شيعه در ايام امامت اميرالمؤمنين على (عليه السّلام)
خلافت امام على ـ عليه السّلام ـ در اواخر سال سى و پنج ه.ق شروع شد و تقريباً چهار سال و نُه ماه ادامه يافت. شيعيان امير المؤمينين ـ عليه السّلام ـ هنگام بيعت عمومى با آن حضرت وقت مناسب ديدند تا يادى از ولايت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ كرده مردم را به آن مقام شامخ تذكر دهند تا خواستند با آن حضرت بيعت كنند با انگيزه اى حقيقى باشد از اين رو هنگام بيعت مردم با امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مالك بن حارث اشتر خطاب به مردم كرده فرمود: « اى مردم! اين على ـ عليه السّلام ـ وصى اوصياء و وارث علم انبياست، او كسى است كه بلاهاى بزرگ را به جان خريده و زحمت هاى فراوانى در راه اسلام تحمل كرده است. او كسى است كه كتاب خدا به ايمان او شهادت داده و پيامبرش او را به بهشت رضوان بشارت داده. كسى كه تمام فضائل در او جمع شده، واحدى از گذشتگان و اهل اين زمان در سابقه و علم و فضلش شك نكرده است …»[36]
خزيمه بن ثابت نيز پس از بيعت با امام على ـ عليه السّلام ـ مى گفت: « ما كسى را برگزيديم كه رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ او را براى ما برگزيد.»[37]
امام على ـ عليه السّلام ـ به كوفه آمد و آن شهر را محل اقامت خود ، به عنوان پايتخت، انتخاب نمود؛ تا آنكه بتواند تشيع را در عراق گسترش داده و خود را نيز به اهل عراق معرفى نمايد. از طر فى كوفه منطقه اى سوق الجيشى بود، و چون كل عراق نيز به شام نزديك بود، آن حضرت خواست تا علاوه بر عراق؛ شام را نيز تحت نظر قرار دهد.
بعد از ورود امام ـ عليه السّلام ـ به عراق ، مردم با ملاحظه امام على ـ عليه السّلام ـ به عنوان قهرمان سياست، در مقابل استيلاى شاميان از او حمايت كردند و مدتها از حاميان مذهبى امام على ـ عليه السّلام ـ بودند.
پس از جنگ جمل، اصطلاح شيعه على ـ عليه السّلام ـ شامل همه كسانى مى شد كه از على ـ عليه السّلام ـ مقابل عائشه حمايت مى كردند. علاوه بر آن به اشخاص و گروه هاى غير مذهبى كه به دلائل سياسى از على ـ عليه السّلام ـ حمايت مى كردند، لفظ شيعه اطلاق مى گرديد.
در اين مفهوم وسيع بود كه كلمه شيعه در سند حكميت در صفين به كار رفت. ده سال بعد، زمانى كه شيعيان شروع به تثبيت موقعيت اسمى خود كردند، كوشش هايى براى جدايى حاميان على ـ عليه السّلام ـ صورت گرفت و بين حاميان مذهبى و غير مذهبى وى تمايزى حاصل شد.
امام على ـ عليه السّلام ـ در طول چهار سال ونه ماه حكومت خويش ، اگر چه نتوانست جامعه اسلامى را به صورت اوّل خويش بازگرداند، اما به موفقيت هاى مهمّى دست يافت كه عبارتند از:
1. معرفى كردن شخصيت واقعى رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ براى مردم.
2. تبيين احكام فراموش شده اسلام.
3. جلوگيرى از بدعتها و تحريف هاى دينى درحدّ امكان .
4. تصحيح و اصلاح احكامى كه به اشتباه براى مردم تبيين شده بود.
5. تبين مقدار زيادى از معارف دينى.
6. تربيت شاگردانى جليل القدر مانند: اويس قرنى، كميل بن زياد، ميثم تمار، رشيد هجرى و … .
در عصر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ اگر چه فشار ها و حصر هاى سياسى از شيعه بر طرف شد، ولى در عوض مبتلا به جنگ هاى داخلى متعدد شدند و در اين جنگ ها نيز با گفتار و عمل دست از دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
شيعيان با وجود شكست در جنگ ها براى دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و مقابله با مخالفين آن حضرت، دست از دفاع عقيدتى از آن حضرت ـ عليه السّلام ـ بر نداشتند.
أ ـ جنگ جمل
شيعيان عقيدتى در جنگ جمل به جهت آگاهى دادن مخالف و موافق به حقانيت امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در خطبه ها و رجزهاى حماسى خود، آن حضرت را به ديگران معرفى مى كردند
ابوالهثيم بن تيهان كه بدرى است مى گويد:
قل للزبير و قل لطلحه إنّنا نـحن الذين شعارنا الأنصار
إنّ الوصيّ إمامنـا و وليّنـا برح الخفاء وباحت الأسرار
مردى از قبيله ازد به ميدان آمده مى گويد:
هذا عليّ و هو الوصيّ أخاه يـوم النجوه النبيّ
و قال هذا بعدى الوليّ وعاه واع و نسى الشقيّ
حجر بن عدى كند، صحابى جليل القدر، مى گويد:
يا ربّنا سلّم لنا عليّاً سلّم لنا المبارك المضيّا
المؤمن الموحّد التقيّا لا خَطِل الرأى و لا غويّا
بل هادياً موفّقاً مهديّاً واحفظه ربيّ واحفظ النبيّا
فيه فقد كان له وليّاً ثمّ ارتضاه بعده وصيّاً
زحر بن قيس جعفى مى گويد:
أضربكم حتى تقرّوا لعليّ خير قريش كلّها بعد النبيّ
من زانه الله و سمّاه الوصى انّ الوليّ حافظاً ظهر الولى
ب ـ جنگ صفين
در جنگ صفين نيز شيعيان به طرق مختلف به دفاع از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ و حريم ولايت بر آمدند.
عده اى با بيان خطبه ها، به دفاع از مقام او بر آمدند. ابن ابى الحديد مى گويد: « بعد از آن كه امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ مردم را در كوفه براى حركت به طرف صفين به جهت جنگ با معاويه جمع كرد، عمر و بن حمق خزاعى ايستاد و امام على ـ عليه السّلام ـ را مورد خطاب قرار داده عرض كرد: « اى امير مؤمنان ! من تو را به جهت خويشاوند يا طلب مال، يا سلطنت و جاه، دوست ندارم بلكه دوستى من نسبت به تو از آن جهت است كه پنج خصلت در تو يافتم كه در ديگرى نبوده است: تو پسر عموى رسول خدا و جانشين و وصيّ او هستى، و پدر ذريه پيامبرى كه در ميان ما به وديعت گذارده شده است. تو اول كسى هستى كه اسلام آورد، و سهم تو در جهاد از همه بيشتر است ….»[38]
امّ خير نيز در روز صفين در تحريك سپاهيان امام على ـ عليه السّلام ـ مى فرمود: « عجله كنيد ـ خداوند شما را رحمت كند ـ به يارى امام عادل و با تقواى باوفا و راستگو كه وصى رسول خداست.»[39]
برخى ديگر نيز با اشعار خود به دفاع از مقام ولايت بر آمدند:
قيس بن سعد، صحابى عظيم و سيد خزرج مى گويد:
و عـلـيّ إمـامـنـا و إمـام لسوانـا أتى بــه الـتنزيل
يوم قال النبيّ من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل
إنّ مـا قـاله النبى على الأمّه حتــم مـا فيه قال و قيل.
و نعمان بن عجلان انصارى نيز مى گويد:
كيف التفرق و الوصيّ إمامنا لاكيف إلّا حيره و تخاذلاً
لا تغبنُنّ عقولكم، لا خير فى من لم يكن عند البلابل عاقلا
و ذوو معاويه الغويّ و تابعوا دين الوصيّ لتحمدوه آجلاً.
اينان در اشعار خود عمدتاً بر مسأله وصايت و جانشينى امام على (عليه السّلام) از رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ تأكيد داشتند.
برخى ديگر نيز پس از آن كه امام على (عليه السّلام) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج از او جدا شدند، در كنار امام على (عليه السّلام )ثابت قدم ماندند و بار ديگر با آن حضرت تجديد بيعت و عهد نمودند. از جمله عهد آنان اين بود كه به حضرت خطاب كرده عرض كردند:
« ما دوست هر كسى هستيم كه تو دوست آنى، و دشمن هر كسى هستيم كه تو با آنان دشمنى دارى .»[40]
عده اى ديگر با نوشتن نامه به معاويه او را مورد عتاب و سرزنش قرار داده مقام ولايت و خلافت به حق امير المؤمنين (عليه السّلام )را به او گوشزد مى كردند.
محمد بن ابى بكر در نامه اى كه به معويه مى نويسد، مى گويد: « … و اى برتو! چگونه خودت را در كنار على (عليه السّلام )قرار مى دهى، كسى كه وارث رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ و وصيّ او و پدر فرزندان اوست. كسى كه قبل از ديگران به او گرويد و آخرين كسى بود كه عهد پيامبر ـ صل الله عليه و آله ـ را شيند. او را از اسرارش آگاه و در امرش شريك ساخت. »[41]
دارميه حجونيه از زنان شيعه امام على (عليه السّلام )در برابر معاويه در بيان علل دوستى على (عليه السّلام )گفت: « من او را دوست دارم زيرا مساكين را دوست مى داشت و به واماندگان كمك مى كرد. او فقيه در دين بود و از بيان حق كوتاهى نمى نمود. او از جانب رسول خدا ـ صل الله عليه و آله ـ ولايت داشت …».[42]
جنايات معاويه بر شيعه در اواخر حكومت امام على ـ عليه السّلام ـ
از سال 39 هجرى، معاويه هجوم همگانى و گسترده اى را بر عليه شيعيان امير المؤمنين آغاز نمود و با فرستادن افرادى خشن و بى دين براى سركوب شيعيان ، حيطه حكومت حضرت را مورد تاخت و تاز قرار داد:
1. نعمان بن بشير را با هزار نفر براى سركوب مردم عين التمر فرستاد.
2. سفيان بن عوف را با شش هزار نفر براى سركوب مردم هيت و از آن جا به انبار و مدائن فرستاد .
3. عبد الله بن مسعده بن حكمه فزارى كه از دشمنان امير المؤمنين (عليه السّلام ) بود با هزار و هفت صد نفر به تيماء فرستاد.
4. ضحاك بن قيس را با سه هزار نفر به واقعه براى غارت هر كس كه در طاعت امام على (عليه السّلام )است فرستاد. و در مقابل ، حضرت امير المؤمنين (عليه السّلام )حجر بن عدى را با چهار هزار نفر براى مقابله با او فرستاد.
5. عبد الرحمن بن قباث بن اشيم را با جماعتى به بلاد جزيره فرستاد، كه حضرت كميل رابراى مقابله با او فرستاد.
6. حرث بن نمر تنوخى را نيز به جزيره فرستاد تا با هر كس كه در اطاعت امام على (عليه السّلام )است مقابله كند كه در آن واقعه افراد زيادى كشته شدند.[43]
7. در سال 40، بُسر بن أرطاه را با لشكرى به سوى مكه و مدينه و يمن فرستاد او هنگامى كه به مدينه رسيد، عبيد الله بن عباس كه عامل مدينه از طرف امام على (عليه السّلام )بود، ازآن جا فرار كرده و در كوفه به حضرت ملحق شد ولى بُسر هر دو فرزند او را به شهادت رسانيد.[44]
يكى ديگر از مناطقى كه سر راه « بُسر» مورد غارت قرار گرفت منطقه اى بود كه گروهى از قبيله همدان و شيعيان حضرت على (عليه السّلام )در آنجا سكونت داشتند. بُسر با حركتى غافلگيرانه به آن ها حمله كرد. بسيارى از مردان را كشت، و تعداى از زنان و فرزندان آنان را به اسارت بود. و اين اولين بار بود كه زنان و كودكان مسلمين به اسارت برده مى شدند. [45]
مسعودى در مورد بُسر بن ارطاه مى گويد: « او افرادى از خزاعه و همدان و گروهى را كه معروف به « الانباء » از نژاد ايرانيان مقيم يمن بودند كشت . و هر كسى را كه مشاهده مى كرد ميل به على دارد يا هواى او را در سر دارد، مى كشت.»[46]
ابن ابى الحديد مى گويد: « بُسر به طرف اهل حسبان كه همگى از شيعيان على (عليه السّلام )بودند، آمد و با آنان سخت درگير شد و به طور فجيعى آنان را به قتل رسانيد. و از آنجا به طرف صنعا آمد و در آنجا صد نفر از پير مردان را كه اصالتاً از فارس بودند بودند كشت، تنها به جرم اين كه دو فرزند عبيد الله بن عباس در خانه يكى از زنان مخفى شده است. و بُسر در حمله هايش حدود سى هزار نفر را به قتل رساند و عده اى را نيز در آتش سوزاند.[47] او نيز مى نويسد: « معاويه در نامه اى به تمام كارگزارانش نوشت: به هيچ يك از
شيعيان على و اهل بيتش اجازه شهادت ندهيد. و در مقابل ، شيعيانِ عثمان را پناه داده و آنا را اكرام كنيد … . و نيز در نامه اى ديگر به كارگزاران خود نوشت هر كسى كه ثابت شد محب عليّ و اهل بيت اوست اسمش را از ديوان محو كرده و عطا و روزيش را قطع نماييد. و در ضميمه اين نامه نوشت: هر كس كه متّهم به ولاى اهل بيت (عليه السّلام )است او را دستگير كرده و خانه او را خراب كيند. بيشتر مصيبت بر اهل عراق بود خصوصاً اهل كوفه …».[48]
پی نوشت :[36] . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 178.[37] . المعيار و الموازنه ، ص 51.[38] . شرحا بن ابى الحديد ، ج1، ص 281.[39] . بلاغات النساء ، ص 67.
[40] . تاريخ طبر، ج5، ص 63. انساب الاشراف، ج2، ص 348.[41] . تاريخ ابن اثير، ج3، ص 108. وقعه صفين، ص 118.[42] . الوافدات من النساء عل معاويه، ص 41.[43] . ر. ك. الاغانى، ج15، ص 44. تاريخ ابن عساكر، ج10، ص 152. الاستيعاب، ج 1 / 65. تاريخ طبرى، ج 5، ص 134؛ الكامل، ج2، ص 425.[44] . تاريخ طبرى، ج5، ص 139. كامل ابن اثير ، ج2، ص 425. تاريخ دمشق، ج10، ص 152. البدايه و النهايه، ج7، ص 356.[45] . العقد الفريد، ج5، ص 11.[46] . مروج الذهب، ج3، ص 22.[47] . شرح ابن ابى الحديد ، ج1، ص 116 ـ 121.[48] . همان، ج11، ص 44 ـ 45.
منبع : شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ص57















هیچ نظری وجود ندارد