ملت ایران، خرمشهر را با هندسهای از قرآن بازپس گرفت؛ یک مثلث قرآنی که بسیار دقیقتر از هر مختصات جغرافیایی، راز بودن ما را در این بخش از خاورمیانه تفسیر میکند: مثلث (رمی، نصر، فتح)
ضلع اول: رمی؛
«وَما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللهَ رَمى».
رزمندهی خسته، روی پل خرمشهر، انگشت را روی ماشه میفشارد. در آن ثانیههای آغشته به عرق و باروت و خون، هستی ناگهان دوپاره میشود. در لایهی بیرونی، همه چیز قابل محاسبه است: وزن سلاح، سرعت باد، حرکت دست و …، اما در لایهی پنهان، آنجا که منطق خشک بشری رنگ میبازد، معادله، بیصدا عوض میشود. تو در میدان ایستادهای، ایثار کردهای، اما حقیقت از معناى مالکیت ما بر پیروزى مان بسیار بزرگتر است.
انسان خرمشهر عاشقانه میپذیرد که دستش تنها نیست. تیر راهی را میرود که هیچ نقشهای نشانش نداده است؛ چرا که اصابت، از جایی میآید که رمی خدا در آن نفس میکشد.
ضلع دوم: نصر؛
«إِنْ تَنْصُرُوا اللهَ یَنْصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ».
آن سوی دود و خون، در نقطهای که زانوها از سنگینی اضطراب و سبکی امید وسوسه میشوند تا خم شوند، نصر فرود میآید. یاری خدا، پیش از آنکه باران گلوله را متوقف کند، بر قدمها میبارد. تثبیت قدم؛ همان لحظهای که انسان تصمیم میگیرد از لبهی پرتگاه تردید به عقب برنگردد. شهر، پیش از آنکه روی خاک از چنگال دشمن رها شود، در دلها آزاد میشود. پاها، پای خودشان میمانند و قامت ملت، راست میشود.
ضلع سوم: فتح؛
«إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحًا مُبینًا».
فتح دیگر صِرف یک خبر در رسانه نیست؛ فتح یک «معنا» است.
فتح، همان لحظهای است که پردهی غبار کنار میرود و بر اين تصور كه سرنوشت را تنها با آهن مینویسند، خط بطلان كشيده مى شود.
«خرمشهر را خدا آزاد کرد»؛ این جمله، امضای تاریخ است پای برگهی عبور از توهمات بشری.
فتح، بازگشت نامها به حقیقت است. خرمشهر دوباره خرمشهر شد و ما، در آینهی ترکخوردهی آن شهر، چهرهی حقیقی خودمان را تماشا کردیم.
این مثلث، هنوز هم کار میکند و هر جا که خرمشهری در پیش باشد، راه از همین سه ضلع میگذرد:
«وما رمیت…» تا دل از غرور خالی شود.
«ینصرکم…» تا قدمها در برابر وزشِ بادهای تند نلرزد.
و «انا فتحنا…» تا امید، شکل آشکار و بیچونوچرای خود را بیابد.
در جنگ سوم تحمیلی هم، همان مثلّث نورانی همیشگی، زنده و پویاست؛ مثلّثی که اضلاعش از آسمان تا زمین کشیده شده اند:
رمی:
آنگاه که موشک از دوش رزمندگان خستگی ناپذیر رها شد، تو گمان مبر که بازوی خاکی انسان، پرتابش کرد. خدا بود، آری خدا بود که آتش خشم مقدّس را به قلب دشمن نابکار صهیونی آمریکایی نشانه گرفت. دست های ما، تنها واسطه ای بودند از جنس تسلیم.
نصر:
کدام ملّتی سراغ داری که باران بی امان بمب، بر سر کوچه و بازارش، بر مدرسه و دانشگاهش، بر قلب صنعت و خانه های امن زندگی اش ببارد و او، نلرزد؟ ایران عزیز، تو در خیابان و میدان، ایستادی؛ یکپارچه و منسجم، چون کوهی که در برابر توفان فقط سرود میخواند. همین استواری غریب، همین ترس که در جان دشمن خانه کرده است، همین تسلط بر تنگه های سرنوشت، همین که چشم جهانیان، حقانیت درخشان ملتی را به تماشا ایستاد… همگی، نصر الهی بود.
فتح:
و اینک، گام در راهی می نهیم تا بار دیگر، تماشاگر شکوه تحقّق آن قانون فتح الهی در خرمشهر تنگه هرمز باشیم:
«إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا»
و در آیینه تاریخ این مرز و بوم، بار دیگر، طلوع روشن فتح را به نظاره بنشینیم.



















هیچ نظری وجود ندارد