خواست انسان در طول اراده و مشیت إلاهی قرار گرفته و بدین صورت، ارادۀ انسان وابسته به اراده خداوند است و نمیتواند مستقل و بینیاز از حق باشد. چنان که آیات فراوانی از قرآن کریم بر این مطلب دلالت دارند؛ مثل:”و چیزی را اراده نمیکنند (و نمیخواهند) مگر آن که خداوند پروردگار جهانیان آن را بخواهد”.[1]لکن این امر، هیچ گونه منافاتی با اختیار و انتخاب انسان و مسئول بودن او در مقابل افکار، نیتها و کارهای او ندارد؛ زیرا این خود او است که فاعل مستقیم قصد و انتخاب و عملکردش است، لکن با استفاده از نیرویی که خدا در اختیارش نهاده و إذنی که برای انتخاب به او داده است. لذا در آیات فراوان دیگری، أفعال فاعلهای طبیعی از جمله انسان را به خود آنها انتساب داده و انسان را مسئول عملکرد خویش میداند. در نتیجه، برای او تعیین تکلیف مینماید و به وعده و وعید او میپردازد؛ مثلاً میفرماید: “برای انسان چیزی جز آنچه که تلاش کرده نیست”.[2] یا میفرماید: “هر کس کار صالحی انجام دهد، پس به نفع خود او است و هر که بدی کند به ضرر خود او است و پروردگار تو به هیچ یک از بندگان، ظلم کننده نیست”.[3] و إلا اگر انسان مستقل باشد، با توحید افعالی و نیاز کل موجودات، به خداوند، ناسازگار است و اگر انسان مجبور و هیچ کاره باشد، با امر و نهی و وعده و وعید و عدل و حکمت او ناسازگار خواهدبود، پس باید بین آیات قرآن جمع کرد و برخی را مفسر برخی دیگر قرار داد تا گرفتار جبر یا تفویض نشویم.توضیح این مطلب، نیازمند توجه به دو نکته است:الف. اقسام اجتماع علل بر معلول واحد؛
اجتماع علل بر معلول واحد به چند نحو قابل فرض است: در پیدایش یک پدیده ممکن است فقط یک علت دخیل باشد؛ مثل صدور مستقیم برخی از پدیدهها از خداوند متعال بدون دخالت و شراکت و یا نیاز به ممکن دیگر، یا وابستگی توهمات و خیالات انسان به نفس او. همین طور ممکن است در پیدایش یک پدیده، علل متعددی به نحوی با هم دخیل شوند. این فرض نیز چند گونه متصور است:1. علل به صورت “شراکت” با هم دخیل باشند، که در اصطلاح، به تک تک آنها “علت ناقصه” و به مجموعۀ آنها “علت تامه” اطلاق میشود؛ مثل دخالت آب و نور و حرارت و بذر و زمین و کشاورز و… در رویش یک گیاه. در این فرض نه تنها اجتماع آنها محال نیست، بلکه حضور تمامی آنها و شراکت آنها، شرط لازم پیدایش آن معلول است.2. به صورت علی البدل و جابه جایی با هم دخالت و نقش داشته باشند؛ مثل دخالت موتورهای هواپیما در حرکت پیوسته آن تا رسیدن به مقصد، به گونهای که با تمام شدن قدرت یک موتور و خاموش شدن آن، دیگری به جای آن وارد عمل میشود و جابه جایی نیروی آنها، سبب حرکت بیوقفۀ هواپیما تا مقصد میگردد.در این فرض نیز همکاری و اجتماع علتها، نه تنها محذوری ندارد، که برای بقای معلول لازم است. لکن در این فرض، هیچ وابستگی خاصی بین خود علل وجود ندارد. (بر خلاف فرض سوم).3. علل، در تأثیر به هم وابسته باشند، لکن در وجود و پیدایش خود ترتبی بر یکدیگر نداشته باشند؛ مثل دخالت اراده، قصد، حرکت دست و… که در پیدایش مکتوب و یا تبعیت سرباز از فرمانده دارای تأثیر هستند.در این فرض نیز شراکت علل با یکدیگر و وابستگی تأثیر آنها به یکدیگر، بدون هیچ گونه محذوری متداول است.4. تأثیر دو مجموعه از علل، و در اصطلاح به عنوان اجتماع “دو علت تامه” بر معلول واحد از حیثیت و جهت واحد از آن نام برده میشود؛ مثل این که تمام یک مکتوب معین و مشخص بر روی یک قسمت معین کاغذ توسط دو کاتب، در آنِ واحد، نوشته شود، یا یک گیاه معین در آنِ واحد از دو مجموعه علل (زمین و کشاورز و بذر و…) بروید. در این فرض “تمانع” پیش میآید و محال است؛ زیرا عمل هر یک، مانع عمل دیگری خواهد شد. بنابراین، علت دیگر یا اصلاً عمل و کاری ندارد، پس با اصل فرض یعنی اجتماع دو علت مستقل منافات پیدا میکند و یا هر دو مزاحم عمل دیگری شده و اصلاً عملی صورت نگرفته و پدیدهای حاصل نمیشود تا بر پیدایش عملی اجتماع کرده باشند. از این رو چون این فرض، از فروض محالات ذاتی است، هیچ مصداق عینی ندارد.5. دخالت چند مجموعه از علل به نحو طولی بر معلول واحد، به نحوی که در پیدایش و اصل وجود نیز بر یکدیگر مترتب و وابسته باشند؛ مثل دخالت اجداد و جدات و پدر و مادر در پیدایش یک فرزند.با توجه به مطالب فوق، باید مشخص شود که اجتماع علیت و فاعلیت و اراده خداوند با علیت و فاعلیت موجودات، از جمله علیّت و فاعلیت و اراده انسان، از کدام قسم میتواند باشد. اگر این اجتماع به نحو اول و دوم و سوم فرض شود، به معنای استقلال وجودی انسان و سایر موجودات از خداوند است. این با توحید افعالی در تنافی است و با نظر دقیق قابل پذیرش نیست. از نوع چهارم نیز نمیتواند باشد؛ زیرا مورد مذکور اصلاً مصداقی نداشته و از محالات ذاتی است و آنها که اجتماع اراده انسان و خداوند را بر امر واحد محال دانستهاند، آن را از این قسم پنداشتهاند، در حالی که انسان با قطع وابستگیاش از خداوند هیچ وجودی ندارد تا فاعلیتی تام داشته باشد و علت تامهای در عرض خداوند محسوب شود تا از این جهت اجتماعشان بر معلول واحد، محال باشد!در نتیجه، تنها فرض آخر باقی خواهد ماند؛ یعنی این که ارادۀ انسان در طول اراده خداوند و فاعلیت او در طول فاعلیت خداوند واقع شود.[4] توضیح این که این اجتماع ارادات به نحو طولی هیچ منافاتی با اختیار و اراده انسان ندارد، نیازمند توجه به اقسام اراده إلاهی است.ب. انحاء اعتبارات و لحاظات اراده إلاهی:[5]
اراده إلاهی به نحو کلی به دو اعتبار ملحوظ است: اراده ذاتیه و اراده فعلیه. اراده فعلیه به ارادۀ تکوینی و اراده تشریعی منقسم میگردد.1. ارادۀ ذاتیه: ارادهای است که بدون لحاظ مخلوق و رابطه خدا با آن، به خداوند نسبت داده میشود و عین ذات بوده و لازمۀ مختار بودن و عدم مقهور و یا مغلوب بودن خدا در مقابل غیر و عدم نیاز و اضطرار ذاتی حق تعالی به سایر موجودات است.در این لحاظ، انسان و رابطۀ او با خدا، دخیل نیست تا اجتماع ارادۀ خدا با ارادۀ انسان متصور باشد.2. الف. ارادۀ فعلیۀ تکوینیه: این ارادۀ خداوند در قضا و قدر عینی[6]او یعنی نظامات حاکم بر عالم هستی و نحوه پیدایش و عملکرد، و سرانجام حتمی و قطعی آنها متبلور میگردد و با آفرینش مخلوقات به أشکال و احوال مختلف و در ادوار مختلف متجلّی میشود.در عالم هستی اراده تکوینی خداوند بر کل موجودات، از جمله انسان، حاکم است و هیچ موجودی را ارادهای و اختیاری برای سرپیچی از آن نیست. چنان که میفرماید: “پس خداوند به آسمان، پرداخت در حالی که آسمان دودی (یا بخاری) بود پس خدا به او و به زمین گفت: خواه یا ناخواه (بی رغبت یا با رغبت) به سوی من آیید، آن دو گفتند ما فرمانبردارانه میآئیم”.[7] نیز میفرماید: “هیچ کسی در آسمانها و زمین نیست، مگر این که بنده خدا (و مطیع امر و اراده) او هستند”.[8]بر اساس ارادۀ فعلیه تکوینیه إلاهی، انسان موجودی مرید و مختار آفریده شده و توان سلب اختیار و اراده از خود را ندارد. چه بخواهد و چه نخواهد باید مختار و مرید باشد و خود، راه خویش را انتخاب نماید و سرانجام خویش را با گزینش خود رقم زند؛ چنان که هیچ دخالتی و اختیاری در انتخاب پدر و مادر یا جنسیت یا قیافه خود ندارد.ب. اراده فعلیه تشریعیه خداوند: این اراده، همان قانون گذاری خدا برای انسان مرید و مختار است. در اصل تشریع و قانون گذاری برای انسان، أحدی شریک خداوند نبوده و کسی را یارای تبدیل و تغییر آن تا هنگام ابلاغ به مردم نیست. بنابراین، مَلَک و نبی و وصیّ موظف اند عین آن اراده را به مردم ابلاغ نمایند و آن را بدون کم و کاست در اختیار انسانها قرار دهند و در همان چهار چوب که خداوند به آنها إذن داده، به تفسیر و تبیین آن بپردازند.اما در مقام اجرای این فرامین است که به انسان توان اطاعت و عصیان، هر دو داده شده است. از این رو میتواند با حسن انتخاب خویش، ارادۀ خود را با اراده حق تعالی منطبق کرده و به ارادۀ تکوینی او راضی بوده و از ارادۀ تشریعی او اطاعت محض داشته باشد، تا با این روش، سعادت نهایی خود را رقم بزند و مستحق رفاه و آسایش اخروی گردد. تا آنجا که خداوند مراد او را هر چه که باشد به سرعت برایش فراهم نماید.”و کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهند در باغهای بهشت اند و برای آنها در نزد پروردگارشان هر آنچه را بخواهند، (موجود) است و این آن فضل بزرگ است”.[9] و چون اینها رضای حق را بر رضای خود ترجیح دادهاند، خداوند نیز از آنها راضی میگردد و آن قدر در قیامت و بهشت به آنها میدهد تا آنها نیز از خود و عملکرد خود و خدای خویش راضی میگردند.[10]پس انسان با اختیار خود میتواند همان را اراده کند که خداوند اراده کرده و راضی باشد به رضای تکوینی و تشریعی حق و نخواهد و نطلبد جز آنچه را که خدا برایشان میخواهد و میپسندد.[11] بنابراین، اراده تکوینی و تشریعی حق را، انسان هم اراده نموده و این اراده انسان و قدرت او طبق ارادۀ تکوینی خدا، به او افاضه شده است و وجود و ارادهاش در طول اراده و وجود حق تعالی واقع گردیده و این اجتماع هیچ گونه محذوری ندارد و محالی پیش نخواهد آمد؛ زیرا نه اجتماع دو علت تامّه بر معلول واحد است و نه اراده و اختیار انسان از او سلب شده است، بلکه چون خدا به او إذن اراده و انتخاب داده، خود راه خویش را برگزیده و همان را اراده کرده که مراد حق نیز هست.اگر عصیان کرده و از اراده تشریعی حق تخلف کند و مرتکب کاری گردد که مکروه و مبغوض خداوند است، باز با گزینش و اختیار خود چنین سیرهای را پیش گرفته و با این عملکرد، عاقبت سوئی را برای خود رقم میزند، لکن این تخلف او خارج از اراده تکوینی حق نیست؛ زیرا خداوند با اراده تکوینی خود، انسان را مرید و مختار آفریده و توان تخطی و عصیان از اراده تشریعیاش را به او داده است. از این رو این تخطی انسان به معنای قهر و غلبه بر اراده و قدرت خداوند نیست؛ زیرا هر لحظه که خداوند بخواهد میتواند این اراده و توان را از انسان عاصی بی چاره سلب کند و به همین جهت است که میفرماید: “آیا آنان که بدکاری میکنند گمان کردهاند که بر ما پیشی گرفتند (و بر ما غلبه کردهاند) بد حکمی کردهاند”.[12]نتیجه این که در اراده تکوینی و اصل تشریع، انسان هیچ ارادهای از خود ندارد تا اجتماع ارادات پیش آید. در اجرای اراده تشریعی، انسان تکویناً ارادهاش در طول اراده إلاهی واقع است و در صورت اطاعت، با اختیار خود، مرادش را همان مراد خداوند قرار میدهد و به اراده تکوینی حق راضی شده و با این حسن انتخاب، سرانجامی سعادت بخش را برای خود رقم میزند و اگر عصیان کند؛ یعنی مراد حق را مراد خود قرار ندهد، جز به ضرر خود عمل نکرده و خللی به آفرینش و خداوند وارد نمیکند؛ زیرا خداوند طبق اراده تکوینیاش به او توان ارادۀ تخلف و عصیان را داده است و با اراده تشریعیاش او را از سرپیچی، انذار داده است. لکن او با سوء انتخابش، به انذارها توجه ننموده و خود را مبغوض حق گردانیده، گرچه مغرورانه فکر کند که با این عصیان، بر ارادۀ خدا غالب آمده و بر قدرت او چیره شده است اما واقع، غیر از این است؛ زیرا او هیچ گاه (حتی در حال عصیان) از حیطۀ حکومت و قدرت و ارادۀ حق خارج نبوده و بی نیاز از آن ذات اقدس نیست!این جا است که حق تعالی میفرماید: “اگر به تو حسنهای رسید از جانب خدا است و اگر به تو ضرری رسد از طرف خود تو است، البته (در جای خود) همه از جانب خدا است؛ زیرا هیچ چیزی بدون اراده او تحققپذیر نیست، اما سیئه و بدی را برای تو نمیپسندد و لکن خودت با سوء اختیارت آن را برای خود رقم زدهای.”[13]البته اذعان داریم که تصور مطلب و اساساً رابطۀ اختیار انسان با مشیت خداوند و نظام لا یتغیر عالم هستی أمری دشوار است. از همین رو است که کسانی که از وحی و مکتب اهل بیت (ع) بریدهاند، یا دچار تفریط گشته و انسان را به خود وانهاده و همه کاره و تنها مرید افعال خود انگاشتهاند؛ مانند معتزله که به همین جهت به آنها مفوّضه گفته شده است، و یا دچار افراط گشته و انسان را هیچ کاره و مجبور و بدون اراده و حق انتخاب میدانند؛ مانند اشاعره که به مجبره معروف گشتهاند.اما حقیقت و صراط مستقیم، امر بین الامرین است؛ یعنی نه جبر و نه تفویض، بلکه اراده تکوینی خداوند با اراده فعلی انسان به نحو طولی جمع میشود. اگر انسان اطاعت کند، اراده تشریعی خداوند نیز با اراده انسان هم سو است و لکن اگر انسان عصیان کند، اراده او و فعلش، مکروه حق و مبغوض خدا است. اما این به معنای خروج او از حکومت و سیطره خدا بر او و یا غلبه او بر اراده و قدرت حق تعالی نیست، بلکه تنها به معنای خروج او از رحمت حق، به جهت سوء اختیار و انتخاب و اراده خود است.منابع برای مطالعه بیشتر:مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، ج 1 – 2، سازمان تبلیغات اسلامی، قم، چاپ دوم، 1370.مصباح یزدی، محمد تقی، معارف قرآن، ج 1 -3، مؤسسه در راه حق، قم، چاپ دوم، 1367. ص 195 – 212 و 33 – 147 و 374 – 293.پینوشتها:[1] تکویر، 29 ؛ دهر، 30 و 31 ؛ و… .[2] نجم، 39.[3] فصلت، 46.[4] ر. ک مصباح یزدی، محمد تقی، آموزش عقاید، ج1 – 2، درس 19، ص 184؛ و نیز ر. ک همان ص 87 – 90 و ص 164 – 166.[5] ر. ک، همان، ص 112 – 114 درس 11 و….[6] ر. ک. همان ص 180 – 187 درس 19.[7] فصلت، 11.[8] مریم، 93.[9] شوری، 22 ؛ ق، 35 ؛ نحل، 31 ؛ زمر، 34 ؛ فرقان، 16.[10] بینه، 8 ؛ مجادله، 22 ؛ توبه، 100 ؛ مائده، 119.[11] تکویر، 29 ؛ دهر، 30.[12] عنکوب، 4 ؛ زمر، 51 ؛ و… .[13] نساء، 78 – 79.
منبع: http://farsi.islamquest.net

















هیچ نظری وجود ندارد