شیعیان همگام با عباسیان بر ضد حکومت اموی شوریدند و زمینه از بین بردن حکومت اموی را فراهم نمودند، در ابتدای روی کار آمدن امویان، بنی عباس در کنار علویان بودند، به گونهای که عبدالله بن عباس به حسین بن علی(ع) گفت: پسر زبیر از اینکه تو، او و حجاز را به حال خود رها میکنی و از آن بیرون میروی چشمش روشن شده است، چون آن روز که تو در حجاز باشی ، روزی است که با وجود تو کسی به او نگاه نمیکند.[۱] این نشان دهنده همراهی فرزند عباس با فرزندعلی بن ابیطالب(ع) بوده است. پس از شهادت امام حسین(ع)، امویان دچار سختی و گرفتاری بسیاری شدند. ناچار سیاست نزدیکی-حداقل به ظاهر- به بنیهاشم را در پیش گرفتند، یزید نامهای برای عبدالله بن عباس و محمد بن علی(ع) -محمد حنفیه- نگاشت و گناه شهادت امام حسین(ع) را به گردن ابن زیاد انداخت.[۲] از سوی دیگر ابن زبیر نیز حکومتش را تشکیل داده بود گرچه محمد حنفیه و ابن عباس با وی مخالفتی نکردند،[۳] اما پس از مدتی ابن زبیر، محمد را به ناحیه رضوی و ابن عباس را به طائف تبعید نمود تا مردم از آرای آنها اثر نپذیرند.[۴]پس از مدتی علویان قیامهای خود بر ضد امویان آغاز کردند، بنیامیه برای اینکه توان مقابله با هر دو جریان هاشمی -علویان و عباسیان- را نداشتند صلاح دیدند که با خاندان عباسی که تا حدودی سکوت را در پیش گرفته بودند از در سازش درآیند، لذا عبدالملک هدایای بسیاری برای علی بن عبدالله بن عباس بخشید و قریه حمیمیه را در سرزمین شراه در شرق اردن به وی بخشید تا هم وی را راضی کند و هم در نزدیکی خودش، بتواند عباسیان را تحت کنترل داشته باشد.[۵] در سال ۹۸ ق سلیمان بن عبدالملک اموی پیشوای شیعیان کیسانی ، ابوهاشم بن محمد بن حنفیه را در راه حمیمیه- مرکز حضور عباسیان- به قتل رساند.[۶] عباسیان از وصیت ابو هاشم بهره برده و ادعای خویش را برای رسیدن به خلافت در پیش گرفته وبطور نهانی آغاز کردند. بنی عباس در ابتدا با شعار الرضا من آل محمد(ص) قیام خود را آغاز کردند. همانگونه که ابوالعباس سفاح در ابتدای امر خود را از خاندان پیامبر دانسته وسعی مینمود بگونهای خود را از اهلبیت پیامبر نشان دهد، بگونهای که در روز اعلام خلافتش در شهر کوفه با خواندن آیاتی سعی نمود که خود را از خاندان پیامبر بشمار آورد.[۷] در شهر کوفه- که کانون تشیع علوی بود- در طی سخنانی گفت: ای مردم کوفه، شما کانون محبت و منزلگاه دوستی مایید. شما آن کسانی هستید که از این راه دست برنداشتید و ستم ستمگران بر شما نتوانست بازتان دارد.[۸] و در ادامه داوود بن علی عموی خلیفه ابوالعباس سفاح گفت، «حق به جایگاه اصلی خویش در خاندان پیامبرتان بازگشت» وی در ادامه گفت: « … ما تنها و تنها از نفرت اینکه امویان حق مارا به زور گرفته و بر عموزادگانمان خشم گرفتهاند ، قیام کردهایم» وی ادامه داد: «بدانید پس از رسول خدا(ص) هیچ خلیفهای بر این منبرتان بالا نرفته است مگر امیر المؤمنان علی بن ابیطالب و امیرمومنان عبدالله بن محمد. اینک بدانید که این حکومت در میان ما پایدار خواهد بودو از کف بیرون نخواهد شد تا آن را به عیسی بن مرم تسلیم کنیم…»[9] چنین سخنانی ، آنهم در آغاز روی کارآمدن عباسیان نشان میدهد که جو عمومی به نفع علویان بوده و عباسیان از این جو توانستهاند به نفع خود بهره برده و بنیامیه را برکنار کنند. اما دیری نپایید که این همگرایی به تفرق و دشمنی بدل شد، بگونهای که علویان باز هم قیامها خود بر علیه خلافت- اینبار خلافت عباسی- از سر گرفتند.
روابط علویان و عباسیان در عصر عباسیاولین فرد از شیعیان که در دوران عباسی به قتل رسید، ابو سلمه خلال بود.[۱۰] وی برای سه نفر از علویان، جعفر بن محمد الصادق(ع)، عبدالله محض بن حسن بن حسن بن علی(ع) و عمر اشرف بن امام زین العابدین(ع) نامه هایی جداگانه نگاشت و هر یک از آنان را دعوت نمود که بسوی او آمده و وی بکوشد از مردم خراسان برای آنان بیعت بگیرد.[۱۱] سفاح، که ابومسلم را برانگیخت تا کار ابو سلمه را یکسره سازد، ابو مسلم نیز عدهای را بصورت ناشناس اعزام کرد تا ابوسلمه را کشته و وانمود کردند که کار خوارج بوده است.[۱۲] پس از آن قیامهای علویان بر ضد عباسیان آغاز شد.
الف) دوران منصور(۱۳۶-۱۵۸هق)دردوران منصور قیامهای متعددی همچون قیام نفس زکیه و برادرش ابراهیم روی داد.[۱۳] که در عصر امام صادق(ع) بود. گرچه وی برای اینکه شیعیان و علویان را راضی کند گاهی کسانی از علویان را به کارهایی میگمارد مانند اینکه در سال ۱۴۹هق در عصر امام کاظم (ع) حسن بن زید را به ولایت شهر مدینه گماشت وی از نوادگان امام علی(ع) بود.[۱۴] پس از قیام ابراهیم قیام بزرگ دیگری روی نداده است و علویان در رکود بسر میبردند. منصور بر شیعیان بسیار سخت میگرفت : مسعودى درباره رفتار منصور با خاندان على بن ابیطالب مىنویسد: «منصور فرزندان و نوادگان حسن بن على علیهما السلام را دستگیر و بر کجاوههاى بدون سرپوش سوار کرد و به کوفه روانه کرد و در آنجا در زیرزمینى که شب و روز تشخیص داده نمىشد زندانى نمود . آنان براى شناسایى وقت نمازهاى پنجگانه، قرآن را به پنج قسمت تقسیم کرده و پس از قرائت نمودن یک پنجم قرآن به نماز مىایستادند، آنان وسیله نظافت نداشته و براى قضاى حاجتبه ناچار از همان چهاردیوارى محل سکونت استفاده مىکردند . با مرور زمان و در اثر بوى تعفن کثافتبه بیماریهاى سخت مبتلا شده و در اثر مریضى و نیز گرسنگى و تشنگى جان مىباختند.»[15]
ب) دوران خلافت مهدی(۱۵۸-۱۶۹هق)دوران خلافت وی را دوران انتقال از خشونت وسرکوب خلفای پیشین بنیعباس به دوره اعتدال و نرم خویی خلفای بعدی دانستهاند.[۱۶] وی اموالی را که در دوران پدرش مصادره شده بود، به صاحبانشان برگرداند، سپس زندانیان علوی را آزاد و برایشان مقرری و عطایایی را در نظر گرفتو با برخی از علویان همچون یعقوب بن داوود دیدار نمود.[۱۷] این سیاستها توانست علویان را برای مدتی کوتاه آرام سازد.
ج) دوران خلافت هادی(۱۶۹-۱۷۰هق)
حسینبنعلی؛ شهید فخّ (۱۶۹ق)با روی کار آمدن هادی عباسی (۱۷۰ ـ ۱۶۹ق)، فشار شدیدی بر علویان و رهبران و بزرگان شیعه وارد شد، هادر یر علویان سخت گرفت ، هدایا و مقرری آنان را قطع کرد؛ بر آنان جاسوس گماشت وبه کارگزارانش دستور داد تحرکات ایشان را زیر نظر بگیرند و بر آنان سختگیر کنند.[۱۸] چندان که علویان را به ستوه آورد و منجر به قیام یکی از نوادگان امام حسن(علیهالسلام) به نام حسینبنعلی شد. سختگیریهاى فرماندار مدینه (عمر بن عبدالعزیز از نوادگان عمر بن خطاب) نسبتبه خاندان على بن ابى طالب علیهما السلام براى خوش خدمتى به خلیفه از جمله تازیانه زدن به فرزندان ابى طالب به اتهام واهى شراب خوارى و چرخاندن آنان در کوچه و بازار، همچنین موظف ساختن بزرگان بنى هاشم براى معرفى هر روزه خود به فرماندارى، باعثشد که آتش قیام، پیش از موعد شعلهور شود. [۱۹] حسین با فرماندار مدینه درگیر شد.[۲۰] چند روز بعد وی همراه با عده ای از علویان و شیعیان، تدارک قیام را دیدند و در هنگام صبح به همراه عده ای از علویان با شعار «احد احد» به مسجد پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) ریختند و مؤذن را وادار به گفتن جمله «حی علی خیر العمل» در اذان کردند. وی از مردم براساس کتاب خدا و سنت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بیعت گرفت و آنان را به رضای آلمحمد دعوت کرد. در ذیالقعده سال ۱۶۹ق، حسینبنعلی به همراه سیصد نفر به سوی مکه حرکت کرد. آن سال گروهى از عباسیان از جمله: سلیمان بن منصور و محمد بن سلیمان، به مکه آمده بودند، هادى از قیام حسین آگاه شد و با نوشتن نامهاى محمد بن سلیمان را مامور جنگ با حسین کرد و سپاهى عظیم نیز روانه مکه نمود، سرانجام در سرزمین فخّ ـ که نام چاهی در یک فرسخی غرب مکه است ـ در جنگ سختی که بین نیروهای حسین و عباسیان صورت گرفت، حسینبنعلی و عده زیادی از یارانش به شهادت رسیدند و سرهای آنان برای خلیفه به بغداد فرستاده شد.[۲۱]
ائمه(علیهمالسلام) و قیام حسینبنعلی (شهید فخّ)درباره قیام شهید فخ، احادیثی از پیامبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله)، امام صادق(علیهالسلام) امام کاظم(علیهالسلام) و امام جواد(علیهالسلام) رسیده است که بیشتر دلالت بر مدح وی دارد و اخباری که دال بر ذم او باشد، کم است. پیامبر گرامی اسلام و برخی از ائمه به مناسبتهای مختلف از قیام حسینبنعلی یاد کرده و او و یارانش را مورد تمجید و تأیید قرار داده اند.ائمه(علیهمالسلام) از زمان امام سجاد(علیهالسلام) به بعد، خط مشی سیاسی خود را تغییر دادند؛ یعنی به جای مبارزه و قیام مسلحانه، اقدام به کارهای فرهنگی کردند و یک نهضت علمی ـ فکری را در پیش گرفتند که به تعلیم و تربیت شاگردان و نشر احکام و معارف دینی میپرداخت. از اینرو، آنان در هیچ قیام و حرکت ضدحکومتی شرکت نکردند و حتی برخی یاران خود را نیز از شرکت کردن در چنین حرکاتی منع میکردند. زیرا این قیامهای پراکنده که از سوی شیعیان صورت میگرفت، چندان سنجیده و حساب شده نبود و اتفاقاً به آن حرکت حساب شده ائمه(علیهمالسلام) که به شکل دیگری (نهضت علمی ـ فرهنگی) نمود پیدا کرده بود، ضربات سختی وارد کرد و قیام آنان را ناکام گذاشت و موجبات تفرقه نیروها و از دست رفتن آنها را فراهم کرد.در اینکه رهبران قیامهای شیعی افرادی مؤمن، متقی، فاضل، ظلمستیز و دارای نیات اصلاحطلبانه بودند، و از این جهت مورد تأیید ائمه(علیهمالسلام) بودند، شک و تردیدی نیست؛ اما این یک سوی مسئله است و دلیل نمیشود که سوی دیگر مسئله، یعنی قیام و رهبری آنان در آن برهه از زمان، مورد تأیید امام معاصر آنها نیز باشد، چنانکه روایات مطرح شده در این باب هم، همه ناظر به سوی اول مسئله است.
د) دوران هارون الرشید(۱۷۰-۱۹۳هق)
یحیی(م۱۷۶هق) و ادریس(م۱۷۹هق) بن عبدالله محضاین دو فرزند عبدالله محض و از برادران نفس زکیه بودند.[۲۲] که در قیام شهید فخ حاضر بودهاند و پس از آن به دو سوی سر زمین اسلامی(یحیی به طبرستان و دیلم رفته و ادریس به مغرب اقصی وارد شده است) رفته و هریک دست به قیام زدند، ادریس موفق به تاسیس اولین حکومت شیعی در مغرب شد، اما یحیی نتوانست توفیقی بدست آورد.
سیاست هارون الرشید(۱۷۰-۱۹۳هق) نسبت به شیعیانخلیفه پس از هادی، هارون الرشید به سفارش وزیرش جعفر بن یحیی برمکی، سیاستی مسالمت بر علویان را درپیش گرفت، وی گفت تا طالبیان زندانی در بغداد را آزاد کرده و اجازه داد به مدینه باز گردند.[۲۳] وی دستور داد که حکمران مدینه که واقعه فخ به دلیل سیاستهای سختگیرانه وی رخ داده بود از کار برکنار شود.[۲۴]
یحیی بن عبدالله(م۱۷۶)واقعه فخ بقدری تاثیر گذار بود که هیچ یک از علویان آنرا فراموش نکرده بودند، یحیی بن عبدالله[۲۵] برادر کوچک نفس زکیه که در قیام فخ حاضر بود پس از این قیام به سوی دیلم روان شد. دلیل اینکه یحیی سر زمین دیلم رابرای قیام برگزیده اصفهانی از زبان یحیی چنین پاسخ میدهد: می دانستم که مردم دیلم را همراه ما قیامی است. آزمند شدم که این قیام در رکاب من باشد.[۲۶] پس از آگاهی هارون از قیام یحیی[۲۷] خلیفه با مصلحت یحیی برمکی ، فضل پسر یحیی را به مقابله با وی فرستاد اما وی را دستور دارد تا جایی که امکان دارد از راههای مسالمت جویانه کار را پیش ببرد. وی نیز پس از رسیدن به نواحی مختلف اموال زیادی را در بین مردم پخش کرد و توانست آنان را به سوی خود جذب کند.[۲۸]فضل نیز از سویی نامه ای به یحیی نوشته واز او دلجویی کرده و از سوی دیگر تهدید نموده و نامهاش را بایک ملیون درهم به سوی وی فرستاد.[۲۹] وی نیز با شرط امان نامه ای که هفتاد تن از فقها آنرا تایید کنند دست از قیام کشیده[۳۰] و در سال۱۷۶هق همراه با فضل بن یحیی وارد بغداد شد.[۳۱]پس از مدتی یحیی به حجاز رفت و بر اثر القای اطرافیان هارون ، وی را دستگیر و پس از چندی کشت.[۳۲] قیام یحیی نشان میدهد که تعدادی از علویان در طبرستان حضور داشتهاند.در مورد یحیی تایید قیام وی یا همراهی امام با وی سخنی وجود ندارد. جز آنچه که در مورد شهید فخ از امام وجود دارد که یحیی نیز در این قیام حضور داشته است. پس از چندی در سال۲۵۰هق در ناحیه طبرستان دولتی شیعی بوجود آمد و سالها دوام آورد.[۳۳]
ادریس بن عبدالله(م۱۷۹)ادریس از همه برادرانش( محمد نفس زکیه، ابراهیم قتیل باخمری، موسی ، یحیی صاحب دیلم، سلیمان و عیسی) جوانتر و فرزند هفتم عبد الله محض بود.[۳۴] در قیام فخ[۳۵] که در سال ۱۶۹ق در دوران خلافت هادی عباسی واقع شد، ادریس بن عبدالله حاضر بوده است. حسین بن علی بن حسن مثلث بن حسن مثنی بن حسن بن علی (ع) را که شیعیان دست به دامن او شده بودند،[۳۶] به همراه تمام یارانش جز دو نفر، به شهادت رسانید؛ یکی از آنان ادریس بن عبدالله بود که به مغرب گریخت؛ چگونگی ورود او به مغرب مورد اختلاف مورخان است.[۳۷] عبدالله بود که به مغرب گریخت؛ چگونگی ورود او به مغرب مورد اختلاف مورخان است.[۳۸]ابن خلدون(م.۸۰۸ هجری) مینویسداو ابتدا به مصر رفت و در آنجا همان متصدی برید مصر، واضح نامی بود[۳۹] غلام صالح بن منصور دوانیقی و از شیعیان علی(ع)[۴۰]- ادریس را همراه برید به مغرب فرستاد.[۴۱]ابوالفرج اصفهانی(م.۳۵۶ هجری) می نویسد: ادریس بن عبد الله که از واقعه فخ جان سالم بدر برده بود به همراه غلامش راشد و با قافله حاجیان مصر و افریقیه، خارج شد. در این سفر ادریس در لباس بندگی، خدمت غلام خود میکرد و سپس به مصر نزدیکی از موالی بنی عباس فرود آمدند و پیش از معرفی خود، با تدبیر او به مغرب یعنی طنجه، راهی شدند و در میان بربر به تبلیغ پرداختند.[۴۲]ادریس بعد از ورود به مغرب اقصی، در ولیلی نزد اسحاق أوَربی ساکن شد.[۴۳] او مبانی فکری اسحاق را شکل و عمق داد و این موجب شد تا تعلق خاطر رئیس قبیله أوَربه به ادریس افزون شده، از اطاعت عباسیان خارج شد و با امام ادریس بیعت کند.[۴۴]اسحاق قبیله خود و چند قبیله دیگر بربر را بر دعوت او گرد آورد و در روز چهارم ر مضان ۱۷۲ق. با او بیعت کردند[۴۵]و بدین ترتیب ادریس به قدرت رسید و ادریسیان تشکیل شد.[۴۶]هارون برای رهایی از ادریس همچون برادرش باز هم به نیرنگ روی آورد، وی مردی به نام سلیمان بن جریر معروف به شماخ را به کشتن ادریس وا داشت، وی توانست وی را در سال ۱۷۷یا۱۷۹هق با سم به قتل برساند.[۴۷]در کتاب رجال شیخ طوسی[۴۸] و در دیگرکتب رجالی[۴۹] و همچنین در برخی کتب انساب [۵۰] ، ادریس بن عبد الله به عنوان یکی از یاران و شاگردان امام جعفر صادق(ع) به شمار رفته است. همچنین ادریس بن عبد الله، در روایتی از امام رضا (ع) مورد مدح و ستایش واقع شده است:قال الرضا(ع): رحم الله ادریس بن عبد الله فإنه کان نجیب أهل البیت و شجاعهم و الله ما ترک فینا مثله.[۵۱]
پینوشتها:
[۱] . طبری، تاریخ طبری، ج۳ص۳۸۸٫[۲] . ابن اثیر، الکامل، ج۴ص۴۵۰٫ طبری، تاریخ ، ج۴ص۳۶۸٫[۳] . ابن عساکر، تاریخ کبیر، ج۷ص۴۰۸٫[۴] . مسعودی، مروج الذهب، ج۳ص۲۷٫[۵] . ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج۲ص۴۳۸٫[۶] . ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین،ص۱۲۶٫[۷] . وی آیات ۳۳ سوره احزاب « انما یرید الله لیذهب الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا» و آیه ۲۳ سوره شوری« قل لااسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی» و آیات ۲۱۴ سوره شعرا، ۷ سوره حشر، ۴۱ سوره انفال را که در مورد اهلبیت(ع) نازل شده خواند وسعی نمود تا عباسیان را نیز از اهلبیت بشمار آورد.[۸] . طبری، تاریخ، ج۶ص۸۱-۸۳٫[۹] . متن کامل خطبه «طبری، تاریخ، ج۶ ص۸۳-۸۴٫[۱۰] . وی در ابتدا ، برای عباسیان دعوت میکرد، به نحوی که وی را وزیر آل محمد لقب دادند. اما پس از مدتی وی از عباسیان روی گردان شده و به علویان متمایل گشت. به نحوی که ابو مسلم خراسانی خواهان کشتن وی شد. اما سفاح نپذیرفت. مسعودی، مروج الذهب، ج۳ص۲۸۴٫[۱۱] . مسعودی، مروج الذهب، ج۳ص۲۶۸٫[۱۲] . طبری، تاریخ، ج۶ص۱۰۳٫ و مسعودی، مروج الذهب، ج۳ ص ۲۷۰٫[۱۳] . رک اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۱۲۱-۲۷۷٫[۱۴] . طبری،تاریخ طبری، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج۱۱ص۴۹۵۳٫[۱۵] . مروج الذهب، ج3، ص329.[16] . طقوش، دولت عباسیان، ص۷۲٫[۱۷] . طبری، تاریخ، ج۸ ص۱۵۶٫ یعقوب کاتب ابراهیم باخمری (ابراهیم بن عبدالله محض)بود و درقیام وی شرکت داشت که بوسیله منصور زندانی شده بود.[۱۸] . یعقوبی، تاریخ، ج۲ ص۳۴۸٫[۱۹] . این اثیر، الکامل فى التاریخ، ج6، ص90; اصفهانیلإ مقاتل الطالبین، ص443 .[20] . مقاتل الطالبین، ص449 .[21] . تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۰۷؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۵۹۸ ـ ۶۰۰؛ مروج الذهب، ج۲، ص۳۳۲؛ مقاتل الطالبیین، ص۴۲۹ ـ ۴۳۸٫[۲۲] . اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۲۴٫[۲۳] . طبری، تاریخ ج۶ص۴۴۵٫[۲۴] . همان، ص۴۴۴٫[۲۵] . مردی نیکو مذهب و خوشخوی و در میان خاندانش بر دیگران مقدم بود، او حدیث هم روایت میکرده و مورد تکریم و احترام امام مالک نیز بوده است. ابو الفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۴۶۳٫[۲۶] . همان، ص۳۹۴٫[۲۷] . همان، ص۴۶۷٫٫[۲۸] . طبری، تاریخ، ج۶ص۴۵۰٫[۲۹] . ابن طقطقی، تاریخ الفخری ص ۱۷۶٫[۳۰] . همان،ص ۱۷۶٫[۳۱] . ابن اثیر، الکامل، ج۶ص۷۱٫[۳۲] . اصفهانی، مقاتل الطالبییین، ص۳۹۵-۴۰۴٫[۳۳] . طبری قیام حسن بن زید طالبی را در ذیل وقایع سال ۲۵۰هق بحث نموده است. طبری، تاریخ، ترجمه پاینده ج۱۴ص۶۱۳۴٫[۳۴]. اصفهانی، ابو الفرج: مقاتل الطالبیین، المطبعه الحیدریه، النجف، ۱۳۸۵، ص ۴۸۷؛ الرجائی، مهدی: المُعقِبون من آل أبی طالب(ع)، مؤسسه عاشوراء، الطبعه الأولی، قم، ج۱ (أعقاب الإمام الحسن المجتبی(ع))، ص۲۱۱٫[۳۵]. نام موضعی است در وادی مکه، حموی: معجم البلدان، ج۴، ص۳۳۷-۳۳۸٫[۳۶]. همان، ص ۴۰۷٫[۳۷]. مقدسی: البدءِ و التاریخ ، ج۶، ص۱۰۰ به نقل از کتاب دکتر عبد الله ناصری طاهری: مقدمه ای بر: تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانیها، وزارت فرهنگی و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارت، تهران، ۱۳۷۵ش، ص ۲۴۳٫ مقدسی در موضوعی دیگر، مهاجرت ادریس به مغرب را پس از قیام ابراهیم بن عبد الله علوی در بصره و در عصر منصور دوانیقی میداند: البدءِ و التاریخ، ج۶، ص۸۶٫ مسعودی نیز آن را در روزگار منصور و پس از شهادت محمد نفس زکیه، دانسته است: مروج الذهب (تحقیق شارل پلا)، ج۴، ص ۱۴۷٫ ابن الابار ضمن ذکر نظر مذکور، آنها را باطل میشمارد و مینو یسد: او در زمان هادی عباسی به مغرب رفت: الحله السیراء، ج۱، ص۵۱، همچنین مقاله: موسوی نژاد، علی : “زیدیه” از ظهور تا تأسیس حکومت ، مجله طلوع، فصلنامه تخصصی مذاهب و فرق اسلامی، مدرسه عالی امام خمینی(ره)، ش۱۴و۱۳، ۱۳۸۴ ش، ص۲۵۵٫[۳۸]. مقدسی: البدءِ و التاریخ ، ج۶، ص۱۰۰ به نقل از کتاب دکتر عبد الله ناصری طاهری: مقدمه ای بر: تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانیها، ص ۲۴۳٫[۳۹]. وی نیای یعقوبی مورخ مشهور اسیت (نقل از کتاب دکتر عبد الله ناصری طاهری، پیشین، ص ۲۴۳).[۴۰]. در باره تشیع “واضح” رک الذهبی: تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، دار الکتاب العربی، بیروت، الطبعه الثالثه، ۱۹۹۸م.، ج۱۰، ص ۳۶ : “..واضح العباسی، و کان یَتَرَفَض..”.[۴۱]. ابن خلدون: العبر، ج۲، ص۳۳۷٫[۴۲]. اصفهانی، ابو الفرج: مقاتل الطالبیین، صص ۳۲۴-۳۲۵٫[۴۳]. ابن الخطیب: اعمال الاعلام، الدار البیضاء، ۱۹۷۴ م، ج۳ ، ص ۱۹۱ .[۴۴]. عبد الله ناصری طاهری: مقدمه ای بر: تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانیها، وزارت فرهنگی و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارت، تهران، ۱۳۷۵ش، ص ۲۴۳٫[۴۵]. همان ص۲۵۱٫[۴۶]. ابن خلدون: العبر، ج۵ ، ص ۱۴۸٫[۴۷] . اصفهانی، مقاتل الطالبیین ص۴۰۷٫[۴۸]. طوسی: الرجال ، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۲۷ه.ق. ، ص۱۶۲، ش۱۵۱٫[۴۹]. خوئی: معجم رجال الحدیث، قم، منشورات مدینه العلم، ۱۴۰۹ه.ق.، ج۳، ص۱۱، ش۱۵۲٫[۵۰]. الرجائی، مهدی : المُحَدَثون مِن آلِ أبی طالِب، نشر الأنساب التابعه لمهد الدراسات لتحقیق أنساب الأشراف، الطبعه الاولی، ۱۴۲۸ق، ص۸۶ .[۵۱] . دربرخی مصادر نقل شده ” ادریس بن ادریس”، ولی اشتباه است چون که امام رضا(ع) سال ۲۰۳ به شهادت رسید و ادریس بن ادریس سال ۲۱۳ فوت شده، پس ممدوح در این روایت ادریس اول نه ادریس دوم است؛ طبق مضمون روایت ضامن بن شدقم و محسن الأمین که آنها نقل کردند با اسم ادریس اول: ضامن بن شدقم حسینی مدنی: تُحفَه لُب اللُباب فی ذِکر نَسَب الساده الأنجاب، مکتبه آیه الله المرعشی النجفی، قم ، ۱۴۱۸ق، ص۷۲؛ الأمین، محسن: اعیان الشیعه، دار التعارف للمطبوعات، بیروت، ۱۴۰۶ق.، ص ۲۳۱٫ یعقوبی، التاریخ، ج۲، ص ۴۰۸، ابن خلدون: تاریخ ابن خلدون (ترجمه العبر)، ج ۳، ص ۱۶٫
منبع : www.tarikheslam.com

















هیچ نظری وجود ندارد