16 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home ائمه شیعه امام علی (ع)

سکوت حضرت على علیه السلام و علل آن

0
SHARES
0
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

 
بعد از رحلت پيامبر، بر اثر شرايط خاصي که ايجاد شده بود، حضرت علي (ع) مجبور شد به مدت 25 سال از صحنه اجتماع به طور خاصي کناره بگيرد و سکوت اختيار کند، آنحضرت در اين مدت نه در جهادي شرکت کرد و نه در اجتماع به طور رسمي سخن گفت، شمشير در نيام کرد و به وظايف فردي پرداخت.اين سکوت وگوشه گيري طولاني براي شخصيتي که در گذشته در متن اجتماع قرار داشت ودومين شخص جهان اسلام و رکن بزرگي براي مسلمانان به شمار مي رفت سهل و آسان نبود. روح بزرگي، چون حضرت علي -عليه السلام- مي خواست که بر خويش مسلط شود و خود را با وضع جديد که از هر نظر با وضع سابق تضاد داشت تطبيق دهد.
فعاليتهاي امام -عليه السلام- در اين دوره در امور زير خلاصه مي شد : 1 – عبادت خدا، آن هم به صورتي که در شان شخصيتي مانند حضرت علي -عليه السلام- بود; تا آنجا که امام سجاد عبادت وتهجد شگفت انگيز خود را در برابر عبادتهاي جد بزرگوار خود ناچيز مي دانست. 2 – تفسير قرآن وحل مشکلات آيات و تربيت شاگرداني مانند ابن عباس، که بزرگترين مفسر اسلام پس از امام -عليه السلام- به شمار مي رفت. 3 – پاسخ به پرسشهاي دانشمندان ملل و نحل ديگر، بالاخص يهوديان و مسيحيان که پس از درگذشت پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم- براي تحقيق در باره اسلام رهسپار مدينه مي شدند وسؤالاتي مطرح مي کردند که پاسخگويي جز حضرت علي -عليه السلام-، که تسلط او بر تورات و انجيل از خلال سخنانش روشن بود، پيدا نمي کردند. اگر اين خلا به وسيله امام -عليه السلام- پر نمي شد جامعه اسلامي دچار سرشکستگي شديدي مي شد. وهنگامي که امام به کليه سؤالات پاسخهاي روشن وقاطع مي داد انبساط وشکفتگي عظيمي در چهره خلفايي که بر جاي پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم- نشسته بودند پديد مي آمد. 4 – بيان حکم بسياري از رويدادهاي نوظهور که در اسلام سابقه نداشت ودر مورد آنها نصي در قرآن مجيد وحديثي از پيامبر گرامي -صلي الله عليه و آله و سلم- در دست نبود. اين يکي از امور حساس زندگي امام -عليه السلام- است واگر در ميان صحابه شخصيتي مانند حضرت علي -عليه السلام- نبود، که به تصديق پيامبر گرامي -صلي الله عليه و آله و سلم- داناترين امت وآشناترين آنها به موازين قضا و داوري به شمار مي رفت، بسياري از مسائل در صدر اسلام به صورت عقده لاينحل و گره کور باقي مي ماند. همين حوادث نوظهور ايجاب مي کرد که پس از رحلت پيامبر گرامي -صلي الله عليه و آله و سلم- امام آگاه ومعصومي به سان پيامبر در ميان مردم باشد که بر تمام اصول وفروع اسلام تسلط کافي داشته، علم وسيع وگسترده او امت را از گرايشهاي نا مطلوب وعمل به قياس و گمان باز دارد و اين موهبت بزرگ، به تصديق تمام ياران رسول خدا -صلي الله عليه و آله و سلم- جز در حضرت علي -عليه السلام- در کسي نبود. قسمتي از داوريهاي امام -عليه السلام- و استفاده هاي ابتکاري و جالب وي از آيات در کتابهاي حديث و تاريخ منعکس است. (1) 5 – هنگامي که دستگاه خلافت در مسائل سياسي و پاره اي از مشکلات با بن بست روبرو مي شد، امام -عليه السلام- يگانه مشاور مورد اعتماد بود که با واقع بيني خاصي مشکلات را از سر راه آنان بر مي داشت و مسير کار را معين مي کرد. برخي از اين مشاوره ها در نهج البلاغه و درکتابهاي تاريخ نقل شده است. 6 – تربيت و پرورش گروهي که ضمير پاک و روح آماده اي براي سير وسلوک داشتند، تا در پرتو رهبري و تصرف معنوي امام -عليه السلام- بتوانند قله هاي کمالات معنوي را فتح کنند وآنچه را که با ديده ظاهر نمي توان ديد با ديده دل و چشم باطني ببينند. 7 – کار و کوشش براي تامين زندگي بسياري از بينوايان و درماندگان; تا آنجا که امام -عليه السلام- با دست خود باغ احداث مي کرد وقنات استخراج مي نمود وسپس آنها را در راه خدا وقف مي کرد. اينها اصول کارها وفعاليتهاي چشمگير امام -عليه السلام- در اين ربع قرن بود. ولي بايد با کمال تاسف گفت که تاريخ نويسان بزرگ اسلام به اين بخش از زندگي امام -عليه السلام- اهميت شاياني نداده، خصوصيات وجزئيات زندگي حضرت علي -عليه السلام- را در اين دوره درست ضبط نکرده اند. در حالي که آنان وقتي به زندگي فرمانروايان بني اميه وبني عباس وارد مي شوند آنچنان به دقت و به طور گسترده سخن مي گويند که چيزي را فروگذار نمي کنند. آيا جاي تاسف نيست که خصوصيات زندگي بيست و پنج ساله امام -عليه السلام- در هاله اي از ابهام باشد ولي تاريخ جفاکار يا نويسندگان جنايتگر مجالس عيش و نوش فرزندان معاويه و مروان و خلفاي عباسي را با کمال دقت ضبط کنند و اشعاري را که در اين مجالس مي خواندند و سخنان لغوي را که ميان خلفا و رامشگران رد وبدل مي شده و رازهايي را که در دل شب پرده از آنها فرو مي افتاده، به عنوان تاريخ اسلام، در کتابهاي خود درج کنند؟! نه تنها اين قسمت از زندگي آنها را تنظيم کرده اند، بلکه جزئيات زندگي حاشيه نشينان و کارپردازان و تعداد احشام و اغنام و خصوصيات زر و زيور و نحوه آرايش زنان ومعشوقه هاي آنان را نيز بيان کرده اند. ولي وقتي به شرح زندگي اولياي خدا و مردان حق مي رسند، همانان که اگر جانبازي وفداکاري ايشان نبود هرگز اين گروه بي لياقت نمي توانستند زمام خلافت و سيادت را در دست بگيرند، گويي بر خامه آنان زنجير بسته اند و همچون رهگذري شتابان مي خواهند اين فصل از تاريخ را به سرعت به پايان برسانند.
نخستين برگ ورق مي خورد
نخستين برگ اين فصل در لحظه اي ورق خورد که سرمبارک پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم بر سينه امام -عليه السلام- بود و روح او به ابديت پيوست. حضرت علي -عليه السلام- جريان اين واقعه را در يکي از خطبه هاي تاريخي خود (2) چنين شرح مي دهد : ياران پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم- که حافظان تاريخ زندگي او هستند به خاطر دارند که من هرگز لحظه اي از خدا و پيامبر او سرپيچي نکرده ام. در جهاد با دشمن که قهرمانان فرار مي کردند و گام به عقب مي نهادند، از جان خويش در راه پيامبر خدا دريغ نکردم. رسول خدا -صلي الله عليه و آله و سلم- جان سپرد در حالي که سرش بر سينه من بود وبر روي دست من جان از بدن او جدا شد و من براي تبرک دست برچهره ام کشيدم. آنگاه بدن او را غسل دادم وفرشتگان مرا ياري مي کردند. گروهي از فرشتگان فرود آمده گروهي بالا مي رفتند و همهمه آنان که بر جسد پيامبر نماز مي خواندند مرتب به گوش مي رسيد; تا اينکه او را در آرامگاه خود نهاديم. هيچ کس در حال حيات ومرگ پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم از من به او سزاوارتر وشايسته تر نيست. درگذشت پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم گروهي را در سکوت فرو برد وگروهي ديگر را به تلاشهاي مرموز ومخفيانه وا داشت. پس از رحلت پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم نخستين واقعه اي که مسلمانان با آن روبرو شدند موضوع تکذيب وفات پيامبر از جانب عمر بود!او غوغايي در برابر خانه پيامبر برپا کرده بود وافرادي را که مي گفتند پيامبر فوت شده است تهديد مي کرد. هرچه عباس وابن ام مکتوم آياتي را که حاکي از امکان مرگ پيامبر بود تلاوت مي کردند مؤثر نمي افتاد. تا اينکه دوست او ابوبکر که در بيرون مدينه به سر مي برد آمد وچون از ماجرا آگاه شد با خواندن آيه اي (3) که قبل از او ديگران نيز تلاوت کرده بودند عمر را خاموش کرد! هنگامي که حضرت علي -عليه السلام- مشغول غسل پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم- شد و گروهي از اصحاب او را کمک مي کردند و در انتظار پايان يافتن غسل و کفن بودند و خود را براي خواندن نماز بر جسد مطهر پيامبر آماده مي کردند جنجال سقيفه بني ساعده به جهت انتخاب جانشين براي پيامبر گرامي -صلي الله عليه و آله و سلم- برپا شد. رشته کار در سقيفه در دست انصار بود، اما وقتي ابوبکر وعمر و ابوعبيده که از مهاجران بودند از برپايي چنين انجمني آگاه شدند جسد پيامبر -صلي الله عليه و آله و سلم- را که براي غسل آماده مي شد ترک کردند و به انجمن انصار در سقيفه پيوستند و پس از جدالهاي لفظي و احيانا زد و خورد، ابوبکر با پنج راي به عنوان خليفه رسول الله انتخاب شد، در حالي که احدي از مهاجران، جز آن سه نفر، از انتخاب او آگاه نبودند. (4) در اين گير و دار که امام عليه السلام مشغول تجهيز پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم بود و انجمن سقيفه نيز به کار خود مشغول بود، ابوسفيان که شم سياسي نيرومندي داشت به منظور ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان در خانه حضرت علي -عليه السلام- را زد و به او گفت : دستت را بده تا من با تو بيعت کنم و دست تو را به عنوان خليفه مسلمانان بفشارم، که هرگاه من با تو بيعت کنم احدي از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت برنمي خيزد، و اگر فرزندان عبد مناف با تو بيعت کنند کسي از قريش از بيعت تو تخلف نمي کند و سرانجام همه عرب تو را به فرمانروايي مي پذيرند. ولي حضرت علي -عليه السلام- سخن ابوسفيان را با بي اهميتي تلقي کرد وچون از نيت او آگاه بود فرمود : من فعلا مشغول تجهيز پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم هستم. همزمان با پيشنهاد ابوسفيان يا قبل آن، عباس نيز از حضرت علي -عليه السلام- خواست که دست برادر زاده خود را به عنوان بيعت بفشارد، ولي آن حضرت از پذيرفتن پيشنهاد او نيز امتناع ورزيد. چيزي نگذشت که صداي تکبير به گوش آنان رسيد. حضرت علي -عليه السلام- جريان را از عباس پرسيد. عباس گفت : نگفتم که ديگران در اخذ بيعت بر تو سبقت مي جويند؟ نگفتم که دستت را بده تا با تو بيعت کنم؟ ولي تو حاضر نشدي و ديگران بر تو سبقت جستند.
آيا پيشنهاد عباس وابوسفيان واقع بينانه بود؟
چنانکه حضرت علي -عليه السلام- تسليم پيشنهاد عباس مي شد وبلافاصله پس از درگذشت پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم گروهي از شخصيتها را براي بيعت دعوت مي کرد، مسلما اجتماع سقيفه به هم مي خورد ويا اساسا تشکيل نمي شد. زيرا ديگران هرگز جرات نمي کردند که مسئله مهم خلافت اسلامي را در يک محيط کوچک که متعلق به گروه خاصي بود مطرح سازند وفردي را با چند راي براي زمامداري انتخاب کنند. با اين حال، پيشنهاد عمومي پيامبر وبيعت خصوصي چند نفر از شخصيتها با حضرت علي -عليه السلام- دور از واقع بيني بود و تاريخ در باره اين بيعت همان داوري را مي کرد که در باره بيعت ابوبکر کرده است. زيرا زمامداري حضرت علي -عليه السلام- از دو حال خالي نبود : يا امام -عليه السلام- ولي منصوص وتعيين شده از جانب خداوند بود يا نبود. در صورت نخست، نيازي به بيعت گرفتن نداشت واخذ راي براي خلافت وکانديدا ساختن خود براي اشغال اين منصب يک نوع بي اعتنايي به تعيين الهي شمرده مي شد وموضوع خلافت رااز مجراي منصب الهي واينکه زمامدار بايد از طرف خدا تعيين گردد خارج مي ساخت ودر مسير يک مقام انتخابي قرار مي داد; وهرگز يک فرد پاکدامن وحقيقت بين براي حفظ مقام وموقعيت خود به تحريف حقيقت دست نمي زند وسرپوشي روي واقعيت نمي گذارد، چه رسد به امام معصوم. در فرض دوم، انتخاب حضرت علي -عليه السلام- براي خلافت همان رنگ و انگ را مي گرفت که خلافت ابوبکر گرفت وصميمي ترين يار او، خليفه دوم، پس از مدتها در باره انتخاب ابوبکر گفت : «کانت بيعة ابي بکر فلتة وقي الله شرها». (5) يعني انتخاب ابوبکر براي زمامداري کاري عجولانه بود که خداوند شرش را باز داشت. از همه مهمتر اينکه ابوسفيان در پيشنهاد خود کوچکترين حسن نيت نداشت ونظر او جز ايجاد اختلاف ودودستگي وکشمکش در ميان مسلمانان واستفاده از آب گل آلود وبازگردانيدن عرب به دوران جاهليت وخشکاندن نهال نوپاي اسلام نبود. وي وارد خانه حضرت علي -عليه السلام- شد واشعاري چند در مدح آن حضرت سرود که ترجمه دو بيت آن به قرار زير است : فرزندان هاشم! سکوت را بشکنيد تا مردم، مخصوصا قبيله هاي تيم وعدي در حق مسلم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت مربوط به شما وبه سوي شماست وبراي آن جز حضرت علي کسي شايستگي ندارد. (6) ولي حضرت علي -عليه السلام- به طور کنايه به نيت ناپاک او اشاره کرد وفرمود : «تو در پي کاري هستي که ما اهل آن نيستيم ». طبري مي نويسد : علي او را ملامت کردوگفت : تو جز فتنه وآشوب هدف ديگري نداري. تو مدتها بدخواه اسلام بودي. مرا به نصيحت وپند وسواره وپياده تو نيازي نيست. (7) ابوسفيان اختلاف مسلمانان را در باره جانشيني پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم به خوبي دريافت ودر باره آن چنين ارزيابي کرد : طوفاني مي بينم که جز خون چيز ديگري نمي تواند آن را خاموش سازد. (8) ابوسفيان در ارزيابي خود بسيار صائب بود واگر فداکاري واز خودگذشتگي خاندان بني هاشم نبود طوفان اختلاف را جز کشت وکشتار چيزي نمي توانست فرو نشاند.
گروه کينه توز
بسياري از قبايل عرب جاهلي به انتقامجويي وکينه توزي مشهور ومعروف بودند واگر در تاريخ عرب جاهلي مي خوانيم که حوادث کوچک همواره رويدادهاي بزرگي را به دنبال داشته است به اين جهت بوده است که هيچ گاه از فکر انتقام بيرون نمي آمدند. درست است که آنان در پرتو اسلام تا حدي از سنتهاي جاهلانه دست کشيدند وتولدي دوباره يافتند، اما چنان نبود که اين نوع احساسات کاملا ريشه کن شده، اثري از آنها در زواياي روح آنان باقي نمانده باشد; بلکه حس انتقام جويي پس از اسلام نيز کم وبيش به چشم مي خورد. بي جهت نيست که حباب بن منذر، مرد نيرومند انصار وطرفدار انتقال خلافت به جبهه انصار، در انجمن سقيفه رو به خليفه دوم کرد وگفت : ما با زمامداري شما هرگز مخالف نيستيم وبر اين کار حسد نمي ورزيم، ولي از آن مي ترسيم که زمام امور به دست افرادي بيفتد که ما فرزندان وپدران وبرادران آنان را در معرکه هاي جنگ وبراي محو شرک وگسترش اسلام کشته ايم; زيرا بستگان مهاجران به وسيله فرزندان انصار وجوانان ما کشته شده اند. چنانچه همين افراد در راس کار قرار گيرند وضع ما قطعا دگرگون خواهد شد. ابن ابي الحديد مي نويسد : من در سال 610 هجري کتاب «سقيفه » تاليف احمد بن عبد العزيز جوهري را نزد ابن ابي زيد نقيب بصره مي خواندم. هنگامي که بحث به سخن حباب بن منذر رسيد، استادم گفت : پيش بيني حباب بسيار عاقلانه بود وآنچه او از آن مي ترسيد در حمله مسلم بن عقبه به مدينه، که اين شهر به فرمان يزيد مورد محاصره قرارگرفت، رخ داد وبني اميه انتقام خون کشتگان بدر را از فرزندان انصار گرفتند. سپس استادم مطلب ديگري را نيز ياد آوري کرد وگفت : آنچه را که حباب پيش بيني مي کرد پيامبر نيز آن را پيش بيني کرده بود. او نيز از انتقامجويي وکينه توزي برخي از اعراب نسبت به خاندان خود مي ترسيد، زيرا مي دانست که خون بسياري از بستگان ايشان در معرکه هاي جهاد به وسيله جوانان بني هاشم ريخته شده است ومي دانست که اگر زمام کار در دست ديگران باشد چه بسا کينه توزي آنان را به ريختن خون فرزندان خاندان رسالت برانگيزد. از اين جهت، مرتبا در باره علي سفارش مي کرد واو را وصي وزمامدار امت معرفي مي نمود تا بر اثر موقعيت ومقامي که خاندان رسالت خواهند داشت خون علي وخون اهل بيت وي مصون بماند. . . اما چه مي توان کرد; تقدير مسير حوادث را دگرگون ساخت وکار در دست ديگران قرار گرفت ونظر پيامبر جامه عمل به خود نپوشيد وآنچه نبايد بشود شد وچه خونهاي پاکي که از خاندان او ريختند. (9) گرچه سخن نقيب بصره از نظر شيعه صحيح نيست، زيرا به عقيده ما، پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم به فرمان خدا حضرت علي -عليه السلام- را به پيشوايي امت نصب وتعيين کرد وعلت انتخاب حضرت علي -عليه السلام- حفظ خون او واهل بيتش نبود، بلکه شايستگي حضرت علي -عليه السلام- بود که چنين مقام وموقعيتي را براي او فراهم ساخت; اما، در عين حال، تحليل او کاملا صحيح است. اگر زمام امور در ست خاندان حضرت علي -عليه السلام- بود هرگز حوادث اسفبار کربلا وکشتار فرزندان امام -عليه السلام- به وسيله جلادان بني اميه وبني عباس رخ نمي داد وخون پاک خاندان رسالت به دست يک مشت مسلمان نما ريخته نمي شد.
سکوت پر معني
جاي گفت وگو نيست که رحلت پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم جامعه اسلامي وخاندان رسالت را با بحران عجيبي روبرو ساخت وهرلحظه بيم آن مي رفت که آتش جنگ داخلي ميان مسلمانان بر سر موضوع خلافت وفرمانروايي شعله ور شود وسرانجام جامعه اسلامي به انحلال گرايد وقبايل عرب تازه مسلمان به عصر جاهليت وبت پرستي بازگردند. نهضت اسلام، نهضت جوان ونهال نوبنيادي بود که هنوز ريشه هاي آن در دلها رسوخ نکرده واکثريت قابل ملاحظه اي از مردم آن را از صميم دل نپذيرفته بودند. هنوز حضرت علي -عليه السلام- وبسياري از ياران با وفاي پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم، از تغسيل وتدفين پيامبر فارغ نشده بودند که دو گروه از اصحاب مدعي خلافت شدند وجار وجنجال بسياري به راه انداختند. اين دو گروه عبارت بودند از : 1 – انصار، به ويژه تيره خزرج، که پيش از مهاجران در محلي به نام سقيفه بني ساعده دور هم گرد آمدند وتصميم گرفتند که زمام کار را به سعد بن عباده رئيس خزرجيان بسپارند واو را جانشين پيامبر سازند. ولي چون در ميان تيره هاي انصار وحدت کلمه نبود وهنوز کينه هاي ديرينه ميان قبايل انصار، مخصوصا تيره هاي اوس وخزرج، به کلي فراموش نشده بود، جبهه انصار در صحنه مبارزه با مخالفت داخلي روبرو شد واوسيان با پيشوايي سعد که از خزرج بود مخالفت نمودند ونه تنها او را در اين راه ياري نکردند بلکه ابراز تمايل کردند که زمام کار را فردي از مهاجران به ست بگيرد. 2 – مهاجران ودرراس آنان ابوبکر وهمفکران او. اين گروه، با اينکه در انجمن سقيفه در اقليت کامل بودند، ولي به علتي که اشاره شد توانستند آرايي براي ابوبکر گرد آورند وسرانجام پيروزمندانه از انجمن سقيفه بيرون آيند ودر نيمه راه تا مسجد نيز آراء وطرفداراني پيدا کنند وابوبکر، به عنوان خليفه پيامبر، بر منبر رسول خدا-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم قرار گيرد ومردم را براي بيعت واطاعت دعوت کند.
جناح سوم و مسئله خلافت
در برابر آن دو جناح، جناح سومي وجود داشت که از قدرت روحي ومعنوي بزرگي برخوردار بود. اين جناح تشکيل مي شد از شخص امير مؤمنان عليه السلام ورجال بني هاشم وتعدادي از پيروان راستين اسلام که خلافت را مخصوص حضرت علي -عليه السلام- مي دانستند واو را از هر جهت براي زمامداري ورهبري شايسته تر از ديگران مي ديدند. آنان با ديدگان خود مشاهده مي کردند که هنوز مراسم تدفين جسد مطهر پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم به پايان نرسيده بود که دو جناح مهاجر وانصار بر سرخلافت پيامبر به جنگ وستيز برخاستند. اين جناح براي اينکه مخالفت خود را به سمع مهاجرين وانصار بلکه همه مسلمانان برسانند واعلام کنند که انتخاب ابوبکر غير قانوني ومخالف تنصيص پيامبر اکرم-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم ومباين اصول مشاوره بوده است در خانه حضرت زهرا – عليها السلام – متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمي شدند. ولي اين تحصن سرانجام در هم شکست ومخالفان خلافت مجبور شدند خانه دخت گرامي پيامبر را ترک گويند وبه مسجد بروند. در آن وضعيت وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود. به ويژه امام -عليه السلام- که با ديدگان خود مشاهده مي کرد خلافت ورهبري اسلامي از محور خود خارج مي شود وبه دنبال آن امور بسياري از محور خود خارج خواهد شد. از اين رو، امام -عليه السلام- تشخيص داد که ساکت ماندن وهيچ نگفتن يک نوع صحه بر اين کار نارواست که داشت شکل قانوني به خود مي گرفت وسکوت شخصيتي مانند امام -عليه السلام- ممکن بود براي مردم آن روز ومردمان آينده نشانه حقانيت مدعي خلافت تلقي شود. پس مهر خاموشي را شکست وبه نخستين وظيفه خود که ياد آوري حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل کرد ودر مسجد پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم، که به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر کرد وگفت : اي گروه مهاجر، حکومتي را که حضرت محمدصلي الله عليه و آله و سلم اساس آن را پي ريزي کرد از دودمان او خارج نسازيد ووارد خانه هاي خود نکنيد. به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين کار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان کسي است که به مفاهيم قرآن وفروع واصول دين احاطه کامل دارد وبه سنتهاي پيامبر آشناست وجامعه اسلامي را به خوبي مي تواند اداره کند وجلو مفاسد را بگيرد وغنايم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنين فردي نوبت به ديگران نمي رسد. مبادا از هوي وهوس پيروي کنيد که از راه خدا گمراه واز حقيقت دور مي شويد. (10) امام -عليه السلام- براي اثبات شايستگي خويش به خلافت، در اين بيان، بر علم وسيع خود به کتاب آسماني وسنتهاي پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم وقدرت روحي خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکيه کرده است، واگر به پيوند خويشاوندي با پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم نيز اشاره داشته يک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده است که به انتساب خود به پيامبر تکيه مي کردند. طبق روايات شيعه امير مؤمنان -عليه السلام- با گروهي از بني هاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شايستگي خود را براي خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به کتاب وسنت وسبقت در اسلام بر ديگران وپايداري در راه جهاد وفصاحت در بيان وشهامت وشجاعت روحي احتجاج کرد;چنانکه فرمود : من در حيات پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم وهم پس از مرگ او به مقام ومنصب او سزاوارترم. من وصي ووزير وگنجينه اسرار ومخزن علوم او هستم. منم صديق اکبر وفاروق اعظم. من نخستين فردي هستم که به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق کرده ام. من استوارترين شمادر جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب وسنت پيامبر، آگاهترين شما بر فروع واصول دين، وفصيحترين شما در سخن گفتن وقويترين واستوارترين شمادر برابر ناملايمات هستم. چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاستيد؟ (11) امير مؤمنان -عليه السلام- در يکي ديگر از خطبه هاي خود، خلافت را از آن کسي مي داند که تواناترين افراد بر اداره امور مملکت وداناترين آنها به دستورات الهي باشد; چنانکه مي فرمايد : اي مردم، شايسته ترين افراد براي حکومت، تواناترين آنها بر اداره امور وداناترين آنها به دستورات الهي است. اگر فردي که در او اين شرايط جمع نيست به فکر خلافت افتاد از او مي خواهند که به حق گردن نهد، واگر به افساد خود ادامه داد کشته مي شود. (12) اين نه تنها منطق حضرت علي -عليه السلام- است بلکه برخي از مخالفان او نيز که گاه با وجدان بيدار سخن مي گفتند به شايستگي حضرت علي -عليه السلام- براي خلافت اعتراف مي کردند واذعان داشتند که با مقدم داشتن ديگري بر او حق بزرگي را پايمال کرده اند. هنگامي که ابوعبيده جراح از امتناع حضرت علي -عليه السلام- از بيعت با ابوبکر آگاه شد رو به امام کرد وگفت : زمامداري را به ابوبکر واگذار که اگر زنده ماندي واز عمر طولاني برخوردار شدي تو نسبت به زمامداري از همه شايسته تر هستي، زيرا ملکات فاضله وايمان نيرومند وعلم وسيع ودرک وواقع بيني وپيشگامي در اسلام وپيوند خويشاوندي ودامادي تو نسبت به پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم بر همه محرز است. (13) امير مؤمنان -عليه السلام- در بازستاندن حق خويش تنها به اندرز وتذکر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسياري از تاريخ نويسان در برخي از شبها همراه دخت گرامي پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم ونور ديدگان خود حسنين – عليهما السلام – با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسير واقعي خود باز گرداند. ولي متاسفانه از آنان پاسخ مساعدي دريافت نکرد، چه عذر مي آوردند که اگر حضرت علي پيش از ديگران به فکر خلافت افتاده، از ما تقاضاي بيعت مي کرد ما هرگز او را رها نکرده، با ديگري بيعت نمي کرديم. امير مؤمنان در پاسخ آنان مي گفت : آيا صحيح بود که من جسد پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم را در گوشه خانه ترک کنم وبه فکر خلافت واخذ بيعت باشم؟ دخت گرامي پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم در تاييد سخنان حضرت علي -عليه السلام- مي فرمود : علي به وظيفه خود از ديگران آشناتر است. حساب اين گروه که علي را از حق خويش بازداشته اند با خداست. (14) اين نخستين کار امام -عليه السلام- در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طريق تذکر واستمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولي، به شهادت تاريخ، امام -عليه السلام- از اين راه نتيجه اي نگرفت وحق او پايمال شد. اکنون بايد پرسيد که در چنان موقعيت خطير ووضع حساس، وظيفه امام چه بود. آيا وظيفه او تنها نظاره کردن وساکت ماندن بود يا قيام ونهضت؟
براي امام عليه السلام بيش از يک راه وجود نداشت
اندرز وياد آوريهاي امير مؤمنان -عليه السلام- در مسجد پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم ودر حضور گروهي از مهاجرين وانصار، حقيقت را روشن ساخت وحجت را بر همه مسلمانان تمام کرد. اما خليفه وهمفکران او بر قبضه کردن دستگاه خلافت اصرار ورزيدند ودر صدد گسترش قدرت خويش بر آمدند. گذشت زمان نه تنها به سود امام -عليه السلام- نبود، بلکه بيش از پيش پايه هاي خلافت را در اذهان وقلوب مردم استوارتر مي ساخت ومردم به تدريج وجود چنين حکومتي را به رسميت شناخته، کم کم به آن خو مي گرفتند. در اين وضعيت حساس، که گذشت هر لحظه اي به زيان خاندان رسالت وبه نفع حکومت قت بود، تکليف شخصيتي مانند حضرت علي -عليه السلام- چه بود؟در برابر امام -عليه السلام- دو راه بيش وجود نداشت : يا بايد به کمک رجال خاندان رسالت وعلاقه مند وپيروان راستين خويش بپا خيزد وحق از دست رفته را باز ستاند، يا اينکه سکوت کند واز کليه امور اجتماعي کنار برود ودر حد امکان به وظايف فردي واخلاقي خود بپردازد. علائم وقرائن گواهي – چنانکه ذيلا خواهد آمد – مي دهند که نهضت امام -عليه السلام- در آن اوضاع به نفع اسلام جوان وجامعه نوبنياد اسلامي نبود. لذا پيمودن راه دوم براي حضرت علي -عليه السلام- متعين ولازم بود.
پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم از ارتداد امت نگران بود
1 – آيات قرآني حاکي ازآن است که پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم در دوران حيات خود از آينده جامعه اسلامي سخت نگران بود وبا مشاهده يک سلسله حوادث ناگوار اين احتمال در ذهن او قوت مي گرفت که ممکن است گروه يا گروههايي پس از درگذشت او به دوران جاهلي بازگردند وسنن الهي را به دست فراموشي بسپارند. اين احتمال هنگامي در ذهن او قوت گرفت که در جنگ احد، وقتي شايعه کشته شدن پيامبر از طرف دشمن در ميدان نبرد منتشر شد، با چشمان خود مشاهده کرد که اکثر قريب به اتفاق مسلمانان راه فرار را در پيش گرفته، به کوهها ونقاط دور دست پناه بردند وبرخي تصميم گرفتند که از طريق تماس با سرکرده منافقان (عبد الله بن ابي) از ابوسفيان امان بگيرند. وعقايد مذهبي آنان چنان سست وبي پايه شد که در باره خدا گمان بد بردند وافکار غلط به خود راه دادند. قرآن مجيد از اين راز چنين پرده بر مي دارد : و طائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية يقولون هل لنا من الامر من شي ء . (آل عمران : 153; گروهي از ياران پيامبر چنان در فکر جان خود بودند که در باره خدا گمانهاي باطل، به سان گمانهاي دوران جاهليت، مي بردند ومي گفتند : آيا چاره اي براي ماهست؟ قرآن کريم در آيه اي ديگر تلويحا از اختلاف ودو دستگي ياران رسول خدا-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم پس از رحلت او خبر داده، مي فرمايد : و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابکم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزي الله الشاکرين . (آل عمران : 144) محمد فقط پيامبري است که پيش از او نيز پيامبران آمده اند. آيا اگر بميرد يا کشته شود شما به افکار وعقايد جاهليت باز مي گرديد؟هرکس عقبگرد کند ضرري به خدا نمي رساند وخداوند سپاسگزاران را پاداش نيک مي دهد. اين آيه از طريق تقسيم اصحاب پيامبر به دو گروه «مرتجع به عصر جاهلي » و«ثابت قدم وسپاسگزار» تلويحا مي رساند که پس از درگذشت پيامبر اکرم-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم ممکن است مسلمانان دچار اختلاف ودودستگي شوند. 2 – بررسي سرگذشت گروهي که در سقيفه بني ساعده گرد آمده بودند به خوبي نشان مي دهد که در آن روز چگونه از رازها پرده بر افتاد وتعصبهاي قومي وعشيره اي وافکار جاهلي بار ديگر خود را از خلال گفت وگوهاي ياران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نشان داد وروشن شد که هنوز تربيت اسلامي در جمعي از آنان نفوذ نکرده، اسلام وايمان جز سرپوشي بر چهره جاهليت ايشان نبوده است. بررسي اين واقعه تاريخي به خوبي مي رساند که هدف از آن اجتماع وآن سخنرانيها وپرخاشها، جز منفعت طلبي نبوده است وهرکس مي کوشيد که لباس خلافت را، که بايد بر اندام شايسته ترين فرد امت پوشيده شود، بر اندام خود بپوشد. آنچه که در آن انجمن مطرح نبودمصالح اسلام ومسلمانان بود وتفويض امر به شايسته ترين فرد امت که با تدبير خردمندانه ودانش وسيع وروح بزرگ واخلاق پسنديده خود بتواند کشتي شکسته اسلام را به ساحل نجات رهبري کند. در آن اوضاع که عقيده اسلامي در قلوب رسوخ نکرده، عادات وتقاليد جاهلي هنوز از دماغها بيرون نرفته بود، هرنوع جنگ داخلي ودسته بندي گروهي مايه انحلال جامعه وموجب بازگشت بسياري از مردم به بت پرستي وشرک مي شد. 3 – از همه روشنتر سخنان حضرت علي -عليه السلام- در آغاز حوادث سقيفه است. امام در سخنان خود به اهميت اتحاد اسلامي وسرانجام شوم اختلاف وتفرقه اشاره کرده است. از باب نمونه هنگامي که ابوسفيان مي خواست دست حضرت علي -عليه السلام- را به عنوان بيعت بفشارد وازاين راه به مقاصد پليد خود برسد، امام رو به جمعيت کرد وچنين فرمود : موجهاي فتنه را با کشتيهاي نجات بشکافيد. از ايجاد اختلاف ودودستگي دوري گزينيد ونشانه هاي فخر فروشي را از سر برداريد. . . اگر سخن بگويم مي گويند بر فرمانروايي حريص است واگر خاموش بنشينم مي گويند از مرگ مي ترسد. به خدا سوگند علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بيش از علاقه کودک به پستان مادر است. اگر سکوت مي کنم به سبب علم وآگاهي خاصي است که در آن فرو رفته ام واگر شما هم مثل من آگاه بوديد به سان ريسمان چاه مضطرب ولرزان مي شديد. (15) علمي که امام -عليه السلام- از آن سخن مي گويد همان آگاهي ازنتايج وحشت آور اختلاف ودودستگي است. او مي دانست که قيام وجنگ داخلي به قيمت محو اسلام وبازگشت مردم به عقايد جاهلي تمام مي شود. 4 – هنگامي که خبر درگذشت پيامبر اکرم-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم در ميان قبايل تازه مسلمان منتشر شد گروهي از آنها پرچم ارتداد وبازگشت به آيين نياکان را بر افراشتند وعملا با حکومت مرکزي به مخالفت برخاستند وحاضر به پرداخت ماليات اسلامي نشدند. نخستين کاري که حکومت مرکزي انجام داد اين بود که گروهي از مسلمانان راسخ وعلاقه مند را براي نبرد با مرتدان بسيج کرد تا بار ديگر به اطاعت از حکومت مرکزي وپيروي از قوانين اسلام گردن نهند ودر نتيجه انديشه ارتداد که کم وبيش در دماغ قبايل ديگر نيز در حال تکوين بود ريشه کن شود. علاوه بر ارتداد بعضي قبايل، فتنه ديگري نيز در يمامه برپا شد وآن ظهور مدعيان نبوت مانند مسيلمه وسجاح وطليحه بود. در آن اوضاع واحوال که مهاجرين وانصار وحدت کلمه را از دست داده، قبايل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در استانهاي نجد ويمامه به ادعاي نبوت برخاسته بودند، هرگز صحيح نبود که امام -عليه السلام- پرچم ديگري برافرازد وبراي احقاق حق خود قيام کند. امام در يکي از نامه هاي خود که به مردم مصر نوشته است به اين نکته اشاره مي کند ومي فرمايد : به خدا سوگند، من هرگز فکر نمي کردم که عرب خلافت را از خاندان پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بگيرد يا مرا از آن باز دارد. مرا به تعجب وانداشت جز توجه مردم به ديگري که دست او را به عنوان بيعت مي فشردند. از اين رو، من دست نگاه داشتم. ديدم که گروهي از مردم از اسلام بازگشته اند ومي خواهند آيين محمدصلي الله عليه و آله و سلم را محو کنند. ترسيدم که اگر به ياري اسلام ومسلمانان نشتابم رخنه و ويرانيي در پيکر آن مشاهده کنم که مصيبت واندوه آن بر من بالاتر وبزرگتر از حکومت چند روزه اي است که به زودي مانند سراب يا ابر از ميان مي رود. پس به مقابله با اين حوادث برخاستم ومسلمانان را ياري کردم تا آن که باطل محو شد وآرامش به آغوش اسلام بازگشت. (16) در آغاز خلافت عثمان که شوراي تعيين خلافت به نفع عثمان راي داد، امام -عليه السلام- رو به اعضاي شورا کرد وگفت : همگي مي دانيد که من براي خلافت از ديگران شايسته ترم. ولي مادام که امور مسلمانان رو به راه باشد خلافت را رها مي کنم; هرچند بر من ستم شود. واگر من نسبت به حکومت از خود بي ميلي نشان مي دهم به جهت درک ثواب وپاداشي است که در اين راه وجود دارد. (17) ابن ابي الحديد مي گويد : در يکي از روزهايي که علي عزلت گزيده، دست روي دست گذاشته بود، بانوي گرامي وي فاطمه زهرا، او را به قيام ونهضت وبازستاني حق خويش تحريک کرد. در همان هنگام صداي مؤذن به نداي «اشهد ان محمدا رسول الله » بلند شد. امام رو به همسر گرامي خويش کرد وگفت : آيا دوست داري که اين صدا در روي زمين خاموش شود؟ فاطمه گفت : هرگز. امام فرمود : پس راه همين است که من در پيش گرفته ام. (18) به سبب اهميت موضوع، قدري پيرامون آن بحث کرده، نتايج قيام مسلحانه امام -عليه السلام- را با ارائه اسناد صحيح بررسي مي کنيم.
ارزش والاي هدف
در ميان مسائل اجتماعي کمتر مسئله اي، از حيث اهميت ونياز به دقت، به پايه مديريت ورهبري مي رسد. شرايط رهبري آنچنان دقيق وحايز اهميت است که در يک اجتماع بزرگ، تنها چند نفر انگشت شمار واجد آن مي شوند. در ميان همه نوع رهبري، شرايط رهبران آسماني به مراتب سنگينتر ووظايف آنان بسيار خطيرتر از شرايط ووظايف رهبران اجتماعي است که با گزينش جامعه چنين مقام وموقعيتي را به دست مي آورند. در رهبريهاي الهي ومعنوي هدف بالاتر وارجمندتر از حفظ مقام وموقعيت است ورهبر براي اين برانگيخته مي شود که به هدف تحقق بخشد وچنانچه بر سر دو راهي قرار گيرد وناچار شود که يکي را رها کرده ديگري را برگزيند، براي حفظ اصول واساس هدف، بايد از رهبري دست بردارد وهدف را مقدستر از حفظ مقام وموقعيت رهبري خويش بشمارد. امير مؤمنان -عليه السلام- نيز پس از درگذشت پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم با اين مسئله مهم روبرو شد. زيرا هدف از رهبري وفرمانروايي او پرورش نهالي بود که به وسيله پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم در سرزمين حجاز غرس شده بود;نهالي که بايد به مرور زمان به درختي برومند وبارور مبدل شود وشاخه هاي آن بر فراز تمام جهان سايه بگستراند ومردم در زير سايه آن بيارامند واز ثمرات مبارکش بهره مند شوند. امام -عليه السلام- پس از درگذشت پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم تشخيص داد که در موقعيتي قرار گرفته است که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت وحفظ مقام خود کند اوضاعي پيش مي آيد که زحمات پيامبر اکرم-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم وخونهاي پاکي که در راه هدف مقدس آن حضرت ريخته شده است به هدر مي رود.
عقده ها و کينه هاي ديرينه
جامعه اسلامي در آن ايام چنان دچار اختلاف نظر ودودستگي شده بود که يک جنگ داخلي ويک خونريزي کوچک موجب انفجارهايي در داخل وخارج مدينه ميشد. بسياري از قبايلي که در مدينه يا بيرون از آن زندگي مي کردند نسبت به حضرت علي -عليه السلام- بي مهر بوده، کينه او را سخت به دل داشتند. زيرا حضرت علي -عليه السلام- بودکه پرچم کفر اين قبايل را سرنگون کرده، قهرمانانشان ر ا به خاک ذلت افکنده بود. اينان، هرچند بعدها پيوند خود را با اسلام محکمتر کرده، به خداپرستي وپيروي از اسلام تظاهر مي کردند، ولي در باطن بغض وعداوت خود را نسبت به مجاهدان اسلام محفوظ داشتند. در چنان موقعيتي اگر امام -عليه السلام- از طريق توسل به قدرت وقيام مسلحانه در صدد اخذ حق خويش بر مي آمد به نتايج زير منجر مي شد : 1 – در اين نبرد امام -عليه السلام- بسياري از ياران وعزيزان خود را که از جان ودل به امامت ورهبري او معتقد بودند از دست مي داد. البته هرگاه با شهادت اين افراد حق به جاي خود بازمي گشت جانبازي آنان در راه هدف چندان تاسفبار نبود، ولي چنانکه خواهيم گفت، با کشته شدن اين افراد حق به صاحب آن باز نمي گشت. 2 – نه تنها حضرت علي -عليه السلام- عزيزان خود را از دست مي داد بلکه قيام بني هاشم وديگر عزيزان وياران راستين حضرت علي سبب مي شد که گروه زيادي از صحابه پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم که به خلافت امام -عليه السلام- راضي نبودند وبه آن تن نمي دادند نيز کشته شوند ودر نتيجه قدرت مسلمانان در مرکز به ضعف مي گراييد. اين گروه، هرچند در مساله رهبري در نقطه مقابل امام -عليه السلام- موضع گرفته بودند، ولي در امور ديگر اختلافي با آن حضرت نداشتند وقدرتي در برابر شرک وبت پرستي ومسيحيت ويهوديت به شمار مي رفتند. 3 – براثر ضعف مسلمانان، قبايل دور دست که نهال اسلام در سرزمين آنها کاملا ريشه ندوانيده بود به گروه مرتدان ومخالفان اسلام پيوسته، صف واحدي تشکيل مي داد وچه بسا بر اثر قدرت مخالفان ونبودن رهبري صحيح در مرکز، چراغ توحيد براي ابد به خاموشي مي گراييد. امير مؤمنان -عليه السلام- اين حقايق تلخ ودردناک را از نزديک لمس مي کرد ولذا سکوت را بر قيام مسلحانه ترجيح مي داد. خوب است اين مطالب را از زبان خود امام -عليه السلام- بشنويم. عبد الله بن جناده مي گويد : من در نخستين روزهاي زمامداري علي از مکه وارد مدينه شدم وديدم همه مردم در مسجد پيامبر دور هم گرد آمده اند ومنتظر ورود امام هستند. پس ازمدتي علي، در حالي که شمشير خود را حمايل کرده بود، از خانه بيرون آمد. همه ديده ها به سوي او دوخته شده بود تا اينکه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثناي خداوند چنين آغاز کرد : هان اي مردم، آگاه باشيد هنگامي که پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم از ميان ما رخت بربست لازم بود که کسي با ما در باره حکومتي که او پي ريزي کرد نزاع نکندوبه آن چشم طمع ندوزد، زيرا ما وارث وولي وعترت او بوديم. اما برخلاف انتظار، گروهي از قريش به حق ما دست دراز کرده، خلافت رااز ما سلب کردند واز آن خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شکاف واختلاف در ميان مسلمانان نبود وبيم آن نمي رفت که بار ديگر کفر وبت پرستي به ممالک اسلامي باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غير اين بود که مشاهده مي کنيد. (19) کلبي مي گويد : هنگامي که علي -عليه السلام- براي سرکوبي پيمان شکناني مانند طلحه وزبير عازم بصره شد خطبه اي به شرح زير ايراد کرد : هنگامي که خداوند پيامبر خود را قبض روح کرد قريش، با خودکامگي، خود را بر ما مقدم شمرد وما را از حقمان بازداشت. ولي من ديدم که صبر وبردباري بر اين کار بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان وريختن خون آنان است. زيرامردم به تازگي اسلام را پذيرفته بودند ودين مانند مشک سرشار از شير بود که کف کرده باشد، وکمترين سستي آن را فاسد مي کرد وکوچکترين فرد آن را واژگون مي ساخت. (20) ابن ابي الحديد، که هم به حضرت علي -عليه السلام- مهر مي ورزد وهم نسبت به خلفا تعصب دارد، در باره کينه هاي ريشه دار گروهي از صحابه نسبت به امير المؤمنين -عليه السلام- چنين مي نويسد : تجربه ثابت کرده است که مرور زمان سبب فراموشي کينه ها وخاموشي آتش حسد وسردي دلهاي پرکينه مي شود. گذشت زمان سبب مي شود که نسلي بميرد ونسل ديگر جانشين آن گردد ودر نتيجه کينه هاي ديرينه به صورت کمرنگ از نسل قبل به نسل بعد منتقل شود. روزي که حضرت علي بر مسند خلافت نشست بيست وپنج سال از رحلت پيامبر مي گذشت وانتظار مي رفت که در اين مدت طولاني عداوتها وکينه ها به دست فراموشي سپرده شده باشد. ولي برخلاف انتظار، روحيه مخالفان حضرت علي پس از گذشت ربع قرن عوض نشده بود وعداوت وکينه اي که در دوران پيامبر وپس از درگذشت وي نسبت به حضرت علي داشتند کاهش نيافته بود. حتي فرزندان قريش ونوباوگان وجوانانشان، که شاهد حوادث خونين معرکه هاي اسلام نبودند وقهرمانيهاي امام را در جنگهاي بدر واحد و. . . بر ضد قريش نديده بودند، به سان نياکان خود سرسختانه با حضرت علي عداوت مي ورزيدند وکينه او را به دل داشتند. . . . چنانچه امام، با اين وضع، پس از درگذشت پيامبر بر مسند خلافت تکيه مي زد وزمام امور را به دست مي گرفت آتشي در درون مخالفان او روشن مي شد وانفجارهايي رخ مي داد که نتيجه آن جز محو اسلام ونابودي مسلمانان وبازگشت جاهليت به ممالک اسلامي نبود. (21) امام -عليه السلام- در يکي از سخنرانيهاي خود به گوشه اي از نتايج قيام مسلحانه خود اشاره کرده، مي فرمايد : پس از درگذشت پيامبر در کار خويش انديشيدم. در برابر صف آرايي قريش جز اهل يت خود يار وياوري نديدم. پس به مرگ آنان راضي نشدم وچشمي را که در آن خاشاک رفته بود فرو بستم وبا گلويي که استخوان در آن گير کرده بود نوشيدم وبر گرفتگي راه نفس وبر حوادث تلختر از زهر صبر کردم. (22)
اتحاد مسلمانان
اتحاد مسلمانان از بزرگترين آمال وآرزوهاي امام -عليه السلام- بود. او به خوبي مي دانست که اين اتحاد در زمان پيامبر گرامي-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم سبب شده بود که رعب عجيبي در دل امپراتوران جهان وقدرتهاي بزرگ رخنه کند واسلام به سرعت رشد ونمو کرده، گسترش يابد. ولي اگر اين وحدت به جهت مسئله رهبري از بين مي رفت مسلمانان دچار انواع گرفتاريها واختلافات مي شدند وبالاخص گروهي از قريش که به کسوت اسلام در آمده بودند دنبال بهانه بودند تا ضربت اساسي خود را بر پيکر اسلام وارد سازند. در ميان مهاجران، ماجراجوياني به نام سهيل بن عمرو، حارث بن هشام، عکرمة بن ابي جهل و. . . بودند که مدتها از دشمنان سرسخت مسلمانان وبه ويژه انصار به شمار مي رفتند، ولي سپس، به عللي ودر ظاهر، کفر وبت پرستي را ترک کردند واسلام آوردند. وقتي انصار، پس از شکست در سقيفه، به هواداري امام -عليه السلام- برخاستند ومردم را به پيروي از او دعوت کردند، اين افراد ماجراجو بي اندازه ناراحت شدند واز دستگاه خلافت خواستند که تيره خزرج از انصار را بايد براي بيعت دعوت کند واگر از بيعت سرباز زدند با آنها به نبرد برخيزد. هريک از سه نفر مذکور در اجتماع بزرگي سخنراني کرد. ابوسفيان نيز به آنان پيوست! در برابر آنان، خطيب انصار به نام ثابت بن قيس به انتقاد از مهاجران برخاست وبه سخنان آنان پاسخ داد. جنگ ميان مهاجرين وانصار، به صورت ايراد خطابه وشعر، تا مدتي ادامه داشت. متن سخنان واشعار طرفين را ابن ابي الحديد در شرح خود آورده است. (23) با در نظر گرفتن اين اوضاع روشن مي شود که چرا امام -عليه السلام- سکوت را بر قيام مسلحانه ترجيح داد وچگونه با حزم وتدبير، کشتي طوفان زده اسلام را به ساحل نجات رهبري کرد. واگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت وعواقب وخيم اختلاف و دودستگي را پيش بيني نمي کرد، هرگز اجازه نمي داد مقام رهبري از آن ديگران باشد. در همان روزهاي سقيفه، يک نفر از بستگان حضرت علي -عليه السلام- اشعاري در مدح او سرود که ترجمه آنها چنين است : من هرگز فکر نمي کردم که رهبري امت را از خاندان هاشم واز امام ابوالحسن سلب کنند. آيا حضرت علي نخستين کسي نيست که بر قبله شما نماز گزارد؟ آيا داناترين شما به قرآن وسنت پيامبر او نيست؟ آيا وي نزديکترين فرد به پيامبر نبود؟ آيا او کسي نيست که جبرئيل او را در تجهيز پيامبر ياري کرد؟ (24) هنگامي که امام -عليه السلام- از اشعار او آگاه شد قاصدي فرستاد که او را از خواندن اشعار خويش باز دارد وفرمود : «سلامة الدين احب الينا من غيره ». سلامت اسلام از گزند اختلاف، براي ما از هر چيز خوشتر است. در جنگ صفين مردي از قبيله بني اسد از امام -عليه السلام- سؤال کرد : چگونه قريش شما را از مقام خلافت کنار زدند؟حضرت علي -عليه السلام- از سؤال بي موقع او ناراحت شد، زيرا گروهي از سربازان امام به خلفا اعتقاد داشتند وطرح اين مسائل در آن هنگام موجب دو دستگي در ميان صفوف آنان مي شد. لذا امام -عليه السلام- پس از ابراز ناراحتي چنين فرمود : به احترام پيوندي که با پيامبر-صلي الله عليه و آله و سلم- و سلم داري وبه سبب اينکه هر مسلماني حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال مي گويم. رهبري امت از آن ما بود وپيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود، اما گروهي بر آن بخل ورزيدند وگروهي از آن چشم پوشيدند. داور ميان ما وآنها خداست وبازگشت همه به سوي اوست. (25) اينها بعضي از علل سکوت اميرمؤمنان حضرت علي -عليه السلام- بود که به سبب حفظ اساس اسلام، دست از حق خود کشيد وبيست وپنج سال جرعه هاي تلختر از زهر نوشيد.

——————
پي نوشت ها :1 – محقق عاليقدر آقاي شيخ محمد تقي شوشتري کتابي تحت اين عنوان نوشته که به فارسي نيز ترجمه شده است.2 – نهج البلاغه عبده، خطبه 192 : «لقد علم المستحفظون من اصحاب محمدصلي الله عليه و آله و سلم. . . ».3 – آيه 30 سوره زمر : انک ميت و انهم ميتون ( تو مي مي ميري وديگران نيز مي ميرند).4 – در باره تاريخچه سقيفه واينکه چگونه ابوبکر با پنج راي روي کار آمد به کتاب رهبري امت و پيشوائي در اسلام تاليف هاي نگارنده مراجعه فرماييد. چون در آن دو کتاب پيرامون فاجعه سقيفه به طور گسترده سخن گفته ايم، در اينجا دامن سخن را کوتاه کرديم.5 – تاريخ طبري، ج 3، ص 205; سيره ابن هشام، ج 4، ص 308.6 – الدرجات الرفيعة، ص 87 :بني هاشم لا تطعموا الناس فيکمفما الامر الا فيکم واليکمولا سيما تيم ابن مرة او عديوليس لها الا ابو حسن علي7 – شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 2، ص 45.8 – «اني لاري عجاجة لا يطفؤها الا الدم ». ; همان، ج 2، ص 44 به نقل از کتاب السقيفة جوهري.9 – شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 2، ص 53.10 – الامامة والسياسة، ج 1، ص 11.11 – احتجاج طبرسي، ج 1، ص 95.12 – نهج البلاغه عبده، خطبه 168 : «ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه. . . ».13 – الامامة والسياسة، ج 1، ص 12.14 – الامامة والسياسة، ج 1، ص 12 وشرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 2، ص 47، نقل از نامه معاويه.15 – نهج البلاغه، خطبه 5.16 – نهج البلاغه عبده، نامه 62.17 – نهج البلاغه عبده، خطبه 71.18 – شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 11، ص 113.19 – شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 1، ص 307.20 – همان، ج 8، ص 30.21 – شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 11، ص 114 (خطبه 311).22 – فنظرت فاذا ليس لي معين الا اهل بيتي فضننت بهم عن الموت واغضيت علي القذي و شربت علي الشجي و صبرت علي اخذ الکظم و علي امر من طعم العلقم. نهج البلاغه عبده، خطبه 26. قريب اين مضمون در خطبه 212 نيز آمده است.23 – ر. ک. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 6، ص 45 – 23.24 – همان، ج 6، ص 21.25 – نهج البلاغه عبده، خطبه 157.

نوشته قبلی

جنگ هاى سه گانه امام علي (ع) (علل و مشروعيت آن ها)

نوشته‌ی بعدی

ايمان و خرد ورزى از ديدگاه امام على عليه السلام

مرتبط نوشته ها

امام علی (ع) در سفر هجرت
امام علی (ع)

امام علی (ع) در سفر هجرت

امام علی علیه السلام و عدالت
امام علی (ع)

امام علی علیه السلام و عدالت

امام علی (ع) مرد میدان جهاد در نهج البلاغه
امام علی (ع)

امام علی (ع) مرد میدان جهاد در نهج البلاغه

امام علی (ع) و دفاع از مظلوم
امام علی (ع)

امام علی (ع) و دفاع از مظلوم

الو سلام حاج آقا / ۲۹
امام علی (ع)

ولایت و فضایل امام علی (ع) از نگاه فخررازی در تفسیر کبیر

شرح خطبه جهاد امیرالمؤمنین علیه السلام
امام علی (ع)

شرح خطبه جهاد امیرالمؤمنین علیه السلام

نوشته‌ی بعدی

ايمان و خرد ورزى از ديدگاه امام على عليه السلام

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

مبارزات امام کاظم (ع)

مبارزات امام کاظم (ع)

امام علی (ع) در سفر هجرت

امام علی (ع) در سفر هجرت

حدیث غدیر در منابع روایی اهل سنت

حدیث غدیر در منابع روایی اهل سنت

محمد بن ابی‌ بکر

محمد بن ابی‌ بکر

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا