند و مورخان از اين موجود (متوکل)، برداشتهاي متفاوتي دارند. به عقيدهي بعضي از مورخان، متوکل را بايد «نرون عرب» ناميد.([2]) نرون امپراتور روماني فهميد عدهاي دين مسيح را پذيرفتهاند، لذا آتشي روشن ساخت و زنان، بچهها و مردان را در آن ريخت و نگاه به شعلههاي آتش مينمود که چگونه مردم را ميبلعد و مشغول عيش و طرب خود بود.([3])
متوکل به اقتضاي شرايط، با فرزندان ابوطالب [فرزندان حضرت علي×] رفتار ناخوشايندي داشت: يکي را ميکشت، يکي را در بند ميافکند، ديگري را از نظر مالي و زندگي در تنگنا قرار ميداد و ديگري را تحقير ميکرد. محمد بن علاي سرّاج به نقل از «بختري» ميگويد: در «مَنْبِجْ» (اسم شهري در نواحي شام که فاصله آن تا حلب ده فرسخ است)([4]) نزد متوکل بودم که مردي از فرزندان محمد بن حنفيه بر او وارد شد، متوکل بدون اعتنا به او با وزيرش فتح بن خاقان گفتگو ميکرد. چون مدت ايستادن آن جوان به درازا کشيد و در اين مدت متوکل به او توجه نکرد، جوان به خشم آمد و گفت: «اگر مرا به انگيزة ادب کردن احضار کردهاي، خودت (با اين رفتارت) بي ادبي نمودي، و چنانچه بدين منظور مرا فراخواندهاي که اطرافيان پست و رذلت بي اعتنايي و سبک شمردن تو را نسبت به خاندان من بشناسند، (با اين رفتار اهانت آميزت) شناختند». متوکل از سخنان شجاعانه و بي باکانه او به خشم آمد و گفت: «اگر مسأله خويشاوندي و بردباري نبود، زبانت را با دستم از دهانت بيرون ميآوردم و ميان سر و پيکرت جدايي ميافکندم، هر چند پدرت محمد در جايگاه تو قرار داشت؛ سپس رو به فتح بن خاقان کرد و گفت:
«ميبيني ما از فرزندان ابوطالب [فرزندان حضرت علي×] چه ميکشيم؟ اينان يا حسني هسند که تاج عزّتي را که خدا پيش از آنان براي ما مقرر کرده بر سر خود ميگذارند، يا حسيني هستند که آنچه را که خدا پيش از آنان دربارة ما فرود فرستاده است نقض ميکنند، يا حنفياند که به خاطر ناداني، شمشيرهاي ما را بر روي خود ميکشند».
جوان غيور و بيباک علوي از سخنان تهديد آميز متوکل نه تنها بيمي به خود راه نداد بلکه ياوهگوييها و دروغ پردازيهاي خليفه را مبني بر مراعات رَحِم و حلم و بردباري در برخورد با علويان بر ملا کرد و گفت: «کدام بردباري را پيشة خود ساختي؛ در حالي که پيوسته مست شراب و همنشين عود و بربط و خوانندگان هستي؟ و چه زمان «رَحِم» توجه را به خاندان من جلب کرد، در حالي که فدک را که از رسول خدا| به آنان به ارث رسيده بود از ايشان گرفتي؟ امّا دربارهي بدگويي تو از پدرم بايد بگويم تو تمام تلاش خود را کردي تا او را از عزّتي که خدا و پيامبرش او را بدان مفتخر ساخته، فرو نشاني، ولي تو کوچکتر و پايينتر از آن هستي که شرف و مرتبت والاي او را درک کني يا بدان برسي».
در پايان، پاهاي خود را به سمت متوکل دراز کرد و گفت: «اين پاهاي من براي زنجيرت و اين گردنم براي شمشيرت آماده است! بار گناهم را بکش و پذيراي ستمي باش که بر من روا ميداري؛ اين نخستين جنايتي نيست که تو و پيشينيانت در حق اينان مرتکب شدهايد و اين در حالي است که قرآن درباره آنان ميفرمايد:
﴿قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى﴾.([5])
بگو: من هيچ پاداشي از شما بر رسالتم در خواست نميکنم جز دوست داشتن نزديکانم (اهل بيتم).
سوگند به خدا تو در اين خصوص به پيامبر| پاسخ مثبت ندادي و به جاي دوستي اهل بيت رسول خدا| به دشمنان آنان محبت ورزيدي. به همين زودي وارد حوض (کوثر) ميشوي، پدر و جدم رسول خدا| تو را از آن طرد و منع خواهند کرد». متوکل تحت تأثير سخنان کوبنده و منطقي اين جواب انقلابي علوي قرار گرفت و گريست و بدون هيچ واکنشي به اندرون رفت و روز بعد فرد علوي را احضار کرد و پس از دادن جوايزي به وي، او را آزاد نمود.([6])
با دقت در موضعگيري قاطع و سخنان افشاگرانه و مستدل اين جوان علوي درمييابيم که چرا متوکل از اين گروه عصباني است و نزد وزيرش درد دل ميکند که ببين ما از اينان چه ميکشيم.
[1]. ابن اثیر، کامل، ج 7، ص101.
[2]. شیعه و زمامداران خودسر، محمود جواد مغنیه مصطفی زمانی، 311.
[3]. فرید وجدی، ج10، ص433.
[4]. معجم البلدان، حموی، ج 5، ص206ـ205.
[5]. شوري/ 23.
[6]. بحارالانوار، ج 50، ص213ـ214.
















هیچ نظری وجود ندارد