نام پیشواى ششم «جعفر»، کنیهاش «ابو عبدالله»، لقبش«صادق»، پدر ارجمندش امام باقر (علیه السلام) و مادرش «ام فروه» مىباشد.او در هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ هجرى در مدینه چشم به جهان گشود و در سن ۶۵ سالگى در سال ۱۴۸ هجرى دیده از جهان فرو بست و در قبرستان معروف «بقیع» در کنار مرقد پدر بزرگوارش به خاک سپرده شد.
خلفاى معاصر حضرت
امام صادق (علیه السلام) در سال ۱۱۴ به امامت رسید. دوران امامت او مصادف بود با اواخر حکومت امویان که در سال ۱۳۲ به عمر آن پایان داده شد و اوایل حکومت عباسیان که از این تاریخ آغاز گردید.امام صادق (علیه السلام) از میان خلفاى اموى با افراد زیر معاصر بود:۱- هشام بن عبدالملک (۱۰۵-۱۲۵ه’ق).۲- ولید بن یزید بن عبدالملک (۱۲۵-۱۲۶).۳- یزید بن ولید بن عبدالملک(۱۲۶).۴-ابراهیم بن ولید بن عبدالملک (۷۰روز از سال ۱۲۶).۵- مروان بن محمد مشهور به مروان حمار(۱۲۶-۱۳۲).و از میان خلفاى عباسى نیز معاصر بود با:۱- عبداللّه بن محمد مشهور به سفاح (۱۳۲-۱۳۷).۲- ابو جعفر مشهور به منصور دوانیقى (۱۳۷-۱۵۸).
عظمت علمى امام صادق (علیه السلام)
در باب عظمت علمى امام صادق (علیه السلام) شواهد فراوانى وجود دارد و این معنا مورد قبول دانشمندان تشیع و تسنن است. فقها و دانشمندان بزرگ در برابر عظمت علمى آن حضرت سر تعظیم فرود مىآوردند و برترى علمى او را مىستودند.«ابو حنیفه»، پیشواى مشهور فرقه حنفى، مىگفت: من دانشمندتر از جعفر بن محمد ندیدهام(۱)نیز مىگفت: زمانى که «منصور» (دوانیقى) «جعفر بن محمد» را احضار کرده بود، مرا خواست و گفت: مردم شیفته جعفر بن محمد شدهاند، براى محکوم ساختن او یک سرى مسائل مشکل را در نظر بگیر. من چهل مسئله مشکل آماده کردم. روزى منصور که در «حیره» بود، مرا احضار کرد. وقتى وارد مجلس وى شدم دیدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته است وقتى چشمم به او افتاد آنچنان تحت تأثیر ابهت و عظمت او قرار گرفتم که چنین حالى از دیدن منصور به من دست نداد. سلام کردم و با اشاره منصور نشستم. منصور رو به وى کرد و گفت: این ابو حنیفه است. او پاسخ داد: بلى مىشناسمش. سپس منصور رو به من کرده گفت: اى ابو حنیفه! مسائل خود را با ابو عبدالله (جعفر بن محمد) در میان بگذار. در این هنگام شروع به طرح مسائل کردم. هر مسئلهاى مىپرسیدم، پاسخ مىداد: عقیده شما در این باره چنین و عقیده اهل مدینه چنان و عقیده ما چنین است. در برخى از مسائل با نظر ما موافق، و در برخى دیگر با اهل مدینه موافق و گاهى، با هر دو مخالف بود. بدین ترتیب چهل مسئله را مطرح کردم و همه را پاسخ گفت: ابو حنیفه به اینجا که رسید با اشاره به امام صادق (علیه السلام) گفت: دانشمندترین مردم، آگاهترین آنها به اختلاف مردم در فتاوا و مسائل فقهى است(۲)«مالک»، پیشواى فرقه مالکى مىگفت: مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مىکردم، او را همواره در یکى از سه حالت دیدم: یا نماز مىخواند یا روزه بود و یا قرآن تلاوت مىکرد، و هرگز او را ندیدم که بدون وضو حدیث نقل کند(۳)در علم و عبادت و پرهیزگارى، برتر از جعفر بن محمد هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و به قلب هیچ بشرى خطور نکرده است(۴).شیخ (مفید) مىنویسد: به قدرى علوم از آن حضرت نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن همه جا پخش شده است و از هیچ یک از افراد خاندان او، به اندازه او علم و دانش نقل نشده است(۵)«ابن حجر هیتمى» مىنویسد: به قدرى علوم از او نقل شده که زبانزد مردم گشته و آوازه آن، همه جا پخش شده است و بزرگترین پیشوایان (فقه و حدیث) مانند:یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان ثورى، سفیان بن عیینه، ابو حنیفه، شعبه و ایوب سجستانى از او نقل روایت کردهاند(۶)«ابو بحر جاحظ»، یکى از دانشمندان مشهور قرن سوم، مىگوید: جعفر بن محمد کسى است که علم و دانش او جهان را پر کرده است و گفته مىشود که ابوحنیفه و همچنین سفیان ثورى از شاگردان اوست، و شاگردى این دو تن در اثبات عظمت علمى او کافى است. (۷)«سید امیر على» با اشاره به فرقههاى مذهبى و مکاتب فلسفى در دوران خلافت بنىامیه مىنویسد: فتاوا و آراى دینى تنها نزد سادات و شخصیتهاى فاطمى رنگ فلسفى به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو را برانگیخته بود و بحثها و گفتگوهاى فلسفى در همه اجتماعات رواج یافته بود. شایسته ذکر است که رهبرى این حرکت فکرى را حوزه علمىاى که در مدینه شکوفا شده بود، به عهده داشت. این حوزه را نبیره على بن ابى طالب بنام امام جعفر که «صادق» لقب داشت، تاسیس کرده بود. او پژوهشگرى فعال و متفکرى بزرگ بود، و با علوم آن عصر بخوبى آشنایى داشت و نخستین کسى بود که مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تاسیس کرد.در مجالس درس او، تنها، کسانى که بعدها مذاهب فقهى را تاسیس کردند، شرکت نمىکردند، بلکه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست در آن حاضر مىشدند.«حسن بصرى»، موسس مکتب فلسفى «بصره» و «واصل بن عطأ» موسس مذهب معتزله، از شاگردان او بودند که از زلال چشمه دانش او سیراب مىشدند.(۸)«ابن خلکان»، مورخ مشهور، مىنویسد:او یکى از امامان دوازده گانه در مذهب امامیه، و از بزرگان خاندان پیامبر است که به علت راستى و درستى گفتار، وى را صادق مىخواندند. فضل و بزرگوارى او مشهورتر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد. ابوموسى جابر بن حیان طرطوسى شاگرد او بود. جابر کتابى شامل هزار ورق تالیف کرد که تعلیمات جعفر صادق را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود.(۹)
اوضاع سیاسى، اجتماعى، فرهنگى عصر امام
در میان امامان، عصر امام صادق (علیه السلام) منحصر به فرد بوده و شرائط اجتماعى و فرهنگى عصر آن حضرت در زمان هیچ یک از امامان وجود نداشته است، زیرا آن دوره از نظر سیاسى، دوره ضعف و تزلزل حکومت بنى امیه و فزونى قدرت بنى عباس بود و این دو گروه مدتى در حال کشمکش و مبارزه با یکدیگر بودند.از زمان هشام بن عبدالملک تبلیغات و مبارزات سیاسى عباسیان آغاز گردید، و در سال ۱۲۹ وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عملیات نظامى گردید و سرانجام در سال ۱۳۲ به پیروزى رسید.از آنجا که بنى امیه در این مدت گرفتار مشکلات سیاسى فراوان بودند، لذا فرصت ایجاد فشار و اختناق نسبت به امام و شیعیان را (مثل زمان امام سجاد) نداشتند.عباسیان نیز چون پیش از دستیابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پیامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مىکردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود. از اینرو این دوران، دوران آرامش و آزادى نسبى امام صادق (علیه السلام) و شیعیان، و فرصت بسیار خوبى براى فعالیت علمى و فرهنگى آنان به شمار مىرفت.
شرائط خاص فرهنگى
از نظر فکرى و فرهنگى نیز عصر امام صادق (علیه السلام) عصر جنبش فکرى و فرهنگى بود. در آن زمان شور و شوق علمى بى سابقهاى در جامعه اسلامى به وجود آمده بود و علوم مختلفى اعم از علوم اسلامى همچون: علم قرائت قرآن، علم تفسیر، علم حدیث، علم فقه، علم کلام، یا علوم بشرى مانند: طب، فلسفه، نجوم، ریاضیات و $ پدید آمده بود، به طورى که هر کس یک متاع فکرى داشت به بازار علم و دانش عرضه مىکرد. بنابراین تشنگى علمى عجیبى به وجود آمده بود که لازم بود امام به آن پاسخ گوید.عواملى را که موجب پیدایش این جنبش علمى شده بود مىتوان بدین نحو خلاصه کرد:۱- آزادى و حریب فکر و عقیده در اسلام. البته عباسیان نیز در این آزادى فکرى بى تاثیر نبود؛ اما ریشه این آزادى در تعلیمات اسلام بود، به طورى که اگر هم عباسیان مىخواستند از آن جلوگیرى کنند، نمىتوانستند.۲- محیط آن روز اسلامى یک محیط کاملاً مذهبى بود و مردم تحت تاثیر انگیزههاى مذهبى بودند. تشویقهاى پیامبر اسلام به کسب علم، و تشویقها و دعوتهاى قرآن به علم و تعلیم و تفکر و تعقل، عامل اساسى این نهضت و شور و شوق بود.۳- اقوام و مللى که اسلام را پذیرفته بودند نوعاً داراى سابقه فکرى و علمى بودند و بعضاً همچون نژاد ایرانى (که از همه سابقهاى درخشانتر داشت)و مصرى و سورى،از مردمان مراکز تمدن آن روز به شمار مىرفتند.این افراد به منظور درک عمیق تعلیمات اسلامى،به تحقیق و جستسجو و تبادل نظر مىپرداختند.۴-تسامح دینى یا همزیستى مسالمتآمیز با غیر مسلمانان مخصوصاً همزیستى با اهلکتاب.مسلمانان،اهل را تحمل مىکردند و این را برخلاف اصول دینى خود نمىدانستند. در آن زمان اهل کتاب، مردمى دانشمند و مطلع بودند. مسلمانان با آنان برخورد علمى داشتند و این خود بحث و بررسى و مناظره را به دنبال داشت (۱۰)
برخورد فرق و مذاهب
عصر امام صادق (علیه السلام) عصر برخورد اندیشهها و پیدایش فرق و مذاهب مختلف نیز بود. در اثر برخورد مسلمین با عقاید و آراى اهل کتاب و نیز دانشمند یونان، شبهات و اشکالات گوناگونى پدید آمده بود.در آن زمان فرقه هایى همچون: معتزله، جبریه، مرجئه، غلات،(۱۱) زنادقه، (۱۲) مشبه، متصوفه، مجسمه، تناسخیه و امثال اینها پدید آمده بودند که هر کدام عقاید خود را ترویج مىکردند.از این گذشته در زمینه هر یک از علوم اسلامى نیز در میان دانشمندان آن علم اختلاف نظر پدید مىآمد، مثلا در علم قرائت قران، تفسیر، حدیث، فقه، و علم کلام (۱۳)بحثها و مناقشات داغى در مىگرفت و هر کس به نحوى نظر مىداد و از عقیدهاى طرفدارى مىکرد.
دانشگاه بزرگ جعفرى
امام صادق (علیه السلام) با توجه به فرصت مناسب سیاسى که به وجود آمده بود، و با ملاحظه نیاز شدید جامعه و آمادگى زمینه اجتماعى، دنباله نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام باقر (علیه السلام) را گرفت و حوزه وسیع علمى و دانشگاه بزرگى به وجود اورد و در رشتههاى مختلف علوم عقلى و نقلى آن روز، شاگردان بزرگ و برجستهاى همچون: هشام بن حکم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مومن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حیان و تربیت کرد که تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشتهاند .(۱۴)هر یک از این شاگردان شخصیتهاى بزرگ علمى و چهرههاى درخشانى بودند که خدمات بزرگى انجام دادند. گروهى از آنان داراى آثار علمى و شاگردان متعددى بودند. به عنوان نمونه «هشام بن حکم» سى و یک جلد کتاب (۱۵)نوشته و «جابر بن حیان» نیز بیش از دویست جلد(۱۶)در زمینه علوم گوناگون بخصوص رشتههاى عقلى و طبیعى و شیمى (که آن روز کیمیا نامیده مىشد) تصنیف کرده بود که به همین خاطر، به عنوان پدر علم شیمى مشهور شده است. کتابهاى جابر بن حیان به زبانهاى گوناگون اروپایى در قرون وسطى ترجمه گردید و نویسندگا تاریخ علوم همگى از او به عظمت یاد مىکنند.
رساله توحید مفضل
چنانکه اشاره شد امام صادق ع در علوم طبیعى بحثهایى نمود و رازهاى نهفتهاى را باز کرد که براى دانشمندان امروز نیز مایه اعجاب است.گواه روشن این امر (گذشته از آموزش جابر) توحید مفضل است که امام آن را ظرف چهار روز املا کرد و «مفضل بن عمر کوفى» نوشت و بنام کتاب «توحید مفضل» شهرت یافت.مفضل خود در مقدمه رساله مىگوید: روزى هنگام غروب در مسجد پیامبر نشسته بودم و در عظمت پیامبر و آنچه خداوند از شرف و فضیلت و $ به آن حضرت عطا کرده مىاندیشیدم. در این فکر بودم که ناگاه «ابن ابى العوجأ»، که یکى از زندایقان آن زمان بود، وارد شد و در جایى که من سخن او را مىشنیدم نشست. پس از آن یکى از دوستانش نیز رسید و نزدیک او نشست. این دو، مطالبى درباره پیامبر اسلام بیان داشتند… آنگاه ابن ابى العوجأ گفت: نام محمد را، که عقل من در آن حیران است و فکر من در کار او درمانده است، واگذار و در اصلى که محمد آورده است سخن بگو. در این هنگام سخن از آفریدگار جهان به میان آوردند و حرف را به جایى رساندند که جهان را خالق و مدبرى نیست، بلکه همه چیز خود بخود از طبیعت پدید آمده است و پیوسته چنین بوده و چنین خواهد بود.مفضل مىگوید: چون این سخنان واهى را از آن دور مانده از رحمت خدا شنیدم، از شدت خشم نتوانستم خوددارى کنم و گفتم: اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگار را که تو را به نیکوترین ترکیب آفریده، و از حالات گوناگون گذارنده و به این حد رسانده است، انکار کردى! اگر در خود اندیشه کنى و به درک خود رجوع نمایى، دلائل پروردگار را در وجود خود خواهى یافت و خواهى دید که شواهد وجود خدا و قدرت او، نشان علم و حکمتش در تو آشکار و روشن است.ابن ابى العوجأ گفت: «اى مرد، اگر تو از متکلمانى (= کسانى که از مباحث اعتقادى آگاهى داشتند و در بحث و جدل ورزیده بودند) با تو، به روش آنان سخن بگویم، اگر ما را محکوم ساختى ما از تو پیروى مىکنیم ؛ و اگر از آنان نیستى سخن گفتن با تو سودى ندارد؛ و اگر از یاران جعفر بن محمد صادق هستى، او خود با ما چنین سخن نمىگوید و این گونه با ما مناظره نمىکند. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدى بارها شنیده ولى دشنام نداده است و در بحث بین ما و او از حد و ادب بیرون نرفته است، او آرام و بردبار و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چیره نمىشود، سخنان و دلائل ما را مىشنود تا آنکه هر چه در دل داریم بر زبان مىآوریم، گمان مىکنیم بر او پیروز شدهایم، آنگاه با کمترین سخن دلائل ما را باطل مىسازد و با کوتاهترین کلام،حجت را بر ما تمام مىکند چنانکه نمىتوانیم پاسخ دهیم، اینک اگر تو از پیروان او هستى، چنانکه شایسته اوست، با ما سخن بگو».من اندوهناک از مسجد بیرون آمدم و در حالى که در باب ابتلاى اسلام و مسلمانان به کفر این ملحدان و شبهات آنان در انکار آفریدگار فکر مىکردم، به حضور سرورم امام صادق (علیه السلام) رسیدم. امام چون مرا افسرده و اندوهیگین یافت، پرسید: تو را چه شده است؟من سخنان آن دهریان را به عرض امام رساندم، امام فرمود: «براى تو از حکمت آفریدگار در آفرینش جهان و حیوانات و درندگان و حشرات و مرغان و هر جاندارى از انسان و چهار پایان و گیاهان و درختان میوه دار و بى میوه و گیاهان خوردنى و غیر خوردنى بیان خواهم کرد، چنانکه عبرت گیرندگان از آن عبرت گیرند و بر معرفت مومنان افزوده شود و ملحدان و کافران در ان حیرآن بمانند. بامداد فردا نزد ما بیا…».به دنبال این بیان امام، مفضل چهار روز پیاپى به محضر امام رسید. امام بیاناتى پیرامون آفرینش انسان از آغاز خلقت و نیروهاى ظاهرى و باطنى و صفات فطرى وى و در خلقت اعضا و جوارح انسان، و آفرینش انواع حیوانات و نیز آفرینش آسمان و زمین و… و فلسفه آفات و مباحث دیگر ایراد فرمود و مفضل نوشت. (۱۷)رساله توحید مفضل بارها به صورت مستقل چاپ و توسط مرحوم علامه مجلسى و برخى دیگر از دانشمندان معاصر به فارسى ترجمه شده است.
وسعت دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
امام صادق (علیه السلام) با تمام جریانهاى فکرى و عقیدتى آن روز برخورد کرد و موضع اسلام و تشیع را در برابر آنها روشن ساخته برترى بینش اسلام را ثابت نمود.شاگردان دانشگاه امام صادق (علیه السلام) منحصر به شیعیان نبود، بلکه از پیروان سنت و جماعت نیز از مکتب آن حضرت برخوردار مىشدند. پیشوایان مشهور اهل سنت، بلاواسطه یا با واسطه، شاگرد امام بودهاند.در راس این پیشوایان، «ابوحنیفه» قرار دارد که دو سال شاگرد امام بوده است. او این دو سال را پایه علوم و دانش خود معرفى مىکند و مىگوید:«لولا السنتان لهلک نعمان»: اگر آن دو سال نبود، «نعمان»: «نعمان» هلاک مىشد.(۱۸)شاگردان امام از نقاط مختلف همچون کوفه، بصره، واسط، حجاز و امثال اینها و نیز از قبائل گوناگون مانند: بنى اسد، مخارق، طى، سلیم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنى ضبه، قریش بویژه بنى حارث بن عبدالمطلب و بنى الحسن بودند که به مکتب ان حضرت مىپیوستند.(۱۹)در وسعت دانشگاه امام همین قدر بس که «حسن بن على بن زیاد وشأ» که از شاگردان امام رضا (علیه السلام) و از محدثان بزرگ بوده (طبعاً سالها پس از امام صادق (علیه السلام) زندگى مىکرده)، مىگفت: در مسجد کوفه نهصد نفر استاد حدیث مشاهده کردم که همگى از جعفر بن محمد حدیث نقل مىکردند.(۲۰)به گفته «ابن حجر عسقلانى» فقها و محدثانى همچون شعبه، سفیان ثورى، سفیان بن عیینه، مالک، ابن جریح، ابوحنیفه، پسروى موسى، و هیب بن خالد، قطان، ابوعاصم، و گروه انبوه دیگر، از آن حضرت حدیث نقل کردهاند. (۲۱)«یافعى» مىنویسد: او سخنان نفیسى در علم توحید و رشتههاى دیگر دارد. شاگرد او «جابرین حیان»، کتابى شامل هزار ورق که پانصد رساله را در بر داشت، تألیف کرد. (۲۲) امام صادق (علیه السلام) هر یک از شاگردان خود را در رشتهاى که با ذوق و قریحه او سازگار بود، تشویق و تعلیم مىنمود و در نتیجه، هر کدام از آنها در یک یا دو رشته از علوم مانند: حدیث، تفسیر، علم کلام، و امثال اینها تخصص پیدا مىکردند.گاهى امام، دانشمندانى را که براى بحث و مناظره مراجعه مىکردند، راهنمایى مىکرد تا با یکى از شاگردان که در آن رشته تخصص داشت، مناظره کنند.«هشام بن سالم» مىگوید: روزى با گروهى از یاران امام صادق (علیه السلام) در محضر آن حضرت نشسته بودیم. یک نفر مرد شامى اجازه ورود خواست و پس از کسب اجازه، وارد شد. امام فرمود: بنشین. آنگاه پرسید: چه مىخواهى؟مرد شامى گفت: شنیدهام شما به تمام سوالات و مشکلات مردم پاسخ مىگویید، آمدهام با شما بحث و مناظره بکنم!امام فرمود:- در چه موضوعى؟شامى گفت:- درباره کیفیت قرائت قرآن.امام رو به «حمران» کرده فرمود:- حمران جواب این شخص با تو است!مرد شامى:- من مىخواهم با شما بحث کنم، نه با حمران!- اگر حمران را محکوم کردى، مرا محکوم کردهاى!مرد شامى ناگزیر با حمران وارد بحث شد. هر چه شامى پرسید، پاسخ قاطع و مستدلى از حمران شنید، به طورى که سرانجام از ادامه بحث فروماند و سخت ناراحت و خسته شد!امام فرمود:- (حمران را) چگونه دیدى؟- راستى حمران خیلى زبر دست است، هر چه پرسیدم به نحو شایستهاى پاسخ داد!شامى گفت: مىخواهم درباره لغت و ادبیات عرب با شما بحث کنم.امام رو به «ابان بن تغلب» کرد و فرمود: با او مناظره کن. ابان نیز راه هر گونه گریز را به روى او بست و وى را محکوم ساخت.شامى گفت: مىخواهم درباره فقه با شما مناظره کنم!امام به «زراره» فرمود: با او مناظره کن. زراره هم با او به بحث پرداخت و بسرعت او را به بن بست کشاند!شامى گفت: مىخواهم درباره کلام با شما مناظره کنم. امام به «مومن طاق» دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولى نکشید که شامى از مومن طاق نیز شکست خورد!به همین ترتیب وقتى که شامى درخواست مناظره درباره استطاعت (قدرت و توانایى انسان بر انجام یا ترک خیر و شر)، توحید و امامت نمود، امام به ترتیب به حمزه طیار، هشام بن سالم و هشام بن حکم دستور داد با وى به مناظره بپردازند و هر سه، با دلائل قاطع و منطق کوبنده، شامى را محکوم ساختند. با مشاهده این صحنه هیجانانگیز، از خوشحالى خندهاى شیرین بر لبان امام نقش بست. (۲۳)
مناظرات امام صادق (علیه السلام)
چنانکه قبلا گفتیم، عصر امام صادق (علیه السلام) عصر برخورد اندیشهها و پیدایش فرق و مذاهب مختلف بود و در اثر برخورد فرهنگ و معارف اسلامى با فلسفهها و عقاید و آراى فلاسفه و دانشمندان یونان، شبهات و اشکالات گوناگونى پدید آمده بود، از اینرو امام صادق (علیه السلام) جهت معرفى اسلام و مبانى تشیع، مناظرات متعدد و پرهیجانى با سران و پیروان این فرقهها و مسلکها داشت و طى آنها با استدلالهاى متین و منطق استوار، پوچى عقاید آنان و برترى مکتب اسلام را ثابت مىکرد.از میان مناظرات گوناگون امام، به عنوان نمونه، مناظره آن حضرت را با «ابو حنیفه»، پیشواى فرقه حنفى، از نظر خوانندگان محترم مىگذرانیم:روزى ابوحنیفه براى ملاقات با امام صادق (علیه السلام) به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست. امام اجازه نداد.ابوحنیفه مىگوید: دم در، مقدارى توقف کردم تا اینکه عدهاى از مردم کوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه داد. من هم باآنها داخل خانه شدم. وقتى به حضورش رسیدم گفتم:شایسته است که شما نمایندهاى به کوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد (ص) نهى کنید، بیش از ده هزار نفر در این شهر به یاران پیامبر ناسزا مىگویند. امام فرمود:- مردم از من نمىپذیرند.- چگونه ممکن است سخن شما را نپذیرند، در صورتى که شما فرزند پیامبر خدا هستید؟- تو خود یکى از همانهایى هستى که گوش به حرف من نمىدهى. مگر بدون اجازه من داخل خانه نشدى،و بدون اینکه بگویم ننشستى ،و بى اجازه شروع به سخن گفتن ننمودى؟آنگاه فرمود:- شنیدهام که تو بر اساس قیاس (۲۴)فتوا مىدهى؟- آرى.- واى بر تو! اولین کسى که بر این اساس نظر داد شیطان بود؛ وقتى که خداوند به او دستور داد به آدم سجده کند، گفت: «من سجده نمىکنم، زیرا که مرا از آتش آفریدى و او را از خاک و آتش گرامیتر از خاک است».(سپس امام براى اثبات بطلان «قیاس»، مواردى از قوانین اسلام را که برخلاف این اصل است، ذکر کرد و فرمود:) – به نظر تو کشتن کسى بناحق مهمتر است، یا زنا؟- کشتن کسى بناحق.- (بنابراین اگر عمل کردن به قیاس صحیح باشد) پس چرا براى اثبات قتل، دو شاهد کافى است، ولى براى ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آیا این قانون اسلام با قیاس توافق دارد؟- نه.- بول کثیفتر است یا منى؟- بول.- پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر کرده، ولى در مورد دوم دستور داده غسل کنند؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟- نه.- نماز مهمتر است یا روزه؟- نماز.- پس چرا بر زن حائض قضاى روزه واجب است، ولى قضاى نماز واجب نیست؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟- نه.- آیا زن ضعیفتر است یا مرد؟- زن.- پس چرا ارث مرد و برابر زن است؟ آیا این حکم با قیاس سازگارى است ؟- نه .- چرا خداوند دستور داده است که اگر کسى ده درهم سرقت کرد، دستش قطع شود، در صورتى که اگر کسى دست کسى راقطع کند، دیه آن پانصد درهم است؟ آیا این با قیاس سازگار است؟- نه.- شنیدهام که این آیه را: «در روز قیامت به طور حتم از نعمتهاى سوال مىشوید»(25)چنین تفسیر مىکنى که: خداوند مردم را در مورد غذاهاى لذیذ و آبهاى خنک که در فصل تابستان مىخوردند، مواخذه مىکند.- درست است، من این آیه را این طور معنا کردهام.- اگر شخصى تو را به خانهاش دعوت کند و با غذاى لذیذ و آب خنکى از تو پذیرایى کند، وبعد به خاطر این پذیرایى بر تو منت گذارد، درباره چنین کسى چگونه قضاوت مىکنى؟- مىگویم آدم بخیلى است.- آیا خداوند بخیل است (تا اینکه روز قیامت در مورد غذاهایى که به ما داده، ما را مورد مؤاخذه قرار دهد)؟- پس مقصود از نعمتهایى که قرآن مىگوید انسان درباره آن مؤاخذه مىشود، چیست؟- مقصود، نعمت دوستى ما خاندان رسالت است.(۲۶)
تبیین احکام به شیوه خاص شیعى
در موضوع تاسیس حوزه وسیع علمى و فقهى توسط امام صادق (علیه السلام) چیزى که از نظر بیشتر کاوشگران زندگى امام پوشیده مانده است، مفهوم سیاسى و معترضانه این اقدام بزرگ امام است. براى آنکه جهات سیاسى این عمل نیز روشن گردد، مقدمتاً باید توجه داشته باشیم که:دستگاه خلافت در اسلام، از این جهت با همه دستگاههاى دیگر حکومت متفاوت است که این فقط یک تشکیلات سیاسى نیست، بلکه یک رهبرى سیاسى – مذهبى است.عنوان «خلیفه» براى حاکم اسلامى نشان دهنده همین حقیقت است که وى بیش و پیش از آنکه یک رهبر سیاسى و معمولى باشد، جانشین پیامبر است و پیامبر نیز آورنده دین و آموزنده اخلاق.پس خلیفه در اسلام، بجز تصدى شئون رایج سیاست، متکفل امور دینى مردم و پیشواى مذهبى آنان نیز هست. این حقیقت مسلم، موجب آن شد که پس از نخستین سلسله خلفاى اسلامى، زمامداران بعدى که از آگاهیهاى دینى، بسیار کم نصیب و گاه بکلى بى نصیب بودند، در صدد برآیند که این کمبود رابه وسیله رجال دینى وابسته به خود تامین کنند و با الحاق فقها و مفسران و محدثان مزدور به دستگاه حکومت خود، این دستگاه را باز هم ترکیبى از دین و سیاست سازند.فایده دیگرى که به کارگیرى این گونه افراد براى خلفاى وقت در برداشت، آن بود که اینان طبق میل و فرمان زمامداران ستم پیشه و مستبد، به سهولت مىتوانستند احکام دین را به بهانه «مصالح روز» تغییر و تبدیل داده و پوششى از استنباط و اجتهاد – که براى مردم عادى و عامى قابل تشخیص نیست- حکم خدا را به خاطر مطامع خدایگان دگرگون سازند.مولفان و مورخان قرنهاى پیشین، نمونههاى وحشت انگیزى از جعل حدیث و تفسیر برأى را که غالباً دست قدرتهاى سیاسى در آن نمایان است، ذکر کردهاند.عینا همین عمل درباره تفسیر قرآن نیز انجام مىگرفت: تفسیر قرآن بر طبق رأى و نظر مفسر، از جمله کارهایى بود که مىتوانست به آسانى حکم خدا را در نظر مردم دگرگون سازد و آنها را به آنچه مفسر خواسته است- که از نیز اکثر اوقات همان را مىخواست که حاکم خواسته بود- معتقد کند.بدین گونه بود که از قدیمترین ادوار اسلامى، فقه و حدیث و تفسیر به دو جریان کلى تقسیم شد: یکى از جریان وابسته به دستگاههاى حکومتهاى غاصب که در موارد بسیارى حقیقتها را فداى مصلحتهاى آن دستگاهها ساخته و به خاطر دستیابى به متاع دنیا حکم خدا را تحریف مىکردند؛ و دیگرى جریان اصیل وامین که هیچ مصلحتى را بر مصلحت تبیین درست احکام الهى، مقدم نمىداشت و قهراً در هر قدم، رویارویى دستگاه حکومت و فقاهت مزدورش قرار مىگرفت، و از اینرو، در غالب اوقات شکل قاچاق و غیر رسمى داشت.
مفهوم معترضانه مکتب امام
با توجه به آنچه گفتیم، به وضوح مىتوان دانست که «فقه جعفرى» در برابر فقه فقیهان رسمى روزگار امام صادق (علیه السلام) تنها تجلى بخش یک اختلاف عقیده دینى ساده نبود، بلکه در عین حال دو مضمون متعرضانه را نیز با خود حمل مىکرد:نخستین و مهمترین آن دو، اثبات بى نصیبى دستگاه حکومت از آگاهیهاى لازم دینى و ناتوانى آن از اداره امور فکرى مردم – یعنى در واقع، عدم صلاحیتش براى تصدى مقام «خلافت» – بود.و دیگرى، مشخص ساختن موارد تحریف دین در فقه رسمى که ناشى از مصلحت اندیشیهاى غیر اسلامى فقیهان وابسته در بیان احکام فقهى و ملاحظه کارى آنان در برابر تحکم و خواست قدرتهاى حاکم بود. امام صادق (علیه السلام) با گستردن بساط علمى و بیان فقه و معارف اسلامى و تفسیر قرآن به شیوهاى غیر از شیوه عالمان وابسته به حکومت، عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود آن حضرت بدین وسیله تمام تشکیلات مذهبى و فقاهت رسمى را که یک ضلع مهم حکومت خلفا به شمار مىآمد، تخطئه مىکرد و دستگاه حکومت را از وجهه مذهبى اش تهى مىساخت.در مذاکرات و آموزشهاى امام به یاران و نزدیکانش، بهرهگیرى از عامل «بى نصیبى خلفا از دانش دین» به عنوان دلیلى بر اینکه از نظر اسلام، آنان را حق حکومت کردن نیست، بوضوح مشاهده مىشود؛یعنى اینکه امام همان مضمون متعرضانهاى را که درس فقه و قرآن او را دارا بوده، صریحا نیز در میان مىگذارده است. در حدیثى از آن حضرت چنین نقل شده است:«نحن قوم فرض الله طاعتنا و انتم تاتمّون بمن لایعذر الناس بجهالته» (27):«ما کسانى هستیم که خداوند فرمانبرى از آنان را فرض و لازم ساخته است، در حالى که شما از کسى تبعیت مىکنید که مردم به خاطر جهالت او در نزد خدا معذور نیستند».یعنى، مردم که بر اثر جهالت رهبران و زمامداران نااهل دچار انحراف گشته به راهى جز راه خدا رفتهاند، نمىتوانند در پیشگاه خدا به این عذر متوسل شوند که:« ما به تشخیص خود راه خطا را نپیمودیم، این پیشوایان و رهبران ما بودند که از روى جهالت، ما را به این راه کشاندند!»، زیرا اطاعت از چنان رهبرانى، خود، کارى خلاف بوده است، پس نمىتواند کارهاى خلاف بعدى را توجیه کند.(۲۸)
نمونهاى از شاگردان مکتب امام صادق (علیه السلام)
چنانکه قبلا گفتیم، تربیت یافتگان دانشگاه جعفرى بالغ بر چهار هزار نفر بودند و در اینجا مناسب بوددکه حداقل تعدادى از این شخصیتها را معرفى مىکردیم، ولى به خاطر رعایت اختصار، فقط به معرفى یک تن از آنها به عنوان نمونه مىپردازیم، و او عبارت است از «هشام بن حکم».
عظمت علمى هشام بن حکم
هشام دانشمند برجسته، متکلمى بزرگ، داراى بیانى شیرین و رسا، و در فن مناظره فوق العاده زیر دست بود. او از بزرگترین شاگردان مکتب امام صادق و امام کاظم (علیه السلام) به شمار مىرفت.نامبرده در آن عصر از هر سو مورد فشار سیاسى و تبلیغاتى از ناحیه قدرتها و فرقههاى گوناگون قرار داشتند، خدمات ارزندهاى به جهان تشیع کرد و بویژه از اصل «امامت» که از ارکان اساسى اعتقاد شیعه است، بشایستگى دفاع کرد و مفهوم سازنده آن را در رهبرى جامعه، بخوبى تشریح نمود.البته پایههاى عقیدتى و شخصیت بارز علمى هشام در مکتب امام صادق (علیه السلام) استوار گردید و در این دانشگاه بود که اساس تکامل فکرى و اسلامى او نقشبندى شد، اما از سال ۱۴۸ به بعد، یعنى پس از شهادت امام صادق(علیه السلام) شخصیت والاى او در پرتو رهنمودهاى امام کاظم (علیه السلام) تکامل یافت و به اوج ترقى و شکوفایى رسید.
در جستجوى حقیقت
بررسى تاریخ زندگى هشام نشان مىدهد که وى شیفته دانش و تشنه حقیقت بوده و براى رسیدن به این هدف و سیراب شدن از زلال علم و آگاهى، ابتدأاً علوم عصر خود را فرا گرفته است و براى تکمیل دانش خود، کتب فلسفى یونان را هم خوانده و از آن فلسفه بخوبى آگاهى یافته است، به طورى که کتابى در رد «ارسطاطالیس» نوشته است.و سپس در سیر تکامل فکرى و علمى خود، وارد مکتبهاى مختلف شده، ولى فلسفه هیچ مکتبى او را قانع نکرده و فقط تعالیم روشن و منطقى و استوار آیین اسلام، عطش او را تسکین بخشیده است، و به همین جهت، پس از آشنایى با مکتبهاى گوناگون، از آنها دست کشیده و به وسیله عمویش، با امام صادق (علیه السلام) آشنا شده و از آن تاریخ مسیر زندگى او در پرتو شناخت عمیق اسلام و پذیرفتن منطق تشیع، بکلى دگرگون شده است.برخى گفتهاند: «هشام بن حکم» در آغاز کار مدتى از شاگردان «ابو شاکر دیصانى» (زندیق و مادى مشهور) بوده است و سپس وارد مکتب «جهمیه» گشته و یکى از پیروان «جهم بن صفوان» جبرى شده است. آنان این معنا را از نقاط ضعف هشام شمرده او را متهم به انحراف عقیده نموده اند(۲۹).در صورتى که اولاً، او نه تنها شاگرد ابو شاکر نبوده، بلکه با او مناظراتى داشته که سرانجام باعث تشرف ابو شاکر به آیین اسلام نیز شده است!(۳۰).و بر فرض این که این نسبت صحت داشته باشد شرکت او در بحثها و انجمنهاى پیروان مکتبهاى گوناگون، ثابت نمىکند که حتماً عقاید آنها را نیز قبول داشته است، بلکه تماس با آنان به منظور آگاهى و بحث و مناظره بوده است.ثانیاً، این تحولات، حکم گذرگاهى در سیر تکامل عقلى و فکرى او را داشته و براى کسى که در جستجوى حقیقت است و مىخواهد حق را با بینش و آگاهى کامل تشخیص بدهد، نقطه ضعفى شمرده نمىشود، بلکه باید نقطه نهائى سیر فکرى و عقیدتى او را در نظر گرفت و بر پایه آن نظر داد(۳۱)، و مىدانیم که هشام تا آخر عمر در راه ترویج اسلام و تشریح مبانى تشیع کوشش کرد و کارنامه درخشانى از خود به یادگار گذاشت.
عصر برخودر اندیشه ها
چنانکه قبلاً گفتیم قرن دوم هحرى یکى از ادوار شکوفایى علم و دانش و تحقیق و برخورد اندیشهها و پیدایش فرقهها و مذاهب گوناگون در جامعه اسلامى بود.با آنکه آیین اسلام از روز نخست مروج دانش و آگاهى بود، ولى در این قرن از یک سو به علت آشنایى دانشمندان مسلمان بافلسفه یونان و افکار دانشمندان بیگانه، بحثها و گفتگوهاى علمى و مذهبى و مناظره در این زمینه برخاسته بودند که هر کدام وزنه بزرگى به شمار مىرفتند.همچنین، از آنجا که اکثر مباحث علمى تا آن روز شکل ثابت و تدوین شدهاى نیافته بود، زمینه براى بحث و مناظره بسیار وسیع بود(۳۲)در اثر این عوامل، مناظره میان پیروان فرقهها و مذاهب گوناگون اهمیت خاصى پیدا کرده و اینجا و آنجا مناظرات ارزنده و پرهیجان فراوانى رخ مىداد که در خور توجه و جالب بود و امروز بسیارى از آنها در دست است.مجموع این عوامل، مایه شکوفایى دانش و آگاهى و فهم تحلیلى مسائل در میان مسلمانان گردیده بود، به طورى که براى این موضوع در کتب تاریخ اسلام جاى خاصى باز شده است.هشام بن حکم، که در چنین جوى تولد و پرورش یافته بود، به حکم آنکه از استعداد شگرف و شور و شوق فراوانى برخوردار بود، بزودى جاى خود را در میان دانشمندان باز کرد و در صف مقدم متفکران و دانشمندان عصر خود قرار گرفت(۳۳).
نخستین آشنایى
ولى او در این سیر علمى، هنوز گمشده خود را نیافته بود و با آنکه مکتبهاى مختلف را بررسى نموده و با بزرگترین رجال علمى و مذهبى عصر خود بحثها کرده بود، هنوز به نقطه مطلوب خویش نرسیده بود، فقط یک نفر مانده بود که هشام با او روبرو نشده بود و او کسى جز«جعفر بن محمد»، پیشواى ششم شیعیان، نبود.هشام بدرستى فکر مىکرد که دیدار با او دریچه تازهاى به روى وى خواهد گشود، به همین جهت از عموى خود که از شیعیان و علاقهمندان امام ششم بود، خواست ترتیب ملاقات او را با امام صادق (علیه السلام) بدهد.داستان نخستین دیدار او با پیشواى ششم که مسیر زندگى علمى او را بکلى دگرگون ساخت، بسیار شیرین و جالب است.عموى هشام، به نام «عمر بن یزید»، مىگوید: برادر زادهام هشام که پیرو مذهب «جهمیه» بود، از من خواست او را به محضر امام صادق (علیه السلام) ببرم تا در مسائل مذهبى با او مناظره کند. در پاسخ وى گفتم: تا از امام اجازه نگیرم اقدام به چنین کارى نمىکنم.سپس به محضر امام (علیه السلام) شرفیاب شده براى دیدار هشام اجازه گرفتم. پس از آنکه بیرون آمدم و چند گام برداشتم، به یاد جسارت و بیباکى برادرزادهام افتادم و لذا به محضر امام باز گشته جریان بیباکى و جسارت او را یادآورى کردم.امام فرمود: آیا بر من بیمناکى؟ از این اظهارم شرمنده شدم و به اشتباه خود پى بردم. آنگاه برادرزادهام را همراه خود به حضور امام بردم. پس از آنکه وارد شده نشستیم، امام مسئلهاى از او پرسید و او در جواب فرو ماند و مهلت خواست و امام به وى مهلت داد. چند روز هشام در صدد تهیه جواب بود و این در و آن در مىزد. سرانجام نتوانست پاسخى تهیه نماید. ناگزیر دوباره به حضور امام شرفیاب شده اظهار عجز کرد و امام مسئله را بیان فرمود.در جلسه دوم امام مسئله دیگرى را که بنیان مذهب جهمیه را متزلزل مىساخت، مطرح کرد، باز هشام نتوانست از عهده پاسخ برآید، لذا با حال حیرت و اندوه جلسه را ترک گفت. او مدتى در حال بهت و حیرت به سر مىبرد، تا آنکه بار دیگر از من خواهش کرد که وسیله ملاقات وى را با امام فراهم سازم.بار دیگر از امام اجازه ملاقات براى او خواستم. فرمود: فردا در فلان نقطه «حیره»(34)منتظر من باشد. فرمایش امام را به هشام ابلاغ کردم. او از فرط اشتیاق، قبل از وقت مقرر به نقطه موعود شتافت .«عمر بن یزید» مىگوید: بعداً از هشام پرسیدم آن ملاقات چگونه برگذار شد؟ گفت: من قبلاً به محل موعود رسیدم، ناگهان دیدم امام صادق (علیه السلام) در حالى که سوار بر استرى بود، تشریف آورد. هنگامى که به من نزدیک شد و به رخسارش نگاه کردم چنان جذبهاى از عظمت آن بزرگوار به من دست داد که همه چیز را فراموش کرده نیروى سخن گفتن را از دست دادم.امام مرتب منتظر گفتار و پرسش من شد، این انتظار توأم با وقار، برتحیر و خود باختگى من افزود. امام که وضع مرا چنین دید، یکى از کوچههاى حیره را در پیش گرفت و مرا به حال خود واگذاشت(۳۵)در این قضیه چند نکته جالب وجود دارد:نکته نخست، وجود نیروى مناظره فوق العاده در هشام است، به طورى که ناقل قضیه از آن احساس بیم مىکند و از توانایى او در این فن به عنوان جسارت و بیباکى نام مىبرد، حتى (غافل از مقام بزرگ امامت) از رویارویى او با امام احساس نگرانى مىکند و مطلب را پیشاپیش با امام در میان مىگذارد.نکته دوم، شیفتگى و عطش عجیب هشام براى کسب آگاهى و دانش و بینش افزونتر است، به طورى که در این راه از پاى نمىنشیند و از هر فرصتى بهره مىبرد، و پس از درماندگى از پاسخگویى به پرسشهاى امام، دیدارها را تازه مىکند و در دیدار نهائى پیش از امام به محل دیدار مىشتابد، و این، جلوه روشنى از شور و شوق فراوان اوست.نکته سوم، عظمت شخصیت امام صادق (علیه السلام) است، به گونهاى که هشام در برابر آن خود را مىبازد و اندوختههاى علمى خویش را از یاد مىبرد و با زبان چشم و نگاههاى مجذوب توام با احترام، به کوچکى خود در برابر آن پیشواى بزرگ اعتراف مىکند.بارى جذبه معنوى آن دیدار، کار خود را کرد و مسیر زندگى هشام را دگرگون ساخت: از آن روز هشام به مکتب پیشواى ششم پیوست و افکار گذشته را رها ساخت و در این مکتب چنان درخشید که گوى سبقت را از یاران آن حضرت ربود.
تألیفات هشام
هشام در پرتو بهرههاى علمى فراوانى که از مکتب امام ششم برد، بزودى مراحل عالى علمى را پیمود و در گسترش مبانى تشیع و دفاع از حریم این مذهب کوششها کرد و در این زمینه میراث علمى بزرگى از خود به یادگار گذاشت. توجه به فهرست آثار و کتابهاى او که بالغ بر ۳۰ جلد است، روشنگر عظمت علمى و حجم بزرگ کارهاى او به شمار مىرود، اینک فهرست تألیفات او، در زمینههاى مختلف:۱- کتاب امامت.۲- دلائل حدوث اشیأ۳-رد بر زنادقه.۴-رد بر ثنویه(دوگانه پرستى).۵-کتاب توحید.۶-رد بر هشام جوالیقى.۷-رد بر طبیعیون8-پیر و جوان.۹-تدبیر در توحید(۳۶)۱۰-میزان11-میدان.۱۲-رد بر کسى که بر امامت مفضول اعتقاد دارد(۳۷)۱۳-اختلاف مردم در امامت.۱۴-وصیت، و رد بر منکران آن.۱۵-جبرو قدر.۱۶-حکمین.۱۷-رد بر اعتقاد معتزله در مورد طلحه و زبیر.۱۸-قدر.۱۹-الفاط.۲۰- معرفت (شناخت).۲۱-استطاعت.۲۲-هشت باب.۲۳-رد بر شیطان طارق24-چگونه فتح باب اخبار مىشود؟۲۵- رد بر ارسطاطیس در توحید.۲۶-رد بر عقائد معتزله.۲۷-مجالس درباره امامت(۳۸).۲۸-علل تحریم.۲۹-فرائض (ارث)(۳۹)
فعالیتهاى سیاسى امام
در اینجا تذکر این معنا لازم است که برخلاف تصور عمومى، حرکت امام صادق (علیه السلام) تنها در زمینههاى علمى (با تمام وسعت و گستردگى آن) خلاصه نمىشد، بلکه امام فعالیت سیاسى نیز داشت، ولى این بُعد حرکت امام، بر بسیارى از گویندگان و نویسندگان پوشیده مانده است. در اینجا براى اینکه بى پایگى این تصور «که امام صادق (علیه السلام) بنا به ملاحظه اوضاع و احوال آن زمان هرگز در امر سیاست مداخله نمىکرد و هیچ گونه ابتکار عمل سیاسىاى نداشت، بلکه در جهت سیاست خلفاى وقت حرکت مىکرد» روشن گردد، نمونهاى از فعالیتهاى سیاسى امام را ذیلا مىآوریم:
اعزام نمایندگان به منظور تبلیغ امامت
امام به منظور تبلیغ جریان اصیل امامت، نمایندگانى به مناطق مختلف مىفرستاد. از آن جمله، شخصى به نمایندگى از طرف امام به خراسان رفت و مردم را به ولایت او دعوت کرد. جمعى پاسخ مثبت دادند و اطاعت کردند و گروهى سرباز زدند و منکر شدند، و دستهاى به عنوان احتیاط و پرهیز (از فتنه!) دست نگهداشتند.آنگاه به نمایندگى از طرف هر گروه، یک نفر به دیدار امام صادق (علیه السلام) رفت. نماینده گروه سوم در جریان این سفر با کنیز یکى از همسفران، کار زشتى انجام داد (و کسى از آن آگاهى نیافت).هنگامى که این چند نفر به حضور امام رسیدند، همان شخص آغاز سخن کرد و گفت: شخصى از اهل کوفه به منطقه ما آمد و مردم را به اطاعت و ولایت تو دعوت کرد؛ گروهى پذیرفتند، گروهى مخالفت کردند، و گروهى نیز از روى پرهیزگارى و احتیاط دست نگهداشتند.اما فرمود: تو از کدام دسته هستى؟گفت: من از دسته احتیاط کار هستم.امام فرمود: تو که اهل پرهیزگارى و احتیاط بودى، پس چرا در فلان شب احتیاط نکردى و آن عمل خیانتآمیز را انجام دادى؟!چنانکه ملاحظه مىشود، در این قضیه، فرستاده امام اهل کوفه، و منطقه مأموریت، خراسان بوده در حالى که امام در مدینه اقامت داشته است، و این، وسعت حوزه فعالیت سیاسى امام را نشان مىدهد.
عوامل سقوط سلسله امویان
از آنجا که انقراض سلسله امویان در زمان حضرت صادق (علیه السلام) صورت گرفته، به این مناسبت عوامل شکست و سقوط آنها را در اینجا به اختصار مورد بررسى قرار مىدهیم:خلفاى اموى یک سلسله بدعتها و انحرافهائى را در حکومت و کشور دارى به وجود آورده بودند که مجموع آنها دست به دست هم داده، خشم و نفرت مردم را برانگیخت و منجر به قیام مسلمانان و موجب انقراض آنان گردید. عوامل خشم و نفرت مردم را مىتوان چنین خلاصه کرد:۱-نظام حکومت اسلامى از زمان معاویه به بعد، به رژیم استبدادى موروثى فردى مبدل گشت.۲-در آمد دولت که مىبایست به مصرف کارهاى عمومى برسد و نیز غنیمتهاى جنگى وفیئ که از آنِ مجاهدان بود، خاص حکومت شد و آنان این مالها را صرف تجمل و خوش گذرانى خود کردند.۳-دستگیرى، زندانى کردن،شکنجه، کشتار، و گاه قتل عام متداول شد.۴-تا پیش از آغاز حکومت امویان گر چه فقه شیعه مورد توجه نبود و ائمه شیعه که عالم به همه احکام اسلام بودند، مرجع فقهى شناخته نمىشدند، اما موازین فقهى رسمى و رایج تا حدى بر حسب ظاهر رعایت مىشد، مثلا اگر مىخواستند درباره موضوعى حکمى بدهند نخست به قرآن و سنت پیغمبر رجوع مىکردند و اگر چنان حکمى را نمىیافتند از یاران پیغمبر (مهاجر و انصار) مىپرسیدند که آیا در این باره حدیثى از پیغمبر شنیدهاید یا نه؟ اگر پس از همه این جستجوها سندى نمىیافتند، آنان که در فقاهت بصیرتى داشتند، با اجتهاد خود حکم را تعیین مىکردند، به شرط آنکه آن حکم با ظاهر قرآن و سنت مخالفت کلى نداشته باشد. اما در عصر امویان، خلفا هیچ مانعى نمىدیدند که حکمى صادر کنند و آن حکم بر خلاف قرآن و گفته پیغمبر باشد، چنانکه بر خلاف گفته صریح پیغمبر، معاویه زیاد را از راه نامشروع فرزند ابوسفیان و برادر خود خواند.!۵-چنانکه مىدانیم فقه اسلام براى مجازات متخلفان احکامى دارد که بنام «حدود و دیات» معروف است. مجرم باید بر طبق این احکام کیفر ببیند. اما در دوره امویان کیفر و مجازات هیچ گونه مطابقتى با جرم نداشت. مجازات مقصر بسته به نظر حاکم بود، گاه مجرمى را مىبخشیدند و گاه بیگناهى را مىکشتند و گاه براى محکوم، مجازاتى پش از جرم تعیین مىکردند!۶-با آنکه فقهاى بزرگى در حوزه اسلامى تربیت شدند، غالبا کسى به گفته آنان توجهى نمىکرد و اگر فقیهى حکمى شرعى مىداد که به زیان حاکمى بود، از تعرض مصون نمىماند. بدین جهت امر به معروف و نهى از منکر، که دو فرع مهم اسلامى است، تعطیل گردید، و کسى جرات نمىکرد خلیفه و یا عامل او را از زشتکارى منع کند.۷-حریم حرمت شعائر و مظاهر اسلامى در هم شکست و بدانچه در دیده مسلمانان مقدس مىنمود، اهانت روا داشتند.چنانکه خانه کعبه و مسجدالحرام را ویران کردند و به تربت پیغمبر و منبر و مسجد او توهین نمودند و مردم مدینه را سه روز قتل عام کردند.۸-براى نخستین بار در تاریخ اسلام، فرزندان پیغمبر را به طور دسته جمعى کشته و زنان و دختران خاندان او را به اسیرى گرفتند و در شهرها گرداندند.۹-مدیحه سرایى که از شعارهاى دوره جاهلى بود و در عصر پیغمبر مذموم شناخته شد، دوباره متداول گردید و شاعران عصر اموى چندانکه توانستند خلیفه و یا حاکمى را به چیزى که در او نبود ستودند و از هر آنچه بود، منزه شمردند!.۱۰-دستهاى عالم دنیا طلب و دین فروش بر سر کار آمدند که براى خشنودى حاکمان، خشم خدا را بر خود خریدند. اینان به میل خویش ظاهر آیههاى قرآن و حدیث پیغمبر راتأویل کردند و بر کردار و گفتار حاکمان صحه گذاشتند.۱۱-گرایش به تجمل در زندگى، خوراک،لباس، ساختمان، اثاث البیت روز بروز بیشتر شد و کاخهاى باشکوه در مقر حکومت و حتى در شکارگاهها ساخته شد.۱۲-میگسارى، زن بارگى و خریدارى کنیزکان آواز خوان متداول گشت تا آنجا که گفتار روزانه بعض خلیفههاى اموى درباره زن و خوراک و شراب بود.(۴۰)۱۳-مساوات نژادى، که یکى از ارکان مهم نظام اسلامى بود، از میان رفت و جاى خود را به تبعیض نژادى خشن به سود عرب و زیان ملل و اقوام غیر عرب داد.در حالى که قرآن و سنت پیغمبر امتیازها را ملغى کرده ملاک برترى را نزد خدا پرهیزگارى مىداند، اما امویان، نژاد عرب را نژاد برتر شمردند و گفتند:چون پیغمبر اسلام از عرب برخاسته است، پس عرب بر دیگر مردمان برترى دارد و در میان عرب نیز قریش از دیگران برتر است. طبق این سیاست، عرب در تمام شئون بر «عجم» ترجیح داده مىشد. نظام حکومت اشرافى بنى امیه، موالى (مسلمانان غیر عرب) را مانند بندگان زر خرید، از تمام حقوق و شئون اجتماعى محروم مىداشت و اصولا تحقیر و استخفاف، همیشه با نام موالى همراه بود. موالى از هر کار و شغل آبرومندى محروم بودند: حق نداشتند سلاح بسازند، بر اسب سوار شوند، و دخترى حتى از بیابان نشینان بى نام و نشان رابه همسرى بگیرند، و اگر احیاناً چنین کارى مخفیانه انجام مىگرفت، طلاق و جدایى را بر آن زن، و تازیانه و زندان را بر مرد تحمیل مىکردند. حکومت و قضاوت و امامت نیز همه جا مخصوص عرب بود و هیچ غیر عربى به این گونه مناصب و مقامات نمىرسید. اصولاً عرب اموى را اعتقاد بر این بود که براى آقایى و فرمانروایى آفریده شده است و کار و زحمت، مخصوص موالى است. این گونه برخورد نسبت به موالى،یکى از بزرگترین علل سقوط آنان به دست ایرانیان به شمار مىرود. در جریان انقلاب بر ضد امویان، عباسیان از این عوامل براى بدنام ساختن آنان و تحریک مردم استفاده مىکردند، ولى در میان آنها اثر دو عامل از همه بیشتر بود، این دو عامل عبارت بودند از: تحقیر موالى و مظلومیت خاندان پیامبر.عباسیان از این دو موضوع حداکثر بهره بردارى را کردند و در واقع این دو، اهرم قدرت و سکوى پرش عباسیان براى نیل به اهدافشان به شمار مىرفت.چرا امام صادق (علیه السلام) پیشنهاد سران قیام عباسى را رد کرد؟موضوع دیگرى که در بررسى زندگانى امام صادق (علیه السلام) جلب توحه مىکند، خوددارى امام از قبول پیشنهاد بیعت سران قیام عباسى با ایشان است. اگر به مسئله با نظر سطحى بنگریم شاید گمان کنیم که انگیزههاى مذهبى در این نهضت اثرى قوى داشته است، زیرا شعارهایى که آنان براى خود انتخاب کرده بودند همه اسلامى بود، سخنانى که بر روى پرچمهایشان نوشته بودند همه آیات قرآن بود، و چنین وانمود مىکردند که به نفع اهل بیت کار مىکنند و قصدشان این است که انتقام خونهاى بناحق ریخته شده اهل بیت پیامبر را از بنى امیه و بنى مروان بگیرند، آنان سعى مىکردند انقلاب خود را با اهل بیت ارتباط بدهند. اگر چه ابتدا اسم خلیفهاى را که مردم را به سوى او فرا مىخواندند، معلوم نکرده بودند،ولى شعارشان این بود که «الرضا من آل محمد (ص) یعنى براى بیعت با شخص برگزید اى از خاندان محمد (ص) قیام کردهایم.مىگویند: ابو مسلم،در میان اعراب نیز همراهان و یاران بسیارى داشت. اینان هنگام بیعت با ابو مسلم سوگند مىخوردند که در پیروى از کتاب خدا و سنت پیامبر و در فرمانبردارى از یک گزیده ناشناس که از خاندان پیامبر است، استوار باشند و در پیروى از فرماندهان خویش اندیشه و درنگ را جایز نشمارند و دستور آنها را بى چون و چرا به جاى آورند.حتى سوگند مىخوردند که اگر بر دشمن غلبه کنند جز به دستور اسلام و فرماندهان خویش دشمن را به هلاکت نرسانند. شعارى که نشانه شناخت و حلقه ارتباط آنها بشمار مىآمد لباس سیاه و علم سیاه بود. اینان رنگ پرچم خود را به اعتبار اینکه پرجم پیامبر سیاه بود، و قصد آنان باز گشت به دین پیامبر است، یا به نشانه آنکه قصدشان خونخواهى و سوگوارى در عزاى خاندان پیامبر است، سیاه قرار دادند. شاید هم مىخواستند خود را مصداق اخبار«ملاحم» معرفى کنند که طبق آنها پدید آمدن علمهاى سیاه از سوى خراسان نشانه زوال دولت جابران و تشکیل دولبت حقه شمرده شده است(۴۱)و(۴۲)به هر حال ظاهر امرنشان مىداد که قیام عباسیان، یک قیام عظیم با محتواى اسلامى است.
نامههاى سران نهضت به اما صادق (علیه السلام)
ابو مسلم پس از مرگ «ابراهیم امام» به حضرت صادق (علیه السلام) چنین نوشت: «من مردم را به دوستى اهل بیت دعوت مىکنم، اگر مایل هستید کسى براى خلافت بهتراز شما نیست».امام درپاسخ نوشت:«ما انت من رجالى و لا الزمان زمانى»: نه تو از یاران منى و نه زمانه، زمانه من است(۴۳)همچنین «فضل کاتب» مىگوید: روزى نزد امام صادق (علیه السلام) بودم که نامهاى از ابو مسلم رسید، حضرت به پیک فرمود: «نامه تو را جوابى نیست، از نزد ما بیرون شو»(44)نیز «ابوسلمه خلال»(45) که بعدها به عنوان «وزیر آل محمد (ص) معروف شد، چون بعد از مرگ ابراهیم امام اوضاع را به زیان خود مىدید، بر آن شد که از آنان رو گردانیده به فرزندان على (علیه السلام) بپیوند. لذا به سه تن از بزرگان علویین: جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) و عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب (عبدالله محض) عمرالاشرف بن زینالعابدین (علیه السلام) نامه نوشت و آن را به یکى از دوستان ایشان سپرده گفت: اول نزد جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) برو، اگر وى پذیرفت دو نامه دیگر را از میان ببر، و اگر او نپذیرفت عبدلله محض را ملاقات کن، اگراو هم قبول نکرد، نزد عمر رهسپار شو.فرستاده ابو سلمه ابتدأاً نزد امام جعفر بن محمد (علیه السلام) آمد و نامه ابوسلمه را بدو تسلیم کرد. حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: مرا با ابو سلمه که شیعه و پیرو دیگران است، چه کار؟ فرستاده ابو سلمه گفت: نامه را بخوانید، امام صادق(علیه السلام) به خادم خود گفت چراغ را نزدیک وى آورد، آنگاه نامه را در آتش چراغ انداخت و آن را سوزانید! پیک پرسید: جواب آن را نمىدهى؟ امام فرمود: جوابش همین بود که دیدى!سپس پیک ابو سلمه نزد«عبدلله محض» رفت و نامه وى را به دستش داد. چون عبدالله نامه را خواند آن را بوسید و فوراً سوار شده نزد حضرت صادق (علیه السلام) آمد و گفت: این نامه که اکنون به وسیله یکى از شیعیان ما در خراسان رسیده از ابو سلمه است که مرا به خلافت دعوت کرده است. حضرت به عبدالله گفت:از چه وقت مردم خراسان شیعه تو شدهاند؟ آیا ابو مسلم را تو پیش آنان فرستادهاى؟ آیا تو احدى از آنان را مىشناسى؟ در این صورت که نه تو آنها را مىشناسى و نه ایشان تو را مىشناسند، چگونه شیعه تو هستند؟ عبدالله گفت: سخن تو بدان ماند که خود در این کار نظر دارى؟ امام فرمود: خدا مىداند که من خیر اندیشى را درباره هر مسلمانى بر خود واجب مىدانم، چگونه آن را درباره تو روا ندارم؟ اى عبدالله، این آرزوهاى باطل را از خود دور کن و بدان که این دولت از آن بنى عباس خواهد بود،و همین نامه براى من نیز آمده است. عبدلله با ناراحتى از نزد جعفر بن محمد بیرون آمد.«عمر بن زین العابدین» نیز با نامه ابوسلمه برخورد منفى داشت. وى نامه را رد کرد و گفت: من صاحب نامه را نمىشناسم که پاسخش را بدهم(۴۶).هنگامى که پرچمهاى پیروزى به اهتزاز در آمد و نشانههاى فتح نمایان شد، «ابو سلمه» براى بار دوم طى نامهاى به امام صادق (علیه السلام) نوشت:«هفتاد هزار جنگجو در رکاب ما آماده هستند، اکنون موضع خود را روشن کن.» امام (علیه السلام) باز همان جواب قبلى را داد.(۴۷)ابوبکر حضرمى روایت میکند که من و ابان بن تغلب به محضر امام صادق (علیه السلام) رسیدیم و این هنگامى بود که پرچمهاى سیاه در خراسان برافراشته شده بود. عرض کردیم: اوضاع را چگونه مىبینید؟ حضرت فرمود:«در خانههاى خود بنشینید، هر وقت دیدید ما گرد مردى جمع شدهایم، با سلاح به سوى ما بشتابید.»(48)اما در بیان دیگرى به یاران خود فرمود: «زبانهاى خود را نگاهدارید و از خانههاى خود بیرون نیایید، زیرا آنچه به شما اختصاص دارد (حکومت راستین اسلامى) به این زودى به شما نمىرسد»(49)با توجه به آنچه گفته شد، در نظر بدوى تحلیل موضعگیرى امام در برابر پیشنهادهاى ابوسلمه و ابومسلم مشکل به نظر مىرسد، ولى اگر اندکى در قضایا دقت کنیم، پى به علت اصلى این موضعگیرى مىبریم :امام صادق (علیه السلام) مىدانست که رهبران قیام هدفى جز رسیدن به قدرت ندارند، و اگر شعار طرفدارى از اهل بیت را هم مطرح مىکنند، صرفاً به منظور جلب حمایت تودههاى شیفته اهل بیت است.«روایات تاریخى به روشنى گواهى مىدهد که «ابو سلمه خلال» پس از رسیدن نیروهاى خراسانى به کوفه، زمام امور سیاسى را در دست گرفته شروع به توزیع مناصب سیاسى و نظامى در میان اطرافیان خود کرده بود. او مىخواست با برگزیدن یک خلیفه علوى، تصمیم گیرنده و قدرت اصلى دولت، خود وى بوده، خلیفه تنها در حد یک مقام ظاهرى و تشریفاتى باشد».(50)امام مىدانست که ابومسلم و ابوسلمه دنبال چهره روشنى از اهل بیت مىگردند که از وجهه و محبوبیت او در راه رسیدن به اهداف خود بهره بردارى کنند، و به امامت آن حضرت اعتقاد ندارند و گرنه معنا نداشت که سه نامه به یک مضمون به سه شخصیت از خاندان پیامبر بنویسند!امام با نهایت هوشیارى مىدانست طراح اصلى قیام، عباسیان هستند وآنان نیز هدفى جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانى و سلطه جویى ندارند و مىدانست که آنها بزودى کسى را که دیگر به دردشان نخورد و یا در سر راهشان قرار گیرد، نابود خواهند کرد؛ همان سرنوشتى که گریبانگیر ابومسلم و ابوسلمه و سلیمان بن کثیر و دیگران شد. امام (علیه السلام) کاملا مىدانست امثال ابوسلمه و ابومسلم فریب خوردهاند و در خط مستقیم اسلام و اهل بیت نیستند و لذا به هیچ عنوان حاضر نبود با آنان همکارى کند و به اقدامات آنان مشروعیت بخشد، زیرا سران انقلاب مردان مکتب او نبودند. آنان در عرصه انتقامجویى، کسب قدرت، و اعمال خشونت افراط مىکردند و کارهایى انجام مىدادند که هیچ مسلمان متعهدى نمىتواند آنها را امضا کند.
وصایاى وحشتناک ابراهیم امام به ابومسلم
با مراجعه به تاریخ، به متن دستور و وصیتى بر مىخوریم که از طرف «ابراهیم امام» خطاب به ابومسلم خراسانى در آغاز قیام صادر شده است. ابومسلم، قهرمان مشهور که ملقب به لقب «امیر آل محمد» گردید، در سفر به مکه ابراهیم امام را ملاقات نمود. ابراهیم امام وصایاى خود را با پرچمى سیاه که بعدها شعار عباسیان شد، به وى تفویض نمود و او را مامور خراسان و قیام علنى کرد. این وصیت را، از لحاظ اینکه براى نشان دادن چهرههاى ابراهیم و ابومسلم و دیگر رهبران قیام عباسى سند مهمى است، در اینجا عیناً نقل مىکنیم:ابراهیم در اول این فرمان براى اینکه ابومسلم، آن جوان کم تجربه را بیشتر فریب دهد، مىگوید:«تو مردى از اهل بیت ما هستى، به آنچه سفارش مىکنم عمل کن… (در وفادارى به ما) نسبت به هر کس که شک کردى و در کار هر کس که شبهه نمودى، او را به قتل برسان، و اگر توانستى که در خراسان یک نفر عربى زبان هم باقى نگذارى، چنین کن (تمام اعراب مقیم خراسان را به قتل برسان) و هر کجا یک بچه را هم دیدى که طول قدش پنج وجب مىباشد و مورد سؤظن تو قرار دارد، او را به قتل برسان»!(51)بدین ترتیب ابراهیم امام در وصیت خود صریحا به ابو مسلم دستور قتل و خونریزى مىدهد.«مقریزى» مىگوید: اگر ابراهیم امام مىخواست ابومسلم را به دیار شرک بفرستد که آنان را به اسلام دعوت کند هرگز جایز نبود چنین وصیتى به او بنماید، در صورتى که با این حکم او را به دیار اسلامى فرستاد و این چنین دستور کشتن مسلمانان را به او داد!(۵۲)
جنایات ابومسلم
متاسفانه ابومسلم هم به این دستور ظالمانه و وحشیانه مو بمو عمل کرد تا آنجا که به تعییر «یافعى» حجاج زمان خود گردید و در راه استقرار حکومت عباسیان مردم بیشمارى را کشت.(۵۳)مورخان مىنویسند: تعداد کسانى که ابومسلم در دوران حکومت خود به قتل رساند، بالغ بر ششصد هزار نفر بود!(۵۴)او خود به این جنایات اقرار مىکرد: هنگامى که از ناحیه منصور بیمناک شد، طى نامهاى به وى نوشت:«برادرت (سفاح) به من دستور داد که شمشیر بکشم، به مجرد سؤ ظن دستگیر کنم، به بهانه کوچکترین اتهامى به قتل برسانم، هیچ گونه عذرى را نپذیرم. من نیز به دستور وى بسیارى از حرمتها را که خدا حفظ آنها را لازم کرده بود هتک کردم، بسیارى از خونها را که خدا حرمتشان را واجب کرد. بر زمین ریختم، حکومت را از اهل آن ستاندم و در جاى دیگر نهادم ».(55)منصور نیز به این مطلب اعتراف کرد. وى هنگامى که مىخواست ابومسلم را به قتل برساند، ضمن برشمردن جنایات او، گفت: «چرا ۶۰۰ هزار تن را با زجر و شکنجه به قتل رساندى؟»ابو مسلم بى آنکه این قضیه هولناک شود، پاسخ داد: اینها همه به منظور استحکام پایههاى حکومت شما بود.(۵۶)در جاى دیگر ابو مسلم تعداد قربانیان خود را در غیر از جنگها صد هزار نفر یاد کرده است.(۵۷)ابومسلم حتى از یاران دیرین خود نیز نگذشت، چنانکه «ابوسلمه خلال» همکار و دوست خود را نیز که به «وزیر آل محمد» ملقب شده بود، و در پیروزى عباسیان سهم بزرگى داشت و در حقیقت بازوى اقتصادى انقلاب بود، به قتل رسانید.(۵۸)بنابراین جاى شگفت نیست اگر در تواریخ بخوانیم: هنگام رفتن ابومسلم به حج، بادیه نشینها از گذرگاهها مىگریختند، زیرا درباره خون آشام بودن او سخنهاى بسیار شنیده بودند!(۵۹)
انتخاب و برنامه ریزى
آنچه در مورد رد پیشنهاد سران قیام عباسى از طرف امام صادق (علیه السلام) گفتیم در این خلاصه مىشود که پیشنهاد دهندگان فاقد صلاحیت لازم براى یک قیام اصیل مکتبى بودند. آنان نیروهاى اصلى نبودند که بتوان به کمک آنها یک نهضت اسلامى خالص را رهبرى کرد و اگر نیروهاى اصیل و مکتبى به قدر کافى در اختیار امام بود، حتماً نهضت را در اختیار مىگرفت.به تعبیر دیگر، امام که وضع و حال امت را از لحاظ فکرى و علمى مىدانست و از شرائط سیاسى و اجتماعى آگاه بود و محدودیت قدرت و امکانان خویش را که مىتوانست در پرتو آن مبارزه سیاسى را آغاز کند مىشناخت، قیام به شمشیر و پیروزى مسلحانه و فورى را براى برپا داشتن حکومت اسلامى کافى نمىدید، چه، براى تشکیل حکومت خالص اسلامى، تنها آماده کردن قوا براى حمله نظامى کافى نبود، بلکه پیش از آن بایستى سپاهى عقیدتى تهیه مىشد که به امام و عصمت او ایمان و معرفت کامل داشته باشد و هدفهاى بزرگ او را ادارک کند و در زمینه حکومت از برنامه او پشتیبانى کرده از دستاوردهایى که براى امت حاصل مىگردید، پاسدارى نماید.گفتگوى امام صادق (علیه السلام) با یکى از اصحاب خود، مضمون گفته فوق را آشکار مىسازد: از «سدیر صیرفى» روایت است که گفت: بر امام وارد شدم و گفتم: چرا نشستهاید؟گفت: اى سدیر چه اتفاقى افتاده است؟گفتم: از فراوانى دوستان و شیعیان و یاران سخن مىگویم.گفت: فکر مىکنى چند تن باشند؟گفتم: یکصد هزار.گفت: یکصد هزار؟گفتم: آرى و شاید دویست هزار.گفت: دویست هزار؟گفتم: آرى و شاید نیمى از جهان.به دنبال این گفتگو، امام همراه سدیر به «ینبع» رفت و در آنجا گله بزغالهاى را دید و فرمود: اى سدیر، اگر شمار یاران و پیروان ما به تعداد این بزغالهها رسیده بود ما بر جاى نمىنشستیم. (۶۰)از این حدیث چنین نتیجه مىگیریم که نظر امام بدرستى این بود که تنها در دست گرفتن حکومت کافى نیست و مادام که حکومت از طرف نیروها و عناصر آگاه مردمى پشتیبانى نشود، برنامه دگرگونسازى و اصلاح اسلامى محقق نمىگردد؛نیروها و عناصرى که هدفهاى آن حکومت را بدانند، به نظریههاى آن ایمان داشته باشند، در راه پشتیبانى آن گام، بردارند، مواضع حکومت را براى تودههاى مردم تفسیر کنند و در مقابل گردبادهاى حوادث پایدارى و ایستادگى به خرج بدهند.از گفتگوى امام صادق (علیه السلام) در مىیابیم که اگر امام مىتوانست به یاران و نیروهایى تکیه کند که پس از پیروزى مسلحانه بر خصم هدفهاى اسلام را تحقق مىبخشند، پیوسته آمادگى داشت که به قیام مسلحانه دست زند، اما اوضاع و احوال و شرائط زمان اجازه این کار را نمىداد، زیرا این کار امرى بود که اگر هم قطعا با شکست روبرو نمىشد، باز هم نتایج آن تضمین شده نبود، به عبارت دیگر، با آن شرائط موجود اگر قیام شکست نمىخورد، پیروزى آن نیز مسلم نبود.(۶۱)
امام صادق (علیه السلام) ؛ رویارویى عباسیان
چنانکه دیدیم، بنى عباس در آغاز کشمکش با بنى امیه، شعار خود را طرفدارى از خاندان پیامبر (بنى هاشم) و تحقق قسط و عدل قرار دادند. در واقع، از آنجا که مظلومیت خاندان پیامبر در زمان حکومت امویان دلهاى مسلمانان را جریحه دار ساخته بود، و از طرف دیگر امویان بنام خلافت اسلامى از هیچ ظلم و ستمى فروگذارى نمىکردند، بنى عباس با استفاده از تنفر شدید مردم از بنى امیه و به عنوان طرفدارى از خاندان پیامبر توانستند در ابتداى امر پشتیبانى مردم را جلب کنند.ولى نه تنها وعدههاى آنان در مورد رفع مظلومیت از خاندان پیامبر و اجراى عدالت عملى نشد، بلکه طولى نکشید که برنامههاى ضد اسلامى بنى امیه، این بار با شدت و وسعتى بیشتر اجرا گردید، به طورى که مردم، باز گشت حکومت اموى را آرزو نمودند! از آنجا که حکومت سفاح، نخستین خلیفه عباسى، کوتاه مدت بود و در زمان وى هنوز پایههاى حکومت عباسیان محکم نشده بود، در دوران خلافت او فشار کمترى متوجه مردم شد و خاندان پیامبر نیز زیاد در تنگنا نبودند، اما با روى کار آمدن منصور دوانیقى، فشارها شدت یافت. از آنجا که منصور مدت نسبتاً طولانى، یعنى حدود بیست و یک سال، با امام صادق (علیه السلام) معاصر بود، لذا بیمناسبت نیست که قدرى پیرامون فشارها و جنایتهاى او در این مدت طولانى به بحث و بررسى پردازیم:
سیاست فشار اقتصادى
ابوجعفر منصور (دومین خلیفه عباسى) مردى ستمگر و خونریز و سنگدل بود. او جامعه اسلامى را به بدبختى کشیده جان مردم را به لب رسانده بود و پاسخ کوچکترین انتقاد را با شمشیر مىداد.منصور علاوه بر ستمگرى، فوق العاده پول پرست، بخیل، و تنگ نظر بود و در میان خلفاى عباسى در بخل و پولپرستى زبانزد خاص و عام بود، به طورى که در کتب تاریخ درباره بخل و مالدوستى افراطى او داستانها نقل کردهاند. ولى سختگیریها و فشارهاى مالى و تضییقات طاقت فرساى اقتصادى او، تنها با عامل بخل و دنیا پرستى قابل توجیه نیست، زیرا او در زمان خلافت خود، اقتصاد جامعه اسلامى را فلج کرد و مردم را از هستى ساقط نمود. او نه تنها اموال عمومى مسلمانان را در خزانه دربار خلافت گنج گردآورد و از صرف آن در راه عمران و آبادى و رفاه و آسایش مردم خوددارى کرد، بلکه آنچه هم در دست مردم بود، بزور از آنها گرفت و براى احدى مال و ثروتى باقى نگذاشت، به طورى که طبق نوشته برخى از مورخان، مجموع اموالى که وى از این طریق جمع کرد، بالغ بر هشتصد میلیون درهم مىشد.(۶۲)آرى، این برنامه وسیع و گسترده که در سطح مملکت اجرا مىشد، برنامهاى نبود که بتوان آن را صرفاً به بخل ذاتى و پول پرستى افراطى منصور مستند دانست، بلکه قرائن و شواهدى در دست است که نشان مىدهد برنامه گرسنگى و فلج سازى اقتصادى، یک برنامه حساب شده و فراگیر بود که منصور روى مقاصد خاصى آن را دنبال مىکرد.هدف منصور از این سیاست شوم این بود که مردم، همواره نیازمند و گرسنه و متکى به او باشند و در نتیجه همیشه در فکر سیر کردن شکم خود بوده مجال اندیشه در مسائل بزرگ اجتماعى را نداشته باشند.او روزى در حضور جمعى از خواص درباریان خود، با لحن زنندهاى، انگیزه خود را از گرسنه نگهداشتن مردم چنین بیان کرد:«اعراب چادرنشین در ضرب المثل خود خوب گفتهاند که سگ خود را گرسنه نگهدار تا به طمع نان دنبال تو بیاید»!!(63)در این هنگام یکى از حضار که از این تعبیر زننده سخت ناراحت شده بود، گفت: «مىترسم شخص دیگرى، قرص نانى به این سگ نشان بدهد و سگ به طمع نان دنبال او برود و تو را رها کند»!(64)منصور نه تنها در دوران زمامدارى خود، برنامه سیاه تحمیل گرسنگى را اجرا مىکرد، بلکه این برنامه ضد انسانى را به فرزندش «مهدى» نیز تعلیم مىداد. او ضمن یکى از وصیتها خود به پسرش «مهدى» گفت:«من مردم را به طریق مختلف، رام و مطیع ساختهام. اینک مردم سه دستهاند: گروهى فقیر و بیچارهاند و همیشه دست نیاز به سوى تو دراز خواهند کرد: گروهى متوارى هستند و همیشه بر جان خود مىترسند، و گروه سوم در گوشه زندانهابه سر مىبرند و آزادى خود را فقط از رهگذر عفو و بخشش تو آرزو مىکنند. وقتى که به حکومت رسیدى، خیلى به مردم در طلب رفاه و آسایش میدان نده»!(65)این حقایق نشان مىدهد که این برنامه، به منظور تثبیت پایههاى حکومت منصور طرح شده و هدف آن جلوگیرى از جنبش و مخالفت مردم از طریق تضعیف و محو نیروهاى مبارز بود و تنها حساب صرفه جویى و سختگیرى در مصرف اموال دولتى در میان نبود.
موج کشتار و خون
سیاست ضد اسلامى منصور، منحصر به ایجاد گرسنگى و قطع عواید مردم نبود، بلکه گذشته از فشار اقتصادى و فقر و پریشانى، رعب و وحشت و اختناق عجیبى در جامعه حکمفرما بود و موجى از کشتار و شکنجه به وسیله عمال و دژخیمان منصور به راه افتاده بود و هر روز گروهى قربانى این موج خون مىشدند.روزى عموى ابو جعفر منصور به وى گفت: تو چنان با عقوبت و خشونت به مردم هجوم آوردهاى که انگار کلمه «عفو» به گوش تو نخورده است! وى پاسخ داد: هنوز استخوانهاى بنى مروان نپوسیده و شمشیرهاى آل ابى طالب در غلاف نرفته است، و ما، در میان مردمى به سر مىبریم که دیروز ما را اشخاصى عادى مىدیدند و امروز خلیفه، بنابر این هیبت ما جز با فراموشى عفو و به کارگیرى عقوبت، در دلها جا نمىگیرد.(۶۶)البته این اختناق، در تمام قلمرو حکومت منصور بیداد مىکرد، ولى در این میان شهر «مدینه» بیش از هر نقطه دیگر زیر فشار و کنترل بود، زیرا مردم مدینه به حکم آنکه از روز نخست، از نزدیک با تعالیم اسلام و سیستم حکومت اسلامى آشنایى داشتند، هرگز حاضر نبودند زیر بار حکومتهاى فاسدى مثل حکومت منصور بروند و هر حکمى را بنام دستور اسلام نمىپذیرفتند. بعلاوه، پس از رحلت پیامبر شهر مدینه اغلب، جایگاه وعظ و ارشاد پیشوایان بزرگ اسلام بود و رجال بزرگ خاندان وحى، که هر کدام در عصر خود رسالت حفظ اسلام و ارشاد جامعه اسلامى را عهده دار بودند، تا زمان پیشواى هشتم، در مدینه اقامت داشتند و وجود آنها همواره نیرو بخش جنبشهاى اسلامى مسلمانان مدینه به شمار مىرفت.در زمان خلافت منصور، پیشواى ششم و بعد از رحلت آن حضرت، فرزند ارجمندش موسى بن جعفر (علیه السلام) مرکز ثقل مبارزات اسلامى به شمار مىرفتند و مدینه کانون گرم جنبشها و نهضتهاى اصیل اسلامى بر ضد استبداد و خودکامگى زمامداران ظالم محسوب مىشد.
مدینه در محاصره اقتصادى!
پس از قیام «محمد بن عبدالله بن الحسن» مشهور به «نفس زکیه» (نواده امام حسن مجتبى)، در اواخر حیات امام صادق (علیه السلام) ، منصور براى درهم شکستن نهضت شهر مدینه، شخص بسیار بیرحم و خشن و سنگدلى بنام «ریاح بن عثمان» را به فرماندارى مدینه منصوب کرد. ریاح پس از ورود به مدینه، مردم را جمع کرد و ضمن خطبهاى چنین گفت:«اى اهل مدینه! من افعى و زاده افعى هستم! من پسر عموى «مسلم بن عقبه» (67)هستم که شهر شما را به ویرانى کشید رجال شما را نابود کرد. به خدا سوگند اگر تسلیم نشوید شهر شما را در هم خواهم کوبید، به طورى که اثرى از حیات در آن باقى نماند»!در این هنگام گروهى از مسلمانان از جا برخاستند و به عنوان اعتراض فریاد زدند: «شخصى مثل تو که سابقهاى ننگین در اسلام دارى و پدرت دوبار به واسطه ارتکاب جرم، تازیانه (کیفر اسلامى) خورده، کوجکتر از آن هستى که این کار را انجام دهى، ما هرگز اجازه نخواهیم داد با ما چنین رفتار کنى.»«ریاح» به منصور گزارش داد که مردم مدینه شورش نموده از اوامر خلیفه اطاعت نمىکنند. منصور نامه تندى به وسیله وى به اهل مدینه نوشت و طى آن تهدید کرد که اگر به روش مخالفت جویانه خود ادامه دهند، راههاى بازرگانى را از خشکى و دریا به روى آنها بسته و آنها را در محاصره اقتصادى قرار خواهد داد و با اعزام قواى نظامى دمار از روزگار آنها در خواهد آورد!«ریاح» مردم را در مسجد گرد آورد و بر فراز منبر رفت و شروع به قرائت نامه خیلفه کرد. هنوز نامه را تا آخر نخوانده بود که فریاد اعتراض مرم از هر طرف بلند شد و آتش خشم و ناراحتى آنان شعله ور گردید، به طورى که وى را بالاى منبر سنگباران کردند و او براى حفظ جان خود، از مجلس فرار کرد و پنهان گردید…(۶۸)منصور به دنبال این جریان تهدید خود را عملى کرد و با قطع حمل و نقل کالا، مدینه را در محاصره اقتصادى قرار داد و این محاصره تا زمان خلافت پسر وى «مهدى عباسى» ادامه داشت. (۶۹)
امام صادق (علیه السلام) و منصور
ابوجعفر منصور از تحرک و فعالیت سیاسى امام صادق (علیه السلام) سخت نگران بود. محبوبیت عمومى و عظمت علمى امام بر بیم و نگرانى او مىافزود. به همین جهت هر از چندى به بهانهاى امام را به عراق احضار مىکرد و نقشه قتل او را مىکشید، ولى هر بار به نحوى خطر از وجود مقدس امام بر طرف مىگردید.(۷۰)منصور شیعیان را در مدینه بشدت تحت کنترل و مراقبت قرار داده بود، به طورى که در مدینه جاسوسانى داشت که کسانى را که با شیعیان امام صادق (علیه السلام) رفت و آمد داشتند، گردن مىزدند.(۷۱)امام یاران خود را از نزدیکى و همکارى با دربار خلافت باز مىداشت. روزى یکى از یاران امام پرسید: برخى از ما شیعیان گاهى دچار تنگدستى و سختى معیشت مىگردد و به او پیشنهاد مىشود که براى اینها (بنى عباس) خانه بسازد، نهر بکند(و اجرت بگیرد)، این کار از نظر شما چگونه است؟ امام فرمود: من دوست ندارم که براى آنها (بنى عباس) گرهى بزنم یا در مشکى را ببندم، هر چند در برابر آن پول بسیارى بدهند، زیرا کسانى که به ستمگران کمک کنند در روز قیامت در سراپردهاى از آتش قرار داده مىشوند تا خدا میان بندگان حکم کند.(۷۲)امام، شیعیان را از ارجاع مرافعه به قضات دستگاه بنى عباس نهى مىکرد و احکام صادر شده از محکمه آنها را شرعاً لازم الاجرا نمىشمرد. امام همچنین به فقیهان و محدثان هشدار مىداد که به دستگاه حکومت وابسته نشوند و مىفرمود: فقیهان امناى پیامبرانند، اگر دیدید به سلاطین روى آوردند (و با ستمکاران دمساز و همکار شدند) به آنان بدگمان شوید و اطمینان نداشته باشید.(۷۳)روزى ابوجعفر منصور به امام صادق (علیه السلام) نوشت: چرا مانند دیگران نزد ما نمىآیى؟امام در پاسخ نوشت: ما (از لحاظ دنیوى) چیزى نداریم که براى آن از تو بیمناک باشیم و تو نیز از جهات اخروى چیزى ندارى که به خاطر آن به تو امیدوار گردیم.تو نه داراى نعمتى هستى که بیاییم به خاطر آن به تو تبریک بگوییم و نه خود را در بلا و مصیبت مىبینى که بیاییم به تو تسلیت دهیم، پس چرا نزد تو بیاییم؟!منصور نوشت: بیایید ما را نصیحت کنید.امام پاسخ داد: اگر کسى اهل دنیا باشد تو را نصیحت نمىکند و اگر هم اهل اخرت باشد، نزد تو نمىآید!(۷۴)
مفتى تراشى
زمامداران بنى امیه مىکوشیدند با وسائل مختلف، مردم را از مکتب ائمه دور نگهداشته میان آنان و پیشوایان بزرگ اسلام فاصله ایجاد کنند و به این منظور مردم را به مفتیان وابسته به حکومت وقت – یا حداقل فقیهان سازشکار و بى ضرر- رجوع مىدادند.زمامداران عباسى نیز با آنکه در آغاز کار، شعار طرفدارى و حمایت از بنى هاشم را دستاویز رسیدن به اهداف خویش قرار داده بودند، پس از آنکه جاى پاى خود را محکم کردند، همین برنامه را در پیش گرفتند.خلفاى عباسى هم مانند امویان، پیشوایان بزرگ خاندان نبوت را که جاذبه معنوى و مکتب حیات بخش آنان مردم را شیفته و مجذوب خود ساخته و به آنان بیدارى و تحرک مىبخشید، براى حکومت خود کانون خطرى تلقى مىکردند و از اینرو کوشش مىکردند به هر وسیلهاى که ممکن است، آنان را در انزوا قرار دهند.این موضوع، در زمان امام صادق (علیه السلام) بیش از هر زمان دیگر به چشم مىخورد. در عصر امام ششم حکومتهاى وقت به طور آشکار مىکوشیدند افرادى را که خود مدتى شاگرد مکتب آن حضرت بودند، در برابر مکتب امام بر مسند فتوا و فقاهت نشانده مرجع خلقت معرفى نمایند، چنانچه «ابوحنیفه» و «مالک بن انس» را نشاندند!
تألیف اجبارى
منصور دوانیقى به همین منظور «مالک بن انس» را فوقالعاده مورد تکریمقرار مىداد و او را مفتى و فقیه رسمى معرفى مىکرد. سخنگوى بنى عباس در شهر مدینه اعلام مىکرد که: جز مالک بن انس و ابن ابى ذئب کسى حق ندارد در مسائل اسلامى فتوا بدهد!(۷۵).نیز منصور دستور داد مالک کتاب حدیثى تألیف کرده در اختیار محدثان قرار دهد. مالک از این کار خوددارى مىکرد،ولى منصور در این موضوع اصرار مىورزید. روزى منصور به وى گفت: باید این کتاب را بنویسى، زیرا امروز کسى داناتر از تو وجود ندارد!مالک بر اثر پافشارى واجبار منصور، کتاب «موطّأ» را تألیف نمود(۷۶).به دنبال این جریان، حکومت وقت با تمام امکانات خود به طرفدارى از مالک و ترویج تبلیغ وى و نشر فتاواى او پرداخت تا از این رهگذر، مردم را از مکتب امام صادق – علیه السلام – دور نگهدارد.منصور به مالک گفت: اگر زنده بمانم فتاواى تو را مثل قرآن نوشته به تمام شهرها خواهم فرستاد و مردم را وادار خواهم کرد به آنها عمل کنند(۷۷).البته این مُفتیها نیز در مقابل پشتیبانیهاى بى دریغ حکومتهاى آن زمان، خواهى نخواهى دست نشانده و حافظ منافع آنها بودند و اگر خلیفه پى مىبرد که فقیه و مفتى وابسته، قدمى برخلاف مصالح او برداشته یا باطناً با آن موافق نیست،بسختى او را مجازات مىکرد؛ چنانکه مالک بن انس که آنهمه مورد توجه منصور بود، بر اثر سعایتى که از او نزد پسر عموى منصور نمودند، به دستور وى هفتاد تازیانه خورد! این سعایت مربوط به فتوایى بود که وى برخلاف میل خلیفه صادر نموده بود(۷۸).
قیام زید بن على بن الحسینعلیهم السلام
زید بن على – علیه السلام -، برادر امام باقر – علیهالسلام – و از بزرگان و رجال با فضیلت و عالیقدر خاندان نبوت، و مردى دانشمند، زاهد، پرهیزگار، شجاع و دلیربود(۷۹)و در زمان حکومت بنى امیه زندگانى مىکرد.زید از مشاهده صحنههاى ظلم و ستم و تاخت و تاز حکومت اموى فوقالعاده ناراحت بود و عقیده داشت که باید با قیام مسلحانه، حکومت فاسد اموى را واژگون ساخت.
احضار زید به دمشق
هشام بن عبدالملک،که از روحیه انقلابى زید آگاه بود، درصدد بود او را بادسیسهاى از میان برداشته و خود را از خطر وجود او نجات بخشد.هشام نقشه خائنانهاى کشید تا از این رهگذر به هدف پلید خود برسد. به دنبال این نقشه، زید را از مدینه به دمشق احضار کرد. هنگامى که زید وارد دمشق شد و براى گفتگو با هشام به قصر خلافت رفت، هشام ابتدأاً او را با سردى پذیرفت و براى اینکه به خیال خود موقعیت او را در افکار عمومى پایین بیاورد، او را تحقیر کرد و جاى نشستن نشان نداد، آنگاه گفت:- یوسف بن عمرو ثقفى (استاندار عراق) به من گزارش داده است که«خالد بن عبدالله قسرى»(80)ششصد هزار درهم پول به تو داده است، اینک باید آن پول را تحویل بدهى.- خالد چیزى نزد من ندارد.- پس باید پیش یوسف بن عمرو در عراق بروى. تا او تو را با خالد روبرو کند.- مرا نزد فرد پستى از قبیله ثقیف نفرست که به من اهانت کند.- چارهاى نیست، باید بروى!آنگاه گفت:- شنیدهام خود را شایسته خلافتت مىدانى و فکر خلافت را در سر مىپرورانى، در حالى که کنیز زادهاى بیش نیستى و به کنیز زاده نمىرسد که بر مسند خلافت تکیه بزند.-آیا خیال مىکنى موقعیت مادرم از ارزش من مىکاهد؟ مگر فراموشکردهاى که «اسحاق» از زن آزاد به دنیا آمده بود، ولى مادر «اسماعیل» کنیزى بیش نبود؛ با این حال خداوند پیامبران بعدى را از نسل اسماعیل قرار داد و پیامبراسلام ۶نیز از نسل او است.آنگاه زید هشام را نصحیت نمود و او را به تقوا و پرهیزگارى دعوت کرد.هشام گفت:- آیا فردى مثل تو مرا به تقوا و پرهیزگارى دعوت مىکند؟- آرى، امر به معروف و نهى از منکر، دو دستور بزرگ اسلام است و انجام آن بر همه لازم است، هیچ کس نباید به واسطه کوچکى رتبه و مقام، از انجام این وظیفه خوددارى کند و هیچ کس نیز حق ندارد به بهانه بزرگى مقام از شنیدن آن اباورزد!سفر اجبارى!هشام پس از گفتگوهاى تند، زید را روانه عراق نمود و طى نامهاى به «یوسف بن عمرو» نوشت:«وقتى زید پیش تو آمد او را به خالد مواجهه کن و اجازه نده وى حتى یک ساعت در کوفه بماند، زیرا او مردى شیرین زبان، خوش بیان، و سخنور است و اگر در آنجا بماند، اهل کوفه بسرعت به او مىگروند».زید به محض ورود به کوفه، نزد یوسف رفت و گفت:- چرا مرا به اینجا کشاندى؟- خالد مدعى است که نزد تو ششصد هزار درهم پول دارد.- خالد را احضار کن تا اگر ادعایى دارد شخصاً عنوان کند.یوسف دستور داد خالد را از زندان بیاورند. خالد را در حالى که زنجیر و آهن سنگین به دست و پایش بسته بودند، آوردند. آنگاه یوسف رو به وى کرده گفت:- این زید بن على است، اینک هر چه نزد او دارى بگو. خالد گفت: به خدا سوگند نزد او هیچ چیز ندارم و مقصود شما از آوردن او جز آزار واذیت او نیست!در این هنگام یوسف رو به زید نموده گفت:- امیرالمؤمنین هشام به من دستور داده همین امروز تو را از کوفه بیرون کنم!- سه روز مهلت بده تا استراحت کنم آنگاه از کوفه بروم.- ممکن نیست، حتماً باید امروز حرکت کنى.- پس مهلت بدهید امروز توقف نمایم.- یک ساعت هم مهلت ممکن نیست!(۸۱)به دنبال این جریان، زید همراه عدهاى از مأموران یوسف، کوفه را به سوى مدینه ترک گفت و چون مقدارى از کوفه فاصله گرفتند، مأموران برگشتند، و زید راتنها گذاشتند…
در کوفه
ورود زید به عراق جنب و جوشى به وجود آورده و جریان او با هشام همه جاپیچیده بود. اهل کوفه که از نزدیک مراقب اوضاع بودند، به محض آنکه آگاه شدند زید روانه مدینه شده است، خود را به او رساندند و اظهار پشتیبانى نموده گفتند: در کوفه اقامت کن و از مردم بیعت بگیر، یقین بدان صد هزار نفر با تو بیعت خواهند نمود و در رکاب تو آماده جنگ خواهند بود، در حالى که از بنى امیه فقط تعداد معدودى در کوفه هستند که در نخستین حمله تار و مار خواهند شد.زید که سابقه بىوفایى و پیمانشکنى مردم عراق را در زمان حضرت امیرمؤمنان – علیهالسلام -، امام مجتبى – علیهالسلام – و امام حسین – علیهالسلام – فراموش نکردهبود، چندان به وعدههاى آنان دلگرم نبود، ولى در اثر اصرار فوقالعاده آنان از رفتنبه مدینه صرفنظر کرده به کوفه باز گشت و مردم گروه گروه با او بیعت نمودند به طورى که فقط از اهل کوفه بیست و پنج هزار نفر آماده جنگ شدند.
پیکار بزرگ
از طرف دیگر یوسف بن عمرو، تجمع نیروهاى ضد اموى پیرامون زید رامرتباً به هشام گزارش مىداد.هشام که از این امر به وحشت افتاده بود، دستور داد یوسف بىدرنگ به سپاهزید حمله کند و آتش قیام را هرچه زودتر خاموش سازد.نیروهاى طرفین بسیج شدند و جنگ سختى در گرفت. زید با کمال دلاورى و شجاعت مىجنگید و پیروان خود را به ایستادگى و پایدارى دعوت مىکرد.جنگ تا شب طول کشید. در این هنگام تیرى از جانب دشمن به پیشانى زید اصابت کرد و در آن فرو رفت.زید که بر اثر اصابت تیر قادر به ادامه جنگ نبود، و از طرف دیگر نیز عدهاىاز یارانش در جنگ کشته شده و عدهاى دیگر متفرق شده بودند، ناگزیر دستورعقبنشینى صادر کرد.
شهادت زید
شب، طبیب جرّاحى را آرودند تا پیکان تیر را از پیشانى زید بیرون بیاورد، ولى پیکان به قدرى در بدن او فرو رفته بود که بیرون کشیدن آن بسهولت مقدور نبود.سرانجام طبیب، پیکان را از پیشانى زید بیرون کشید ولى براثر جراحت بزرگ تیر،زید به شهادت رسید.یاران زید پس از مشاوره زیاد تصمیم گرفتند جسد او را در بستر نهرى که در آن حدود جارى بود، به خاک سپرده و آب را روى آن جارى سازند تا مأموران هشام آن راپیدا نکنند. به دنبال این تصمیم، ابتدأاً آب نهر را از مسیر خود منحرف کردند، و پس از دفن جسد زید در بستر نهر، مجدداً آب را در مسیر خود روان ساختند.معالأسف یکى از مزدوران هشام که ناظر دفن زید بود، جریان را به «یوسف بن عمرو» گزارش داد. به دستور یوسف جسد زید را بیرون آورده سر او را از تن جدا کردند و بدنش را در کناسه کوفه به دار آویختند و تا چهار سال بالاى دار بود.آنگاه بدن او را از دار پایین آوردند و آن را آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند!آیا قیام زید با موافقت امام صادق ۷ بود؟درباره زید و اینکه آیا او مدعى امامت بوده یا امامت حضرت باقر – علیهالسلام – و حضرت صادق – علیهالسلام – را قبول داشته، روایات متضادى از ائمّه – علیهمالسلام – نقل شده است که در بعضى از آنها وى مورد نکوهش قرار گرفته و در بعضى دیگر از اوتمجید شده است.اکثر دانشمندان و محققان ما، در علم رجال و حدیث، اعمّ از قدما و معاصرین، روایات حاکى از نکوهش او را از نظر سند مردود دانسته و به آنها اعتماد نکردهاند. به عنوان نمونه مرحوم آیت اللّه العظمى خوئى – قدّس سرّه – پس از نقد و بررسى روایاتى که در نکوهش زید نقل شده، آنها را از نظر سند ضعیف و غیر قابل اعتماد معرفى نموده مىنویسد:حاصل آنچه گفتیم این است که زید فردى بزرگوار و مورد ستایش بوده است و هیچ مدرکى که بر انحراف عقدتى یا نکوهش او دلالت کند، وجود ندارد(۸۲).مرحوم علامه مجلسى – قدّس سرّه – نیز پس از نقل روایات مربوط به زید، مىنویسد: بدان که اخبار، در حالات زید مختلف و متعارض است. لکن اخبار حاکى از جلالت و مدح وى و اینکه او ادعاى نادرستى نداشت،بیشتر است و اکثر علماى شیعه به علوّ شأن زید نظر دادهاند. بنابراین مناسب است که نسبت به او حسن ظن داشته و از نکوهش او خوددارى کنیم…(۸۳)اما در مورد قیام زید، دلائل و شواهد فراوانى گواهى مىدهند که قیام او با اجازه و موافقت حضرت صادق – علیهالسلام – بوده است . از جمله این شواهد، گفتار امام رضا (علیه السلام) در پاسخ مأمون است که امام طى آن فرمود: بیرون رفت، امام فرمود: واى به حال کسى که نداى او را بشنود و به یارى او نشتابد»(84).این روایت شاهد خوبى است بر اینکه قیام زید با اجازه امام بوده است، امّا چون مسئله خروج زید مىبایست با رعایت اصول احتیاط و حساب شده باشد، و ممکن بود مداخله امام و موافقت او با قیام زید به گوش دشمن برسد، نه امام و نه خود زید و نه اصحاب نزدیک آن حضرت به هیچ وجه مایل نبودند کسى از آن اطلاع یابد.امام صادق – علیهالسلام – در گفتگو با یکى از یاران زید که در رکاب او شش تن از سپاه امویان را کشته بود، فرمود: خداوند مرا در این خونها شریک گرداند. به خداسوگند عمویم زید روش على و یارانش را در پیش گرفتند(۸۵) زید از معتقدین به امامت حضرت صادق – علیهالسلام – بوده است، چنانکه از او نقل شده است که مىگفت: جعفر امام ما در حلال و حرام است(۸۶).نیز زید مىگفت:در هر زمانى یک نفر از ما اهل بیت حجت خداست، و حجت زمان ما برادر زداهام جعفر بن محمد است، هر کس از او پیروى کند، گمراه نمىشود و هر کس با او مخالفت ورزد، هدایت نمىیابد(۸۷). امام صادق – علیهالسلام – مىفرمود:خوا عمویم زید را رحمت کند، هرگاه پیروز مىشد (به قرار خود) وفا مىکرد، عمویم زید مردم را به رهبرى شخص برگزیدهاى از آل محمد دعوت مىکرد، و آن شخص منم!(۸۸).در روایتى دیگر از امام صادق – علیهالسلام – نقل شده است که درباره زید فرمود: خدا او را رحمت کند، مرد مؤمن و عارف و عالم و راستگویى بود، اگر پیروز مىشد، به عهد خود وفا مىکرد و اگر قدرت و حکومت را به دست مىآورد، مىدانست آن را به چه کسى بسپارد(۸۹).خبر شهادت زید و یارانش در مدینه اثرى عمیق و ناگوار داشت و بیش از همه امام صادق – علیهالسلام – از این واقعه متأثر بود. پس از شهادت زید چنان غم و غصه امام صادق – علیهالسلام – را فراگرفته بود که هرگاه نام کوفه وزید به میان مىآمد، بىاختیار اشک از چشمان حضرت سرازیر مىشد و با جملههایى جانسوز و تکان دهنده توأم با تکریم و احترام عمیق نسبت به عموى شهید خود و یاران فداکار وى، خاطره شهادت او را گرامى مىداشت.یکى از دوستان امام ششم بنام «حمزه بن حمران»، مىگوید:روزى به محضر امام صادق – علیهالسلام – شرفیاب شدم، حضرت از من پرسید:اى حمزه از کجا مىآیى؟عرض کردم: از کوفه.امام تا نام کوفه را شنید، بشدت گریه کرد، به طورى که صورت مبارکش از اشک چشمش خیس شد. وقتى که من این حالت را مشاهده کردم، از روى تعجب عرض کردم:- پسر پیغمبر! چه مطالبى شما را چنین به گریه انداخت؟- امام، با حالتى حزنانگیز و چشمان پر از اشک، فرمود:- به یاد عمویم زید و آنچه بر سر او آوردند افتادم، گریهام گرفت.- چه چیزى از او به یاد شما آمد؟- قتل و شهادت او.آنگاه امام چگونگى شهادت او را براى حمزه شرح داد…(۹۰)———————————————–پاورقى ها:۱- ذهبى، شمس الدین محمد، تذکره الحفاظ، بیروت، داراحیا، التراث العربى، ج ۱، ص ۱۶۶.۲- مجلسى، بحارالانوار، ط۲، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه’.ق ج ۴۷، ص ۲۱۷- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۴، ص ۳۳۵.۳- ابن حجر العسقلانى، تهذیب التهذیب، ط ۱، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ ه’.ق ج ۱، ص ۸۸.۴- حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص ۵۳.۵- الارشاد، قم، منشورات مکتبه بصیرتى، ص ۲۷۰.۶- الصواعق المحرقه، ط ۲، قاهره، مکتبه القاهره، ۱۳۸۵ ه’.ق، ص ۲۰۱.۷-حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص ۵۵(به نقل از رسائل جاحظ).۸-مختصر تاریخ العرب، تعریب: عفیف البعلبکى، ط ۲، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۶۷ م، ص ۱۹۳.۹- رفیات الاعیان، تحقیق: دکتر احسان عباس، ط ۲، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۱، ص ۳۲۷.۱۰- (شیهد) مطهرى، مرتضى، سیرى در سیره ائمه اطهار(علیه السلام) چاپ اول، قم، انتشارات صدرا، ۱۳۶۷ ه’.ش، ص ۱۴۲ – ۱۶۰ (با تلخیص و اقتباس) ۱۱- حیدر، اسد، الامام صادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۲، ص ۱۱۳-۱۲۶.۱۲-زنادقه منکران خدا و ادیان بودند و با علوم و زبانهاى زنده آن روز نیز ناآشنا نبودند.۱۳- مقصود از علم کلام، علم اصول عقاید است. این علم از علوم بسیار رایج و پرطرفدار آن زمان بود و متکلمین بزرگ آن عصر در زمینههاى مختلف عقیدتى بحث و گفتگو مىکردند.۱۴- شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبه بصیرتى، ص ۲۷۱ – حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص ۶۹.۱۵۰- صفائى، سید احمد، هشام بن حکم مدافع حریم ولایت، تهران، نشر آفاق، ط ۲، ۱۳۵۹ ه’.ش، ص ۱۹ – فتال نیشابورى، روضه الواعظین، ط ۱، بیروت، موسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ه’.ق، ص ۲۲۹ – طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط ۳، منشورات المکتبه الاسلامیه، ص ۲۸۴.۱۶- ابن ندیم در کتاب «الفهرست» بیش از دویست و بیست جلد کتاب به جابر نسبت داده است. (الفهرست، قاهره، المکبته التجاریه الکبرى، ص ۵۱۲-۵۱۷.)۱۷- توحید مفضل، ترجمه علامه مجلسى، تهران، کتابخانه صدر، ص ۷-۱۱ و ر.ک به: پیشواى ششم حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام)، موسسه در راه حق، ص ۴۷-۵۸.۱۸- حیدر، اسد، همان کتاب، ج ۱، ص .۷۰ اسم ابوحنیفه نعمان ثابت بوده است.۱۹-حیدر، اسد، همان کتاب، ص ۳۸.۲۰- نجاشى، فهرست مصنفى الشیعه، تحقیق: سید موسى شبیرى زنجانى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین، ص ۳۹ و ۴۰.۲۱- تهذیب التهذیب، ط ۱، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۴ ه’.ق، ج1، ص ۸۸.۲۲- مرآه الجنان، ج ۲، ص ۳۰۴.۲۳- طوسى، اختیار معرفه الرجال(معروف به رجال کشى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’.ش، ص ۲۷۵-۲۷۸ – تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مرکز نشر کتاب، ج ۳، ص ۴۱۶.۲۴-قیاس عباریت است از این که حکمى را خداوند براى موردى بیان نموده باشد و بدون اینکه وجود علت آن حکم در مورد دیگرى شناخته گردد، در مورد دوم هم جارى گردد.۲۵-«لتسئلن یومئذ عن النعیم» (سوره تکاثر، ۸).۲۶-مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ج ۱۰، ص ۲۲ – محمدى رى شهرى، محمد، مناظره درباره مسائل ایدئولوژیکى، قم، انتشارات دارالفکر، ص ۱۳۰-۱۳۲.۲۷-کلینى، اصول کافى، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۱، ص ۱۸۶.۲۸-(آیت لله) خامنهاى، سیدعلى، پیشواى صادق، تهران، انتشارات سید جمال، ص ۸۷-۹۱.۲۹-در مورد زندگى هشام رجوع شود به: نعمه، عبدالله، هشام بن الحکم، ط ۲، لبنان، دارالفکر، ص ۳۹-۵۳.۳۰-تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، تهران، مرکز نشر کتاب، ج ۹، ص ۳۵۱.۳۱- صفائى، سید احمد،هشام بن الحکم، مدافع حریم ولایت، ط ۲، تهران، نشر آفاق، ۱۳۵۹ ه’.ش، ص ۱۴- مامقانى، عبدالله، تنقیح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج ۳، ص ۳۰۱.۳۲-امین، احمد، ضحى الاسلام، ط ۷، قاهره، مکتبه النهضه المصریه، ج ۲، ص ۵۴.۳۳-صفائى، همان کتاب، ص ۱۴.۳۴-با توجه به اینکه «حیره» یکى از شهرهاى عراق بوده و هشام در کوفه سکونت داشته است، گویا این دیدارها در جریان یکى از سفرهاى اجبارى اما صادق (علیه السلام) به عراق، صورت گرفته است.۳۵۰- طوسى، همان کتاب، ص ۲۵۶- صفائى، همان کتاب، ص ۱۵.۳۶-این کتاب را یکى از شاگردان هشام بنام «على بن منصور» با استفاده از بحثهاى هشام گرد آورده است.۳۷-مقصود از مفضول کسى است که دیگرى از نظر فضیلت و شایستگى بر او برترى و اولویت داشته باشد.۳۸- شیخ طوسى، الفهرست، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامى، ص ۳۵۵- نجاشى، فهرست مصنفى الشیعه، قم، مکتبه الداورى، ص ۳۰۴- ابن الندیم، الفهرست، قاهره، المکتبه النجاریه الکبرى، ص ۲۶۴- صدر، سید جسن، تأسیس الشیعه، شرکه النشر و الطباعه العراقیه، ص ۳۶۱.۳۹-نجاشى، همان کتاب، ص ۳۰۴.۴۰- دکتر شهیدى، سید جعفر، تاریخ تحلیلى اسلام تا پایان امویان، ط ۶، تهران، مرکز نشر دانشگاهى، ۱۳۶۵ ه’.ش، ص ۲۰۴ با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت.۴۱- در باره پرچم و جامه سیاه آنان رجوع شود به: زرین کوب، عبدالحسین، دو قرن سکوت، ط ۷، تهران، سازمان انتشارات جاویدان، ص ۱۱۶- ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۱۰، ص ۲۰۸- ابن کثیر، البدایه والنهایه، ط ۱، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۶۶ م، ج ۱۰، ص ۶۷.۴۲- در ضمن روایات علائم ظهور، آمدن پرچمهاى سیاه از جانب شرق،نشانه ظهور دولت حقه معرفى شده است ر.ک به: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۲۱۷-۲۲۹ (باب علائم الظهور)- ارشاد مفید، ص ۳۵۷.۴۳- شهرستانى، الملل و النحل، تحقیق: محمد سید گیلانى، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۲ ه’. ق، ج ۱، ص .۱۵۴۴۴- کلینى، الروضه من الکافى، ط ۲، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۹ ه’.ق، ص ۲۷۴-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه’.ق، ج ۴۷، ص ۲۹۷.۴۵-در سبب نامیده شدنن ابو سلمه به «خلال» سه وجه ذکر کردهاند. ر.ک به: ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۶ ه.ق، ص ۱۵۳-۱۵۴.۴۶-ابن طقطقا، همان کتاب، ص ۱۵۴- مسعودى، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، ج ۳، ص ۲۴۳-.۲۵۴ مسعودى از نامه عمر بن زین العابدین یاد نمىکند.۴۷-مجلسى، بحارالانوار، تهران، المکتبه الاسلامیه، ۱۳۹۵ ه’.ق، ج ۴۷، ص ۱۳۳.۴۸-مجلسى، همان کتاب، ج ۵۲، ص ۱۳۹.۴۹- مجلسى، همان کتاب، ج ۵۲، ص ۱۳۹.۵۰- دکتر فاروق، عمر، طبیعه الدعوه العباسیه، ط ۱، بیروت، دارالارشاد، ۱۳۸۹ ه’.ق، ص ۲۲۶.۵۱- ابن خلدون، العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، چ ۱، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۲، ص ۱۶۷ – ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۳۴۸ – مقریزى، النزاع و التخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، قاهره، مکتبه الاهرام، ص ۶۶ – ابن کثیر، البدایه و النهایه، ط ۲، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۷۷ م، ج ۱۰، ص ۲۸.۵۲-النزاع والتخاصم فیما بین بنى امیه و بنى هاشم، قاهره، مکتبه الاهرام، ص ۶۷.۵۳- مراه الجنان، ط ۲، بیروت، موسسه الاعلمى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۱، ص ۲۸۵.۵۴- ابن کثیر، البدایه و النهایه، ط ۲، بیروت، مکتبه المعارف، ۱۹۷۷ م، ج ۱۰، ص ۷۲ – ابن خلکان، و فیات الاعیان، تحقیق: دکتر احسان عباس، ط ۲، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۶۴ه’.ش، ج ۳، ص ۱۴۸ – ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۴۷۶ – محمد بن جریر الطبرى، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، دارالقاموس الحدیث، ج ۹، ص ۱۶۷.۵۵- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۲، ص ۵۳۳ – خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، بیروت، دار الکتاب العربى، ج10، ص ۲۰۸.۵۶- دکتر فاروق، همان کتاب، ص ۲۴۵.۵۷- ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ ه’.ق، ج ۳، ص ۱۰۵.۵۸-ابن خلکان، وفیات الاعیان، تحقیق: دکتر احسان عباس، ط ۲، قم، منشورات الشریف الرضى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۲، ص ۱۹۶.۵۹-ابن خلکان، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۴۸.۶۰- کلینى، الاصول من الکافى، ط ۲، تهران، مکتبه الصدوق، ۱۳۸۱ ه’.ق، ج ۲، ص ۲۴۲.۶۱- ادیب، عادل، زندگانى، تحلیلى پیشوایان ما، ترجمه دکتر اسدالله مبشرى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۱ه’.ش، ص ۱۸۳- ۱۸۵ (با اندکى تخلیص و اندکى تغییر در عبارت).۶۲-ابن واضح، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۲۵.۶۳-أجِعه کلبک یتبعک.۶۴- شریف القرشى، باقر، حیاه الامام موسى بن جعفر(علیه السلام)، ط ۲، ۱۳۸۹ ه’.ق، ج ۱، ص ۳۶۹.۶۵-ابن واضح، همان کتاب، ج ۳، ص ۱۳۳.۶۶- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۱-۲، ص ۴۸۰ – عبدالرحمن السیوطى، تاریخ الخلفأ، ط ۳، بغداد، مکتبه المثنى، ۱۳۸۳ ه.ق، ص ۲۶۷.۶۷-چنانکه در سیره امام چهارم به تفصیل نوشتیم، مسلم بن عقبه یکى از فرماندهان یزید بن معاویه که به فرمان او به شهر مدینه حمله کرد و با سربازان خود، سه روز مدینه را قتل و عام و غارت و سیل خون را به راه انداخت و به واسطه جنایتهایى که مرکتب شد، «مسرف بن عقبه» لقب گرفت!۶۸-ابن واضح، تاریخ یعقوبى، نجف، منشورات المکتبه الحیدریه، ۱۳۴۸ ه.ق، ج ۳، ص ۱۱۴-۱۱.۶۹-ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج ۵، ص ۵۵۱.۷۰- علامه مجلسى در بحارالانوار، فصل مستقلى را به برخوردهاى میان امام صادق (علیه السلام) و منصور، اختصاص داده است، ر.ک به: ج ۴۷، ص ۱۶۲-۲۱۲.۷۱- طوسى، اختیار معرفه الرجال(معروف به رجال کشى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص ۲۸۲.۷۲-شیخ حر عاملى، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیأ التراث العربى، ج ۱۲، ص ۱۲۹.۷۳- حیدر، اسد، الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ط ۲، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۳۹۰ ه’.ق، ج ۳-۴، ص ۲۱(به نقل از حلیه الاولیأ)۷۴-مجلسى، همان کتاب، ج ۴۷، ص ۱۸۴.۷۵- ابن خلّکان، وفیات الأعیان، ط ۲، تحقیق: دکتر احسان عباس، قم، منشوراتالرضى، ۱۳۶۴ ه’.ش، ج ۴، ص ۱۳۵ – سیوطى، تنویرالحوالک على موطّأ مالک، قاهره، مطبعه المصطفى البابى الحلبى، مقدمه، ص ب.۷۶-شریف القرشى،باقر، حیاه الامام موسى بن جعفر، ط ۲، ۱۳۸۹ ه’.ق،ج ۱، ص ۹۱ (به نقل از شرح زرقانى بر موطّأ مالک).کتاب موطأ امروز یکى از کتب مشهور اهل تسنن است و مؤلف آن مالک بن انس رئیس مذهب مالکى، یکى از مذاهب چهارگانه تسنن، مىباشد.۷۷-ذهبى، شمس الدین محمد، تذکرهالحفاظ، بیروت، داراحیأالتراثالعربى، ج ۱، ص ۲۱۲.۷۸-ابن خلکان، همان کتاب، ج ۴، ص ۱۳۷.۷۹-ابن طقطقا، الفخرى، بیروت، دارصادر، ۱۳۸۶ ه’.ق، ص ۱۳۲.۸۰-خالد بن عبدالله پیش از یوسف بن عمرو، استاندار عراق بود. او مردى نیرومند و مقتدر بود و مدتها از طرف هشام استاندارى نقاط مختلف را به عهده داشت.نفوذ و اقتدار وى دشمنانش را بر ضد او برانگیخت و سبب شد که از او نزد هشام بدگویى کرده نظر وى را در باره خالد منحرف سازند. سرانجام هشام او را از پست استاندارى عزل نموده به زندان افکند و به جاى او یوسف بن عمرو را منصوب نمود.مهمترین اتهام خالد، گرایش به بنى هاشم بود. به همین جهت، اتهامى که براى زید تراشیدند، این بود که خالد، پولهایى از بیت المال را به او داده است!(سید امیر على،مختصر تاریخ العرب،تعریب: عفیفالبعلبکى، ط ۲، بیروت، دارالعلمللملایین، ۱۹۶۸ م، ص ۱۵۴).۸۱-ابن واضح، همان کتاب،ج ۳، ص ۶۷-۶۸.۸۲-معجم رجال الحدیث، قم، مدینهالعلم، ج ۷، ص ۳۴۵-۳۵۶.۸۳-بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۲۰۵ و ر.ک به: شخصیّت و قیام زید بن على ص ۵۱۴-.۵۲۷ البته باید توجه داشت تجلیل و تمجید علماى شیعه از زید، هرگز به معناى تأیید فرقهاى که بنام او به وجود آمده، نیست.۸۴-صدوق، عیون اخبار الرضا – علیه السلام -، الطبعهالاُولى، بیروت، مؤسسهالأعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۴ ه’.ق، ج ۱، ص ۲۲۵، باب ۲۵،حدیث ۱- رضوى اردکانى، سید ابو فاضل، شخصیّت و قیام زید بن على – علیه السلام – تهران، مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۱ ه’.ش، ص ۱۷۳.۸۵-تسترى، شیخ محمد تقى، قاموس الرجال، الطبعه الثانیه، مؤسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعه المدرسین بقم المشرفه، ج ۴، ص ۵۷۰.۸۶-طوسى، اختیار معرفهالرجال(معروف به رجال کشّى)، تحقیق: حسن مصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ۱۳۴۸ ه’.ش، ص ۳۶۱.۸۷-صدوق، الأمالى، قم، المطبعهالحکمه، ۱۳۷۳ ه’.ق، ص ۳۲۵، مجلس ۸۱، ح .۶ – تسترى، همان کتاب، ج ۴، ص ۵۷۴.۸۸-تسترى، همان کتاب، ص ۵۶۶.۸۹-طوسى،همان کتاب،ص .۲۸۵ مرحوم کلینى نیز حدیث مشابهى در این زمینه با سند دیگر در روضه کافى نقل کرده است. (ص ۲۶۴، ح ۳۸۱).۹۰-صدوق، همان کتاب، ص ۲۳۶، مجلس ۶۲، حدیث ۳- مجلسى، بحارالانوار، ج ۴۶، ص ۱۷۲- رضوى اردکانى، همان کتاب، ص ۳۲۱.
منبع : سیره پیشوایان ، مهدى پیشوایى ، ص ۳۴۷ – ۴۱۰

















هیچ نظری وجود ندارد