31 جولای 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home انقلاب مهدوی

رساله اى از آخوند ملاحبیب الله شریف کاشانى (ره)

0
SHARES
6
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

 
شرح حال
مرحوم آیهاللّه العظمى ملّاحبیب اللّه شریف کاشانى، فرزند عالم جلیل القدر ملّاعلى مدد ساوجى است. پدر بزرگوارِ وى از علماى بزرگ و از شاگردان مرحوم ملّااحمد نراقى (صاحب معراج السعاده) و مرحوم سیّدابراهیم قزوینى بود که در سنّ جوانى به درجه رفیع اجتهاد رسید و خود داراى تألیفات متعدّدى است. ملّاحبیب اللّه شریف، در یکى از کتابهایش که در شرح حال ۳۲۰ تن از علماى اسلام نوشته، درباره ولادت خود مى گوید : تاریخ ولادت خود را از میان نوشته هاى پدر بزرگوارم به دست نیاوردم؛ ولى مادر مرحومم مى گفت: «ولادت تو، دوسال قبل از وفات سلطان محمّدشاه قاجار اتّفاق افتاد» و تاریخ وفات او ـ آن طور که من به دست آوردم ـ سال ۱۲۶۴هجرى بوده است.۱ بنابراین، سال تولّد او ۱۲۶۲هجرى است؛ ولى روز و ماه آن، مشخّص نیست. او در هشت یا نُه سالگى، پدر بزرگوار خود را ازدست داد و با شوق و علاقه اى که به تحصیل علم داشت، از همان زمان، با مساعدت مادر مهربان و استاد دلسوزش حاج سیّد محمدحسین که به تعبیر او (در همان کتاب)، نسبت به وى، از پدر هم مهربانتر بوده است، شروع به تحصیل کرد و در چهارده سالگى، صرف ونحو و مقدّمات را تکمیل و فقه و اصول را آغاز نمود. او در شانزده سالگى توانست از آن استاد بزرگوار، اجازه روایت بگیرد. میرزا حبیب اللّه با تلاش فراوان و عاشقانه، به سعى و تلاش خود ادامه داد تا اینکه در هیجده سالگى به دریافت اجازه اجتهاد، نائل گردید و خدمات علمى و فکرى و اجتماعى خویش را با اطمینان بیشترى پى گرفت. او، تحصیلات خود را که در کاشان آغاز کرده، در تهران ادامه داده بود، در کربلا و نزد اساتید بزرگ آن زمان، به پایان برد. پس از مراجعت از عتبات مقدسه، مدتى در گلپایگان و بعد در کاشان به تدریس و تألیف و هدایت مردم پرداخت و سرانجام در سال ۱۳۴۰هجرى، در کاشان، دار فانى را وداع گفت و در مزار «دشت افروز» کاشان به خاک سپرده شد که مزار شریف وى، هم اکنون زیارتگاه مردم خداجوى کاشان است.
تألیفات او
این مرد بزرگ، داراى تألیفات بسیار ارزشمند و متنوع است. او خود در پایان « لباب الألقاب »، ضمن شرح حال خویش (که در سال ۱۳۱۹هجرى نگاشته) نام ۱۳۴ کتاب از تألیفات خود را بیان مى کند. افزون بر این، آیهاللّه استادى، در مقاله اى از سلسله « نجوم امّت » تحت عنوان « حضرت آیهاللّه آخوند ملّاحبیب اللّه کاشانى(ره)» در ذکر احوال، اساتید، شاگردان و تألیفات او، از ۱۶۲ کتاب و رساله یاد کرده اند.۲ کتابها و مقالات او، در موضوعات مختلف (اعم از: فقه، اصول، حدیث، ادبیّات، منطق، عقاید، عرفان، تفسیر، تراجم و علوم غریبه) و به هردو زبان فارسى و عربى، نگارش یافته است. ۳ از مجموع کتب و رسائل این محقّق پرآوازه، چیزى کمتر از ۶۰ عنوان تاکنون به چاپ رسیده که از این تعداد، طبع بیش از بیست عنوان در زمان حیات مؤلّف صورت گرفته است. گفتنى است که اخیراً گروهى از فضلا (در حوزه علمیه قم و کاشان) نسبت به گردآورى، تحقیق و نشر آثار آخوند ملّاحبیب اللّه همّت ورزیده اند که تلاشى حقیقتاً در خور تقدیر است.
رساله « قبس المقتبس »
یکى از رسائل مرحوم آخوند ملّاحبیب الله که به عربى نگارش یافته، رساله « قبس المقتبس، فى شرح حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربّه » مى باشد که مؤلّف محترم در کتاب « لباب الألقاب » خویش، ذیل شماره۵۷ از تألیفات خود، از آن نام مى برد و همانطور که در آخر این رساله آمده، آن را در سال ۱۲۷۸ (یعنى در شانزده سالگى، همان سالى که اجازه روایت از استادش دریافت کرد)، تدوین کرده است. این رساله، شرح جالب و محقّقانه اى است در موضوع حدیث نبوى و علوىِ « من عرف نفسه فقد عرف ربّه »4 که از این عالم بزرگوار به یادگار مانده و متأسّفانه در زمان وى به چاپ نرسیده است. اخیراً نسخه اى از رساله « قبس المقتبس » (که خوشبختانه، از میان آثار مؤلّف گرانقدر، به دست آمده است) از سوى دست اندرکاران بزرگوار مجلّه وزین « علوم حدیث » در اختیار این بنده بى بضاعت قرارگرفت تا پس از بازنویسى و بازیابى منابع، آن را تقدیم علاقه مندان به فرهنگ و معارف اهل بیت(علیهم السلام) نمایم. نظر به اینکه نسخه یادشده، فاقد صفحه آخر بود، پس از فحص و جستجو، از نسخه دیگرى مطّلع گردیدم که سرانجام به لطف دوتن از فضلاى معاصر کاشان، در اختیار این جانب قرارگرفت. این نسخه، گرچه همانند نسخه اوّل است، امّا کامل است و در صفحه ضمیمه آن آمده: « تمّت الرساله على ید مؤلّفها حبیب اللّه ». بنابراین، این نسخه، اصل و دستخطّ مرحوم ملّاحبیب اللّه مى باشد. همچنین (به راهنمایى دو فاضل محترم) به نسخه مطبوعى از این رساله دست یافتم که در پایان مجلّد اول از کتاب « مجمع الفوائد و ملتقى الشوارد، فى علوم الأوائل والأواخر » بدون هیچ توضیحى به چاپ رسیده است. مصنّف کتاب ( محقّق معاصر، آیهالله سیدعزیزاللّه امامت کاشانى ) در پایان رساله مزبور، چنین مرقوم فرموده اند: وجدت هذه الرساله بخطّ نجل المؤلّف الشریف حجّهالاسلام الحاج الشیخ محمّد الشریف (دام فضله) وقد استنسخها فى حدود سنه تسعین وثلثمأه بعد الألف من الهجره النبویّه.
شیوه ستوده گذشتگان
یکى از تلاشهاى گذشتگان صالح ما، کار جدّى و محقّقانه در زمینه تک نگارى هاى حدیثى بوده است. آنان با گزینش یک حدیث و سپس ترجمه، توضیح، شرح و تفسیر آن، مى کوشیدند تا با رفع شبهات و دفع اشکالات موجود در پیرامون یک حدیث، به تبیین معارف دین و مذهب اهل بیت(علیهم السّلام) بپردازند. رساله ارجمند « قبس المقتبس » نیز چنین نگاشته اى است. مرحوم ملّا حبیب اللّه در این رساله، ابتدا مطرح مى کند که محال بودن شناخت ذات الهى و رسیدن به حقیقت ذات الهى و بلکه صفات ذاتى، از مسلّمات عالم امر است و با بیانى قوى در این زمینه، این حقیقت را توضیح مى دهد. سپس به نظریّه صوفیّه در این باره اشاره مى کند و با شدّت، نظر آنان را رد مى نماید. آنگاه به ناسازگارى ظاهرى آن اصل مسلّم حقیقى با حدیث شریف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» توجّه مى کند و اشکال ایجاد شده را با توضیح و تفسیر حدیث شریف نبوى و علوى و بیان نظرات مختلف درباره آن، به روشنى پاسخ مى دهد. در آخر، نظریّه اى نو و استوار نیز از خود ارائه مى دهد و با تأیید بعضى از تفاسیر، به مقاله پایان مى بخشد.
رساله هایى درباره « من عرف نفسه …»
شایان ذکر است که در شرح و تفسیر این حدیث نبوى و علوى شریف (من عرف نفسه فقد عرف ربّه)، علما و بزرگان متعدّدى دست به قلم برده، رساله هاى مستقلّى نوشته و معانى و تفاسیر گوناگون را براى آن بیان نموده اند که به قدر اطّلاع به آنها اشاره مى شود: ۱ـ شیخ اکبر ابوعبداللّه محیى الدین محمّد بن العربى الطائى الحاتمى، صاحب فتوحات مکّیّه، رساله اى جداگانه در شرح این حدیث نوشته که نام آن این است: «الرساله الوجودیه فى معنى قوله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) : من عرف نفسه، عرف ربّه». این رساله شریفه، در قاهره و نیز در مجموعه آثار شیخ اکبر، مکرّراً به طبع رسیده است. ۲ـ رساله اى را عارف عبداللّه بلیانى به فارسى نوشته که این رساله به همراه رساله هاى دیگرى در سال ۱۳۵۲ در تهران به چاپ رسیده است.۵ ۳ـ رساله دیگرى توسط عمادالدین بن یونس پنجهزارى نوشته شده که چاپ نشده است و نسخه اى مخطوط از آن در اختیار حضرت آیهالله حسن زاده آملى(دامت برکاته) مى باشد.۶ ۴ـ حضرت آیهالله حسن زاده آملى نیز رساله اى مفصّل در شرح این حدیث نوشته اند که ضمن مقالات جلد سوم از کتاب «هزار ویک کلمه»، در دست انتشار است. ایشان در شرح خویش، ۹۱وجه در معناى این حدیث برشمرده اند.۷ ۵ـ مرحوم آیهالله العظمى آخوند ملّاحبیب اللّه شریف ساوجى کاشانى، که رساله ایشان به نام «قبس المقتبس»، پس از این خواهدآمد.
شروحى دیگر بر « من عرف نفسه …»
علاوه بر رساله هاى مستقلّى که در شرح و تفسیر این حدیث شریف نگاشته شده است، بزرگانى دیگر، در ضمن کتابهاى خویش، به شرح، تفسیر و تبیین آن پرداخته اند که به برخى از آنها اشاره مى شود: ۱ـ مرحوم محقّق اردبیلى، در رساله «اصول دین» خویش، این حدیث را شرح کرده، سه معنا براى آن ذکر نموده است.۸ ۲ـ شیخ فخرالدین طُریحى (م۱۰۸۵هـ.) بعد از نقل این حدیث مى گوید: «در آن، اقوالى است» و سپس یک قول را نقل مى کند.۹ ۳ـ علّامه مجلسى نیز این حدیث را در مواضع متعدّدى از بحارالأنوار، نقل کرده است و در مجلّد دوم، بعد از نقل آن، با ذکر احادیثى مشابه، چند معنا و تفسیر براى آن بیان مى کند.۱۰ ۴ـ مرحوم علّامه طباطبایى، در تفسیر گرانسنگ المیزان، پس از نقل حدیث، مى فرماید: «این حدیث را فریقین از پیامبراکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده اند و حدیث مشهورى است». سپس دو معناى دقیق براى آن بیان مى کنند و بعد، احادیث متعدّدى را که معانى و مفاهیم مشابهى دارند، ذکر مى کنند.۱۱ ۵ـ یکى از مؤلّفان معاصر مى گوید: «در تفسیر این حدیث شریف، تا دوازده تفسیر ذکر کرده اند» و خود، هشت تفسیر را یادمى کند و یکى را برمى گزیند.۱۲ ۶ـ هشام بن حکم (محدّث مشهور) نیز در حدیثى که مرحوم صدوق نقل کرده، بیانى دارد که مى توان گفت درواقع، تفسیر همین حدیث است و شایسته است در اینجا نقل شود: قال الصدوق: حَدَّثنا الحُسَیْنُ بنُ إبْراهِیمَ بْنِ أحمَد بنِ هِشامٍ الْمؤَدِّبُ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُ، قالَ: حَدَّثنا محمد بنأَبِی عَبْدِاللّهِ الکُوفیُّ، قالَ: حَدَّثنا محمد بنإسْماعِیلَ البَرمَکِیُّ قالَ: حَدَّثنا محمّدُ بنُ عَبْدِالرَّحمنِ الخَزَّازُ الکُوفیُّ، قالَ: حَدَّثنا سُلَیْمانُ بنُ جَعْفَرٍ قالَ: حَدَّثنا عَلِیُّ بنُ الحَکَم، قالَ: حَدَّثنا هِشامُ بنُ سالمٍ، قالَ: حَضَرْتُ محمد بنالنُّعمَانِ الأَحْوَلَ، فَقامَ إلَیْهِ رَجُه فَقالَ لَهُ: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ؟ قالَ بَتَوْفِیقِه وَإرْشادِه وَتَعْرِیفِه وَهِدایَتِه، قالَ: فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِه، فَلَقِیتُ هِشامَ بْنَ الحَکَمِ فَقُلتُ لَهُ: ما أَقُولُ لِمَنْ یَسْأَلُنی فَیَقُولُ لِی بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ؟ فَقالَ: إِنْ سَأَلَ سائِل فَقالَ: بِمَ عَرَفْتَ رَبَّکَ؟ قُلْتُ: عَرَفْتُ اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ بِنَفْسِی لأَنَّها أَقْرَبُ الأَشْیاءِ إلیَّ، وَذلِکَ أَنِّی أجِدُها أَبْعاضاً مُجْتَمِعَهً وَأَجْزاءً مُؤْتَلِفَهً، ظاهِرَهَ التَّرکِیبِ، مُتَبَیِّنَهَ الصَّنْعَهِ، مَبْنِیَّهً عَلى ضُروُبٍ مِنَ التَّخْطیطِ وَالتَّصْویرِ، زائِدَهً مِنْ بَعْدِ نُقْصانٍ، وَناقِصَهً مِنْ بَعْدِ زِیادَهٍ، قَدْ أ ُنْشِأَ لَها حَواس مُخْتَلِفَه، وَجَوارِحُ مُتَبایِنَهه ـ منْ بَصَرٍ وَسَمْعٍ وَشَامٍّ وَذائِقٍ وَلامِسٍ ـ مَجْبُولَهً عَلَى الضَعْفِ وَالنَّقْصِ وَالمَهانَهِ، لاتُدْرِکُ واحِدَه مِنْها مُدْرَکَ صاحِبَتِها وَلاتَقْوى عَلى ذلِکَ، عاجِزَهً عِنْدَ اجْتِلابِ المَنافِعِ إِلَیْها، وَدَفْعِ المَضارِّ عَنْها، وَاسْتَحالَ فی العُقُولِ وُجُودُ تَألِیفٍ لامُؤَلِّفَ لَهُ، وَثَباتُ صُورَهٍ لامُصَوِّرَ لَها، فَعَلِمْتُ أ َنَّ لَها خالِقاً خَلَقَها وَمُصَوِّراً صَوَّرَها، مُخالِفاً لَها عَلى جَمِیعِ جَهاتِها قالَ اللّهُ عزَّوَجَلَّ: «وَفی أَنْفُسِکُمْ أَفَلا تُبْصِروُنَ».13 بر وجود خداى عزّوجل، هست نفس تو حجت قاطع چون بدانى تو نفس را، دانى کوست مصنوع و ایزدش صانع اینک، متن رساله یاد شده: قَبَسُ المُقْتَبَس فى شرح حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»[آیهاللّه ملّاحبیب اللّه الشریف الکاشانى (۱۲۶۲ـ۱۳۴۰هـ)] بسم اللّه الرّحمن الرّحیم یقول العبد الواثق باللّه الأحد حبیب اللّه بن على مدد: الحمد لملهم الحکم ومنشىء النفوس من العدم والصلوه على محمّد المقتبس من نور هدایته جواهر نفوس الاُمم وآله أفضل من طاف بکعبه القدس وأحرم. وبعد؛ فها إنّنا نحن بصدد شرح الحدیث المشهور: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»1 شرحاً وجیزاً مختصراً جلّت دقایقه لمن تفکّر وعظمت حقایقه لمن تدبّر، سمّیناه بـ«قبسِ المقتبس» إذِالطالب من نور تحقیقه یقتبس فنقول وعلیک بالاستماع بسمع الفطره والاستبصار بعین العبره غیر ناظر الى سرعه القلم اذ بغیر الرویّه قدیجرى على اللسان الحکم. إعلم أنّ من مسلّمات العقول اللاهوتیه ۲ الموهوبه من الخزائن الملکوتیه محالیه استکناه الذات الأحدیه؛ بل صفاتها الذاتیه فانّها فى نفس الأمر هى وهى هى بالهیئیّه المطلقه الغیر المتوقّفه على غیرها. بل کل الهویات والهیئیات ناشیه عن سازجى هویه الحق وهیئیه الذات المطلق وإلّا لما کان ما کان بما کان فیما کان من العظمه والسلطان والقدّوسیه والسبحان؛ وان کانت هى غیرها بحسب المفهوم اللغوى الذى یعرفه کلّ من له اطّلاع باللغه إلّا أنّ ذلک لایوجب الغیریه الواقعیه التحقیقیه. کما لایخفى ذلک على الأذهان السلیمه بل صفاتها الفعلیه بحسب الصدور إذ لها جهتان: جهه من شأن الذات من الإصدار وجهه من شأن الممکنات من الإنصدار والاوُلى لم یعرفها بعد أحد من الخلق والثانیه یعرفها الفائزون بالعلوم اللدنیه ولقد فصّلنا القول فى ذلک فى بعض رسائلنا الشریفه ولسنا الآن بصدد تحقیق تلک المقاله لفرط العجاله وکثره الملاله. وإذا عرفت ذلک فلا ینبغى أن یخفى علیک أنّه لقدضلّ من زعم انّ الحقّ (تعالى) وإن کان کنزاً مخفیاً لم یعرفه شىء؛ إذ ما کان معه شىء فى أزل الآزال وما لاشىء معه کیف یعرفه شىء؟ إذِالمعرفه وصف تقتضى الواصف وتستدعى العارف إلّا أنّه (تعالى) لما خلق ما خلق بما خلق لما خلق عُرف مقام غیبه الحقّ واُخذ حجاب الخفاء وظهر سرّ عالم العماء ولاح محیّا الغیب المقدس عن کل عیب. ولعلّه استدل بما به قد نستدل لخلاف ما استدل وهو قوله: «کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف؛ فخلقت الخلق لکى اُعرف»3 ومن زاعمی تلک المقاله الموهونه، الصوفیه المحجوبون عن الحقائق المکنونه؛ حیث صرح بعضهم بأنّ الأشیاء کلّها مشترکه فى حقیقه واحده ساریه وهى ذات اللّه الأکبر، فلا فرق بین الخالق والمخلوق سوى الإطلاق والتقیید. فإذا وصل العارف بساحه حقیقته وعرف مقام کینونیته فقد عرف لامحاله ربّه؛ إذ لاشىء فى الوجود سواه فالنفس هى الربّ وأمّا نحن أهلَ التنزیه لایعترینا ریب فى بطلان ذلک المسلک وضلاله سالکه لمساعده الدلیلین على ذلک. أمّا الاستکشاف فواضح لمن استشرق بإشراقات أنوار القدس ولعمرى وعمر من اُحبّه لاأقدر على تفهیمک حقیقه ذلک الدلیل؛ فانّک لست من الفائزین بمقام الإشراق فکیف تدرکه وأنت بمعزل من ذلک المقام. وأمّا الإستدلال فمدلوله على الإجمال إنّا نعلم بعلم الیقین أنّ مقام الاُلوهیه المطلقه لابدّ أن یکون فوق المقامات واللایق به لایکون إلّا المتقدّس عن کلّ نقص وعیب. وأنت إذا قلت إنّ غیب الهویه (أعنى الذات الأحدیه) یمکن الوصول الى کینونیتها والإدراک لکیفوفیتها والإطّلاع على حیثوثیتها فقد وصفتها بالنقصان لأنّ المحاط علیه کالأسیر فى ید فهم المحیط على أنّ موهومک الذى ادرکته بفهمک لیس إلّا شأن من شئون امکانک وأثر من آثار حدوثک؛ بل خلق أنت خلقته، فکیف ترضى أن یکون مخلوقک خالقک ومرزوقک رازقک؟ هیهات هیهات لقداتّبعت هواک وافتریت على مولاک و«من اضلّ ممّن اتّبع هواه»4 وسلک سبیل رداه؟ بل لاأخاف من ربّى (تعالى ذاته) فى أن أقول لک، یاجاهل، لقد کفرت باللّه العظیم بقضیه قول الإمام (علیه السّلام): «من عبداللّه بالتوهم فقد کفر»5؛ أى کفر من اتّخذ موهومه إلهه؛ فإنّه (تعالى) أجلّ من أن یدرک بوهم الواهمین ویعرف بفهم الفاهمین. والحاصل، انّه (تعالى) لابدّ أن یکون متقدّسا عن کل نقص ومتحمّلا بکلّ کمال ولاریب أنّ المدرکیه بالوهم لیس معناها إلّا أن یکون محاطاً علیه وذلک نقص بیّن. ومن ذلک نتمّسک على بطلان مقالهم بأنّ الحقّ (تعالى) کان فى الأزل الذى لم یکن معه شىء مخفیاً عن نفسه، بحیث کان عالماً بأنّه هو موصوفاً بجمیع ما هو الکمال فى شأن الجلال والجمال. ولکن على طریق الإجمال فخلق الخلق لیطلع على مقام التفصیل من کماله کالجمیل الذى یعلم مجملاً اتّصافه بالجمال؛ ولکنّه ما لم ینظر فى المرآه لیس له أن یطلع على تفصیل حسنه وجماله فالحقّ (تعالى) جمیل، أراد أن ینظر الى نفسه بواسطه مرائى خلقه. فالغرض الأصلىّ من ذلک الخلق ما کان إلّا مشاهده ذاته والإطّلاع على تفصیل کماله وجماله. فیا سبحان اللّه کیف یصفون الحقّ (تعالى) بما هو بیّن نقصه؟ إذ، إذا قلت إنّه (تعالى) علم فى خلقه بعد خلقه ما لم یکن علمه قبل خلقه، فقد وصفته بنقصین: الجهل وحدوث العلم والحاجه والإفتقار الى غیره مع انّه کان عالماً بکلّ شىء قبل خلقه، فضلاً عن ذاته التى هى عین حقیقته وکان غنیاً عن العالمین. وهنا تفاصیل اُخر أشرنا الیها فى بعض رسائلنا فى ذلک الباب. وإذا علمت أنّ الأبواب الى درک حقیقته مسدوده مسدوده والطرق الى فهم کینونیته ممنوعه ممنوعه والسبل الى الإستکناه فى ذاته مصدوده مصدوده. فحینئذٍ، ربما یشکل علیک الحدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» وماورد فى معناه نظراً الى انّک إذا قلت إنى عرفت ذلک الشأن، ماکان معناه إلّا أنّک قدأدرکته واطّلعت علیه. فقوله «فقد عرف ربّه»، الظاهر منه انّ العارف بنفسه یدرک کینونیه ربّه ویطلع على حقیقه مقامه وذلک مناقض نقضاً بیّنا لما سطرناه، بل سطره أهل التوحید وأرباب التجرید، بل نصّ علیه الأنبیاء المرسلون والملائکه المقرّبون. ولکنّک إذا تأمّلت هُنیهه یطلع شمس المعنى عن مشرق التحقیق فتشرب من رحیق التدقیق فحینئذٍ تعلم أنّ مثل ذلک الحدیث، کنایه عن أنّ غرض الحقّ من الخلق لیس أن یعرفوه بالعرفان الإستکناهى لمحالیته کما عرفت. بل الغرض، أن یطلعوا على ما أودع اللّه فیهم من الجوهره اللطیفه السازجیه التى هى من أبهى الجواهر الملکوتیه وأصفاها بحیث لایماثلها شىء ولایوازیها شىء؛ بل هى فى الحقیقه بعنوان آخر، نقطه کافوریه بسیطه إلّا أنّ لها بحسب الإستعداد وما فیها من المداد شئوناً کثیره لانهایه لها بما لانهایه الى مالانهایه فیما لانهایه کیف والنقطه لهى المنشأ لإبداع جمیع الحروف والمبدء لترکیب کلّ الکلمات من غیر أن ینقص منها شىء کما قال: «لو کان ما فى الأرض من شجره أقلام والبحر یمدّه …».6 ومن ذلک ینکشف السرّ فیما ورد مشهوراً من أنّ: «کلّ ما فى القران یکون فى البسمله وکلّ ما فیها یکون فى الباء منها وکلّ ما فى الباء یکون فى النقطه التى تحتها».7 وقوله(ع): «أنا النقطه تحت الباء»8 إشاره الى مقام جوهریته فى عالم اللاهوت بحسب استعداده الولائىّ الواقع تحت الإستعداد النبوىّ وإن کان فوق جمیع الإستعدادات. وایّاک أن تتوهّم انّ تلک الإنانیه لقد خصّت به (علیه السلام) وانحصرت فیه. نعم؛ کانت مختصّه به بحسب مقامه ورتبته؛ إذ مقامه الشریف لم یفز به أحد من أوّل الدهر ولایفوز به الى آخره والمدّعى له کبعض السفهاء یکذّب بل یکفّر، إن لم یکن ناشئا عن الشبهه ولانظراً الى انّ جمیع أفراد الإنسان فائزون بتلک الجوهره کلّ بحسب الإستعداد وما فى قلمهم من المداد؛ فلکلّ أن یدّعى تلک الإنانیه بحسب حاله کما قال: «ولکلّ درجات مما عملوا …».9 وایّاک أن تعدّ ذلک من الغرائب وإن کنت مستغرباً فانظر الى المستضیات بنور الشمس، کیف تختلف ضوءً ونوراً ولیس لکلّ أن یدّعى الإستضائه بحسب حاله، وأمثال ذلک کثیره. ومن هنا یتّضح انّک لو قلت أنا قطب دائره الإیمان وحقیقه القرآن مع کونک سائراً فى مسلک الهدى وعارجاً بسلالیم الثناء الى أقالیم مقام البقاء وواصلا الى حقیقه نفسک وعارفاً بمقام قدسک، لما کنّا مکذّبیک فى تلک الدعوى؛ لأنّک حینئذٍ شأن من شئون آل اللّه الطاهرین. وقدأودع فى کینونیتک من جواهر مقام ذاتیتهم القدسیه وأنت لقد حفظت تلک الودیعه وربّیت تلک الجوهره الرفیعه ففزت بمقام من مقامات الأطهار وشارکت فى درجه من درجات الأبرار. وأنت أیها السامع، إن کنت فى ریب من ذلک، فتأمّل فى قوله(صلّى اللّه علیه وآله): «سلمان منّا أهل البیت»10 حتّى یظهر لک انّ سلمان بسبب تربیته لجوهرته بمتابعته أهل البیت قدصار داخلاً فى زمرتهم ومختصّاً بخواصّهم (علیهم السلام) من العلم والحکمه، کما قال: «إنّ عند سلمان علم الأوّلین والآخرین».11 فهل ترى لو ادّعى سلمان القطبیه المذکوره، إنّه لقد کفر. کلّا، بل أنت لجهلک بحقیقه نفسک واتّباعک لهواک تنسب من ادّعى ذلک الى الکفر. ویلک کیف تتکلّم بما أنت به جاهل ولیس لک به علم وقد قال: «ولاتقْفُ ما لیس لک به علم».12 نعم لو ادّعى ذلک المقام من لم یکن له أهلاً بأن کان تابعاً لهواه وسالکا فى سبیل رداه، فهو کافر بأحد الوجوه لا بالکفر المصطلح بین المتشرعه (رضوان اللّه علیهم)؛ بل هو یکذّب عندهم ولایکفّر إلّا أن یدّعى مقاماً لیس له استعداده أصلاً کالنبوه والإمامه کما قال: «من ادّعى الإمامه ولیس لها بأهل فهو کافر …».13 ثمّ إذا عرفت انّ الحقّ (تعالى) لایعرف بالکینونیه ولایوصف بالکیفوفیه؛ بل هو معروف فى ذاته بذاته لذاته وموصوف فى نفسه لنفسه بنفسه؛ لاسبیل للغیر الى ساحه صفته ولادلیل للسوى الى مقام معرفته. فاعلم أنّ المراد بمعرفه الربّ المرتّبه على معرفه النفس، هو العرفان الإجمالى؛ أى من عرف جوهر نفسه فقد عرف ربّه بعنوان انّ البارى لذلک الجوهر لأجلّ من مناسبه مع مثل ذلک، بل هو المنشىء لکمال ذلک؛ فکیف لایکون موصوفاً بکمال اتمّ؟ والمراد بالنفس التى تصحّ الإستدلال بها على اتمّیه کمال الحق، هى النفس القدسیه اللاهوتیه. فإنّها أبهى النفوس المجرّده. فلها فى مقام الإستدلال نحو من الصفه لاتوجد فى غیرها. إذ کلّما کان الشىء أکمل، یکون وصف دلیلیته للکمال أجلّ ویتطرق فى الحدیث أیضاً وجوه اُخر. منها: إنّ السالک إذا أخذ السلوک فى عالم النفس وتفرّح فى حدائق قدسها، یلوح له أنوار استکشافیه تشهد دالّه على وجود الحقّ بحیث لو کشف الغطاء عن البین وأخذ الحجاب عن بین الوصفین، لما ازداده یقیناً آخر (کما أشار الیه مولى الکلّ)۱۴ وهذا الوجه لایفهم حقیقته إلّا من فاز بمقام السلوک وتخلّع بحلىّ الملوک. ومنها: إنّ العارف إذا أشعر بکثره مشقّته وفرط ریاضته فى معرفه نفسه (مع أنّها ممکنه حادثه مفتقره الى غیرها فى الصدور والبقاء) یعرف لامحاله انّ سبیله الى الربّ القدیم الذى لامناسبه بینه وبین الحادث أصلاً لمصدوده وأبواب عرفانه له قطعاً لمسدوده ومن هنا یکشف ما قیل: «ما للتراب وربّ الأرباب!»15. کیف لا والوصفان (القدم والحدوث) لمتباینان فى حدّ الکینونیه کمال المباینه إذ الأوّل من خواصّه اللّم یزلیه والثانى من ذاتیته اللّم یکنیه. فالمراد بالعرفان حینئذٍ العرفان الضدّى (أى الجهلى) حیث انّ العارف حینئذٍ یشعر بجهله وقصوره عن فهم حقیقه الذات ودقیقه الصفات. ومنها انّ العارف المتعمّق إذا تعمّق فى إدراک نفسه المخلوقه البشریه وفهم حقیقه الحادثه أو لم یجد الى کنهها سبیلاً ولا الى مقام ذاتیتها دلیلاً، عرف انّ معرفه الذات الغیبیه من أمحل المحالات الصرفه والممتنعات المحضه والحاصل انّه کما لایعرف النفس مع أنّها حادثه محتاجه کذلک لایعرف الربّ الغنىّ عن کلّ شىء وهذا الوجه ذکره جماعه ولایخفى وجهه إلّا أنّ ذلک لایلائم ما ذکر فى معناه من قوله: «أعرفکم بنفسه أعرفکم بربّه»16 فتأمّل. ومنها: إنّ المراد بالربّ هو حقیقه المشیه الساریه فى جمیع ما خلق، وتلک الحقیقه تربّى کلّ شىء بجهتها الملکوتیه فانّها واسطه الفیض الإلهى على القوابل الإمکانیه؛ أى من عرف نفسه بالسرّ فى درجاتها والسلوک فى مراتبها یجد حقیقه هویّتها التى هى شأن من شئون المشیه شعاعاً أو عکساً. ولتحقیق ذلک الوجه تفصیل یطول به الوجیزه والقول المجمل منه: إنّ اللّه خلق محمداً (أى حقیقه نورانیته) أوّل کلّ خلق؛ بمعنى انّه ما کان واسطه بینه وبینه. بل کان (صلّی الله علیه و آله و سلّم) أقرب الیه من کلّ شىء ومحلّ الإشراق الأوّل وکان هو(صلّی الله علیه و آله و سلّم) عین الصنع الأقدم کما فى الفعل والمفعول المطلق (فانّه من الفعل ولکنّه عینه) ثمّ خلق کلّ شىء من نور هویّته بانّ جمله واسطه الخلق بحیث لولاه لما خلق شیئاً کسائر المفاعیل، فانّها لاحصول لها إلّا بالمصدر الذى هو المفعول المطلق؛ فما من شىء إلّا وهو مخلوق منه(صلّی الله علیه و آله و سلّم) . وفى کل شىء لقد أودع شأن من شأنه کما ورد فیه الأخبار الکثیره وذلک الشأن مکنون فى حقیقه النفوس، لایظهر إلّا بالریاضه وتهذیب الأخلاق کما قال: «لیس العلم فى السماء حتى ینزل علیکم ولافى الأرض حتّى یصعد الیکم؛ بل هو مکنون فیکم. تخلّقوا بأخلاق الروحانیین یظهر لکم …».17 فمن راض نفسه فى اظهار ذلک الشأن، فعلى اللّه أن یهدیه الیه کما قال: « والذین جاهدوا فینا لنهدیّنهم سبلنا …».18 فإذا اهتدى الى ذلک المقام وفاز بهذا المرام، فقد عرف ربّه؛ أى ما هو واسطه الفیض والتربیه من شأن الحقیقه المحمدیه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) وهذا الوجه من أسرار الأبرار والظاهر انّه لم یذکره غیرى. ومنها ما ذکره بعض المتأخّرین من العارفین وهو: إنّ الإنسان مرکّب من مادّه وصوره، وحقیقه المادّه من فیض کرم اللّه وهى وصف اللّه نفسه بعبده لأنّ اللّه لمّا کان لایمکنه معرفته لغیره من نحو ذاته وأحبّ أن یعرفه عبده، وصف نفسه وصف تعریفٍ وتعرّفٍ وجعل ذلک الوصف حقیقه عبده وتلک الحقیقه وهى مادته وهى وجوده وهى جهته من ربّه وهى نور اللّه الذى ینظر به المؤمن المفترس وهو فؤاده وآیهاللّه فى نفسه التى أراهم اللّه إیّاها؛ فمن عرف الوصف عرف الموصوف ولمعرفته طریقان: طریق مجمل وطریق مفصّل. فالأوّل انّ وجودک بالمعنى الثانى هو أن تجد نفسک أثراً ونوراً وصنعاً والأثر یدلّ باللزوم على المؤثر والنور یدلّ على المنیر والصنع یدلّ على الصانع. الثانى ان تنفى فى وجدانک جمیع سبحات نفسک، حتّى لاتجد إلّا نفسک وهو الحقیقه التى سئل کمیل علیاً (علیه السّلام) عنها فقال له: «مالک والحقیقه یاکمیل!». فقال: أو لست صاحب سرّک؟ قال: «بلى! ولکن یرشح علیک ما یطفح عنّى». فقال: أو مثلک یخیب سائلاً؟ قال (علیه السّلام) : «الحقیقه کشف سبحات الجلال من غیر اشاره». قال: زدنى بیاناً. فقال: «محو الموهوم وصحو المعلوم». قال: زدنى بیاناً. فقال: «هتک الستر وغلبه السرّ». قال: زدنى بیاناً. فقال: «جذب الأحدیه لصفه التوحید». قال: زدنى بیاناً. فقال: «نور یطلع من صبح الأزل فیلوح على هیاکل التوحید آثاره». قال: زدنى بیاناً. فقال: «أطف السراج فقد طلع الصبح».19 فقوله (علیه السّلام) : «کشف سبحات …» جمع سبحه وهى النور والشعاع وهى أعمالک وأقوالک وأوصافک ونسبک وکلّما یتعلّق بک کلّ ذلک غیر نفسک فإذا محوت من وجدانک کلّما سوى نفسک حتّى المحو، لم یبق إلّا محض الأنموزج الفهوانىّ الذى خاطبک اللّه به ووصف نفسه به لک وهو نفسک التى خاطبک بها خطاباً فهوانیاً أى مشافهه جهراً عیاناً بغیر رمز ولا اشاره فهو شىء لیس فى شىء ولا على شىء ولا لشىء ولا من شىء ولا الى شىء ولا الیه شىء ولیس کمثله شىء ولاداخل فى شىء ولاخارج من شىء الى آخر الصفات الموصوفه بها الذات. انتهى المجمل من کلامه وملخّصه انّ فى النفس صفات لاهوتیه إذا اطّلعت على وصفها بها فقد عرفت ربّک موصوفاً بها ویمکن إرجاع ذلک الوجه الى بعض ما تقدّم. هذا مجمل ممّا أردنا سطره فى تلک الوریقه وسنبیّن تفصیله فى رساله اُخرى، إن شاءاللّه! والحمدللّه ربّ العالمین. [ذى القعدهالحرام] ۱۲۷۸ تمّت الرساله على ید مؤلّفها حبیب اللّه.
پی نوشت :

۱٫ لباب الألقاب فى ألقاب الأطیاب، ص۱۴۹ ۲٫ مجله نور علم، شماره۵۴، ص۳۷ ۳ . ر.ک:ملّا حبیب الله کاشانى، عبدالله موحّدى، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى؛ ذریعه الإستغناء فى تحقیق مسئله الغناء، الشریف الکاشانى، مرکز احیاء آثار الشریف الکاشانى، قم، ۱۴۱۷هـ، مقدّمه؛ نیمسالنامه عربى علوم الحدیث، ش۱، ص۳۳۶ به بعد. ۴ . شرح ابن ابى الحدید، ج۲، ص۲۹۲؛غررالحکم ودررالکلم، ج۲، ص۶۲۵؛ الدّرر المنتشره فى الأحادیث المشتهره، السیوطى، ص۱۵۲ . برخى مصادر دیگر را نیز در نخستین پاورقى رساله، یاد کرده ایم. ۵و۶ . مجله میراث جاویدان، سال اوّل، شماره۴، ص۶۳ ۷ . همان، ص۶۴ ۸ . رساله «اصول دین»، فصل اوّل؛ این رساله، نسخه هاى متعدّدى دارد که اخیراً توسّط کنگره بزرگداشت محقّق اردبیلى، در مجموعه آثار او، ج۴، ص۲۳۵ به بعد، چاپ شده است. ۹ . مجمع البحرین، ج۲، ص۳۴۸، کلمه نفس ۱۰ . بحارالأنوار، ج۲، ص۳۲ ۱۱ . المیزان، ج۶، ص۱۸۲ ۱۲ . الالهیات فى مدرسه أهل البیت، على ربّانى گلپایگانى، ص۱۰ ۱۳ . توحید صدوق، ص۲۸۹، ح۹ پی نوشت های رساله : ۱٫ ورد هذا الحدیث عن النّبى الأکرم(ص)؛ راجع: عوالى اللّئالى، ابن أبى جمهور، ج۴، ص۱۰۲، ح۱۴۹ وورد عن أمیرالمؤمنین علىّ (ع) أیضاً؛ اُنظر: المناقب للخوارزمى، ص۳۷۵ ۲٫ عالم المعنى، عالم الأمر. ۳٫ بحارالأنوار، ج۸۷، ص۱۹۹و۳۴۴٫ ۴٫ سوره القصص، آیه۵۱ ۵٫ الحدیث من أبى عبدالله(ع)؛ راجع: التوحید، الصدوق، ص۲۲۰؛ الکافى، ج۱، ص۸۷، ح۱ ۶٫ مأخوذ من: سوره لقمان، آیه۲۶ وسورهالکهف، آیه۱۰۹ ۷ . راجع: رساله « على المرتضى نقطه باء البسمله »، السیّد عادل العلوى، الإسلامیه. ۸ . المصدر السابق؛ کلمات مکنونه، الفیض، ص۷ ۹٫ سورهالأنعام، آیه۱۳۲؛ سورهالأحقاف، آیه۱۹٫ ۱۰٫ عیون أخبارالرضا(ع)، الصدوق، ج۱، ص۶۴؛ الإختصاص، الشیخ المفید، ص۳۴۱؛ کشف الغمّه فى معرفه الأئمّه، علىّ بن عیسى الإربلى، ج۱، ص۹۶؛ بحارالأنوار، ج۱۸، ص۱۹، ح۴۵٫ ۱۱٫ ماوجدت حدیثاً بهذا اللفظ ولکن ورد عن علىّ(ع) انّه علم علم الأوّل والآخر (بحارالأنوار، ج۱۰، ص۱۲۳) وقال رسول الله(ص): «سلمان مخصوص بالعلم الأوّل والآخر» (الإختصاص للمفید، ص۲۲۲) وقال أبوعبدالله(ع): «أدرک سلمان العلم الأوّل والعلم الآخر وهو بحر لاینزح وهو منّا أهل البیت» (رجال الکشّى، ص۵۲، ح۲۵و۳۷). ۱۲٫ سورهالإسراء، آیه۳۶٫ ۱۳٫ الکافى، ج۱، ص۳۷۲، ح۲٫ ۱۴٫ اشاره الى قول أمیرالمؤمنین(ع) حیث قال: «لوکُشف الغطاء ما ازددتُ یقیناً» (المناقب للخوارزمى، ص۳۷۵ و بحارالأنوار، ج۶۷، ص۲۰۹). ۱۵ . ذکر عزّالدین الکاشانى فى مصباح الهدایه(ص۲۱۰) انّ موسى(ع) لمّا سأل ربّه أ ینظر الیه، نودى من الملأ الأعلى:«ما للتراب وربّ الأرباب!».(کلمات مکنونه، ص۱۲؛ اسرار الحکم، ص۲۳) ۱۶٫ هو قول رسول الله(ص)؛ راجع: جامع الأخبار، ص۳۵۰؛ روضهالواعظین، ص۲۰٫ ۱۷٫ ــــــــــ ۱۸٫ سورهالعنکبوت، آیه۶۹٫ ۱۹ . کلمات مکنونه، ص۳۲؛ مجالس المؤمنین، ج۲، ص۱۱(المجلس السادس).
منبع:www.hadith.net

نوشته قبلی

بازخوانی زمان و علت بیعت امام علی علیه‏السلام با ابوبکر

نوشته‌ی بعدی

تقوا از دیدگاه امام خمینی (ره)

مرتبط نوشته ها

احیای دین در عصر ظهور
انقلاب مهدوی

احیای دین در عصر ظهور

فلسفه و علل مهدویت در اسلام
انقلاب مهدوی

فلسفه و علل مهدویت در اسلام

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)
انقلاب مهدوی

ویژگی های یاران خاص امام زمان (ع)

وکلاى حضرت مهدى (عج)
انقلاب مهدوی

وکلاى حضرت مهدى (عج)

ضرورت تشکیل حکومت جهانی
انقلاب مهدوی

ضرورت تشکیل حکومت جهانی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)
انقلاب مهدوی

میـراث انبیاء در محضـر امام مهدى (ع)

نوشته‌ی بعدی

تقوا از دیدگاه امام خمینی (ره)

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

بیشتر بودن جمعیت اهل سنت از شیعه

بیشتر بودن جمعیت اهل سنت از شیعه

تحلیلى جامعه شناختى بر سنت عزادارى امام حسین

تحلیلى جامعه شناختى بر سنت عزادارى امام حسین

فرهنگ عاشورا در سیره معصومین (ع)

نهضت کربلا از دیدگاه اهل سنت

امام حسین (ع) از دیدگاه اندیشمندان جهان

امام حسین (ع) از دیدگاه اندیشمندان جهان

جهاد در فقه شیعه

سیلی دوبارۀ واقعیت بر گونۀ سرخ واشنگتن

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا