۲۸ فروردین ۱۴۰۵

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home بدون دسته ( پیشفرض)

سلفیان

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

سلفیان [و سلفى گرى]منظور ما از سلفیه همان کسانى اند که خود را به سلف منسوب کرده اند; گرچه در برخى از اندیشه هاى آنان که به مذهب سلف نسبت داده اند، مناقشه خواهیم کرد. آنان در قرن چهارم هجرى ظهور کردند و از حنبلیان بودند و چنین مى پنداشتند که تمام آرایشان به امام احمد بن حنبل منتهى مى شود ــ همان کسى که اعتقادهاى سلف را زنده کرد و در راه آن جنگید ــ سپس در قرن هفتم ظهور تازه یافتند و شیخ الاسلام ابن تیمیّه آن را دوباره زنده کرد و در فراخوانى به آن، دو چندان کوشید و مسائل دیگرى به آن افزود که بزرگانِ عصر خویش را به اندیشه واداشت. سپس در قرن دوازدهم هجرى در شبه جزیره عربستان، محمد بن عبد الوهاب این اندیشه ها را احیا کرد که وهابیان همچنان تا امروز منادى این افکارند و برخى از عالمان مسلمان نیز با شور و هیجان به حمایت از آن برخاسته اند; از این رو باید این اندیشه ها را بیان کرد.حنبلیان به بحث درباره توحید و ارتباط آن با مسئله قبور هم پرداخته اند و در آیات تأویل و تشبیه نیز سخن گفته اند، و این مطلبْ نخستین نکته اى بود که آنان در قرن چهارم هجرى مطرح کردند و گفته خویش را به امام احمد بن حنبل نسبت دادند، که برخى از حنبلیان اهل فضل با آنان در این انتساب مخالفت ورزیدند.در آن زمان درگیرى هاى شدیدى میان آنان و اشاعره بر پا شد; زیرا هرجا اشعریان قدرت بلامنازعى داشتند، آنان نیز پیدا مى شدند و درنتیجه میان دو گروه کشمکش شدیدى در مى گرفت و هر گروهى مى پنداشت که مردم را به مذهب سلف فرا مى خواند.
روش سلفى هادر این بخش [=جزء اول کتاب که به عقاید فرقه هاى اسلامى مربوط است]، دانستیم که معتزله در بیان عقاید اسلامى، روش فلسفى را در پیش گرفتند، از منطق یونان و شیوه هاى فلاسفه در مناظره و بحث بهره جستند، و انگیزه اصلى آنان در پیمودن این مسیر، هدفى (دفاع از اسلام) بود که خود را وقف آن کرده بودند. اشاعره و ماتریدیه نیز همراه آنان همین روش فلسفى را پى گرفتند و این دو گروه اخیر در بیشتر نتایجى که معتزله بدان نایل شده بودند، نزدیک شدند; گرچه نکته سنجان عملکرد آنان را به نقد کشیده اند.در پى آن، سلفى ها آمدند و با روش آنان به مخالفت پرداختند، خواستند بررسى هاى اعتقادى به همان روشى باز گردد که در عصر صحابه و تابعان مرسوم بود; یعنى عقاید را جز از کتاب و سنت دریافت نکنند; پس اساس عقیده و استدلالى را که عقاید بر آن پایه گذارى شده، از قرآن کریم بگیرند و دانشمندان را از اندیشه در ادله قرآن باز دارند. حال که باقلانى به خودش اجازه مى دهد مردم را به استدلال هاى اشعرى مقیّد سازد، بهتر و سزاوارتر آن است که مردم را به ادله قرآن کریم ملتزم سازد.ابن تیمیه، که روش سلفیه را سامان داده است، روش هاى عالمان را در فهم عقاید اسلامى به چهار قسم تقسیم مى کند:قسم اول، فلاسفه، که معتقدند قرآن کریم به روش خطابى و با مقدمه هاى اقناعى [در فن خطابه] که توده مردم را قانع مى سازد، نازل شده است. آنان خود را اهل برهان و یقین مى دانند و طریق رسیدن به عقاید را نیز در برهان و یقین منحصر کرده اند.قسم دوم، متکلمان، یعنى معتزله اند که قضایاى عقلى را بر تأمل در آیات قرآن مقدم مى دارند. بدین ترتیب آنان از هر دو گونه استدلال بهره جسته اند، ولى رأى عقلى را بر دلیل قرآنى مقدم مى دانند; در نتیجه، بر اساس اقتضاى عقل، آن را تأویل مى کنند; هر چند از جرگه عقاید قرآن کریم بیرون نمى روند.قسم سوم، گروهى از عالمان اند که در عقاید قرآن کریم تأمل کرده، بدان ایمان مى آورند و در استدلال هاى آن نظر مى کنند، و از آن بهره مى گیرند، اما نه در جایگاه ادله اى که راهنما و توجیه گر عقل باشد تا از میان آن، مقدماتِ استدلال را بجوید، بلکه در جایگاه آیات اخبارى که ایمان به محتواى آن واجب است، بدون آنکه مضمون آن آیات، مقدمه استدلال هاى عقلى قرار گیرد. و چنین بر مى آید که او ماتریدیه را از این قسم قرار مى دهد; زیرا آنان نیز از عقل براى استدلال بر عقاید قرآن کریم کمک مى گیرند.قسم چهارم، گروهى اند که به قرآن کریم (عقاید و ادله آن) ایمان دارند، ولى در کنار ادله قرآنى از ادله عقلى نیز کمک مى گیرند، و ظاهراً مقصود او از این گروه، اشاعره است.]۱[در پى این تقسیمْ ابن تیمیه تأکید کرده است که روش سلف هیچ یک از این چهار قسم نبوده، بلکه چیز دیگرى بوده است; زیرا عقاید و ادله آن [از دیدگاه سلف] جز از متون دینى به دست نمى آید; بنابراین سلفیه به عقل ایمان ندارند; چون آن را گمراه کننده مى دانند; اما به نصّ [شرعى ]و به ادله اى که نصّ بدان اشاره دارد، ایمان دارند; زیرا نص شرعى وحى اى است که بر پیامبر(ص) نازل شده است. آنان تأکید مى کنند که این روش هاى عقلى بعدها در اسلام ایجاد شده و به یقین در زمان صحابه و تابعان شناخته شده نبوده است; پس اگر بگوییم روش هاى عقلانى براى فهم اعتقادات ضرورت دارد، معناى این سخن آن است که سلف عقاید را درست درک نکرده و ادله آن را به طور کامل نفهمیده اند. ابن تیمیه دراین باره مى گوید:مى گویند اگر رسول خدا(ص) و اصحابش معناى آیاتى را که بر او نازل مى شده، نمى فهمیدند، لازمه این سخن آن است که او معناى سخن خود را از احادیث درباره صفات خدا نمى فهمیده، بلکه سخنى مى گفته که خود نمى دانسته است.
[حرکت عقلى به دنبال نقل]سرانجامْ اینکه سلفى ها طبق تصویر ابن تیمیه معتقدند هیچ راهى براى شناخت عقاید و احکام و تمام آنچه بدان مربوط مى شود (به اجمال یا تفصیل) چه خود اعتقادات یا استدلال هاى آن، جز راه قرآن کریم و سنتِ بیان کننده آن و پیمودن مسیر قرآن و سنت نیست; پس درست نیست که براى رفع شک، آنچه را قرآن کریم بیان کرده یا سنت پذیرفته، انکار کرد; بنابراین، عقل در تأویل قرآن و تفسیر و استنباط آن، هیچ سلطه و اختیارى ندارد، مگر به میزانى که عبارت هاى قرآن بیان مى کند یا روایات متضافر بر آن دلالت دارد. اگر پس از این، عقل تسلطى داشته باشد، فقط در تصدیق و اعتراف و بیان نزدیک ساختن نقل به عقل و جدا نبودن آنها از یکدیگر است و بس; بنابراین، عقل فقط شاهد است و نه حاکم، تقریرکننده و تأییدکننده است، نه نقض کننده و ترک کننده، و توضیح گر ادله اى است که قرآن کریم آن را دربردارد. این بود روش سلفى ها که عقل به دنبال نقل حرکت کرده، آن را قوت و قدرت مى بخشد و نمى تواند به طور مستقل استدلالى را مطرح کند، بلکه مفاهیم نصوص شرعى را [به ذهن ]نزدیک مى کند. آنان وحدانیت خدا و صفات و افعال انسان را و اینکه قرآن مخلوق است یا نه، و صفات و آیاتى را که ایجاد توهم تشبیه مى کند، بررسى کرده اند.
وحدانیت خدانگاه سلفیان به مسئله وحدانیت بدان گونه است که آن را نخستین پایه اسلام مى دانند. این سخن درستى است و هیچ تردیدى در آن وجود ندارد. آنان معناى وحدانیت را به گونه اى تفسیر مى کنند که به اجمال با آنچه تمامِ مسلمانان بر آن تأکید مىورزند، موافقت دارد; ولى مسائلى را منافى با وحدانیت فرض مى کنند که توده مسلمانان بدان اقرار ندارند; براى مثال معتقدند توسل به خدا از طریق یکى از بندگانى که [مرده و] به سوى پروردگارش شتافته است، با عقیده وحدانیت منافات دارد. آنان عقیده دارند که زیارت روضه شریف پیامبر(ص) به گونه اى که زائر آن را پیش روى خود قرار دهد، با وحدانیت منافى است، و معتقدند که بر پایى شعائر [مذهبى] در اطراف روضه شریف با توحید منافات دارد، و توجه به خداى متعالى هنگام دعا به گونه اى که قبر پیامبر(ص) یا یکى از اولیاى خدا پیش روى دعا کننده باشد، با [عقیده به ]وحدانیت ناسازگار است و همین طور… .آنان اعتقاد دارند که این عقیده، «مذهب سلف صالح» است و غیر آن بدعت به شمار مى رود و به معناى توحید آسیب مى رساند. وحدانیت، چنان که عالمان مسلمان تقریر مى کنند، سه شعبه دارد: وحدانیت ذات و صفات، وحدانیت آفرینش و تکوین [=توحید افعالى] و وحدانیت معبود [=توحید در عبادت].
وحدانیت ذات و صفاتمسلمانان اتفاق نظر دارند که خداى متعال یگانه است. هیچ چیزى مثل او نیست و شنوا و بیناست. ابن تیمیه دراین باره مى گوید: واژه هاى توحید، تنزیه، تشبیه و تجسیم، واژگانى است که به سبب اصطلاحات متکلمان و دیگران، گرفتار اشتراک شده است; لذا هر گروهى از مردم چیزى را از این الفاظ اراده مى کند که دیگر گروه ها آن معنا را در نظر ندارند; [به طور مثال]، معتزله و دیگران از توحید و تنزیه، نفى تمام صفات را [از خدا ]اراده، و از تجسیم و تشبیه، اثبات چیزى از آن صفات را [براى خدا] قصد مى کنند، تا آنجا که اگر کسى بگوید خدا دیده مى شود، یا معتقد باشد که خدا داراى کلام است، از دید آنان از مجسمه [=قائل به جسم بودن خدا ]به شمار مى آید. بسیارى از گروه هاى کلامى که درباره صفات خدا سخن گفته اند، مقصودشان از توحید و تنزیه انکار تمام صفات خبرى یا برخى از آنهاست،]۲[ و مقصودشان از تجسیم و تشبیه اثبات تمام آن صفات یا بعضى از آنهاست; اما فلاسفه از توحید همان چیزى را اراده مى کنند که معتزله تفسیر مى کردند; افزون بر اینکه آنان معتقدند خدا هیچ صفت سلبى یا اضافى [=نسبى] یا مرکب از سلبى و اضافى ندارد.]۳[ و مقصودشان از صفات سلبى، صفاتى مانند قدمت و جاودانگى است; چون معناى این صفات این است که او را نه آغازى است و نه انجامى. و مقصودشان از صفات اضافى، اوصافى چون ربُّ العالمین (پروردگار جهانیان)، خالق السماوات و الارض (آفریدگار آسمان ها و زمین) و فاطر السماوات و الارض (شکافنده آسمان ها و زمین) است. و مرادشان از صفات مرکب، صفت هایى است که با صفات موجودات حادث مخالف باشد.]۴[اختلاف عالمان در این مفاهیم با یکدیگر موجب کافر دانستن گروه دیگر نمى شود; چه اینکه اینها صرفاً اختلاف نظرى است نه اختلاف حقیقى. سلفى ها به هیچ یک از مخالفان خود نسبت کفر نمى دهند، ولى آنان را منحرف مى دانند; از این رو فلاسفه، معتزله و صوفیان را که به اتحاد و فناى [موجودات] در ذات خدا معتقدند، به انحراف محکوم مى کنند.
سلفى ها و اشاعرهاگر فرقه هایى که برشمردیم، طبق بیان ابن تیمیه از دیدگاه سلفى ها جزء گروه هاى منحرف باشند، به نظر ابن تیمیه عقیده سلفى که در آن هیچ انحرافى وجود ندارد چیست؟ ابن تیمیه چنین تقریر مى کند که مذهب سلف، اثبات تمام صفات و اسماء و اخبار و حالاتى است که در قرآن کریم و سنت آمده است; از این رو خداى سبحان مى فرماید: «خداوند، هیچ معبودى جز او نیست، داراى حیات و قیّومیت است»]5[ و مى فرماید: «بگو [اى پیامبر(ص) ]که خداوند یکتاست. خدا بى نیاز است. نه زاییده و نه زاده شده است و هرگز براى او همتایى نیست»]6[ و مى فرماید: «او دانا و با حکمت است»; «او شنوا و بیناست»; «او دانا و تواناست»; «او چیره و حکیم است»; «او آمرزنده و مهربان است»;]7[ «او بخشنده و با محبت است». و صاحب عرش و با عظمت است. هر چه اراده کند انجام مى دهد»]8[ «او آغاز است و انجام، و آشکار است و نهان. او به هر چیزى داناست. اوست که آسمان ها و زمین را در شش روز [=روزگار ]آفرید; سپس بر عرش استیلا یافت. هر آنچه در زمین فرو مى رود و هر آنچه از آن بر مى آید و هر آنچه از آسمان فرو مى ریزد و هر آنچه از آن صعود مى کند و بالا مى رود، همه را مى داند، و او با شماست هر جا که باشید، و خدا به آنچه انجام مى دهید، بیناست».]9[ و مى فرماید: «این [عذاب] بدان جهت است که آنان از آنچه خدا را به خشم مى آورد، پیروى کرده و خشنودى او را ناپسند دانستند; از این رو خداوند اعمال آنان را تباه ساخت»;]10[ «خدا از آنان خشنود شد و آنان نیز از او خشنود گشتند»;]11[ «خداوند بر او غضب و او را لعنت کرد»;]12[«به طور حتم، خشم و غضب خدا از خشم و غضب شما بزرگ تر [=افزون تر ]است»;]13[ «آیا جز این انتظار دارند که خداوند در تکه هایى از ابر به همراه ملائکه نزد آنان آید.»]14[ و خداى سبحان مى فرماید: «آنگاه خداوند به آسمان که دودى بود، استیلا و تسلط یافت. پس به آسمان و زمین فرمود: از روى طوع و رغبت، یا از روى جبر و اکراه بیایید. گفتند مطیع فرمان آمدیم.»]15[
[سلفیه و صفات خدا]سلف، این چنین تمام اوصاف خداى سبحان یا امور مربوط به وى را که در قرآن کریم یا سنت آمده است، مانند محبت، غضب، دشمنى، خشنودى، ندا، کلام و فرود آمدن نزد مردم در تکه هایى از ابر را اثبات مى کنند، و استقرارْ یافتن او بر عرش و داشتن دست و صورت را ثابت مى دانند، بدون آنکه [این آیات را] تأویل برند یا به خلاف ظاهر آن تفسیر کنند; اما این صفات را براى خدا همانند صفات موجوداتِ حادث نمى دانند; [از این رو معتقدند که ]دستِ او مثل دست آفریدگانِ حادث نیست و فرودآمدنش مثل آنان، و صورتش همانند صورت آنها نیست; چه اینکه خداى سبحان متعال از این امور منزّه است.ابن تیمیه این روش را روش سلف صالح [=گذشتگان شایسته ]مى داند و در این باره مى گوید:[عقیده] درست همان چیزى است که پیشوایان هدایت برآن اند، و آن این است که خداى متعال فقط به امورى وصف مى شود که خودش خویش را بدان وصف فرموده یا پیامبرش(ص) وى را وصف کرده است، و از قرآن کریم و احادیث پا فراتر نهاده و در این مسئله راهِ پیشینیان گذشته، اهل دانش و ایمان پیروى مى شود و مفاهیمى که از کتاب و سنت [درباره صفات خدا] به دست مى آید، صرفاً به سبب شبهه اى انکار نمى شود; چه این کار به منزله تحریف کلمات الهى از جایگاه آن است، و از آن، روى گردانده نمى شود تا این عمل از باب کردار کسانى باشد که «هر گاه به آیات پروردگار خود تذکر داده مى شوند، با آن ناشنوا و نابینا برخورد نمى کنند»]16[. و تدبر و اندیشه در قرآن کریم رها نمى شود، که این شیوه از باب عملکرد کسانى است که «کتاب را جز آرزوهایى نمى دانند»;]17[بنابراین، ابن تیمیه معتقد است که مذهب سلف دست را براى خدا ثابت مى داند، ولى چگونگى آن را بیان نمى کند و به آفریدگان هم تشبیه نمى کند و براى او صورت قائل است، اما بدون چگونگى. و چنین است فوقیّت [=بالا بودن] و نزول [=پایین آمدن ]و جز اینها از ظواهر متون آیات قرآن که منظورش ظواهر حرفى قرآن است، نه ظواهر قرآن; هر چند مجازى باشد. او این مذهب را نه [مذهب] مجسمه مى داند و نه به معناى تعطیل کردنِ [صفات الهى] مى شمرد، و در این باره مى گوید:مذهب سلف، راه اعتدال میان تعطیل و تشبیه است; از این رو صفاتِ خداى متعال را به صفات خلقش تشبیه نمى کنند; چونان که ذات او را نیز به آفریدگانش شبیه نمى دانند و آنچه را که او خود را بدان وصف فرموده یا پیامبرش(ص) او را وصف کرده، انکار نمى کنند که به تعطیل کردن اسماء حسناى او و صفات والا مرتبه اش بینجامد و سخنان او را از جایگاه خود منحرف ساخته، به اسماء خدا و آیات او کفر ورزند; در حالى که هر یک از دو فرقه تعطیل و تشبیه [در واقع] میان تعطیل و تشبیه، هر دو را جمع کرده [و به هر دو گرفتار شده اند].او همچنان این معنا را تکرار و تأکید مى کند که خداوند فرود مى آید و در بالا و پایین وجود دارد، اما چگونگى ندارد، و در کتاب خداى متعال و سنتِ رسول خدا(ص) و بین هیچ یک از گذشتگان این امت و اصحاب و تابعان یا پیشوایانى که دوران اختلاف میان فرقه ها را درک کرده اند، حتى یک کلمه مخالف با این عقیده (نه به طور صریح و نه ظاهر) وجود ندارد و هیچ یک از آنان نگفته اند که خدا در آسمان نیست، یا بر عرش استقرار ندارد، یا در هر جایى هست، یا تمام اماکن براى او یکسان است، یا داخل جهان هستى یا خارج آن قرار دارد، یا متصل [به عالم] یا منفصل [از آن ]است و یا اشاره محسوس به وسیله انگشتان و غیره به سوى او جایز نیست.]۱۸[
[بررسى کلام ابن تیمیه]ابن تیمیه بر این اساس تأکید مى کند که مذهب سلف تمام ویژگى هایى را که در قرآن کریم براى خدا آمده است، از قبیل بالا و پایین بودن و استقرار بر عرش و داشتن دست و صورت و علاقه و نفرت، و آنچه در سنت نیز از این قبیل آمده، با عین کلماتش بدون آنکه آن را تأویل و توجیه کنند، ثابت مى دانند; ولى آیا این به واقع همان مذهب سلف است؟ در پاسخ به این پرسش مى گوییم، چنان که بیان کردیم، پیش از او حنبلى ها نیز در قرن چهارم هجرى همین سخنان را گفته اند و آنان نیز ادعا کرده اند که این همان مذهب سلف است و در همان زمان عالمان با آنان مخالفت و اثبات کردند که سخن آنان به ناچار مستلزم تشبیه و جسمیت خدا خواهد بود و چگونه ممکن است به تشبیه و تجسیم نینجامد، در حالى که [از نظر آنان ]اشاره محسوس به سوى خداوند جایز شمرده شده است؟ از این رو ابن جوزى، پیشواى فقیه و سخنور حنبلى به مقابله با آنان برخاست و انکار کرد که این اندیشه، همان مذهب سلف، یا این نظریه رأى امام احمد [بن حنبل ]باشد. او در این باره مى گوید:گروهى از اصحابمان را مشاهده کرده ام که بدون شایستگى، در اصولِ [عقاید ]سخن گفته اند. … آنان کتاب هایى تألیف کرده اند و با آنها مقامِ مذهب را پایین آورده اند. و دیده ام که تا مرحله عوام پایین آمده و صفات الهى را بر اساس محسوسات تفسیر کرده اند; به طور مثال [این حدیث را ]شنیده اند که خداوند، آدم(ع) را طبق صورت خویش آفریده است; بدین سبب، افزون بر ذات خدا، براى او صورت، دهان، زبان کوچک و دندان اثبات، و براى صورتش، انوارى و دو دست با دو انگشت و کف و انگشت کوچک و شست فرض کرده اند، و سینه و ران و دو ساق و دو پا تصویر کرده و گفته اند که درباره سر او سخنى نشنیده ایم. آنان در مورد اسماء و صفات الهى ظاهر را گرفته و آن را به گونه اى بدعت آمیز، صفات خدا نامیده اند; درحالى که در این باره نه از نقل [=کتاب و سنت ]و نه از عقل دلیلى در اختیار نداشتند و به متون شرعى که آن عبارت ها را از ظاهرش منصرف کرده و به معانى واجب براى خداى متعال تفسیر مى کند، توجهى نکردند و به آنچه از صفات موجودات حادث که ظاهرِ عبارت ها، آن را اقتضا مى کند، عنایتى ننمودند و به این هم بسنده نکردند که آنها را صفت فعل بدانند، بلکه اظهار داشتند که آنها صفات ذات اند; آنگاه وقتى اثبات کردند صفت [خدا] است، گفتند آنها را توجیه لغوى نمى کنیم; براى مثال، دست را بر معناى نعمت و قدرت، آمدن را بر معناى لطف و نیکى، و ساق [پا] را بر دشوارى و سختگیرى حمل نکردند; بلکه گفتند آنها را بر ظاهر متعارفشان حمل مى کنیم و معناى ظاهرى آن، همان معناى شناخته شده از صفات آدمیان است; زیرا هر چیزى را تا حد امکان باید بر معناى حقیقى اش حمل کرد، مگر آنکه قرینه اى موجب شود [که از معناى ظاهرى دست برداریم و ]بر معناى مجازى حمل شود. سپس آنان به سبب متهم شدن به تشبیه، به دست و پا افتاده، از انتساب به آن ناراحت مى شوند و ادعا مى کنند که اهل سنت اند; در حالى که گفتارشان درتشبیه صراحت دارد وگروهى از عوام از آنان پیروى کردند ومن [=ابن جوزى] تابع ومتبوع [=پیرو وپیروى شده] هردورا نصیحت کرده، گفتم: اى اصحاب ما، شما اصحاب و پیروانید و پیشواى بزرگ تر شما احمد بن حنبل درحالى که زیر [ضربات ]شمشیر بود، مى گفت: چگونه چیزى بگویم که [کتاب و سنت ]نگفته است; پس مبادا شما در مذهب وى چیزى بدعت گذارید که ازاو نیست. شما مى گویید احادیث را باید بر معناى ظاهرىِ آن حمل کرد; ولى ظاهر معناى قَدَم، همان عضو پاست، وهرکس بگوید خداى پاکْ خود [روى پا ]ایستاده، خداى سبحان را در ردیف محسوسات قرار داده است، و سزاوار نیست که آنچه قواعد بدان اثبات مى شود، ترک گردد، و آن عقل است; چه اینکه ما بهوسیله عقل خداى متعال را مى شناسیم وبراى او قدم قائل مى شویم; پس اگر بگویید ما فقط احادیث را مى خوانیم و ساکت مى شویم، کسى به شما اعتراضى ندارد، ولى اینکه این احادیث را بر معناى ظاهرى اش حمل مى کنید، ناپسند است; بنابراین در مذهب [احمد بن حنبل]، این انسان سلفى، چیزى را که از آن نیست، وارد نسازید.]۱۹[ابن جوزى در تشریح بطلان آنچه سلفى ها بر آن اعتماد کرده اند، اقوالِ متعددى را نقل کرده و قاضى ابویعلى، فقیه حنبلى مشهور که در سال ۴۵۷ هجرى از دنیا رفته، درباره این گفتارِ انتقادى ابن جوزى، همین عقیده را اظهار داشته و موجب شده است که انتقادهاى شدیدى برضد او نیز دامن زده شود، تا آنجا که برخى فقیهان حنبلى درباره این سخن وى گفته اند: «ابویعلى آنچنان حنبلیان را به باد عیب گویى گرفته که آب دریاها هم نمى تواند آن را بشوید.» مانند همین گفته را ابن زاغونى (م ۵۲۷ ق) از حنبلیان، اظهار داشته است. برخى از حنبلیان نیز در این باره گفته اند: «در این گفته وى چنان تشبیهات عجیب و غریب به کار رفته که انسان آگاه را هم متحیّر مى سازد!»در قرن هاى چهارم و پنجم هنگامى که این دیدگاه منتشر مى شد، از ناحیه حنبلیان مورد اعتراض و انکار قرار گرفت; به همین سبب این مذهبْ پنهان شد تا زمانى که ابن تیمیه با جرأت و توان آن را آشکار ساخت و اندیشه هاى آن رواج بیشترى یافت، که عامل انتشار آن فشار و سختگیرى بود; چه اینکه این سخت گیرى ها اندیشه ها را بیشتر پخش کرده و رواج مى دهد; به همین جهت پیروان وى افزون گشتند و اندیشه او طرفدار پیدا کرد و رواج و انتشار یافت.
[بررسى لغوى این نظریه]در اینجا لازم است یادآورى شود ادعاى اینکه این عقیده، مذهب سلف است، جاى تأمل دارد و ما نظر ابن جوزى را در این باره، هنگامى که این عقاید در زمان او رواج یافت، ملاحظه کردیم. جا دارد به این مسئله نگاه دیگرى از زاویه لغت بیفکنیم. خداى سبحان فرموده است: «دست خدا بالاى دستان آنان است»]20[ و فرموده است: «هر چیزى جز صورت او تباه و نابود است».]21[آیا از این عبارت ها همان مفاهیم حسى فهمیده مى شود یا امور دیگرى که شایسته ذات خداى متعال است؟ آیا درست است که دست، به نیرو یا نعمتْ تفسیر، و صورت به ذاتْ معنا شود، و فرود آمدن خدا به آسمان دنیا به نزدیک شدن زمان حسابرسى و نزدیکى خداى سبحان به بندگانش تفسیر شود؟ آیا علم لغت گنجایش این تفسیرها را دارد، و واژگانْ این مفاهیم را بر مى تابد؟ بسیارى از عالمان علم کلام و فقیهان و پژوهشگران، چنین معنا کرده اند و بدون تردید این گونه تفسیر بهتر از آن است که آن را به معانى ظاهرى تحت اللفظى تفسیر کنیم و کیفیت آن را ندانیم; مثل آنچه مى گویند که خدا دست دارد، ولى ما نمى دانیم [هر چند ]دست او مانند دست موجودات حادث نیست; و خدا فرود مى آید، ولى نه همانند فرود آمدن ما… تا آخر; چه اینکه این گونه تفسیر، احاله به مجهول [و موکول کردن به امور ناشناخته ]است که نه مفاد آن را مى فهمیم و نه سرانجام آن را مى دانیم; در حالى که اگر آن را به گونه اى تفسیر کنیم که لغت آن را برمى تابد و از علم لغت دور نباشد، به طور حتم به نتایج شگفتى دست مى یابیم که در آن، تنزیه خدا موجود است و نادانى و ابهامى دربرندارد.
تأویل و تفویضاین اندیشه ابن تیمیه را به این عقیده وا مى دارد که سالم ترین راه، تفویضْ [=واگذارى معناى این امور به خدا و رسول(ص) ]است; عقیده اى که آن را ادعا مى کند و به سلف شایسته نسبت مى دهد; از این رو واژگان را به معناى ظاهرى آن گرفته، بر مفاهیم ظاهرى آن در اصل دلالت لغوى حمل مى کند، ولى تأکید مىورزد که صفات الهى همانند [صفات موجودات ]حادث نیست، و پس از این دیگر رها کرده، بیش از این تفسیر نمى کند. او معتقد است کوشش براى تفسیر، انحراف و گمراهى است، و در این باره به فرموده خداى متعال استناد مى کند:او کسى است که بر تو کتاب را فرو فرستاد. بخشى از آن، آیات محکم است که آنها پایه و اساس کتاب اند و بخش دیگر آیات متشابه; اما کسانى که در دل هایشان انحراف هست، به دنبال متشابهات آن مى افتند تا فتنه به پا کرده، تأویل آن را بجویند، در حالى که تأویل آن آیات را کسى جز خدا و راسخان در علم نمى داند. مى گویند ایمان آوردیم. تمام آن از نزد پروردگارماست، و[این سخن را] جز صاحبان خرد متذکر نمى شوند.]۲۲[بنابراین ابن تیمیه معتقد است که با این شیوه میان تفسیر و تفویض جمع کرده است; چه اینکه او آیات را به معناى ظاهرى تفسیر مى کند و [صفات الهى را ]از موجودات حادث و مخلوق مبرّا مى دارد و در خصوص چگونگى و ویژگى صفات، راه تفویض را در پیش گرفته، [علمش را به خدا ]وا مى گذارد; پس اعتقاد دارد که اصحاب پیامبر(ص) معانى آیات متشابهى را که خداوند در آنها به [داشتن] دست و پا و صورت و استیلا و فرود آمدن و غیره وصف شده است، مى دانسته اند و بر معانى ظاهرى آن حمل مى کرده اند و سعى بر شناختنِ حقیقت کنه و چگونگى آن نداشته اند; چنان که در شناخت حقیقت ذات الهى نیز سعى و اصرار نمىورزیدند.این سخنى است که ابن تیمیه در قالب شیوه سلف تبیین مى کند، ولى غزالى در این کلام با وى مخالف است و در کتاب خود الجام العوام عن علم الکلام چنین تقریر مى کند که تعابیر به کار رفته در عبارت هاى قرآن و احادیثِ پیامبر(ص)، هم معانى ظاهرى دارد (همان معانى حسى که مشاهده مى کنیم و آن درباره خداى متعال محال است) و هم معانى دیگرى دارد که مجازى و مشهور است و انسانِ عرب زبان بدون [نیاز به ]تأویل یا سعى براى تفسیر آن، آن را مى فهمد. غزالى در این باره مى گوید:معناى تقدیس خدا این است که هرگاه تعبیر دست و انگشت را شنید یا فرموده پیامبر(ص) را که «خداوند خمیره آدم را خود به دست خویش مهیّا ساخت»]23[ و «قلب انسان مؤمن در میان دو انگشت از انگشتان خداى رحمان است»،]۲۴[ سزاوار است بداند که این واژه ها بر دو معنا اطلاق مى شود: نخست همان وضع [معناى ]اصلى; یعنى عضوى است که از گوشت و استخوان و عصب تشکیل یافته است. و گوشت و استخوان و رگ، جسم مخصوص و داراى صفات ویژه است. مقصود من از جسم، عبارت است از مقدار [معینى ]داراى طول و عرض و عمق که مانع از یافت شدن جسم دیگرى در آن مکان مى شود، مگر در صورتى که اول او از آن مکان کناره گیرد; و گاهى این واژه، یعنى کلمه «ید»، در معناى دیگرى به صورت استعاره به کار مى رود که به هیچ وجه به معناى جسم نیست; چنان که وقتى (به طور مثال گفته مى شود) «شهر در دست امیر است»، همین معنا فهمیده مى شود، هرچند امیر دست بریده باشد; پس بر انسان عامى (بى سواد) و غیر عامى لازم است به طور قطع، مسلّم و ثابت بدانند که رسول خدا(ص) با این احادیث جسمى را که همان عضو مرکب از گوشت و خون و استخوان است، [براى خدا ]اراده نکرده است; چه، این معنا درباره خداى متعال محال و خداوند از این امور مبرّاست. اگر کسى به ذهنش خطور کند که خدا جسمى مرکب از اعضاست، بت پرست است; زیرا هر جسمى آفریده خدا، و پرستش آفریدگان کفر است. و اگر بت پرستى کفر به شمارمى رود، بدین سبب است که بت، مخلوق است. از این رهگذر ملاحظه مى کنیم که حجه الاسلام غزالى مفاهیم این واژگان را به همراه معناى مجازى مشهور آن که روشن است، با وضوح کامل بیان مى کند و تردیدى نیست که سلف صالح [=گذشتگان شایسته ]که معانى مجازى و حقیقى لغات را مى فهمیدند، این واژگان را بر همان معانى مجازى مشهور آن، که خود نیز آنها را به کار مى بردند، اطلاق مى کردند. کسانى که با پیامبر(ص) زیر آن درخت بیعت کردند، وقتى این سخن خداى متعال را تلاوت مى کنند که فرمود: «در حقیقت، کسانى که با تو بیعت مى کنند، جز این نیست که با خدا بیعت مى کنند. دست خدا بالاى دستان آنهاست; پس هرکس پیمان شکند،فقط به زیان خود پیمان مى شکند، و هرکه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداش بزرگى به او مى بخشد»،]۲۵[ آیا چنین مى فهمند که مقصود از دست دراینجا همانند دست آفریدگان نیست، و نمى فهمند که مراد آیه، سلطنت خداى متعال و قدرت اوست، به دلیل آنچه در آیه از تهدید براى کسانى که پیمان بشکنند وجود دارد، که بازتاب پیمان شکنى به خود آنان بازمى گردد؟!بدین جهت ما هم روش ماتریدى و ابن جوزى و غزالى را [بر روش ابن تیمیه ]ترجیح مى دهیم ومعتقدیم که اصحاب پیامبر(ص) آنجاکه به کارگرفتن معناى حقیقى ممکن نباشد، واژگان این آیات را به معناى مجازى آن تفسیر کرده اند; چنان که [در مواقع دیگر] آن را به معناى حقیقى خود تفسیر مى کنند.
خلق و آفرینش قرآن کریمدر مبحث صفات الهى، سخن به آفرینش قرآن کریم کشیده شده است، و همان سلفى ها ــ چنان که خود را در گذشته و اکنون نیز بدین نام نامیده اند ــ در این مسئله عمیق شده و چنین تقریر کرده اند که قرآن کریم، همان کلام خداى متعال است که بدان سخن گفته و آن را به پیامبر گرامى اش(ص) وحى کرده است. معناى قرائت قرآن همان صداى قارى است که شنیده مى شود; بنابراین قرائت قرآن غیر از خود قرآن است; بلکه آن، تلاوت قرآن است، اما خود قرآن، کلام خداى متعال است; بدین جهت فرموده است: «و هرگاه یکى از مشرکان از تو پناه خواست تا کلام خدا را بشنود، او را پناه ده; سپس او را به جایگاه امنش برگردان»]26[ و پیامبر اکرم(ص) فرموده است: «قرآن را با صداهاى خویش زینت بخشید»،]۲۷[ و ابوموسى هنگامى که قرآن را تلاوت مى کرد، به حضرت عرض کرد: «اگر مى دانستم مى شنوى، تلاوتم را برایت زینت مى کردم». ابن تیمیه در این باره همان سخن امام احمد [بن حنبل] را مى گوید که پیش تر به آن اشاره کردیم:پیشینیان [=سلف] گفته اند که خداوند همواره متکلم است و هرگاه بخواهد، به زبان عربى سخن مى گوید; چنان که با قرآن به زبان عربى تکلم فرموده است، و آنچه بدان سخن گفته، خود اوست، نه مخلوقى جداى از او; پس این حروفى که اسماء حسناى الهى است و این کتاب هاى نازل شده از جانب او، آفریده نیستند; چه اینکه خداوند بدانها سخن گفته است.ابن تیمیه در اینجا ملازمه اى میان مخلوق نبودن و قدیم بودن قرآن (کلام خدا) قائل نشده، بلکه معتقد است قرآن، کلام خداى متعال و غیرمخلوق است; ولى حکم نکرده که قرآن قدیم است; از این رو مى گوید:گذشتگان [=سلف ]اتفاق نظر دارند بر اینکه کلام خدا نازل شده و غیرِمخلوق است; بدین جهت برخى از مردم چنین پنداشته اند که مقصودِ آنان این است که قرآن به طور ذاتى قدیم است;آنگاه بیان مى کند که قرآن ویژگى گفتار قدیم را، که به ذات خداى متعال قائم است، ندارد و مى افزاید:در این هنگام، پس کلام خدا قدیم است، با اینکه خداوند با اراده و قدرت خویش سخن مى گوید. واگر گفته شود خداوند بهوسیله صوت ندا مى کند وسخن مى گوید، ازاین گفته، قدیم بدون صوت لازم نمى آید. وهرگاه به وسیله قرآن کریم و تورات و انجیل سخن گفته است، منعى نمى بینند که خداوند به حرف (ى) قبل از (س) تکلم کرده باشد.]۲۸[از این سخن دانسته مى شود که صفت کلام الهى قدیم است و سخن خدا که بدان آفریدگان خود را مخاطب قرار داده، همانند قرآن کریم و تورات و انجیل، مخلوق و آفریده شمرده نمى شود و قدیم هم به شمار نمى آید.
[نتیجه گیرى از اندیشه هاى سلفیان]این دیدگاه هاى کسانى بود که سلفى نامیده شده و ادعا کرده اند که طبق اندیشه هاى سلف صالح حکم مى کنند و عقاید آنان در یگانگى ذات خدا و نتایجى که برگفته هاى آنان متفرّع است.در خلال گفته هاى ما میزان درستى انتساب این اندیشه ها به سلف صالح(رض) آشکار شد. اکنون باید به دیگر افکار و عقایدشان در مسئله وحدانیت الهى بپردازیم; پس سخن را درباره توحید درآفرینش آغاز مى کنیم.
توحید در آفرینشپایه و اساس این شاخه از توحید آن است که خداى سبحان، آسمان ها و زمین و آنچه را در آنهاست و آنچه را در میان آنهاست، آفریده و هیچ شریکى براى او در آفرینش آنها نبوده و هیچ کس در سلطه و حاکمیت وى با او به نزاع برنخاسته، و هیچ مخلوقى را اراده اى در برابر اراده آفریدگار خالق نبوده و با اراده الهى در آفرینش هیچ چیز از اشیاى عالم نداشته است، بلکه تمام اشیاء و کارها از اوست که منزّه و متعالى است و همه چیز به سوى او باز مى گردد.
جبر و اختیاردر اینجاست که به مسائل مربوط به جبر و اختیار دامن زده شده و در گفتارهاى پیشین، عقیده جهمیه و دیدگاه معتزله و اندیشه ماتریدیه در این باره روشن شد. اکنون ببینیم رأى سلفى ها که ابن تیمیه اندیشه آنان را به تصویر مى کشد و کسانى که اکنون خود را بدین عنوان وصف، و در این عقیده از وى پیروى مى کنند، چیست؟مى بینیم که ابن تیمیه آشکارا با اشاعره مخالفت کرده، آنان را جبرى به شمار مى آورد، و بر اشاعره که میان فعل و کسب در ذات الهى فرق قائل مى شوند، خرده مى گیرد; چه آنان فعل را آفریده خداى متعال مى دانند و کسب را از آنِ بنده به شمار مى آورند. او چنین تقریر مى کند که این کسب، اگر صِرف همراهى [با فعل الهى ]است، شایسته نیست ملاک براى تحمل مسئولیتِ انسان و استحقاق کیفر و پاداش باشد، و اگر فعلى داراى تأثیر و توجیه است و احداث مى شود و عمل به شمار مى رود، امرى در توان بنده است و در واقع کار او به شمار مى آید; پس اگر بگویى که این کسب هم از آنِ خداى متعال است، همان کلام جبرى ها را گفته اى، و اگر بگویى از آنِ بنده است، از مکتب اعتزال پیروى کرده اى.ابن تیمیه از مذهب معتزله هم انتقاد مى کند; هر چند مذهب آنان را در مقایسه با مذهب اشاعره، در این مسئله به عقل نزدیک تر مى داند.
[سلفیه و توحید در آفرینش]ابن تیمیه مذهب سلف را چنین تقریر مى کند: روش آنان ایمان به «قَدَر» الهى است; چه خیر باشد چه شرّ، و قدرت خداى سبحان و اراده او عام است و شاملِ همه چیز مى شود. خداى تعالى بنده و تمام نیروهاى موجود در او را آفریده است، و بنده هر کارى را که بخواهد، با توان و اراده خویش انجام مى دهد. او در این باره مى افزاید: آنچه سزاوار است دانسته شود، این است که مذهبِ سلف و گذشته این امت، همان گفته خود آنان است که خداوند آفریننده هر چیز است و بنده را بسیار آزمند و بى تاب آفریده; به گونه اى که چون صدمه اى به او رسد، عجز و لابه مى کند، و هر گاه خیرى به او رسد، بخل مىورزد،]۲۹[ و بنده، حقیقتاً فاعل و انجام دهنده کار است و خواست و توان و اراده دارد. خداى متعال مى فرماید:این قرآن، یادآور همگان است، براى هر یک از شما که بخواهد به راه راست برود. و تا خدا، پروردگار جهانیان نخواهد، شما نیز نخواهید خواست.]۳۰[او قدرت خداى متعال و عمومیت و شمولیت آن را تقریر، و قدرت بنده و احساس او به نتایج [کردار خویش ]را تبیین مى کند و اینکه اثبات عمومیتِ قدرت الهى با نصّ شرعى است; چنان که قدرت و اراده بنده، هم به وسیله نصّ شرعى و هم با احساس و اختیار حقیقى وى ثابت شده است. ابن تیمیه با این سخن، بر سه مسئله تأکید مى کند: ۱. خداى سبحان آفریننده همه چیز است و چیزى در جمال آفرینش بدون اراده او وجود ندارد و هیچ کس در اراده وى با او منازعه نمى کند. او با این بیان با جبریه هم عقیده است. ۲. بنده حقیقتاً فاعل و انجام دهنده است و اراده کامل اوست که وى را در برابر آنچه انجام مى دهد، مسئول قرار مى دهد. او با این سخن با معتزله همرأى است. ۳. خداى متعال انجام کار نیک را مى پسندد و دوست دارد; [چنان که ]کار بد را دوست نمى دارد. ابن تیمیه در این نقطه از معتزله جدا مى شود.
[حل تناقض در عقیده سلف]ابن تیمیه چگونه این حقایق ناهمگون و متعارض را با هم جمع مى کند و چگونه بین عدل خداى سبحان در کیفردادن بدکار و پاداش دادن به نیکوکار و اینکه تمام افعال، کار خداى سبحان است، توافق ایجاد مى کند؟ پاسخ مسئله این است که گویا ابن تیمیه اعتقاد دارد که افعال بنده به وى نسبت داده مى شود، به این لحاظ که در انجام کارها قدرت دارد، و به خدا نسبت داده مى شود، به لحاظ اینکه خداوند این قدرت و توان را در وى آفریده; پس او مسبّبُ الاسباب [=فراهم آورنده ابزار کار] است. ابن تیمیه در این باره مى گوید:به درستى که خداى تعالى آفریننده تمام اشیاء به وسیله اسبابى است که آن را آفریده، و براى بنده قدرتى را آفریده که کارها با آن انجام مى شود; بنابراین، بنده خود حقیقتاً انجام دهنده کار خویش است; از این رو گفته اهل سنت در آفرینش فعل بنده به خواست و توان الهى، همانند گفته آنان در آفرینش دیگر حوادث به وسیله اسباب آنهاست.بر این اساس، کارهاى بنده از این جهت به خداى متعال اسناد داده مى شود که آفریننده اسباب و وسایل آنهاست و آن قدرت بنده است که خداى سبحان در بنده قرارش داده. او با این عقیده تا حدّ بسیارى با معتزله همرأى است; از این رو تصریح مى کند که آنان از اشاعره به حقیقت نزدیک ترند; ولى ابن تیمیه در دو مسئله با معتزله مخالفت مىورزد:مسئله اول، عدم ملازمت میان امر و اراده الهى است; چه اینکه معتزله معتقدند که در اینجا میان فرمان خداى سبحان و اراده او ملازمه است; زیرا خداوند به چیزى فرمان نمى دهد، مگر وقتى که آن کار را مى خواهد، و از چیزى باز نداشته و نهى نمى کند، مگر هنگامى که آن عمل را نمى خواهد; پس خداى سبحان، گناهان و نافرمانى را نمى خواهد; از این رو بدان فرمان نمى دهد. اما ابن تیمیه معتقد است که هیچ تلازمى میان امر الهى و اراده او نیست; چرا که خداى سبحان طاعت و بندگى را اراده کرده و بدان فرمان داده است، و نافرمانى هایى را که از فرزندان آدم واقع مى شود، اراده نکرده و از آن بازداشته است، و اراده او براى گناهان از جهت اراده اسباب وعوامل آنهاست.مسئله دومى که ابن تیمیه را از معتزله جدا مى کند، این است که او خشنودى و محبت الهى را از اراده او تفکیک مى کند. اراده گاهى بر خلاف دستورها و بازداشتن هاى او واقع مى شود، در حالى که رضایت و محبت الهى همان چیزى است که با اوامر و نواهى خداى سبحان انطباق دارد; چه خداى تعالى گناهان را دوست ندارد و آن را نمى پسندد، ولى اراده مى کند. وى با این سخن با اشاعره، همنوا شده، مى گوید:توده اهل سنت با تمام طوایف آن و بسیارى از اصحاب اشعرى، اراده را از محبت ورضایت تفکیک مى کنند و مى گویند: خداى سبحان، گناهان را اراده کرده، ولى آن را دوست ندارد و از آن خشنود نمى شود. او نافرمانى ها را دشمن داشته و از آن نهى فرموده است. آنان میان مشیّتِ خدا و محبت او فرق مى گذارند; و این گفته تمام اهل سلف است.]۳۱[ما مشاهده مى کنیم که مذهب ابن تیمیه در این مسئله، حدّ وسطى میان معتزله و اشاعره است و او در این سخن به طور اجمال، به مذهب ماتریدى نزدیک است که مى گوید: خداى سبحان قدرتى را در بنده آفریده است که به وسیله آن در اشیاى عالم تأثیر مى گذارد، جز اینکه ابن تیمیه معتقد است تأثیرگذارى در اشیاء با انجام کارها صورت مى گیرد، ولى ماتریدى عقیده دارد تأثیر در افعالى که به وسیله این نیروى به ودیعه نهاده شده تحقق مى یابد، از تأثیر در کسب فعل تجاوز نمى کند.
علت جویى در افعال الهىعالمان در این مسئله به علت یابى افعال خداى متعال پرداخته اند که آیا آنچه را انجام داده و آنچه را آفریده، بدون هیچ گونه انگیزه اى بوده است؟ رأىِ نخست از اشاعره است که دراین باره گفته اند: خداى سبحان اشیاء را بدون هیچ گونه انگیزه و علتى آفریده است; چه اینکه [نیاز به علت] اراده الهى را مقیّد مى سازد; در حالى که خداى سبحان آفریننده همه چیز و برتر از هر چیز است. «از او براى آنچه انجام مى دهد، پرسیده نمى شود و انسان ها خود مورد سؤال قرار خواهند گرفت… .»]32[رأى دوم این است که خداى سبحان به سبب حکمتى پسندیده، انسان ها را آفرید و اوامر خود را صادر فرمود و از امورى نهى کرد. این همان گفته ماتریدیه است، چنان که بیان کردیم، و ابن تیمیه آن را عقیده سلف دانسته و چنین اظهار مى دارد:این گفته مسلمانان و غیر مسلمانان و عقیده طوایفى از اصحابِ ابوحنیفه و مالک و شافعى و احمد و دیگران و رأى گروه هایى از دانشمندان علم کلام است.صاحبان این عقیده چنین تقریر نمى کنند که خداى سبحان با این حکمت، اراده اش تغییر مى یابد; ولى حکمت امرى نیست که خداى سبحان را مجبور کند، بلکه [افعال الهى] با صفت حکمت که خود را بدان وصف فرموده، متّفق مى شود. این بیانى براى کامل بودن آفرینش الهى و اوامر و نواهى اوست، نه براى الزام و واداشتن خداى سبحان; و ابن تیمیه همین قول را برگزیده و بیان مى کند که همین، مذهب سلف است.قول سوم همان گفته معتزله است که خداى سبحان در افعال خود و در اوامر و نواهى خویش، جز نیکو انجام نمى دهد و جز به نیکو فرمان نمى دهد و از زشتى دورى گزیده، بدان امر نمى کند. پایه این عقیده آن است که آنان براى اشیاى عالم، حسن ذاتى و قبح ذاتى قائل بوده، معتقدند خداى سبحانِ متعال جز به حَسَن امر نکرده و جز از قبیح بازنمى دارد; اما ابن تیمیه این قول را نفى کرده و نپسندیده است و چنین یادآورى کرده که گفتار سلف به طور آشکار با این عقیده مخالفت دارد. او درباره معتزله مى گوید:معتزله به قیاس کردن این مسئله با آنچه از بنده نیکو یا ناپسند است، پرداختند; از این رو براى خداى متعال آنچه را براى بنده لازم مى دانند، لازم دانستند، و بر خداى سبحان آنچه را بر بنده حرام مى دانند، ممنوع دانستند و آن را عدالت و حکمت نام نهادند; در حالى که عقل هاى آنان از شناخت حکمت الهى قاصر است; بدین جهت براى او مشیّت عام و فراگیر، و قدرت تامّ و کامل را اثبات نمى کنند; پس خداى سبحان را بر انجام هر چیز توانا قرار نمى دهند و معتقد نیستند که هر چه خدا خواست، همان مى شود، و هر چه را اراده نکرد، تحقق نمى یابد.]۳۳[این دیدگاه هاى ابن تیمیه در مسائل جبر و اختیار و انگیزه یابى افعالِ خداى سبحان بود; در حالى که او عقیده خود را همیشه به سلف صالح از صحابه پیامبر(ص) و تابعان آنان نسبت مى دهد.
توحید در عبادتمعناى یگانگى در عبادت این است که بنده در عبادت جز خدا به دیگرى توجه نکند، و این مسئله به دو امر نیاز دارد: امر نخست اینکه بنده جز او را نپرستد و به الوهیت غیر او اعتراف نکند، و هر کس شخص دیگر یا چیزى را شریک خداى متعال در عبادت قرار دهد، هر آینه شرک ورزیده است. و هر کس میان آفریده و آفریدگار در عبادتى تساوى قائل شود، در حقیقت همراه با خدا آلهه دیگرى را قرار داده است; هر چند به یگانگى آفریدگار هستى معتقد باشد. چه اینکه مشرکان عرب هم به این سخن که خداى یگانه آفریدگارِ آسمان ها و زمین است، اعتراف داشتند; چنان که خداى تعالى مى فرماید: «و هر آینه اگر از آنان بپرسى که چه کسى آسمان ها و زمین را آفریده است، البته به طور حتم مى گویند خدا»;]34[ با وجود این، مشرک نامیده شده اند; زیرا آنها همراه با خدا، جز او را مى پرستیدند.امر دوم اینکه خداى سبحان را به گونه اى بپرستیم که خداوند آن را به زبان پیامبرانش براى ما تشریع فرموده است، وخدارا جز به گونه واجب یا مستحب یا مباح و با قصد طاعت و سپاس عبادت نکنیم. ابن تیمیه چنین مى گوید:از جمله عبادت ها دعاست; پس هر کس آفریدگان خدا (مردگان یا زنده ها) را بخواند و از آنان فریادرسى خواهد، در دین بدعت گذاشته و به پروردگار جهانیان شرک ورزیده و جز راه مؤمنان را پیروى کرده است، و هر کس خدا را به [واسطه ]آفریدگانش بخواند یا او را به آفریدگانش سوگند دهد، در دین بدعتى گذاشته که خداوند، هیچ گونه اجازه و فرمانى براى او نداده است.]۳۵[
[اساس سخنان ابن تیمیه]ابن تیمیه که خود پرچمدار مذهب سلفى هاست، سه پایه واساس را پى ریخته است: ۱. ممنوعیت تقرب یافتن به خداى متعال به وسیله شایستگان و اولیاء. ۲. ممنوعیت کمک خواهى و توسل به مردگان و غیرمردگان. ۳.ممنوعیت زیارت قبور شایستگان و پیامبران به قصد تیمّن و برکت جویى و تقدیس.
تقرب به وسیله صالحانابن تیمیه تأکید کرده که برخى از مردم کرامت هایى دارند و خداوند به دست برخى از آنان امورى خارق العاده را جارى مى سازد; ولى این امور موجبْ نمى شود که آنان از اشتباه در امان باشند، بلکه آنان نیز بندگان خدا و مخاطبِ تکلیف الهى اند که احکام تکلیف بر آنان جارى مى شود; وانگهى کرامت از استقامت بالاتر و برتر نیست; بدین جهت خداوند به برخى شایستگان استقامت عطا مى کند، ولى کرامت نمى دهد. ابن تیمیه دراین باره گفتارِ حکیمانه ابوعلى جرجانى را نقل مى کند که گفته است:در جستوجوى استقامت باش، نه در طلب کرامت; چه، کرامت در نفس تو، جبلّى و فطرى است، و همین امر از تو مى طلبد که اهل استقامت باشى.]۳۶[همین کرامت، به انسان شایسته اجازه نمى دهد که براى خداى تعالى وسیله اى قرار دهد; چرا که وسیله قرار دادن بندگان خدا براى [تقرب به ]خدا نارواست; به همین جهت پیامبر(ص) از استغفار کردن براى مشرکان نهى شده است; چنان که خداى متعال مى فرماید:بر پیامبر(ص) و کسانى که ایمان آوردند، روا نیست براى مشرکان استغفار کنند، هر چند از بستگان نزدیک باشند، پس از آنکه برایشان روشن شد آنان جهنمى اند.]۳۷[پیامبر(ص) نیز فرموده است:هان اى قریشیان، خویشتن را به هیچ وجه از خدا بى نیاز نمى گردانم. اى عباس فرزند عبدالمطلب، تو را از خدا بى نیاز نمى کنم. اى صفیّه (عمه رسول خدا(ص))، از خداوند بى نیازت نمى کنم. اى فاطمه (دختر رسول خدا(ص)) آنچه از مال من مى خواهى درخواست کن، ولى تو را از خدا بى نیاز نمى گردانم.]۳۸[اصحاب پیامبر(ص) در زمان حیات حضرت از او باران مى طلبیدند، و این سخن دلالت دارد که تقرب جستن به خداى متعال از راه توسل به دیگران جایز نیست، ولى درخواست از شخص زنده با طلب رحمت رواست.
استغاثه به غیر خدااز دیدگاه سلفیان هرگونه کمک خواهى و طلب فریاد رسى از غیر خدا، به طور کلى ممنوع است. آنان نقل کرده اند که پیامبر(ص) دیگران را از استغاثه به خود باز داشت و روایت مى کنند که طیرانى در معجم کبیر خود نقل کرده که منافقى پیامبر(ص) را آزار مى داد. ابوبکر گفت: برخیزید تا از رسولِ خدا(ص) کمک بگیریم. حضرت فرمود: «از من درخواست کمک نمى شود، باید از خدا کمک گرفت»،]۳۹[ و این سخن روشنى است; زیرا از کسى باید کمک گرفت که توان تغییر و تبدیل را داشته باشد و این از امورى است که فقط خداى تعالى بدان اختصاص یافته است.چنان که استغاثه و کمک خواهى جز از خدا روا نیست، آمرزش نیز فقط از خداى سبحان است; بنابراین جایز نیست از غیر خدا خواسته شود که مرا بیامرزد یا کمکم کند. ابن تیمیه از ابویزید بسطامى نقل مى کند که بارها گفته است: «کمک خواهى آفریده از آفریده دیگر، همانند یارى جستن انسان غریق از غریقى دیگر است.» از ابوعبدالله قرشى نیز این سخن را نقل مى کند که «یارى جویى مخلوقى از مخلوق دیگر، مانند کمک طلبى زندانى از زندانى دیگر است». چنان که نمى توان با پرستش زنده ها به خدا نزدیک شد و نمى شود از آنان کمک خواست، با مردگان نیز نمى توان به خدا تقرب جست یا از آنان کمک گرفت. ابن تیمیه دراین باره مى گوید:براى ما روا نیست که از پیامبران و شایستگان، پس از مرگشان چیزى بخواهیم، هر چند در قبرهایشان زنده باشند. و اگر مقدر شده باشد که آنان براى زنده ها دعا کنند، بازهم براى کسى جایز نیست از آنان این دعا را بخواهد; زیرا هیچ کس از سلف چنین کارى را نکرده اند و این کار، کم کم بهانه و دستاویزى براى شرک و پرستش آنان به جاى خدا مى شود; اما درخواست چیزى از آنان در زمان حیاتشان جایز است; چون به شرک نمى انجامد.اگر تقرب جستن به صالحان و کمک خواستن از شایستگان (چه در زمان حیات یا مرگ آنان) جایز نباشد و دعا فقط در زمان زنده بودن آنان روا باشد نه پس از مرگ، نذرکردن براى قبرها یا مردگان مدفون در قبرها یا آنان که کنار قبرها مى مانند نیز جایز نیست، بلکه این عمل حرام است; چون به نذرکردن براى بت ها شباهت دارد و تفاوتى نمى کند که نذر، روغن [چراغ ]باشد یا غیرِ آن. ودراین باره مى گوید: «هرکس معتقد باشدکه براى قبرها منفعت یا ضررى هست، گمراه نادان است»، و تأکید مى کند که این نذرِ در گناه است و مى گوید:هرکس معتقد باشد که این نذرها، راه بردن حاجت ها به سوى خداى متعال است و این کارها موجب برطرف شدن تنگدستى و سختى و باعث بازگشایى درِ روزى و محفوظ ماندن شهر و دیار مى شود، مشرکى است که کشتن او واجب است.]۴۰[
زیارت قبر پیامبر(ص) و صالحاننتیجه منطقى تمام مباحث پیشین این است که زیارت قبر صالحان به نیت تیمّن و تبرک یا تقرب جویى به خداى تعالى روا نیست، اما اگر به منظور پندگیرى و عبرت آموزى باشد، جایز، بلکه مستحب است; بدین جهت تأکید مى کند که زیارت قبر پیامبر(ص) به قصد برکت جستن جایز نیست; چون خود حضرت مردم را از اینکه قبرش مسجد شود، نهى فرموده تا زیارت نشود. در صحیحین [=صحیح بخارى و صحیح مسلم] از عایشه نقل شده است که پیامبر(ص) در بیمارى منجر به وفاتش فرمود: «خداوند یهود و نصارا را لعنت کرده [یا لعنت کند ]چون قبور پیامبرانشان را مسجد قرار دادند.]۴۱[» وانگهى پیامبر(ص) در خانه عایشه و برخلاف عادت مردم دفن شد تا قبرش زیارتگاه قرار نگیرد و خود دراین باره فرمود: «پروردگارا قبر مرا چون بتى قرار مده که پرستیده شود. خشم خداوند بر گروهى که قبور پیامبرانشان را مسجد قرار دادند، شدت یافت.»]42[اصحاب پیامبر(ص) نیز هرگاه پس از مرگ حضرت بر او سلام مى کردند و مى خواستند دعا کنند، رو به قبله دعا مى کردند و هنگام سفر یا بازگشت از مسافرت رو به سوى روضه شریفه اش مى کردند.
[مخالفت ابن تیمیه با مسلمانان]ابن تیمیه با این سخن خود با توده مسلمانان مخالفت کرد، بلکه درباره زیارتِ قبر مصطفى(ص) با خشونت و تندى از آنان مبارز طلبید. ما درخصوص زیارت قبور صالحان و نذر براى آنان تا حدى با سخن وى موافقیم، ولى در مورد زیارت روضه شریف [پیامبر(ص)] به طور کلى با او مخالفیم; زیرا ممنوعیت زیارت روضه شریف را به قصد تیمّن و تبرک، بر ترس از بت پرستى مبتنى ساخته است، در حالى که این ترس، نابجا و بى مورد است; چرا که اگر در این کار تقدیس و احترام به محمد(ص) باشد، در واقع تقدیس از پیامبرِ توحید و احترام به پیامبر توحید، زنده کردن توحید است; زیرا این عمل، تقدیس از مفاهیمى است که بدان برانگیخته شده; وانگهى در زیارت روضه شریف حضرت، یادآورى موضع گیرى هاى او در صبر و جهاد و مبارزه و تلاش در راه رفعت شأن و علوّ مقام توحید است تا آنکه خداوند در نتیجه جهاد و مبارزه او و به تأیید و نصرت خویش، دولت و اقتدار بت ها را به نفع او تغییر داد [و دنیا به کام او ]و عبادت خداى یگانه متداول شد. ابن تیمیه، خود از سلف صالح روایت مى کند که هرگاه بر روضه شریف مى گذشتند، بر پیامبر(ص) سلام مى کردند. نافع، غلام عبدالله بن عمر و راوى علوم وى روایت کرده است که ابن عمر به قبر [پیامبر(ص)] سلام مى کرد. صد بار یا بیشتر دیدم که به سوى قبرِ حضرت مى آمد و مشاهده مى شد که دستش را بر محل نشستن پیامبر(ص) روى منبر گذاشته و به صورتش مى مالید.حدیثى که ابن تیمیه و دیگران [از پیامبر(ص)] روایت کرده اند که «عزمِ سفر نباید کرد، مگر براى زیارت سه مسجد: مسجد الحرام و مسجد من و مسجد الاقصى»، شرافت مسجدى را بیان مى کند که حضرت در جوار آن مدفون شده است. او در خانه عایشه دفن شد که نزدیک ترین خانه همسرانش به مسجد، و چسبیده به آن بود، ولى داخل مسجد نبود. اگر این حدیث بیانگر ممنوعیت زیارت قبر پیامبر(ص) باشد، حضرت مى بایست در محلى دور از مسجد، مثل [قبرستانِ] بقیع دفن مى شد. ما در شگفتیم که ابن تیمیه زیارت روضه [پیامبر(ص) ]را براى تیمّن و انس گرفتن ناپسند مى شمرد با اینکه خود او از پیشوایان مشهور روایت کرده است که آنان هرگاه بر قبر شریف پیامبر(ص) مى گذشتند، بر حضرت سلام مى کردند و هرگاه قصد سفر داشتند یا از مسافرت باز مى گشتند، به سوى قبر شریف او مى رفتند; چنان که ابن تیمیه روایت کرده است.پس از این توضیح، تأکید مى کنیم که تبرک جستن به زیارت قبر پیامبر(ص) امرى نیکوست و قصد ما از تبرک جویى، عبادت یا چیزى نزدیک به پرستش نیست، بلکه تبرک طلبى، همان تذکر [یادآورى] و عبرت گیرى و بصیرت خواهى است. او چگونه مسلمانى است که زندگانى رسول خدا(ص) و سیره و سنت او و جنگ و جهاد حضرت را بداند و به مدینه منوره برود و احساس نکند که در این مکانْ پیامبر(ص) سیر مى کرده و مردم را [به دین] فرا مى خوانده، و عمل، تدبیر و جهاد مى کرده است، و عبرت نگیرد و بصیرت نیابد، یا مقام و جایگاه حضرت را نزد خداى متعال احساس نکند، یا محبتِ خدا و رسولش و عمل به آنچه او فرمان داده و دست برداشتن از آنچه نهى فرموده شانه هاى او را نلرزاند [یا عشق او را بر نیانگیزد]، مگر کسى که از یاد خدا روى گرداند؟زیارت قبر رسول خدا(ص) خود، همان یادآورى و عبرت آموزى و هدایت یابى و بصیرت خواهى است، و دعا کردن کنار قبر حضرت، دعایى به شمار مى رود که [از ]قلب خاشع و عقل خاضع و نفس مخلص و وجدان بیدار [برخاسته] است، و این گونه دعا، مبارک ترینِ دعاهاست.
پی نوشت:
]۱[. براى دیدن اقسام چهارگانه، به رساله معارج الوصول ابن تیمیه مراجعه شود.]۲[. مثل آیه «وکلّم الله موسى تکلیماً; خدا با موسى سخن گفت سخن گفتنى» (نساء، ۱۶۴).]۳[. ابن تیمیه، نقض المنطق، ص ۳۵۶.]۴[. و مانند صفت مالک الملک و دیگر صفاتى که بیانگر حالات ویژه اى است که شایستگىِ پروردگار متعال را دارد و از طریق قرآن کریم و روایات به ما رسیده است.]۵[. الله لا اله الاّ هو الحىّ القیّوم (بقره، ۲۵۵).]۶[. قل هو الله احد الله الصمّد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد (توحید، ۱ــ۴).]۷[. هو العلیم الحکیم. هو السمیع البصیر. هو العلیم القدیر. هو العزیز الحکیم. هو الغفور الرحیم.]۸[. و هو الغفور الودود ذو العرش المجید فعال لما یرید (بروج، ۱۴ــ۱۶).]۹[. هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شىء علیم هو الذّى خلق السموات و الارض فى سته ایّام ثم استوى على العرش یعلم ما یلج فى الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم اینما کنتم و الله بما تعملون بصیر. (حدید، ۳ و ۴)]۱۰[. ذلک بأنّهم اتبعوا ما أسخط الله و کرهوا رضوانه فأحبط اعمالهم. (محمد(ص)، ۲۸)]۱۱[. رضى اللّه عنهم و رضوا عنه. (مائده، ۱۱۹)]۱۲[. و غضب الله علیه و لعنه. (نساء، ۹۳)]۱۳[. لمقت الله اکبر من مقتکم. (غافر، ۱۰)]۱۴[. هل ینظرون الاّ أن یأتیهم الله فى ظُلل من الغمام و الملائکه. (بقره، ۲۱۰)]۱۵[. ثمّ استوى الى السماء و هى دخان فقال لها و الارض ائتیا طوعاً او کَرهاً قالتا أتینا طائعین. (فصلت، ۱۱)]۱۶[. اقتباس از آیه «والذین اذا ذُکّروا بآیات ربهم لم یخِرّوا علیها صُمّاً و عمیاناً» (فرقان، ۷۳).]۱۷[. اقتباس از آیه «و منهم امیّون لایعلمون الکتاب الاّ امانىّ… » (بقره، ۷۸).]۱۸[. المجموعه الکبرى که در ضمن الرسائل الکبرى چاپ شده است، ص ۴۰۹.]۱۹[. دفع التشبیه، ابن جوزى.]۲۰[. ید الله فوق أیدیهم (فتح، ۱۰).]۲۱[. کلّ شىء هالک الاّ وجهه (قصص، ۸۸).]۲۲[. سوره آل عمران، آیه ۷.]۲۳[. انّ الله خمّر آدم بیده.]۲۴[. قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن.]۲۵[. انّ الذّین یبایعونک انّما یبایعون الله یدُالله فوق ایدیهم فمن نکث فانّما ینکث على نفسه و من أوفى بما عاهد علیه الله فسیؤتیه أجراً عظیماً (فتح، ۱۰).]۲۶[. و ان أحدٌ من المشرکین استجارک فأجره حتى یسمع کلام اللّه ثم ابلغه مأمنه (توبه، ۶).]۲۷[. زیّنوا القرآن باصواتکم.]۲۸[. این اندیشه هاى ابن تیمیه به طور پراکنده در جزء سوم کتاب رسائل و مسائل، چاپ المنار، ص ۲۱، ۲۲، ۲۵ و ۱۰۶ یافت مى شود.]۲۹[. اقتباس از آیات ۱۹ تا ۲۱ سوره معارج. «انّ الانسان خلق هلوعاً اذا مسّه الشّر جزوعاً و اذا مسّه الخیر منوعاً».]30[. ان هو الاّ ذکر للعالمین لمن شاءمنکم ان یستقیم و ما تشاؤون الاّ ان یشاء الله ربّ العالمین (تکویر، ۲۷ــ۲۹).]۳۱[. منهاج السّنه، ج۱، ص ۲۲۶; مجموعه الرسائل و المسائل، ج۵، ص۱۰۲.]۳۲[. لایُسأل عمّا یفعل و هم یُسألون (انبیاء، ۲۳).]۳۳[. مجموعه الرسائل و المسائل، ج۵، ص۱۲۱.]۳۴[. ولئن سألتهم من خلق السموات و الارض لیقولنّ الله (لقمان، ۲۵; زمر، ۳۸).]۳۵[. دراین باره رجوع شودبه کتاب قاعده جلیله فى التوسل و الوسیله، ابن تیمیه.]۳۶[. مجموعه الرسائل و المسائل، ج۱، ص۷.]۳۷[. ما کان للنبىّ و الذّین آمنوا أن یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولى قربى من بعد ما تبیّن لهم أنّهم أصحاب الجحیم (توبه، ۱۱۳).]۳۸[. یا معشر قریش اشتروا انفسکم من الله فانّى لاأغنى عنکم من الله شیئاً یا عباس بن عبدالمطلب لاأغنى عنک من الله شیئا، یا صفیه (عمه رسول الله) لااغنى عنک من الله شیئاً یا فاطمه (بنت رسول الله) سلینى من مالى ما شئت، لااغنى عنک من الله شیئاً.]۳۹[. انّه لایستغاث بى، و انّما یستغاث بالله.]۴۰[. مجموعه الرسائل و المسائل، ج۱، ص۵۵.]۴۱[. لعن الله الیهود و النصارى، اتخذوا قبور انبیائهم مساجد.]۴۲[. اللهم لاتجعل قبرى وثناً یعبد، اشتدّ غضب الله على قوم اتخذوا قبور انبیائهم مساجد.منبع: دانشگاه ادیان
 

نوشته قبلی

دیدگاه حشویّه و اصحاب حدیث در مسئله امامت

نوشته‌ی بعدی

از زیدیه چه می دانید ؟

مرتبط نوشته ها

اهل سنت و زیارت امام رضا (ع)
امام رضا (ع)

اهل سنت و زیارت امام رضا (ع)

بدون دسته ( پیشفرض)

توحید از دیدگاه شیعه چگونه است؟

صفای باطن و دوری امامان (ع) از کینه توزی
بدون دسته ( پیشفرض)

صفای باطن و دوری امامان (ع) از کینه توزی

میانه روی در نهج البلاغه
بدون دسته ( پیشفرض)

میانه روی در نهج البلاغه

ادوار اجتهاد
بدون دسته ( پیشفرض)

ادوار اجتهاد

آثار محبّت اهل بیت (ع) در قرآن
بدون دسته ( پیشفرض)

آثار محبّت اهل بیت (ع) در قرآن

نوشته‌ی بعدی

از زیدیه چه می دانید ؟

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

سرو قامتی استوار در بوستان فقاهت

سرو قامتی استوار در بوستان فقاهت

همه نقطه‌زنی‌های سید مجید

همه نقطه‌زنی‌های سید مجید

ایرانیان حاضر در کربلا

سیری در سیره اخلاقی امام حسین (ع)

حدیث سلسله الذهب

هجرت امام رضا (ع) به ایران

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا