5ـ عباسیان و اهلبیت(علیهم السلام):
عباسیان، فرزندان عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر| بودند. علی بن عبدالله بن عباس (م 118 ه.ق)، در زمان ولید بن عبدالملک دوبار به زندان افتاد. او پس از آزادی از زندان، در «حُمیمه» که روستایی در جنوب «بحر المیت» است زندگی را سپری میکرد. این دهکده بر سر راه کاروان جنوب ـ شمال، و در مسیر کاروانهای حج بود؛ و از عراق که مرکز تحرّکات شیعی و مخالف امویان بود، دور بود. از اینرو عباسیان در پناه امنیت و با بهرهگیری از موقعیت حساس حُمیمه با شرق و غرب جهان اسلام، زمینهی یکی از مهمترین تحولات سیاسی را در تاریخ اسلام فراهم آوردند.([1])
عباسیان در توجیه استحقاق خویش برای خلافت، مدعی شدند که آن را از طریق «محمد بن حنفیه» به ارث بردهاند. این ادعا مبتنی بر روایت مشهوری است که اکثر مورّخان آن را آوردهاند. بر پایهی این روایت، پیروان شیعه، کسانی که معتقدند که امامت پس از امام علی و فرزندانش، امام حسن و امام حسین ‘، حق محمد بن حنفیه است و این حق پس از وی به فرزندش، ابوهاشم عبدالله، رسیده است. ابوهاشم برای بهدست آوردن خلافت فعالیتهایی را در عراق انجام داد و به همین سبب در سال 98 ه.ق به دربار اموی فراخوانده شد و در باز گشت، به دست عاملان سلیمان بن عبدالملک، مسموم شد. بنابر همین روایت، وی هنگامی که مرگ خویش را نزدیک دید، نزد محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به حُمیمه رفت و حق امامت را به او تفویض کرد و رموز دعوت و اسامی مبلّغان و داعیان خویش را در اختیار او نهاد و یارانش را به پیروی از این امام جدید سفارش کرد.
گویا عباسیان، پس از دستیابی به قدرت، این داستان را بزرگ جلوه دادند تا برای دور ساختن علویان از خلافت و تقویت پایههای حکومت خود، حجتی استوار داشته باشند.
پس از ملاقات ابوهاشم با محمد بن عبدالله در سال 98 ه.ق ، مقدمات دعوت عباسی فراهم گردید و در سال 100 ه.ق دعوت رسما آغاز شد و پس از 32 سال تبلیغ و کوشش مستمر و منظم رهبران و داعیان عباسی به پیروزی رسید.([2])
1ـ 5ـ نکتهای مهم:
همان گونه که دیدیم عباسیان در سال 100 ه.ق رسماً دعوت خود را آغاز کردند و این یعنی در اوج حکومت هشام (105ـ 125 ه.ق). روشن است که داعیان عباسی که امامت خود را ادامهی امامت حضرت علی، امام حسن، امام حسین(علیهم السلام) و محمد بن حنفیه میدانستند، تلاش میکردند تا برای تقویت موضع خود، به فضائل اهلبیت(علیهم السلام) دست بیاویزند و این همان چیزی بود که هشام به هیچ وجه زیر بار آن نمیرفت؛ زیرا که گذشته از آنکه امویان اساسا با آل علی(علیه السلام) دشمنی داشتند، عباسیان را نیز دشمن بزرگ خود میدانستند، از اینرو از گسترش فضائل اهلبیت(علیهم السلام) با شدتی بیشتر از گذشته، جلوگیری میکردند.
2ـ 5ـ بهرهبرداری سیاسی عباسیان از اهلبیت(علیهم السلام):
در اینکه عباسیان در دعوت خود، از اهلبیت(علیهم السلام) و مظلومیت آنها سوء استفادههای سیاسی کردند سخنی نیست. آنها در هرجا از کشته شدن امام حسین(علیه السلام) به وسیلهی امویان سخن میگفتند و خود را خونخواه او و منتقم مظلومیت آل علی(علیهم السلام) میدانستند. از اینرو شعار دعوت آنها «الرضا من آلمحمد» بود.([3]) ولی پس از روی کار آمدن و استوار شدن قدرتشان آنها نیز اهلبیت(علیهم السلام) را مانع کار خود میدانستند و همچون بنیامیه، آنها را در تنگنا و فشار قرار دادند و شیعیان ایشان را میکشتند. در اینجا به نمونههایی از جنایات عباسیان که در حق اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان روا داشتند، میپردازیم.
3ـ 5ـ ابوالعباس سفاح عباسی و اهلبیت(علیهم السلام):
نخستین فرد از عباسیان که او را خلیفه خواندند «ابوالعباس سفاح»([4]) بود.
او عمویش عبدالله بن علی را مأمور کشتن مروان حمار، آخرین حاکم اموی، کرده بود. مروان در مصر دستگیر و کشته شد. سر او را از بدنش جدا کرده، برای سفاح فرستادند. سفاح با دیدن سر مروان سجدهی شکر بهجا آورد:
«… فلمّا وضع بین یدیه خرّ لله ساجدا، ثم رفع رأسه وقال: الحمدلله الذی أظهرنی علیک وأظفرنی بک ولم یُبقِ ثأری قِبَلک و قِبَل رَهْطِک أعداء الدین؛ ثمّ تمثّل قول ذی الاصبَع العدوانّی:
لویَشربون دَمی لمیَرْدِ شاربَهم ولا دِماؤهمُ للغیظ تُروینی([5])
سفاح همچنین بسیاری از مردگان بنیامیه را از قبر بیرون آورد و سوزاند. او سر مروان حمار را مورد خطاب قرار داد و گفت:
«… ما أبالی متی طرقنی الموت، قد قتلت بالحسین و بنی أبیه من بنی أمیّة مائتین، و أحرقت شلو هشام بابن عمی زید بن علی، و قتلت مروان بأخی إبراهیم…»([6])
روزی از روزها، در آغاز حکومتش بسیاری از بنیامیه را در دربار خود کشت و سپس برروی جسدهای آنان سفره پهن کرد و بر روی آن سفره نشست؛ و این در حالی بود که برخی از امویان که نیمهجانی در بدن داشتند و زیر سفرهی سفاح دست و پا میزدند. او پس از خوردن غذایش گفت: به یاد ندارم غذایی را لذیذتر از این غذا. سپس گفت: این کشتهها را در کوچه بیندازید تا مردم لعنشان کنند همان گونه که در حال حیات، ایشان را لعن میکردند.
آنها را به کوچهها انداختند؛ سگها میآمدند و آنها را به دندان گرفته، میبردند و بر روی زمین میکشیدند.([7])
آری! دوران سفاح به انتقامکشی از امویان و مروانیان گذشت. او 4 سال و 9 ماه و 20 روز بیشتر برتخت ننشست و در «انبار»، شهری که خود ساخته بود، به 136 ه.ق در سن 33 سالگی درگذشت.([8]) گویا سبب مرگش بیماری آبله بوده است.([9])
هرچند که او فرصت چندانی نیافت تا به اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان ایشان بپردازد ولی در همان مدت، از اذیت ایشان چشمپوشی نکرد.
امام صادق(علیه السلام) چون به نیّات آنها آگاه بود نامهی «ابوسلمه» کارگزار و اوّل وزیر عباسیان که او را «وزیر آلمحمد|» میخواندند را در آتش سوزانده بود و این به گوش سفاح رسیده بود.
امام(علیه السلام) به «محمد بن عبدالرحمان» فرستادهی «ابوسلمهی خلاّل» گفته بودند:
«… و ما أنا و أبو سلمة؟ و أبو سلمة شیعة لغیری… ثم أنشأ یقول متمثلاً بقول الکمیت بن زید:
أیا موقدا نارا لغیرک ضوءها و یا حاطبا فی غیر حبلک تحطب»([10])
آری! امام(علیه السلام) از همان آغاز مخالفت خود را با عباسیان آشکار کرد. از اینرو بود که گویا سفاح، امام(علیه السلام) را مدتی به عراق خواند تا ایشان را زیرنظر بگیرد. این مطلب از روایت کلینی(رحمه الله علیه) در کافی روشن میشود. او در روایتی میگوید:
«سهل بن زیاد، عن علیّ بن الحکم، عن رفاعة، عن رجل، عن أبی عبدالله(علیه السلام) قال: دخلت علی أبی العباس بالحیوة، فقال: یا أبا عبدالله ما تقول فی الصّیام الیوم؟ فقلت: ذاک إلی الامام، إن صمت صمنا و إن أفطرت أفطرنا. فقال: یا غلام علیّ بالمائدة، فأکلت معه وأنا أعلم والله إنّه یوم من شهر رمضان، فکان إفطاری یوما وقضاؤه أیسر علیّ من أن یضرب عنقی ولا یُعبد الله»([11])
کلینی(رحمه الله علیه) روایت دیگری را نیز به همین مضمون آورده که در آن به «… عن رجل من أصحابنا عن أبی عبدالله(علیه السلام) أنّه قال ـ و هو بحیرة([12]) فی زمان أبی العباس…» اشاره و استناد کرده.([13])
از این روایت شدت سختگیری سفاح بر امام(علیه السلام) روشن میشود. امام(علیه السلام)، سفاح را «امام» میخواند و از کشته شدن خود در صورت مخالفت با سفاح در مسئلهای فقهی ـ سیاسی خبر میدهد.
در هر صورت، کار عباسیان در زمان ابوالعباس استوار شد و پس از او حکومت بردوش برادرش ابو جعفر منصور افتاد.
4ـ 5ـ ابوجعفر، منصور عباسی و اهلبیت(علیهم السلام):
کار دوّمین زمامدار عباسیان یعنی منصور دوانیقی([14]) به درازا کشید. مردم او را به مدت 20 سال (137ـ 158ه) خلیفه میخواندند. او چندی پیش از دعوت عباسی در حُمیمه به دنیا آمد و با آنکه از سفاح بزرگتر بود، ابراهیم امام، ابوالعباس را بر او مقدّم کرد؛ چرا که مادر منصور، «سلاّمه» کنیزی بربری بود.([15]) منصور هنگام مرگ برادرش سفاح در سفر حج بود و در راه مکه خبر مرگش را شنید. او که ولیعهد سفاح بود بیدرنگ به عراق بازگشت و بر تخت نشست.([16])
دوران منصور، از تاریکترین دورانهای حکومت عباسیان است. در مدت حکومت او اهلبیت(علیهم السلام) و نیز شیعیانشان، سختترین اوضاع را سپری میکردند.
او قیام «نفس زکیّه» یعنی محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(علیه السلام)، در حجاز را سرکوب کرد (14 رمضان 145ه). همچنین برادر نفس زکیه یعنی ابراهیم نمایندهی او در بصره را نیز مانند محمد به قتل رساند (ذیقعدهی 145ه). قتل ابراهیم در «باخمری» بود؛ و او به قتیل باخمری مشهور شد.([17])
قیام نفس زکیه؛ نخستین قیام علویان برضد عباسیان بود. از این به بعد قیامهای دیگری نیز صورت گرفت ولی بیفایده بود و عباسیان حساب کار خود را کردند و با شدت هرچه تمامتر بر علویان و در رأس آنان اهل بیت(علیهم السلام) و نیز شیعیان سخت گرفتند. روشن است در چنین محیط و فضای سیاسی نمیشد فضائل اهلبیت(علیهم السلام)منتشر شود.
منصور از کشتن اهلبیت(علیهم السلام) و شیعیان ایشان هیچ باکی نداشت. او حجاج را شخصی دلسوز برای مروانیان میدانست که به کشتار علویان و شیعیان پرداخته بود: «… فالله ما رأیت رجلاً أنصح من الحجاج لبنی مروان…». مسیب بن زهیر که یکی از درباریان منصور بود به او گفت:
«… والله ما خلق الله علی جدید الارض خلقا أعز علینا من نبیّنا، وقد أمرتنا بقتل أولاده فأطعناک و فعلنا ذلک، فهل نصحناک أم لا؟»([18])
او عبدالله بن حسن بن حسن بن علی(علیه السلام) و بسیاری دیگر از علویان را در کوفه در سردابی زندانی کرد که در آن، شب از روز تشخیص داده نمیشد. آنها آنقدر در آن زندان ماندند تا همگی مردند و پس از آن زندان را بر اجساد آنان خراب کردند و همگی در همانجا دفن شدند.
بدنهای علویان در زندانهای عراق متعفن میشد. تعفن از پاهای آنها شروع میشد و آنقدر گسترش مییافت تا به قلب میرسید و میمردند.([19])
منصور در خطبهای، امام حسن(علیه السلام) را خلیفهای بیکفایت خواند و به آن حضرت افترا زد.([20])
ابوالفرج اصفهانی([21]) در کتاب «مقاتل الطالبیّین» به کسانی که از آلعلی(علیه السلام) در زمان عباسیان و از جمله منصور کشته شدند، اشاره کرده است.([22])
منصور، «محمد بن ابراهیم بن حسن» معروف به «دیباج اصغر» را در سال 144 ه وبه طرز فجیعی کشت. او دستور داد برروی سر محمد استوانهای بنا کنند تا او بمیرد:
«… و أحضر المنصور محمد بن ابراهیم بن الحسن ـ و کان أحسن الناس صورة ـ فقال له: أنت الدیباج الاصغر؟ قال: نعم. قال: لأقتلنّک قتلة لم أقتلها أحدا؛ ثم أمر به فبنی علیه أسطوانه و هو حی فمات فیها…»([23]).
منصور بهگونهای با علویان برخورد کرده بود که علویان تا «سند» نیز فرار میکردند. از جملهی آنها فرزند ابراهیم طباطبایی علوی پسر ابراهیم دیباج بود. او به «مولتان» در هند گریخت در حالیکه از زیادی راه رفتن پایش خونآلوده شده بود.
«مقریزی»([24]) میگوید:
«… وکان لأبی القاسم الوسی بن إبراهیم طباطبا بن إسماعیل الدیباج ضیعة بالمدینة یقال لها «الرس»، فلم یسمح له أبوجعفر بالمقام بها حتّی طلبه، ففرّ إلی السند و قال:
لم یـروه ما أراق البغـی مـن دمنا فی کل أرض ولم یقصر عن الطلب
ولیس یشفی غلیلا فی حشاه سوی ألاّ یـری فـوقـها ابـن لبنـت نـبی
و کتب صاحب السند إلی أبی جعفر أنه وجود فی خان بالمولتان مکتوبا یقول: «أبو» القاسم بن ابراهیم العلوی، إنتهیت إلی هذا الموضع بعد أن انتعلت الدم من المشی…»([25])
«ریطهًْ»، دختر سفاح، کلید خانهای را به همسر فرزندش داد و او را قسم داد تا زمانی که منصور زنده است در آن خانه را باز نکند. هنگامی که منصور مرد و پسرش محمد، ملقب به مهدی برتخت نشست، در آن خانه را باز کرده، با اجسادی از آل ابیطالب مواجه شدند که نسب آنها بر روی کاغذ نوشته شده بود و به گوشهایشان آویزان بود. در میان آنها کودکان خردسالی نیز به چشم میخورد. مهدی عباسی دستور داد گودالی کندند و آنان را در آن دفن کردند:
«… فإذا فیه من قتل من الطالبیین و فی آذانهم وقاع فیها أنسابهم و فیهم أطفال، فأمر المهدی فحضرت لهم حفیرة و دفنوا فیها»([26])
با این اوضاع، آیا میتوان توقع داشت که منصور در مدت طولانی بیست و یک سالهی حکومت خود اجازهی نشر فضائل اهلبیت(علیهم السلام) را بدهد؟
منصور، در سال 80 یا 83 ه بزرگترین جنایت خود را انجام داد و امام جعفر بن محمد صادق(علیه السلام) را به شهادت رساند.([27])
5ـ 5ـ قیام حسین بن علی بن الحسن (شهید فخّ):
پس از هلاکت منصور در سال 158 ه، فرزندش مهدی عباسی یازده سال حکومت کرد (158ـ 169 ه). پس از او فرزندش موسی، ملقب به هادی تا سال 170 ه بر مسند خلافت تکیهزد. هرچند کار او به درازا نکشید؛ امّا در همان روزگار و در آغاز خلافت هادی؛ علویانِ منطقهی حجاز به پیشوایی حسین بن علی بن حسن بن حسن بن علی(علیه السلام) قیام کردند. او در ذیقعدهی 169 ه، در مدینه مردم را به یاری اهلبیت فراخواند. بسیاری از علویان که پس از قیام نفس زکیّه به دنبال پیشوایی دیگر بودند دعوت او را پاسخ دادند.
دلیل قیام حسینبن علی را «یعقوبی»([28]) اینگونه مینویسد:
«… وذلک أنّ موسی، ألحّ فی طلب الطالبیّین و أخافهم خوفا شدیدا وقطع ما کان من المهدی یجریه لهم من الارزاق و الأعطیة، وکتب إلی الآفاق فی طلبهم وحملهم، فلّما اشتدّ خوفهم وکثر من یطلبهم وبحث علیهم، عزم الشیعة و غیرهم إلی الحسین بن علیّ…»([29])
حسین یازده روز مدینه را دردست گرفت و پس از آن به سوی مکّه روانه شد. نرسیده به مکه در جایی به نام «فخّ» با سپاه عباسی رو به رو شد و به قتل رسید. بنابر گفتهی مسعودی، بدنهای حسین و یارانش سه روز بر روی زمین فخ ماند و درندگان و پرندگان آنها را خوردند:
«… و أقاموا ثلاثة أیام لم یواروا حتی أکلتهم السباع والطیر»([30])
«خیزُران»، همسر مهدی عباسی و مادر هادی و هارون، علاقهی بیشتری به هارون داشت و میخواست پس از مهدی، هارون به خلافت برسد؛ ولی این کار نشد و پس از مهدی، پسرش هادی برتخت نشست و هارون ولیعهد او شد.
در زمان حکومت هادی، او خواست تا هارون را خلع کند و فرزند خردسالش، جعفر را به جای او بنشاند؛ از اینرو کار را بر هارون و پیروانش سخت گرفت و یحیی برمکی را به زندان انداخت و خواست تا هارون را خلع کند؛ اما خیزران که کینهی هادی را در دل داشت؛ کنیزان را وا داشت تا نیمهشبی هادی را خفه کردند و بدین ترتیب حکومت به دست هارون افتاد([31]).
6ـ 5ـ هارون الرشید و اهلبیت(علیهم السلام):
همان شب که هادی را کشتند، برای هارون بیعت گرفته شد و او را خلیفه خواندند. ازپسر هادی، جعفر نیز به زور و تهدید بیعت گرفتند. هارون خلافت خود را مدیون تلاشهای مادرش خیزران و کوششهای «یحیی بن خالد برمکی» میدانست. هارون، یحیی را «پدر» خطاب میکرد:
«… ولما أفضت الخلافة إلی الرشید؛ دعا بیحیی بن خالد فقال له: یا أبت، أنت أجلستنی فی هذا المجلس ببرکتک ویُمنک وحسن تدبیرک، وقد قلدتک الأمر؛ ودفع خاتمه إلیه»([32])
کار هارون به درازا کشید و 23 سال (170ـ 193ه) برتخت بود. تا سال 173ه، که خیرزان درگذشت؛([33]) کار دربار به دست او بود ولی پس از آن همه کارها به دست برمکیان افتاد.
هارون نیز مانند پدرانش بزرگی علویان و اهلبیت(علیهم السلام) را نمیتوانست بپذیرد؛ از اینرو علویان در زمان حکومت او نیز در فشار بودند.
هارون «یحیی بن عبدالله بن حسن بن حسن(علیه السلام)» را، که برادر نفس زکیه بود، به خیانت و فریب کشت. یحیی که در ری و طبرستان به کار دعوت مشغول بود؛ به دیار دیلم رفت و مردم آنجا را به رهبری خود در حمایت از اهلبیت(علیهم السلام) فراخواند. آنان پذیرفتند و با او بیعت کرده و او را فرمانروای دیلم خواندند. کار یحیی بالاگرفت. هارون که به هراس افتاده بود فرزند یحیی برمکی، یعنی «فضل» را با 000/50 سپاهی برای سرکوب او فرستاد. فضل با یحیی صلحنامه نوشتند و هارون به دست خود امان نامهای برای او نوشت. یحیی به همراه فضل به بغداد آمد؛ ولی هارون پس از چند روز، او را در خانهاش بازداشت کرد و فقیهان و قاضیان را به صدور فتوایی مبنی بر مشروعیت نقض آن امان نامه وادار کرد؛ و پس از آن و در سال 176 ه یحیی را به قتل رساند.([34])
از دیگر کارهای هارون این بود که دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) را حاکم شهرها میکرد. طبری میگوید:
«… بکار بن عبدالله بن مصعب بن ثابت بن عبدالله بن الزبیر ـ و کان بکّار شدید البغض لآل أبیطالب، و کان یبلّغ هارون عنهم، و یسیء بأخبارهم، وکان الرّشید ولاّه المدینة، وأمر، بالتضییق علیهم ـ …»([35])
هارون نیز در آخر مانند جدّش منصور، جنایت عظمای خود را مرتکب شد و یکی دیگر از ائمهی اهلبیت(علیهم السلام)، یعنی امام هفتم، حضرت موسی بن جعفر(علیه السلام)را در سال 183 ه.ق به شهادت رساند.
یعقوبی مینویسد:
«… وتوفّی موسی بن جعفر… سنة 183، وسنّه 58 سنة، وکان ببغداد فی حبس الرشید قِبل السندی بن شاهک…»([36])
7ـ 5ـ مأمون عباسی و رواج اندیشهی معتزلی:
پس از مرگ هارون در 193 ه.ق ، پسرش محمد، ملقب به امین، بر تخت نشست. پنج سال حکومت او به جنگ با برادرش عبدالله، ملقب به مأمون گذشت. مأمون، امین را شکست داد و 20 سال (198ـ 218 ه) حکومت کرد.
تاریخ، مأمون را دانشمندی معتزلی مشرب معرفی کرده است. او را افزون بر اینکه خلیفه میدانستند؛ دانشمندی بزرگ، که در فقه و ادب و حدیث و کلام و حکمت دستی بر آتش داشت، نیز میشناختند.([37])
سیوطی گوید:
«… وبرع فی الفقه والعربیة وأیام الناس ولما کبر عنی بالفلسفة وعلوم الأوائل ومَهَرَ فیها؛ فجرّه ذلک إلی القول بخلق القرآن… وکان أفضل رجال بنی العباس حزما وعزما وحلما وعلما ورأیا ودهاء وهیبة وشجاعة وسؤددا وسماحة، وله محاسن وسیرة طویلة لولا ما أتاه من محنة الناس فی القول بخلق القرآن، ولم یل الخلافة من بنی العباس أعلم منه…»([38])
سیوطی همچنین میگوید:
«… وفی سنة 211 أمر المأمون بأن ینادی: برئت الذمّة ممن ذکر معاویة بخیر، و أن أفضل الخلق بعد رسولالله صلیالله علیه وسلم علی بن أبیطالب(علیه السلام).
وفی سنة 212 أظهر المأمون القول بخلق القرآن مضافا إلی تفضیل علی(علیه السلام) علی أبیبکر و عمر فاشمأزّت النفوس منه و کاد البلد یفتتن، ولم یلتئم له من ذلک ما أراد، فکف عنه إلی سنة 218»([39])
نیز میگوید:
«… وفی سنة 218 امتحن الناس بالقول بخلق القرآن …([40]) و کتب المأمون إلیه([41]) فی إشخاص سبعة أنفس و هم: محمدبن سعد کاتب الواقدی، و یحیی بن مَعین و أبو خیثمة و أبو مسلم مستملی یزید بن هارون، و إسماعیل بن داود و إسماعیل بن أبی مسعود و أحمد بن إبراهیم الدودقی، فأشخصوا إلیه، فامتحنهم بخلق القرآن، فأجابوه، فردّهم من الرّقة إلی بغداد و سبب طلبهم أنهم توقفوا أولاً ثم أجابوه تقیّةً.
وکتب إلی إسحاق بن إبراهیم بأن یحضر الفقهاء ومشایخ الحدیث و یخبرهم بما أجاب به هؤلاء السبعة، ففعل ذلک، فأجابه طائفة وامتنع آخرون، فکان یحیی بن مَعین و غیره یقولون: أجبنا خوفا من السیف.
ثم کتب المأمون کتابا آخر من جنس الأوّل إلی إسحاق، وأمر، بإحضار من امتنع، فأحضر جماعة منهم: أحمد بن جنبل و… وعلی بن الجعد و… وقتیبة بن سعید… ثم قال لأحمد بن حنبل: ما تقول؟ قال: کلام الله، قال: أمخلوق هو؟ قال: هو کلام الله، لاأزید علی هذا…([42]) ثم بلغ المأمون أن الذین أجابوا إنّما أجابوا مکرهین، فغضب وأمر بإحضارهم إلیه، فحملوا إلیه، فبلغتهم وفاة المأمون قبل وصولهم إلیه»([43])
پس از مأمون، عصر دوّم خلافت عباسی با روی کار آمدن «معتصم» در سال (218ـ 227ه) آغاز شد. او برادر مأمون بود و شیوهی او را دنبال میکرد.([44])
عصر اوّل عباسی به سبب نفوذ عناصر ایرانی از دورههای بعد متمایز است. این عصر از خلافت سفّاح آغاز شد و تا پایان عمر مأمون به درازا کشید؛ امّا از زمان معتصم و به دلیل دگرگونی اوضاع خلافت، دورانی جدید با مشخصاتی نو پدید آمد. از مهمترین مشخصات این دوره، زوال قدرت خلفا و اقتدار روزافزون غلامان و درباریانی بود که خلفای ناتوان عباسی را در چنگ خود گرفته و آنان را گرفتار زندان و شکنجه میکردند و گاه به گونهای فجیع میکشتند.([45])
البته باید گفت که این اوضاع پس از قتل متوکل عباسی بیشتر نمایان شد. معتصم نیز فتنهی «محنت» را ادامه داد. ذهبی در اینباره میگوید:
«… کتب المعتصم إلی نائبه علی مصر، کُنْدر، وإلی قاضی مصر هارون بن عبدالله الزُهری، کتابا بخطّ الفضل بن مروان یمتحن فیه الناس بخلق القرآن… و اُمر المعلّمون أن یُعلّموا الصّبیان لَتعلیم القرآن، یعنی القول بخلق القرآن…»([46])
پس از معتصم، پسرش هارون، ملقب به «الواثق بالله» بر تخت نشست (227ـ 232 ه). پای ترکان از زمان معتصم به دربار باز شد([47]) و در دوران واثق بازتر شد.
واثق از دوران جوانی عهدهدار مسئولیتهایی شد که پدر به او واگذار کرده بود. از اینرو با روش و سیاست معتصم در به کارگیری سپاهان ترک آشنا بود و مانند پدر به ترکان روی آورد. او برای نخستین بار مقام «سلطانی» را در دستگاه خلافت به وجود آورد و آن مقام را با امارتِ سرزمینهای غربی خلافت، از قصر خلیفه گرفته تا آخرین نقطهی مغرب، همراه با تشریف و خلعت و تاج و جواهر و کمربند، به «اشناسِ» ترک واگذار کرد و امارت خراسان و سند و ناحیههای دجله را به «ایتاخ» سپرد. همچنین «وصیف» را حاجب خود ساخت و «بغا» را به فرماندهی سپاه برگزید. امارت مناطقی از قلمرو عباسی را به سرداران ترک سپرد، به شرط آنکه هر سال خراج معینی بپردازند. از این رو حکومت آن مناطق در واقع مستقل و تنها در ظاهر تابع خلیفه بود.([48])
واثق نیز در اعتزال شیوهی پدر و عمویش را دنبال کرد. از این رو سالهای 198 تا 232ه را عصر طلایی معتزله نامیدهاند که با مرگ واثق به پایان رسید.([49])
ذهبی میگوید:
«… وبقیت المحنة إلی أن وَلیَ الخلافةَ المتوکّلُ سنةَ 232ه»([50])
8ـ 5ـ احمد بن حنبل و جریان محنت:
از جمله کسانی که تاریخ زندگی او با جریان محنت و خلق قرآن به سختی گره خورده احمد حنبل، امام حنبلیان است. او با معتصم در جریان محنت درافتاد و بر رأی خود پافشاری کرد تا اینکه او را تازیانه زدند.
مسعودی در حوادث سال 219 ه مینویسد:
«… وفیها ضرب المعتصم، أحمد بن حنبل ثمانیة وثلاثین سوطا لیقول بخلق القرآن»([51])
ذهبی و سیوطی این واقعه را در سال 220ه گفتهاند.
9ـ 5ـ ابن ابی دؤاد (160ـ 240ه) و نقش او در نشر اعتزال:
تاریخ به ما میگوید که «ابن ابی دؤاد»([52]) نقش بزرگی در نشر اعتزال در دوران طلایی معتزله داشته است. ابن ندیم دربارهی او میگوید:
«… من أفاضل المعتزلة و ممّن جرّد فی إظهار المذهب والذبّ عن أهله والعنایة به… مولده بالبصرة. من صنایع یحیی بن أکثم، و هو وصله بالمأمون، و من جهة المأمون اتصل بالمعتصم… توفی… فی خلافة المتوکل من فالج لحقه…»([53])
او منفور اهل حدیث بوده و هست. ذهبی در مرگ او از واژهی «هَلَکَ» استفاده کرده؛ و درباره او میگوید: «… جَهمی بغیض…»([54])
ابن حجر دربارهاش چنین میگوید:
«… قال الخطیب: ولی القضاء للمعتصم و الواثق، وکان موصوفا بالجود و حسن الخلق و وفور الأدب، غیر أنه أعلن بمذهب الجهمیّة، و حمل النّاس علی امتحان الناس بخلق القرآن. قال الدار قطنی: هو الذی کان یمتحن العلماء فی زمانه… ولدت سنة 160ه… و یقال: إن أحمد بن حنبل کان یطلق علیه الکفر…»([55])
سیوطی بسیار از او به بدی یاد کرده و میگوید: «… فلا آجره الله!…»؛([56]) در جایی دیگر میگوید: «… قبحه الله…»؛([57]) و در جای دیگر میگوید:
«… مات فی أیام خلافة المتوکل من الأعلام… و ابن أبی دؤاد ذاک الکلب لارحمه الله…»([58])
لازم به یادآوری است که سیوطی به نقل از خطیب، قول ضعیفی را دربارهی اینکه او پیش از مرگش از اعتقاد به خلق قرآن دست برداشته، آورده است که نمیتوان آن را پذیرفت؛ مگر آنکه گفته شود بر اثر فشارهای متوکل او از روی تقیه و در ظاهر از این رأی برگشته باشد.
کلام سیوطی چنین است:
«… قال الخطیب: کان أحمد بن أبی دؤاد قد استولی علی الواثق و حمله علی التشدّد فی المحنة، و دعا الناس إلی القول بخلق القرآن، ویقال: إنه رجع عنه قبل موته»([59])
10ـ 5ـ اعتزال و بحث تفضیل:
آراء بسیاری از معتزله، بیانگر فضیلت حضرت علی(علیه السلام) بر همهی صحابه است. آنها میگویند: علی(علیه السلام) هرچند که پس از عثمان به خلافت رسید ولی از سه خلیفهی بیش از خود برتر و افضل است. از اینرو ابن ابیالحدید در مقدمهی شرح خود بر نهجالبلاغه میگوید:
«… الحمد لله الواحد العدل، الحمدلله الذی تفرّد بالکمال… وقدّم المفضول علی الأفضل لمصلحة اقتضاها التکلیف…»([60])
او همچنین فصلی را به بحث امامت و تفضیل، اختصاص داده و زیر عنوان «اقول فیما یذهب إلیه أصحابنا المعتزله فی الامامهًْ والتفضیل والبغاهًْ والخوارج» میگوید:
«إتفق شیوخنا کافّة رحمهمالله، المتقدّمون و المتأخّرون والبصریّون و البغدادیّون علی أنّ بیعة أبیبکر الصدیق بیعة صحیحة شرعیة، و أنّها لم تکن عن نصّ و انّما کانت بالاختیار الذی ثبت بالاجماع، و بغیر الإجماع کونه طریقا إلی الامامة.
و اختلفوا فی التفضیل، فقال قدماء البصریین([61])… إنّ أبابکر أفضل من علیّ(علیه السلام)؛ و هؤلاء یجعلون ترتیب الأربعة فی الفضل کترتیبهم فی الخلافة.
و قال البغدادیّون قاطبة؛ قدماءهم و متأخّروهم کَ… وأبی جعفر الاسکافّی… إنّ علیّا أفضل من أبیبکر.
و إلی هذا المذهب، ذهب من البصریین أبوعلی محمد بن عبدالوهاب الجبّائّی أخیرا، و کان من قبل من المتوقّفین…
و ذهب کثیر من الشیوخ رحمهمالله إلی التوقف فیهما؛ و هو قول أبی حذیفة واصل بن عطاء([62])، و أبی الهذیل العلاّف([63])؛ من المتقدّمین. هما ـ و إن ذهبا إلی التوقّف بینه(علیه السلام) و بین أبیبکر و عمر ـ قاطعان علی تفضیله علی عثمان.
… وأمّا نحن فنذهب إلی ما یذهب إلیه شیوخنا البغدادیّون من تفضیله(علیه السلام)… و أمّا القول فی البغاة علیه و الخوارج، فهو علی ما أذکره لک:
أما أصحاب الجمل فهم عند أصحابناها لکون کلّهم إلا عائشة وطلحة و الزبیر؛ رحمهم الله، فانّهم تابوا، ولولا التوبة لحُکِم لهم بالنّار لاصرارهم علی البغی.
و أما عسکر الشام بصفّین فانّهم هالکون کلّهم عند أصحابنا لایُحکَم لأحد منهم إلا بالنّار، لإصرارهم علی البغی و موتهم علیه؛ رؤساؤهم والأتباع جمیعا.
و أما الخوارج فإنّهم مرقوا عن الدین بالخبر النبوی المجمع علیه؛ ولا یختلف أصحابنا فی أنهم من أهل النار.
و جملة الأمر أن أصحابنا یحکمون بالنّار لکلّ فاسق مات علی فسقه… وقد بریء کثیر من أصحابنا من قوم من الصحابة أحبطوا ثوابهم کالمغیرة بن شعبة»([64])
همانگونه که از سخنان ابن ابیالحدید روشن میشود بسیاری دیگر از معتزله، هم در افضلیت علی(علیه السلام) بر عثمان، شکی نداشتند.
میدانیم که مرکز خلافت عباسیان و از جمله مأمون، معتصم و واثق، بغداد بود و طبیعی است که آنها تحت تأثیر باورهای معتزلهی بغداد بودهاند و اساساً مرکز ثقل محنت در بغداد بود. نیز میدانیم که بغداد افزون بر مرکزیت سیاسی، دارای مرکزیت علمی و فرهنگی نیز بوده است. از اینرو باید در دوران طلایی اعتزال، مکتب اعتزال بغداد، مرکز کار واقع شود؛ به ویژه در بحث تفضیل صحابه.
همه معتزلهی بغداد، قائل به افضلیت علی(علیه السلام) بودند. از اهل بصره نیز کسانی بودند که علی(علیه السلام) را افضل صحابه میدانستند، از جمله «ابو علی جبّائیّ». البته او در دوران طلایی معتزله نمیزیست. ابن حجر میگوید:
7779ـ «محمد بن عبدالوهّاب بن سلام… الجبائیّ، أبو علی: رأی المعتزلة «و کبیرهم» و من انتهت إلیه ریاستهم… و کان من رأیه تقدیم أبی بکر و عمر و عثمان، و الوقف علی أبیبکر و علیّ([65]). توفی سنة 330 و له 63 سنة. و ذکر الندیم له سبعین تصنیفا منها «الرّد علی الأشعری فی الروایة»، و هو من العجائب؛ لأن الأشعری کان من تلامذته، ثم خالفه…»([66])
از جمله کسانی که از سران معتزله به شمار میآیند «ابو هذیل علاّف» است. همان گونه که در حکام ابن ابی الحدید گذشت، او هرچند در تفضیل علی(علیه السلام) و ابوبکر و عمر متوقف بود؛ ولی قائل به افضلیت علی(علیه السلام) نسبت به عثمان بود.
ابن حجر دربارهاش میگوید:
8215ـ «محمد بن الهُذیل بن عبدالله بن المکحول البصری، أبو الهذیل العلاف: … شیخ المعتزلة ومصنف الکتب الکثیرة فی مذاهبهم… وقال الخطیب: … وکان خبیث القول، فارق إجماع المسلمین، و ردّ نص الکتاب، وجحد صفات الله، تعالی الله عمّا یقول علوّا کبیرا… وقال ابن قُتیبة فی اختلاف الحدیث: وکان أبو الهذیل کذّابا أفّاکا…»([67])
اکنون به بزرگان معتزلهی بغداد در دوران محنت اهل حدیث میپردازیم:
11ـ 5ـ سران معتزلهی بغداد:
الف ـ بشر بن معتمر کوفی (م 210 ه):
ابن حجر درباره او مینویسد:
«… ویقال بغدادی، یکنی أبا سهل من کبار المعتزله، إنتهت إلیه رئاستهم ببغداد، توفی سنة 210 ه…»([68]).
ابن ابیدؤاد شاگرد او بوده است([69]). گویند او قصیدهای را که شامل 000/40 بیت بوده، سروده و در ردّ مخالفان نظریاتی را مطرح کرده بود.([70]) به هارون الرشید گفته شد که رافضی است؛ پس هارون او را به زندان افکند. او در زندان شعری گفت و هارون آزادش کرد.
شعر او، این بود:
لسنـا مـن الرافضـة الغُلاةِ ولا مـن المـرجئـة الحفـاةِ
لا مفرطین بل نری الصدّیقا مقدّما و المرتضی الفاروقا
نبرأ من عمرو و من معاویه([71])
او در باب توحید با شیعیان اختلاف داشته است. از این رو در شعری خطاب به «هشام بن حکم» میگوید:
تلعّبتُ بالتوحید حتّی کأنّما تُحدّثُ عن غُول ببیداء سَمْلَقِ([72])
از مطالبی که گفته شد، روشن میشود که در زمان هارون نیز مشرب اعتزال در بغداد وجود داشته و هارون نیز مشربی معتزلی داشته است. بشر در شعر خود از عمرو بن عاص و معاویه بیزاری جسته و هارون او را آزاد کرده است.
دیگر آنکه روشن میشود بشر علی(علیه السلام) را افضل از ابوبکر و عمر میدانسته و زمانی که به زندان افتاده، چارهای جز این ندیده تا برخلاف دیدگاه خود شعری بگوید تا آزاد شود.
بشر آنقدر مورد توجه دستگاه خلافت بوده که او را از امضا کنندگان حکم ولایتعهدی امام رض(علیه السلام) دانستهاند.([73])
ب ـ عیسی بن صَبیح (م 226ه):
او شاگرد بشر بود. ابن حجر میگوید:
«من کبار المعتزلة، مات سنة 226 ه. أخذ عن بشر بن المعتمر… قال المسعودی: کان من کبارهم و أهل الدیانة منهم»([74])
در «طلبان المعتزلهًْ» میخوانیم:
«… و کنیته ابوموسی بن المردار([75])… و من جهة ابی موسی انتشر الاعتزال ببغداد…»([76])
در این مورد به جعفر بن مبشر ثقفی (م 234ه) و جعفر بن حرب همدانی (م236 ه.ق) نیز باید اشاره کرد.([77])
ج ـ اسکافی (م 240ه):
ابن حجر میگوید:
«محمد بن عبدالله الاسکافی البغدادی، أبو جعفر: أحد متکلّمی المعتزلة… وکان المعتصم یعظمه جدّا. مات سنة 240ه و کان ابنه جعفر کاتبا بلیغا»([78]) فی تفضیل علی(علیه السلام)… کتاب الرّد علی من أنکر خلق القرآن… کتاب فضائل علی(علیه السلام)… کتاب علی هشام…»([79])
باید گفت از عنوان کتابهایی که او نوشته، همهچیز روشن است. بنابر نقل ابن ندیم، اسکافی، فرزندی به نام «جعفر» داشته که او نیز مورد توجه معتصم عباسی بوده است. او کتابی با عنوان «المعیار والموازنهًْ فی الامامهًْ» دارد.([80])
دانشمند گرامی، جناب آقای شیخ محمدباقر محمودی(رحمه الله علیه)، در تحقیق خود بر این کتاب، آن را به اسکافیِ پدر، یعنی محمد بن عبدالله نسبت داده است.
دکتر محمود مهدوی دامغانی، در ترجمهی کتاب «المعیار والموازنهًْ» به این مسئله اشاره کرده و به خواننده رسانده است که ابن ندیم این کتاب را از نوشتههای اسکافیِ پسر دانسته و گفته است:
«… ابن ندیم این کتاب را از تألیفات پدر میداند و… مینویسد… معتصم عباسی، که از سال 218 تا 227 هجری بر مسند خلافت عباسی است، سرپرستی یکی از دیوانهای خلافت را به او سپرد … جعفر… هم باید متولد پیش از قرن سوم باشد، زیرا لازمهی واگذاری سرپرستی دیوان به او از سوی معتصم، که آخرین سال حکومتش 247 هجری است، این است که او به حد کمال نسبی رسیده باشد و اگر عمر او را به هنگام سرپرستی دیوان خلافت 30 سال بدانیم، تولدش حدود سال 200 خواهد بود. در این صورت اگر کتاب المعیار و الموازنة را از مؤلفات پسر بدانیم، باز هم از لحاظ قدمت چیزی از ارزش آن کاسته نمیشود»([81])
بنابر نقل دکتر دامغانی، مسعودی در «مروج الذهب» دربارهی ابوجعفر اسکافی میگوید:
«مردی از مشایخ معتزله و سران ایشان که اهل دین و پارسایی و معتقد به برتری علی(علیه السلام) بر دیگران و در همان حال معتقد بر درستی امامت مفضول بوده است… که بر کتاب جاحظ به نام «العثمانیهًْ» ردی نوشته که به «نقص العثمانیهًْ» معروف است…»([82])
باید گفت: اسکافی در میان معتزله، جایگاه ویژهای داشته و از این روست که گروهی از ایشان را «اسکافیه» میگویند. شهرستانی گوید:
«…وکذلک الاسکافیة، أصحاب أبی جعفر الاسکافی…»([83])
مکتب فکری اسکافی تا شش قرن پس از او پایدار بوده و پیروان آن تا سدهی نهم هجری در مصر باقی بودهاند. مقریزی در کتاب «خطط» خود ضمن برشمردن پیروان مذاهب فکری مسلمانان مصر چنین نوشته است: «ششم، اسکافیه…»([84])
در کتاب «مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین»، اثر ابوالحسن اشعری،([85]) میتوان به فراوانی، دیدگاههای اسکافی را در موضوعات گوناگون در برابر دیدگاهههای دیگران دید.([86])
همان گونه که گذشت، اسکافی ردّیه بر جاحظ عثمانی([87]) نوشت. جناب آقای حسین طیبیان در کتابی با عنوان «مناظرهی دو عالم اهل سنت (اسکافی) و (جاحظ) پیرامون برتری علی(علیه السلام)»، به آن پرداخته است. البته ایشان باید مینوشت: دو عالم معتزلی؛ زیرا در اصطلاح نه اسکافی از اهل سنت بوده و نه جاحظ؛ مگر آنکه مؤلف اندیشهی خاصّی را لحاظ کرده باشد و ما نمیدانیم یا این که واژهی اهل سنت را در برابر شیعه گرفته باشد.
اگر کسی این کتاب را بخواند به اهمیت روایات فضائل و نقش آنها بیش از پیش آشنا خواهد شد.
جمعبندی و دیدگاه نگارنده:
از آنچه تاکنون دربارهی اعتزال دربار عباسی در فاصلهی سالهای 198ـ232ه، و حتی پیش و پس از آن گفته شد روشن میشود که در این سالها با توجه به پشتیبانی قدرت حاکمه از مشرب اعتزال، اهل حدیث نیز در عزلت بودهاند. سران معتزله در دربار آمد و شد داشتند و دیگر مجالی برای عرض اندام اهل حدیث نبود. آنها در دو مورد به شدت و سختی در فشار بودند؛
1ـ قرآن،
2ـ صفات خداوند.
بیشتر معتزله، چه کسانی که علی(علیه السلام) را افضل صحابه میدانستند و چه کسانی که اینگونه نبودند، در گمراهی اهل جمل و صفین شکی نداشتند. تقریبا همه آنان مخلوق بودن قرآن را فریاد میزدند. اینها همه افزون بر موارد دیگری بود که معتزله با اهل حدیث درافتاده بودند، مواردی مانند: توحید، رؤیت، صفات خداوند، عدل، امامت و غیره. در این بین بسیاری از اهل حدیث مورد تعقیب قرار گرفتند؛ بسیاری از ایشان به زندان افتاده، گروهی نیز کشته شدند. از جملهی ایشان «احمد بن نضر خزاعی» است.([88]) وی از بزرگان اهل حدیث در زمان خود بود، هرچند که زیاد روایت نمیکرد؛ امّا شاگردی مالک و استادی یحیی بن مَعین را یدک میکشید. او به طرز فجیعی در زمان واثق و در سال 231 ه کشته شد. او را میتوان کشته دوران محنت نام نهاد. گناه او این بود که به مخلوق بودن قرآن اعتراف نکرد.
خطیب گوید:
«قلت: وکان قتله فی خلافة الواثق لامتناعه عن القول بخلق القرآن»([89])
احمد و یارانش را در حالی که به بند کشیده شده بودند به سامرا، که در آن روزگار دربار واثق در آنجا بود، بردند و واثق، خود از او دربارهی قرآن پرسید و سرانجام او را کشت:
«… ودعا الواثق بالصمصامة وقال: إذا قمت إلیه فلا یقومن أحد معی، فإنی أحتسب خطای إلی هذا الکافر الذی یعبد ربّا لانعبده ولا نعرفه بالصفة التی وصفه بها. ثم أمر بالنطع فأجلس علیه و هو مقیّد، و أمر بشدّ رأسه بحبل و أمرهم أن یمدوه و مشی إلیه حتّی ضرب عنقه، و أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فنصب فی الجانب الشرقی أیاما و فی الجانب الغربی أیّاما و تتبع رؤساء أصحابه فوضعوا فی الحبوس».([90])
این متن، به این سبب آورده شد تا شدت محنت اهل حدیث روشنتر شود. این متن بیانگر شدت اختلاف دیدگاه معتزله و اهل حدیث دربارهی صفات خداوند است؛ تا آنجا که واثق میگوید: خدایی را که احمد میپرستد نه ما میپرستیم و نه اساساً میشناسیم. واثق، احمد را کافر میخواند؛ و پس از کشتن او به جای آنکه دستور دهد سر او را در سامرا آویزان کنند، دستور میدهد آن را به بغداد ببرند و در آنجا بیاویزند تا دیگر اهل حدیث حساب کار خود را بکنند.
این حادثه در سال 231 ه اتفاق افتاد. یعنی یکسال پیش از مرگ واثق. پس روشن میشود که تا آخرین روزها و سالهای دوران محنت، اهل حدیث در سختترین وضعیت بودهاند.
آری! سر احمد در بغداد آویزان بود به گوش او، دست نوشتهای را گوشواره کرده بودند که:
«بسم الله الرحمن الرحیم، هذا رأی أحمد بن نصر بن مالک، دعاه عبدالله الامام هارون ـ و هو الواثق بالله أمیر المؤمنین ـ إلی القول بخلق القرآن و نفی التشبیه، فأبی إلا المعاندة، فجعله الله إلی ناره…»([91])
البته، اهل حدیث، پس از پایان محنت، بیکار ننشستند و دربارهی او و نیز احمد بن حنبل مطالبی بیان کردهاند، از جمله اینکه سر او قرآن خوانده([92]) یا اینکه ابن ابی دؤاد به متوکل گفت: خدا مرا به فالج مبتلا کند اگر احمد، کافر کشته نشد؛ و از قضا او به فالج مبتلا شد و مرد.([93])
گویا پس از آنکه ابن ابی دؤاد به فالج مبتلا شد، اهل حدیث از بیماری او سوء استفاده کردهاند و داستان میان او و متوکل را بافتهاند؟
نیز گفتهاند کسی از اهل حدیث او را به خواب دید و گفت: خدایت با تو چه کرد؟ و او نیز گفت:
«ما کانت إلاّ غفوة حتّی لقیت الله فضحک إلیّ»([94])
گویا او پس از مرگ هم از عقیده به تجسیم و تشبیه و رؤیت دست بر نداشت؟!! دیگر چیزی که از جریان احمد بن نصر روشن میشود این است که پس از واثق، که متوکل بر تخت نشست، به سرعت ورق به سود اهل حدیث برنگشت؛ بلکه سالها پس از رسیدن متوکل به قدرت، رفته رفته این کار صورت گرفت. سیوطی در اینباره میگوید:
«… . أمر بحمل رأسه إلی بغداد، فصلب بها، و صلبت جثته فی سر من رأی، واستمرّ ذلک ست سنین، إلی أن ولی المتوکل، فأنزله و دفنه…»([95])
یعنی اینکه احمد را در سال 237 ه دفن کردند و این پنج سال پس از قدرت متوکل است. روشن است که اگر به محض رسیدن متوکل به قدرت، ورق به سود اهل حدیث برمیگشت؛ او را در همان سال 232 ه که متوکل به قدرت رسید دفن میکردند. در هر صورت، و با توجه به متون تاریخی، بحث قرآن بیش از سایر موارد جنجال آفرین بود؛ و بحث تفضیل به اندازهی آن برای اهل حدیث دردسر فراهم نکرد؛ چرا که هرچند معتزله در افضلیت علی(علیه السلام) اختلاف داشتند ولی امامت مفضول بر فاضل را درست میدانستند و به خلافت ابوبکر و عمر و عثمان اعتقاد داشتند و خلافت آنها را شرعی میانگاشتند. از اینرو اهل حدیث هم زیاد متّه به خشخاش نمیگذاشتند؛ زیرا که اوّلاً در آن زمان بحث افضلیت هنوز ریشهدار نشده بود و دیگر آنکه موضوع قرآن آنقدر برای آنها مهم بود که، موضوع افضلیت را تحتالشعاع قرار دهد. از طرفی خلفای عباسی نه میتوانستند خلافت خلفای سهگانه را زیر سؤال ببرند و نه به نفع آنها بود.
آنها میدانستند که مشروعیت خلافت آنان در سایهی مشروعیت خلفای سهگانه است. آنان در سایهی مشروعیت خلافت مفضولی، که از دیدگاههای معتزله بود؛ احساس مصونیت میکردند. از این روست که یکی از علل حمایت عباسیان از معتزله را میتوان همین اعتقاد به امامت مفضول دانست.
دیگر از مواردی را که میتوان از علل حمایت عباسیان از معتزله برشمرد، این است که در هر صورت میان دانشمندان، چه از اهل حدیث و چه از متکلّمان و معتزله، کسانی بودند که اگر ذهنشان به چیزی مشغول نبود به فکر خلافت میافتادند که آیا فلان خلیفه در خور خلافت است یا نه؟ آیا او به درستی به وظایفش عمل میکند یا نه؟ و… از اینرو خلفای عباسی باید چیزی را که بسیار حساسیتزا بود، مطرح میکردند تا خواصّ جامعه را بدان مشغول کنند؛ و چه چیزی بهتر از بحث خلق قرآن. بحثی که ریشهای تاریخی داشت و احمد بن حنبل حاضر بود به خاطر آن تازیه بخورد و احمد بن نضر سر دهد.
آیا در عصر طلایی اعتزال، فضائل اهلبیت(علیهم السلام) منتشر شد؟
شاید با توجه به آنچه گذشت، این ذهنیت برای خواننده پدید آید که در زمان محنت، معتزله با استفاده از عصر طلایی خود به انتشار احادیث فضائل اهلبیت(علیهم السلام) پرداختند و هر آنچه را که میدانستند برای مردم گفتند؛ به ویژه اینکه کسانی مانند اسکافی ـ پدر باشد یا پسر ـ کتابی مانند «المعیار و الموازنهًْ» مینویسد یا اینکه ردّی بر رسالهی عثمانیهی جاحظ نوشته میشود. با این همه باید گفت پاسخ پرسش بالا، منفی است؛ و آن به دلایل زیر است:
1ـ سران معتزلهی بصره در زمان محنت، همچون، ابواسحاق ابراهیم بنسیار نظّام (160ـ 231ه)؛ ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (150ـ 255ه) و… بیکار نبودند و در دفاع از عقیدهی خود در افضلیت ابوبکر و عمر و عثمان بر علی(علیه السلام) میگفتند و مینوشتند؛ زیرا همان گونه که گفته شد آنها ترتیب در فضل را به ترتیب خلافت میدانستند. برای نمونه اگر کسی به نوشتههای جاحظ در این زمینه نگاه کند؛ خواهد فهمید که معتزلهی بصره به شدت از این عقیده دفاع میکردند و هرگز هم زیر فشار حکومت نبودهاند. جاحظ در «رسالهًْ فی النابقهًْ»([96]) که برای فرزند ابن ابی دؤاد یعنی «ابو الولید، محمد بن احمد» نوشته؛ آن چنان روضهای در مقتل عثمان خوانده که هر کس بشنود و نداند موضوع این مقتل عثمان است؛ گمان خواهد کرد که مقتل حسین(علیه السلام) است. او در پایان روضهاش میگوید:
«… وما سمعنا بدم بعدوم یحییبن زکریّ(علیه السلام) غلا غلیانه وقتل سافحه وأدرک بطائلته وبلغ کلّ محنته، کدمه(رحمه الله علیه) علیه»([97])
او همچنین نوشتهای دیگر با عنوان «مقالهًْ العثمانیهًْ»([98]) دارد که در آن به شدت از افضلیت ابوبکر و عمر و عثمان دفاع کرده است. در آغاز این رساله میگوید:
«زعمت العثمانیة أنّ أفضل هذه الأمّة و أولاها بالامامة أبوبکر بن أبی قحافة…»
اگر کسی همهی این رساله را بخواند با فضای فکری آن روزگار کمابیش آشنا خواهد شد.
2ـ سران معتزلهی بغداد هم چیز چشمگیری از فضائل اهلبیت(علیهم السلام) از خود برجای نگذاشتند. بنابر گفتهی ابن ندیم در فهرست، بشر بن معتمر کتابی به نام «الامامهًْ» داشت([99]). از عنوان این کتاب فیالجمله روشن میشود که او در آنچه گفته است، امّا آیا در آن به نقل روایات فضائل پرداخته باشد یا نه؟ روشن نیست.
ابن ندیم همچنین بیش از سی کتاب از نوشتههای عیسی بن صبیح را نام میبرد؛ ولی از کتاب فضائل خبری نیست.
او تنها برای جعفر اسکافی دو کتاب با عنوانهای «المقامات فی تفصیل علیّ(علیه السلام)»([100]) و «فضائل علی(علیه السلام)»([101]) نام برده است.
در کتاب «المعیار و الموازنهًْ» هم که در دسترس است؛ روایات قابل توجهی، بیش از آنکه در صحاح آمده، به ندرت دیده میشود.
از جعفر بن حرب نیز چیزی در دسترس نیست و اساساً ابن ندیم که او را رئیس معتزلهی بغداد در زمان خود خوانده ـ انتهت إلیه الرئاسة فی وقته ـ وقتی از کتابهای او نام میبرد میگوید:
«… ولد من الکتب؛ کتاب متشابه القرآن، کتاب الاستقصاء، کتاب الأصول، کتاب الرّد علی أصحاب الطبائع»([102])
میبینیم که خبری از کتابی با عنوان فضائل یا امامت نیست.
از جعفربن مبشّر نیز که ابنندیم درباره وی میگوید:
«… وله خطابة وبلاغة و ریاسة فی أصحابه…»؛ چیزی در دسترس نیست. ابن ندیم بیش از بیست عنوان از آثار او را نام برده ولی باز خبری از کتابی با عنوان فضائل یا امامت نیست.([103])
از همهی اینها روشن میشود که درست است بغدادیها، علی(علیه السلام) را افضل میدانستند ولی به اندازهی لازم و کافی به نشر فضائل او نپرداختند. وانگهی اهلبیت(علیهم السلام) تنها در علی(علیه السلام)خلاصه نمیشوند. آنها حتی اگر در جدلهای لفظی فضائل امام(علیه السلام) را بر زبان میراندند ولی دیگر با فضائل حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام)، چندان کاری نداشتند.
3ـ برخی از سران معتزلهی بصره هم از نزدیکان خلفا بودند؛ و این نشان دهندهی نفوذ آنها در دربار بود. برای نمونه دربارهی «ثمامهًْ بن اشرس» میخوانیم.
«… من کبار المعتزلة و رؤوس الضلالة. کان له اتصال بالرشید، ثم بالمأمون… و قال النّدیم: کان المأمون أراد أن یستوزره فاستعفاه… و کان مع المأمون ب«خراسان» ومشهد فی کتاب العهد منه لعلی بن موسی… ان الواثق لمّا قتل أحمد بن نصر الخزاعی، وکان ثمامة ممن سعی فی قتله…»([104])
4ـ در صورت نشر زیاد فضائل اهلبیت(علیهم السلام)، مشروعیت خلفای سهگانه پیش از علی(علیه السلام) زیر سؤال میرفت و این به سود خلفای عباسی نبود. از اینرو فضائل تا حدی مطرح میشد که خطری را متوجه قدرت حاکم نکند.
5ـ بیشتر توان متکلمان و اهل حدیث صرف قرآن و صفات خداوند و دیگر مسائل کلامی شده بود؛ و معتزله بیشتر همّ خود را برای اثبات و ترویج اصول مذهب خود یعنی: 1ـ اصل توحید، 2ـ اصل عدل، 3ـ اصل وعد و وعید، 4ـ اصل «المنزلهًْ بین المنزلتین» و 5ـ اصل امر به معروف و نهی از منکر،([105]) خرج میکردند.
6ـ در میان خود معتزله، افزون بر بحث افضلیت، اختلافات عقیدتی و فکری شدیدی بود که گاه منجر به تکفیر گروهی از طرف گروه دیگر میشد؛ که خود این اختلافات هم بسیاری از فرصتها و توان آنان را از بین برد.([106])
«ملطی» میگوید:
«… و بین معتزلة بغداد و معتزله بصرة اختلاف کثیر فاحش یکفر بعضهم بعضا…»([107])
7ـ دوران طلایی معتزله، آنقدر طولانی نبود که بشود در آن انتظار داشت معجزهای در زمینهی نشر فضائل اهلبیت(علیهم السلام) صورت بگیرد.
8ـ بسیاری از فضائل اهلبیت(علیهم السلام) از طریق خود اهلبیت(علیهم السلام) و یاران ایشان به آن دوران رسیده بود که معتزله با بسیاری از یاران اهلبیت(علیهم السلام) سر دشمنی داشتند و آنان را رافضه میخواندند؛ و روشن است که نمیتوانستند بنشینند و روایات را از آنان بگیرند.([108])
9ـ اساساً کارهایی که در زمان امویان و مروانیان و حتی خود عباسیان دربارهی منع نشر و رواج فضائل اهلبیت(علیهم السلام) صورت گرفت و به آنها اشاره شد، دست معتزله را از روایات خالی کرده بود. در هر صورت باید روایات به دست و گوش معتزلهی بغداد میرسید و میخورد تا آنها را بازگو کنند؛ ولی روایاتی در کار نبود؛ زیرا بسیاری از آنها به دست فراموشی سپرده شده بود و حتی به معتزله هم نرسیده بود.
10ـ بسیاری از دشمنان درباری و دوران طلایی معتزله، دشمنی خود با امامان اهلبیت(علیهم السلام) را بروز میدادند. دشمنی ابن ابیدؤاد و یحیی بن اکثم با امام جواد(علیه السلام) مشهور و معروف است. یحیی در مناظرهای با امام(علیه السلام) از فضائل جعلی ابوبکر و عمر سخن به میان میآورد و امام(علیه السلام) همهی آنها را با برهان قاطع رد کرد. این مناظره که در زمان مأمون رخ داد نشان دهندهی این است که، دربار عباسی به هیچ عنوان حاضر به گسترش فضائل اهلبیت(علیهم السلام) یا منع گسترش فضائل ابوبکر و عمر نبوده است.
حسد و کینهتوزی ابن ابیدؤاد، از اینکه امام(علیه السلام) او و دیگر فقهای درباری را شکست میدهد بیشتر شد؛ او آن چنان از این شکست علمی ناراحت میشود که میگوید: ای کاش! بیست سال پیش از این مرده بودم. او چند روز پس از این ماجرا، نزد معتصم رفت و گفت: از باب خیرخواهی، به شما تذکر میدهم که جریان چند روز قبل به صلاح حکومت شما نبود؛ زیرا در حضور همهی دانشمندان و مقامات عالی مملکتی فتوای ابو جعفر… که نیمی از مسلمانان او را خلیفه و شما را غاصب حق او میدانند، بر فتوای دیگران ترجیح دادی و این خبر میان مردم منتشر شد و خود دلیل قاطعی بر حقانیت او نزد شیعیان است.
معتصم که مایل به ابزار هر نوع دشمنی با امام بود، از سخنان او بیشتر تحریک شد و درصدد قتل امام برآمد و سرانجام… امام جواد(علیه السلام) را توسط منشی یکی از وزرایش مسموم و شهید نمود.([109])
ابن صباغ به شهادت ایشان اشاره کرده است:
«… ویقال إنّه مات مسموما»([110])
مسعودی نیز میگوید:
«… قیل: إنّ أمّ الفضل بنت المأمون لمّا قدمت معه من المدینة إلی المعتصم سمّته…»([111]).([112])
[1]) تاريخ خلافت عباسى از آغاز تا پايان آل بويه؛ احمدرضا خضرى؛ ص1.
[2]) همان؛ صص 2 ـ 3.
[3]) همان، ص5.
[4]) عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن عباس.
[5]) الأغاني؛ لأبي الفرج الاصفهاني.
[6]) مروج الذهب، المسعودى؛ ج3، ص257.
[7]) الأغاني؛ همان؛ ص341 ترجمه با دخل و تصرف از نگارنده است.
[8]) مروج الذهب؛ همان؛ ص251.
[9]) تاريخ اسلام؛ علىاكبر فياض؛ ص178.
[10]) مروج الذهب؛ همان؛ ص254.
[11]) فروع كافى؛ الكليني؛ ج4، ص85 (كتاب الصيام، باب اليوم الذي يشك فيه من شهر رمضان هو أو من شعبان).
[12]) حيره، شهرى در نزديكى كوفه است.
[13]) همان.
[14]) در تاريخ، نام او را نيز چون برادرش سفاح، «عبدالله» آوردهاند.
[15]) مادر سفاح، زن عبدالملك مروان بود.
[16]) تاريخ خلافت عباسى؛ ص21.
[17]) همان؛ ص31.
[18]) مروج الذهب؛ همان؛ ص298.
[19]) همان؛ ص299.
[20]) همان؛ ص300.
[21]) على بن الحسين بن محمد مروانى 284 ـ 356 هـ؛ او از دودمان مروان حمار است.
[22]) مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، صص 166ـ 340.
[23]) الكامل في التاريخ؛ ابن الاثير، ج5، ص146.
[24]) تقي الدين أحمد بن على المقريزى 766ـ 845 هـ.
[25]) كتاب النزاع والتخاصم فيما بين بينىأميّة و بنىهاشم؛ صص 102 ـ 103.
[26]) همان؛ ص103.
[27]) تاريخ خلافت عباسى؛ ص34.
[28]) أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب ابن واضح، الكاتب العباسي، م 292 هـ.
[29]) تاريخ اليعقوبى؛ ج2؛ ص404.
[30]) مروج الذهب؛ ج3، ص327.
[31]) تاريخ خلافت عباسى؛ صص 41ـ 42 با دخل و تصرف در عبارات.
[32]) مروج الذهب؛ ج3، ص337.
[33]) همان.
[34]) نك: تاريخ الأمم و الملوك، الطبرى، ج8، ص242 و تاريخ يعقوبى؛ ج2، ص408.
[35]) ج8، ص244.
[36]) ج2، ص414.
[37]) نك: تاريخ مدينة دمشق؛ ابن عساكر؛ ج33، ص275 و تاريخ الخلفاء؛ السيوطي، ص306.
[38]) همان.
[39]) همان؛ ص308.
[40]) همان؛ نيزنك: تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام؛ الذهبي، ج15، صص 20 و 25.
[41]) يعنى به «اسحاق بن ابراهيم خزامى» نائبش در بغداد.
[42]) همان؛ صص 309ـ 310.
[43]) همان، ص312.
[44]) تاريخ خلافت عباسى؛ ص73.
[45]) محمد بن هارون رشيد.
[46]) تاريخ الإسلام؛ ج5، ص252 دارالغرب الإسلامي.
[47]) سيوطى مىگويد: «… هو أوّل خليفة أدخل الأتراك في الديوان»؛ تاريخ الخلفاء؛ ص335.
[48]) تاريخ خلافت عباسى؛ صص 88 ـ 89.
[49]) تاريخ فرق اسلامى؛ صابرى؛ ج1، ص133.
[50]) تاريخ الاسلام؛ همان.
[51]) مروج الذهب؛ ج3، ص464؛ نيز نك: تاريخ الإسلام؛ الذهبي؛ ج5، ص254 دارالغرب الإسلامي؛ تاريخ الاسلام، ج5، ص255؛ تاريخ الخلفاء، ص335.
[52]) ابو عبدالله أحمد بن أبي دؤاد بن جرير بن مالك… بن نزار بن معد م 240 هـ؛ الفهرست؛ ابن النديم؛ ص296 (دار الكتب العلميهًْ).
[53]) همان.
[54]) ميزان الاعتدال؛ ج1، ص96، شمارهى 374.
[55]) لسان الميزان؛ ج1، ص274.
[56]) تاريخ الخلفا؛ ص347.
[57]) همان؛ ص341.
[58]) همان؛ ص356.
[59]) همان؛ ص341.
[60]) ج1، ص10.
[61]) ابن ابى الحديد نام بسيارى از آنها را آورده؛ نك: ص11.
[62]) م 131 هـ.
[63]) م 235 يا 236 هـ البته يادآور مىشود كه «عبدالله بن محمد الناشىء» معروف به «الناشيء الاكبر م293 در كتاب مسائل الإمامهًْ، ص52 گفته: «زعم أبو الهذيل و ابراهيم النظام… أنّ ابابكر كان أفضل الناس بعد النّبي…».
[64]) همان؛ صص 11ـ 12.
[65]) ابن ابىالحديد گفته كه او در اخر به افضليت على(علیه السلام) معقتد شد و مُرد؛ همان.
[66]) لسان الميزان؛ ج5، ص271.
[67]) لسان الميزان؛ ص407.
[68]) لسان الميزان، ج2، ص40، ح 1651.
[69]) دانشنامه جهان اسلام؛ ج3، ص454.
[70]) كتاب طبقات المعتزلة؛ أحمد بن يحيى بن المرتضى 764 ـ 840 هـ؛ ص52.
[71]) همان.
[72]) همان.
[73]) دانشنامه جهان اسلام؛ ج3، ص454.
[74]) لسان الميزان؛ ج4، ص463 شمارهى 6474.
[75]) در لسان الميزان «مدرار» گفته.
[76]) طلبان المعتزله، ص70.
[77]) نك: لسان الميزان؛ ج2، ص143 و ص152.
[78]) لسان الميزان؛ ج5، ص225.
[79]) همان، ص297.
[80]) لسان الميزان، ص298.
[81]) ترجمه كتاب المعيار و الموازنة، ص14.
[82]) صص 15ـ 16.
[83]) ابوالفتح، محمد بن عبدالكريم م 548 هـ.
[84]) المعيار والموازنة؛ ترجمهى دكتر دامغانى؛ ص17.
[85]) على بن اسماعيل م 324 هـ.
[86]) همان.
[87]) عمرو بن بحر الجاحظ، وكنيته أبوعثمان… أخذ عن النّظام… مات… سنة 255 هـ في أيّام المهتدي؛ طبقات المعتزلة؛ أحمد بن يحيى بن المرتضى؛ ص67.
[88]) أحمد بن نصر بن مالك… أبو عبدالله الخزاعي… ترجمهى او را در: تاريخ بغداد؛ ج5، ص382، شمارهى 2939 و نيز تهذيب الكمال؛ ج1،ص 505، شمارهى 119 مؤسسهًْ الرسالهًْ ببينيد.
[89]) تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج5، ص384.
[90]) تاريخ البغداد، ج5، ص385.
[91]) همان، ص386.
[92]) همان، ص387.
[93]) همان، ص386.
[94]) همان، ص387.
[95]) تاريخ الخلفاء؛ ص341؛ نيز نك: تاريخ بغداد؛ ج5، ص388.
[96]) رسائل الجاحظ؛ ج2، صص 7ـ 23.
[97]) همان؛ ص9.
[98]) همان؛ ج4، صص 19ـ 43.
[99]) الفهرست، ابن نديم، ص287.
[100]) الفهرست، ابن نديم، ص297.
[101]) همان.
[102]) همان، ص297.
[103]) همان، ص290.
[104]) لسان الميزان؛ ابن حجر؛ ج2، ص101. نيز نك: كتاب طبقات المعتزلة؛ أحمد بن يحيى بن المرتضى؛ ص62.
[105]) «… و الاصول التي هم عليها خمسة وهي: العدل و التوحيد و الوعيد و المنزلة بين المنزلتين والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر…»؛ التنبيه و الرّد على أهل الأحواء والبدع؛ محمد بن أحمد الملكى م377 هـ؛ ص49.
[106]) نك: الانتصار و الرّد على ابن الراوندي الملحد؛ محمد بن عثمان الخيّاط، صص 19ـ 28.
[107]) التنبيه والرّد؛ ص53.
[108]) نك: رسائل الجاحظ؛ ج4 (من كتابه في مقالهًْ الزيديهًْ والرافضهًْ)، صص 311ـ 323.
[109]) نك: سيرهى پيشوايان؛ مهدى پيشوايى؛ صص 549ـ 564 و تاريخ تشيّع از آغاز تا پايان غيبت صغرى، غلامحسن محرمى؛ ص122 و تذكرة الخواص؛ سبط ابن الجوزي، ص321 و فصول المهمة؛ ابن الصباغ؛ ج2، ص1046.
[110]) فصول المهمّة؛ ج2، ص1058.
[111]) مروج الذهب؛ ج3، ص487.
[112]) در انتهاى كتاب بخش «دوستى و نقل روايات اهلبيت(علیهم السلام) و تهمت رفض و تشيع» توسط مؤلف محترم به اين بحث پرداخته شده است. علاوه بر مطالب ياد شده بايد به دو مطلب ديگر نيز توجه كرد.
نخست اينكه چون ملاك ما در اينجا بررسى كتب صحاح سته است و نويسندگان اين كتب از محدثان بودند و بيشتر آنها به لحاظ سياست زمان خود در مقابل معتزله قرار گرفته بودند و چون آنها در معتزله احساس گرايش به اهل بيت(علیهم السلام) و افضليت على بن ابى طالب(علیه السلام) را بر خلفاى ديگر مشاهده كرده بودند لذا به اين جهت و به منظور مخالفت با مرام آنها و به نوعى ضربه زدن به هدف آنها و نيز به سبب روحياتى كه ناشى از تربيتهاى دوران بنى اميه در خود داشتند رواياتى را كه در فضائل اهلبيت(علیهم السلام) يا برترى حضرت على(علیه السلام) مىديدند به طرز شگفتآورى حذف يا تضعيف مىكردند و به اين صورت عقدههاى درونى خود را در كتابهايشان بروز مىدادند. اما اين رويه را در كتب معتزله مانند كتاب شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى و كتاب ينابيع المودة شيخ سيلمان حنفى قندوزى معتزلى و حاكم حسكانى نمىبينيم و بلكه آنها روايات زيادى در اين باب آوردهاند. و مطلب دوم اينكه اساس پذيرفتن روايات از راويان حديث و نيز جرح و تعديل آنان بر بغض و كينه از شيعيان بوده است به طورى كه كافى بود آنها بدانند فلان راوى شيعه بوده يا حتى اگر محبت بيشترى از اهلبيت(علیهم السلام) را در دل داشته همين كافى بوده تا او را تضعيف كنند و او را غالى يا رافضى يا شيعه بگويند و روايات او را به كنارى بيندازند از طرفى اينها در زمان ائمه اطهار(علیهم السلام) زندگى مىكردند و مسلماً روايات بسيارى را از آنان شنيده بودند، اما كمترين اشارهاى به آنها شده است كه به گفته بخارى از بين بيش از 600000 روايت تقريباً 7500 روايت را بپذيرد يا مسلم از بين بيش از 300000 روايت به اين تعداد بسنده كند و نام آن را صحيح بگذارد و باقيه را صحيح نداند و اين رويه نيز در ديگر صحاح جريان داشته است و فراموش نكنيم كه رونق اهل حديث از زمان متوكل و بخواست و تشويق او بوده است. (محقق)
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
















هیچ نظری وجود ندارد