شیعه در ایام خلافت عمر بن خطاب
عمر بن خطاب با توجه به نقش مهمّى که در دوران خلافت ابوبکر داشت، به خلافت رسید و بدین جهت با مخالفت روبرو نشد. امام على ـ علیه السّلام ـ و شیعیان با این اقدام مخالف بودند، اما بیعت سریع مردم، فرصتى براى مخالفت امام و شیعیان باقى نگذاشت. سابقه رفتار تند عمر در دوران خلافت ابوبکر، زمینه هرگونه مخالفت عملى را منتفى مى ساخت.[۲۸]
على ـ علیه السّلام ـ اگر چه میراث خویش را بر باد رفته و خود را شایسته رهبرى مى دانست، ولى براى حفظ موقعیّت حسّاس جهان اسلام، هم چنان سکوت توأم با بیان حقّ و حقیقت ، و تذکّر به حقّانیت خود را ادامه مى داد.
شیعیان نیز همانند امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ سکوت معنادارى داشتند، آنها اگر چه سکوت کرده و به جهت حفظ اسلام و وحدت مسلمین دست به اقدامى عملى علیه حکومت وقت نمى زدند ولى با بیانات خود با آنان مخالفت مى ورزیدند.
عمر بن خطاب در مجلسى گفت: « دلیل قریش در انتخاب نکردن على ـ علیه السّلام ـ به خلافت این بود که آنان کراهت داشتند خلافت و نبوت در یک خاندان جمع شود . ابن عباس که در آن مجلس بود در برابر این سخن عمر موضع گیرى کرده خطاب به او فرمود:
قریش نسبت به آنچه که خداوند نازل کرده بود کراهت داشتند.»[29]
شیعه در ایام خلافت عثمان
عثمان شیوه دو خلقه پیشین را دنبال نکرد . ابتدا والیان عمر را از ولایات برداشت و بستگان خود را برکار گماشت. حکم بن العاص را که پیامبر ـ صل الله علیه و آله ـ به طائف تبعید کرده بود به میدنه برگرداند و خزانه مسلمین را به او سپرد .
مروان بن حکم را مشاور خویش قرار داد و یک پنجم زکات شمال آفریقا را که مبلغ دو میلیون و پانصد و بیست هزار دینار بود به وى بخشید و او را به دامادى خویش برگیزد.
وى از بیت المال بصره مبلغ ششصد هزار دهم به داماد دیگر خویش، عبدالله بن خالد بن اسید، حواله کرد. عبد الله بن عامر، پسر دائى خویش را که نوجوانى بود به حکومت بصره انتخاب کرد. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، برادر رضاعى خود ـ که پیامبر ـ صل الله علیه و آله ـ در فتح مکه به سبب ارتداد وى دستور قتلش را صادر کرده بود، به حکومت مصر و خراج آن سرزمین برگزید . ولید بن عقبه بن ابى معیط برادر مادرى خود را به کوفه فرستاد و پس از فساد و تباهى و شراب خوارى او سعید بن عاص، فامیل دیگر خود، را به آن شهر گماشت . سعید با اعمال سیاست اشرافیِ اموى و بیان این که سواد عراق از براى قریش است، موجب اعتراض و شورش مردم کوفه گردید.[۳۰]
در این دوران على ـ علیه السّلام ـ و شیعیان در مقابل بدعت هاى عثمان و والیانش ساکت نمى نشستند.
ابن ابى الحدید مى نویسد:
« بیشتر تاریخ نویسان و عالمان اخبار بر آن اند که عثمان ابتدا اباذر را به شام تبعید کرد و بعد از آن که معاویه از او به عثمان شکایت کرد او را به مدینه خواست و از مدینه، به خاطر مخالفت با خلیفه، به ربذه تبعید نمود.»[31] زمانى که ابوذر را به ربذه تبعید کردند و على ـ علیه السّلام ـ و فرزندانش او را بدرقه نمودند، ابوذر نگاهى به امام ـ علیه السّلام ـ کرد و گفت وقتى شما و فرزندانت را مى بینم به یاد سخن رسول خدا ـ صل الله علیه و آله ـ در مورد شما مى افتم و گریه مى کنم.[۳۲]
و نیز از پیامبر اکرم ـ صل الله علیه و آله ـ نقل مى کرد که فرمود: « زود است که شما را فتنه فرا رسد، اگر گرفتار آن شدید بر شما باد عمل به کتاب خدا و اقتدا به على بن ابى طالب ـ علیه السّلام ـ.»[33]
در زمان خلافت عثمان بر درب مسجد رسول خدا ـ صل الله علیه و آله ـ ایساد و در خطبه اى که ایراد کرد فرمود: « اى مردم ! محمد وارث علم آدم و فضائل انبیاست، وعلى بن ابى طالب وصى محمد و وارث علم اوست ….»[34]
بلاذرى مى نویسد: « مقداد بن عمرو، عمار بن یاسر، طلحه و زبیر با تعداد دیگرى از اصحاب رسول خدا ـ صل الله علیه و آله ـ به عثمان نامه نوشتند و او را به نکاتى چند تذکر دادند و او را از خدا ترساندند . و در ضمن تهدید کردند که اگر به تذکرات آنان گوش فرا ندهد بر ضدّ او اقدام خواهند کرد. عمار نامه را گرفته نزد عثمان آورد به مجرد این که صدر نامه را براى او خواند، عثمان با غضب به او گفت: آیا تو از بین دوستانت جرأت خواندن نامه تهدید آمیز را براى من داری؟ عمار در جواب گفت دلیلش این است که ناصح ترین قوم خود به تو هستم عثمان در جواب گفت: دروغ مى گوئى اى فرزند سمیّه. عمّار گفت: به خدا سوگند من پسر سمیه و فرزند یاسرم. سپس عثمان به غلامش دستور داد که دست و پاى او را بشکنند. آن گاه با دو پایش در حالى که در کفش بود شروع به لگد زدن به عمار کرد که بر اثر آن « فتق » بر او عارض شد.»[35]
پی نوشتها:[۲۸] . تاریخ یعقوبى، ج۲، ص ۱۳۳؛ کامل ابن اثیر، ج۲، ص ۱۳۵.[۲۹] . شرح ابن ابى الحدید، ج۱۲، ص ۵۳.
[۳۰] . الاخبار الطوال، ص ۱۷۵؛ تاریخ یعقوبى، ج۲، ص ۱۶۴؛ مروج الذهب، ج ۱، ص ۴۳۵ … .[۳۱] . شرح ابن ابى الحدید، ج۲، ص ۳۱۶.[۳۲] . تاریخ یعقوبى، ج۲، ص ۱۷۳.[۳۳] . انساب الاشراف، ج۲، ص ۱۱۸.[۳۴] . همان، ج۲، ص ۱۷۰ .[۳۵] . انساب الاشراف، ج۵، ص ۴۹؛ شرح ابن ابى الحدید، ج۱، ص ۲۳۹.
منبع : شیعه شناسى و پاسخ به شبهات، على اصغر رضوانى، ص۵۷
















هیچ نظری وجود ندارد