مقدمهامروزه با پیدایش گرایش هاى تخصصى، این امکان براى تاریخ پژوهان فراهم است که در حوزه هایى نوین گام نهند. از شمار آن حوزه ها، روان شناسى اجتماعى و روان شناسى مناسبات میان اشخاص است. از نظر روان شناسى اجتماعى (با گرایش روان شناختى)، رفتارهاى متنوع افراد، معلول تفسیرهاى گوناگون و نیز تفاوت هاى شخصیتى و خلق و خوى آن هاست. از این رو، محققان در این رشته علمى، مى کوشند با تحلیل حالات و صفات شخصیتى، رفتارهاى اجتماعى را بفهمند.۲ یکى از بحث هاى این رشته، روان شناسى مناسبات میان اشخاص۳ است که در آن، مفاهیم «الفت» و «نفرت» (دوستى و دشمنى) در جایگاه الگوهایى کلى براى مناسبات، موضوع سخن است.۴ هم چنین در این بحث، درباره «رشکورزى میان اعضاى یک گروه» بررسى مى شود.۵حال، سخن در این است که مى توان رویدادهاى تاریخ اسلام را در حوزه هاى مورد اشاره نیز بررسى کرد، و بدین سان، زوایایى ناشناخته (یا کم شناخته) از آن را برگشود. دراین باره، بایسته است که درباره مناسبات میان مسلمانان با خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)(به طور عام)، و مناسبات میان ایشان با امام على(علیه السلام) (به طور خاص)، با توجه به جنبه هایى همچون رشک، کینه، رقابت و نفاق، به طور جامع بررسى شود. این نوشتار، درآمدى بر آن بررسى جامع است که به شناختِ رشکورزى نسبت به امام على(علیه السلام)روى دارد.این پژوهش، در آغاز با این دشوارى بسیار مهم روبه رو بود که رفتارهاى انجام شده در بستر تاریخ، قابلیت آن را نداشت که در این زمان، به طور مستقیم مشاهده و ارزیابى شود. با این حال، ارزیابى اشخاص حاضر در متنِ تاریخ که به وجود رشک بر على(علیه السلام)تصریح کرده بودند، و نیز شواهد و قراینى که ارزیابى آنان را تأیید مى کرد، روى هم رفته، این امکان را فراهـم ساخت که در نوشتـار حاضر به شناخت رشک بر على(علیه السلام)روى شود.براین اساس، نوشتار حاضر چنین سامان یافت که نخست، در یک نگرش کلى، مفهوم رشک شناسایى شد، آن گاه در بازشناسى تاریخ صدر اسلام، زمینه ها و سپس عرصه هاى بروز رشک بر على(علیه السلام) به طور تفصیلى بررسى گردید. در این میان، مهم ترین عرصه بروز رشک بر على(علیه السلام)، «بازداشتِ خلافت از او» (پس از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله)) بود که در این جا برآن تأکید شد، در حالى که تاکنون، توجه کافى بدان نشده است.در پایان، باید بر دو نکته اذعان کرد: نخست این که فصل بندى این مقاله، خود مى تواند الگویى براى شناختِ دیگر جنبه هاى مناسبات در تاریخ اسلام (پیش گفته) به شمار آید. دیگر آن که این نوشتار در حوزه اى نوین گام نهاده، در انتظار دریافتِ رهنمود و ره گشایى است.۱ ـ مفهوم شناسى «رشک» و «حسد»الف ـ بررسى واژگانى: حسد واژه اى عربى، و رشک واژه اى فارسى است. این دو واژه را فارسى زبانان شناخته، و به شکل مترادف با یکدیگر به کار مى برند.۶از نظر مفهومى، حسد و رشک ورزیدن عبارت است از: «بد خواستن، و زوال نعمت کسى را خواستن».7 در اساس، رشک و حسد براین پایه استوار است که حسود (رشک ور) نسبت به وجود نعمت یا فضیلتى در شخص دیگر (محسود) رشک مىورزد، و آرزو مى کند که آن نعمت و فضیلت به وى منتقل شود یا این که از آن دیگرى نیز سلب و زایل گردد.۸ بى گمان، این حالت بسیار زشت، و برآمده از بدخواهى نسبت به دیگران است. در برابر، هرگاه شخصى آرزو کند تا همانند دیگرى، از نعمت و فضیلتى برخوردار شود بدون آن که خواهانِ زوالِ نعمت و فضیلت از آن دیگرى باشد، این حالت، پسندیده، و متفاوت با رشک و حسد بوده، و در اصطلاح غبطه (غبط) نامیده مى شود.۹ب ـ آیات قرآن کریم: در چهار آیه قرآن کریم۱۰ واژه حسد به کار رفته است. در سوره فلق، شر و بدى حسد از مواردى به شمار آمده است که باید از آن به خداوند پناه جست۱۱٫ در تفسیر همین آیه، تصریح شده که این پناه جستن به خدا، بدین سبب است که حسد، شخص حسود را بر آن مى دارد تا بر محسود، شرو بدى رساند.۱۲در سوره بقره نیز از حسد اهل کتاب نسبت به مسلمانان سخن گفته شده و در خطاب به مسلمانان آمده است:بسیارى از اهل کتاب، آرزو دارند که از ایمان، شما را به کفر برگردانند، به سبب حسدى که بر شما مى برند… .۱۳هم چنین، در سوره نساء، خداوند متعال فرموده است:ام یحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله ; آیا حسد مىورزند بر مردم به سبب آن چه که خدا از فضلش به آن ها داده است.۱۴گفتنى است که بنا به روایتى، مراد از ناس (محسود) در این آیه، پیامبر(صلى الله علیه وآله)و خاندان اویند که از فضیلت نبوت و امامت برخوردار بودند و دیگران براین فضیلت، حسد ورزیدند.۱۵ج ـ نگرش امام على(علیه السلام): از آن جا که حسد یک رذیلت نفسانى است، در متون و منابع اخلاقى درباره آن بسیار سخن گفته شده است، و در پندهاى بزرگان، آدمیان از حسد ورزیدن به یکدیگر پرهیز داده شده اند. حال، چون در این نوشتار، موضوع سخن، رشک بر امام على(علیه السلام) است، لذا سزاوار است که پیش تر، نگرش کلى آن حضرت نسبت به حسد شناسایى شود. بدین منظور، با مراجعه به سخنان حضرت در نهج البلاغه مى توان دریافت که در نگرش ایشان، حسد، تنِ حاسد را مى آزارد و لذا، هر اندازه کاهش یابد، بر سلامتى تن نیز افزوده مى شود.۱۶ با وجود این، هرگز چنین نیست که حسد، فقط یک حالت درونى محض باشد و صرفاً سبب خودآزارى حسود گردد، بلکه حسد، در عرصه رفتار آدمى بروز مى یابد و او را به نافرمانى خدا و گناه مى افکند۱۷ و ایمان را مى زُداید.۱۸ هم چنین در عرصه مناسبات میان اشخاص، حسد سبب مى شود تا شایستگى ها بازگو نشود،۱۹ و نیز دوستى ها آسیب پذیرد۲۰ و حتى جاى خود را به دشمنى دهد. در مورد اخیر، سخن امام على(علیه السلام) چنین است:شما همانند قابیل نباشید که بر برادرش تکبّر کرد، خدا او را برترى نداد، خویشتن را بزرگ مى پنداشت، و حسادت، او را به دشمنى واداشت….۲۱در این سخن، تعبیر «عداوه الحسد; دشمنى برخاسته از حسد» وجود دارد که تعبیرى بسیار ژرف و پرمعناست، و به گمان براى دیگران نیز الهام بخش بوده است.د ـ دیدگاه برخى اندیشمندان: ابن خلدون (۷۳۲-۸۰۸ ق) در مقدمه پر آوازه خود بر کتاب العبر که در واقع، مشتمل بر نظریه پردازى اجتماعى است، به رشک ورزى نسبت به برخى کسان توجه داشته، و برآن اساس، به استنتاجات تاریخى پرداخته است. چنان که وى با تفصیل سخن درباره نسبِ سلسله هاى فاطمیان، ادریسیان و موحدین معتقد است که اینان از نسل پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده اند، و در هر مورد، اذعان کرده است که رشکوران و حسودان درباره نسب ایشان تشکیک و تکذیب کرده اند. در این باره، وى تصریح کرده است:چه ادعا کردنِ این نسب عالى (سیادت) به منزله دعوى شرافت پردامنه اى نسبت به عامه مردم جهان است، و چه بسا که در معرض تهمت و انکار قرار گیرد.۲۲ افزون براین، ابن خلدون با انکار روابط پنهانى میان جعفر برمکى و عباسه (خواهر هارون الرشید) اذعان کرده که آن ماجرا، برساخته حسودان و رقباى برمکیان بوده است.۲۳بدون هرگونه ارزیابى درباره تحلیل هاى یاد شده از ابن خلدون، باید دانست که نکته مهم این است که به طور کلى وى به نقش «رشک»، در پیدایش برخى پدیده ها و مسائل تاریخى، توجه داشته است.بسیار پیش تر از ابن خلدون، در رساله اى جامع و مختصر ابوعثمان عمرو بن بحر نامور به جاحظ (۱۶۳-۲۵۵ق)، نقش حسد را در مناسبات اشخاص بررسى کرده است. ناگفته نماند که جاحظ، خود عثمانى مذهب بوده، و با نگارش کتابى با عنوان عثمانیه، ضدّیت خود را با تشیع آشکار کرده است. با وجود این، او که بنابر اظهاراتش، خود قربانى رشک دیگران بوده،۲۴ در رساله مورد اشاره، مباحثى را ارائه کرده است که مى تواند شناخت نسبتاً جامعى از کارکرد رشک به دست دهد. در واقع این رساله، نامه اى است که جاحظ آن را براى عبیدالله بن یحیى خاقان، وزیر دو خلیفه عباسى (متوکل و معتمد) نگاشته است.۲۵ این رساله، در جلد اول از مجموعه رسائل الجاحظ انتشار یافته است.۲۶ و چنین عنوان دارد: کتاب فصل ما بین العداوه و الحسد (کتاب تفاوت میان دشمنى و رشک). در این رساله، جاحظ میان حسد و عداوت، تمایز قائل شده و ادعا کرده است که در این امر، کسى بر او تقدم نیافته است.۲۷البته باید دانست تمایز میان حسد و عداوت که از سوى جاحظ در عنوان رساله مطرح شده است، به معناى این نیست که در باور او، این دو مقوله از یکدیگر کاملا جدایند. جاحظ نیز به روشنى پذیرفته است که رشک به دور از ستیز نیست، و در این باره نگاشته است: «هر حاسدى، دشمن است، اما هر دشمنى، حاسد نیست».28 براین اساس، از نگاه وى، نسبت میان حسد و عداوت، عموم و خصوص مطلق است،۲۹ به گونه اى که حسد همیشه همراه با دشمنى است، اما دشمنى گاه به دور از حسد است. بنابراین، اگر جاحظ در رساله خود، به بیان تفاوت هاى حسد و عداوت پرداخته، در واقع، تفاوت هاى میان «حسد» و «دشمنى محض» (بدون حسد) را بازگو کرده است.در این رساله، جاحظ با مقایسه میان رشک و دشمنى، ویژگى هایى براى رشک بیان کرده است. در این میان، آن چه بسیار اهمیت دارد این است که جاحظ در رویکرد به این دو مقوله، به طور مشخص به مناسبات میان اشخاص توجه کرده است. هم چنین، به نظر مى رسد که در اصلِ رویکرد جاحظ به این دو مقوله، عبارتِ «عداوه الحسد; دشمنى برخاسته از حسد» که کمى پیش از این، از زبان امام على(علیه السلام) بیان شد، الهام بخش بوده است. به گمان، همین عبارت توانسته است جاحظ را برآن دارد تا مناسبات میان اشخاص را مطالعه کند و به درستى، دریابد: «… حسد; رنج آورتر، آزاردهنده تر، دردناک تر و بدتر از دشمنى است…».30اکنون، برخى از ویژگى هاى حسد از نگاه جاحظ را بازگو مى کنیم:۱ـ «حسد» از خِرَد و سنجش به دور است و ممکن است در هر زمانى بروز یابد، اما «عدوات» با خرد همراه است، به گونه اى که معمولا براى بروز آن، فرصتى مناسب پى جویى مى شود.۳۱۲ـ «حسد» در مراتب «الأدنى فالأدنى، و الأخص فالأخص» بروز مى یابد، به گونه اى که محسود هر چه به حاسد نزدیک تر باشد، حسد نسبت به او قوى تر است، اما «عداوت» چنین نیست و در میان نزدیکان، نهایت این است که نفاق (دوستى منافقانه) به وجود مى آید، نه دشمنى آشکار.۳۲در این باره، هم چنین باید دانست که «حسد»، از یک سو نسبت به نزدیکان پُردامنه تر است، و از سوى دیگر، در مورد افراد بیگانه و دور نیز دامن گیر است; چه بسا فردى حاسد که ساکن عراق (مثلا) است با دریافت خبر موفقیت فردى در منطقه اى دور چون خراسان، براو رشک ورزد.۳۳۳ـ در «حسد ورزیدن» نسبت به یک نعمت، حتى پس از دست یابىِ حاسد به همان نعمت، هم چنان شعله حسد فروزان خواهد ماند، اما در «دشمنى کردن» درباره یک نعمت، هرگاه دشمن، خود به آن نعمت دست یابد، دیگر از دشمنى دست خواهد شست.۳۴۴ـ «حسد» چونان شکوفه اى، تازه مى ماند و از میان نمى رود، اما «عداوت» کهنه و زایل مى شود.۳۵ به بیان دیگر، «حسد» همانند آتشى است که تنها راه فرونشاندنِ آن، این است که یا محسود گرفتار شود و یا خودِ حاسد، اما «عداوت» آتشى است که بسا با خشنود شدن از دشمن، خاموش گردد.۳۶۵ـ «حسد»، بدتر از «دشمنى» است، زیرا «دشمنى» فقط درباره کارها و امور آدمیان پدید مى آید، اما حسد فراتر از آن، حتى در مورد کار و امرِ خداوندى نیز بروز مى یابد، چنان که مثلا درباره زیبایى یک فرد که امرى خدادادى است، هیچ گاه دشمنى به وجود نمى آید، ولى حسد پدیدار مى شود.۳۷۶ـ «حسد»، برادر کذب است، به گونه اى که آن دو از یکدیگر جدا نمى شوند، اما «عداوت» چه بسا که به دور از کذب باشد، چنان که اولیاى الهى در عداوت ورزیدن نسبت به دشمنان خدا، بر خود روا نمى دانند که به آنان افترا بزنند.۳۸۷ـ «حسد» پنهان مى شود، اما «عداوت» آشکار و عیان مى گردد.۳۹۸ـ «حسد» پست تر از عداوت است، از این رو، ملل گوناگون حسد را نکوهش کرده اند، و هیچ کس، دیگرى را به حسد ورزیدن امر نکرده است، اما درباره «عداوت» این امر و فرمان وجود دارد، و برخى کوشیده اند تا دیگران را در دشمنى ورزیدن به رعایت ضوابطى، چون خردورزى و انصاف فراخوانند. در پایان این بخش، سروده ابوالأسود دئلى (از اصحاب امام على(علیه السلام)) را ذکر مى کنیم:حسدوا الفتى إذ لم ینالوا سعیه *** فالکلّ أعداء له و خصوم۴۰«نسبت به آن جوان مرد رشک بردند، چون به کوششِ وى نرسیدند، پس همگى اعدا و دشمنان اویند».2 ـ زمینه هاى رَشک بر على (علیه السلام)این سخن که «کلُّ ذى نعمه محسود; هر صاحب نعمتى، محسود است»، سخنى کاملا درست است که هم در فرموده اى از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) به کار رفته۴۱ و هم به عنوان یک «مَثَل» نزد عرب زبانان رواج یافته است.۴۲در این باره، باید دانست که «نعمت» از نظر لغوى، به «آن چه که باعث خوشى و شادکامى باشد» و به «فراخى و آسایش در زندگى، عطا، بخشش، احسان، هدیه و مال» گفته مى شود.۴۳ البته واژه نعمت، درباره امورى، همچون «اسلام» و «پوشیدگى گناهان» نیز به کار رفته است.۴۴ هم چنین در سروده اى عربى، فضیلت «رسالت»، خود یک نعمت به شمار آمده است.۴۵براین اساس، «نعمت» واژه اى عام است که افزون بر امکانات مادى، امتیازات و فضیلت هاى غیرمادى را نیز شامل مى گردد. قدر مسلم آن که رشکِ رشکوران، هیچ گاه به امور مادى منحصر نیست، بلکه دامنه اى چندان گسترده دارد که هر گونه امتیاز، فضیلت، موفقیت و خصلتى را در برمى گیرد که شخص محسود از آن برخوردار است، تا آن جا که حتى ممکن است درباره «چگونگى کشته شدنِ» محسود نیز رشک برده شود.۴۶هم چنین، حسد ورزیدن بر فضیلت ها، همواره رواج داشته است، از این رو، در شعرى منتسب به کمیت بن زید اسدى (۶۰-۱۲۶ق) از شاعران شیعى، آمده است:ان یحسدونى فإنّى غیر لائمهم *** قبلى من النّاس اهل الفضل قد حسدوا۴۷«اگر نسبت به من رشک مىورزند، من سرزنش کننده آنان نخواهم بود، پیش از من نیز «اهل فضیلت» رشک برده شده اند».بنابراین، در مورد امام على بن ابى طالب(علیه السلام) که از شمار فراوانى از فضیلت ها و ویژگى هاى منحصر به فرد برخوردار بوده است، همواره، به یقین، این زمینه وجود داشته است که از سوى دیگران، مورد رشک و حسد قرار گیرد. آن حضرت، فضایل و خصایصى داشته است که دیگران، به شدت در آرزوى کسب حتى یکى از آن فضیلت ها و خصیصه ها بوده اند. این آرزو، در مواردى، بهوسیله برخى نیز ابراز شده و در حافظه تاریخ مانده است، چنان که از فرزند عمر بن خطاب (احتمالا، عبدالله بن عمر) این سخن گزارش شده است: «براى على، سه ویژگى بوده است که اگر یکى از آن ها براى من بود، برایم دوست داشتنى تر از همه عطایا و تمامى اموال بود:۴۸ ازدواج با فاطمه، و اعطاى پرچم بدو در روز خیبر، و آیه نجوا».49 هم چنین از خود عمربن خطاب نیز این گونه نقل شده است: «به على بن ابى طالب سه ویژگى داده شد که اگر یکى از آن ها براى من بود، برایم دوست داشتنى تر بود از این که به من عطایاى بسیار و اموال فراوان داده شود». در این هنگام، از عمر سؤال شد که آن سه ویژگى چه بوده است؟ و او در پاسخ گفت: «ازدواج على با فاطمه ،دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، و سکنا گزیدن او در مسجد چونان رسول خدا به گونه اى که براى او روا شد آن چه براى رسول خدا روا بود، و پرچم دارى در روز خیبر».50روشن تر و گویاتر از سخنان یاد شده در بالا، گفته هایى است که از زبان سعدبن ابى وقاص، صحابى بزرگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و عضو شوراى شش نفرى تعیین خلیفه سوم، در منابع معتبر گزارش شده است. بنابه گزارش على بن حسین مسعودى (متوفاى ۳۴۵ یا ۳۴۶ق) در کتاب ارزش مند مروج الذهب و معادن الجوهر، پس از شهادت على(علیه السلام)، در دوران زمام دارى معاویه بن ابى سفیان، وى براى انجام حج به مکه آمد که در آن جا، سعد بن ابى وقاص نیز حضور داشت. پس از انجام حج و طواف کعبه، معاویه همراه با سعد، وارد دارالندوه شد و بر تختى نشست و سعد را نیز در کنار خود نشانید. آن گاه شروع کرد به «سبّ» (دشنام) بر على(علیه السلام). پس سعد، بى درنگ بر او اعتراض کرد و به او گفت:مرا بر تخت خود نشانده و شروع کرده اى به دشنام دادن برعلى; به خدا سوگند! اگر یک خصلت از خصلت هاى على در من بود برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! اگر داماد رسول خدا بودم، و فرزندانى که از آنِ على است براى من بود برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید بر آن مى تابد; به خدا سوگند! اگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره من گفته بود آن چه درباره على در روز خیبر فرمود ـ «فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد که او، خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش نیز او را دوست مى دارند، فرار کننده نیست، و خدا به دستان او فتح مى کند» ـ برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! اگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درباره من گفته بود آن چه در خطاب به على در غزوه تبوک فرمود ـ «آیا خشنود نمى شوى که نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى باشى، جز این که پس از من، پیامبرى نیست» ـ برایم دوست داشتنى تر بود از همه آن چه خورشید برآن مى تابد; به خدا سوگند! تا هنگامى که زنده ام با تو (اى معاویه) هرگز داخل خانه اى نخواهم شد.۵۱گفتنى است که سعد، پس از بیان سخنان مزبور، از نزد معاویه برخاست. معاویه در آن هنگام بدو گفت: «پس چرا تو على را یارى نکردى، و از بیعت با او سرباز زدى؟» و مزوّرانه ادامه داد: «اگر من، آن چه را که تو از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام)شنیده اى، شنیده بودم، در تمام زندگى ام خدمت گزار على مى شدم». در برابر، سعد که هیچ جوابى براى این سؤال نداشت که چرا با على(علیه السلام) همراهى نکرده است، این اندازه جسارت ورزید که در پاسخ، اعلام کند که خود را از معاویه در تکیه زدن بر منصب حکومت سزاوارتر مى داند.۵۲درباره ماجراى یاد شده باید دانست که گرچه، سعد بن ابى وقاص در دوران خلافت على(علیه السلام)، از بیعت با آن حضرت امتناع ورزید و در شمار قاعدین قرار گرفت، اما همچون طلحه و زبیر به جنگ او نرفت، و پس از آن نیز در عصر حاکمیت معاویه، حاضر نشد با وى همراهى کند و على(علیه السلام) را سبّ گوید.۵۳ طبق گزارش دیگرى نیز که به گمان، گونه دیگرى براى گزارش یاد شده در بالاست، هنگامى که معاویه از سعد پرسید: چه چیز مانع از آن مى شود تا على(علیه السلام) را دشنام دهد؟ سعد، در پاسخ گفت که سه سخن از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) به یاد دارد که سبب مى شود تا هیچ گاه وى را سبّ نکند. آن گاه، سعد یادآورِ حدیث «منزلت» در تبوک، سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خیبر، و به شمار آوردنِ على در زمره «اهلِ» (خاندان) پیامبر(صلى الله علیه وآله) در ماجراى مباهله شد، و اذعان کرد که اگر یکى از این سخنان درباره او گفته شده بود برایش محبوب تر از همه عطایا و تمامى اموال بود.۵۴هم چنین بنا بر همین گزارش، سعد در بیان دومین مورد (سخن پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره على(علیه السلام) در جنگ خیبر)، پس از ذکر آن که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: «پرچم را به مردى خواهم داد که خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله) را دوست دارد، و خدا و پیامبرش(صلى الله علیه وآله) نیز او را دوست دارند»، به شکلى کوتاه و بسیار گویا، گفته است: «ما (اصحاب) براى دست یابى به چنان منزلتى، گردن هاى خود را بالا کشیدیم».55بى گمان، از میان اصحاب و تابعین، فراوان بوده اند کسانى که با شناخت نزدیک، از امام على(علیه السلام) بسى با عظمت یاد کرده اند.۵۶ اکنون، بدون تفصیل بیش تر در این باره، یادآورى مى شود که در دوره هاى مختلف تاریخى نیز اندیشمندان بسیار، با گرایش هاى گوناگونِ مذهبى (شیعى، سنى، و حتى غیر مسلمان) درباره على(علیه السلام)، و فضایل او به خلق اثر پرداخته، و برخى نیز منصفانه اعتراف کرده اند که از شناختِ شخصیت على(علیه السلام)عاجز مانده اند. براین اساس، واضح است که لحظه لحظه زندگانى على(علیه السلام) همراه بوده است با آن چه که مى توانسته رشک دیگران، به ویژه شمارى از صحابه بزرگ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را بر انگیزد:ولادت در کعبه، تربیت یافتن در دامان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، سبقت بر همگان در: پذیرش اسلام، نمازگزاردن، بیعت با رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)، جهاد و پیکار با دشمنان اسلام، سبقت در عرصه هاى علم، عدالت، شجاعت و سخاوت، و برخوردارى از شریف ترین نسب، اخوّت با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، زوجیت با سیده زنان جهان و ابوّتِ نوادگان پیامبر(صلى الله علیه وآله)۵۷ که فقط بخشى از مهم ترین فضایل و خصایص على(علیه السلام)بوده است، و پیداست که در این مجال نمى گنجد که به همه آن فضایل، اشاره شود.ناگفته نماند که آگاهى تاریخى از فضایل پرشمار على(علیه السلام) در حالى است که در همان دهه هاى نخستین از تاریخ اسلام، حاکمان اموى ـ به جز عمر بن عبدالعزیز ـ در دوران حاکمیت خود (۴۱-۱۳۳ق)، به ایجاد فضایى آکنده از عداوت با على(علیه السلام)و فرزندان او پرداختند، و بر آن شدند تا همه فضیلت هاى آنان را از حافظه مسلمانان، محو و حذف کنند.۵۸ آغازگر این امر، بنیان گذار دولت اموى، معاویه بن ابى سفیان بود که برخى از اصحاب و تابعین را اجیر کرد تا در ازاى دریافت مزد، به ساخت و ساز اخبار زشت درباره على(علیه السلام) بپردازند، و بدین سان، مردمان را به برائت از على(علیه السلام) و سرزنش وى برانگیزند.۵۹ ابوجعفر اسکافى ضمن افشاى نکته مزبور، در بیان دشمنى بنى امیه نسبت به على(علیه السلام) تصریح کرده است:… (آنان) در طول زمام دارى خود کوشیدند تا یادِ على و فرزندانش را خاموش کنند … و فضایل و مناقب و سوابق ایشان را مخفى سازند، و از روى منابر، على(علیه السلام) و فرزندانش را مورد شتم و سبّ و لعن قرار دهند…، اگر کسى چیزى از فضایل آنان را بیان مى کرد به شدیدترین مجازات ها گرفتار مى آمد …، تا آن جا که راویان هرگاه مى خواستند حدیثى از على(علیه السلام) بیان کنند، از روى تقیّه و با کنایه مى گفتند: «مردى از قریش» چنین گفت یا «مردى از قریش» چنان کرد، و نام على(علیه السلام) را بر زبان جارى نمى کردند…».60هم چنین، اسکافى نگاشته است که به رغم همه تلاش هایى که امویان براى «محوِ» فضایل على(علیه السلام) و فرزندانش به عمل آوردند، در برابر، اراده الهى بر آن بود تا بر درخششِ نام و یاد على(علیه السلام) افزوده شود و فضایلش گسترده تر گردد.۶۱البته معلوم است اسکافى که خود در نیمه نخست قرن سوم هجرى و در عصر حاکمیت عباسیان مى زیسته، این آزادى را نداشته است تا دشمنى هاى حاکمان عباسى نسبت به على(علیه السلام) و اهل بیت را بازگو کند. هم چنین، روشن است که کوشش براى حذف و محوِ فضایل على و اهل بیت(علیه السلام)، هرگز به دوران حاکمیت امویان و عباسیان محدود نبوده است. در این جا، به اجمال باید گفت که حتى در دوران پیش تر از آن (عصر ابوبکر، عمر و عثمان) نیز به طور مستقیم، و گاه به شکل هاى پیچیده، کوشش مى شد تا شخصیت على(علیه السلام) و فضایل او، رو به «خاموشى» گذارده شود، یا دست کم، على(علیه السلام) در «حاشیه» قرار گیرد که تحقیق در این زمینه، نیازمند مجالى دیگر است. در این جا، تنها یادآورى مى شود که در سال ۳۵ ق ، پس از قتل خلیفه سوم، هنگامى که شمارى از اصحاب برانتخاب امام على(علیه السلام) به عنوان خلیفه جدید، پاى فشارى کردند، ناچار شدند تا در خطاب به همگان، فضایل على(علیه السلام) را یادآور شوند. جالب توجه آن که در آن میان، برخى على(علیه السلام) را بر هم روزگارانِ خود تفضیل دادند، و برخى او را از همه مسلمانان برتر و افضل شمردند.۶۲به هر روى، حجم وسیعِ کوشش هایى که براى امحا و اخفاى فضایل على(علیه السلام) به عمل آمده، هیچ گاه نتیجه نداده است، و همواره، نام و یاد على(علیه السلام)تابناک و پرفروغ بوده است. حال، در این نوشتار، سخن بر سر این است که پیش از به کار بستن کوشش هاى گسترده امویان، در همان دهه هاى نخستین تاریخ اسلام (دوران زندگانى على(علیه السلام)) فضایل و خصایص پر شمار آن حضرت، چندان آشکار و برجسته بود که به گونه اى بسیار فراتر از حد تصور، این زمینه را به وجود مى آورد تا او از سوى دیگران ـ دست کم، از سوى برخى از اصحاب ـ مورد رشک و حسد قرار گیرد.سهیل زکّار از اندیشمندان معاصر، در این باره مى گوید: على بن ابى طالب از شخصیت ممتاز و ایمان محکم و سابقه در اسلام و پیوند محکم و نزدیک با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و از محبوبیت خاص نزد آن حضرت برخوردار بود، و این ها، موجبات دشمنى و آزردگى و حسادت دیگران را نسبت به او به وجود آورده بود.۶۳
پی نوشتها:
۱ دانشجوى دکترى تاریخ .۲ . براى آگاهى بیش تر، رک: استفن ال فرانزوى، روان شناسى اجتماعى، ترجمه و تلخیص مهرداد فیروز بخت و منصور قنادان، ص ۹-۱۰٫[۳] – Relations interpersonnelles .4 . رک: ژرژ گوریچ و دیگران، مسائل روان شناسى جمعى و روان شناسى اجتماعى، ص ۳۹-۴۰٫۵ . ر.ک: همان، ص ۵۷٫ «دکارت» نیز با تحقیق درباره جنبه هاى گوناگون مناسبات روانى میان اشخاص، به شناسایى جنبه هایى مانند حسادت، غبطه، تکریم، تحقیر، تقدیس، توهین، استهزا، ترحم، رقابت، غرض ورزى و حق شناسى پرداخته است. رک: همان، ص ۴۳٫۶ . هم چنین در فارسى، مشتقاتى چون رشکور و رشکناک به معناى حسود به کار مى روند. محمد معین، فرهنگ فارسى، ج ۲، ص ۱۶۵۷-۱۶۵۸ (ماده رشک) .۷ . همان، ج ۱، ص ۱۳۵۵ (ماده حسد).۸ . ابن منظور، لسان العرب، ج ۳، ص ۱۶۶ (ماده حسد).۹ . همان، ص ۱۶۷ (ماده حسد).۱۰ . بقره(۲) آیه ۱۰۹، نساء(۴) آیه ۵۴، فتح(۴۸) آیه ۱۵، فلق(۱۱۳) آیه ۵ .۱۱ . فلق(۱۱۳) آیه: «و من شرّ حاسد اذا حسد».12 . «فانه یحمله الحسد على ایقاع الشر بالمحسود» ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج ۱۰، ص ۸۶۶ .۱۳ . بقره(۲) آیه ۱۰۹: «ودّ کثیر من اهل الکتاب لو یردّونکم من بعد ایمانکم کفاراً حسداً من عند انفسهم».14 . نساء(۴) آیه ۵۴ .۱۵ . طبرسى، همان، ج ۳، ص ۹۵ .۱۶ . رک: ابوالحسن محمد شریف رضى، نهج البلاغه، تحقیق صبحى صالح، حکمت ۲۵۶ .۱۷ . رک: همان، حکمت ۳۷۱ .۱۸ . رک: همان، خطبه ۸۶ .۱۹ . رک: همان، حکمت ۳۴۷ .۲۰ . رک: همان، حکمت ۲۱۸ .۲۱ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه ۱۹۲: ۲۵ و ۲۶ .۲۲ . رک: عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ج ۱، ص ۴۵ و هم چنین رک: همان، ص ۳۶-۴۹٫۲۳ . رک: همان، ص ۲۵-۲۹ .۲۴ . جاحظ، رسائل الجاحظ ، ج ۱، ص ۳۴۲-۳۴۴، ۳۵۰-۳۵۱ و ۳۶۷ .۲۵ . رک: همان، ص ۳۷۰ .۲۶ . همان، ص ۳۳۳-۳۷۳ .۲۷ . همان، ص ۳۷۷٫۲۸ . همان، ص ۳۴۶ .۲۹ . نسبت عموم و خصوص مطلق میان حسد و عداوت، به طور روشن از عبارت یاد شده از جاحظ به دست مى آید، اما به نظر نویسنده، درست این است که نسبت میان حسد و عداوت را عموم و خصوص من وجه بدانیم، چرا که مراتبى از حسد نیز یافت مى شود که با عداوت همراه نیست.۳۰ . «… أن الحسد الم و اذى و اَوجع و اوضع من العداوه …» جاحظ، همان، ص ۳۴۶ .۳۱ . رک: جاحظ، همان، ص ۳۴۵ .۳۲ . رک: همان .۳۳ . همان، ص ۳۴۸ .۳۴ . رک: همان، ۳۴۵ .۳۵ . همان، ص ۳۴۶ .۳۶ . همان، ص ۳۴۷ .۳۷ . همان، ص ۳۴۶-۳۴۷ .۳۸ . همان، ص ۳۴۷ .۳۹ . رک: همان، ص ۳۵۶ .۴۰ . رک: ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۱۹ .۴۱ . همان، ص ۳۱۶ .۴۲ . امیل بدیع یعقوب، موسوعه امثال العرب، ج ۴، ص ۶۰۶ .۴۳ . معین، همان، ج ۴، ماده «نعمت»; «النعمه: المسره و الفرح و الترفه…». ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۸ (ماده «نعم»).44 . ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۹ (ماده «نعم»).45 . «انعم الله بالرسول و بالمر سل، و الحامل الرساله عیناً».ابن منظور، همان، ج ۱۴، ص ۲۰۹ (ماده «نعم») .46 . نقل شده است که «ظریف»ى در میان جمعى از شهر بصره، مدعى شد: «مردم چه بسا درباره به دار آویخته شدن فردى، حسد بورزند». همگان این سخن را منکر شدند. پس از چندى، آن ظریف نزد ایشان آمد و گفت: «خلیفه فرمان داده است تا احنف بن قیس و مالک بن مسمع و حمدان حجّام به دار آویخته شوند». پس آن جمع، از روى حسد گفتند: «آن خبیث [اشاره به یکى از آن سه نفر]، همراه با این دو رئیس، بردار شود!» ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱، ص ۳۱۶-۳۱۷ .۴۷ . همان، ج ۱، ص ۳۱۸ .۴۸ . در متن گزارش، آمده است: «احبُّ الىّ من حُمر النّعم». دراین باره، باید دانست که «حمر النعم» در لغت، به معناى شتران سرخ موى و چارپایان گران قیمت است، اما در عبارت مزبور، کنایه از عطایاى بسیار و اموال فراوان است ر.ک: امیل بدیع یعقوب، همان، ج ۵، ص ۳۶۳ .۴۹ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; محمود بن عمر زمخشرى، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل …، ج ۴، ص ۴۹۴٫ درباره مورد سوم (آیه نجوا) در ادامه نوشتار، سخن به میان خواهدآمد.۵۰ . حافظ ابوعبدالله محمد بن عبدالله حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیحین، ج۳، ص ۱۳۵٫ درباره مورد دوم (سکنا گزیدن على(علیه السلام) در مسجد) در ادامه نوشتار، سخن به میان خواهدآمد.۵۱ . على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج ۳، ص ۲۳ .۵۲ . همان، ص ۲۴ .۵۳ . چنان که بنا به گزارشى، سعد بن ابى وقاص درباره مردى شترسوار که در میان جمعى از مردم مدینه، على(علیه السلام) را دشنام داده بود، این گونه نفرین کرد: «خدایا! اگر (این شخص،) بنده صالح تو را دشنام داده است، پس خوارى اش را به مسلمانان نشان ده!» همان دم، شتر آن مرد رمید و او را بر زمین زد، و گردنش شکست». رک، ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۳، ص ۲۲۲ .۵۴ . در متن گزارش، چنین آمده است: «… احبُّ الىّ من حُمر النَّعم». چنان که پیش از این در پاورقى گذشت: «حمر النعم» کنایه از عطایا و اموال فراوان است.۵۵ . سخن مزبور، کنایه از این است که هر یک از اصحاب، انتظار داشتند و آرزو مى کردند که فرموده یادشده از پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره آنان تحقق یابد. براى آگاهى از گزارش مزبور، رک: ابوالحسین مسلم بن حجاج قشیرى نیشابورى، صحیح مسلم، ج ۵، ص ۲۳-۲۴ .۵۶ . براى نمونه، جالب توجه است که «حسن بصرى» (21-110ق) از على(علیه السلام) به عنوان «ربّانى هذه الامه و ذافضلها» («ربانى» این امت مسلمان و «فرد داراى فضیلت» از این امت) یاد کرده است ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۸٫ براى آگاهى از شرح حال حسن بصرى، ر.ک: خیرالدین زرکلى، الاعلام، ج ۲، ص ۲۲۶ .۵۷ . براى آشنایى با فضایل یاد شده از على(علیه السلام)، به شرح زندگانى آن حضرت، در منابع تاریخى، از جمله منابعى که زیر عنوان «مناقب» و «خصایص» نوشته شده است، مراجعه کنید.۵۸ . ابو جعفر محمدبن عبدالله اسکافى (متوفاى ۲۴۰ق) تصریح کرده است که امویان، در حدود هشتاد سال به سبّ و لعن على(علیه السلام) و اخفاى فضایل او پرداختند. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج۱۳، ص۲۲۰ .۵۹ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۴، ص ۶۳ .۶۰ . همان، ج ۱۳، ص ۲۱۹ .۶۱ . رک: همان، ص ۲۲۳ .۶۲ . رک: همان، ج ۷، ص ۳۶ .۶۳ . رک: سیدمسلم حسینى ادیانى، «چرا به حدیث غدیر عمل نشد؟» علوم انسانى، شماره ۴۱، بهار ۱۳۸۱، ص ۹۷ به نقل از: سهیل زکّار، تاریخ العرب و الاسلام، ص ۸۹ .
منبع: سایت قبس

















هیچ نظری وجود ندارد