پذيرش صحابه
از شبهاتى كه بر استدلال به حديث غدير وارد كردهاند، اين است كه گفتهاند:
«و لو وصى بخلافة لعبد حبشى و ليس لعلىّ بن ابى طالب الهاشمى القريشى الصحابى الجليل المجاهد العظيم و العالم الواسع العلم لتقبل اصحابه و بخاصّة كبارهم و بالاخص ابوبكر و عمر و عثمان رضى الله عنهم ذلك بكلّ خضوع و تسليم و لنفذوا وصيّته بدون اىّ تردد، لانّ المسأله فى ذلك الوقت ليست مسألة حكم و سياسة و انّما هى مسألة ايمان و دين.([1])
اگر رسول خدا | نسبت به يك برده حبشى هم وصيت مىكرد كه جانشين او باشد، اصحابش بخصوص بزرگان صحابه، و بالاخص برجستگان آنان همانند ابوبكر، عمر و عثمان با تمام فروتنى و بدون ترديد، آن وصيت را اجرا مىكردند، تا چه رسد به اين كه وصيت درباره على بن ابى طالب قريشى از نسل هاشم، صحابى بزرگوار مجاهد بزرگ و دانشمند بى نظير باشد؛ زيرا در آن دوران مسأله حكومت و سياست مطرح نبوده است، بلكه آنچه در بين صحابه مطرح بود، مسأله عقيده و ايمان بود.
نقد
1- جنگ برسر قدرت و حكومت ريشه در عمر بشر دارد و مسأله امروز نيست، تا بگوييم در عصر رسول خدا | بين صحابه چنين چيزى مطرح نبوده است.
2- تصور محمد عزّه از صحابه تصورى بسيار سادهلوحانه است و بهترين توجيه اين نوع انديشه نسبت به صحابه اين است كه وی از عملكرد صحابه در تاريخ بىاطلاع است و ما براى آگاهى وی از عملكرد همين دو صحابى بزرگ! شايسته است به رخدادهاى دو هفته پايانى عمر رسول خدا | اشاره كنيم:
الف – اعزام نكردن سپاه اسامه:
با توجه به اهميت اين برهه از زندگى رسول خدا | اين دوران را لحظه به لحظه بررسى مىكنيم:
روز دوشنبه چند روز مانده به پايان ماه صفر سال يازدهم، رسولخدا| دستور داد كه مردم براى نبرد با روم به سرعت آماده شوند. مردم از دور رسولخدا| پراكنده شدند، در حالى كه همه تلاش آنان براى شركت در نبرد بود.
صبح روز سهشنبه رسول خدا | اسامة بن زيد را خواست و به او فرمود:
با نام خدا حركت كن و تا جاى شهادت پدرت پيشروى كن. من تو را به عنوان فرمانده اين سپاه انتخاب كردم. سريع حركت كن، قبل از آن كه خبر حركت تو پخش شود. اگر پيروز شدى زياد در آن جا نمان، همراه خودت راهنما ببر، جاسوسانت را زودتر اعزام كن.
چون روز چهارشنبه شد، رسول خدا | بيمار شد و تب كرد.
روز پنجشنبه پرچم جنگ را با دست خود بست و به اسامه داد و فرمود: براى خدا در راه خدا بجنگ؛ با آنان كه كفر ورزيدند نبرد كن؛ بجنگيد، خيانت نكنيد، كودكان و زنان را نكشيد و آرزوى برخورد با دشمن را نداشته باشيد؛ چون نمىدانيد شايد شما گرفتار شويد ولى بگوييد خدايا ما را حفظ كن، خدايا شر دشمن را از سر ما بردار؛ اگر با دشمن برخورد كرديد كه كوچ كردهاند آرامش خود را حفظ كنيد، اختلاف نكنيد، سستى نكنيد كه آبرويتان خواهد رفت و بگوييد: خدايا ما بندگان تو هستيم، آنان نيز بندگان تو هستند، زندگى ما و آنان در اختيار توست و اين تويى كه بر آنان پيروز مىشوى و بدانيد كه بهشت زير برق شمشير است».([2])
ب – اقدامات مخالفان رهبرى على ×
ساده انديشى است كه تصور كنيم، سياستمداران از اصحاب رسولخدا| معناى اقدام رسول خدا | را درك نمىكردند. آيا قابل قبول است كه بگوييم آنان كه تنها در عرفه هشدار پيامبر را نسبت به رهبرى آينده شنيدند، به قدرى تحريك شدند كه در بازگشت به مكه 35 نفر از آنان در خانه خدا هم پيمان شدند كه نگذارند رهبرى به دست خاندان رسول خدا | بيفتد، حال بعد از جريان غدير و هشدار نسبت به رهبرى و… آرام بنشينند؟!
به دنبال تصميم رسول خدا | مبنى بر اعزام سپاه، آنان كه معناى سياسى اين تصميم را مىفهميدند، براى اين كه رهبرى به دست على × نيفتد، دست به اقداماتى زدند كه به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
1- تضعيف فرماندهى:
اولين اقدامى كه مخالفان رهبرى على × به آن دست زدند، تضعيف فرماندهى اسامه بود. اسامه فرزند شهيد زيد بن حارثه بود كه در نوار مرزى شام در منطقه موته شهيد شده بود و اكنون رسول خدا | اسامه فرزند او را به همان منطقه اعزام مىكرد. در اين دوران اسامه هیجده سال بيش نداشت و در بين مهاجران و انصار – كه بعضى از آنها رؤساى قبايل بودند – و بعضى شخصيتهاى اجتماعى، سياسى همانند ابوسفيان، سعيد بن عباده، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، ابوبكر، عمر، عبدالرحمان بن عوف و… در مدينه حضور داشتند و با حضور آنان در اطراف رسول خدا |، آن حضرت اسامه را به عنوان فرمانده سپاه منصوب كرد و به ديگران دستور داد كه از او اطاعت كنند.
به احتمال قوى يكى از انگيزههاى رسول خدا |در اين اقدام آن بود كه به مسلمانان تذكر دهد كهولت سن از شرايط رهبرى نيست و جوان بودن هم نقطه ضعف براى رهبر نيست. او مىخواست با اين اقدام، فرماندهى اسامه هیجده ساله را بپذيرند، تا فردا در برابر رهبرى على × 33 ساله اعتراض نكنند و از انتقادى كه آنان به رسول خدا | داشتند نيز مىتوان به هدف و انگيزه پيامبر پى برد.
از طرف ديگر آنان كه در فرماندهى اسامه ترديد كردند، در واقع تصميم پيامبر | را زير سؤال مىبردند و انگيزه قوى آنان شكستن قداست رهبرى رسول خدا | بود تا اين حركت زمينه شكستن بقيه تصميمهاى آن حضرت باشد. آنان مىخواستند با اين اقدام، تصميمهاى رسول خدا | را در حد تصميم بقيه انسانها قابل نقد و رد جلوه دهند تا در آينده به راحتى بتوانند تصميم آن حضرت نسبت به رهبرى على × را نيز نقد و رد كنند و چنين كردند.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه كرد، اين است كه اين اقدامات از طرف مهاجرين اعمال مىشد و انصار در آن نقشى نداشتند. به اين جريان توجه كنيد:
«فقال رجال من المهاجرين و كان اشدهم قولاً عياش بن ابى ربيعة سيعمل هذا الغلام على المهاجرين الاولين؟»([3])
عدهاى از شخصيتهاى مهاجرين و از بين آنان بيشترين تلاش را عياش بن ابى ربيعه مىكرد، مىگفتند: اين نوجوان را فرمانده مهاجران اولى قرار داده است؟
در پى تبليغات گسترده اين گروه براى تضعيف فرماندهى اسامه – كه در واقع تضعيف رهبرى رسول خدا | بود – وقتى آن حضرت از اين تبليغات مطلع شد، واكنش نشان داد:
«فغضب رسول اللّه | غضبا شديدا فخرج و قد عصب رأسه عصابة و عليه قطيفة ثم صعد المنبر فحمد اللّه و اثنى عليه ثم قال: اما بعد ايها الناس فما مقالة بلغتنى عن بعضكم فى تاميرى اسامة بن زيد؟ و اللّه لئن طعنتم فى امارتى اسامة لقد طعنتم فى امارتى اباه من قبله و ايم اللّه انّه كان للامارة لخليقا و ان ابنه من بعده لخليق للامارة.»([4])
پيامبر | از اين تبليغات بسيار عصبانى شد و در حالى كه (بيمار بود) سرش بسته و پارچهاى بر روى خود انداخته بود به مسجد آمد و بر منبر رفت، پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: اى مردم! اين چه سخنى است كه درباره تصميم من درباره فرماندهى اسامه مىگوييد؟ به خدا قسم اگر امروز به اين تصميم من اعتراض داريد در گذشته نيز كه پدرش را به عنوان فرمانده نصب كردم شما اعتراض داشتيد. به خدا قسم هم پدر و هم پسر شايسته فرماندهى جنگ بوده و هستند.
2 – تأخير در حركت سپاه:
با حمایت رسول خدا | از اسامه، آنان بيش از اين نمىتوانستند عليه اسامه سخن بگويند؛ از اين رو اقدامات خود را متوجه حركت نكردن سپاه كردند؛ همان انگيزهاى كه رسول خدا | با تمام توان مىخواست اين سپاه را به هر شكل ممكن از مدينه خارج كند.
از يك طرف با كمال تأسف بايد گفت مخالفان رهبرى على × كه به گونهاى مخالف صريح رسول خدا | بودند، در خانه پيامبر عناصرى را داشتند كه گزارش حال رسول خدا | را لحظه به لحظه به بيرون منعكس مىكردند و آنان براساس اين گزارشها تصميم مىگرفتند. همين كه گزارش مىرسيد حال رسول خدا | رو به بهبود است به طرف لشكرگاه مىرفتند و همين كه گزارش مىرسيد حال پيامبر رو به وخامت است، به طرف مدينه سرازير مىشدند. از طرفى تمام تلاش رسول خدا | بر اين مسأله متمركز شده است كه اين سپاه از شهر خارج شود. به اين تلاش دو سويه يعنى تلاش رسولخدا|براى حركت سپاه و تلاش مخالفان على × در اين لحظات تاريخى توجه كنيد:
«و جعل رسول اللّه | فى مرضه يثقل و يخفّ و يؤكد القول فى تنفيذ ذلك البعث حتى قال له اسامة: بابى انت و امّى اتاذن لى ان امكث اياما حتى يشفيك اللّه تعالى. فقال: اخرج و سر على بركة اللّه. فقال: يا رسول اللّه ان انا خرجت و انت على هذه الحال خرجت و فى قلبى قرحة منك. فقال: سر على النصر و العافية. فقال: يا رسول اللّه! انّى اكره ان اسأل عنك الركبان، فقال: انفذ لما امرتك به؟»([5])
بيمارى و درد رسول خدا | گاه شدت مىگرفت و گاه كاهش مىیافت و مرتب رسول خدا | تأكيد مىكرد كه سپاه حركت كند، تا اين كه خود اسامه به پيامبر عرض كرد: پدر و مادرم فداى تو باد! اجازه مىدهى چند روزى بمانم تا اين كه خداوند به شما شفا دهد؟
پيامبر فرمود: برو بيرون و با استمداد از خداوند حركت كن.
اسامه: اى رسول خدا | اگر با اين وضع شما من از مدينه خارج شوم قلبم جريحهدار خواهد بود!
پيامبر: با اعتماد بر پيروزى و عافيت برو.
اسامه: اى رسول خدا | دوست ندارم حال شما را از ديگران بپرسم؟!
پيامبر: آنچه به تو دستور مىدهم انجام بده؟!
اگر به همين قطعه تاريخ توجه شود، اين بگو و مگوى اسامه با رسولخدا| تأمل برانگيز است. در كجاى تاريخ سراغ داريد كه يك نيروى تحت امر با فرماندهاش اين گونه بگو و مگو كند؟! اين تنها اسامه نيست كه تلاش در تأخير سپاه دارد، بلكه ديگران نيز دخالت مىكردند تا اين سپاه حركت نكند و به بهانههاى مختلف به خانه رسول خدا | مىآمدند و از نزديك وضع آن حضرت را مىديدند و هر چه رسول خدا | مىفرمود سپاه اسامه حركت كند، ولى از اين حركت خبرى نبود!
به اين جريان توجه كنيد:
«و جاء المسلمون الذين يخرجون مع اسامة يودّعون رسول اللّه | فيهم عمر بن الخطاب. و رسول اللّه | يقول: انفذوا بعث اسامة و دخلت ام ايمن فقالت: اى رسول اللّه لو تركت اسامة تقيم فى معسكره حتى تتماثل فان اسامة ان خرج على حالته هذه لم ينتفع بنفسه، فقال رسول اللّه: انفذوا بعث اسامة.»([6])
مسلمانانى كه مىخواستند همراه اسامه بروند، براى وداع نزد رسول خدا | مىآمدند و در بين آنان عمر بن خطاب هم بود. پيامبر مىفرمود: سپاه اسامه را اعزام كنيد. ام ايمن (كه مادر اسامه است) بر رسول خدا | وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا |! اگر اجاز دهى اسامه چند روزى بماند تا شما بهبود يابيد. چون اگر اسامه با اين وضع بيرون برود نمىتواند كارى از پيش ببرد! پيامبر فرمود: سپاه اسامه را اعزام كنيد؟!
گويا اينان از رسول خدا | بهتر مىدانند كه چه كسى چه كارى بايد انجام دهد و براى رسول خدا | نيز تكليف مشخص مىكردند؟!
لحظات را تصور كنيد كه رسول خدا | يعنى كسى كه اين مردم را از بدبختى، گمراهى، ندارى و… نجات داد و عزيز كرد و هر چه دارند از او دارند و امروز در آستانه ارتحال قرار گرفته و تنها يك خواسته كوچك دارد كه اين سپاه حركت كند، ولى با او همكارى نمىكنند؟!
به دنبال اين بگومگو با اسامه و ام ايمن و…
«ثم اغمى رسول اللّه | و قام اسامة فتجهّز للخروج فلما افاق رسول اللّه | سأل عن اسامة و البعث فاخبر انهم يتجهّزون فجعل يقول انفذوا بعث اسامة لعن اللّه من تخلّف عنه و كرّر ذلك.»([7])
پيامبر بيهوش شد و اسامه نيز براى حركت سپاه از خانه بيرون رفت. پس از مدتى رسول خدا | به هوش آمدو پرسيد: اسامه و سپاه چه شد؟
گفتند: براى حركت آماده مىشوند.
مرتب مىگفت: سپاه اسامه را اعزام كنيد. خدا لعنت كند آنان را كه همراه اين سپاه بيرون نروند! و چندين بار اين جمله را تكرار مىكرد.
اين جمله رسول خدا | در آستانه ارتحال كه با صيغه جمع مىفرمايد سپاه را اعزام كنيد، نشان مىدهد كه اين گروه افراد متعددى بودند و تنها اسامه نبود.
«فمضى الناس الى المعسكر فباتوا ليلة الاحد نزل اسامة يوم الاحد و رسول اللّه | ثقيل مغمور.»([8])
«به دنبال اين جريانها و لعنت رسول خدا | بر متخلفان، مردم به طرف اردوگاه رفتند و شب يكشنبه را در اردوگاه به سر بردند. روز يكشنبه اسامه نزد رسول خدا | آمد؟!
يكى از علل تأخير در اعزام سپاه، آمد و شد بى مورد اسامه به مدينه بود با اين كه رسول خدا| آن چنان تند با او در روز شنبه برخورد كرده است كه بايد سپاه را حركت دهد، آمدن روز يكشنبه به خانه رسول خدا | تأمل برانگيز است؟!
3 – نرفتن سپاه:
عدهاى كه از اول بنا نداشتند همراه اين سپاه از مدينه خارج شوند و براى اجراى نقشههاى خود تصميم به ماندن در مدينه داشتند. بعد از آن كه رسولخدا| آنان را كه همراه سپاه نروند لعنت كرد، اگر لعن و نفرين رسولخدا | شامل حال آنان شود در جامعه اسلامى نمىتوانند مسؤوليتى را به عهده گيرند، درصدد برآمدند كه اين اقدام را توجيه كنند. به اين جريان توجه كنيد:
«فلما اصبح يوم الاثنين غدا من معسكره و اصبح رسول اللّه | مفيقا فجائه اسامة فقال: اغد على بركة اللّه، فودّعه اسامة رسول اللّه | مفيق مريح، فدحل ابوبكر رضى اللّه عنه فقال يا رسول اللّه اصبحت مفيقا بحمداللّه و اليوم يوم ابنة خارجة فائذن لى، فاذن له فذهب الى السنح.»([9])
صبح دوشنبه اسامه از لشكرگاهش به طرف مدينه حركت كرد و رسول خدا | حالش خوب بود. اسامه نزد رسولخدا| آمد. حضرت به او فرمود: فردا حركت كن. اسامه با رسولخدا|خداحافظى كرد. ابوبكر بر رسولخدا | وارد شد و به آن حضرت عرض كرد: بحمداللّه حالتان خوب است و امروز نوبت دختر خارجه است (همسر ابوبكر) اجازه بده نزد او باشم. رسول خدا | اجازه داد! و ابوبكر به سنح رفت».([10])
گويا دستور حركت سپاه اسامه براى زمان بيمارى رسول خدا | بود كه چون اكنون حال رسول خدا | رو به بهبود است، لازم نيست سپاه حركت كند؛ با اين كه رسول خدا | بر متخلفان از سپاه اسامه لعنت فرستاد!
گويا نزد همسر بودن مهمتر از پيروى كردن از دستور رسول خداست؟!
آنچه در خانه رسول خدا | و اطراف آن مىگذشت، نشان مىداد كه آرزوى اعزام سپاه اسامه بايد بر دل رسول خدا | بماند و اين آرزو دست نيافتنى بود، با اين كه به صلاح خود آنان بود؛ زيرا از دوشنبهاى كه رسولخدا| فرمان بسيج را صادر كرد و اسامه را به عنوان فرمانده سپاه نصب نمود، تا روز ارتحال رسول خدا يك هفته به طول انجاميد و اسامه و دستاندركاران اعزام سپاه مرتب در اعزام سپاه تعلّل كرده، هر روز به بهانهاى نزد رسول خدا | مىآمدند و هر بار كه مىآمدند آن حضرت دستور مىداد سپاه را روانه كنيد، حركت كنيد، خدا لعنت كند كسى را كه همراه اين سپاه نرود و… ولى اين سخنان سودى نمىبخشيد؛ زيرا رقباى سياسى امام على × فهميده بودند كه پيامبر آخرين روزهاى عمر خود را مىگذراند و موقع انتقال قدرت و رهبرى است كه بايد در اين تقسيم ارث شريك باشند!
4- جلوگيرى از تدوين سند رسمى
گرچه تاكنون اقدامات رسول خدا | را براى تثبيت رهبرى على × نقل كرديم، ولى با وضعى كه درباره لشكر اسامه پيش آمده بود و پيامبر دريافت كه اين سپاه حركت نخواهد كرد و در نتيجه مزاحمان على × نخواهند گذاشت كه رهبرى به آرامى به على × انتقال يابد، آخرين اقدام را در روز پنجشنبه انجام داد و تصميم گرفت طى يك سند رسمى در حضور جمع، مانع از انحراف رهبرى شود، ولى عدهاى نگذاشتند. اكنون ببينيم پنجشنبه چه روزى بوده است؟
«عن عبيداللّه بن عبداللّه بن ابن عباس رضى اللّه عنهما قال: لمّا حضر رسول اللّه | و فى البيت رجال فيهم عمر بن خطاب قال النبى |: هلّم اكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعده. فقال عمر: انّ النبى |قد غلب عليه الوجع و عندكم القرآن حسبنا كتاب اللّه. فاختلف اهلالبيت فاختصموا منهم من يقول تقرّبوا يكتب لكم النبى | كتابا لن تضلّوا بعده و منهم من يقول ما قال عمر، فلمّا اكثروا اللغو و الاختلاف عند النبى | قال رسولاللّه|: قوموا! قال عبيداللّه و كان ابن عباس يقول ان الرزيّة كل الرزيّة ما حال بين رسول اللّه | و بين ان يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم و لغطهم.»([11])
ابن عباس مىگوید: در آستانه ارتحال رسول خدا | در خانه رسول خدا | عدهاى از جمله عمر بن خطاب جمع بودند، پيامبر فرمود: بياوريد تا نوشتهاى برايتان بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.
عمر گفت: درد بر او غلبه كرده است. كتاب خدا پيش ماست و همان كافى است؟! افرادى كه در خانه بودند درگير شده، عدهاى مىگفتند كاغذ و قلم بياوريد تا رسول خدا |بنويسد و عدهاى هم سخن عمر را تكرار مىكردند. چون حرفهاى بيهوده و درگيرى زياد شد، رسول خدا |فرمود: برخيزيد. ابن عباس مىگفت: همه مصيبت و بدبختى از هنگامى شروع شد كه مانع از نوشتن آن نامه شدند.
آنچه درباره آخرين اقدام رسول خدا | براى تثبيت رهبرى على × نقل شد، از متقنترين كتب حديثى اهل سنت يعنى صحيح بخارى و مسلم آورديم. گرچه اين حادثه در منابع ديگر مفصلتر ياد شده است، ولى ما به همين مقدار اكتفا مىكنيم.
آنچه بيان شد، بخشى از اقدامات همان اصحاب بزرگ بود كه مانع اجراى وصيت رسول خدا | در آخرين هفته زندگى او شدهاند و اگر بنا باشد اين گونه اقدامات صحابه گردآورى شود، بيش از يك جلد كتاب خواهد شد.
([1]) التفسير الحديث، ج 9، ص 185.
([2]) مغازى، واقدى، ج 3، ص 1117.
([5]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 52.
([6]) مغازى واقدى، ج 3، ص 1119.
([7]) شرح نهجالبلاغه ابى ابى الحديد، ج 6، ص 52.
([8]) مغازى، واقدى، ج 3، ص 1119.
([10]) يكى از علل تأخير حركت سپاه، رفت و آمدهاى تامل برانگيز اسامه به مدينه است. با اين كه هر بار كه مىآمد رسول خدا | به او مىفرمود كارى را كه به تو گفتم انجام بده، باز هم او در حركت سپاه تعلل مىكرد و معلوم نيست چه كسانى پشت اين جريان بودند؟!
([11]) صحيح، البخارى، كتاب المرض باب قول المريض قوموا عنى؛ صحيح، مسلم، باب ترك الوصيه، ص 76؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 4، ص 308، ج 1، ص 552؛ تاريخ، طبرى، ج 2، ص 436؛ كامل، ابن اثير، ج 2، ص 320.















هیچ نظری وجود ندارد