طراحی توطئه علیه پیامبر در گردنه ی «هرشی»منافقان در همه ی روزهای سفر، مشکلات و مسائلی برای رسول اکرم و سپاه اسلام پیش می آوردند و حتی گاهی عمداً آبهای مسیر را نیز از بین می بردند تا مصایب را بیشتر کنند. اگر بخواهیم به همه ی حادثه آفرینی های منافقین بپردازیم، مطلب طولانی می شود. بنابراین اکنون به آخرین و مهمترین و خطرناک ترین حادثه ای که با محوریت منافقان در طول مسیر به وجود آمد، اشاره می کنیم. منافقان اصلاً انتظار نداشتند که رسول اکرم و سپاه اسلام بتوانند با موفقیت بسیار بالا، غزوه تبوک را پشت سر بگذارند و با اقتدار کامل به سوی مدینه باز گردند. بنابراین، هنگامی که دیدند رسول خدا همه ی موانع را پشت سر نهاده وبا پیروزی در حال بازگشت به مدینه است، خطرناک ترین تصمیم را گرفتند و عملیات برنامه ریزی شده را برای کشتن حضرت رسول آغاز کردند.هنگامی که رسول خدا از تبوک به مدینه باز می گشت، حدود چهارده نفر از منافقان به نامهای سعدبن ابی سرح، جلاس بن سوید، ابوحاضر اعرابی، ملیح تیمی، مجمع بن جاریه، حصین بن نمیر، طعیمه بن ابیرق و … پس از مشورتهای متعدد، برنامه ریزی کردند تا در فراز گردنه ی «هرشی» که گردنه ی صعب العبور بود و در اطراف آن، دره های عمیق با شیبهای تند قرار داشت، شبانه رسول خدا را بکشند. برنامه ی منافقان این بود که عده ای از آنها از قبل در نقطه ی حساس و پرخطر گردنه کمین کنند و عده ای نیز هنگامی که رسول اکرم به آن گردنه رسید، شتران خود را با سرعت از پشت سر به شتر پیامبر برسانند و هر دو گروه در یک لحظه، مشکهای خشک وسبوهایی که از قبل در آنها شن و ماسه ریخته بودند، به سوی شتر رسول اکرم پرتاب کنند، در ضمن، خودشان نیز هیاهو کنند تا شتر پیامبر رم کند و آن حضرت را در شیب تند گردنه ی هرشی بر زمین بزند. در واقع، منافقان می خواستند رسول خدا با افتادن از شتر، زخمی شود و آن گاه از بالای گردنه به پایین دره سقوط کند. با این که زمان اجرای نقشه، شب بود و تاریکی به ناشناخته ماندن منافقان مهاجم خیلی کمک می کرد، ولی آنها تصمیم گرفتند سر و صورت خود را کاملاً بپوشانند تا کسی آنها را نشناسد. گرچه قلب منافقان از ایمان خالی بود، ولی آنها به تجربه دریافته بودند که در بسیاری از توطئه ها، رسول خدا از طریق وحی متوجه ماجرا می شود و به سلامت از مرز خطر عبور می کند. به همین سبب بود که منافقان از آشکار شدن توطئه ی خود هراس داشتند و می خواستند سر و صورتهایشان پوشیده باشد تا در صورت ناموفق بودن عملیات، ردپایی از خود باقی نگذارند.
لحظه ی خطر فرا رسید، جبرئیل هم فرود آمد!به هر حال، از نظر منافقان، همه چیز برای اجرای نقشه و انداختن پیامبر خدا به ژرفای دره آماده بود و آنها گمان می کردند دقایقی دیگر به هدف خود خواهند رسید. در همین هنگام، جبرئیل امین از جانب خدا فرود آمد و رسول اکرم را از توطئه ای که مدت زیادی به زمان وقوع آن نمانده بود، آگاه کرد. رسول اکرم پس از آگاهی از توطئه ودر حالی که به نقطه ی مورد نظر نزدیک می شد، به عماربن یاسر دستور داد مهار شترش را محکم بگیرد و بکشد. به حذیفه بن یمانی نیز دستور داد از پشت سر شتر حرکت کند تا آن حیوان، هم به طور کامل محاصره و مهار شود وهم این که احساس امنیت کند و در جلو و پشت سر خود افراد آشنایی را مشاهده نماید. در همین لحظه ها بود که ناگهان سر و کله ی منافقان از عقب و جلو ظاهر شد و آنها با سر و صورت پوشیده و در حالی که بعضی از آنها سوار شترهای خود بودند، به طرف شتر رسول اکرم حرکت کردند، ولی پیامبر خدا فوراً قدرت عمل را از آنها گرفت و بر منافقان نهیب زد. علاوه بر این، رسول اکرم از حذیفه خواست به منافقان و شترهایشان حمله کند. نهیب رسول اکرم و حمله ی سریع حذیفه به سمت منافقان، سبب شد آنها بدون هیچ مقاومتی و برای این که شناخته نشوند و رسوا نگردند، با شتاب از آن جا فاصله بگیرند و خود را در میان سپاه اسلام گم کنند. در بعضی مآخذ نقل شده است که منافقان موفق به حمله ی محدودی شدند و حتی مشکهایی نیز به سمت شتر پیامبر پرتاب کردند، ولی شتر واکنش مختصری نشان داد و آن گاه آرام شد.
شترها را شناختم، ولی آدمها را نشناختمبعد از آن که عمار و حذیفه از تعقیب منافقان بازگشتند، رسول اکرم به حذیفه گفت: آیا آنها را شناختی؟ حذیفه پاسخ داد: سر و صورت آنها کاملاً پوشیده بود و نتوانستم مهاجمان را شناسایی کنم، ولی شترهایشان را شناختم و می توانم صاحبان شترها را نام ببرم.ذکر شده است که رسول اکرم بدون آن که چهره ی منافقان را ببیند، همه ی آنها را شناخت و نامشان را برای حذیفه و عمار بازگو کرد، ولی از آنها خواست درباره ی نام منافقان مهاجم به کسی چیز نگویند، رسول خدا به عمار و حذیفه گفت: از افشای نام آنها خودداری کنید، شاید توبه کنند.چون بامداد شد و مسلمانان از توطئه ی منافقان آگاه شدند، از رسول اکرم درخواست کردند دستور اعدام آنها را صادر کند. رسول خدا نپذیرفت و فرمود: دوست ندارم دیگران بگویند محمّد پس از رسیدن به قدرت، شمشیر کشید و گردن یاران خویش را قطع کرد. برخی – همچون شهید مطهری – معتقدند آن گروه از منافقان که برای کشتن رسول اکرم اقدام کردند، از منافقان اوّلیه (منافقان قدیم) نبودند، بلکه از منافقان ثانویه (آنهایی که بعداً منافق شدند) محسوب می شدند. شاید به همین سبب بوده است که رسول اکرم از فاش شدن نام آنها جلوگیری کرده است تا زمینه برای توبه ی آنها مناسب تر شود.
ساخت مسجد ضرار توسط منافقین!نقل شد که توطئه برای کشتن رسول خدا، آخرین و خطرناک ترین برنامه ی آن دستور از منافقانی بود که همراه سپاه اسلام به تبوک رفته بودند، ولی باید گفت که در پایان این سفر و در حالی که سپاه اسلام به کنار مدینه رسیده بود نیز حادثه ی مهمی رخ داد که با جریان نفاق ارتباط داشت. گرچه حادثه ی مذکور در حالی روی داد که سپاه اسلام به مدینه نرسیده بود و در چند کیلومتری شهر قرار داشت، ولی به این دلیل که مقدمات این واقعه قبلاً مهیا شده بود، نمی توان آن را بخشی از حوادث مربوط به جنگ تبوک به شمار آورد. با این حال، غزوه ی تبوک با وقوع این حادثه به نقطه ی پایان رسید و سپاه اسلام بعد از پشت سر نهادن حادثه ی مذکور، تقریباً با هیچ ماجرای قابل ذکری وارد شهر شد. آن حادثه، تخریب پایگاه منافقان به دستور رسول اکرم – و در اصل به دستور خدا – انجام شد. آن پایگاه را که خداوند «مسجد ضرار: نامید، مکان و بنای محکمی بود که منافقان پیش از عزیمت رسول اکرم به تبوک، آن را در کنار مسجد قبا ساختند ونام آن را نیز مسجد گذاشتند. مسجد ضرار، اوّلین و مهمترین بنایی بود که منافقان بنیان نهادند تا رسماً و عملاً آن جا را به کانون فعالیتهای ضد اسلامی خود تبدیل کنند. به عبارت دیگر، آنها می خواستند از حرمت و قداست مسجد سوء استفاده نمایند تا به گردهماییهای خود پوشش رسمی و قانونی بدهند. همان طور که خود، ظاهری اسلامی و باطنی ضد اسلامی داشتند؛ مکانی هم که ساخته بودند، در ظاهر نامش مسجد بود، ولی نه تنها هیچ تناسبی با ماهیّت مسجد نداشت، بلکه اهداف آن کاملاً ضد اهداف مسجد و ضد اهداف اسلام و رسول اکرم بود. قرار بود منافقان در آن مسجد به طور مرتب جمع شوند و در آن جا علیه رسول اکرم و دولت اسلامی مدینه، گفتگو و برنامه ریزی کنند. قرار بود آن جا محلی باشد برای اقامت مهمانان اهل نفاق و نیروهایی که از دیگر نقاط از میان قبال، از روم و شام و … برای کمک به منافقان می آمدند. قرار بود آن جا مکان امنی برای مشورت منافقان با یهودیان و مسیحیان و اعراب ضد اسلام باشد و لشکرگاهی برای منافقان، تا بتوانند در آن جا نیرو و تجهیزات لازم مستقر کنند. خلاصه این که منافقان کارکردهای بسیار متنوع و گسترده ای برای پایگاه خود – مسجد ضرار – تعریف کرده بودند. اکنون پیش از این که به ماجرای بنای مسجد ضرار و چگونگی تخریب آن بپردازیم، اندکی درباره ی یک فرد مسیحی که مرتبط با امپراتوری روم بود و مسجد ضرار نیز بیشتر با اشاره ها و پیغامهای او ساخته شد، آشنا می شویم.
ارتباط مسلمان نمایان با ابر قدرت غربدرباره ی ارتباط گسترده ی منافقان با یهودیان و همکاری و هماهنگی آنها برای ضربه زدن به اسلام و مسلمانان، مطالبی نقل گردیده که اینک با شرح سرگذشت و کارنامه ی شخص مسیحی مذکور، ارتباط و همکاری منافقان با مسیحیان و امپراتور روم نیز روشن تر می شود و در می یابیم که ارتباط منافقان و مسلمان نمایان جامعه ی اسلامی با غرب مسیحی برای ضربه زدن به اسلام و مسلمانان، چیزی است که از همان صدر اسلام و از همان دهه ی اول هجری و از همان زمان رسول اکرم آغاز شد.شخص مورد بحث، عبد عمرو بن صیفی نام داشت که به «ابوعامر راهب» شهرت یافته بود. ابوعامر راهب، پسر خاله ی عبدالله بن ابی محسوب می شد و بر خلاف عبدالله بن ابی که از قبیله خزرج بود، وی را از قبیله اوس دانسته اند. این پسر خاله ها، دشمنی بسیار زیادی با اسلام و رسول خدا داشتند و پی در پی ضربه می زدند؛ منتها عبدالله بن ابی در لباس نفاق ظاهر شد و در مدینه ماند، ولی ابوعامر راهب به منظور تحرک کفار به جنگ و طراحی عملیات ضد اسلامی، از مدینه خارج شد و به طور آشکارا به ستیز با رسول اکرم برخاست. همان طور که عبدالله بن ابی نخستین آتش نفاق را روشن کرد، ابوعامر راهب نیز اوّلین کسی بود که جنگ با دولت اسلامی مدینه را شروع نمود. آن گاه که عبدالله بن ابی قدرت اسلام را مشاهده کرد، به ظاهر (بعد از جنگ بدر) مسلمان شد و ابوعامر نیز با دیدن توانایی اسلام در مدینه، از این شهر گریخت. ابوعامر راهب مثل عبدالله بن ابی، بسیار مورد توجه و احترام مردم مدینه (پیش از ظهور اسلام در آن شهر) بود. به طوری که علاوه بر دو قبیله اوس و خزرج، پیروان ادیان مسیحیت و یهود نیز سخن وی را گوش می کردند. عبدالله و ابوعامر، همواره حامی و پشتیبان هم بودند. مورخان نوشته اند ابوعامر پیش از اسلام نزد مردم مدینه چنان عزیز و شریف بود که مردم خلاف رأی او رفتاری بروز نمی دادند و چیزی نمی گفتند. به عبارت دیگر، سخن و رفتار ابوعامر (و عبدالله بن ابی) معیاری برای همه ی مردم بود، ولی با ورود رسول اکرم به مدینه، همه چیز دگرگون شد و حتی ابوعامر راهب به ابوعامر فاسق شهرت یافت. یقین؛ اگر ابوعامر راهب و عبدالله بن ابی راه خطا نمی رفتند و با زیر پا گذاشتن نفسانیت، به حق می پیوستند، شأن و شوکت خود را در قالب دین اسلام حفظ می کردند، ولی چون از ظرفیت روحی لازم برخوردار نبودند، نسبت به رسول اکرم حسادت کردند و شأن و شوکت اجتماعی و معنوی خود را از دست دادند.
از عزلت گزینی تا سردمداری فتنه و آشوبگری!هنگامی که رسول اکرم در مدینه مستقر شد، ابوعامر راهب با آن حضرت به جدال و گفتگوی پرخاش آمیز پرداخت و ادعا کرد که حضرت رسول اکرم، پیامبر نیست و در دین حضرت ابراهیم بدعت گذاری کرده است. چون وی قبلاً به مسیحیت درآمده بود، خود را پیرو راستین دین حضرت ابراهیم و حضرت مسیح می دانست. ابوعامر که پس از پذیرفتن مسیحیت، در مسیر رهبانیت و گوشه گیری افتاده بود، از نظر سطح فکری و فرهنگی و مذهبی چنان بود که با صاحبان اندیشه ها و فرقه های مذهبی مناظره و گفتگو می کرد و بر معنویت لفظی و عملی تأکید داشت. به همین سبب، نماد معنویت و فرهنگ و تفکر مردم مدینه محسوب می شد. بعد از ظهور اسلام در مدینه، همین فردی که تا آن زمان ژنده پوشی و عزلت گزینی را پیشه ی خود کرده بود، چنان به تکاپو و تحرک افتاد که به طور پیوسته به این سو و آن سو می رفت تا عموم قبایل عرب و حتی شام و روم و مسیحیان و یهودیان را علیه رسول اکرم بسیج کند!
خودبزرگ بینی و گزافه گوییابوعامر راهب بعد از آن که همراه جمعی از یارانش از مدینه به مکه رفت، به تحریک و بسیج کفار قریش قبایل عرب مشغول شد تا اسلام را از مدینه محو کند. اگر روزی کفار در جنگ افروزی تردید می کردند، ابوعامر تردید آنها را برطرف می کرد و می گفت: اگر مردم مدینه مرا در سپاه شما ببینند، حتی دو نفر از آنها کنار محمّد باقی نخواهند ماند و همه به سوی من خواهند آمد. در این حالت، در سپاه محمّد فقط چند نفری که از مکه به مدینه مهاجرت کرده اند، باقی می مانند. آن وقت، محمّد با تمام یارانش برای ما مثل یک لقمه ای می شود که زود فرو می بریم.
بانگ بلند مردم مدینه، ابوعامر را از توهّم بزرگ بیرون آوردهنگامی که جنگ احد آغاز شد، ابوعامر راهب با پنجاه نفر از مردم مدینه – که از یاران او محسوب می شدند و به مکه گریخته بودند – پیشاپیش سپاه کفر با سپاه اسلام جنگیدند. ابوعامر که شدیداً گرفتار توهّم شده بود، گمان می کردم مردم مدینه با دیدن وی در میدان جنگ، رسول اکرم را فوراً رها می کنند و به سوی او می روند. به همین دلیل، با غرور خاصی خود را به سپاه رسول اکرم نزدیک کرد و با صدای بلند گفت: ای مردم مدینه! ای اوس! ای خزرج! من ابوعامر راهب هستم، محمّد را رها کنید، به سوی من بشتابید.مردم همگی با صدای بلند پاسخ دادند. تو را می شناسیم. تو همان ابوعامر فاسق هستی؛ پس آماده ی نبرد شو که سزایت مرگ است.
از ادعاهای بزرگ تا شرمگینی و تهمت بزرگچون ابوعامر بارها نزد کفار قریش با قطعیت تمام اظهار کرده بود که مردم کاملاً پیرو و سرسپرده ی او هستند؛ با شنیدن پاسخ کوبنده ی مردم مدینه، بشدّت شرمگین شد و چون هیچ حرفی برای گفتن نداشت، به کفار قریش که با دیده ی تمسخر به وی نگاه می کردند، چنین گفت: همه ی مردم مدینه تابع من بودند، ولی بعد از خروج من و یارانم از مدینه، آنها گرفتار فتنه و فریب شده اند.بدین ترتیب، ابوعامر خواست با تهمت زدن به مردم مدینه و دروغ گفتن درباره ی آنها، پاسخ نگاه تمسخرآمیز قریش را بدهد. به هر حال، بین یاران ابوعامر راهب و مردم مدینه، نبرد بسیار سختی واقع شد.
دروغگویی که دعایش کاملاً مستجاب شد!ابوعامر راهب که در همه ی جنگهای ضد اسلامی قریش شرکت داشت، تا زمان فتح مکه در این شهر اقامت کرد. بعد از فتح این شهر به دست مسلمانان، ابوعامر راهب به طائف گریخت. چون مسلمانان به این شهر دست یافتند، ابوعامر چاره ای غیر از این ندید که به شام و روم فرار کند و سرانجام در آن جا به حالت غربت بمرد. نوشته اند در آن زمان که هنوز ابوعامر راهب از مدینه فرار نکرده بود، روزی با رسول اکرم مجادله کرد و گفت: تو می گویی پیرو دین حق و آیین حضرت ابراهیم هستی. در حالی که پیرو حضرت ابراهیم من هستم. پس هر کس دروغ می گوید؛ در غربت و تنهایی بمیرد.رسول اکرم آمین گفتند و فرمودند: من هم از خدا می خواهم چنین شود.ابوعامر راهب که گمان می کرد رسول اکرم دروغگو است، چنین نفرین کرد؛ در حالی که نفرین او درباره ی خودش عملی گشت!
قرار ابرقدرت غرب با عرب مسیحی در دشمنی با دولت اسلامیپرونده ی دشمنی ابوعامر با اسلام و رسول خدا، در همین حد خاتمه نمی یابد. بلکه یکی از مهمترین اقدامهای دشمنانه ی او، تلاش برای ساختن مسجد ضرار و کشاندن سپاه روم به مدینه است. ابوعامر راهب کسی بود که از قبل با شام و روم روابطی داشت و بارها به شام و سرزمینهای تحت سلطه ی روم سفر کرده بود. هنگامی که ابوعامر از طائف به شام فرار کرد، یکی از مهمترین اهدافش این بود که از امپراتور روم کمک بگیرد و با یاری رومیان، سپاه مجهزی فراهم نماید و به دولت اسلامی حمله کند. در واقع او می خواست اتحادی از اعراب (اعراب شمال شبه جزیره ی عربستان) و رومیان به وجود آورد تا دولت اسلامی مدینه را به طور کامل براندازد. ابوعامر مطمئن شد که امپراتور روم، سپاه و تجهیزاتی در اختیارش خواهد گذاشت، درصدد برآمد به طور پنهانی و زیرکانه، مدینه را نیز برای دست یافتن به اهداف خود، آماده کند.البته اگر قول و قرار ابوعامر با امپراتور روم عملاً به نتیجه می رسید و آنها به اهداف مورد نظر خود دست می یافتند، دولت اسلامی مدینه سقوط می کرد و به جای آن، اوّلین دولت مسیحی در مدینه تأسیس می شد. این موضوع، آرزوی بزرگ امپراتور روم و مسیحیان عربستان بود، ولی آنها غافل بودند که خدا چیز دیگری می خواهد!به هر حال، ابوعامر که خودش جرأت بازگشت به مدینه را نداشت، به منافقان مدینه نامه نوشت و پیغامهایی فرستاد. او در این نامه ها و پیغامها، موقعیت خود را نزد امپراتور روم شرح داده، از جدّی بودن امپراتور روم در جنگ با مسلمانان سخن رانده و به منافقان امید بخشیده که بزودی در رأس سپاهی که امپراتور روم و عواملش در اختیار او می گذارند، به مدینه بازمی گردد! ابوعامر ضمن طرح این مسائل، به منافقان مدینه توصیه می کند برای این که مسلمانان حساسیتی نشان ندهند؛ تحت عنوان مسجد، پایگاه و مکان مناسبی بسازند تا در آن جا با هم مشورت و تجمع کنند. به جاسوسان و مأمورانی که از روم و شام و … به مدینه می آیند، جا بدهند و دهها کار تشکیلاتی دیگر …
ساخت مسجد برای رعایت حال ضعفاست!منافقان، از این پیشنهاد ابوعامر با علاقه استقبال کردند و دست به کار ساختن مسجد شدند که بعداً به مسجد ضرار مشهور شد. عملیات ساختمانی مسجد ضرار زمانی که رسول اکرم مشغول تجهیز قوا برای عزیمت به تبوک بود، به پایان رسید. بنابراین، زمانی که رسول خدا آماده ی حرکت شده بود، پنج نفر از منافقان نزد رسول اکرم رفتند و گفتند: ای رسول خدا! ما کنار مسجد قبا، مسجدی ساخته ایم تا پیروان و ضعیفانی که در شبهای بارانی توانی برای رفتن به مناطق دورتر ندارند در همان جا نماز بخوانند. اکنون از شما تقاضا داریم در مسجد ما نماز بگزارید تا آن جا رسمیت یابد. رسول اکرم پاسخ داد: اکنون فرصتی ندارم و مشغول تهیه ی مقدمات سفر جنگی هستم. اگر خدا بخواهد، بعد از بازگشت، به مسجد شما می آیم و نماز می خوانم.
خدا شهادت می دهد که اینها دروغ می گویندهنگام بازگشت رسول اکرم به مدینه، منافقان تصمیم گرفتند به استقبال پیامبر خدا بروند و بار دیگر از آن حضرت درخواست حضور در مسجد و برگزاری نماز در آن مکان را بنمایند، ولی پیش از آن که چنین اتفاقی بیفتد، حضرت رسول از طریق وحی با اهداف و نیّتهای باطنی منافقان آگاه شد و به فرمان خداوند، دستور تخریب مسجد منافقان و دشمنان را صادر کرد. خداوند با فرو فرستادن آیات ۱۰۷ تا ۱۱۰ سوره ی توبه، مسجد منافقان را «مسجد ضرار» نامید و چنین فرمود: کسانی که مسجدی بنا کردند برای ضرر زدن (مسجداً ضراراً) و کفر ورزیدن و تفرقه انداختن میان مسلمانان و برای تهیه پایگاهی برای کسی که پیش از این با خدا و رسولش به جنگ ایستاده است؛ و البته قسم می خورند که جز نیکی نمی خواهند، و خدا گواهی می دهد که دروغ می گویند. ای رسول ما! هرگز در آن مسجد به نماز نایست. یقیناً مسجدی که از روز نخست، بر اساس تقوا بنا شده است، سزاوارتر است که در آن به نماز بایستی … منافقان ساختمانی که بنا کرده اند، پیوسته سبب شک و تردیدشان خواهد شد …با توجه به انگیزه ها و روند تاریخی بنای مسجد ضرار و چگونگی موضع گیری خداوند در این باره، می توان گفت هر بنایی که در جهت سیاستهای فرهنگی، نظامی، فکری و تبلیغاتی دشمنان اسلام باشد، اگر هم عنوان مسجد داشته باشد، غیرقابل قبول است و در ردیف مسجد ضرار عصر رسول اکرم قرار دارد.
سال نهم هجری، سال ظهور و سقوط متحدین داخلی و خارجیتخریب مسجد ضرار ضربه ی بسیار سهمگینی بر منافقان و متحدان آنها اعم از کفار، یهودیان و مسیحیان وارد آورد و نظام تشکیلاتی آنها را که از حالت نهانی به مرحله ی بروز عینی گذر می کرد، نابود کرد. اساساً سال نهم هجری از یک سو سال خیزش گسترده ی اهل نفاق بود، و از سوی دیگر، سال ضربه ی سهمگین بر تشکیلات اهل نفاق نیز محسوب می شود. در این سال، علاوه بر تخریب مسجد ضرار (پایگاه نفاق)، برخی مکانها و پایگاههای فرعی منافقان و متحدان آنها نیز در مدینه تخریب شد. در همین سال، عبدالله بن ابی فوت کرد و این مسأله بر منافقان ضربه ی کوچکی نبودا. در سال نهم هجری (برخی نیز سال دهم ذکر کرده اند) ابوعامر راهب با آن حالتی که قبلاً ذکر شد، فوت کرد و اسلام و مسلمانان از شرّ این دو پسر خاله (عبدالله بن ابی و ابوعامر) خلاص شدند. در این سال، منافقانی که قصد کشتن رسول خدا را در سفر تبوک داشتند، همچنین منافقانی که قصد کشتن امام علی (علیه السلام) و بیرون کردن خانواده رسول اکرم و همه ی مؤمنان از مدینه را داشتند، نه تنها موفق نشدند، بلکه کارشان به رسوایی کشید و چهره ی واقعی بسیاری از اهل نفاق آشکار شد. در سال نهم هجری، منافقان از سازش با قدرتهای بزرگ و بیگانه همچون روم و اخذ کمک از آنها برای مبارزه با دولت اسلامی مدینه، تقریباً ناامید شدند، آن هم نه به این سبب که طرفین (منافقان و رومیان) تمایل و انگیزه برای همکاری و تلاش مشترک را از دست داده بودند، بلکه به این سبب که خود آن قدرتی که منافقان به کمکهایش دل بسته بودند، مرعوب مسلمانان و دولت اسلامی مدینه شده بود و از تحرکات دشمنانه و لشکرکشی علیه پیامبر خدا عقب نشینی کرده بود! همان طور که می دانیم، ناامیدی منافقان و مرعوب شدن رومیان و سایر دشمنان که منجر به از هم گسیختگی سازش و اتحاد منافقان با یهودیان، مسیحیان و غرب مسیحی (رومیان) شد، بیش از هر چیز نتیجه ی تدبیر رسول اکرم و به راه انداختن رزمایش نظامی در کنار مرزهای روم و ساماندهی مسلمانان برای غزوه ی تبوک بود. گرچه نقل شده است بعد از ورود سپاه اسلام به حوالی مرزهای روم، مشاهده شد اخبار و شایعاتی که حکایت از آمادگی و حرکت سپاه روم و عواملش به سوی مدینه داشت، صحت ندارد، ولی از برخی نقلها و گفته ها و از برخی شواهد، این نتیجه را هم می توان گرفت که بعد از آن که رومیها عملاً با پیش دستی، جسارت و آمادگی عملی سپاه اسلام مواجه شدند، محرمانه عقب نشینی کردند تا از یک سو مجبور به جنگ با سپاه اسلام – که عاقبت خطرناک برایشان داشت – نشوند، و از سوی دیگر، حیثیت خود را نگه دارند و چنین وانمود کنند که اساساً قصد دشمنی و حمله ی نظامی به دولت اسلامی مطرح نبوده است.
رعب ابرقدرت غرب و تزلزل و ناکامی منافقانکلاً باید گفت که رسول اکرم با حضور فعال و قدرتمندانه در مرزهای روم و استقرار بیست روزه در آن جا، توانست برخی فرمانروایان محلی و قبایل وابسته به روم را به اطاعت وادارد و در ارکان دوم روم نیز رعب شدید ایجاد کند. بدین ترتیب، منافقان داخلی نیز نسبت به یاری گرفتن از روم و مغرور شدن به پشتیبانی این قدرت بزرگ غرب، ناامید شدند.در جریان غزوه ی تبوک، حوادث تلخ و شیرین فراوانی روی داد و ماجراهایی پدید آمد که همگی نشان از این داشت که چون غزوه ی مذکور با تدبیر پیامبرانه ی رسول اکرم سامان یافته بود، نتایج بزرگ عصری و تاریخی داشت و هر واقعه ای از آن، بابی از پیروزی، معرفت و الگوگیری تاریخی برای مسلمانان گشود. با این حال، ما فقط به آن دسته از حوادث این سفر جنگی که به اهداف مورد نظر ما کمک می کرد، اشاره کردیم؛ اکنون همه به دو واقعه ی دیگری که بعد از پایان این سفر جنگی روی داد، و با هدف این بحث به اختصار اشاره می کنیم.
اهل نفاق هزار دروغ گفتند تا ثابت کنند منافق نبوده اند!واقعه ی اوّل مربوط به واکنش منافقان به بازگشت پیروزمندانه ی رسول اکرم از غزوه ی تبوک است. بعد از آن که حضرت رسول با موفقیت کامل و با دستیابی به اهداف مورد نظر، از سفر جنگی بازگشت و در آخرین ساعتهای سفر، به دستور خدا، پایگاه نفاق و دشمنی یعنی مسجد ضرار را نیز ویران کرد، طبق عادت و روشی که داشت، به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند و آنگاه نشست تا با مردم دیدار کند. در این هنگام، دهها نفر از منافقان (بین ۸۰ تا ۹۰ نفر) که از دستور پیامبر سرپیچی کرده و به جنگ نرفته بودند، پی در پی به دیدار رسول اکرم رفتند و چهره ای کاملاً متفاوت نشان دادند. آنها که قبلاً به طور مکرّر مردم را از رفتن به جنگ منع می کردند و از قدرت روم و نابودی کامل سپاه اسلام، در صورت وقوع جنگ با رومیان سخن می گفتند، ناگهان تغییر چهره دادند و به قول مورخان، هر یک از آنها هزار دروغ گفتند تا عدم حضور خود در جنگ را توجیه کنند و چنین وانمود نمایند که نرفتن آنها به جنگ به خاطر سرپیچی از فرمان رسول خدا نبوده است و هر یک از آنها با موانع و عذرهای زیاد مواجه بوده اند! گرچه رسول اکرم می دانست که منافقان دروغ می گویند، ولی چیزی نمی فرمود و عذرهایشان را می پذیرفت و برایشان از خداوند طلب بخشش می کرد. البته دروغ بافی ها و سوگندهای دروغین منافقان پایانی نداشت و این روند تا آن جا ادامه یافت که خداوند آیاتی فرو فرستاد و بار دیگر از نفاق آنها پرده برداشت. خداوند در این باره به رسول اکرم فرمود: ای محمّد! این منافقان که نزد تو آمده اند و با سوگندهای دروغ، از تو می خواهند از گناهشان درگذری، بدان که آنها خبیث اند و اکنون هم نفاق می کنند و به دروغ سوگند می خورند، به خاطر نفاقی که این گروه دارند، من از آنها خشنود نیستم و جایگاهشان در دوزخ است. (۱)
فتنه گری ابرقدرت غرب در مدینه؛ از جاسوسی و حمایت منافقان تا جذب عناصر مسأله دارواقعه ی دوم مربوط به سرنوشت سه نفر از مؤمنانی است که هرگز نفاقی در دل آنها نبود، ولی به سبب برخی غفلتها، در جنگ شرکت نکردند و گناهکار شناخته شدند. بر عکس منافقان، این سه نفر بعد از پشت سر گذاشتن ماجراهایی، از سوی خداوند بخشیده شدند و به آغوش جامعه ی اسلامی پیوستند. بنابراین، داستان این افراد هیچ ربطی با داستان منافقان ندارد، اما نکته ای در آن به چشم می خورد که قابل توجه است. با دقّت در این نکته است که متوجه می شویم امپراتور روم و عواملش از طریق جاسوسان خود، بدقّت مراقب اوضاع مدینه و اوضاع دولت اسلامی مدینه بوده اند و می خواستند از هر فرصتی علیه دولت اسلامی سوء استفاده کنند؛ متوجه می شویم که رومیان برای جذب نیروهایی که مسأله دار می شدند، بسیار می کوشیده اند؛ متوجه می شویم که روم و عواملش در مدینه جاسوسی می کردند تا نیروهای مسأله دار و یا منافق و یا هر کس دیگری که با دولت اسلامی مشکل داشت را علیه دولت اسلامی سازماندهی کنند و به کارشان بگیرند. کلاً باید گفت که با دقّت در نکات قابل تأمل واقعه ی مذکور، دلیل دیگری برای همکاری منافقان و مجموعه ی دشمنان داخلی اسلام با رومیان عیان می شود. به هر حال، اکنون خلاصه ای از سرنوشت آن سه نفر مؤمنی را که تخلف کردند و بعد عفو شدند، از زبان یکی از آنها – کعب بن مالک – می خوانیم. کعب بن مالک داستان خودش و دو مؤمن دیگر را چنین تعریف می کند:روزی که رسول اکرم به عموم مسلمانان دستور داد خود را برای غزوه ی تبوک آماده کنند و برای این سفر دور و طولانی مدت، مرکب مناسب، توشه ی کافی و سلاح لازم را مهیا نمایند، هرگز گمان نمی کردم توفیق عزیمت به تبوک از من سلب شود و از گناهکاران محسوب شوم. آن روزها که مردم بشدّت در حال آماده شدن بودند، من آرام بودم و جنبشی نداشتم؛ زیرا همه چیز در اختیارم بود. مرکب داشتم، سلاح داشتم، توشه ی سفر داشتم و بالاتر از همه ی اینها، از امکانات مالی و توان اقتصادی خوبی برخوردار بودم و بسرعت می توانستم آنچه برای سفر لازم بود، از بازار بخرم. همین مسائل بود که در آن روزهای پرتکاپو، برای من آرامش می آورد و حدس می زدم مشکلی ندارم و هرگاه سپاه اسلام تصمیم به عزیمت بگیرد، فوراً آماده می شوم و حرکت می کنم. زمان عزیمت به تبوک، تابستانی گرم بود و رطب مدینه نیز رسیده بود و در چنین اوضاعی، ترک کردن سایه ی درختان، دشواری خاصی داشت، ولی من کسی نبودم که بخواهم تخلف کنم و به جنگ نروم؛ همچنان که در سایر جنگها شرکت کرده بودم. با این حال، امروز و فردا کردم و برای عزیمت حاضر نشدم. چون سپاه اسلام از مدینه خارج شد، با خود گفتم دو – سه روز دیگر از پی سپاه حرکت می کنم و به رسول اکرم می رسم، ولی همچنان امروز و فردا کردم و غفلت عارض شد تا این که سپاه اسلام از مدینه فاصله ی زیادی گرفت و من از این که بتوانم به آن سپاه برسم، ناامید شدم و در مدینه ماندم. در آن روزها، ماندن در مدینه، بسیار زجرآور بود و احساس دلتنگی و اندوه شدید می کردم؛ بویژه هنگامی که از خانه بیرون می رفتم، مشاهده می کردم که هیچ مسلمان راستینی در مدینه نمانده است و فقط منافقان و بعضی از پیران که اصلاً توان حرکت ندارند، همراه زنان و کودکان در شهر مانده اند و بقیه به جنگ رفته اند. هنگامی که منافقان را در محله ها و کوچه های مدینه می دیدم، بسیار افسوس می خوردم و از خودم احساس نفرت می نمودم و با خود می گفتم چرا با رسول اکرم نرفتم تا چهره ی این منافقان را نبینم و در زمره ی آنها وارد شوم. بالاخره، روزها و هفته های دشواری را سپری کردم تا این که خبر رسید رسول خدا از غزوه ی تبوک فارغ شده است و بزودی به مدینه بازخواهد گشت.
بهانه داشتم، ولی می دانستم که صداقت تنها راه نجات استکعب بن مالک که شاعر رسول خدا نیز محسوب می شد، ادامه ی ماجرایی را که برایش پیش آمده بود، چنین تعریف می کند: بعد از شنیدن خبر بازگشت قریب الوقوع رسول اکرم به مدینه، اندوه و اضطراب من دو برابر شد. دائم به ذهن و روحم فشار می آوردم که جواب رسول خدا را چه بگویم و برای نرفتن به جهاد چه بهانه ای بیاورم. آیا برای این کارم که مثل منافقان در شهر ماندم، دلیلی می توانم بیاورم. تا چند روز پیش از بازگشت رسول خدا، اندک امید من این بود که شاید رسول اکرم در طول سفر فرصتی نداشته است تا به یاد من بیفتد و از حضور و یا عدم حضورم در تبوک جویا شوم، ولی بعداً شنیدم رسول اکرم در تبوک از من یاد کرده و بین یاران آن حضرت پیرامون من گفتگوهایی نیز شده است. با شنیدن این خبر، اندک امیدی هم که داشتم بر باد رفت. در این مدتی که در اضطراب و تأمل به سر می بردم، هزار دروغ به ذهنم رسید و هزار بهانه به خاطرم آمد. علاوه بر این، با خویشان و دوستانم نیز مشورتهایی کردم و هر یک از آنها راههایی برایم پیشنهاد کردند، ولی ناگهان به ذهنم رسید که بهترین کار، صداقت و راستگویی است و خلاص من در همین است. چون همه ی امکانات سفر را داشتم، پس هر دروغ و بهانه ای مطرح می کردم، فایده ای نداشت. بدین ترتیب، من بر خلاف منافقان، هیچ دروغی نگفتم و هیچ بهانه ای نیاوردم. هنگامی که در مسجد به دیدار رسول خدا رفتم، از من درباره ی علت نرفتن به تبوک پرسید، من نیز بدون این که دروغی بگویم، بیان واقع کردم و از غفلت و سستی ام و از خطاهایم به طور واضح سخن گفتم و آن گاه طلب عفو نمودم. رسول خدا گفتار مرا تأیید فرمود و سپس از من خواست دور شوم و به انتظار دستور خدا بنشینم. چون از مسجد بیرون آمدم، خویشانم پیرامون من جمع شدند و ابراز کردند که ای نادان چرا مثل دیگران عذر و بهانه ای نیاوردی تا خلاص شوی. پاسخ آنها را چنین دادم که نجات من در صداقت است و اگر بهانه ای می آوردم و دروغی می گفتم، قطعاً رسول اکرم از طریق وحی متوجه می شد و بیشتر از گذشته رسوا می شدم. با این حال، خویشان و دوستانم مرا رها نکردند و از من خواستند بازگردم و عذری بیاورم. سرزنش و اصرار خویشان و دوستان چنان بود که در یک لحظه تصمیم گرفتم نزد رسول خدا بازگردم و دروغی بگویم و بهانه ای مطرح کنم، ولی ناگهان این پرسش برایم پیش آمد که آیا فقط من به چنین وضعی گرفتار شده ام یا این که کسان دیگری هم چنین سرنوشتی پیدا کرده اند. چون این پرسش را مطرح کردم، متوجه شدم دو مرد صالح و دو تن از مؤمنان دیگر به نامهای مراره بن ربیع و هلال بن امیه نیز سرنوشتی شبیه سرنوشت من دارند و به انتظار حکم خداوند نشسته اند. پس من نیز ترجیح دادم چیزی نگویم و مثل آنها منتظر بمانم.
آن روزها، هیچ کس با من سخن نمی گفت و دلم به حال خودم می سوخت!کعب بن مالک در ادامه می گوید: بتدریج، روزها بر ما سخت می شد، زیرا رسول اکرم دستور داده بود مردم با ما سخن نگویند و رابطه ای با ما برقرار نکنند. این وضعیت، بسیار آزاردهنده بود؛ زیرا حتی نزدیکترین یاران و خویشان نیز به دستور رسول خدا اعتنایی به ما نداشتند، هرگز سخنی با ما نمی گفتند. مراره بن ربیع و هلال بن امیه اصلاً از خانه بیرون نمی آمدند، ولی من گستاخی می کردم و برای نماز به مسجد می رفتم و گاهی نیز در محله ها، کوچه ها و بستانهای مدینه حاضر می شدم، ولی به دلیل سخن نگفتن مردم با من، بیشتر گرفتار زجر می شدم؛ حتی بعضی مواقع از این که نزدیکترین دوستان و خویشان هم با من سخن نمی گویند، بشدّت گریه می کردم و دلم به حال خودم می سوخت. حدود چهل روز به همین وضع مرارت بار گذشت و جهان با همه ی بزرگی برایم تنگ شده بود. در یکی از همین روزها، به بازار مدینه رفتم. هنوز دقایقی از ورودم به بازار نگذشته بود که از دور مرد غریبی را دیدم. آن مرد به هر کس می رسید، سراغ مرا می گرفت و از بازاریان و رهگذران می خواست که کعب بن مالک را به او نشان بدهند و یا این که او را به منزل کعب بن مالک که خود من باشم، راهنمایی کنند. چون این صحنه را دیدم تعجب کردم و از خود پرسیدم که این مرد غریب با من چه کاری دارد. در همین حال بودم که مرد با دیدن من، مرا به آن مرد بیگانه نشان داد و او نیز فوراً نزدم آمد و گفت، کعب بن مالک تویی؟
اگر بدبخت و منحرف نبودم که سران ابرقدرت غرب برایم نامه ی مَحبّت آمیز نمی نوشتندپس از آنکه پاسخ مثبت دادم، به من گفت: منم قاصد پادشاه غسّان (۲) هستم و از سوی او نامه ای برایت آورده ام.پس از آن که نامه ی شاه غسان را گشودم، دیدم ماجرای من به شام و روم هم رسیده و در نامه چنین نوشته شده است: ای کعب بن مالک! ما شنیده ایم که محمّد با تو سرگران شده است و مورد بی مهری و بی اعتنایی او قرار گرفته ای. شنیده ایم تو اکنون در مدینه تنها و سرگردان هستی و کسی با تو سخن نمی گوید و محمّد و یارانش به تو جفا می کنند. تو کسی نیستی که راضی به جفا شوی و بپذیری که با تو چنین برخورد کنند. نباید اجازه دهی که تو را تحقیر و مطرود کنند. به محض خواندن این نامه، فوراً برخیز و بار سفر ببند و نزد ما بیا. چون محمّد تو را طرد کرده است. تو نیز او را طرد کن و به او بی اعتنا باش. اگر نزد ما بیایی، حق تو را مراعات خواهیم کرد و به آنچه می خواهی دست خواهی یافت. ما قدر بزرگی تو را خواهیم شناخت و آنچه لازم داری برایت مهیا می کنیم. بنابراین در آمدنت نزد ما شتاب کن و تردید نداشته باش.کعب بن مالک بقیه ی ماجرا را چنین نقل می کند: بعد از آن که نامه ی شاه غسان را خواندم و از محتوای آن آگاه شدم، به جای این که شادمان بشوم، اندوه و رنجم افزایش یافت و احساس کردم به بلای دیگری گرفتار شده ام. با خود گفتم ای کعب بن مالک، ببین چه کرده ای و به چه روزی افتاده ای که بیگانگان و کافران به تو طمع ورزیده اند و تو را دعوت کرده اند که نزدشان بروی و به خدمت آنها درآیی. ای کعب تو با خودت چه کرده ای که پیامبر خدا از تو روی برگردانده و اهل کفر به تو روی آورده اند و چنین نامه ای برایت نوشته اند. ای کعب، تو بدبختی. اگر بدبخت نبودی، ارکان کفر به تو امید نمی بست و چنین نامه ی محبت آمیزی برایت نمی نوشت، پس به هوش بیا و ببین در اطرافت چه می گذرد! در همین حال بودم که از شدّت خشم آتشی روشن کردم و نامه ی شاه غسان را در آن سوزاندم. سپس قاصد شاه را با خشم و نفرت از خود دور کردم و با آزردگی و خشم به خانه بازگشتم … .نکته ای که قبلاً به آن اشاره کردیم، مربوط به همین بخش از ماجرای کعب بن مالک است و نشان می دهد که امپراتوری روم و عواملش چگونه می خواستند از هر مسأله و هر فرصتی سوء استفاده کنند و مأموران و جاسوسان روم تا چه حد فعال بوده اند تا هر کسی را که مستعد یافتند، او را وارد جبهه ی گسترده ای کنند که متشکل از منافقان، یهودیان، مسیحیان، رومیان و … بوده و علیه دولت اسلامی فعالیت می کرده است.
بامدادان خبری آمد و همه را وجد گرفتتأکید می شود که مسأله ی کسانی همچون کعب بن مالک و … ربطی به نفاق نداشت. به همین سبب، آنها پس از آن که حدود ۵۰ تا ۶۰ روز سختی کشیدند و ماجراهایی برایشان پیش آمد، سرانجام، بامداد یکی از روزها، فرشته ی وحی نازل شد و به رسول اکرم خبر آورد که خداوند آن سه نفر را بخشیده است. این خبر، نه تنها کعب و دوستانش را بسیار شادمان کرد، بلکه برای مردم مدینه نیز موجی از شادی و سرور پدید آورد که داستان آن مفصل است.
پی نوشت ها :
۱- سوره ی توبه: آیه ی ۹۵ و ۹۶٫۲- غسانیان از فرمانروایانی بودند که زیر نظر دولت روم در حدود شام فرمانروایی داشتند.منبع مقاله :(۱۳۹۰)، دروغ پردازی و دجال گری علیه دولت نبوی و علوی(از هیاهوی ملحدانه در شرق مکه تا غوغای منافقانه در غرب رقه)، تهران، مؤسسه فرهنگی هنری قدر ولایت، چاپ اول

















هیچ نظری وجود ندارد