يكى از احاديثى كه به لحاظ دارا بودن معانى غامض و دشوار از احاديث مشكل محسوب می شود، حديث قدسى «انا الله الذي لا اله الا انا …» است. بر اين حديث شروح متعددى نگاشته شده كه در اينجا يكى از آنها ارائه می شود. نويسنده اين شرح، يكى از دانشمندان شيعه به نام محمد مؤمن بن قوامالدين محمد حسينى است. از شرح حال او در مآخذ موجود، چيزى به دست نيامد، جز اينكه با استناد به دو قرينه، مىتوان او را از عالمان سده دوازدهم هجرى و اهل قزوين دانست. قرينه اول كه قطعى است، اينكه پدر وى، قوام الدين محمد حسينى سيفى، دانشمند مشهور قزوينى است كه تا حدود 1150ق، زنده بوده است. قرينه دوم كه ظنى است، واقع شدن اين رساله در ضمن مجموعهاى است كه در آن، بعد از رساله حاضر، رساله «تجويد قرآن» تاليف ملا محمد طاهر بن محمد مؤمن قزوينى (قرن 12) آمده كه گويا فرزند مؤلف مورد بحث ما بودهاست. اگر اين استنباط درستباشد، پس مؤلف از اهالى قزوين و از دانشمندان سده دوازدهم هجرى است و بيش از اين، درباره مؤلف چيزى در مصادر، نقل نشدهاست. به هر حال، حديث مورد بحث قدسى است و در مصادر روايى با اندك تفاوتى در برخى الفاظ، نقل شدهاست. در رساله حاضر، حديث مذكور بدين عبارت ذكر گرديده: «انا الله الذي لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخير واجريته على يدي من احببته وخلقت الشر واجريته على يدي من ابغضته» در كتاب «كافى» كلينى، اين حديثبا سه سند با اختلافهايى نقل شده كه چنين است: 1 – عن معاوية بن وهب قال: سمعت ابا عبدالله عليه السلام يقول: «ان مما اوحى الله الى موسى عليه السلام وانزل عليه في التوراة: اني انا الله لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخير واجريته على يدي من احب فطوبى لمن اجريته على يديه وانا الله لا اله الا انا خلقت الشر واجريته على يدي من اريده فويل لمن اجريته على يديه» 2 – محمد بن مسلم قال: سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول: «ان في بعض ما انزل الله من كتبه اني انا الله لا اله الا انا خلقت الخير وخلقت الشر فطوبى لمن اجريت على يديه الخير وويل لمن اجريت على يديه الشر وويل لمن يقول كيف ذا وكيف ذا» 3 – عن مفضل بن عمر و عبد المؤمن الانصاري عن ابي عبدالله عليه السلام قال: «قال الله عزوجل: انا الله لا اله الا انا خالق الخير والشر فطوبى لمن اجريت على يديه الخير وويل لمن اجريت على يديه الشر وويل لمن يقول كيف ذا وكيف هذا ؟ قال يونس يعنى من ينكر هذا الامر بتفقه فيه»[1] اما موضوع اين رساله، درباره جبر و اختيار و اعمال بندگان خداوند است كه شارح به نحو ماهرانه اى از عهده آن برآمده و اين، نشان از تبحر وى در فلسفه و كلام است. او ابتدا نظر شش گروه و فرقه (فلاسفه، اشاعره، معتزله، جهميه، مذهب قاضى باقلانى، مذهب ابو اسحاق) را در اين مورد، نقل نموده و پس از آن به رد آنها پرداخته و نظر ائمه (ع) را كه: «لا جبر ولا تفويض بل امر بين الامرين» است ، اثبات كرده است .
اين تحقيق از روى تنها نسخه شناخته شده رساله، صورت گرفته كه در ضمن مجموعه شماره 1833 «نسخههاى خطى كتابخانه آيةالله مرعشى»، نگهدارى می شود.[2] اين رساله در مجموعه مورد اشاره، هفتمين رساله است و در برگهاى 100 تا 103 آن به خط نستعليق خفى، تحرير شده است. حمد بى حد و ثناى بيرون از عد، حضرت قادر مختار و جناب عادل جبارى را سزاست كه در مملكت هر وجودى پادشاه عقل را حاكم مطلق العنان نموده كه اگر متقلبه شبهات آرا، دست بر وى نمايند، به پايمردى او دفع آن شود و در شهر بند حيات هر موجودى، شحنه دل را قاضى صاحب اختيار كرده كه هرگاه جواسيس غفلات توقع، چشم روى داشتهباشند، به يمن حراست او، دفع آن گردد. عقل را عقل كرد و دل را دل تا شود زاين دو مدعا حاصل عقل ذات خدات بنمايد دل به راه هدات بگشايد عقل اثبات آن وجود كند دلت انكار ذى الجحود كند اين دو با يكدگر چو وصل شوند خوب و بد در ميانه فصل شوند و درود نامعدود، پيغمبر محمودى را رواست كه عقل صادق او، معيار كمال عقول اصناف عالم است و دل واثق او، آيينه حق نماى مطالب و اغراض بنىآدم احمد مرسل آن سپهر جلال كه كمالش برى بود ز زوال طبع بشكفد گل از نقلش عقل كل را سبق دهد عقلش دلش آيينهاى ز صنع خداست كه در او عين ذات حق پيداست از سويداى آن دل بى شك كام هر قلب مىرسد به نمك و صلوات بلا نهايات و تحيات بى غايات، آل برگزيده و عترت پسنديده او را بجاست كه هر يك، طور تجلى نماى معارف و جودى رفعت، همگى سرآمد و شريفاند: يعنى آن عترت ستوده مدار كه از ايشان گرفته شرع قرار آن كه از بهر خلق چرخ و زمين گر بپرسند باعثى به يقين بر زبان كواكب و انجم هيچ حرفى نيابد الا هم عليهم الصلاة والسلام ما دامت الامر بين الامرين و على مبغضيهم السخط والعذاب ما انجر الاعتقاد بالجبر والتفويض على آراء ابطال الدين.و بعد: داعى برادران دينى، محمد مؤمن بن قوام الدين محمد الحسينى، معروض مىدارد كه چون فرق اهل اسلام را در خلق افعال انام، اقوال و آراء مختلف است و هميشه در ميان فحول علماى شيعه با ساير دانشمندان فرق عامه، مباحثات واقع گرديده و موافق حق و حساب ابطال شبهات ايشان شده و به اعتبار اينكه اين مسئله، متفرع بر بعضى از اصول دين است كه دانستن آن، جمهور مكلفين را به دليل واجب است و داعى، اكثر اوقات در آن فكر مىنمود تا اينكه در اين اوان، نوشتهاى از جمعى حق طلبان و متدينين بلده تفليس رسيد. نوشته بودند كه شخصى از علماى عامه وارد آن حدود، در مقام اشكال فقرات «انا الله لا اله الا انا خلقت الخلق وخلقت الخير واجريته على يدي من احببته وخلقت الشر واجريته على يدي من ابغضته» كه در حديث قدسى وارد است، گرديدهاند و در آن صحيفه، مذكور داشته بودند كه فهميدن اين حديث قدرى متعسر شده، بنائا على هذا براى عرض آنچه از حديث مذكور، مفهوم داعى شده به تحرير اين چند كلمه، مبادرت می نماید، والله المستعان.پوشيده نماند كه چون فهم حديث مذكور، بدون تمهيد بعضى مقدمات، متعسر است، لهذا محرز مىگردد كه حضرت قادر مختار، براى شناساندن ذات گرامى خود، ايجاد جميع مكونات نموده و به مصداق آيه وافى هدايه: «و ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون»[3] افراد جن و انس را براى ستايش و بندگى جناب كبريايى خود، آفريده و گوهر عقل را در صدف هر سرى به وديعت گذاشته و راه استنباط و استدلال هر چيزى را ياد نموده و قوت تميز ميان حق و باطل را بدو كرامت فرموده، هر ذى عقل به محض ديدن بنايى، به بانى آن پى می برد و هر صاحب خردى به مجرد ديدن دودى، علم قطعى بر وجود آتش می برد. هر ذره كه در كون وجودى دارد از هستى مطلق تو بودى دارد دانم به يقين كه آتشى پنهان است از روزن خانهاى كه دودى دارد و با وجود آنكه از بديهه حس در مشاهده آفاق و انفس و قرار و مدار آنها، علم قطعى بر موجد آنها حاصل می شود، خداوند رحيم و رحمان از فرط بر و امتنان براى تصقيل عقول و تذكير معامله فطرت، پيغمبران عظيم الشان را بر افراد انام، مبعوث داشته تا همگى به رهنمود ايشان، طريق معرفت ايزد سبحان را شناسند و زر تمام عيار عقول به محك ايشان رسانيده و قدر مرتبه آن را دانند حتى لا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل.[4] و بعد از فهم مراتب مذكوره، ببايد دانست كه به مدلول آيات مباركه و احاديث مستفيضه، معلوم است كه جناب حضرت آفريدگار در جميع امور امر و نهى و ترغيب و تحذيرى كه فرموده، ذو العقول را مخاطب داشته و گردن بيخردان و مجانين را از رشته تكليف و قلاده تقليد، معرى و مبرى نموده و بر هيچ عاقلى، تفاوت مراتب عقول، پنهان و امكان تكميل آن، پوشيده نيست; چنانكه مكرر ملاحظه شده كه گرجى پسرى كه به غير خوك چراندن و فريادهاى عبث زدن، چيزى در متخيله او گنجايش ندارد و بعد از آنكه اسير اهل اسلام شده به موافق قواعد و ضوابط شرعيه، تربيتيافته و تحصيل علوم و معارف كرده، در مرتبه انبياء بنى اسرائيل می شود و برادر ديگر او كه به حسب ظاهر از او صاحب شعورتر مىنمود، چون از كنار پدر و مادر جدا نشد، در همان مرتبه بهيميت مىماند. پس می باید آدمى اولا به قدر مقدور، تكميل عقل خود نموده، فرق در ميان خوب و بد نمايد، تا داند كه شناختن خدا، خوب و نشناختن او، بد است و بعد از آنكه معرفتبه وجود موجد حقيقى حاصل شد، می باید باعثبر وجود خود را بداند و بفهمد كه وجود او، محض عبث نيست، براى اينكه كسى كه چنين پيكرى را آفريد و اين همه ضوابط را براى هر امرى از امور قرار داده، لا محاله حكيم است و افعال حكيم، عبث نمىتواند بود و هر عقلى می داند كه فعل قبيح، باعث نقض حكمت است و قطع نظر از اينكه اصل قبيح بر خدا جايز نيست، ثابت است كه نقص در جناب كبريائى او نمىباشد و هر صاحب خردى می داند خوب، خوب و بد، بد است و نيز ظاهر است كه اگر حضرت بارى تعالى – جل ذكره الاعلى – عباد را مجبور و مضطر بر خوب يا بد مىنمود، جوهر عقل را بديشان نمىداد; بلكه يكى را بالطبع مايل به خير مىنمود و ديگرى را راغب به شر و يكى را قوت اقدام به طاعات مىداد و ديگرى را تواناى ارتكاب به منهيات و پيغمبرى مبعوث نمىكرد كه در مدتهاى مديد، اوقات خود را صرف هدايت جمعى كه هدايت نمی توانستند يافت، نمايد تا طلب محال شود، يا مدار خود را به راهنمايى جمعى كه نمی توانستند راه يافت، گذراند تا تحصيل حاصل به عمل آيد. پس ظاهر است كه ابوجهل كه به آن شقاوت زندگى كرد و به جهنم واصل شد، مىتوانست هدايتيافت; اما به سبب اغراض و عوارضى كه بر عقل او مستولى شده بود، به طلب آن اهتمام ننمود و حضرت ابوطالب كه بآن همه هدايت و ارشاد، ممتاز گرديد، مىتوانست مثل ابوجهل يا ساير ناس، اصرار بر اضرار حضرت رسالت نمايد ; اما چون اهتمام در تكميل عقل نمود و غشاوه اغراض را از ديده خرد برداشت ، در زمره اصفيا و اوليا منسلك گرديد . سلمان كه غلام عجمى بود ، عقل را حكم ساخت, «السلمان منا اهل البيت» شد. آدمى بر خنگ كرمنا سوار بر كفش داده عنان اختيار بالجمله ، ملخص كلام آنكه اگرچه از تحرير و ترقيم مراتب مزبوره ، ما حصل مضمون حديث ، معلوم و مفهوم شد ، نهايتبراى اتمام رفع شبهات ، موجزى از اصل عقايد عامه اهل اسلام را در اين مسئله ايراد نمود . آنچه را عقلا و نقلا بطلان آن ظاهر باشد ، قلمى[5] و آنچه را حقيقتش معلوم باشد ، محرر می نماید و بعد از آن ، معنى حديث را بر وجهى كه هيچ گونه خفايى در ظاهر و باطن آن نماند و مجال هيچ گونه سخنى در آن نباشد ، ان شاء الله تعالى در حيز تحرير درمىآورد ، والله المستعان و عليه التكلان . پوشيده نماند كه مذهب تمامى امت حضرت رسالت صلى الله عليه و آله در خلق افعال عباد ، هفت است: اول: مذهب فلاسفه است كه حكماى اسلاماند و ادعاى ايشان آن است كه جميع مخلوقات را از اجسام و اعراض به عنوان ايجاب مىدانند ; يعنى مىگويند مثلا كه بر حضرت بارى تعالى واجب شد كه زمين را بيافريند ، پس آفريد ، يا واجب شد كه در دست كسى ، كارى را جارى كند ، پس جارى كرد و بطلان اين مذهب به چندين جهتشده و چون ترقيم همه آنها در اين مقام ، ضرور نبود ، يك دليلى كه قريب الفهم بود ، مذكور می شود و آن اين است كه قاطبه اهل ملل و اديان ، حضرت ايزد غفار را قادر و فاعل مختار مىدانند ; به اين معنا كه آنچه خواهد ، به اختيار خود مىكند ; چه قدرت فاعلى ، عن معنى الاختيار ، توانايى استبر چيزى . چنانكه گفته می شود: احدى را كه راه تواند رفت و تواند نرفت ، اين قادر است و هرگاه نتواند راه رفت ، غير قادر است . هرگاه حق تعالى ، خلق و ايجاد اشيا را به عنوان وجوب بكند ، ديگر اختيارى براى او نمىماند و از اين ، لازم می آید كه هرگاه كارى را كه مىكند ، اگر خلاف آن را اراده نمايد ، نتواند نمود . پس در كارها مضطر و هر موجودى ، واجب الوجود خواهد بود و اين ، كمال نقص در ذات گرامى الهى خواهد بود . تعالى شانه عن ذلك و هر عقلى ، بطلان اين را می داند .دوم: مذهب جهيميه[6] است و مبتدع آن جهيم بن صفوان ترمذى است و ملخص ادعاى او آن است كه هر فعلى و انفعالى كه هست از خداست و بنده را در آن ، هيچ اختيارى نيست و مىگويند كه فرق در ميان دست صحيح و دست رعشهدار نيست و بطلان اين مذهب از بديهه حسى معلوم است ، بر هر عاقلى ثابت است و شبههاى در اين نيست كه اگر حال بر اين منوال باشد ، خداوند عالميان – جل ذكره – ظالم خواهد بود . اعاذنا الله من هذا الاعتقاد . براى اينكه هرگاه كاردى را بدون اختيار آدمى در دست اين كس بر گلوى كسى زند و او را بكشد و بعد از آن به ازاء اين امر ، بى اختيار آدمى را به جهنم ببرد كه چرا فلان را من در دست تو بدون اختيار تو كشتم و اين محض ظلم خواهد [بود] و بعد از آنكه خداوند عالميان – جل ذكره – ظالم باشد ، عاجز نيز خواهد بود ; براى اينكه ظلم را به غير عاجز نمىكند و ديگر اينكه لازم می آید كه كارهاى الهى – جل ذكره – بر وفق حكمت نباشد ، براى آنكه آنچه خواهد از خير و شر در دست مردم جارى مىكند ، ديگر پيغمبران را مبعوث كردن و بهشت و دوزخ آفريدن و ثواب و عقاب قرار دادن و كرام الكاتبين را بر بندگان گماشتن ، عبث و بى فايده خواهد بود و بالاخره منجر به ظلم می شود ، نعوذ بالله ، و اين رويه ، چنانكه مذكور شد ، موافق عقل در بطلان آن شبههاى نيست و در قرآن مجيد ، حضرت بارى تعالى در چند جا اسناد افعال به عباد و رفع ظلم از جناب كبريايى خود می نماید . از جمله در سوره مباركه يونس ، خطاب به حضرت پيغمبر – صلى الله عليه و آله – مىفرمايد: «ومنهم من يستمع اليك ، افانت تسمع الصم ، ولو كانوا لا يعقلون ومنهم من ينظر اليك ، افانت تهدى العمى ولو كانوا لا يبصرون ان الله لا يظلم الناس شيئا ولكن الناس انفسهم يظلمون»[7] و بعضى ديگر از احاديث و اخبار و ادله در ابطال اين مذهب در طى تحقيق مذهب حق، ان شاء الله تعالى ، مذكور می شود .سيم: مذهب اشاعره است و مخترع آن ، ابوالحسن اشعرى است[8] و اكثر سنيان بر اين مذهب بوده و هستند و اصل دعوى ايشان ، آن است كه مىگويند: فرق ميان حركت دست صحيح و رعشهدار هست ; اما به اين روش كه دست صحيح ، كارى را [كه] مىكند به قدرت خود مىكند و قدرت بنده حاصل می شود با كردن كارى ، نه اينكه پيش از كردن كارى باشد، اما اين قدرت را تاثيرى در كار نيست ; بلكه هر كارى می شود ، به قدرت غالبه الهى و بس و دست رعشهدار ، قدرت آن را ندارد . پس فرق ميان دست صحيح و دست رعشهدار ، يافتشد . مخفى نماند كه اين طايفه ، چون مطلع بر ناخوشى مذهب جهيميه شدند ، ظهور بطلان و ركاكت آن را شنيدهاند ، براى خلاصى از آن قبايح ، وضع اين مذهب نمودهاند و مع هذا ، آنچه بر جهيميه از قبايح و ناخوشىها لازم مىآمد ، بر اين طايفه نيز لازم می آید و به هيچ [وجه]، رفع اسناد ظلم و عجز و عدم حكمت از جناب الهى نمىتواند شد ، براى اينكه قدرتى را كه بنده داشتهباشد ، به هيچ وجه آن قدرت را تاثيرى نباشد ; بلكه تاثير را قدرت ديگرى مىكردهباشد، از وقوع تاثيرى كه به قدرت ديگرى باشد ، يا از قدرتى كه تاثيرى در آن نباشد ; چه ، تقصير بر بنده لازم می نماید كه به سبب آن بايدش به جهنم رفت و اين مذهب ، بالمآل ، اصل مذهب جهيميه است و بعضى ديگر از ادله بطلان اين نيز مذكور می شود ، ان شاء الله تعالى .چهارم: مذهب قاضى باقلانى[9] است كه يكى از سنيان است و او مىگويد كه اصل ذات افعال از جناب الهى است ; اما نسبتبه بندگان يا طاعت استيا معصيت ، مثلا مىگويند كه نماز كردن و قمار باختن ، هر دو شريكاند در اينكه حركتى و كارىاند ; اما يكى نماز كردن است و ديگرى قمار باختن و اصل حركتبه قدرت خداست ، و ليكن صفت آن به قدرت بنده است . و بطلان اين مذهب نيز عقلا و نقلا بر نهجى است كه مذكور شد و اين مذهب ، بى كم و زياد با مذهب جهيميه ، جبريه و اشعريه ، يكى است ; براى اينكه اصل افعال را از خدا مىدانند و به اضافه به بنده با وجود اينكه معتقد آناند كه بنده ، في الحقيقه فعلى نكرده ، مىگويند طاعتيا معصيت است .پنجم: مذهب ابو اسحاق[10] است و او مدعى است كه خدا و بنده را در كارها از خير و شر ، دو قدرت است . كه هر دو اثر در آنها مىكنند ; مثلا مىگويند كه قدرت خداى عزوجل با قدرت شراب خوار با هم برآمده ، يكى شدند و شراب را بدين شراب خوار آورده از گلوى او فرو بردند و اين مذهب نيز با مذاهب سابقه ، يكى است كه به عبارت ديگر ايراد شدهاست . براى اينكه مىگويند معصيت را قدرت خداى تعالى شريك شد با قدرت گناهكار تا به عمل آمد و اگر نه ، گناهكار ، گناه نمىتوانست كرد . پس در اين صورت خداى تعالى ، فى الحقيقه گناه را معمول كرده و با وجود اين ، عقاب می نماید بنده را بر فعلى كه خود نموده و بطلان اين نيز از ادله بطلان مذاهب سابقه ، معلوم می شود .ششم: مذهب معتزله است و اكثر ايشان مىگويند كه بنده در كارى كه مىكند، نهايت استقلال دارد و خدا را در افعال او هيچ قسم ، دخل نيست و طاعت و ترك معصيت كه مىكند ، به هيچ وجه ، توفيق و نگهدارى و مشيت و قضا و قدر الهى را در آن ، دخلى نيست و معصيتى هم كه مىكند ، به مشيت و خذلان خدا نيست تا اينكه بعضى از معتزله گفتهاند كه عين كار بنده ، مقدور خدا نيست و بعضى گفتهاند: مثل فعل بنده ، غير مقدور خداست; و بالجمله ، اين طايفه ، معتزله را مفوضه گويند ، براى اينكه معتقد اين طايفه آن است كه حق تعالى ، كار هر كس را به خودش واگذاشته و هركس در هر كارى كه مىكند ، مستقل استبه حيثيتى كه در طاعت ، محتاج به توفيق و عصمتخدا نيست و در معصيت و نافرمانى ، خواهش بنده بر خواهش الهى زورآور می شود و به هيچ وجه خذلان خدا را در آن ، دخل نيست . على بن ابراهيم در تفسير خود ، نقل كرده كه معتزله مىگويند بنده ، خالق فعل خود است و خدا را در آن دخلى نيست ; بلكه آنچه خدا خواهد ، نمی شود و آنچه ابليس خواهد ، می شود.[11] سخافت و ناخوشى اين مذهب نيز عقلا ظاهر است ، براى اينكه [اين] طايفه ، سلب قدرت از جناب الهى – جل ذكره الاعلى – مىنمايند و بنده ضعيف را در توانايى بر امور عظيمه ، مستقل مىدانند و رفع احتياج در اقدام به طاعات از پروردگار عالميان مىكنند و هر عقلى ، حكم بر بطلان اين مذهب می نماید و در آيات قرآنى و احاديث متواتره ، خلاف اين واقع است .حق تعالى مىفرمايد: «ولو شاء ربك لآمن من في الارض كلهم جميعا افانت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين وما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله ويجعل الرجس على الذين لا يعقلون»[12] يعنى اگر پروردگار تو مىخواست ، هر آينه ايمان مىآورد ، هركه در زمين است ، به تمامى ; يعنى اگر خدا مىخواست ، مجبور مىكرد همه مردم را به ايمان . پس تو به ناخوشى مىدارى مردم را تا آنكه نگردند مؤمنان . و نمی باشد براى احدى اينكه ايمان بياورد ، مگر به اذن خدا ، و مىگرداند خدا پليدى را بر آن كسانى كه درك اين معنا نمىنمايند . در حديث وارد شده كه مامون به حضرت امام رضا عليه السلام گفت كه يابن رسول الله! قول بارى تعالى كه فرمود: «ولو شاء ربك لآمن من في الارض» الى قوله تعالى: «الا باذن الله» چه معنى دارد . پس حضرت – سلام الله تعالى عليه – فرمود:«حديث كرد مرا پدرم از پدران خود از حضرت امير المؤمنين – صلوات الله تعالى عليهم – كه گفت: به درستى كه مسلمانان گفتند به حضرت پيغمبر – صلى الله عليه و آله – كه: اى رسول خدا ! اگر اكراه نمايى به كسانى كه قدرت رسانيده به ايشان از مردم بر اسلام ، به اين معنا كه ايشان را به جبر به اسلام وادارى ، هر آينه زياد مىشدى عدد ما و توانايى به هم مىرسانديم بر دشمنان خود . پس حضرت – صلوات الله عليه و آله – مضمون اين را فرمودند كه: «نيستم كه آنچه خداى به من نفرموده ، چنان كنم» . پس حضرت بارى تعالى، نازل كرد كه: اى محمد! اگر مىخواست پروردگار تو ، هر آينه ايمان مىآورد هر كه در زمين است ، به عنوان الجاء و اضطرار در دنيا ; همچنان كه ايمان مىآورد در وقت ناخوشى ديدن در آخرت و اگر اين با ايشان سلوك مىنمودم ، مستحق نبودند از من ثوابى را، وليكن من اراده كردهام از ايشان اينكه ايمان بياورند ، در حالت اختيار، نه از روى اضطرار ، تا اينكه مستحق شوند از من زلفى و كرامت و هميشگى ماندن در بهشتخلد را . آيا پس تو به اكراه مىدارى مردم را تا اينكه بگردند مؤمنان ؟ و اما قول بارى تعالى: «وما كان لنفس ان تؤمن الا باذن الله» . پس نيست بر سبيل حرام داشتن ايمان بر او ; وليكن به اين معناست كه نيست براى نفس اينكه ايمان بياورد ، مگر به اذن خدا ، و اذن خدا ، امر اوست – جل ذكره – و اين نبوده كه نفس متكلف و متعبد باشد و الجا و اضطرار الهى ، نفس به ايمان در وقت زوال تكيلف و تعبد می باشد . پس مامون گفت: فرجك الله عنك فرجت.[13] از فحواى اين آيه و حديث و از بسيارى از آيات و احاديث كه برخى از آنها در طى تحقيق مذهب حق – ان شاء الله تعالى – ايراد می شود ، معلوم مىگردد كه در ايمان و طاعات ، توفيق و در كفر و معصيت ، خذلان الهى می باشد . و بعضى ديگر مىگويند كه خداى تعالى در بنده ، خير و شرى اراده ننموده و قضا و قدرى نفرمودهاست و از جمله آنچه در آيات قرآنى بر ابطال اين قول دلالت دارد ، قول خداى تعالى:«واذا اردنا ان نهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها»[14]يعنى هرگاه اراده نموديم كه هلاك كنيم مردم دهى را به اين معنا كه در معاصى اصرار مىنمودند و عدل ، تقاضاى هلاك ايشان مىكرد ، امر فرموديم مردم آن قريه را . پس فسق كردند در او ، به اين معنا كه خذلان نموديم تا به خواهش و اختيار خود ، فسق نمودند تا اينكه بيشتر مستوجب غضب شوند . از اين آيه و بسيارى از آيات و احاديث ، بطلان مذهب مذكور ، ظاهر است و بالجمله اين طايفه را قدريه مىنامند ، براى اينكه نفى قدر از جناب كبريايى – جل ذكره الاعلى – مىنمايند و ظاهرش اينكه جميع فرق مذكوره را حديث «القدرية مجوس هذه الامة»[15] براى اينكه هر يك به جهتى دخل در كيفيت افعال نموده ، بعضى سلب قدرت از جناب بارى – جل ذكره – باشد و بعضى تفويض قدرت تامه به عباد نموده و در هريك از اينها به قضا و قدر الهى ، اسناد غير آنچه خدا قرار داده می شود .مذهب هفتم: امر بين الامرين است[16] و اين مذهب حق است كه قاطبه تابعين ائمه اثنى عشر – صلوات الله عليهم اجمعين – معتقد آناند و تحقيق مقال ، آن است كه مىگويند: عباد را در اعمال حسنه به مشيت و توفيق و در افعال سيئه به قضا و خذلان الهى ، اختيار است ، نه اين است كه جناب الهى – جل ذكره الاعلى – بدون اختيار ، عباد را مجبور بر امرى نمود يا خود در دست ديگرى كارى جارى ساخته باشد كه جبر لازم آيد ، و نه اينكه اختيار ، مطلقا به عباد واگذاشته باشد و آنچه از خير و شر از ايشان صادر شود ، او را در آن اختيار نباشد ، تا نفى قدرت از جناب الهى و تفويض مطلق امور به عباد باشد و تقرير اين مدعا به طريقى كه نزديك فهم باشد ، آن است كه حضرت فاعل مختار حقيقت الامر ، جميع جن و انس را براى بندگى آفريده و از كمال رافت و حمتبه ازاى آن ، بهشت را ايجاد فرموده و از محض انصاف و عدالت ، براى جزاى نافرمانى ، دوزخ را خلق نموده و تمامى افراد ثقلين را امر به عبادت و نهى از معصيت نمودهاست. هركسى كه طاعت مىكند ، به اختيار خود و توفيق خدا مىكند و هركه معصيت می نماید ، به اختيار خود و خذلان خدا می نماید و فرق در ميان اين سخن و مدعيات فرق مذكوره ، بسيار است . اگر گفته شود كه هرگاه طاعت و معصيتبه توفيق و خذلان باشد ، جبر لازم می آید . جواب گفته می شود كه توفيق و خذلان ، علت مستقله براى تمشيت امور نيستند و ماحصل كلام جبريه ، آن است كه در افعال ، بنده را مطلقا اختيار نيستيا در قدرت با خدا شريك است و نيز از تفصيلى كه در احاديث آينده شده ، فرق در ميان اين اقوال ، ظاهر می شود . اگر گويند كه چه فرق است در ميانه شركت در قدرت و توفيق و خذلان ، جواب گفته می شود: مثلا هرگاه كسى شخصى را ببيند معصيتى می نماید و او را نهى از آن معصيت نمايد و آن عاصى ، متنبه نشود و آن ناهى ، ترك نهى و منع نمايد ، آيا آن ناهى كسى است كه عاصى را امر به عصيان نموده باشد يا مشاركت در معصيت او نمودهاست[17] و مدعا از توفيق و خذلانى كه گفته می شود ، همين معناست . فرق در ميان اين دو مذهب بسيار است و در كتاب «احتجاج» شيخ طبرسى از حضرت امير المؤمنين – صلوات الله عليه – روايت نموده كه حضرت – سلام الله تعالى عليه – فرمود كه مگوييد كه واگذارد خداى تعالى عباد را به خودشان ، پس سست بگيريد امر الهى را و مگوييد واداشت مردم را بر امور . خدا را مستند به ظلم مكنيد ; و ليكن گوييد كه خير به توفيق خدا و شر به خذلان خداست و همه ، سابق در علم خداست.[18] و در كتاب «معاني الاخبار» ابن بابويه ، حديث طويلى از عبدالله بن فضل هاشمى روايت كرده و آنچه از آن حديث موضع حاجت است ، اين است كه گفت: پس عرض كردم كه قول بارى تعالى: «وما توفيقي الا بالله»[19] و قول او – جل ذكره الاعلى -: «ان ينصركم الله فلا غالب لكم وان يخذلكم فمن ذا الذي ينصركم من بعده»[20] فرموده: هرگاه بكند بنده آنچه را خداى عزوجل ، امر نموده به آن از اطاعت ، «كان فعله وفقا لامر الله: می باشد فعل او موافق امر الهى ، و بنده به اين ناميده می شود موفق . و هرگاه اراده كند بنده كه داخل شود در چيزى از معاصى [و حائل شد] خداى تعالى ميان او وميان آن معصيت ، پس ترك كرد بنده آن معصيت را می باشد . ترك او آن معصيت را به توفيق خدا و وقتى كه «خلى بينه وبين تلك المعصية: حائل نشد ميان او و ميان آن معصيت ، تا اينكه بنده مرتكب آن معصيت شد ، به تحقيق كه خذلان كرده او را خداى تعالى و يارى ننموده او را و توفيقش نداده.[21] و در كتاب مذكور ، حبيب سجستانى از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده كه حضرت فرمودند: «به درستى كه در تورات مكتوب است كه اى موسى! به درستى كه من خلق كردم تو را ، و برگزيدم تو را ، و قوت دادم تو را ، و امر نمودم تو را به طاعت خودم ، و نهى كردم تو را از معصيت خودم . پس اگر طاعت من كردى ، اعانت نمودم تو را بر طاعتخودم ، و اگر معصيت من نمودى ، اعانت نكردم تو را بر معصيتخودم . اى موسى! مراست منتبر تو در طاعت تو مرا و مراست حجتبر تو در معصيت تو مرا »[22] و صاحب كتاب «توحيد» رضى الله عنه به سند خود از حضرت اميرالمؤمنين – عليه الصلاة والسلام – روايت نموده كه: داخل شد شخصى از اهل عراق به خدمتحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پس گفت: خبر ده مرا از خروج به اهل شام ، آيا به قضاى بود از جانب خداى تعالى و يا به قدر ؟ پس حضرت عليه السلام فرمود: «يا شيخ! به خدا قسم ، بالا نرفتيد بلندى را و پايين نيامديد پستى را مگر به قضاى از خداى تعالى و به قدر» . پس شيخ گفت: «نزد خداى تعالى، محبوس شده رنج من و مرا هيچ اجرى نخواهد بود ؟ » . حضرت عليه السلام فرمود كه: به تحقيق ، عظيم گردانيدهاست اجر شما را در رفتن و آمدن شما كه به اراده خود رفتيد و اطاعت امام خود نموديد و در اين رفتن ، مجبور نبوديد . شيخ گفت: «چگونه مجبور نبوديم و حال آنكه قضا و قدر ما را برد ؟» پس حضرت عليه السلام فرمود: «مهلا يا شيخ! مگر تو گمان مىنموده باشى قضاى حتم و قدر لازم را ؟ هرگاه چنين مىبود ، هر آينه باطل مىشد ثواب و عقاب و امر و نهى و زجر ، و ساقط مىشد معنى وعد و وعيد و نمىبود براى بدكار ، لائميت و نه براى نيكوكار ، محمدت و هر آينه مىبود نيكوكار ، اولى به لائميت از بدكار و بدكار ، اولى به احسان از نيكوكار . اين نوع ، مقاله بت پرستان و خصمهاى رحمان و قدريه اين امت و مجوسان است . اى شيخ! به درستى كه خداى تعالى، تكليف [كرد] تخييرا و نهى فرمود تحذيرا و داد بر اندكى بسيارى را . نافرمانى كرده نشد ، در حالى كه مغلوب باشد و اطاعت كرده نشد ، در حالى كه به كراهت مردم را به طاعت دارد و نيافريد آسمانها و زمين و ما بينهما را باطل «ذلك ظن الذين كفرو فويل للذين كفروا من النار»[23] پس شيخ نهوض نمود ، در حالى كه مىگفت: انت الامام الذي نرجو بطاعته يوم الجزاء من الرحمن غفرانا اوضحت من ديننا ما كان ملتبسا جزاك ربك عنا خير احسانا تا آخر ابيات (24) . و اين حديث از ابن عباس نيز روايتشده و شيخ طبرسى رحمه الله روايت نموده از على بن محمد عسكرى و در بعضى از سير و تواريخ نيز روايتشده كه آن مرد گفت: «پس چيست قضا و قدرى كه ذكر فرمودى ؟» حضرت عليه السلام فرمود كه:«امر به طاعت و نهى از معصيت و تمكين از فعل حسنه و معونتبه نزديكى به سوى او و خذلان براى كسى كه نافرمانى او كرده و وعد و وعيد . همين است قضاى خداى تعالى در افعال ما و قدر او براى اعمال ما» پس شيخ گفت: فرجك الله كه فرج دادى مرا يا امير المؤمنين![24] و خوب تشبيه نمودهاند حكايت افعال عباد و روابط آنها را به جناب كبريايى الهى ; شخصى كه بازى را تربيت مىكند و به طليه عادت مىدهد ، وقتى كه آن باز را پرانيد ، ظاهر است كه قدرت پرواز دارد . وقتى كه باز عود به طليه می نماید ، آيا به اختيار خود نبوده يا ملجا به آن بوده است و نيز ظاهر است كه آمدن به طليه به عنوان الجا و اضطرار نيست ; بلكه به اختيار خود است . نهايت آنچه در رسانيدن آن باز شده و او را معتاد و مانوس به آن طليه كرده ، في الجمله نه به عنوان اضطرار ، بلكه به عنوان اختيار مدخلى در عود باز به طليه دارد و في الجمله نموده و نمونه از نسبت افعال عباد و ربط آنها به آن جناب بارى – جل ذكره الاعلى – از تصوير اين معانى ، تصور و توهم مىتوان كرد و بحمد الله تعالى، بعد از تعقل و ادراك مراتب مذكوره ، ارباب انصاف را مجال ريبى در مذهب حق نمىتواند بود ; چه ، جاى آنكه تتبع اخبار و احاديث متداوله در ميان شيعه و مطالعه كتب مبسوطه فضلاى طايفه حقه كرده شود و چون از تمهيد مقدمات مذكوره ، حقيقت مذهب حق و بطلان رويت باطله معلوم شود . حال به عرض مىرساند كه معنى حديث مذكور ، اين است كه حق تعالى – جلت آلائه – می فرماید كه: «خلق كردم خير را و جارى كردم آن را در دست هركه دوست داشتم او را» ، به اين معنى كه توفيق دادم تا اين خير در دست او جارى شود و اين ، همان تفسيرى است كه حق تعالى می فرماید كه: «فاما من اعطى واتّقى وصدّق بالحسنى فسنيسّره لليسرى»[25] و اين دوست داشتنى هم كه حق – سبحانه و تعالى – فرموده كه: «خير را در دست هركس كه دوست داشتم ، جارى نمودهام» ، دوست داشتنى نيست كه بدون سابقه از عبادت و تقوا بوده باشد و بعد از آنكه عبادت و تقوا باعث محبت خدايى شود ، در اين صورت ، اگر تيسير و توفيق شود ، اجر و اعطايى است مولد استحقاق اجور و عطاياى ديگر شود و معنى فقره دويم حديث ، آن است كه: «خلق كردم شر را و جارى كردم آن را در دست هركه دشمن داشتم او را» ، به اين معنى كه خذلان او نمودم و سبب قدرت از او نكرده و او را بر ترك آن ملجا نداشتم تا به اختيار ، آن فعل از او صادر شد و اين ، باز همان تيسيرى است كه خداى تعالى می فرماید كه: «واما من بخل واستغنى وكذب بالحسنى فسنيسره للعسرى»[26] و اين دشمن داشتنى كه خداى تعالى میفرمايد به شرح مذكور ، دشمن داشتنى نيست كه بدون سابقه از معاصى و خطا باشد و بعد از آنكه معاصى باعثبغضى از جناب الهى شود ، اگر تيسير ، يعنى خذلان كرده شود تا معصيت را عاصى به اختيار خود نمايد ، حكم معاقبه و نكال میدارد كه موجب و مولد استحقاق معاقبات ديگر شود.[27] اگر چه حديث مذكور را به چند معنى ديگر كه آسانتر باشد ، تفسير مىتوان كرد ; اما براى ابان و آشكارا شدن كلمه حقه به همين معنا كه به حسب ظاهر مشكل مىنمود ، على سبيل الاستعجال به طريقه حسنى صورت ارتسام پذيرفت ، والحمد لله رب العالمين . ————————————————————————————————————————
پی نوشتها :
[1] . الكافي ، محمد بن يعقوب الكليني ، كتاب التوحيد ، باب الخير والشر . ج 1 ، ص 213 و 214 .[2] . فهرست نسخههاى خطى كتابخانه آيةالله مرعشى ، سيداحمد حسينى اشكورى ، ج 5 ، ص 220 .[3] . سوره ذاريات ، آيه 56 .[4] . تلميحى استبه آيه يكصد و شصت و يكم از سوره نساء .[5]. قلمى می نماید: قلم بطلان مىكشد ، حذف مىكند .[6] . جهم بن صفوان سمرقندى (م 128ق) مكنى به ابو محرز از مواليان بنى راسب بوده و به وجود آورنده مذهبجهميه (جهيميه) است . ذهبىمىگويد كه او گمراه كننده مردم و باعثبدعتبود و فرماندهى لشگر حارث بن سريح را بر عهده داشت و بعدا بر امراى خراسان خروج كرد . نصر بن سيار او را دستگير كرد و دستور قتلش را صادر نمود (الاعلام ، خيرالدين الزركلى ، بيروت ، دار العلم للملايين ، ج 2 ، ص 141) .[7]. سوره يونس ، آيه 42 – 44 .[8] . ابوالحسن على بن اسماعيل اشعرى (260 – 324ق) از نسل ابو موسى اشعرى ، مؤسس مذهب اشاعره و پيشواى اين عقيده كلامى است . او در بصره متولد شد و در اول كار بر مذهب معتزلى بود و بعدا از آن مذهب برگشت و مذهب خود را معرفى نمود و در بغداد از دنيا رفت . مىگويند كه عدد مصنفات وى به سيصد مىرسد و از جمله مصنفاتش: «الرد على المجسمه» ، «مقالات الاسلاميين» و «الابانة عن اصول الديانة» است (همان ، ج 4 ، ص 263) .[9] . ابوبكر محمد بن الطيب بن محمد بن جعفر (338 – 403ق) از بزرگان علماى كلام اشاعره است . او در بصره متولد گرديد و در بغداد زندگى كرد و در همان جا از دنيا رفت و از جمله مصنفاتش: «الانصاف» ، «اعجاز القرآن» ، «دقائق الكلام» و «كشف اسرار باطنيه» است (همان ، ج 6 ، ص 176) .[10] . براى شناخت مذهب وى رجوع شود به: كشف المراد ، الحلى ، ص 240 ; قواعد العقائد ، خواجه نصيرالدين طوسى ، ص 75 . ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن ابراهيم بن مهران الاسفراينى ، ملقب به ركن الدين فقيه شافعى و متكلم اصولى بودهاست . مردم نيشابور از او كلام و اصول فرا گرفتهاند و مردم عراق و خراسان به علم او اعتراف دارند و از جمله مصنفاتش «الجامع الجلى في اصول الدين والرد على الملحدين» در پنج جلد است . او در عاشوراى سال 418ق ، از دنيا رفت و در اسفراين دفن شد . (وفيات الاعيان ، ابن خلكان ، ج 1 ، ص 28 ; سير اعلام النبلاء ، شمس الدين الذهبى ، ج 17 ، ص 353) .[11]. تفسير القمى ، مؤسسة دار الكتاب للطباعة والنشر ، ج1 ، ص 23 .[12] . سوره يونس ، آيه 100 .[13] . الاحتجاج، امين الاسلام طبرسى ، ص 412 – 413 . در «احتجاج» ، عبارت آخر حديث ، چنين آمده: «فرجت عنى فرج الله عنك» .[14] . سوره اسراء ، آيه 16 .[15] . دستور معالم الحكم ، محمد بن سلامة القضاعى ، ص 109 . مفهوم اين روايتبه مضمونهاى مختلف در كتب روايى صادر شده كه ذيلا يك نمونه آورده می شود: «قال: فسئلا عليهما السلام «… هل بين الجبر والقدر منزلة ثالثة ؟» قالا: نعم ، اوسع مما بين السماء والارض» . عن ابي عبدالله عليه السلام قال: «لا جبر ولا تفويض ولكن امر بين الامرين قال قلت: وما امر بين امرين ؟ قال: مثل ذلك رجل رايته …» .[16] . الكافى ، ج 1 ، ص 221 و 224 . (باب الجبر و القدر) . [17] . همان ، ص 124 (كتاب التوحيد ، باب الجبر والقدر حديث 13) .[18]. الاحتجاج، ص 206 .[19] . سوره هود ، آيه 88 .[20] . سوره آل عمران ، آيه 160 . [21] . معانى الاخبار، ص 20 ، معنى الهدى والضلال والتوفيق والخذلان من الله تبارك وتعالى .[22] . اين حديث در معانى الاخبار يافت نشد . ولى در توحيد صدوق ، ص 406 ذكر شدهاست . [23] . سوره ص ، آيه 27 .[24] . توحيد صدوق ، ص 380 .[25] . الاحتجاج، طبرسى ، ص 208 و 209 .[26] . سوره ليل ، آيه 5 – 7: «پس هر كس كه در زندگى دهش داشت و تقوا داشت و روز قيامت را تصديق نمود ، پس به زودى ما كار او را آسان مىكنيم» .[27] . سوره ليل ، آيه 8 – 10: و اما هر كه بخل ورزد و راه خلاف تقوى بپيمايد و تكذيب حقايت قيامت نمايد ، پس به زودى كار را بر او مشكل سازيم .















هیچ نظری وجود ندارد