عصمت امامان در آیات قرآن
الف ـ آیه امامت
{وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ}.([۱])
لغات آیه:
ابتلاء: امتحان و اختبار از امور و صفات نفسانی ـ مانند إطاعت، شجاعت، سخاوت، عفت، علم، وفاء و اضداد اینها ـ موجود در شخص است.([۲])
کَلمات: قضایایی است که خداوند ابراهیم را به آنها مبتلا نمود و عهود الهیهای است که از او خواسته شد و معنای إتمام آن کلمات، امتثال حضرت ابراهیم است از آنچه به آن امر شده بود.
امام: کسی است که مردم در اقوال و افعال به او اقتدا کنند.([۳]) خداوند در قرآن امامت را همراه با هدایت ذکر میکند.([۴])
امام، هدایتگری است که با امر تکوینیای که در اختیار دارد، هدایت میکند. هدایت بر دو قسم است: یکی رساندن به مقصود و دیگری نشان دادن راه رسیدن به آن. در صورت دوم احتمال نرسیدن به مقصود وجود دارد اما هدایت امام، رساندن به مطلوب است، به امر خداوند، نه تنها نشان دادن راه که وظیفه نبی و رسول و هر مؤمنی است.([۵])
با توجه به شرافت و عظمت امامت، امام دارای سعادت ذاتی است؛ زیرا کسی که ذاتش متلبس به ظلم و شقاوت شده باشد، سعادتش در گرو هدایت به وسیلهی غیر اوست.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
{أفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ أمَّنْ لا یَهِدی إِلَّا أنْ یُهْدٰی}.([۶])
در آیه شریفه کسی که به حق هدایت میکند و کسی که دیگری باید او را هدایت کند، مقایسه شده است.
مقتضای این مقایسه این است که باید هادی به حق، خود هدایت شده باشد و کسی که نیاز به هدایت غیر دارد، به طور قطع نمیتواند هادی به سوی حق باشد.([۷])
از آنچه بیان شد روشن میشود که امام باید معصوم از گمراهی و معصیت باشد.
ظلم: اهل لغت و بسیاری از علما، ظلم را به معنای «وضع الشئ فی غیر موضعه»([۸])؛ قرار دادن چیزی در غیر موضع مختص به خودش دانستهاند؛ چه به نقصان باشد چه به زیادت یا تجاوز از وقت و مکانش باشد.([۹])
ظلم به تجاوز نمودن از حق ـ که به منزله مرکز دایره است ـ گفته میشود؛ چه کم باشد چه زیاد و به همین دلیل برای گناه بزرگ و کوچک به کار برده میشود.([۱۰])
بعضی از حکما گفتهاند؛ ظلم سه قسم است: ظلم به خدا، به مردم، به نفس. تمام این سه مورد در حقیقت ظلم به نفس است؛ زیرا انسان وقتی برای نخستین بار اقدام به ظلم میکند، تا ابد آغاز به ظلم کرده است.([۱۱])
اصل ظلم به معنای جور و تجاوز از حد و انحراف از قصد است.([۱۲])
مراد از «الظالمین» در آیه مبارکه، همه کسانی هستند که در برههای از عمر خود ظلمی از قبیل شرک یا معصیت، از آنها صادر شده باشد؛ گرچه بعد از آن توبه نموده، صالح شده باشند.
تقریب دلالت آیه بر عصمت امام:
مردم بنابر تقسیم عقلی بر چهار قسماند:
کسانی که در تمام عمرشان ظالم بودهاند؛
کسانی که در تمام عمرشان ظالم نبودهاند؛
کسانی که در آغاز عمرشان ظالم بوده، اما در آخر عمرشان ظالم نبودهاند؛
کسانی که در آغاز عمرشان ظالم نبوده اما در آخر عمرشان ظالم بودهاند.
شأن حضرت ابراهیم(علیه السلام) برتر از این است که امامت را برای آن دسته از ذریهاش درخواست کند که در جمیع یا در آخر عمرشان ظالم بودهاند.
بنابراین دو قسم باقی میماند که یکی از آندو قسم را خداوند نفی نموده و آن کسی است که فقط در آغاز عمرش ظالم بوده است.
در نتیجه یک قسم باقی میماند و آن کسی است که در تمام عمرش مرتکب ظلم نشده باشد. پس واجب است که امام، معصوم به عصمت إلهیه باشد.([۱۳])
از مطالب یاد شده روشن شد که امامت عهدی الهی است که به ظالمان واگذار نمیشود. پس به طور کل امام هرکس باشد، باید مرتکب ظلم نشده باشد و در این صورت او معصوم خواهد بود؛([۱۴]) زیرا در این آیه مبارکه، قرآن کریم ظالمان را شایسته مقام امامت نمیداند و از طرف دیگر در فرهنگ قرآن، هر گناهکاری ظالم خوانده شده است. بنابراین چارهای جز پذیرش عصمت امام باقی نمیماند.([۱۵])
این آیه هرچند گفتگوهای فراوانی را برانگیخته است اما دلالت آن بر عصمت امام به قدری روشن است که حتی برخی از مفسران اهل سنّت چنین اعتراف میکنند.
عبدالله بن عمر بیضاوی مینویسد:
«فیه دلیلٌ علی عصمه الانبیاء(علیهم السلام) من الکبائر قبل البعثه و ان الفاسق لا یصلح للامامه».([۱۶])
این مفسّر نامدار اگر پیشفرضهای ذهنی خود را کنار مینهاد، میان امامت و نبوّت فرقی نمیگذاشت و در بیان شرایط امام، بر عدالتِ تنها بسنده نمیکرد؛ زیرا در آیه مورد بحث، سخن بر سر آن است که ظالمان شایستگی دریافت عهد الهی را ندارند. گرچه عهد الهی، عنوانی است فراگیر که نبوت و امامت را در بر میگیرد اما چگونه این جمله در یکی از مصادیق عهد ـ نبوت ـ بیانگر لزوم عصمت است و در مصداق دیگر آن ـ امامت ـ از حدّ اشتراط عدالت و نداشتن فسق فراتر نمیرود؟!([۱۷])
ب ـ آیه صادقین
{یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللهَ وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ}.([۱۸])
اگر به آیه «صادقین» با دید عمیق نگاه شود، روشن خواهد شد که امامت و رهبری با لطیفترین تعبیر در آن بیان شده و شرط عصمت ـ که مهمترین شرط از شروط امامت است ـ از آیه قابل استفاده است.
از به کارگیری واژه «صدق» در لغت([۱۹]) و آیات قرآن([۲۰]) روشن میشود که این واژه مفهوم گستردهای دارد و قلمرو آن تنها مقوله کلام، سخن، وعده و خبر نیست، بلکه در مواردی همچون: اندیشه، باور، خوی انسانی، رفتار آدمی و دیگر چیزها نیز قابل اطلاق است و استعمال آن، حقیقی است.
در نگرش ابتدایی به نظر میرسد که منظور از جمله: {کونوا مع الصادقین} امر به مصاحبت با راستگویان باشد اما باید توجه داشت که مصاحبت با راستگویان، واجب شرعی نیست در حالیکه در آیه مصاحبت مورد امر واقع شده است و امر هم ظهور در وجوب دارد.([۲۱])
پس نتیجه میگیریم که منظور از امر به بودن با صادقین، همراهی و معیت جسمی با آنها نیست، بلکه همراهی با آنها در هر چیزی است که راستی و درستی در آن باشد و کوچکترین کجی و انحراف در آنها وجود نداشته باشد.
مفسران در مورد اینکه منظور از «صادقین» چه کسانی هستند، نظریههای مختلفی را بیان نمودهاند که به بررسی بعضی از آنها میپردازیم:
صادقین چه کسانی هستند؟
مؤمنان:
در بعضی از آیات قرآن، از مؤمنان به صادقین تفسیر شده است.([۲۲]) البته صفاتی که در آیات قرآن برای صادقین بیان شده است، مراتبی دارد که بعضی از انسانهای برجسته ممکن است در قله آن قرار بگیرند که شیعیان از آنها به معصومین تعبیر میکنند و برخی در مراحل پایینتر قرار دارند که همان مؤمناناند.([۲۳])
سیوطی روایاتی را از ابن جریر، ابن منذر، ابن مردویه، ابن عساکر و… نقل میکند که هر کدام میتواند تطبیق صادقین بر مؤمنان باشد.([۲۴])
عدهای دیگر از مفسران نیز مراد از صادقین را کسانی میدانند که به امر و نهی خداوند عمل میکنند و کاری که خلاف دستورات الهی باشد، مرتکب نمیشوند.([۲۵])
برخی دیگر بر این باورند که آیه، دلالت بر فضیلت صدق و راستگویی دارد.([۲۶])
شیخ طوسی(ره) منظور از صادقین را کسانی میداند که تقوای الهی پیشه کرده و همیشه در اخبارشان صادق هستند و هیچ وقت دروغ نمیگویند.([۲۷])
علامه طبرسی نیز معتقد است که مقصود از صادقین در آیه مؤمنان است.([۲۸])
معصومین:
دلیل بر اینکه مقصود از «صادقین» در آیه کریمه ـ چنانچه در احادیث نیز خواهد آمد ـ امامان معصوم(علیهم السلام) هستند، این است که اگر مراد از «صدق» مطلق راستی و «صادق» به هر کسی میگفت که متصف به «صدق» باشد و لو در هر مرتبهای از صدق باشد، میبایست {کونوا مِنَ الصادقین} تعبیر میشد و معنای آن چنین میشد که بر هر مسلمانی لازم است از راستگویان باشد و از دروغ اجتناب ورزد اما تعبیر {مع الصادقین} دالّ بر این است که منظور از «صدق»، مرتبه خاص و ویژهای است که منظور از «صادقین» گروه مخصوص و ممتازی است و معنای مصاحبت با آنها، پیروی از آنان است.([۲۹])
با وجود مرتبه کامل صدق ـ که همان عصمت و طهارت است ـ راستی و درستی در گفتار و کردار به طور کامل تحقق پیدا میکند. این مرتبه عصمت و طهارت جز در خاندان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) وجود نخواهد داشت. اگر منظور از «صادقین» غیر از امامان معصوم میبود ـ با فرض اینکه در میان امت، به نص آیه تطهیر و اتفاق همه مسلمانان معصوم وجود دارد ـ لازمهاش این میشد که بر تمام مسلمانان حتی امامان معصوم، لازم باشد که از غیر معصوم پیروی کنند و چنین چیزی از نظر عقل قبیح است.
زمخشری در تفسیر صادقین مینویسد:
«وهم الذین صدقوا فی دین الله نیهً و قولاً و عملاً، أو الذین صدقوا فی إیمانهم و معاهدتهم لله و رسوله علی الطاعه من قوله…».([۳۰])
معلوم است که اینگونه تعبیر در مورد صادقین، جز بر امامان دوازدهگانه شیعه تطبیق نمیکند.
صادقین در روایات:
آنچه از بسیاری از روایات استفاده میشود، این است که در این آیه، تنها معصومین مصداق صادقین هستند. مرحوم فیض کاشانی([۳۱]) و سید هاشم بحرانی در ذیل آیه صادقین مینویسند:
برید بن معاویه عجلی، میگوید از امام باقر(علیه السلام) درباره آیه مبارکه {اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم، امام فرمود: «إیانا عنی».([۳۲])
ابن أبی نصر، گفت از أبی الحسن الرضا(علیه السلام) درباره آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم، فرمود:
«الصادقون هم الأئمه الصدیقون بطاعتهم».([۳۳])
از احمد بن محمد، نقل شده است که گفت از امام رضا(علیه السلام) درباره آیه شریفه {اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم؛ فرمود:
«الصادقون؛ الأئمه الصدیقون بطاعتهم»([۳۴])
جابر میگوید، از امام باقر(علیه السلام)، درباره آیه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال نمودم، امام فرمود: «مع علی بن أبی طالب(علیه السلام)».([۳۵])
سلیم بن قیس هلالی میگوید: ـ در حدیث مناشده ـ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)، فرمود:
«فأنشدتکم الله جل اسمه، أتعلمون أن الله أنزل یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ، فقال سلمان: یا رسول الله، أعامه هی أم خاصه؟ فقال: أما المؤمنون فعامه لأن جماعه المؤمنین أمروا بذلک، و أما الصادقون فخاصه لأخی علی والأوصیاء من بعده إلی یوم القیامه. قالوا: اللهم نعم».([۳۶])
معلی بن خنیس مینویسد، از امام صادق(علیه السلام)، درباره کلام خداوند {وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال نمودم، امام فرمود: «بطاعتهم».([۳۷])
از نافع، از ابن عمر نقل شده است:
«وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ یعنی مع محمد و أهل بیته».([۳۸])
از امام باقر(علیه السلام) در مورد این آیه سؤال شد، فرمود: «محمد و آله».([۳۹])
از طریق اهل سنت روایتی نقل شده که شخصی به نام موفق بن أحمد با اسنادش از ابن عباس درباره، آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ}، نقل میکند که ابن عباس گفت:
«هو علیبن أبی طالب (رضی الله عنه) خاصه».([۴۰])
جابر، از امام باقر(علیه السلام)، درباره آیه مبارکه {وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} روایت میکند که امام باقر(علیه السلام) فرمود: «مع آل محمد(صلی الله و علیه و آله)».([۴۱])
از امام باقر و امام صادق‘، نقل شده است:
«أن الصادقین ها هنا هم الأئمه الطاهرون من آل محمد أجمعین».([۴۲])
روایت شده است که از پیامبر، درباره آیه مبارکه از الصادقین سؤال شد، پیامبر فرمود:
«هم علی وفاطمه والحسن والحسین وذریتهم الطاهرون إلی یوم القیامه».([۴۳])
حاکم حسکانی احادیثی را نقل میکند که در آنها «صادقین» در آیه، به پیامبر و علی و اهلبیت(علیهم السلام) تفسیر شده است که برای اختصار به دو مورد از آن احادیث اشاره میکنیم:
عن جعفر بن محمد، فی قوله تعالی:
{اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ}: قال: [یعنی مع] محمد وعلی.([۴۴])
عن ابن عباس، فی هذه الآیه:
{یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} قال: مع علی وأصحاب علی.([۴۵])
با توجه به روایات یاد شده معلوم میشود که مصداق صادقین پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) او هستند.
استدلال فخر رازی بر آیه صادقین:
فخر رازی بر این آیه چنین استدلال میکند که میتوان طی چند مقدمه بیان نمود:
الف ـ لازمه وجوب همراهی با صادقین، وجود صادقین در هر زمان است؛([۴۶])
ب ـ ۱٫ مأموران به تقوا کسانی هستند که جایز الخطا هستند؛
پیروی و همراهی جایز الخطا از واجب العصمه، در هر زمان واجب است؛
واجب العصمهًْ کسانی هستند که خداوند حکم به صادق بودنشان نموده است؛([۴۷])
ج ـ اعتراف میکند که وجود معصوم در هر زمان لازم است؛
د ـ این معصوم نمیتواند شخص معینی از امت باشد.
دلایل فخر رازی:
خداوند بر تمام مؤمنین پیروی از صادقین را واجب نموده است و این در صورتی ممکن است که بشناسند آن صادق کیست وگرنه تکلیف به مالایطاق است؛
بدیهی است که انسان مشخصی را که موصوف به وصف عصمت باشد، ما نمیشناسیم؛
پس {کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} امر به پیروی از شخص معین نیست؛
در نتیجه مراد از آیه مبارکه همراهی با مجموع امت است و این دلالت دارد بر اینکه قول مجموع امت حق و صواب است و معنای اجماع که ما به آن قائل هستیم، جز این نیست.([۴۸])
سخنان فخر رازی تا آنجایی که میگوید: «منظور از صادقان افراد معصوم از خطا است و وجود چنین افرادی در هر زمان لازم است» بدون اشکال است ولی اینکه این مطلب را دلیل بر حجیت اجماع امت میداند و میگوید: صادقان معصوم، جمیع امت است و نمیتواند افراد خاص باشد، صحیح نیست؛ زیرا اگر منظور از صادقین مجموع امت باشد، شامل کسانی که امر به بودن با صادقین شدهاند ـ که جایز الخطا و غیر معصوماند ـ نیز میشود که در این صورت اتحاد تابع و متبوع یا پیروان و پیشوایان لازم میآید، در حالیکه ظاهر آیه میرساند که تابع از متبوع و پیروان از پیشوایان جداست.([۴۹])
در نتیجه این آیه بر وجود معصوم واحد در هر عصر و زمانی دلالت میکند.
سؤال: «الصادقین» جمع است، آیا بر این اساس واجب است که در هر زمان چند معصوم وجود داشته باشند؟([۵۰])
پاسخ:
خطاب، مختص به اهل زمان و عصر معین نیست، بلکه آیه مبارکه تمام عصرها و قرنها را مخاطب قرار میدهد. بدیهی است که مخاطبان در مرور عصرها باید با جمعی از صادقین باشند.
شاهد بر این موضوع این است که در زمان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی جز شخص او واجب الاطاعهًْ نبود ولی مسلم است که آیه، مؤمنین زمان پیامبر را شامل میشود. بنابراین از جمع در آیه جمع در زمان واحد اراده نشده است.([۵۱])
ج ـ آیه علم الکتاب
{وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَیٰ بِاللهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ}.([۵۲])
در این آیه مبارکه نخست انکار رسالت پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) از جانب کافران بیان میشود و خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست، به عنوان شاهد و برای اثبات رسالت آن حضرت معرفی میشود.
شهادت خداوند بر دو گونه است؛ قولی و عملی.
در آیات قرآن که قول و کلام خداوند است به شهادت قولی اشاره شده است.([۵۳]) آنجا که میفرماید: {إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ}([۵۴]) و شهادت عملی خداوند هم معجزاتی است که دلیلی روشن و شاهدی گویا بر درستی رسالت آن حضرت بود، به ویژه قرآن که معجزه جاویدان آن حضرت در هر زمان است.([۵۵])
شاهد دوم که در اینجا برای اثبات ادعای آن حضرت مطرح است، کسی است که علم کتاب نزد اوست.
{مَن عنده علم الکتاب} معصوم است.
در آیه شریفه {من عنده علم الکتاب} بر کلمه «الله» عطف شده است. از کلمه «عنده» استفاده میشود که علم او از سنخ علوم موهوبی است و از تعلیمات غیبی و الهامات باطنی سرچشمه میگیرد و از علوم اکتسابی نیست که در معرض فراموشی یا خطا واقع شود. کلمه «علم الکتاب» به طور مطلق آمده، نه به صورت مقید «علم من الکتاب»، و بیانگر این است، که آن کس، بر تمام معارف و اسرار و حقایق کتاب آگاهی و احاطه دارد.([۵۶])
قرین بودن شهادت این شاهد با شهادت خداوند عالم ـ که از طریق قرآن است ـ دلیل روشنی بر عظمت وجودی این فرد است که شهادتش همطراز و هم ردیف قرآن مطرح شده است.([۵۷])
از طرف دیگر همه امت اسلامی بر مصونیت قرآن از هرگونه خطا، اشتباه و تحریف، اتفاق نظر دارند. بنابراین کسی که هم طراز و هم ردیف قرآن مطرح است، نیز باید از هرگونه خطا و اشتباه مصون باشد و معنای عصمت جز این نیست.
{مَن عنده علم الکتاب} کیست؟
در معنی این عبارت نظریاتی به شرح ذیل بیان شده است که به تحلیل آنها میپردازیم:
علمای اهل کتاب
منظور، برخی از علمای اهل کتاب است که به پیامبر(صلی الله و علیه و آله) ایمان آورده بودند که عبدالله بن سلام، ابن فارس، سلمان فارسی و تمیم داری از آن جملهاند.
بیشتر مفسران این احتمال را نمیپذیرند؛ زیرا سوره رعد مکی است و آنها در مدینه مسلمان شدهاند.
بعضی گفتهاند؛ احتمال دارد این بخش از آیه مدنی باشد.
علامه سید محمد حسین طباطبایی در ردّ چنین قولی، مینویسد:
نخست اینکه: مجرد احتمال و جواز ـ تا نقل صحیح نباشد ـ نمیتواند دلیل واقع شود.
دوم اینکه: این احتمال، در خلال آیات یک سوره ممکن است اما در آن بخش از آیه که سوره با آن شروع یا ختم میشود، معنا نخواهد داشت.
اگر گفته شود، اشکال ندارد که علمای یهود در آن زمان دارای ایمان نباشند، اما وقتی ایمان آوردند، چنین شهادت بدهند. چنین احتمالی نیز درست نخواهد بود که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) برای اثبات رسالتش، این طور استدلال نماید که ادعای من درست است؛ زیرا بعداً علمای اهل کتاب به آن شهادت خواهند داد.
شهادت در اینجا در مرحله ادا است نه تحمل، به این معنا که شاهد به چیزی شهادت میدهد که خود آن را قبول ندارد.([۵۸])
فخر رازی نیز بعد از ذکر این احتمال، آن را ردّ میکند و مینویسد:
آیه مکی است و افراد مذکور همه بعد از هجرت در مدینه مسلمان شدند؛ بر فرض که این آیه مدنی باشد، به قول یک یا دو شخص با اینکه آنها معصوم از کذب نیستند، به هیچ وجه امری به این مهمی (رسالت) اثبات نمیشود.
آنچه در استدلال این مفسر بزرگ اهل سنت، قابل توجه مینماید این است که او معتقد است کسی که علم کتاب دارد و به عنوان شاهد قطعی بر رسالت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) مطرح است، باید معصوم باشد؛ زیرا به قول انسان غیر معصوم نبوت و رسالت اثبات نمیشود.
کسی که آگاهی به تورات و انجیل دارد
احتمال دیگری را که فخررازی و عدهای از مفسران، مطرح کردهاند، این است که مراد کسی است که آگاهی به کتاب تورات و انجیل دارد؛ زیرا چنین شخصی به طور حتم میداند، در آن دو کتاب آسمانی، به آمدن پیامبر آخر الزمان حضرت محمد(صلی الله و علیه و آله) بشارت داده شده است.([۵۹])
خداوند متعال
زمخشری ـ از علمای معتزلی ـ در تفسیرش این احتمال را تقویت میکند که مراد از کتاب، لوح محفوظ و مقصود از موصول «من» خدای سبحان خواهد بود.([۶۰])
علامه طباطبایی پس از نقل این احتمال، مینویسد:
به دلایل زیر این تفسیر صحیح نیست؛ نخست: خلاف ظاهر عطف است، به دلیل اینکه نخست کفایت خدا را گفته بود و دیگر معنا نداشت که تکرار کند.
دوم: بنابراین تفسیر، ذات و صفت خدا را بر ذات خدا عطف کرده است و این قبیح و غیر فصیح است.([۶۱])
فخر رازی، نیز این احتمال را مخدوش میداند و مینویسد: در چنین حالتی، عطف صفت بر موصوف میشود و اگر چه چنین عطفی جایز است در کلام عرب خلاف اصل محسوب میشود.
حضرت امام علیبن ابی طالب(علیه السلام)
آیه شریفه در شأن امام علی(علیه السلام) نازل شده و این احتمال با روایاتی که در این باره وارد شده تأیید میشود. به شهادت روایات صحیح و بسیار، علی(علیه السلام) از تمامی امت مسلمان، داناتر به کتاب خدا بود و اگر هیچیک از آن روایات جز روایت ثقلین نبود ـ که هم از طریق شیعه و هم از طریق سنیها رسیده است ـ در اثبات این مدعا کافی بود.([۶۲])
به برخی از روایاتی که میگوید مراد از «مَن عنده علم الکتاب» حضرت علی(علیه السلام) است، اشاره میکنیم:
۱ـ عبدالله بن عطا از امام باقر(علیه السلام) چنین نقل میکند که ایشان فرمود:
از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم: «مَن عنده علم الکتاب» کیست؟ درجواب فرمود: او علی بن ابی طالب(علیه السلام) است.([۶۳])
۲ـ از ابو سعید خدری نقل شده است که از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله و علیه و آله) سؤال شد:
{قل کفی بالله شهیداً بینی وبینکم ومَن عنده علم الکتاب}
از چه کسی سخن میگوید؟ فرمود:
«ذاک اخی علی بن ابی طالب(علیه السلام)».([۶۴])
۳ـ حضرت علی(علیه السلام) در خطبه معروف قاصعه میفرماید:
«أری نور الوحی والرساله وأشم ریح النبوه ولقد سمعت رنّه الشیطان حین نزول الوحی علیه فقلت: یا رسول الله ما هذه الرنّه؟ فقال: هذا الشیطان قد آیس من عبادته یا علی انک تسمع ما اسمع وتریٰ ما أریٰ الا انک لست نبی ولکنک لی وزیر وانک لعلی خیر».([۶۵])
گرچه آیه در شأن حضرت امام علی(علیه السلام) نازل شده است؛ اما از آنجا که طبق شهادت روایات متعدد، أئمه نور واحد هستند، میتوان عصمت تمام أئمه را از آیه مبارکه اثبات نمود.
اینک به برخی از روایات منقول از أئمه در تفسیر این آیه مبارکه اشاره میکنیم:
زجاج از امام باقر و امام صادق‘ روایت میکند که فرمودند:
«هم أئمه آل محمد(صلی الله و علیه و آله) لانهم الذی عندهم علم الکتاب»([۶۶])
برید بن معاویه میگوید از امام کاظم(علیه السلام) درباره آیه {قل کفی بالله شهیداً بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب} پرسیدم. فرمود: «إیانا عنی، وعلی أولنا وأفضلنا وخیرنا بعد النبی(صلی الله و علیه و آله)»([۶۷])
محمد بن سلیمان از پدرش، از سدیر چنین نقل کرده است:
من و ابو بصیر و یحیی بزاز و داود بن کثیر در مجلس امام صادق(علیه السلام) بودیم… امام فرمود: ای سدیر آیا قرآن نخواندهای؟
گفتم: بلی، امام پرسید: آیا این آیه را دیدهای: {قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک}؟([۶۸])…آیا میدانی چه مقدار ازعلم کتاب نزدش بود؟ گفتم: مرا خبر ده. فرمود: «قدر قطره من الماء فی البحر الأخضر فما یکون ذلک من علم الکتاب؟! …، دوباره امام پرسید: آیا این آیه را هم دیدهای؛ {قل کفی بالله شهیدا بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب}؟ گفتم خواندهام. فرمود: آیا کسی که همه علم کتاب نزد او است فهیمتر است یا کسی که بعضی از آن؟ گفتم: کسی که همه علم کتاب را دارد. پس امام با دست به سینهاش اشاره کرد و فرمود: علم الکتاب والله کله عندنا، علم الکتاب والله کله عندنا».([۶۹])
عبدالرحمن بن کثیر، از امام صادق(علیه السلام) درباره آیه {قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک} نقل کرده است که امام انگشتانش را باز کرد و بر سینهاش قرار داد و فرمود:
{وعندنا والله علم الکتاب کله}.([۷۰])
عبد الاعلی بن أعین از امام صادق(علیه السلام) روایت میکند که امام فرمود:
«من فرزند رسول خدا هستم و کتاب خدا را میدانم در آن آغاز آفرینش و آنچه تا روز قیامت رخ خواهد داد و خبر آسمان و زمین و خبر گذشته و آینده است. من همه اینها را مانند کف دستم میدانم. خداوند میفرماید: در آن شرح هرچیزی است».([۷۱])
د ـ آیه ولایت
{إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}.([۷۲])
شأن نزول:
بیشتر روایاتی که در منابع تفسیری و روایی شیعه و اهل سنت آمده است، حکایت از این دارد که این آیه کریمه در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و به هنگام اعطای انگشتر به سائل نازل شده است.([۷۳])
مفسرین شیعه معتقدند که آیه درصدد معرفی کسانی است که دارای ولایت([۷۴]) بر مردم بوده و اطاعت از آنها واجب است. ولایت را در اینجا به معنی سرپرستی و رهبری مادی و معنوی مردم میدانند؛ زیرا دوستی و یاری مربوط به تمام مسلمانان است، نه تنها به کسی که در حال رکوع([۷۵]) انفاق کرده است.([۷۶]) اطلاق لفظ جمع «آمنوا» بخاطر شمول همه أئمه هدی(علیهم السلام) است؛ زیرا آیه میخواهد بگوید: «اولیاء الهی» عدهای صاحب عصمت هستند که در کنار پیامبر قرار دارند و از آنجایی که آیه ابدی است و اختصاص به مؤمنین صدر اسلام ندارد، هر زمان، ولیّ معصوم برای مؤمنین مطرح است و همان شئون پیامبر را در تبیین و تحقق دین بر عهده دارند. پس حمل لفظ جمع بر خود آن، از حمل آن به معنای مفرد، بهتر و نزدیکتر به واقعیت خواهد بود.
دلالت آیه بر عصمت امامان(علیهم السلام)
ولایت الهی از طریق ولایت پیامبر و ولایت «الذین آمنوا» جاری میشود. در اینجا سه ولایت مطرح نیست، بلکه ولایت واحد الهی است که به وسیلهی آنها بر مؤمنان تحقق مییابد. پس آنها مجریان اراده و واسطههای فیض خداوند عالم هستند. بر این اساس «الذین آمنوا» قریب الافق با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) و از عصمت برخوردار هستند که ولایت آنها همچون ولایت پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، مطلق و بدون قید و شرط است. در روایات متعدد آمده است که آیه ولایت در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نازل شده است. در واقع آن حضرت مصداق نخست و اکبر «ولی خدا» در کنار ولایت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است و همه ائمه اطهار(علیهم السلام) را نیز شامل میشود. دادن انگشتر به فقیر در حین رکوع، یک نمونه از فعل ولی خداست که سیره دائمی ولی معصوم در هر عصر و زمان است و همه حالتهای گوناگون را در بر میگیرد. بر مبنای همین اصل است که فعل «یؤتون الزکاه و هم راکعون» به شکل مضارع و جمع آورده شده است. اگر فقط حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مقصود بود، باید صیغه ماضی و ضمیر مفرد آورده میشد؛([۷۷])
{وَاَقِیمُواْ الصَّلاَهَ وَآتُواْ الزَّکَاهَ وَارْکَعُواْ مَعَ الرَّاکِعِینَ}([۷۸]) و {وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ ارْکَعُوا لاَ یَرْکَعُونَ}([۷۹])
ﻫ ـ آیه أولی الامر (اطاعت)
{یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اَطِیعُواْ اللهَ وَاَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَاُوْلِی الاَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَاَحْسَنُ تَأوِیلاً}.([۸۰])و([۸۱])
در این آیه، اولی الامر در کنار پیامبر قرار داده شده و خداوند همگان را به اطاعت همه جانبه و بیچون و چرا از اولی الامر فرا خوانده است. بدیهی است که این مطلب جز با عصمت «آنان» سازگار نیست؛ زیرا چنین سرسپردگیای تنها در برابر کسی سزاوار است که از کجروی و کجاندیشی در امان است و نه تنها در گفتار، بلکه با رفتار خود نیز مردم را جز به آنچه رضای خداوند در آن است، نمیخواند. اگر پیامبر یا اولی الامر معصیت کنند، اطاعت از آنها واجب نخواهد بود؛ زیرا:
«لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق».([۸۲])
فخر رازی در تفسیر این آیه مینویسد:
خداوند متعال به طریق جزم در این آیه شریفه، به اطاعت اولی الأمر امر کرده است و هرکس که طاعتش از سوی خداوند بطور قطع و جزم واجب شود، باید معصوم از خطا باشد؛ زیرا اگر معصوم نباشد و از طرفی هم خداوند امر به اطاعت او نماید، در حقیقت خداوند امر بر خطا کرده است و این منجر به اجتماع امر و نهی در فعل واحد و به اعتبار واحد میشود و این اجتماع محال است.([۸۳])
اولی الامر چه کسانی هستند؟
در دلالت آیه بر عصمت اولی الامر تردیدی وجود ندارد؛ اما سؤال این است که مراد از اولی الامری که معصوم است، چه کسانی هستند؟
نظریههای مختلفی از مفسران شیعه و سنی نقل شده است.
استدلال فخر رازی به آیه
فخر رازی پس از پذیرش عصمت اولی الامر، در تعیین مصداق آن، چهار احتمال زیر را مطرح کرده است:
۱ـ مطلق زمامداران و کسانی هستند که در رأس امور قرار میگیرند؛
۲ـ خلفای راشدین است؛
۳ـ اهل حل و عقد است؛
۴ـ ائمه معصومین(علیهم السلام) است؛
قول پنجم وجود ندارد چون خرق اجماع مرکب است.([۸۴])
او تطبیق اولی الأمر را بر ائمه معصومین به سبب سه اشکال زیر مردود میداند:
۱ـ اطاعت از آنها متوقف بر معرفت و دسترسی به آنها است و این دو برای ما ممکن نیست؛
۲ـ اولی الأمر جمع است، در حالیکه در هر زمانی یک امام واجب الاطاعهًْ بیشتر نیست و حمل جمع بر مفرد خلاف ظاهر است؛
۳ـ در ذیل آیه میفرماید: اگر در امری نزاع کردید، آن را به خدا و رسول برگردانید. اگر مراد از اولی الأمر امام معصوم میبود، لازم بود که بفرماید: اگر در امری نزاع نمودید، آن را به امام برگردانید. لذا تفسیر صحیح این است که ما مراد از اولی الأمر را اهل حل و عقد بدانیم.([۸۵])
جواب نقضی:
همانگونه که معرفت و شناخت امام ـ به نظر آنها ـ ممکن نیست، اهل حل و عقد هم نیاز به معرفت دارند و چه بسا معرفت اهل حل و عقد از معرفت و اطلاع بر آراء آنها مشکلتر باشد؛ زیرا در اهل حل و عقد اجتماع جمیع مجتهدان لازم است و استقرای آرای تمام آنها کار آسانی نیست. پس این اشکال بر نظریه فخر رازی هم وارد است.
جواب حَلّی:
فخر رازی از آیه شریفه استفاده کرده است که مراد از اولی الأمر اهل اجماع و اهل حل و عقد هستند و این نظریه مبتنی بر این است که معرفت متعلق حکم از شروط خود تکلیف دانسته شود و با انتفای این شرط بخاطر تعذر معرفت أئمه، مشروط نیز منتفی میشود؛ «اذا فات الشرط فات المشروط».
این نوع استفاده و برداشت، برداشت غریبی است؛ زیرا لازمهاش این است که تمام قضایای مطلقه تبدیل به قضایای مشروطه شود؛ زیرا هیچ قضیهای وجود ندارد مگر اینکه امتثال آن متوقف بر معرفت متعلق آن است. اگر معرفت متعلق شرط خود تکلیف و قضیه دانسته شود، لازم میآید که قضیه مشروطه باشد.
ظاهراً فخر رازی بین مقدمه وجوب و مقدمه واجب خلط کرده است؛ زیرا در مقدمه واجب امتثال تکلیف متوقف بر آن مقدمه است نه اصل تکلیف.
به بیان دیگر وجوب قبل از اینکه حاصل شود وجود ندارد تا مقدمات آن وجوب داشته باشند و وجوب مقدمه از آن متولد شود. بنابراین چنین استفادهای درست نیست. اما اینکه میگوید: اولی الأمر جمع است و حمل جمع بر فرد خلاف ظاهر است.
پاسخ این است که در اینگونه عمومات استغراقی حکم بر فرد میشود نه بر جمع. مثلاً وقتی شرع میگوید حکم حاکم در محاکم نافذ است، یعنی حکم هر یک از حاکمان.
افزون بر این، جمع آمدن لفظ اولی الأمر مفهومش این است که اولی الأمر بیش از یک فرد است و لازمه این حرف این نیست که همه آنها در یک زمان باشند.
اما اینکه نفرمود در صورت اختلاف و نزاع، مسأله مورد نزاع را به اولی الأمر برگردانید، بلکه فرمود به خدا و رسول ارجاع دهید، ممکن است اولی الأمر به خاطر قرینه حذف شده باشد. همچنین در آغاز آیه شریفه اطاعت خدا و رسول و اولی الأمر را مساوی دانست، چنانچه همین معنا از آیه دوم به دست میآید؛
{وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی اُولِی اْلأمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ}([۸۶]).
بنابراین اشکالهای فخر رازی در استدلال آیه شریفه بر عصمت امام وارد نیست و این آیه شریفه به طور صریح بر لزوم عصمت امام دلالت دارد.([۸۷])
اما به دلایل زیر و با توجه به لزوم عصمت اولی الامر ـ که از این آیه استفاده میشود ـ هیچ یک از سه مورد نخست را نمیتوان مصداق اولی الامر دانست: احتمال یکم و دوم یعنی خلفا یا امیران جنگ یا علمای بزرگ که مردم از اقوال و آرای آنان پیروی میکنند، نمیتواند درست باشد.
دلایل:
نخست اینکه: آیه شریفه بر عصمت اولی الامر دلالت دارد و طبقات بدون اشکال عصمت نداشتند، مگر علی(علیه السلام) که طایفهای از امت، معتقد به عصمت آن حضرت هستند.([۸۸])
دوم اینکه: اقوال ادعای بدون دلیل است.([۸۹])
احتمال سوم هم نمیتواند پذیرفتن باشد؛ زیرا از آنان پرسیده میشود که مراد شما از اهل حل و عقد چیست؛ هیأت است یا تک تک افراد؟
اگر گفته شود که تک تک افراد این هیأت معصومند و به حکم اینکه مجموع چیزی جز افراد نیست، قهراً هیأت جمعی آنان نیز معصوم میشود. چنین ادعایی باطل است؛ زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتی یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم بر انفاذ امری از امور امت بوده باشند و چون چنین چیزی سابقه ندارد، پس محال است که خدای عزو جل امت را مأمور به چیزی کند که مصداق خارجی ندارد.
اگر بگویند که هر چند که تک تک افراد معصوم نیستند، اما هیأت حاکمه معصوم است. گفته خواهد شد که این نیز تصوری است محال؛ زیرا آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد، افرادند و هیأت امری است اعتباری و امر اعتباری نه میتواند معصوم باشد و نه گنهکار.
اگر گفته شود که عصمت «أولی الامر» از قبیل عصمت خبر متواتر است که نه صفت افراد است و نه صفت هیأت، بلکه خداوند این هیأت را از انحراف حفظ میکند و نمیگذارد امر به معصیت کنند و رأی به خطا دهند، همچنانکه خبر متواتر را از اینکه دروغ و خطایی در آن واقع شود، حفظ میکند. هر چند که تک تک خبر واحد و هیأت حاکمه آن، متصف به صفت عصمت نیستند و این خود عنایتی است از خدای متعال بر این امت. مؤید این نظریه روایتی از رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) است که حضرت فرمود: «لا تجمع أمتی علی خطاء».([۹۰])
پاسخ:
نخست اینکه: بر فرض صحت و جعلی نبودن حدیثی که برای تأیید گفته خود آوردید نبودن، هیچ ارتباطی با این بحث ندارد؛ زیرا در حدیث آمده است که امت بر خطا اتفاق نمیکند نه اهل حل و عقد. کلمه امت معنایی دارد، و اهل حل و عقد معنایی دیگر.
علاوه بر آنچه گفته شد، اگر منظور از «أولی الامر»، اهل حل و عقد باشد، باید همه آنان معصوم باشند. در حالیکه چنین چیزی نه بوده و نه خواهد بود.
از آنچه گذشت روشن شد که نمیتوان جماعتی را که برای حل و عقد امور جامعه دور هم جمع میشوند، معصوم دانست. به ناچار باید پذیرفت که منظور از «اولی الامر» افرادی از امت هستند که در گفتار و کردارشان معصومند و اطاعتشان واجب است، به همان معنایی که اطاعت خدا و رسولش واجب است و چون قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد خارج از توان انسانهای عادی است باید خداوند این افراد را معرفی کند، خداوند نیز این کار را انجام داده است؛ زیرا هم در کتاب مانند آیه ولایت و آیه تطهیر و آیاتی دیگر، به آنان اشاره نموده و هم در سنت مانند حدیث سفینه، غدیر، یوم الدار، منزلت، حدیث ثقلین و دهها حدیث دیگر که از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده آنها را معرفی کرده که در برخی از آنها حتی به تعداد و اسامی آنها تصریح شده است.
در این زمینه به چند روایت اشاره میکنیم:
جابر بن یزید جعفی نقل میکند که از جابر بن عبدالله انصاری شنیدم که میگفت:
زمانی که آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أطِیعُوا اللهَ وَأطِیعُوا الرَّسُول} بر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) نازل شد، سؤال کردم: «عَرَفْنَا اللهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ اُولِی الأمْرِ؟ قَالَ: هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَأئِمَّهُ الْمُسْلِمِینَ بَعْدِی أوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أبِی طَالِبٍ(علیه السلام)، ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْرَاهِ بِالْبَاقِرِ وَسَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ فَأقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُبْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّهُ اللهِ فِی أرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِبْنِ عَلِیٍّ الَّذِی یَفْتَحُ اللهُ عَلَی یَدِهِ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا ذَاکَ الَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِهِ غَیْبَهً لا یَثْبُتُ عَلَی الْقَوْلِ فِی إِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ بِالاِیمَانِ»([۹۱])و([۹۲])
از احادیثی که میتواند به وضوح، مصداق واقعی «اولی الامر» را بیان نماید؛ حدیث منزلت است که مورد اتفاق فریقین بوده که در این نوشتار از صحیح مسلم و بخاری نقل میشود.
سعد بن وقاص از پدرش چنین نقل میکند:
«قال رسول الله لعلی أنت بمنزله هارون من موسی الا أنّه لا نبی بعدی».([۹۳])
مسلم روایت دیگری را نیز ـ که سلسله راویان آن به سعد بن وقاص میرسد ـ به این مضمون نقل میکند:
«خلّف رسول الله(صلی الله و علیه و آله) علیبن ابی طالب فی غزوه تبوک فقال علی: یا رسول الله أتخلفنی فی النساء و الصبیان؟ فقال رسول الله(صلی الله و علیه و آله): أما ترضی أن تکون بمنزله هارون من موسی الا أنه لانبی بعدی».([۹۴])
بخاری در صحیحش و همچنین مسلم از سعد نقل میکند که در روز جنگ خیبر از پیامبر شنیدم که درباره علیبن ابی طالب(علیه السلام) میفرمود:
«لاعطین الرایه رجلاً یحب الله و رسوله و یحبه الله ورسوله».
تا اینکه علی(علیه السلام) را فرا خواند و بیرق اسلام را به دست او داد.([۹۵])
«قال النبی لعلی: أنت منی و أنا منک».([۹۶])
از مطالب یاد شده به این نتیجه میرسیم که آیه نه دلالت بر عصمت اهل حل و عقد دارد و نه بر عصمت خلفای راشدین و امرای سرایا و علما.
کسانی که گفتهاند، آیه بر عصمت یکی از این سه گروه، دلالت دارد ادعایشان بدون دلیل است و آیه فقط بر عصمت أئمّه دوازدهگانه دلالت دارد و مراد از «أولی الامر» آنها هستند. آیات ولایت، تطهیر و احادیث سفینه، ثقلین و نیز أحادیث «أولی الأمر» ـ که از طریق شیعه و سنّی، نقل شده است([۹۷]) ـ دلیلی بر این مطلب است.([۹۸])و([۹۹])
و ـ آیه تطهیر
{إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}.([۱۰۰])
بخشی از آیه۳۳ سوره احزاب ـ که به آیه تطهیر شهرت یافته است ـ فضیلت والایی را برای اهل بیت به اثبات میرساند و اندیشمندان شیعه، این فضیلت را برابر با عصمت میدانند.([۱۰۱])
سخن درباره این آیه فراوان است، به مطالب زیر توجه کنید:
مقدمه:
خداوند دو نوع اراده دارد؛ اراده تشریعی که تخلف از آن ممکن است؛ و اراده تکوینی که همان اراده حتمی خداوند است و تخلف در آن راه ندارد.
در این آیه مبارکه اراده حتمی و تکوینی خداوند، به برطرف نمودن رجس و پلیدی از اهلبیت(علیهم السلام) تعلق گرفته است. اگر اراده در اینجا تشریعی میبود، معنا نداشت که آن را اختصاص به اهلبیت(علیهم السلام) دهد؛ زیرا اراده تشریعی از جانب خداوند برای همه مکلفان یکسان است و آنچه با حصر مناسب است، اراده تکوینی است. به علاوه آیه کریمه به گواهی احادیث بسیاری ـ که در منابع حدیثی و تفسیری شیعه و اهل سنت آمده است ـ متضمن تمجید و ستایش خاندان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است. اگر اراده تشریعی در اینجا مراد میبود، تمجید و ستایش معنی نداشت.
روایات زیادی از عامه و خاصه گویای این است که اهلبیت به پنج تن آل عبا اطلاق میشود.([۱۰۲])
کلمه «إنّما» طبق تصریح علمای لغت و ادبیات عرب دلالت بر حصر میکند.([۱۰۳]) اما کاربرد آن با قرینه در غیر حصر، مجازی خواهد بود.
حصر بر دو گونه است؛ حقیقی و اضافی. حصر اضافی تنها پندار مخاطب را نفی میکند.([۱۰۴])
در آیه تطهیر حصر حقیقی مراد است بدین معنا که خداوند طهارت را فقط برای افراد خاصی که همان خمسه طیبه(علیهم السلام) هستند منظور نموده است، نه کسانی دیگر. محصور شدن جمله با «إنّما» و مقدم شدن جار و مجرور «عنکم» بر مفعول به «الرجس» نیز اختصاص و انحصار را افاده میکند.([۱۰۵])
در اراده تکوینی تحقق مراد، همراه اراده است.
{إِنَّمَا اَمْرُهُ إِذَا اَرَادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ}([۱۰۶])
آیه میخواهد بگوید: وقتی خداوند امری را اراده کرد، به طور قطع مراد آن تحقق پیدا میکند. در آیه تطهیر متعلّق اراده خداوند تحقق پیدا کرده است. این طور نیست که خبر از تحقق این امر در آینده داده باشد.
با اثبات اراده تکوینی در آیه شریفه، عصمت اهلبیت و امامان معصوم(علیهم السلام) نیز ثابت میشود؛ زیرا امامان معصوم(علیهم السلام) مصداق اهلبیت هستند و تحقق اراده خداوند بر طهارت و پاکیزگی اهلبیت(علیهم السلام)، دور کردن آنان از هرگونه آلودگی و پلیدی است که این همان مصونیت الهی و عصمت است.
معنی رجس:
تاکنون روشن شد که اراده تکوینی خداوند بر این تعلق گرفته است که «رجس» را تنها از اهلبیت(علیهم السلام) دور سازد. برای توضیح بیشتر باید دید «رجس» چیست؟
اهل لغت «رجس» را هم به معنی آلودگیهای جسمی و ظاهری معنی کردهاند و هم به معنی آلودگیهای باطنی و درونی.([۱۰۷])
اما آنچه در قرآن از آنها به «رجس» تعبیر شده، عبارت است از نجاسات، همچون: مردار، خون، گوشت خوک،([۱۰۸]) شراب و قمار،([۱۰۹]) ضلالت، ضیق صدر،([۱۱۰]) بت،([۱۱۱]) ایمان نداشتن به خدا([۱۱۲]) و امراض قلبی.([۱۱۳])
علامه طباطبایی مینویسد:
کلمه «رجس» صفتی است از ماده رجاست، یعنی پلیدی و قذارت، و پلیدی و قذارت هیأتی است در نفس آدمی که او را وادار به اجتناب و نفرت مینماید، مانند پلیدی رذائل، مثل شرک و کفر و أثر عمل ناپسند و نیز هیأتی است در ظاهر موجود پلید که باعث نفرت میشود، مانند پلیدی خوک.
نسبت به انسان عبارت است از ادراکی نفسانی و اثری شعوری که از علاقه قلب به اعتقادی باطل یا عملی زشت حاصل میشود.([۱۱۴])
سپس مینویسد:
إذهاب رجس، از بین بردن هر هیأت خبیثهای است در نفس، که حق اعتقاد و عمل را تخطئه میکند.([۱۱۵])
با در نظر گرفتن اینکه کلمه «رجس» در آیه شریفه الف و لام دارد که جنس را میرساند، معنایش این میشود که خدا میخواهد تمامی پلیدیها و هیأتهای خبیثه و رذیله را که اعتقاد و عمل حق را از انسان میگیرد، از نفس ببرد و چنین ازالهای با عصمت الهی منطبق میشود و آن عبارت است از صورت علمیهای در نفس که انسان را از هر باطلی ـ چه عقاید و چه اعمال ـ حفظ میکند. پس آیه شریفه یکی از ادله عصمت اهل بیت(علیهم السلام) است.([۱۱۶])
گواه این مطلب جمله {یطهّرکم تطهیرا} است که به عنوان تأکید جمله قبل {لیذهب عنکم الرجس} به کار رفته است و همین تعبیر در سوره آل عمران درباره حضرت مریم(سلام الله علیها) نیز به کار رفته است که این تطهیر جز پاکی از پلیدهای روحی و معنوی ـ که ملازم با عصمت است ـ چیز دیگری نیست.([۱۱۷])
در زیارت جامعه کبیره نیز آمده است:
«عَصَمَکم الله من الزلل و آمنکم من الفتن و طهرکم من الدنس و اذهب عنکم الرجس و طهرکم تطهیراً».([۱۱۸])
مراد از اهلبیت:
با توجه به مفهوم اهلبیت از نظر لغت و عرف، مراد خداوند از این کلمه در آیه کریمه جز خمسه طیبه(علیهم السلام) نمیتواند باشد. روایات فریقین که بیان خواهد شد میتواند این مطلب را روشن نماید.
در مقابل، عدهای از مفسّران، همسران پیامبر(صلی الله و علیه و آله) را مراد آیه کریمه دانستهاند. استدلال این گروه آن است که ابتدا و انتهای آیه از همسران آن حضرت سخن گفته شده، پس مراد از اهلبیت در آیه نیز آنها هستند.
در جواب این استدلال گفته میشود:
الف ـ میان فصحای عرب، رسم است که در اثنای کلام خطاب را متوجه به غیر میکنند و در قرآن از این قبیل بسیار ذکر شده است.([۱۱۹])
ب ـ روایات دلالت بر این مطلب دارند که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) «اهلبیت» را به خمسه طیبه(علیهم السلام) تفسیر نمودهاند.
ج ـ به دلایل زیر نه تنها سیاق آیه تطهیر با سیاق آیات قبل و بعد از آن یکسان نیست، بلکه متفاوت است:
چنانکه از دقت و تأمل در آیات ۲۸ این سوره به بعد استفاده میشود، سیاق آیات مربوط به همسران آن حضرت همراه با عتاب است، که هیچگونه تمجید و ستایشی از آنان مطرح نیست؛ در حالیکه سیاق آیه تطهیر، مدح و ستایش است.
تنها واقع شدن یک آیه به دنبال آیه دیگر ـ با اینکه احراز نشده است که آیات با هم نازل شده باشد ـ نمیتواند موجب انعقاد سیاق شود؛ زیرا در سیاق شرط است که احراز شود نزول آیات با همدیگر صورت گرفته است؛ وجود شک در این جهت، نمیتواند وجود سیاق را احراز کند.([۱۲۰])
آیه تطهیر شأن نزول مستقل از آیات مربوط به همسران پیامبر(صلی الله و علیه و آله) دارد.
ممکن است دلیل آوردن آیه تطهیر در ضمن آیات مربوط به همسران پیامبر این باشد که خداوند خطاب را از آنها برگردانیده و متوجه اهلبیت(علیهم السلام) نموده باشد و چنین گوش زد نماید که اگر این وظایف مهم را برای اطرافیان و همسران آن حضرت قائل شدهام و اگر وعدههای مضاعف را میدهم برای این است که در بین آنها وابستگانی هستند که من طهارت و پاکی را تنها برای آنها خواستهام و آنها آن قدر مقدساند که دیگران باید حریم آنان را نگه دارند و از این جهت تکلیف سختی در پیش خواهند داشت و نیز برای همسران آن حضرت بفهماند که شما در خانوادهای هستید که پنج معصوم الهی نیز در آن خانواده قرار دارند. پس رعایت حرمت آنها بر شما و تمام مسلمین لازم و واجب است. از این جهت است که تکلیف زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) سنگین و به آنها وعده اجر و عذاب مضاعف داده شد.([۱۲۱])
علامه طباطبایی در توضیح مفهوم اهلبیت(علیه السلام) مینویسد:
در عرف و لغت «اهل البیت» و خانواده مرد به کسانی گفته میشود که عضو جامعه کوچک منزل وی باشند، مانند: زن، پسر، دختر و خدمت کار. ولی گاهی در معنای «اهلبیت» تعمیم داده میشود و این کلمه در مورد خویشاوندان نزدیک مانند پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، عمه، دایی، خاله و فرزندان آنها نیز استعمال میشود؛ اما مراد از اهلبیت در کتاب و سنت هیچ کدام از این دو معنای عرفی نیست؛ زیرا طبق روایات خاصه و عامه، اهلبیت نام و موهبتی است که به پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)، اختصاص دارد و اهل خانه و خویشاوندان دیگر را شامل نمیشود.
اخبار و روایات نیز میرساند که آیه تطهیر شامل زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نمیشود. این روایات، هرگونه شک و شبههای را در این باره نفی کرده است؛ زیرا با صراحت تمام بیان میدارد که رسول اکرم(صلی الله و علیه و آله) از ورود عایشه به زیر پارچه جلوگیری کرد و نیز تصریح دارد که عایشه از اهلبیت نیست. در مورد ام سلمه و سایر زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نیز چنین است.
روایات زیادی در منابع تفسیری و روایی شیعه و اهل سنت آمده است که به وضوح از آنها استفاده میشود که منظور از «اهلبیت» در آیه تطهیر، فقط خمسه طیبه(علیهم السلام) هستند و همسران آن حضرت از «اهلبیت» نیستند به آن معنای خاصی که در آیه تطهیر مقصود است.
راویان:
۱ـ امیر المؤمنین علیبن ابیطالب(علیه السلام)؛ ۲ـ فاطمه زهرا(سلام الله علیها)؛ ۳ـ امام حسن(علیه السلام)؛ ۴ـ انس بن مالک؛ ۵ـ براء بن عازب انصاری؛ ۶ـ جابر بن عبدالله انصاری؛ ۷ـ ابو سعید خدری؛ ۸ـ عبدالله بن عباس؛ ۹ـ سعد بن وقاص؛۱۰ـ سعد بن مالک؛ ۱۱ـ عبدالله بن جعفر طیار؛ ۱۲ـ عایشه؛ ۱۳ـ ام سلمه؛ ۱۴ـ ابی سلمه؛ ۱۵ـ واثل بن اسقع؛ ۱۶ـ ابی الحمراء.([۱۲۲])
این روایات را به چند دسته میتوان تقسیم نمود:
الف ـ احادیثی که «اهلبیت» در آنها به علی و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) تفسیر شده است. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که حضرت فرمود:
«فلو سکت رسول الله(صلی الله و علیه و آله) فلم یبین من أهل بیته، لادعاها آل فلان وآل فلان، لکن الله عزوجل أنزله فی کتابه تصدیقاً لنبیه(صلی الله و علیه و آله): {إنما یرید الله…} فکان علی والحسن والحسین وفاطمه(علیهم السلام)، فأدخلهم رسول الله(صلی الله و علیه و آله) تحت الکساء فی بیت أم سلمه، ثم قال: اللهم إن لکل نبی أهلاً وثقلاً وهؤلاء أهل بیتی وثقلی»؛([۱۲۳])
اگر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله)، اهلبیت را معرفی نمیکرد، دیگران ادعا میکردند که ما از اهلبیت هستیم، اما پیامبر آنها را معرفی نمود.
روایت اسماعیلبن عبدالله بن جعفر از پدرش (عبدالله):
«لما نظر رسول الله(صلی الله و علیه و آله) إلی رحمه هابطه قال: ادعوا لی ادعوا لی فقالت صفیه: من یا رسول الله؟ قال: أهل بیتی علیاً وفاطمه والحسن والحسین فجیء بهم فألقی علیهم النبی(صلی الله و علیه و آله) کساءه ثم رفع یدیه ثم قال: اللهم هؤلاء آلی فصل علی محمد وعلی آل محمد وأنزل الله عز وجل: {إنما یرید الله…}؛
هنگامی که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) به رحمت الهی که از آسمان فرود میآمد نظر انداخت، فرمود: برایم فرا خوانید، برایم فرا خوانید، صفیه گفت: یا رسول الله، چه کسی را فرا خوانیم؟ حضرت فرمود: اهلبیتم، علی و فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام)، را. پس از آنکه ایشان را آوردند پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کساء خویش را بر آنان افکند. سپس دستهای خویش را بلند نمود و عرض کرد: خدایا! اینان خاندان من هستند، بر محمد و خاندان او درود بفرست. سپس خداوند آیه «إنما یرید الله…» را نازل فرمود.
حاکم نیشابوری میگوید: «هذا حدیث صحیح الاسناد».([۱۲۴])
ام سلمه میگوید:
آیه تطهیر در خانه من نازل شد. گفتم: یا رسول الله من از اهلبیت نیستم؟ فرمود: تو به خیر و از همسران رسولالله(صلی الله و علیه و آله) هستی.([۱۲۵])
ب ـ احادیثی که دلالت دارند پیامبر(صلی الله و علیه و آله) هر روز صبح یا هر روزی پنج مرتبه (تا ۱ ماه یا۴۰ روز، یا ۶ ماه، یا ۷ ماه، یا ۸ ماه، یا ۹ ماه یا ۱۷ماه) بر در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) میآمد و آیه تطهیر را بر آنان میخواند.([۱۲۶])
این کار رسول الله(صلی الله و علیه و آله) در مدت طولانی و پشت سرهم، میتواند یادآور این حقیقت باشد که مراد از «اهلبیت پیامبر(صلی الله و علیه و آله)» این افراد خاص است تا مردم فکر نکنند که معنای عرفی اهلبیت مراد است.
ج ـ احادیثی که بدون در نظر داشتن جا و مکان خاص، نزول آیه را درباره پیامبر(صلی الله و علیه و آله) و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) دانسته است:
از ابی سعید خدری روایتی به این مضمون نقل شده است:
پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: این آیه درباره پنج تن نازل شده است؛ درباره خود من، علی، حسن، حسین و فاطمه(علیهم السلام).([۱۲۷])
از ابی سعید خدری روایت شده که گفت:
آیه {إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا} در شأن پنج تن نازل شده است و آنان را نام برد: رسول الله و علی، فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام).([۱۲۸])
عامر بن سعد از پدرش روایت میکند که گفت:
آیه تطهیر در شأن پیامبر خدا و فاطمه و علی و حسن و حسین (علیهم السلام) نازل گردیده است.([۱۲۹])
بیشتر احادیث مذکور ـ که در رابطه با معرفی اهلبیت در ذیل آیه تطهیر آمده است ـ در کتب اهل سنت آمده است. در کتب معتبر اهل سنت احادیث زیادی وجود دارد که مراد از اهل بیت در آیه تطهیر، همین پنج تناند که از ذکر آنها خودداری میکنیم.([۱۳۰])
دلالت آیه تطهیر بر عصمت سایر أئمه(علیهم السلام)
از آنجا که بر اساس اعتقاد شیعیان غیر از پنج تن آل عبا(علیه السلام) نُه امام بعدی از فرزندان امام حسین(علیه السلام) نیز پاک و مطهر و دارای عصمت هستند، این سؤال مطرح میشود که آیا از این آیه میتوان چنین استفادهای نمود؟
در پاسخ باید گفت: برای اثبات عصمت سایر معصومین، اثبات عصمت یک نفر از آنان کافیست؛ لذا اگر دلیل بر عصمت یک نفر از آنها اقامه شود، عصمت دیگران از طریق او شناخته و اثبات خواهد شد.([۱۳۱])
گرچه أئمّهی بعد از امام حسین(علیه السلام) در زمان نزول آیه تطهیر نبودند ولی انحصار در پنج تن از قبیل تطبیق آن بر حاضران است و به معنای شامل نبودن آن نسبت به سایر أئمّه(علیهم السلام) نیست؛ زیرا از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) در کتب فریقین روایت شده است که فرمود:
«کَانَ اللهُ وَ لا شَیْءَ مَعَهُ فَأوَّلُ مَا خَلَقَ نُورُ حَبِیبِهِ مُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) قَبْلَ خَلْقِ الْمَاءِ وَ الْعَرْشِ وَ الْکُرْسِیِّ وَالسَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ وَ الْجَنَّهِ وَ النَّارِ وَالْمَلائِکَهِ وَ آدَمَ وَ حَوَّاءَ بِأرْبَعَهٍ وَ عِشْرِینَ وَ أرْبَعِمِائَهِ ألْفِ عَامٍ فَلَمَّا خَلَقَ اللهُ تَعَالَی نُورَ نَبِیِّنَا مُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) بَقِیَ ألْفَ عَامٍ بَیْنَ یَدَیِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَاقِفاً یُسَبِّحُهُ وَ یَحْمَدُهُ وَ الْحَقُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَنْظُرُ إِلَیْهِ وَ یَقُولُ یَا عَبْدِی أنْتَ الْمُرَادُ وَ الْمُرِیدُ وَ أنْتَ خِیَرَتِی مِنْ خَلْقِی وَ عِزَّتِی وَجَلَالِی لَوْلاکَ مَا خَلَقْتُ الأفْلاکَ مَنْ أحَبَّکَ أحْبَبْتُهُ وَ مَنْ أبْغَضَکَ أبْغَضْتُهُ»([۱۳۲])
در حدیث دیگر آمده است:
«یَا مُحَمَّدُ! إِنَّکَ رَسُولِی إِلَی جَمِیعِ خَلْقِی وَ إِنَّ عَلِیّاً وَلِیِّی وَ أمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَلَی ذَلِکَ أخَذْتُ مِیثَاقَ مَلائِکَتِی وَأنْبِیَائِی وَ جَمِیعِ خَلْقِی وَ هُمْ أرْوَاحٌ مِنْ قَبْلِ أنْ أخْلُقَ خَلْقاً فِی سَمَائِی وَ أرْضِی مَحَبَّهً مِنِّی لَکَ یَا مُحَمَّدُ وَ لِعَلِیٍّ وَلِوُلْدِکُمَا وَ لِمَنْ أحَبَّکُمَا وَ کَانَ مِنْ شِیعَتِکُمَا وَ لِذَلِکَ خَلَقْتُهُ مِنْ طِینَتِکُمَا»([۱۳۳])
در حدیثی قدسی دیگر ذات باری تعالی چنین میفرماید:
«یَا مُحَمَّدُ! وَ عِزَّتِی وَ جَلالِی لَوْلاکَ مَا خَلَقْتُ آدَمَ وَ لَوْ لا عَلِیٌّ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّهَ لأَنِّی بِکُمْ أجْزِی الْعِبَادَ یَوْمَ الْمَعَادِ بِالثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ وَ بِعَلِیٍّ وَ بِالأَئِمَّهِ مِنْ وُلْدِهِ أنْتَقِمُ مِنْ أعْدَائِی فِی دَارِ الدُّنْیَا ثُمَّ إلَیَّ الْمَصِیرُ لِلْعِبَادِ وَالْمَعَادِ وَاُحَکِّمُکُمَا فِی جَنَّتِی وَ نَارِی»([۱۳۴])
در حدیث از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که خطاب به جابر فرمود:
«یَا جَابِرُ کَانَ اللهُ وَ لا شَیْءَ غَیْرَهُ … ثُمَّ قَالَ لِمُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) وَ عِزَّتِی وَ جَلالِی وَ عُلُوِّ شَأنِی لَوْلاکَ وَ لَوْ لا عَلِیٌّ وَعِتْرَتُکُمَا الْهَادُونَ الْمَهْدِیُّونَ الرَّاشِدُونَ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّهَ وَالنَّارَ وَلا الْمَکانَ وَلا الأرْضَ وَلا السَّمَاءَ وَ لا الْمَلائِکَهَ وَ لا خَلْقاً یَعْبُدُنِی»([۱۳۵])
از این احادیث استفاده میشود که پیامبر اکرم وآل طاهرینش(علیهم السلام)، علت ایجاد این جهان هستند. چنانچه حدیث معروف بین فریقین: «لولاک لما خلقت الافلاک»،([۱۳۶]) بر آن دلالت دارد. همچنین بر اساس آیه مباهله علی نفس پیامبر است. پیامبر و علی از نور واحدند: «أنا وعلیٌّ من نورٍ واحد»([۱۳۷]) و اولاد معصومین پیامبر همه مظاهر جمال و کمال آن حضرت هستند. چنانچه حضرت درباره آنها میفرماید: «اولنا محمد و اوسطنا محمد وآخرنا محمد وکلنا محمد»([۱۳۸])
مؤید دیگر این مطلب روایتی از زید شحام است که نقل میکند از امام صادق(علیه السلام) سؤال کردم کدام یک افضل است، حسن یا حسین؟ امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ فَضْلَ أوَّلِنَا یَلْحَقُ فَضْلِ آخِرِنَا وَ فَضْلَ آخِرِنَا یَلْحَقُ فَضْلِ أوَّلِنَا فکُلٌّ لَهُ فَضْلٌ.
قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَسِّعْ عَلَیَّ فِی الْجَوَابِ فَإِنِّی وَاللهِ مَا أسْئَلُکَ إِلَّا مُرْتَاداً.
فَقَالَ: نَحْنُ مِنْ شَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ بَرَأنَا اللهُ مِنْ طِینَهٍ وَاحِدَهٍ فَضْلُنَا مِنَ اللهِ وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللهِ وَ نَحْنُ اُمَنَاءُ الله عَلَی خَلْقِهِ وَ الدُّعَاهُ إِلَی دِینِهِ وَ الْحُجَّابُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ أزِیدُکَ یَا زَیْدُ، قُلْتُ نَعَمْ.
فَقَالَ خَلْقُنَا وَاحِدٌ وَ عِلْمُنَا وَاحِدٌ وَ فَضْلُنَا وَاحِدٌ وَ کُلُّنَا وَاحِدٌ عِنْدَ اللهِ عزّوجلّ.
فَقُلتُ: أخْبِرْنِی بِعِدَّتِکُمْ.
فَقَالَ: نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ هَکَذَا حَوْلَ عَرْشِ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ فِی مُبْتَدَأ خَلْقِنَا أوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ».([۱۳۹])
«فضل نخست ما به فضل آخر ما ملحق میشود و فضل آخر ما به فضل نخست ما ملحق میشود [یعنی فضل نخست و آخر ما یکی است] و هریک فضلی دارد. به امام گفتم فدای شما شوم جواب را برایم بیشتر توضیح دهید؛ به خدا سوگند از شما سؤال نکردم مگر از جهت آشکار شدن حق. پس امام(علیه السلام) فرمود: ما از شجره طیبه هستیم که خداوند ما را از طینت [نور] واحده آفریده است؛ فضل ما از خداست و علم ما نیز از جانب اوست، و ما امینان او بر خلقش و دعوتکنندگان به سوی دین او و حجاب بین او و خلقش هستیم. آیا باز هم بگویم؟ گفتم: بلی! پس امام(علیه السلام) فرمود: خَلق ما، علم ما و فضل ما یکی است و همه ما نزد خدای متعال یکی هستیم. راوی سوال نمود [سؤال نمودم] از تعدادتان بگویید؟ امام فرمود: ما دوازده نفر هستیم که در آغاز خلقت ما، در عرش خداوند چنین ثبت شده است: اول و اوسط و آخر ما محمد است».
چند اشکال:
۱ـ اگر مراد از اراده در آیه اراده تکوینی باشد، دلالت قطعی بر طهارت معنوی اهلبیت دارد و این تخلف ناپذیر است و مستلزم جبر میشود.
جواب:
اراده تکوینی در صورتی مستلزم جبر خواهد بود که اراده و اختیار خود انسان در انجام عمل واسطه نباشد؛ ولی اگر اراده تکوینی خداوند بر این تعلق گرفته باشد که اهلبیت براساس بینش و آگاهی و اختیار، از پلیدیها و گناه و معصیت به دور باشد، مستلزم جبر نخواهد بود.
تعبیر «اذهاب» و «تطهیر» در جایی به کار میرود که پلیدی وجود داشته باشد یعنی از آیه فهمیده میشود که اهلبیت قبلاً دارای پلیدی و گناه بودهاند که الان از آنها بر طرف شده است؟
جواب:
الف ـ این سخن مردود است؛ زیرا به اتفاق جمیع مفسران و محدثان آیه مبارکه شامل پیامبر هم میشود و لازمه سخن مذکور این است که پیامبر قبل از نزول آیه تطهیر معصوم نباشد و این چیزی است که هیچ مسلمانی به آن ملتزم نمیشود.([۱۴۰])
ب ـ إذهاب و مشتقات آن همانطور که برای رفع چیزی به کار برده میشود، برای دفع آن نیز استعمال میشود.([۱۴۱]) بهترین شاهد برای این مدعا حدیث منقول از رسول اکرم(صلی الله و علیه و آله) است؛
«من أطعم أخاه حلاوه أذهب الله عنه مراره الموت»([۱۴۲])
روشن است که مراد از واژه «اذهب» در این روایت این نیست که ابتدا تلخی مرگ را به او چشانده، آنگاه آن را برطرف میسازد. بلکه از ابتدا، مرگ برای چنین شخصی تلخ نخواهد بود.
بنابراین معنای {انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس} این نیست که خداوند آلودگیهای موجود را رفع کند، بلکه به این معناست که اسباب و شرایط حصول رجس و آلودگی را از بین برده است.([۱۴۳])
دلالت آیه بر عصمت امام از سهو و اشتباه:
دانشمندان شیعه دلالت آیه تطهیر را بر عصمت از خطا و اشتباه چنین تقریر میکنند:
بنابر عقیده شیعه و معتزله ارتکاب حرام و گناه ـ چه عمد و چه سهو و اشتباه ـ مفاسد واقعی و ذاتی دارد و همین مفاسد علت نهی از آنهاست و أئمه دوازده گانه از ارتکاب محرّمات ـ هر چند به صورت سهو و اشتباه ـ منزّه است. گرچه تکلیف مشروط به قدرت و التفات است که در صورت عجز و عدم التفات کیفر و عقابی نخواهد بود اما اثر وضعی حکم و قبح ذاتی آنکه صورت دیگری از پلیدی و رجس است، منوط به علم و قدرت نیست و در صورت ارتکاب چه با علم و یا از روی ندانستن، اثر خود را خواهد گذاشت.([۱۴۴]) مثلاً کسی که شراب مینوشد ـ هرچند از روی عمد نباشد ـ اثر وضعی آن مثل مستی و نقص روحی عارض خواهد شد و چنین چیزی با مقام عصمت منافات خواهد داشت.([۱۴۵])
در نتیجه آنچه از مفاد آیه و روایات ذیل آیه و مراجعه به عقل سلیم فهمیده میشود، این است که مراد از اهلبیت(علیه السلام) در آیه تطهیر، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) امام علی و حضرت فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین و همچنین ائمه نُه گانه(علیهم السلام) هستند.
ز ـ آیه مباهله
{فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ اَبْنَاءنَا وَاَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَاَنفُسَنَا واَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ}([۱۴۶])
مسیحیان نجران به دلیل اینکه حضرت عیسی(علیه السلام) پدری نداشت، با لجاجت تمام، بر الوهیت او تأکید میکردند، در حالیکه چنین حرفی را در مورد حضرت آدم(علیه السلام) نمیگفتند. با وجود اینکه قرآن کریم، مثل خلقت آن حضرت را به حضرت آدم تشبیه کرده است([۱۴۷]).
پیامبر(صلی الله و علیه و آله) دلائل قطعی به آنها ارائه نمود؛ ولی مورد پذیرش آنان واقع نشد. تا اینکه خداوند دستور مباهله با آنها را صادر نمود.
قرار شد که هرکدام از طرفین، بهترین و عزیزترین کسان خود را همراه بیاورد. روز مباهله فرا رسید و پیامبر برای مباهله خارج شد. در حالیکه امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) او را همراهی میکردند.
وقتی مسیحیان نجران حالت خروج پیامبر(صلی الله و علیه و آله) را مشاهده نمودند، رهبران آنها گفتند: ای جماعت نصارا! ما صورتهایی را میبینیم که اگر از خداوند بخواهند کوهها را از جایش برکند، خداوند چنین خواهد کرد، لذا از مباهله با آنها خودداری نمایید، در غیر این صورت هلاکت طایفه نصارا حتمی و قطعی خواهد بود.
علمای شیعه درباره «انفسنا» که در آیه مباهله آمده است، چنین میگویند:
جایز نیست انسان نفس خود را دعوت نماید، بلکه صحیح این است که غیرش را دعوت نماید و «انفسنا» باید اشاره به غیر باشد و آن کسی جز علی بن ابی طالب(علیه السلام) نمیتواند باشد؛ زیرا تنها آن حضرت بود که با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) برای مباهله آمده بودند.([۱۴۸]) پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) را فرزندان خود و حضرت زهرا(سلام الله علیها) را زنان و امیر المؤمنین(علیه السلام) را نفس خود معرفی کرد.([۱۴۹])
امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در روز شورا به این آیه استدلال نمود:
«شما را به خدا، آیا در میان شما نزدیکترین خویشاوند به پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی که آن حضرت او را نفس خود و فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود خواند، غیر از من کسی هست؟» همه گفتند: نه».([۱۵۰])
آنچه مسلم است و أئمه تفسیر نیز بر آن اتفاق نظر دارند و روایات زیادی از طرق شیعه و سنی بر آن دلالت دارد، این است که مراد از «انفسنا» در آیه علیبن ابی طالب(علیه السلام) است که در این آیه از آن حضرت به منزله نفس نبی(صلی الله و علیه و آله) تعبیر شده است؛
«قال النبی لعلی: أنت منی و أنا منک»([۱۵۱])
«علی(علیه السلام) منی و أنا منه و لایؤدی عنی الاّ علی»([۱۵۲])
«من اراد أن ینظر الی نوح فی عزمه، والی آدم فی علمه و الی ابراهیم فی حلمه و الی موسی فی فطنته و الی عیسی فی زهده، فلینظر الی علی بن ابی طالب(علیه السلام)»([۱۵۳])
«فی الخبر أنّه(صلی الله و علیه و آله) و قد سأله سائل عن بعض أصحابه، فأجابه عن کلّ بصفته. فقال: فعلیّ؟ فقال(صلی الله و علیه و آله): إنّما سألتنی عن النّاس، و لم تسألنی عن نفسی.»([۱۵۴])
در اینجا مراد، مساوات کامل و سزاوار بودن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در تصرف با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است، تا جایی که خداوند حکم به مساوات آن حضرت به نفس پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نموده است، جز اینکه پیامبر و نبی نیست. به همین دلیل عصمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به روشنی از آیه فهمیده میشود زیرا در عصمت نفس پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی خدشه نکرده است.
ح ـ آیه تبلیغ
{یَا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ}.([۱۵۵])
چند نکته:
خطاب پیامبر با لفظ «رسول» صورت گرفته است؛
«ما أنزل» حکمی از احکام دین است که قبلاً به پیامبر نازل شده است؛
لحن آیه مبارکه میرساند که این حکم از اهمیت و عظمت بالایی برخوردار است؛ به گونهای که اگر ابلاغ نشود، مساوی با انجام ندادن رسالت خداوند است؛
پیامبر از ابلاغ این حکم نگرانی داشته است؛
علت نگرانی پیامبر نپذیرفتن مردم و در نتیجه بیاثر ماندن زحمات رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) و نابودی دین بود؛
آن امر مهم که رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) از تبلیغ آن بیم داشت، چنانچه از شأن نزول آیه و روایاتی که از طریق فریقین در این خصوص رسیده پیداست که ابلاغ ولایت و وصایت و خلافت حضرت علی(علیه السلام) بود.
منشأ نگرانی رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) این بود که مبادا مردم گمان کنند که رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) این مطلب را از پیش خود میگوید و میخواهد پسر عموی خود را جانشین خویش قرار دهد و مصلحت عموم و نفعشان در آن رعایت نشده است؛
پیامبر در حدیث غدیر که درباره آیه مبارکه وارد شده است، سه مرتبه از مردم اقرار گرفت: الست أولی بکم من انفسکم؟ـ که در واقع استدلال پیامبر(صلی الله و علیه و آله) متکی به این آیه قرآن است که میفرماید: {النَّبِیُّ اَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنفُسِهِمْ}([۱۵۶]) ـ همه گفتند: بلی یا رسول خدا! سپس پیامبر فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه.([۱۵۷])
این منصب از جانب خدا تفویض شده و پیامبر فقط مأمور ابلاغ بوده است؛
پس از ابلاغ این حکم آیه «اکمال» نازل شده است.([۱۵۸])
عصمت در آیه مبارکه
باتوجه به مقدمات یاد شده، آیا میشود خداوند این امر مهم را به کسی که معصیتکار و ظالم یا خطاکار و فراموشکار است، واگذار و پیامبر ولایت او را عین ولایت خود معرفی نماید و او را أولی به أنفس مسلمین به حساب آورد آیا ولایت چنین کسی موجب اکمال دین و اتمام نعمت است؟
بدیهی است شخصی که جانشین پیامبر و عهدهدار امری با این عظمت میشود، باید تمام اوصاف «مستخلف عنه» را و همان عصمت نبی را داشته باشد؛ زیرا امامت عهدی الهی است و چنین شخصی عهدهدار همان وظیفهای است که انبیای الهی داشتند با این تفاوت که به جای دریافت وحی، وظیفه حفظ و تفسیر دین را بر عهده دارد. پس اگر احتمال خطا و انحراف به هر نحو ممکن، در او راه داشته باشد، اعتماد مردم از او سلب میشود و به دور از حکمت بالغه خداوند خواهد بود؛ زیرا هدف از تعیین ولیّ و سرپرست برای انسانها نجات آنها از گمراهی و هدایت به سوی سعادت ابدی است که در بعثت انبیا نیز مطرح است.([۱۵۹])
از طرف دیگر عصمت امری است مخفی که به جز خداوند، کس دیگری نمیتواند از آن آگاهی پیدا کند. تعیین ولیّ معصوم نیز باید از جانب خداوند باشد. این امر طی مقدمات لازم در روز خاص و در مکان ویژه (غدیر) از طرف خداوند توسط پیامبر صورت گرفت:
«عَنْ حَنَانِ بْنِ سدِیرٍ عَنْ أبِیهِ عَنْ أبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: لَمَّا نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَی رَسُولِ اللهِ(صلی الله و علیه و آله) فی حَجَّهِ الْوَدَاعِ بِإِعْلانِ أمْرِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طَالِبٍ یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِلَی آخِرِ الآیَهِ. قَالَ: فَمَکَثَ النَّبِیُّ(صلی الله و علیه و آله) ثَلاثاً حَتَّی أتَی الْجُحْفَهَ فَلَمْ یَأخُذْ بِیَدِهِ فَرَقاً مِنَ النَّاسِ فَلَمَّا نَزَلَ الْجُحْفَهَ یَوْمَ الْغَدِیرِ فِی مَکَانٍ یُقَالُ لَهُ مَهْیَعَهُ فَنَادَی الصَّلاهَ جَامِعَهً فَاجْتَمَعَ النَّاسُ فَقَالَ النَّبِیُّ(صلی الله و علیه و آله) مَنْ أوْلَی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ؟ قَالَ فَجَهَرُوا فَقَالُوا اللهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ الثَّانِیَهَ فَقَالُوا اللهُ وَرَسُولُهُ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ الثَّالِثَهَ فَقَالُوا اللهُ وَرَسُولُهُ فَأخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ(علیه السلام) فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَإِنَّهُ مِنِّی وَ أنَا مِنْهُ وَ هُوَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أنَّهُ لا نَبِیَّ مِنْ بَعْدِی».([۱۶۰])
«از حنان بن سدیر از پدرش از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: زمانی که در حجهًْ الوداع جبرئیل آیه {یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ …} را برای ابلاغ امر علی بن ابی طالب بر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) آورد، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) سه روز درنگ نمود و دست علی را به جهت فرق گذاشتن از مردم نگرفت تا به جحفه رسید زمانیکه در روز غدیر به جحفه رسید. در مکانی که به آن مهیعه گفته میشد، صدا زد: «الصلاهًْ جامعه»! مردم جمع شدند، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: چه کسی برای شما از خود شما بهتر است؟ مردم همه با صدای بلند گفتند: خدا و رسولش. سپس مرتبه دوم و سوم پیامبر این کلام را تکرار نمود و مردم همان جواب را دادند. آنگاه پیامبر دست علی(علیه السلام) را گرفت و فرمود: هرکس من مولای او هستم بعد از من علی مولای اوست. بار خدایا! با دوستان علی دوست و با دشمنان او دشمن باش! و هرکه علی را یاری کند او را یاری رسان و هرکه علی را خوار کند، او را خوار نما؛ زیرا علی از من است و من از او هستم و او نسبت به من مانند هارون است نسبت به موسی جز اینکه بعد از موسی نبی بود، اما بعد از من دیگر نبیی نیست (و نبوت با من خاتمه پیدا میکند).
پس از ابلاغ این حکم، آیه {الْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسلاَمَ دِیناً}([۱۶۱]) نازل شد.
[۱]) بقره / ۱۲۴٫
[۲]) ر.ک: المیزان، ج ۱، ص ۲۶۸٫
[۳]) همان، ص ۲۷۰٫
[۴]) انبیاء/ ۷۳؛ السجده/ ۲۴٫
[۵]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۳٫
[۶]) یونس/ ۳۵٫
[۷]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۴٫
[۸]) الصحاح، ج ۵، ص ۱۹۷۷؛ مفردات، ص ۳۱۵، لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۷۳٫
[۹]) مفردات، ص ۳۱۵٫
[۱۰]) همان، ص ۳۱۵٫
[۱۱]) همان، ص ۳۱۶٫
[۱۲]) لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۷۳٫
[۱۳]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۵٫
[۱۴]) همان، ج۱، ص ۲۷۵٫
[۱۵]) ر.ک: محمد القاضی، العصمهًْ، ص ۲۷ـ ۲۵، محاضرات سید کمال حیدری، قم: دار فراقد، چ۸، ۱۴۲۳؛ الالهیات، ج ۴، ص ۱۲۱؛ المیزان، ج ۱، ص ۲۷۰؛ امامت و رهبرى، ص۱۶۸؛ بررسى مسائل کلى امامت، ص۴۷ـ۴۶٫
[۱۶]) عبدالله بن عمر بیضاوی، أنوار التنزیل و أسرار التأویل (تفسیر بیضاوى)، ج ۱، ص ۳۹۸، بیروت: دار الفکر.
[۱۷]) ر.ک: www.tebyan.net.
[۱۸]) توبه/ ۱۱۹٫
[۱۹]) اهل لغت کاربردهای مختلفی برای واژه های «صدق» و «صادقین» بیان نمودهاند: «الصدق نقیض الکذب». «رجل صدق نقیض رجل سوء» (لسان العرب، ج ۱۰، ص۱۹۶ـ ۱۹۳٫ «ویعبر عن کل فعل فاضل ظاهراً او باطناً بالصدق فیضاف الیه ذلک الفعل الذی یوصف به نحو قوله…» (مفردات راغب، ص ۲۷۷). «الصادق هو القائل بالحق العامل به، لانه صفه مدح ولایطلق الا علی من یستحق المدح علی صدقه» (مجمع البیان، ج۳، ص ۱۵۸).
[۲۰]) در آیات متعددی از قرآن کریم «صدق» صفت برای چیزهایی قرار گرفته است که از مقوله سخن و کلام نیستند. به عنوان نمونه در آیه ۲ سوره یونس: {وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُواْ اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ}، «صدق» صفت برای «قدم» قرار گرفته است. در آیه۱۱۹ سوره توبه: {وَلَقَدْ بَوَّاْنَا بَنِى إِسْرَائِیلَ مُبَوَّاَ صِدْقٍ}، «صدق» صفت جایگاه قرار گرفته است.
در آیه۸۰ سوره اسراء {وَقُل رَّبِّ اَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّى مِن لَّدُنکَ سُلْطَاناً نَّصِیراً}، واژه صدق با اسم مکان به کار برده شده است. در آیه ۵۵ سوره قمر {فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ} صفت برای «مقعد» است که به معنای جایگاه نشستن است. در آیه ۱۷۷ سوره بقره {لَّیْسَ الْبِرَّ اَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَـکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِکَهِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَی الْمَالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسَّآئِلِینَ وَفِى الرِّقَابِ وَاَقَامَ الصَّلاهَ وَآتَی الزَّکَاهَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُواْ وَالصَّابِرِینَ فِى الْبَاْسَاء والضَّرَّاء وَحِینَ الْبَاْسِ اُولَـئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَاُولَـئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ}، واژه صدق در مورد کسانی به کار برده شده است که دارای اوصاف خاصی در ابعاد عقیده و عمل و اخلاق هستند.
[۲۱]) آیت الله محمد کاظم آخوند خراسانی هروی، کفایهًْ الاصول، ج ۱، ص ۹۲، قم: جامعه مدرسین.
[۲۲]) بقره/ ۱۵؛ حجرات/ ۱۵؛ حشر/ ۸٫
[۲۳]) رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸٫
[۲۴]) ر.ک: الدر المنثور، ج ۳، ص ۵۱۶ـ۵۱۸٫
[۲۵]) رک: حمد مصطفی مراغی، تفسیر المراغی، ج ۱۱، ص ۴۳، بیروت: دارالفکر، ۱۳۶۵ق.
[۲۶]) رک: میر سید علی حائری تهرانی، المقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج ۵، ص ۱۹۸، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۷ش.
[۲۷]) رک: محمد بن حسن طوسى، التبیان، ج ۵، ص۳۱۷، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
[۲۸]) رک: مجمع البیان، ج۳، ص ۱۵۹٫
[۲۹]) برای توضیح بیشتر، رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸۲؛ ناصر مکارم شیرازی و همکاران، الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج ۶، ص ۲۵۸ـ ۲۵۷، قم: مدرسهًْ الإمام علی بن ابیطالب، ۱۴۲۱ ق.
[۳۰]) محمود زمخشرى، الکشاف عن حقائق التنزیل، ج ۲، ص ۳۲۰، بیروت: دارالکتب العربی، چ ۳، ۱۴۰۷ق.
[۳۱]) ملا محسن فیض کاشانى، الأصفی، ج۱، ص۴۹۷، قم: مرکز النشر التابع لمکتب الإعلام، چ۱، ۱۴۱۸ ق.
[۳۲]) سید هاشم بحرانى، البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۸۶۳، تهران: مؤسسه البعثهًْ، چ۱، ۱۴۱۵ ق. [شیخ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۰۸، ح ۱، دارالکتب الاسلامیهًْ، تهران (محقق کتاب)]
[۳۳]) همان.[شیخ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۰۸، ح ۲، دارالکتب الاسلامیهًْ، تهران (محقق کتاب)]
[۳۴]) همان، ص ۸۶۴٫ [محمد بن حسن صفار، بصائر الدرجات، ص ۵۱، ح۲، منشورات اعلمی. (محقق کتاب)]
[۳۵]) همان. [شیخ طوسی&، امالی، ص ۲۵۵، ح ۴۶۱ / ۵۳، دارالثقافهًْ (محقق کتاب)].
[۳۶]) همان. [شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمهًْ، ص ۲۷۸، ح ۲۵، مؤسسه نشر اسلامی، جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ هـ.ق (محقق کتاب)]
[۳۷]) همان، ص۸۶۵٫
[۳۸]) همان. [علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج ۲۴، ص ۳۳، ح ۸، دار احیاء التراث العربی، بیروت، (محقق کتاب)]
[۳۹]) همان.
[۴۰]) همان. [آیت الله مرعشی نجفی، شرح احقاق الحق، ج۱۴، ص ۲۷۰، انتشارات دفتر آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۱۱ هـ.ق (محقق کتاب)]
[۴۱]) همان. [ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۳۱۴، ۱۳۷۶ هـ.ق. (محقق کتاب)]
[۴۲]) همان.
[۴۳]) همان.
[۴۴]) عبیدالله بن احمد حسکانى، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۳۴۱، تهران: دفتر چاپ و نشر وزارت ارشاد. [مزی، تهذیب الکمال، ج ۵، ص ۸۴، مؤسسهًْ الرسالهًْ، بیروت، ۱۴۱۳ هـ.ق. (محقق کتاب)]
[۴۵]) همان، ص ۳۴۲٫
[۴۶]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج ۶، ص ۱۶۶٫
[۴۷]) ر.ک: همان، ص ۱۶۷٫
[۴۸]) همان.
[۴۹]) رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸۳
[۵۰]) ر.ک: همان؛ الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج ۶، ص ۲۵۹٫
[۵۱]) ر.ک: همان.
[۵۲]) رعد/ ۴۳٫
[۵۳]) ر.ک: المیزان، ج ۱۱، ص ۴۲۲٫
[۵۴]) یس/۳٫
[۵۵]) رک: سید عبدالحسین طیب، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج۷، ص۳۵۳، تهران: انتشارات اسلام، چ۲، ۱۳۷۸ ش.
[۵۶]) رک: سیدمحمدحسین همدانی، انوار درخشان، ج۹، ص۲۴۳، تهران: کتابفروشى لطفى، ۱۴۰۴ق.
[۵۷]) ولی الله نقی پور فر، بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن به روش قرآن به قرآن، ص۱۷۱، تهران: مرکز آموزش مدیریت دولتی، چ ۲، ۱۳۸۰٫
[۵۸]) رک: المیزان، ج ۱۱، ص۴۲۴٫
[۵۹]) رک: مفاتیح الغیب، ج ۱۹، ص ۵۸ـ۵۷؛ اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج ۴، ص ۳۳۲ـ۳۳۱، بیروت: دار الفکر، ۱۴۰۱؛ أنوار التنزیل و أسرار التأویل، ج۲، ص۲۱۱٫
[۶۰]) الکشاف عن حقائق التنزیل، ج ۲، ص ۵۳۶٫
[۶۱]) رک: المیزان، ج ۱۱، ص ۳۸۴٫
[۶۲]) همان، ص ۴۲۲٫
[۶۳]) رک: روح الجنان، ج ۱۱، ص ۲۲۶٫
[۶۴]) رک: تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۵۴٫ [شیخ صدوق، امالی، ص ۶۵۹، ح ۸۹۲ / ۳، مؤسسهًْ البعثهًْ، ۱۴۱۷، (محقق کتاب)]
[۶۵]) نهج البلاغه، ترجمه: محمد دشتی، ص ۳۹۸٫
[۶۶]) رک: شیخ طوسی، التبیان، ج ۶، ص ۲۶۷٫
[۶۷]) شیخ کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۲۹٫
[۶۸]) نمل / ۴۰٫
[۶۹]) همان، ص۲۵۷٫
[۷۰]) همان، ص۲۲۹٫
[۷۱]) همان، ص ۶۱٫
[۷۲]) مائده/ ۵۵٫
[۷۳]) ر.ک: ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۲، ص ۷۴؛ گروهى از دانشمندان، ترجمه تفسیر طبرى، ج ۲، ص ۴۱۱، (تهران: انتشارات توس، چ ۲، ۱۳۵۶ ش)؛ مفاتیح الغیب، ج۴، ص۳۸۳٫
[۷۴]) «ولیّ» مشتق از وَلی و ولایت، در لغت عرب به معنای ولی نعمت، صاحب اختیار و سرپرست آمده است. (لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۰۷؛ فیومی، مصباح المنیر، ج ۲، ص۳۵۰، مصر: جامع الازهر، ۱۳۴۷ق؛ معجم مقاییس اللغهًْ، ج ۶، ص ۱۴۱؛ کتاب العین، ج۸، ص۳۶۵٫ در قرآن کلمه «ولی» در اکثر موارد به معنای صاحب اختیار و سرپرست، ناصِر، به کار برده شده است. بقره/ ۲۵۷؛ اعراف/ ۱۹۶؛ شوری/ ۹؛ بقره/ ۲۵۷؛ الجاثیه/ ۱۹)
[۷۵]) درکتب لغت کلمه «رکوع» به معنای انحناء، تواضع و تذلل، هیأت مخصوصه در نماز، به صورت فرو افتادن و فقر بعد از غنا، آمده است. (مفردات، ص ۲۰۲؛ الصحاح، ج ۳، ص۱۲۲۲؛ لسان العرب، ج ۸، ص ۱۳۳؛ تاج العروس، ج ۵، ص ۳۶۲). اما معنای حقیقی همان انحنا و خم شدن است و اگر در معنای دیگر به کار رود مجازی خواهد بود و نیاز به قرینه دارد. (ر.ک: تاج العروس، ج ۵، ص ۳۶۲)
[۷۶]) محسن قرائتی، تفسیر نور (تهران: مرکز فرهنگى درسهایى از قرآن، ۱۳۸۳ ش)، ج ۳، ص۱۱۸؛ تفسیر نمونه، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۷۷]) ر.ک: بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص۱۳۱٫
[۷۸]) بقره / ۴۳٫
[۷۹]) مرسلات / ۴۸٫
[۸۰]) نساء / ۵۹٫
[۸۱]) ر.ک: آیات ولایت، دکتر سید محمد مرتضوی، ج ۱، قم، مجمع جهانی شیعهشناسی. (محقق کتاب)
[۸۲]) ر.ک: المیزان، ج ۴، ص ۴۰۱ ـ۳۸۷؛ عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه، ولایت فقاهت و عدالت، ص۹۷ـ۹۹، قم: مرکز نشر اسراء، چ ۲، ۱۳۷۹ش.
[۸۳]) مفاتیح الغیب، ج۱۰، ص ۱۴۴٫
[۸۴]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج ۴، ص ۱۱۳٫
[۸۵]) همان، ج۱۰، ص ۱۴۴٫
[۸۶]) نساء / ۸۳٫
[۸۷]) السید محمد تقى حکیم، اصول العامهًْ للفقه المقارن، ص ۱۵۹، مؤسسهًْ آل البیت(علیهم السلام) للطباعهًْ والنشر، چ ۳، ۱۹۷۹٫
[۸۸]) در ردّ عصمت خلفا و زمامداران میتوان به این مسئله استدلال کرد که اینان یا خودشان، خود را به خلافت و زمامداری رساندهاند که این دلیلی بر لزوم عصمت آنها نیست یا اینکه از طرف مردم انتخاب شده، به این مناصب رسیدهاند که در این صورت نیز اگر انتخاب از طرف خدای تعالی نباشد دلیلی بر عصمت آنها وجود ندارد. در تاریخ انبیا آمده است که حضرت موسی که دارای کمال عقل و علم بود با علم خود (بدون وحی الهی) از میان قوم خود ۷۰ نفر را انتخاب کرد اما آنها در باطن انسانهای شایستهای نبودند و به خاطر درخواستشان مورد غضب الهی واقع شدند. (اعراف / ۱۵۵) کمال الدین و تمام النعمهًْ، ص ۴۶۲؛ ابن جوزی، زاد المسیر، ج ۳، ص ۱۸۱؛ تفسیر الرازی، ج ۱۵، ص ۱۷٫ (محقق کتاب)
[۸۹]) المیزان، ج۴، ص ۳۹۹٫
[۹۰]) کشف الأسرار، ج۲، ص ۶۸۸٫
[۹۱]) البرهان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص ۱۰۳؛ بحارالانوار، ج۲۳، ص۲۸۹٫
[۹۲]) در این مورد از طرق شیعه و سنى روایات دیگرى نیز هست که در آن روایات اسامی یکایک أئمه(علیهم السلام) ذکر شده است. ر.ک: ینابیع المودهًْ، ج۴ و کتاب غایهًْ المرام، ج ۵؛ [و ر.ک به کتاب «الحجج البالغهًْ فی حقانیهًْ التشیع» که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی منتشر شده است. (محقق کتاب)]
[۹۳]) مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ص ۱۱۱۸، باب فضایل علی(علیه السلام)، بیروت: دار الفکر، بیتا. [این روایت به حدیث منزلت مشهور است و با تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن آمده است که از آن جمله میتوان این کتابها را نام برد: صحیح بخاری، ج ۴، ص ۲۰۸، و ج۵، ص ۱۲۹، دارالفکر، ۱۴۰۱ هـ.ق؛ صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۰ و ۱۲۱ دارالفکر، لبنان؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۳ و ۴۵، دارالفکر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۰۲ و ۳۰۴، دارالفکر، ۱۴۰۳ هـ.ق؛ نسائی، فضائل الصحابهًْ، ص ۱۳ و ۱۴ دارالکتب العلمیهًْ، بیروت؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج ۲، ص ۳۳۷، و ج ۳، ص ۱۰۹، همان، ص ۱۳۳؛ بیهقی، السنن الکبری، ج ۹، ص ۴۰ و …. برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب «آمار فضائل اهل بیت در صحاح سته» که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده است، مراجعه کنید. (محقق کتاب)
[۹۴]) همان.
[۹۵]) صحیح مسلم، ص ۱۱۹۸؛ اسماعیل بخاری، بخاری، ص ۶۵۹، باب فضائل علی(علیه السلام)، (صحیح بخاری)، بیروت: دارالاحیاءالتراث العربی، چ ۱، بیتا.
[۹۶]) همان، ص ۶۵۸٫ [این روایت به طرق مختلف در کتب اهل تسنن ذکر شده که از آن جمله میتوان این کتب را نام برد: احمدبن حنبل، مسند، ج۱، ص ۹۹ و ۱۸۵، و جلد۴، ص۵۲، دار صادر، بیروت؛ صحیح بخاری، ج ۴، صص ۵ و ۱۲ و ۲۰ و ۲۰۷، و ج ۵، ص۷۶؛ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۹۵ و ج ۷، ص ۱۲۰ و ۱۲۲؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص۴۵؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۰۲؛ نسائی، فضائل الصحابهًْ، ص ۱۶؛ بیهقی، السنن الکبری، ج۶، ص۳۶۲، و جلد ۹، ص ۱۰۷ و ۱۳۱، و … ر.ک «آمار فضائل اهل بیت در صحاح ستهًْ»، قم مجمع جهانی شیعهشناسی]. (محقق کتاب)
[۹۷]) ر.ک: محمد بن الحسن الحر العاملی، إثبات الهداهًْ بالنصوص و المعجزات (قم: المطبعهًْ العلمیهًْ، ۱۱۰۴ ﻫ)، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ینابیع المودهًْ، ص ۴۹۵ـ۴۹۴٫
[۹۸]) ر.ک: المیزان، ج۴، ص ۳۹۱ـ۴۰۱٫
[۹۹]) ر.ک آیات ولایت، دکتر سید محمد مرتضوی، ج ۳، قم، مجمع جهانی شیعهشناسی. (محقق کتاب)
[۱۰۰]) احزاب /۳۳٫
[۱۰۱]) ر.ک: المیزان، ج ۱۶، ص ۳۱۳ـ۳۰۹؛ العصمهًْ، ص ۸۲ـ۶۹ و ۲۴۷ـ۱۵۷؛ منشور جاوید، ج۵، ص ۳۲۰ـ۲۸۲٫
[۱۰۲]) ر.ک: همین نوشتار ذیل بحث آیه مباهله. [در کتب روائی از این جریان به عنوان حدیث کساء با الفاظ متعدد یاد شده که در کتاب «آمار فضائل اهل بیت(علیهم السلام) در صحاح سته» به تفصیل بیان شده است]. (محقق کتاب)
[۱۰۳]) لسان العرب، ج۱، ص ۲۴۵؛ صحاح اللغهًْ، ج۵، ص ۲۰۷۳؛ ابن هشام الانصاری، مغنی اللبیب، باب اول، ص ۳۹، تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید قم: منشورات مکتبه آیهًْ الله العظمى المرعشی النجفی، ۱۴۰۴٫
[۱۰۴]) رک: مجمع البیان، ج۸، ص ۳۸۵٫
[۱۰۵]) بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص ۲۵۶، رک: المقتنیات الدرر، ج ۸، ص ۳۰۱٫
[۱۰۶]) یس/ ۸۲٫
[۱۰۷]) رک: مقاییس اللغهًْ، ج۲، ص ۴۹۰؛ لسان العرب، ج۶، ص ۹۴۰۹۵٫
[۱۰۸]) انعام/ ۱۴۵٫
[۱۰۹]) مائده/ ۹۰٫
[۱۱۰]) انعام/ ۱۲۵٫
[۱۱۱]) حج/ ۳۰٫
[۱۱۲]) یونس/ ۱۰۰٫
[۱۱۳]) توبه/ ۱۲۵٫
[۱۱۴]) المیزان، ج ۴، ص ۱۱۳٫
[۱۱۵]) همان.
[۱۱۶]) همان.
[۱۱۷]) رک: منشور جاوید، ج۵، ص ۲۸۳ـ۲۸۲٫
[۱۱۸]) مفاتیح الجنان، ص ۹۵۳٫
[۱۱۹]) موارد فراوانی را میتوان یافت که صنعت «التفات» به کار رفته است؛ مثل آیه ۵۴ اسراء که مخاطب خداوند در صدر آیه مردم ودر ادامه آن، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است. رک: مجمع البیان، ج۸، ص۳۵۷٫
[۱۲۰]) رک: المیزان، ج۱۶، ص ۳۱۰٫
[۱۲۱]) ر.ک: قاضی نور الله التستری، احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج۲، ص ۵۷، تهران: مطبعه اسلامیه، بیتا و قم: مرکز پژوهشهای اسلامی المصطفی، معجم عقائدی، نسخه اول، قم، ۱۳۸۰ﻫ.ش.
[۱۲۲]) حسکانی، شواهد التنزیل، ج۲، ص ۸۰ـ۱۴۰٫
[۱۲۳]) الکافی، ج ۱، ص ۲۸۷٫
[۱۲۴]) محمد حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، ج۳، ص ۱۵۹، بیروت: دارالکتب العلمیه، چ ۱، ۱۴۱۱ق.
[۱۲۵]) بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۴۱؛ ر.ک: الدر المنثور، ج ۵، ص ۱۹۸٫
[این روایت با الفاظ و تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن آمدهاند که میتوان به کتابهای زیر اشاره کرد: صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۳۱، دارالفکر، بیروت؛ مسند احمد، ج ۶، ص ۲۹۲و ۲۹۸ و ۳۰۴، دار صادر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱، ح ۳۲۵۸، و ج۵، ص ۳۲۸، ح۳۸۷۵، و ج ۵، ص ۳۶۱، ح ۳۹۶۳، دارالفکر، بیروت؛ مستدرک حاکم نیشابوری، ج ۳، ص ۱۷۲ و …. (محقق کتاب).
[۱۲۶]) علی بن أبی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۲۱، قاهره، بیروت: دار الریان للتراث / دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷؛ الدر المنثور، ج ۶، ص ۶۰۶؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص ۴۴ و ۷۸؛ ابو جعفر محمد بن جریر طبرى، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج۲۲، ص ۶، بیروت: دار المعرفهًْ، چ ۱، ۱۴۱۲ ق؛ محمد بن على شوکانى، فتح القدیر، ج ۴، ص۳۵۰، بیروت: دار ابن کثیر، دار الکلم الطیب، ۱۴۱۴ ق.
[سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۱، ح ۳۲۵۹، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۳ هـ.ق؛ مسند احمد، ج ۳، ص۲۸۵، دار صادر، بیروت (محقق کتاب)]
[۱۲۷]) رک: جامع البیان، ج۱۰،ص ۵٫
[۱۲۸]) رک: ابن عساکر، تاریخ مدینهًْ دمشق، تحقیق: علی شیری، ج۱۳، ص ۲۰۶، بیروت: دار الفکر للطباعهًْ والنشر والتوزیع، ۱۴۱۵٫
[۱۲۹]) رک: أبو جعفر أحمد بن محمد بن سلامهًْ الطحاوی، شرح مشکل الاثار، ج ۲، ص ۲۳۵، بیروت: مؤسسهًْ الرسالهًْ، چ ۱، ۱۴۰۸ﻫ.
[۱۳۰]) در این باره در بخش ملحقات کتاب «سیمای صحابه در آیات و احادیث متواتره»، ص۲۱۲ به بعد که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده است مطالب مفیدی درباره شامل نشدن آیه تطهیر به زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) بیان شده که برای خوانندگان مفید خواهد بود. (محقق کتاب)
[۱۳۱]) رک: پژوهش در عصمت معصومان، ص ۳۲۰٫
[۱۳۲]) بحارالانوار، ج۱۵، ص ۲۷، دربارهی خلقت نور پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) و اینکه نخستین مخلوق الهی است در متون اهل تسنن روایاتی نقل شده است که به بعضی از آنها اشاره میشود؛ ینابیع المودهًْ لذوی القربی، باب الاول، «فی سبق نور رسول الله»(صلی الله و علیه و آله)؛ تفسیر آلوسی، ج۱، ص ۵۱؛ العجلونی، کشف الخفاء، ج ۱، ص ۲۶۵، ح ۸۲۷، ۱۴۰۸ هـ.ق دارالکتب العلمیهًْ، بیروت. (محقق کتاب)
[۱۳۳]) بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۳۹۹، [سید بن طاووس، الیقین، ص ۴۲۶، مؤسسه دار الکتاب، ۱۴۱۳هـ.ق (محقق کتاب)].
[۱۳۴]) بحارالانوار، ج ۱۸ ص ۴۰۰٫
[۱۳۵]) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۱۷، باب ۱، بدو أرواحهم و أنوارهم.
[۱۳۶]) سید شرفالدین حسینى استرآبادى، تأویل الآیات الظاهرهًْ، ص۴۳۰، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چ۱، ۱۴۰۹ﻫ.ق؛ محمدبن شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب(علیه السلام)، ج۱، ص۲۱۷، قم: مؤسسه انتشارات علامه، ۱۳۷۹ﻫ.ق؛ الآلوسی، تفسیر الآلوسی،ج۱، ص۵۱٫
[۱۳۷]) بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۴۸۰٫
[۱۳۸]) ابی الحسن علی بن ابراهیم القمی، تفسیر القمی، ج ۱، ص ۱۷ ـ ۱۸، قم: مؤسسه دارالکتاب، بیتا.
[۱۳۹]) محمد بن ابراهیم نعمانی، کتاب الغیبهًْ، ص ۸۸، ح ۱۶، انوار الهدی، قم. (محقق کتاب)
بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۶۳؛ حسن بن سلیمان الحلی، المحتضر، ص ۱۵۹، نجف: مطبعه حیدریه، چ ۱، ۱۳۷ﻫ.
[۱۴۰]) ر.ک: پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۰۹؛ العصمهًْ، ص ۲۲۶٫
[۱۴۱]) ر.ک: الشیخ المفید، المسائل العکبریه، ص ۲۷ـ۲۶، تحقیق: علی أکبر الإلهی الخراسانی (بیروت: دار المفید للطباعهًْ والنشر والتوزیع، چ ۳، ۱۴۱۴)؛ بحارالأنوار، ج ۳۵، ص۲۳۶؛ منشور جاوید، ج ۵، ص ۲۹۳٫
[۱۴۲]) بحار الأنوار، ج ۷۲، ص ۴۵۶؛ پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۰۹٫
[۱۴۳]) پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۱۰٫
[۱۴۴]) محمد صادق نجمی، سیری در صحیحین، سیر و بررسی در دو کتاب مهم و مدرک اهل سنّت صحیح بخاری و صحیح مسلم، ج ۲، ص ۲۰، (مشهد: انتشارات المهدی، ۱۳۵۵ش).
[۱۴۵]) ر.ک: علامه سید جعفر مرتضی عاملی، اهلبیت در آیه تطهیر، ترجمه محمد سپهری، ص۱۷۷؛ سیری در صحیحین، ج ۲، ص ۲۴٫
[۱۴۶]) آل عمران/۶۱٫
[۱۴۷]) همان/ ۵۹٫
[۱۴۸]) مجمع البیان، ج ۲، ص۱۰۲؛ المیزان، ج ۶، ص ۲۶۶؛ انوار درخشان، ج ۱، ص ۹۶٫
[۱۴۹]) رک: بانی کاشانی، الاربعین فی فضایل امیر المؤمنین(علیه السلام)، ص ۳۶ـ ۳۵؛ احمد بن أبى یعقوب یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۸۲، بیروت: دار صادر، بى تا؛ رک: ناصر مکارم شیرازی و جمعی از فضلاء، پیام قرآن، ج ۹، ص ۲۴۲، تهران: دار الکتب الاسلامیه، چ ۵، ۱۳۸۱ش؛ بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص ۹۳؛ ابوالفضل داور پناه، انوارالعرفان فى تفسیر القرآن، ج۶، ص۷، تهران: انتشارات کتابخانه صدر، ۱۳۷۵ش.
[۱۵۰]) ابن حجر الهیثمی، الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۴۵۴٫
[۱۵۱]) صحیح بخاری، باب فضایل علی(علیه السلام)، ص ۶۵۸٫
ـ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۶۸، کتب الصلح؛ و ج ۴، ص ۲۰۷، باب مناقب المهاجرین و فضلهم؛ و ج ۵، ص ۸۵، باب عمرهًْ القضاء. (محقق کتاب)
[۱۵۲]) محمد بن یزید أبو عبدالله القزوینی، سنن ابن ماجه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ج۱، ص۴۴، بیروت: دار الفکر، بی تا؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص ۱۴۳٫
مسند احمد، ج ۴، ص ۱۶۵ (با کمی اضافات)، دار صادر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص۳۰۰، ح ۳۸۰۳، دار الفکر، بیروت (محقق کتاب).
[۱۵۳]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۱۶۸٫
«من سرّه أن ینظر الی آدم فی علمه و نوح فی فهمه و ابراهیم فی حمله فلینظر الی علی بن ابی طالب» حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۰۰، ح ۱۱۶، ۱۴۱۱ هـ.ق؛ با کمی اختلاف در عبارت، همان، ج ۱، ص ۱۰۳، ح ۱۱۷؛ و همان ج ۱، ص ۱۳۷، ح ۱۴۷؛ تفسیر الرازی، ج۸، ص ۸۶؛ تفسیر البحر المحیط، ابن حیان الاندلسی، ج ۲، ص ۵۰۳، دارالکتب العلمیهًْ، ۱۴۲۲ هـ.ق (محقق کتاب).
[۱۵۴]) محمد بن محمدرضا قمى مشهدى، کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج ۳، ص ۱۱۸، تهران: مؤسسهًْ الطبع و النشر وزارت إرشاد، ۱، ۱۳۶۶ ش.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۵۸، المکتبهًْ الحیدریهًْ، النجف الاشرف؛ الشریف المرتضی، الشافی فی الامامهًْ، ج ۲، ص ۲۵۶، مؤسسه اسماعیلیان، ۱۴۱۰ هـ.ق؛ بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۷۹، و ج۳۸، ص ۲۹۶، مؤسسه الوفاء، بیروت. (محقق کتاب)
[۱۵۵]) مائده/ ۶۷٫
[۱۵۶]) احزاب/ ۶٫
[۱۵۷]) این اتفاق تاریخی با تعابیر مختلف در مصادر اهل تسنن آورده شده است که به بعضی از آنها اشاره میشود: «احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۱، صص ۸۴ و ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۵۲ و ۳۳۱ دار صادر، بیروت؛ و ج ۴، صص ۱۱۹ و ۲۸۱و ۳۷۰ و ۳۷۲ و ج ۵، صص ۳۴۷ و ۳۶۶ و ۳۷۰ و ۴۱۹؛ محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۵، دارالفکر، بیروت؛ ترمذی، سنن ترمذی، ج ۵، ص ۲۹۷، دارالفکر، بیروت؛ النسائی، فضائل الصحابهًْ، فضائل علی(علیه السلام)، ص ۱۴، دارالکتب العلمیهًْ، بیروت؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، وصیهًْ النبی فی کتاب الله و عترته، ج۳، صص۱۰۹و ۱۱۰و۱۱۶و ۱۳۴و ۳۷۱و ۵۳۳٫ (محقق کتاب)
[۱۵۸]) برگرفته از تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۴۱ـ۶۱٫
[۱۵۹]) ر.ک: النظامیه فی مذهب الامامیه، ص ۱۴۴؛ استاد مهدی هادوی تهرانی، ولایت و دیانت، ص ۵۹ـ۶۳، قم: مؤسسه فرهنگی خانه خرد، چ ۳، ۱۳۸۱٫
[۱۶۰]) محمد بن مسعود عیاشی، التفسیر (العیاشی)، ج۱، ص ۳۳۲، حدیث ۱۵۳، تهران: چاپخانه علمیه، ۱۳۸۰ق؛ بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۳۹٫
[۱۶۱]) مائده/ ۳٫
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
















هیچ نظری وجود ندارد