عصمت امامان
گروه دیگر از معصومان، أئمّه(علیهم السلام) ـ امامان دوازدگانه شیعه ـ هستند. امامیه عصمت را از اساسیترین صفات امام میدانند و بر این عقیدهاند که امامان، هم چون پیامبران، باید در تمام دوران زندگی از همه گناهان و پلیدیها ـ عمداً و سهواً ـ معصوم باشند.([۱]) در حالیکه اهل سنت (معتزله، اشعریه، ماتریدیه و…) چنین صفتی را برای امام قائل نیستند.
سید شریف جرجانی در «شرح مواقف» مینویسد:
«[رأی] جمهور بر این است که اهلیت و صلاحیت امام را کسی دارد که در اصول و فروع مجتهد باشد تا بتواند قیام به امر دین نماید؛ واجب است عادل باشد، تا مرتکب ظلم و جور نگردد، عاقل باشد تا صلاحیت تصرفات را داشته باشد و بالغ باشد؛ زیرا عقل صبی قاصر است، مرد باشد چون زنها ناقصالعقلاند».([۲])
از صفاتی که این عالم اهل سنت برای امام میشمارد، عدالت است، آن هم در حدّی که ظاهراً مرتکب ظلم و جور نگردد، نه آن عدالتی که امامیه برای امام معتبر میداند، که مصداق آن در وجود انسانهایی که دارای عصمت هستند، تجلّی پیدا میکند.
باقلانی (م ۴۰۳ ﻫ) یکی دیگر از علمای اهل سنت، بعد از آنکه میگوید اموری چون کفر، ترک اقامه نماز و دعوت به آن، فسق، ظلم، غصب اموال، تضییع حقوق و تعطیل حدود و… موجب خلع امام میشود، مینویسد:
«جمهوری از اهل اثبات و اصحاب حدیث گفتهاند، امام به سبب این امور خلع نمیشود و خروج بر او واجب نیست؛ بلکه وعظ و تخویف او و ترک طاعتش در معصیت خداوند، واجب است».([۳])
تفتازانی مینویسد:
«برای امام، هاشمی بودن، معصوم بودن و برتری داشتن بر رعیت، شرط نیست».([۴])
برخی مانند جمالالدین حنفی از عصمت به عنوان ملاک برتری امام یاد کرده، گفتهاند:
«والأفضل أن یکون هاشمیاً و کونه معصوماً».
«افضل این است که امام، هاشمی و معصوم باشد».([۵])
ادله مخالفین
دلائلی را که اشاعره و معتزله برای معتبر نبودن عصمت اقامه کردهاند، به طور خلاصه میتوان چنین بیان کرد:
آنچه احتیاج به دلیل دارد، اشتراط عصمت است و الا معتبر ندانستن عصمت، احتیاج به دلیل ندارد:
«والظاهر أنه لا حاجه إلی الدلیل علی عدم اشتراط وإنما یحتاج إلیه فی الاشتراط».([۶])
ابوبکر و عمر و عثمان امام بودند و هیچ کس عصمت آنها را لازم و واجب ندانسته است.([۷])
در «شرح المقاصد» چنین آمده است:
«واحتج أصحابنا علی عدم وجوب العصمه بالاجماع علی إمامه أبی بکر وعمر وعثمان رضی الله عنهم مع الاجماع علی أنهم لم تجب عصمتهم… حاصل هذا دعوی الاجماع علی عدم اشتراط العصمه فی الامام».([۸])
عصمت در صورتی لازم است که فرد مورد نظر، از جانب خدا حجت باشد؛ مثل پیامبر. حال آنکه امام، حجت بر مردم نیست؛ زیرا ما مسائل دین را از پیامبر اخذ میکنیم.([۹])
استدلال تفتازانی مشابه همین مطلب است:
«… بأن النبی مبعوث من الله مقرون دعواه بالمعجزات الباهره الداله علی عصمته من الکذب وسائر الأمور المخله بمرتبه النبوه ومنصب الرساله ولا کذلک الامام فإن نصبه مفوض إلی العباد الذین لاسبیل لهم إلی معرفه عصمته واستقامه سریرته فلا وجه لاشتراطها».([۱۰])
«پیامبر از جانب خدا مبعوث شده و دعوتش با معجزات روشن همراه است که دلالت بر عصمت او از کذب و سایر امور مخل به مقام نبوت و منصب رسالت میکند اما امام اینگونه نیست؛ زیرا نصب امام به مردم واگذار شده است و مردم هم راهی به شناسایی عصمت او و استقامت سیره و روش او ندارند، پس دلیلی برای اشتراط عصمت در امام وجود ندارد».
باقلانی مینویسد:
واجب نیست امام معصوم باشد؛ زیرا امام برای اقامه احکام و حدود و اموری نصب میشود که آنها را پیامبر تشریع کرده است و امام وکیل و نائب از جانب امت است.([۱۱])
سؤال این است که آیا مطالب یاد شده مبنا و ارزش علمی دارد و آیا اینکه در قرآن و احادیث پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) در ارتباط با این بحث مهم راهنمایی نشده است و شیعیان در مقابل اینگونه اشکالها چه دلایلی بر عصمت امامان خود اقامه کردهاند؟([۱۲])
ادله موافقین
اندیشمندان شیعه برای اثبات عصمت امامان خود از ادلّه گوناگونی بهره میبرند که تبیین آنها نیازمند کتابی پرحجم و مستقل است؛ چنانکه علامه حلّی با شرح و بسط این دلایل، بیش از هزار نکته در اینباره گردآوری نموده است.([۱۳]) به همین دلیل در این پژوهش به ذکر مهمترین و عمدهترین دلایل زیر بسنده میشود:
ادلّه عقلی
مقام امامت از عصمت جدا نیست([۱۴]) و این مطلب را با چند دلیل زیر میتوان اثبات نمود:
الف امامت؛ استمرار نبوت
مقام امامت آنگونه که از کتاب و سنّت بر میآید در رهبری سیاسی جامعه اسلامی خلاصه نمیشود، بلکه دنباله نبوّت و کاملکننده رسالت است.([۱۵]) چنین تصویری از مسأله، پیامبر و امام را کنار هم مینشاند و دلایل عقلی عصمت را به قلمرو امامت نیز میکشاند. با این تفاوت که در اینجا، به جای ابلاغ وحی، از تبیین معارف وحیانی سخن گفته میشود.
ب ـ حفظ شریعت
مسئولیت حفظ دین از خطر تغییر و تحریف و نیز هدایت دینی افراد بر عهده امام است. بدیهی است که انجام در دادن این دو مسئولیت دینی، در گرو مصونیت امام از خطا و انحراف است، به خصوص که هدایتگری در سخن و گفتار خلاصه نمیشود، بلکه تأثیر عمل امام در جهت دادن به رفتار جامعه، به مراتب بیشتر از گفتار اوست. به همین دلیل، باید امام در فهم و بیان احکام دینی و نیز در عمل به آنها، مصون از خطا و لغزش باشد تا پیروان خود را به طور صحیح هدایت کند.
برخی در نقد این دلیل گفتهاند:
امام به تنهایی حافظ دین نیست، بلکه او از طریق کتاب و سنت و اجماع علمای دین و اجتهاد صحیح خود، دین را حفظ میکند و هرگاه در اجتهاد خود خطا کند، مجتهدان دیگر او را راهنمایی میکنند، چنانکه اگر مرتکب خطایی شود امر کنندگان به معروف او را باز میدارند.([۱۶])
باقلانی معتقد است:
امام وکیل و نائب امت است و امت نیز امام را تسدید و تقویت میکنند و هرگاه چیزی را فراموش کند به یادش میآورند و او را متنبه میکنند. بنابراین مردم نیازی ندارند که امامشان معصوم باشد. همانگونه که نیاز نیست امیر و قاضیشان و جمع کنندگان خراج و صدقاتشان معصوم باشند.([۱۷])
نادرستی این سخن روشن است؛ زیرا کتاب و سنت به خودی خود سخن نمیگویند، بلکه نیاز به تفسیر دارد؛ زیرا تمام تفاصیل شریعت در آنها نیامده است. علاوه بر این نفس کتاب نیز نیاز به یک حافظ مورد اطمینان دارد تا آن را از تغییر و تبدیل حفظ کند وگرنه از تحریف و تبدیل در امان نیست. به علاوه اگر کسی نباشد که متواترها را حفظ کند، ممکن است از نقل روایت عمداً یا سهواً عدول کنند و این امر منجر به اخفای اخبار متواتر یا به نقل آحاد و نقل کسی شود که نقلش حجت نیست.
اجماع افرادی که هیچ کدام معصوم نیستند، نیز احتمال خطا و اشتباه را از بین نمیبرد. از اینرو نمیتوان به حکم دیگر مجتهدان اطمینان داشت. امر کنندگان به معروف هم اگر معصوم از خطا نباشند، چه بسا در شناخت معروف خطا نمایند. اخبار آحاد و رأی و قیاس نیز اعتبارشان مورد سؤال است. بنابراین، یگانه راه اطمینان بخش برای حفظ شریعت معصوم است.([۱۸])
ج ـ لزوم تسلسل
دلیل دیگری که برای اثبات عصمت امامان(علیهم السلام) میتوان به آن استناد نمود، لزوم تسلسل است([۱۹]). به این بیان که یکی از دلایل نیازمندی جامعه دینی به امام این است که مردم در شناخت دین و اجرای آن مصون از خطا نیستند. بنابراین، هرگاه امام نیز مصون از خطا و لغزش نباشد، به امام دیگری نیاز است و اگر امام دوم نیز معصوم نباشد، امام دیگری لازم است. اگر رشته همینطور ادامه یابد، به جایی ختم نشده و به تسلسل میانجامد و سرانجام به کسی نخواهد رسید که خطا و لغزش جامعه را اصلاح کند و آن را از فساد رهانیده و به صلاح درآورد. پس نتیجه این میشود که باید امام مصون از خطا و لغزش باشد.([۲۰])
خواجه نصیر الدین طوسی دو برهان یاد شده را به این صورت بیان کرده است:
«وَ اِمْتِنَاعُ التَّسَلْسُلِ یُوجِبُ عِصْمَتِهُ وَ لاَنَّهُ حافِظٌ لِلشَّرعِ ولوجوب الانکار علیه لو أقدم علی المعصیه فیضاد أمر الطاعه ویفوت الغرض من نصبه ولانحطاط درجته عن أقل العوام».([۲۱])
آیات قرآن
الف ـ آیه امامت
{وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ}.([۲۲])
لغات آیه:
ابتلاء: امتحان و اختبار از امور و صفات نفسانی ـ مانند إطاعت، شجاعت، سخاوت، عفت، علم، وفاء و اضداد اینها ـ موجود در شخص است.([۲۳])
کَلمات: قضایایی است که خداوند ابراهیم را به آنها مبتلا نمود و عهود الهیهای است که از او خواسته شد و معنای إتمام آن کلمات، امتثال حضرت ابراهیم است از آنچه به آن امر شده بود.
امام: کسی است که مردم در اقوال و افعال به او اقتدا کنند.([۲۴]) خداوند در قرآن امامت را همراه با هدایت ذکر میکند.([۲۵])
امام، هدایتگری است که با امر تکوینیای که در اختیار دارد، هدایت میکند. هدایت بر دو قسم است: یکی رساندن به مقصود و دیگری نشان دادن راه رسیدن به آن. در صورت دوم احتمال نرسیدن به مقصود وجود دارد اما هدایت امام، رساندن به مطلوب است، به امر خداوند، نه تنها نشان دادن راه که وظیفه نبی و رسول و هر مؤمنی است.([۲۶])
با توجه به شرافت و عظمت امامت، امام دارای سعادت ذاتی است؛ زیرا کسی که ذاتش متلبس به ظلم و شقاوت شده باشد، سعادتش در گرو هدایت به وسیلهی غیر اوست.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
{أفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أحَقُّ أنْ یُتَّبَعَ أمَّنْ لا یَهِدی إِلَّا أنْ یُهْدٰی}.([۲۷])
در آیه شریفه کسی که به حق هدایت میکند و کسی که دیگری باید او را هدایت کند، مقایسه شده است.
مقتضای این مقایسه این است که باید هادی به حق، خود هدایت شده باشد و کسی که نیاز به هدایت غیر دارد، به طور قطع نمیتواند هادی به سوی حق باشد.([۲۸])
از آنچه بیان شد روشن میشود که امام باید معصوم از گمراهی و معصیت باشد.
ظلم: اهل لغت و بسیاری از علما، ظلم را به معنای «وضع الشئ فی غیر موضعه»([۲۹])؛ قرار دادن چیزی در غیر موضع مختص به خودش دانستهاند؛ چه به نقصان باشد چه به زیادت یا تجاوز از وقت و مکانش باشد.([۳۰])
ظلم به تجاوز نمودن از حق ـ که به منزله مرکز دایره است ـ گفته میشود؛ چه کم باشد چه زیاد و به همین دلیل برای گناه بزرگ و کوچک به کار برده میشود.([۳۱])
بعضی از حکما گفتهاند؛ ظلم سه قسم است: ظلم به خدا، به مردم، به نفس. تمام این سه مورد در حقیقت ظلم به نفس است؛ زیرا انسان وقتی برای نخستین بار اقدام به ظلم میکند، تا ابد آغاز به ظلم کرده است.([۳۲])
اصل ظلم به معنای جور و تجاوز از حد و انحراف از قصد است.([۳۳])
مراد از «الظالمین» در آیه مبارکه، همه کسانی هستند که در برههای از عمر خود ظلمی از قبیل شرک یا معصیت، از آنها صادر شده باشد؛ گرچه بعد از آن توبه نموده، صالح شده باشند.
تقریب دلالت آیه بر عصمت امام:
مردم بنابر تقسیم عقلی بر چهار قسماند:
کسانی که در تمام عمرشان ظالم بودهاند؛
کسانی که در تمام عمرشان ظالم نبودهاند؛
کسانی که در آغاز عمرشان ظالم بوده، اما در آخر عمرشان ظالم نبودهاند؛
کسانی که در آغاز عمرشان ظالم نبوده اما در آخر عمرشان ظالم بودهاند.
شأن حضرت ابراهیم(علیه السلام) برتر از این است که امامت را برای آن دسته از ذریهاش درخواست کند که در جمیع یا در آخر عمرشان ظالم بودهاند.
بنابراین دو قسم باقی میماند که یکی از آندو قسم را خداوند نفی نموده و آن کسی است که فقط در آغاز عمرش ظالم بوده است.
در نتیجه یک قسم باقی میماند و آن کسی است که در تمام عمرش مرتکب ظلم نشده باشد. پس واجب است که امام، معصوم به عصمت إلهیه باشد.([۳۴])
از مطالب یاد شده روشن شد که امامت عهدی الهی است که به ظالمان واگذار نمیشود. پس به طور کل امام هرکس باشد، باید مرتکب ظلم نشده باشد و در این صورت او معصوم خواهد بود؛([۳۵]) زیرا در این آیه مبارکه، قرآن کریم ظالمان را شایسته مقام امامت نمیداند و از طرف دیگر در فرهنگ قرآن، هر گناهکاری ظالم خوانده شده است. بنابراین چارهای جز پذیرش عصمت امام باقی نمیماند.([۳۶])
این آیه هرچند گفتگوهای فراوانی را برانگیخته است اما دلالت آن بر عصمت امام به قدری روشن است که حتی برخی از مفسران اهل سنّت چنین اعتراف میکنند.
عبدالله بن عمر بیضاوی مینویسد:
«فیه دلیلٌ علی عصمه الانبیاء(علیهم السلام) من الکبائر قبل البعثه و ان الفاسق لا یصلح للامامه».([۳۷])
این مفسّر نامدار اگر پیشفرضهای ذهنی خود را کنار مینهاد، میان امامت و نبوّت فرقی نمیگذاشت و در بیان شرایط امام، بر عدالتِ تنها بسنده نمیکرد؛ زیرا در آیه مورد بحث، سخن بر سر آن است که ظالمان شایستگی دریافت عهد الهی را ندارند. گرچه عهد الهی، عنوانی است فراگیر که نبوت و امامت را در بر میگیرد اما چگونه این جمله در یکی از مصادیق عهد ـ نبوت ـ بیانگر لزوم عصمت است و در مصداق دیگر آن ـ امامت ـ از حدّ اشتراط عدالت و نداشتن فسق فراتر نمیرود؟!([۳۸])
ب ـ آیه صادقین
{یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللهَ وَکُونُواْ مَعَ الصَّادِقِینَ}.([۳۹])
اگر به آیه «صادقین» با دید عمیق نگاه شود، روشن خواهد شد که امامت و رهبری با لطیفترین تعبیر در آن بیان شده و شرط عصمت ـ که مهمترین شرط از شروط امامت است ـ از آیه قابل استفاده است.
از به کارگیری واژه «صدق» در لغت([۴۰]) و آیات قرآن([۴۱]) روشن میشود که این واژه مفهوم گستردهای دارد و قلمرو آن تنها مقوله کلام، سخن، وعده و خبر نیست، بلکه در مواردی همچون: اندیشه، باور، خوی انسانی، رفتار آدمی و دیگر چیزها نیز قابل اطلاق است و استعمال آن، حقیقی است.
در نگرش ابتدایی به نظر میرسد که منظور از جمله: {کونوا مع الصادقین} امر به مصاحبت با راستگویان باشد اما باید توجه داشت که مصاحبت با راستگویان، واجب شرعی نیست در حالیکه در آیه مصاحبت مورد امر واقع شده است و امر هم ظهور در وجوب دارد.([۴۲])
پس نتیجه میگیریم که منظور از امر به بودن با صادقین، همراهی و معیت جسمی با آنها نیست، بلکه همراهی با آنها در هر چیزی است که راستی و درستی در آن باشد و کوچکترین کجی و انحراف در آنها وجود نداشته باشد.
مفسران در مورد اینکه منظور از «صادقین» چه کسانی هستند، نظریههای مختلفی را بیان نمودهاند که به بررسی بعضی از آنها میپردازیم:
صادقین چه کسانی هستند؟
مؤمنان:
در بعضی از آیات قرآن، از مؤمنان به صادقین تفسیر شده است.([۴۳]) البته صفاتی که در آیات قرآن برای صادقین بیان شده است، مراتبی دارد که بعضی از انسانهای برجسته ممکن است در قله آن قرار بگیرند که شیعیان از آنها به معصومین تعبیر میکنند و برخی در مراحل پایینتر قرار دارند که همان مؤمناناند.([۴۴])
سیوطی روایاتی را از ابن جریر، ابن منذر، ابن مردویه، ابن عساکر و… نقل میکند که هر کدام میتواند تطبیق صادقین بر مؤمنان باشد.([۴۵])
عدهای دیگر از مفسران نیز مراد از صادقین را کسانی میدانند که به امر و نهی خداوند عمل میکنند و کاری که خلاف دستورات الهی باشد، مرتکب نمیشوند.([۴۶])
برخی دیگر بر این باورند که آیه، دلالت بر فضیلت صدق و راستگویی دارد.([۴۷])
شیخ طوسی(ره) منظور از صادقین را کسانی میداند که تقوای الهی پیشه کرده و همیشه در اخبارشان صادق هستند و هیچ وقت دروغ نمیگویند.([۴۸])
علامه طبرسی نیز معتقد است که مقصود از صادقین در آیه مؤمنان است.([۴۹])
معصومین:
دلیل بر اینکه مقصود از «صادقین» در آیه کریمه ـ چنانچه در احادیث نیز خواهد آمد ـ امامان معصوم(علیهم السلام) هستند، این است که اگر مراد از «صدق» مطلق راستی و «صادق» به هر کسی میگفت که متصف به «صدق» باشد و لو در هر مرتبهای از صدق باشد، میبایست {کونوا مِنَ الصادقین} تعبیر میشد و معنای آن چنین میشد که بر هر مسلمانی لازم است از راستگویان باشد و از دروغ اجتناب ورزد اما تعبیر {مع الصادقین} دالّ بر این است که منظور از «صدق»، مرتبه خاص و ویژهای است که منظور از «صادقین» گروه مخصوص و ممتازی است و معنای مصاحبت با آنها، پیروی از آنان است.([۵۰])
با وجود مرتبه کامل صدق ـ که همان عصمت و طهارت است ـ راستی و درستی در گفتار و کردار به طور کامل تحقق پیدا میکند. این مرتبه عصمت و طهارت جز در خاندان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) وجود نخواهد داشت. اگر منظور از «صادقین» غیر از امامان معصوم میبود ـ با فرض اینکه در میان امت، به نص آیه تطهیر و اتفاق همه مسلمانان معصوم وجود دارد ـ لازمهاش این میشد که بر تمام مسلمانان حتی امامان معصوم، لازم باشد که از غیر معصوم پیروی کنند و چنین چیزی از نظر عقل قبیح است.
زمخشری در تفسیر صادقین مینویسد:
«وهم الذین صدقوا فی دین الله نیهً و قولاً و عملاً، أو الذین صدقوا فی إیمانهم و معاهدتهم لله و رسوله علی الطاعه من قوله…».([۵۱])
معلوم است که اینگونه تعبیر در مورد صادقین، جز بر امامان دوازدهگانه شیعه تطبیق نمیکند.
صادقین در روایات:
آنچه از بسیاری از روایات استفاده میشود، این است که در این آیه، تنها معصومین مصداق صادقین هستند. مرحوم فیض کاشانی([۵۲]) و سید هاشم بحرانی در ذیل آیه صادقین مینویسند:
برید بن معاویه عجلی، میگوید از امام باقر(علیه السلام) درباره آیه مبارکه {اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم، امام فرمود: «إیانا عنی».([۵۳])
ابن أبی نصر، گفت از أبی الحسن الرضا(علیه السلام) درباره آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم، فرمود:
«الصادقون هم الأئمه الصدیقون بطاعتهم».([۵۴])
از احمد بن محمد، نقل شده است که گفت از امام رضا(علیه السلام) درباره آیه شریفه {اتَّقُوا اللهَ وَ کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال کردم؛ فرمود:
«الصادقون؛ الأئمه الصدیقون بطاعتهم»([۵۵])
جابر میگوید، از امام باقر(علیه السلام)، درباره آیه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال نمودم، امام فرمود: «مع علی بن أبی طالب(علیه السلام)».([۵۶])
سلیم بن قیس هلالی میگوید: ـ در حدیث مناشده ـ أمیرالمؤمنین(علیه السلام)، فرمود:
«فأنشدتکم الله جل اسمه، أتعلمون أن الله أنزل یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ، فقال سلمان: یا رسول الله، أعامه هی أم خاصه؟ فقال: أما المؤمنون فعامه لأن جماعه المؤمنین أمروا بذلک، و أما الصادقون فخاصه لأخی علی والأوصیاء من بعده إلی یوم القیامه. قالوا: اللهم نعم».([۵۷])
معلی بن خنیس مینویسد، از امام صادق(علیه السلام)، درباره کلام خداوند {وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} سؤال نمودم، امام فرمود: «بطاعتهم».([۵۸])
از نافع، از ابن عمر نقل شده است:
«وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ یعنی مع محمد و أهل بیته».([۵۹])
از امام باقر(علیه السلام) در مورد این آیه سؤال شد، فرمود: «محمد و آله».([۶۰])
از طریق اهل سنت روایتی نقل شده که شخصی به نام موفق بن أحمد با اسنادش از ابن عباس درباره، آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ}، نقل میکند که ابن عباس گفت:
«هو علیبن أبی طالب (رضی الله عنه) خاصه».([۶۱])
جابر، از امام باقر(علیه السلام)، درباره آیه مبارکه {وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} روایت میکند که امام باقر(علیه السلام) فرمود: «مع آل محمد(صلی الله و علیه و آله)».([۶۲])
از امام باقر و امام صادق‘، نقل شده است:
«أن الصادقین ها هنا هم الأئمه الطاهرون من آل محمد أجمعین».([۶۳])
روایت شده است که از پیامبر، درباره آیه مبارکه از الصادقین سؤال شد، پیامبر فرمود:
«هم علی وفاطمه والحسن والحسین وذریتهم الطاهرون إلی یوم القیامه».([۶۴])
حاکم حسکانی احادیثی را نقل میکند که در آنها «صادقین» در آیه، به پیامبر و علی و اهلبیت(علیهم السلام) تفسیر شده است که برای اختصار به دو مورد از آن احادیث اشاره میکنیم:
عن جعفر بن محمد، فی قوله تعالی:
{اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ}: قال: [یعنی مع] محمد وعلی.([۶۵])
عن ابن عباس، فی هذه الآیه:
{یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَکُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} قال: مع علی وأصحاب علی.([۶۶])
با توجه به روایات یاد شده معلوم میشود که مصداق صادقین پیامبر و اهل بیت(علیهم السلام) او هستند.
استدلال فخر رازی بر آیه صادقین:
فخر رازی بر این آیه چنین استدلال میکند که میتوان طی چند مقدمه بیان نمود:
الف ـ لازمه وجوب همراهی با صادقین، وجود صادقین در هر زمان است؛([۶۷])
ب ـ ۱٫ مأموران به تقوا کسانی هستند که جایز الخطا هستند؛
پیروی و همراهی جایز الخطا از واجب العصمه، در هر زمان واجب است؛
واجب العصمهًْ کسانی هستند که خداوند حکم به صادق بودنشان نموده است؛([۶۸])
ج ـ اعتراف میکند که وجود معصوم در هر زمان لازم است؛
د ـ این معصوم نمیتواند شخص معینی از امت باشد.
دلایل فخر رازی:
خداوند بر تمام مؤمنین پیروی از صادقین را واجب نموده است و این در صورتی ممکن است که بشناسند آن صادق کیست وگرنه تکلیف به مالایطاق است؛
بدیهی است که انسان مشخصی را که موصوف به وصف عصمت باشد، ما نمیشناسیم؛
پس {کُونُوا مَعَ الصَّادِقِینَ} امر به پیروی از شخص معین نیست؛
در نتیجه مراد از آیه مبارکه همراهی با مجموع امت است و این دلالت دارد بر اینکه قول مجموع امت حق و صواب است و معنای اجماع که ما به آن قائل هستیم، جز این نیست.([۶۹])
سخنان فخر رازی تا آنجایی که میگوید: «منظور از صادقان افراد معصوم از خطا است و وجود چنین افرادی در هر زمان لازم است» بدون اشکال است ولی اینکه این مطلب را دلیل بر حجیت اجماع امت میداند و میگوید: صادقان معصوم، جمیع امت است و نمیتواند افراد خاص باشد، صحیح نیست؛ زیرا اگر منظور از صادقین مجموع امت باشد، شامل کسانی که امر به بودن با صادقین شدهاند ـ که جایز الخطا و غیر معصوماند ـ نیز میشود که در این صورت اتحاد تابع و متبوع یا پیروان و پیشوایان لازم میآید، در حالیکه ظاهر آیه میرساند که تابع از متبوع و پیروان از پیشوایان جداست.([۷۰])
در نتیجه این آیه بر وجود معصوم واحد در هر عصر و زمانی دلالت میکند.
سؤال: «الصادقین» جمع است، آیا بر این اساس واجب است که در هر زمان چند معصوم وجود داشته باشند؟([۷۱])
پاسخ:
خطاب، مختص به اهل زمان و عصر معین نیست، بلکه آیه مبارکه تمام عصرها و قرنها را مخاطب قرار میدهد. بدیهی است که مخاطبان در مرور عصرها باید با جمعی از صادقین باشند.
شاهد بر این موضوع این است که در زمان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی جز شخص او واجب الاطاعهًْ نبود ولی مسلم است که آیه، مؤمنین زمان پیامبر را شامل میشود. بنابراین از جمع در آیه جمع در زمان واحد اراده نشده است.([۷۲])
ج ـ آیه علم الکتاب
{وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَیٰ بِاللهِ شَهِیداً بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ}.([۷۳])
در این آیه مبارکه نخست انکار رسالت پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) از جانب کافران بیان میشود و خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست، به عنوان شاهد و برای اثبات رسالت آن حضرت معرفی میشود.
شهادت خداوند بر دو گونه است؛ قولی و عملی.
در آیات قرآن که قول و کلام خداوند است به شهادت قولی اشاره شده است.([۷۴]) آنجا که میفرماید: {إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ}([۷۵]) و شهادت عملی خداوند هم معجزاتی است که دلیلی روشن و شاهدی گویا بر درستی رسالت آن حضرت بود، به ویژه قرآن که معجزه جاویدان آن حضرت در هر زمان است.([۷۶])
شاهد دوم که در اینجا برای اثبات ادعای آن حضرت مطرح است، کسی است که علم کتاب نزد اوست.
{مَن عنده علم الکتاب} معصوم است.
در آیه شریفه {من عنده علم الکتاب} بر کلمه «الله» عطف شده است. از کلمه «عنده» استفاده میشود که علم او از سنخ علوم موهوبی است و از تعلیمات غیبی و الهامات باطنی سرچشمه میگیرد و از علوم اکتسابی نیست که در معرض فراموشی یا خطا واقع شود. کلمه «علم الکتاب» به طور مطلق آمده، نه به صورت مقید «علم من الکتاب»، و بیانگر این است، که آن کس، بر تمام معارف و اسرار و حقایق کتاب آگاهی و احاطه دارد.([۷۷])
قرین بودن شهادت این شاهد با شهادت خداوند عالم ـ که از طریق قرآن است ـ دلیل روشنی بر عظمت وجودی این فرد است که شهادتش همطراز و هم ردیف قرآن مطرح شده است.([۷۸])
از طرف دیگر همه امت اسلامی بر مصونیت قرآن از هرگونه خطا، اشتباه و تحریف، اتفاق نظر دارند. بنابراین کسی که هم طراز و هم ردیف قرآن مطرح است، نیز باید از هرگونه خطا و اشتباه مصون باشد و معنای عصمت جز این نیست.
{مَن عنده علم الکتاب} کیست؟
در معنی این عبارت نظریاتی به شرح ذیل بیان شده است که به تحلیل آنها میپردازیم:
علمای اهل کتاب
منظور، برخی از علمای اهل کتاب است که به پیامبر(صلی الله و علیه و آله) ایمان آورده بودند که عبدالله بن سلام، ابن فارس، سلمان فارسی و تمیم داری از آن جملهاند.
بیشتر مفسران این احتمال را نمیپذیرند؛ زیرا سوره رعد مکی است و آنها در مدینه مسلمان شدهاند.
بعضی گفتهاند؛ احتمال دارد این بخش از آیه مدنی باشد.
علامه سید محمد حسین طباطبایی در ردّ چنین قولی، مینویسد:
نخست اینکه: مجرد احتمال و جواز ـ تا نقل صحیح نباشد ـ نمیتواند دلیل واقع شود.
دوم اینکه: این احتمال، در خلال آیات یک سوره ممکن است اما در آن بخش از آیه که سوره با آن شروع یا ختم میشود، معنا نخواهد داشت.
اگر گفته شود، اشکال ندارد که علمای یهود در آن زمان دارای ایمان نباشند، اما وقتی ایمان آوردند، چنین شهادت بدهند. چنین احتمالی نیز درست نخواهد بود که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) برای اثبات رسالتش، این طور استدلال نماید که ادعای من درست است؛ زیرا بعداً علمای اهل کتاب به آن شهادت خواهند داد.
شهادت در اینجا در مرحله ادا است نه تحمل، به این معنا که شاهد به چیزی شهادت میدهد که خود آن را قبول ندارد.([۷۹])
فخر رازی نیز بعد از ذکر این احتمال، آن را ردّ میکند و مینویسد:
آیه مکی است و افراد مذکور همه بعد از هجرت در مدینه مسلمان شدند؛ بر فرض که این آیه مدنی باشد، به قول یک یا دو شخص با اینکه آنها معصوم از کذب نیستند، به هیچ وجه امری به این مهمی (رسالت) اثبات نمیشود.
آنچه در استدلال این مفسر بزرگ اهل سنت، قابل توجه مینماید این است که او معتقد است کسی که علم کتاب دارد و به عنوان شاهد قطعی بر رسالت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) مطرح است، باید معصوم باشد؛ زیرا به قول انسان غیر معصوم نبوت و رسالت اثبات نمیشود.
کسی که آگاهی به تورات و انجیل دارد
احتمال دیگری را که فخررازی و عدهای از مفسران، مطرح کردهاند، این است که مراد کسی است که آگاهی به کتاب تورات و انجیل دارد؛ زیرا چنین شخصی به طور حتم میداند، در آن دو کتاب آسمانی، به آمدن پیامبر آخر الزمان حضرت محمد(صلی الله و علیه و آله) بشارت داده شده است.([۸۰])
خداوند متعال
زمخشری ـ از علمای معتزلی ـ در تفسیرش این احتمال را تقویت میکند که مراد از کتاب، لوح محفوظ و مقصود از موصول «من» خدای سبحان خواهد بود.([۸۱])
علامه طباطبایی پس از نقل این احتمال، مینویسد:
به دلایل زیر این تفسیر صحیح نیست؛ نخست: خلاف ظاهر عطف است، به دلیل اینکه نخست کفایت خدا را گفته بود و دیگر معنا نداشت که تکرار کند.
دوم: بنابراین تفسیر، ذات و صفت خدا را بر ذات خدا عطف کرده است و این قبیح و غیر فصیح است.([۸۲])
فخر رازی، نیز این احتمال را مخدوش میداند و مینویسد: در چنین حالتی، عطف صفت بر موصوف میشود و اگر چه چنین عطفی جایز است در کلام عرب خلاف اصل محسوب میشود.
حضرت امام علیبن ابی طالب(علیه السلام)
آیه شریفه در شأن امام علی(علیه السلام) نازل شده و این احتمال با روایاتی که در این باره وارد شده تأیید میشود. به شهادت روایات صحیح و بسیار، علی(علیه السلام) از تمامی امت مسلمان، داناتر به کتاب خدا بود و اگر هیچیک از آن روایات جز روایت ثقلین نبود ـ که هم از طریق شیعه و هم از طریق سنیها رسیده است ـ در اثبات این مدعا کافی بود.([۸۳])
به برخی از روایاتی که میگوید مراد از «مَن عنده علم الکتاب» حضرت علی(علیه السلام) است، اشاره میکنیم:
۱ـ عبدالله بن عطا از امام باقر(علیه السلام) چنین نقل میکند که ایشان فرمود:
از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم: «مَن عنده علم الکتاب» کیست؟ درجواب فرمود: او علی بن ابی طالب(علیه السلام) است.([۸۴])
۲ـ از ابو سعید خدری نقل شده است که از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله و علیه و آله) سؤال شد:
{قل کفی بالله شهیداً بینی وبینکم ومَن عنده علم الکتاب}
از چه کسی سخن میگوید؟ فرمود:
«ذاک اخی علی بن ابی طالب(علیه السلام)».([۸۵])
۳ـ حضرت علی(علیه السلام) در خطبه معروف قاصعه میفرماید:
«أری نور الوحی والرساله وأشم ریح النبوه ولقد سمعت رنّه الشیطان حین نزول الوحی علیه فقلت: یا رسول الله ما هذه الرنّه؟ فقال: هذا الشیطان قد آیس من عبادته یا علی انک تسمع ما اسمع وتریٰ ما أریٰ الا انک لست نبی ولکنک لی وزیر وانک لعلی خیر».([۸۶])
گرچه آیه در شأن حضرت امام علی(علیه السلام) نازل شده است؛ اما از آنجا که طبق شهادت روایات متعدد، أئمه نور واحد هستند، میتوان عصمت تمام أئمه را از آیه مبارکه اثبات نمود.
اینک به برخی از روایات منقول از أئمه در تفسیر این آیه مبارکه اشاره میکنیم:
زجاج از امام باقر و امام صادق‘ روایت میکند که فرمودند:
«هم أئمه آل محمد(صلی الله و علیه و آله) لانهم الذی عندهم علم الکتاب»([۸۷])
برید بن معاویه میگوید از امام کاظم(علیه السلام) درباره آیه {قل کفی بالله شهیداً بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب} پرسیدم. فرمود: «إیانا عنی، وعلی أولنا وأفضلنا وخیرنا بعد النبی(صلی الله و علیه و آله)»([۸۸])
محمد بن سلیمان از پدرش، از سدیر چنین نقل کرده است:
من و ابو بصیر و یحیی بزاز و داود بن کثیر در مجلس امام صادق(علیه السلام) بودیم… امام فرمود: ای سدیر آیا قرآن نخواندهای؟
گفتم: بلی، امام پرسید: آیا این آیه را دیدهای: {قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک}؟([۸۹])…آیا میدانی چه مقدار ازعلم کتاب نزدش بود؟ گفتم: مرا خبر ده. فرمود: «قدر قطره من الماء فی البحر الأخضر فما یکون ذلک من علم الکتاب؟! …، دوباره امام پرسید: آیا این آیه را هم دیدهای؛ {قل کفی بالله شهیدا بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب}؟ گفتم خواندهام. فرمود: آیا کسی که همه علم کتاب نزد او است فهیمتر است یا کسی که بعضی از آن؟ گفتم: کسی که همه علم کتاب را دارد. پس امام با دست به سینهاش اشاره کرد و فرمود: علم الکتاب والله کله عندنا، علم الکتاب والله کله عندنا».([۹۰])
عبدالرحمن بن کثیر، از امام صادق(علیه السلام) درباره آیه {قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک} نقل کرده است که امام انگشتانش را باز کرد و بر سینهاش قرار داد و فرمود:
{وعندنا والله علم الکتاب کله}.([۹۱])
عبد الاعلی بن أعین از امام صادق(علیه السلام) روایت میکند که امام فرمود:
«من فرزند رسول خدا هستم و کتاب خدا را میدانم در آن آغاز آفرینش و آنچه تا روز قیامت رخ خواهد داد و خبر آسمان و زمین و خبر گذشته و آینده است. من همه اینها را مانند کف دستم میدانم. خداوند میفرماید: در آن شرح هرچیزی است».([۹۲])
د ـ آیه ولایت
{إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاهَ وَهُمْ رَاکِعُونَ}.([۹۳])
شأن نزول:
بیشتر روایاتی که در منابع تفسیری و روایی شیعه و اهل سنت آمده است، حکایت از این دارد که این آیه کریمه در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و به هنگام اعطای انگشتر به سائل نازل شده است.([۹۴])
مفسرین شیعه معتقدند که آیه درصدد معرفی کسانی است که دارای ولایت([۹۵]) بر مردم بوده و اطاعت از آنها واجب است. ولایت را در اینجا به معنی سرپرستی و رهبری مادی و معنوی مردم میدانند؛ زیرا دوستی و یاری مربوط به تمام مسلمانان است، نه تنها به کسی که در حال رکوع([۹۶]) انفاق کرده است.([۹۷]) اطلاق لفظ جمع «آمنوا» بخاطر شمول همه أئمه هدی(علیهم السلام) است؛ زیرا آیه میخواهد بگوید: «اولیاء الهی» عدهای صاحب عصمت هستند که در کنار پیامبر قرار دارند و از آنجایی که آیه ابدی است و اختصاص به مؤمنین صدر اسلام ندارد، هر زمان، ولیّ معصوم برای مؤمنین مطرح است و همان شئون پیامبر را در تبیین و تحقق دین بر عهده دارند. پس حمل لفظ جمع بر خود آن، از حمل آن به معنای مفرد، بهتر و نزدیکتر به واقعیت خواهد بود.
دلالت آیه بر عصمت امامان(علیهم السلام)
ولایت الهی از طریق ولایت پیامبر و ولایت «الذین آمنوا» جاری میشود. در اینجا سه ولایت مطرح نیست، بلکه ولایت واحد الهی است که به وسیلهی آنها بر مؤمنان تحقق مییابد. پس آنها مجریان اراده و واسطههای فیض خداوند عالم هستند. بر این اساس «الذین آمنوا» قریب الافق با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) و از عصمت برخوردار هستند که ولایت آنها همچون ولایت پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، مطلق و بدون قید و شرط است. در روایات متعدد آمده است که آیه ولایت در شأن امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نازل شده است. در واقع آن حضرت مصداق نخست و اکبر «ولی خدا» در کنار ولایت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است و همه ائمه اطهار(علیهم السلام) را نیز شامل میشود. دادن انگشتر به فقیر در حین رکوع، یک نمونه از فعل ولی خداست که سیره دائمی ولی معصوم در هر عصر و زمان است و همه حالتهای گوناگون را در بر میگیرد. بر مبنای همین اصل است که فعل «یؤتون الزکاه و هم راکعون» به شکل مضارع و جمع آورده شده است. اگر فقط حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) مقصود بود، باید صیغه ماضی و ضمیر مفرد آورده میشد؛([۹۸])
{وَاَقِیمُواْ الصَّلاَهَ وَآتُواْ الزَّکَاهَ وَارْکَعُواْ مَعَ الرَّاکِعِینَ}([۹۹]) و {وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ ارْکَعُوا لاَ یَرْکَعُونَ}([۱۰۰])
ﻫ ـ آیه أولی الامر (اطاعت)
{یَا اَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اَطِیعُواْ اللهَ وَاَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَاُوْلِی الاَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذٰلِکَ خَیْرٌ وَاَحْسَنُ تَأوِیلاً}.([۱۰۱])و([۱۰۲])
در این آیه، اولی الامر در کنار پیامبر قرار داده شده و خداوند همگان را به اطاعت همه جانبه و بیچون و چرا از اولی الامر فرا خوانده است. بدیهی است که این مطلب جز با عصمت «آنان» سازگار نیست؛ زیرا چنین سرسپردگیای تنها در برابر کسی سزاوار است که از کجروی و کجاندیشی در امان است و نه تنها در گفتار، بلکه با رفتار خود نیز مردم را جز به آنچه رضای خداوند در آن است، نمیخواند. اگر پیامبر یا اولی الامر معصیت کنند، اطاعت از آنها واجب نخواهد بود؛ زیرا:
«لا طاعه لمخلوق فی معصیه الخالق».([۱۰۳])
فخر رازی در تفسیر این آیه مینویسد:
خداوند متعال به طریق جزم در این آیه شریفه، به اطاعت اولی الأمر امر کرده است و هرکس که طاعتش از سوی خداوند بطور قطع و جزم واجب شود، باید معصوم از خطا باشد؛ زیرا اگر معصوم نباشد و از طرفی هم خداوند امر به اطاعت او نماید، در حقیقت خداوند امر بر خطا کرده است و این منجر به اجتماع امر و نهی در فعل واحد و به اعتبار واحد میشود و این اجتماع محال است.([۱۰۴])
اولی الامر چه کسانی هستند؟
در دلالت آیه بر عصمت اولی الامر تردیدی وجود ندارد؛ اما سؤال این است که مراد از اولی الامری که معصوم است، چه کسانی هستند؟
نظریههای مختلفی از مفسران شیعه و سنی نقل شده است.
استدلال فخر رازی به آیه
فخر رازی پس از پذیرش عصمت اولی الامر، در تعیین مصداق آن، چهار احتمال زیر را مطرح کرده است:
۱ـ مطلق زمامداران و کسانی هستند که در رأس امور قرار میگیرند؛
۲ـ خلفای راشدین است؛
۳ـ اهل حل و عقد است؛
۴ـ ائمه معصومین(علیهم السلام) است؛
قول پنجم وجود ندارد چون خرق اجماع مرکب است.([۱۰۵])
او تطبیق اولی الأمر را بر ائمه معصومین به سبب سه اشکال زیر مردود میداند:
۱ـ اطاعت از آنها متوقف بر معرفت و دسترسی به آنها است و این دو برای ما ممکن نیست؛
۲ـ اولی الأمر جمع است، در حالیکه در هر زمانی یک امام واجب الاطاعهًْ بیشتر نیست و حمل جمع بر مفرد خلاف ظاهر است؛
۳ـ در ذیل آیه میفرماید: اگر در امری نزاع کردید، آن را به خدا و رسول برگردانید. اگر مراد از اولی الأمر امام معصوم میبود، لازم بود که بفرماید: اگر در امری نزاع نمودید، آن را به امام برگردانید. لذا تفسیر صحیح این است که ما مراد از اولی الأمر را اهل حل و عقد بدانیم.([۱۰۶])
جواب نقضی:
همانگونه که معرفت و شناخت امام ـ به نظر آنها ـ ممکن نیست، اهل حل و عقد هم نیاز به معرفت دارند و چه بسا معرفت اهل حل و عقد از معرفت و اطلاع بر آراء آنها مشکلتر باشد؛ زیرا در اهل حل و عقد اجتماع جمیع مجتهدان لازم است و استقرای آرای تمام آنها کار آسانی نیست. پس این اشکال بر نظریه فخر رازی هم وارد است.
جواب حَلّی:
فخر رازی از آیه شریفه استفاده کرده است که مراد از اولی الأمر اهل اجماع و اهل حل و عقد هستند و این نظریه مبتنی بر این است که معرفت متعلق حکم از شروط خود تکلیف دانسته شود و با انتفای این شرط بخاطر تعذر معرفت أئمه، مشروط نیز منتفی میشود؛ «اذا فات الشرط فات المشروط».
این نوع استفاده و برداشت، برداشت غریبی است؛ زیرا لازمهاش این است که تمام قضایای مطلقه تبدیل به قضایای مشروطه شود؛ زیرا هیچ قضیهای وجود ندارد مگر اینکه امتثال آن متوقف بر معرفت متعلق آن است. اگر معرفت متعلق شرط خود تکلیف و قضیه دانسته شود، لازم میآید که قضیه مشروطه باشد.
ظاهراً فخر رازی بین مقدمه وجوب و مقدمه واجب خلط کرده است؛ زیرا در مقدمه واجب امتثال تکلیف متوقف بر آن مقدمه است نه اصل تکلیف.
به بیان دیگر وجوب قبل از اینکه حاصل شود وجود ندارد تا مقدمات آن وجوب داشته باشند و وجوب مقدمه از آن متولد شود. بنابراین چنین استفادهای درست نیست. اما اینکه میگوید: اولی الأمر جمع است و حمل جمع بر فرد خلاف ظاهر است.
پاسخ این است که در اینگونه عمومات استغراقی حکم بر فرد میشود نه بر جمع. مثلاً وقتی شرع میگوید حکم حاکم در محاکم نافذ است، یعنی حکم هر یک از حاکمان.
افزون بر این، جمع آمدن لفظ اولی الأمر مفهومش این است که اولی الأمر بیش از یک فرد است و لازمه این حرف این نیست که همه آنها در یک زمان باشند.
اما اینکه نفرمود در صورت اختلاف و نزاع، مسأله مورد نزاع را به اولی الأمر برگردانید، بلکه فرمود به خدا و رسول ارجاع دهید، ممکن است اولی الأمر به خاطر قرینه حذف شده باشد. همچنین در آغاز آیه شریفه اطاعت خدا و رسول و اولی الأمر را مساوی دانست، چنانچه همین معنا از آیه دوم به دست میآید؛
{وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی اُولِی اْلأمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ}([۱۰۷]).
بنابراین اشکالهای فخر رازی در استدلال آیه شریفه بر عصمت امام وارد نیست و این آیه شریفه به طور صریح بر لزوم عصمت امام دلالت دارد.([۱۰۸])
اما به دلایل زیر و با توجه به لزوم عصمت اولی الامر ـ که از این آیه استفاده میشود ـ هیچ یک از سه مورد نخست را نمیتوان مصداق اولی الامر دانست: احتمال یکم و دوم یعنی خلفا یا امیران جنگ یا علمای بزرگ که مردم از اقوال و آرای آنان پیروی میکنند، نمیتواند درست باشد.
دلایل:
نخست اینکه: آیه شریفه بر عصمت اولی الامر دلالت دارد و طبقات بدون اشکال عصمت نداشتند، مگر علی(علیه السلام) که طایفهای از امت، معتقد به عصمت آن حضرت هستند.([۱۰۹])
دوم اینکه: اقوال ادعای بدون دلیل است.([۱۱۰])
احتمال سوم هم نمیتواند پذیرفتن باشد؛ زیرا از آنان پرسیده میشود که مراد شما از اهل حل و عقد چیست؛ هیأت است یا تک تک افراد؟
اگر گفته شود که تک تک افراد این هیأت معصومند و به حکم اینکه مجموع چیزی جز افراد نیست، قهراً هیأت جمعی آنان نیز معصوم میشود. چنین ادعایی باطل است؛ زیرا در طول قرنها که بر امت اسلام گذشته است حتی یک روز هم پیش نیامده که جمعیت اهل حل و عقد همه معصوم بر انفاذ امری از امور امت بوده باشند و چون چنین چیزی سابقه ندارد، پس محال است که خدای عزو جل امت را مأمور به چیزی کند که مصداق خارجی ندارد.
اگر بگویند که هر چند که تک تک افراد معصوم نیستند، اما هیأت حاکمه معصوم است. گفته خواهد شد که این نیز تصوری است محال؛ زیرا آنچه در خارج وجود و حقیقت دارد، افرادند و هیأت امری است اعتباری و امر اعتباری نه میتواند معصوم باشد و نه گنهکار.
اگر گفته شود که عصمت «أولی الامر» از قبیل عصمت خبر متواتر است که نه صفت افراد است و نه صفت هیأت، بلکه خداوند این هیأت را از انحراف حفظ میکند و نمیگذارد امر به معصیت کنند و رأی به خطا دهند، همچنانکه خبر متواتر را از اینکه دروغ و خطایی در آن واقع شود، حفظ میکند. هر چند که تک تک خبر واحد و هیأت حاکمه آن، متصف به صفت عصمت نیستند و این خود عنایتی است از خدای متعال بر این امت. مؤید این نظریه روایتی از رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) است که حضرت فرمود: «لا تجمع أمتی علی خطاء».([۱۱۱])
پاسخ:
نخست اینکه: بر فرض صحت و جعلی نبودن حدیثی که برای تأیید گفته خود آوردید نبودن، هیچ ارتباطی با این بحث ندارد؛ زیرا در حدیث آمده است که امت بر خطا اتفاق نمیکند نه اهل حل و عقد. کلمه امت معنایی دارد، و اهل حل و عقد معنایی دیگر.
علاوه بر آنچه گفته شد، اگر منظور از «أولی الامر»، اهل حل و عقد باشد، باید همه آنان معصوم باشند. در حالیکه چنین چیزی نه بوده و نه خواهد بود.
از آنچه گذشت روشن شد که نمیتوان جماعتی را که برای حل و عقد امور جامعه دور هم جمع میشوند، معصوم دانست. به ناچار باید پذیرفت که منظور از «اولی الامر» افرادی از امت هستند که در گفتار و کردارشان معصومند و اطاعتشان واجب است، به همان معنایی که اطاعت خدا و رسولش واجب است و چون قدرت تشخیص و پیدا کردن این افراد خارج از توان انسانهای عادی است باید خداوند این افراد را معرفی کند، خداوند نیز این کار را انجام داده است؛ زیرا هم در کتاب مانند آیه ولایت و آیه تطهیر و آیاتی دیگر، به آنان اشاره نموده و هم در سنت مانند حدیث سفینه، غدیر، یوم الدار، منزلت، حدیث ثقلین و دهها حدیث دیگر که از طرق شیعه و اهل تسنن نقل شده آنها را معرفی کرده که در برخی از آنها حتی به تعداد و اسامی آنها تصریح شده است.
در این زمینه به چند روایت اشاره میکنیم:
جابر بن یزید جعفی نقل میکند که از جابر بن عبدالله انصاری شنیدم که میگفت:
زمانی که آیه مبارکه {یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أطِیعُوا اللهَ وَأطِیعُوا الرَّسُول} بر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) نازل شد، سؤال کردم: «عَرَفْنَا اللهَ وَ رَسُولَهُ فَمَنْ اُولِی الأمْرِ؟ قَالَ: هُمْ خُلَفَائِی یَا جَابِرُ وَأئِمَّهُ الْمُسْلِمِینَ بَعْدِی أوَّلُهُمْ عَلِیُّ بْنُ أبِی طَالِبٍ(علیه السلام)، ثُمَّ الْحَسَنُ ثُمَّ الْحُسَیْنُ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْرُوفُ فِی التَّوْرَاهِ بِالْبَاقِرِ وَسَتُدْرِکُهُ یَا جَابِرُ فَإِذَا لَقِیتَهُ فَأقْرِئْهُ مِنِّی السَّلامَ ثُمَّ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُوسَی ثُمَّ مُحَمَّدُبْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ثُمَّ الْحَسَنُبْنُ عَلِیٍّ ثُمَّ سَمِیِّی وَ کَنِیِّی حُجَّهُ اللهِ فِی أرْضِهِ وَ بَقِیَّتُهُ فِی عِبَادِهِ ابْنُ الْحَسَنِبْنِ عَلِیٍّ الَّذِی یَفْتَحُ اللهُ عَلَی یَدِهِ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا ذَاکَ الَّذِی یَغِیبُ عَنْ شِیعَتِهِ غَیْبَهً لا یَثْبُتُ عَلَی الْقَوْلِ فِی إِمَامَتِهِ إِلَّا مَنِ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ بِالاِیمَانِ»([۱۱۲])و([۱۱۳])
از احادیثی که میتواند به وضوح، مصداق واقعی «اولی الامر» را بیان نماید؛ حدیث منزلت است که مورد اتفاق فریقین بوده که در این نوشتار از صحیح مسلم و بخاری نقل میشود.
سعد بن وقاص از پدرش چنین نقل میکند:
«قال رسول الله لعلی أنت بمنزله هارون من موسی الا أنّه لا نبی بعدی».([۱۱۴])
مسلم روایت دیگری را نیز ـ که سلسله راویان آن به سعد بن وقاص میرسد ـ به این مضمون نقل میکند:
«خلّف رسول الله(صلی الله و علیه و آله) علیبن ابی طالب فی غزوه تبوک فقال علی: یا رسول الله أتخلفنی فی النساء و الصبیان؟ فقال رسول الله(صلی الله و علیه و آله): أما ترضی أن تکون بمنزله هارون من موسی الا أنه لانبی بعدی».([۱۱۵])
بخاری در صحیحش و همچنین مسلم از سعد نقل میکند که در روز جنگ خیبر از پیامبر شنیدم که درباره علیبن ابی طالب(علیه السلام) میفرمود:
«لاعطین الرایه رجلاً یحب الله و رسوله و یحبه الله ورسوله».
تا اینکه علی(علیه السلام) را فرا خواند و بیرق اسلام را به دست او داد.([۱۱۶])
«قال النبی لعلی: أنت منی و أنا منک».([۱۱۷])
از مطالب یاد شده به این نتیجه میرسیم که آیه نه دلالت بر عصمت اهل حل و عقد دارد و نه بر عصمت خلفای راشدین و امرای سرایا و علما.
کسانی که گفتهاند، آیه بر عصمت یکی از این سه گروه، دلالت دارد ادعایشان بدون دلیل است و آیه فقط بر عصمت أئمّه دوازدهگانه دلالت دارد و مراد از «أولی الامر» آنها هستند. آیات ولایت، تطهیر و احادیث سفینه، ثقلین و نیز أحادیث «أولی الأمر» ـ که از طریق شیعه و سنّی، نقل شده است([۱۱۸]) ـ دلیلی بر این مطلب است.([۱۱۹])و([۱۲۰])
و ـ آیه تطهیر
{إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}.([۱۲۱])
بخشی از آیه۳۳ سوره احزاب ـ که به آیه تطهیر شهرت یافته است ـ فضیلت والایی را برای اهل بیت به اثبات میرساند و اندیشمندان شیعه، این فضیلت را برابر با عصمت میدانند.([۱۲۲])
سخن درباره این آیه فراوان است، به مطالب زیر توجه کنید:
مقدمه:
خداوند دو نوع اراده دارد؛ اراده تشریعی که تخلف از آن ممکن است؛ و اراده تکوینی که همان اراده حتمی خداوند است و تخلف در آن راه ندارد.
در این آیه مبارکه اراده حتمی و تکوینی خداوند، به برطرف نمودن رجس و پلیدی از اهلبیت(علیهم السلام) تعلق گرفته است. اگر اراده در اینجا تشریعی میبود، معنا نداشت که آن را اختصاص به اهلبیت(علیهم السلام) دهد؛ زیرا اراده تشریعی از جانب خداوند برای همه مکلفان یکسان است و آنچه با حصر مناسب است، اراده تکوینی است. به علاوه آیه کریمه به گواهی احادیث بسیاری ـ که در منابع حدیثی و تفسیری شیعه و اهل سنت آمده است ـ متضمن تمجید و ستایش خاندان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است. اگر اراده تشریعی در اینجا مراد میبود، تمجید و ستایش معنی نداشت.
روایات زیادی از عامه و خاصه گویای این است که اهلبیت به پنج تن آل عبا اطلاق میشود.([۱۲۳])
کلمه «إنّما» طبق تصریح علمای لغت و ادبیات عرب دلالت بر حصر میکند.([۱۲۴]) اما کاربرد آن با قرینه در غیر حصر، مجازی خواهد بود.
حصر بر دو گونه است؛ حقیقی و اضافی. حصر اضافی تنها پندار مخاطب را نفی میکند.([۱۲۵])
در آیه تطهیر حصر حقیقی مراد است بدین معنا که خداوند طهارت را فقط برای افراد خاصی که همان خمسه طیبه(علیهم السلام) هستند منظور نموده است، نه کسانی دیگر. محصور شدن جمله با «إنّما» و مقدم شدن جار و مجرور «عنکم» بر مفعول به «الرجس» نیز اختصاص و انحصار را افاده میکند.([۱۲۶])
در اراده تکوینی تحقق مراد، همراه اراده است.
{إِنَّمَا اَمْرُهُ إِذَا اَرَادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ}([۱۲۷])
آیه میخواهد بگوید: وقتی خداوند امری را اراده کرد، به طور قطع مراد آن تحقق پیدا میکند. در آیه تطهیر متعلّق اراده خداوند تحقق پیدا کرده است. این طور نیست که خبر از تحقق این امر در آینده داده باشد.
با اثبات اراده تکوینی در آیه شریفه، عصمت اهلبیت و امامان معصوم(علیهم السلام) نیز ثابت میشود؛ زیرا امامان معصوم(علیهم السلام) مصداق اهلبیت هستند و تحقق اراده خداوند بر طهارت و پاکیزگی اهلبیت(علیهم السلام)، دور کردن آنان از هرگونه آلودگی و پلیدی است که این همان مصونیت الهی و عصمت است.
معنی رجس:
تاکنون روشن شد که اراده تکوینی خداوند بر این تعلق گرفته است که «رجس» را تنها از اهلبیت(علیهم السلام) دور سازد. برای توضیح بیشتر باید دید «رجس» چیست؟
اهل لغت «رجس» را هم به معنی آلودگیهای جسمی و ظاهری معنی کردهاند و هم به معنی آلودگیهای باطنی و درونی.([۱۲۸])
اما آنچه در قرآن از آنها به «رجس» تعبیر شده، عبارت است از نجاسات، همچون: مردار، خون، گوشت خوک،([۱۲۹]) شراب و قمار،([۱۳۰]) ضلالت، ضیق صدر،([۱۳۱]) بت،([۱۳۲]) ایمان نداشتن به خدا([۱۳۳]) و امراض قلبی.([۱۳۴])
علامه طباطبایی مینویسد:
کلمه «رجس» صفتی است از ماده رجاست، یعنی پلیدی و قذارت، و پلیدی و قذارت هیأتی است در نفس آدمی که او را وادار به اجتناب و نفرت مینماید، مانند پلیدی رذائل، مثل شرک و کفر و أثر عمل ناپسند و نیز هیأتی است در ظاهر موجود پلید که باعث نفرت میشود، مانند پلیدی خوک.
نسبت به انسان عبارت است از ادراکی نفسانی و اثری شعوری که از علاقه قلب به اعتقادی باطل یا عملی زشت حاصل میشود.([۱۳۵])
سپس مینویسد:
إذهاب رجس، از بین بردن هر هیأت خبیثهای است در نفس، که حق اعتقاد و عمل را تخطئه میکند.([۱۳۶])
با در نظر گرفتن اینکه کلمه «رجس» در آیه شریفه الف و لام دارد که جنس را میرساند، معنایش این میشود که خدا میخواهد تمامی پلیدیها و هیأتهای خبیثه و رذیله را که اعتقاد و عمل حق را از انسان میگیرد، از نفس ببرد و چنین ازالهای با عصمت الهی منطبق میشود و آن عبارت است از صورت علمیهای در نفس که انسان را از هر باطلی ـ چه عقاید و چه اعمال ـ حفظ میکند. پس آیه شریفه یکی از ادله عصمت اهل بیت(علیهم السلام) است.([۱۳۷])
گواه این مطلب جمله {یطهّرکم تطهیرا} است که به عنوان تأکید جمله قبل {لیذهب عنکم الرجس} به کار رفته است و همین تعبیر در سوره آل عمران درباره حضرت مریم(سلام الله علیها) نیز به کار رفته است که این تطهیر جز پاکی از پلیدهای روحی و معنوی ـ که ملازم با عصمت است ـ چیز دیگری نیست.([۱۳۸])
در زیارت جامعه کبیره نیز آمده است:
«عَصَمَکم الله من الزلل و آمنکم من الفتن و طهرکم من الدنس و اذهب عنکم الرجس و طهرکم تطهیراً».([۱۳۹])
مراد از اهلبیت:
با توجه به مفهوم اهلبیت از نظر لغت و عرف، مراد خداوند از این کلمه در آیه کریمه جز خمسه طیبه(علیهم السلام) نمیتواند باشد. روایات فریقین که بیان خواهد شد میتواند این مطلب را روشن نماید.
در مقابل، عدهای از مفسّران، همسران پیامبر(صلی الله و علیه و آله) را مراد آیه کریمه دانستهاند. استدلال این گروه آن است که ابتدا و انتهای آیه از همسران آن حضرت سخن گفته شده، پس مراد از اهلبیت در آیه نیز آنها هستند.
در جواب این استدلال گفته میشود:
الف ـ میان فصحای عرب، رسم است که در اثنای کلام خطاب را متوجه به غیر میکنند و در قرآن از این قبیل بسیار ذکر شده است.([۱۴۰])
ب ـ روایات دلالت بر این مطلب دارند که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) «اهلبیت» را به خمسه طیبه(علیهم السلام) تفسیر نمودهاند.
ج ـ به دلایل زیر نه تنها سیاق آیه تطهیر با سیاق آیات قبل و بعد از آن یکسان نیست، بلکه متفاوت است:
چنانکه از دقت و تأمل در آیات ۲۸ این سوره به بعد استفاده میشود، سیاق آیات مربوط به همسران آن حضرت همراه با عتاب است، که هیچگونه تمجید و ستایشی از آنان مطرح نیست؛ در حالیکه سیاق آیه تطهیر، مدح و ستایش است.
تنها واقع شدن یک آیه به دنبال آیه دیگر ـ با اینکه احراز نشده است که آیات با هم نازل شده باشد ـ نمیتواند موجب انعقاد سیاق شود؛ زیرا در سیاق شرط است که احراز شود نزول آیات با همدیگر صورت گرفته است؛ وجود شک در این جهت، نمیتواند وجود سیاق را احراز کند.([۱۴۱])
آیه تطهیر شأن نزول مستقل از آیات مربوط به همسران پیامبر(صلی الله و علیه و آله) دارد.
ممکن است دلیل آوردن آیه تطهیر در ضمن آیات مربوط به همسران پیامبر این باشد که خداوند خطاب را از آنها برگردانیده و متوجه اهلبیت(علیهم السلام) نموده باشد و چنین گوش زد نماید که اگر این وظایف مهم را برای اطرافیان و همسران آن حضرت قائل شدهام و اگر وعدههای مضاعف را میدهم برای این است که در بین آنها وابستگانی هستند که من طهارت و پاکی را تنها برای آنها خواستهام و آنها آن قدر مقدساند که دیگران باید حریم آنان را نگه دارند و از این جهت تکلیف سختی در پیش خواهند داشت و نیز برای همسران آن حضرت بفهماند که شما در خانوادهای هستید که پنج معصوم الهی نیز در آن خانواده قرار دارند. پس رعایت حرمت آنها بر شما و تمام مسلمین لازم و واجب است. از این جهت است که تکلیف زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) سنگین و به آنها وعده اجر و عذاب مضاعف داده شد.([۱۴۲])
علامه طباطبایی در توضیح مفهوم اهلبیت(علیه السلام) مینویسد:
در عرف و لغت «اهل البیت» و خانواده مرد به کسانی گفته میشود که عضو جامعه کوچک منزل وی باشند، مانند: زن، پسر، دختر و خدمت کار. ولی گاهی در معنای «اهلبیت» تعمیم داده میشود و این کلمه در مورد خویشاوندان نزدیک مانند پدر، مادر، برادر، خواهر، عمو، عمه، دایی، خاله و فرزندان آنها نیز استعمال میشود؛ اما مراد از اهلبیت در کتاب و سنت هیچ کدام از این دو معنای عرفی نیست؛ زیرا طبق روایات خاصه و عامه، اهلبیت نام و موهبتی است که به پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین (علیهم السلام)، اختصاص دارد و اهل خانه و خویشاوندان دیگر را شامل نمیشود.
اخبار و روایات نیز میرساند که آیه تطهیر شامل زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نمیشود. این روایات، هرگونه شک و شبههای را در این باره نفی کرده است؛ زیرا با صراحت تمام بیان میدارد که رسول اکرم(صلی الله و علیه و آله) از ورود عایشه به زیر پارچه جلوگیری کرد و نیز تصریح دارد که عایشه از اهلبیت نیست. در مورد ام سلمه و سایر زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نیز چنین است.
روایات زیادی در منابع تفسیری و روایی شیعه و اهل سنت آمده است که به وضوح از آنها استفاده میشود که منظور از «اهلبیت» در آیه تطهیر، فقط خمسه طیبه(علیهم السلام) هستند و همسران آن حضرت از «اهلبیت» نیستند به آن معنای خاصی که در آیه تطهیر مقصود است.
راویان:
۱ـ امیر المؤمنین علیبن ابیطالب(علیه السلام)؛ ۲ـ فاطمه زهرا(سلام الله علیها)؛ ۳ـ امام حسن(علیه السلام)؛ ۴ـ انس بن مالک؛ ۵ـ براء بن عازب انصاری؛ ۶ـ جابر بن عبدالله انصاری؛ ۷ـ ابو سعید خدری؛ ۸ـ عبدالله بن عباس؛ ۹ـ سعد بن وقاص؛۱۰ـ سعد بن مالک؛ ۱۱ـ عبدالله بن جعفر طیار؛ ۱۲ـ عایشه؛ ۱۳ـ ام سلمه؛ ۱۴ـ ابی سلمه؛ ۱۵ـ واثل بن اسقع؛ ۱۶ـ ابی الحمراء.([۱۴۳])
این روایات را به چند دسته میتوان تقسیم نمود:
الف ـ احادیثی که «اهلبیت» در آنها به علی و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) تفسیر شده است. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که حضرت فرمود:
«فلو سکت رسول الله(صلی الله و علیه و آله) فلم یبین من أهل بیته، لادعاها آل فلان وآل فلان، لکن الله عزوجل أنزله فی کتابه تصدیقاً لنبیه(صلی الله و علیه و آله): {إنما یرید الله…} فکان علی والحسن والحسین وفاطمه(علیهم السلام)، فأدخلهم رسول الله(صلی الله و علیه و آله) تحت الکساء فی بیت أم سلمه، ثم قال: اللهم إن لکل نبی أهلاً وثقلاً وهؤلاء أهل بیتی وثقلی»؛([۱۴۴])
اگر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله)، اهلبیت را معرفی نمیکرد، دیگران ادعا میکردند که ما از اهلبیت هستیم، اما پیامبر آنها را معرفی نمود.
روایت اسماعیلبن عبدالله بن جعفر از پدرش (عبدالله):
«لما نظر رسول الله(صلی الله و علیه و آله) إلی رحمه هابطه قال: ادعوا لی ادعوا لی فقالت صفیه: من یا رسول الله؟ قال: أهل بیتی علیاً وفاطمه والحسن والحسین فجیء بهم فألقی علیهم النبی(صلی الله و علیه و آله) کساءه ثم رفع یدیه ثم قال: اللهم هؤلاء آلی فصل علی محمد وعلی آل محمد وأنزل الله عز وجل: {إنما یرید الله…}؛
هنگامی که پیامبر(صلی الله و علیه و آله) به رحمت الهی که از آسمان فرود میآمد نظر انداخت، فرمود: برایم فرا خوانید، برایم فرا خوانید، صفیه گفت: یا رسول الله، چه کسی را فرا خوانیم؟ حضرت فرمود: اهلبیتم، علی و فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام)، را. پس از آنکه ایشان را آوردند پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کساء خویش را بر آنان افکند. سپس دستهای خویش را بلند نمود و عرض کرد: خدایا! اینان خاندان من هستند، بر محمد و خاندان او درود بفرست. سپس خداوند آیه «إنما یرید الله…» را نازل فرمود.
حاکم نیشابوری میگوید: «هذا حدیث صحیح الاسناد».([۱۴۵])
ام سلمه میگوید:
آیه تطهیر در خانه من نازل شد. گفتم: یا رسول الله من از اهلبیت نیستم؟ فرمود: تو به خیر و از همسران رسولالله(صلی الله و علیه و آله) هستی.([۱۴۶])
ب ـ احادیثی که دلالت دارند پیامبر(صلی الله و علیه و آله) هر روز صبح یا هر روزی پنج مرتبه (تا ۱ ماه یا۴۰ روز، یا ۶ ماه، یا ۷ ماه، یا ۸ ماه، یا ۹ ماه یا ۱۷ماه) بر در خانه علی(علیه السلام) و فاطمه(سلام الله علیها) میآمد و آیه تطهیر را بر آنان میخواند.([۱۴۷])
این کار رسول الله(صلی الله و علیه و آله) در مدت طولانی و پشت سرهم، میتواند یادآور این حقیقت باشد که مراد از «اهلبیت پیامبر(صلی الله و علیه و آله)» این افراد خاص است تا مردم فکر نکنند که معنای عرفی اهلبیت مراد است.
ج ـ احادیثی که بدون در نظر داشتن جا و مکان خاص، نزول آیه را درباره پیامبر(صلی الله و علیه و آله) و علی و فاطمه و حسن و حسین(علیهم السلام) دانسته است:
از ابی سعید خدری روایتی به این مضمون نقل شده است:
پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: این آیه درباره پنج تن نازل شده است؛ درباره خود من، علی، حسن، حسین و فاطمه(علیهم السلام).([۱۴۸])
از ابی سعید خدری روایت شده که گفت:
آیه {إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا} در شأن پنج تن نازل شده است و آنان را نام برد: رسول الله و علی، فاطمه، حسن و حسین(علیهم السلام).([۱۴۹])
عامر بن سعد از پدرش روایت میکند که گفت:
آیه تطهیر در شأن پیامبر خدا و فاطمه و علی و حسن و حسین (علیهم السلام) نازل گردیده است.([۱۵۰])
بیشتر احادیث مذکور ـ که در رابطه با معرفی اهلبیت در ذیل آیه تطهیر آمده است ـ در کتب اهل سنت آمده است. در کتب معتبر اهل سنت احادیث زیادی وجود دارد که مراد از اهل بیت در آیه تطهیر، همین پنج تناند که از ذکر آنها خودداری میکنیم.([۱۵۱])
دلالت آیه تطهیر بر عصمت سایر أئمه(علیهم السلام)
از آنجا که بر اساس اعتقاد شیعیان غیر از پنج تن آل عبا(علیه السلام) نُه امام بعدی از فرزندان امام حسین(علیه السلام) نیز پاک و مطهر و دارای عصمت هستند، این سؤال مطرح میشود که آیا از این آیه میتوان چنین استفادهای نمود؟
در پاسخ باید گفت: برای اثبات عصمت سایر معصومین، اثبات عصمت یک نفر از آنان کافیست؛ لذا اگر دلیل بر عصمت یک نفر از آنها اقامه شود، عصمت دیگران از طریق او شناخته و اثبات خواهد شد.([۱۵۲])
گرچه أئمّهی بعد از امام حسین(علیه السلام) در زمان نزول آیه تطهیر نبودند ولی انحصار در پنج تن از قبیل تطبیق آن بر حاضران است و به معنای شامل نبودن آن نسبت به سایر أئمّه(علیهم السلام) نیست؛ زیرا از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) در کتب فریقین روایت شده است که فرمود:
«کَانَ اللهُ وَ لا شَیْءَ مَعَهُ فَأوَّلُ مَا خَلَقَ نُورُ حَبِیبِهِ مُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) قَبْلَ خَلْقِ الْمَاءِ وَ الْعَرْشِ وَ الْکُرْسِیِّ وَالسَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ اللَّوْحِ وَ الْقَلَمِ وَ الْجَنَّهِ وَ النَّارِ وَالْمَلائِکَهِ وَ آدَمَ وَ حَوَّاءَ بِأرْبَعَهٍ وَ عِشْرِینَ وَ أرْبَعِمِائَهِ ألْفِ عَامٍ فَلَمَّا خَلَقَ اللهُ تَعَالَی نُورَ نَبِیِّنَا مُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) بَقِیَ ألْفَ عَامٍ بَیْنَ یَدَیِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَاقِفاً یُسَبِّحُهُ وَ یَحْمَدُهُ وَ الْحَقُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَنْظُرُ إِلَیْهِ وَ یَقُولُ یَا عَبْدِی أنْتَ الْمُرَادُ وَ الْمُرِیدُ وَ أنْتَ خِیَرَتِی مِنْ خَلْقِی وَ عِزَّتِی وَجَلَالِی لَوْلاکَ مَا خَلَقْتُ الأفْلاکَ مَنْ أحَبَّکَ أحْبَبْتُهُ وَ مَنْ أبْغَضَکَ أبْغَضْتُهُ»([۱۵۳])
در حدیث دیگر آمده است:
«یَا مُحَمَّدُ! إِنَّکَ رَسُولِی إِلَی جَمِیعِ خَلْقِی وَ إِنَّ عَلِیّاً وَلِیِّی وَ أمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ عَلَی ذَلِکَ أخَذْتُ مِیثَاقَ مَلائِکَتِی وَأنْبِیَائِی وَ جَمِیعِ خَلْقِی وَ هُمْ أرْوَاحٌ مِنْ قَبْلِ أنْ أخْلُقَ خَلْقاً فِی سَمَائِی وَ أرْضِی مَحَبَّهً مِنِّی لَکَ یَا مُحَمَّدُ وَ لِعَلِیٍّ وَلِوُلْدِکُمَا وَ لِمَنْ أحَبَّکُمَا وَ کَانَ مِنْ شِیعَتِکُمَا وَ لِذَلِکَ خَلَقْتُهُ مِنْ طِینَتِکُمَا»([۱۵۴])
در حدیثی قدسی دیگر ذات باری تعالی چنین میفرماید:
«یَا مُحَمَّدُ! وَ عِزَّتِی وَ جَلالِی لَوْلاکَ مَا خَلَقْتُ آدَمَ وَ لَوْ لا عَلِیٌّ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّهَ لأَنِّی بِکُمْ أجْزِی الْعِبَادَ یَوْمَ الْمَعَادِ بِالثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ وَ بِعَلِیٍّ وَ بِالأَئِمَّهِ مِنْ وُلْدِهِ أنْتَقِمُ مِنْ أعْدَائِی فِی دَارِ الدُّنْیَا ثُمَّ إلَیَّ الْمَصِیرُ لِلْعِبَادِ وَالْمَعَادِ وَاُحَکِّمُکُمَا فِی جَنَّتِی وَ نَارِی»([۱۵۵])
در حدیث از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که خطاب به جابر فرمود:
«یَا جَابِرُ کَانَ اللهُ وَ لا شَیْءَ غَیْرَهُ … ثُمَّ قَالَ لِمُحَمَّدٍ(صلی الله و علیه و آله) وَ عِزَّتِی وَ جَلالِی وَ عُلُوِّ شَأنِی لَوْلاکَ وَ لَوْ لا عَلِیٌّ وَعِتْرَتُکُمَا الْهَادُونَ الْمَهْدِیُّونَ الرَّاشِدُونَ مَا خَلَقْتُ الْجَنَّهَ وَالنَّارَ وَلا الْمَکانَ وَلا الأرْضَ وَلا السَّمَاءَ وَ لا الْمَلائِکَهَ وَ لا خَلْقاً یَعْبُدُنِی»([۱۵۶])
از این احادیث استفاده میشود که پیامبر اکرم وآل طاهرینش(علیهم السلام)، علت ایجاد این جهان هستند. چنانچه حدیث معروف بین فریقین: «لولاک لما خلقت الافلاک»،([۱۵۷]) بر آن دلالت دارد. همچنین بر اساس آیه مباهله علی نفس پیامبر است. پیامبر و علی از نور واحدند: «أنا وعلیٌّ من نورٍ واحد»([۱۵۸]) و اولاد معصومین پیامبر همه مظاهر جمال و کمال آن حضرت هستند. چنانچه حضرت درباره آنها میفرماید: «اولنا محمد و اوسطنا محمد وآخرنا محمد وکلنا محمد»([۱۵۹])
مؤید دیگر این مطلب روایتی از زید شحام است که نقل میکند از امام صادق(علیه السلام) سؤال کردم کدام یک افضل است، حسن یا حسین؟ امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ فَضْلَ أوَّلِنَا یَلْحَقُ فَضْلِ آخِرِنَا وَ فَضْلَ آخِرِنَا یَلْحَقُ فَضْلِ أوَّلِنَا فکُلٌّ لَهُ فَضْلٌ.
قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَسِّعْ عَلَیَّ فِی الْجَوَابِ فَإِنِّی وَاللهِ مَا أسْئَلُکَ إِلَّا مُرْتَاداً.
فَقَالَ: نَحْنُ مِنْ شَجَرَهٍ طَیِّبَهٍ بَرَأنَا اللهُ مِنْ طِینَهٍ وَاحِدَهٍ فَضْلُنَا مِنَ اللهِ وَ عِلْمُنَا مِنْ عِنْدِ اللهِ وَ نَحْنُ اُمَنَاءُ الله عَلَی خَلْقِهِ وَ الدُّعَاهُ إِلَی دِینِهِ وَ الْحُجَّابُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ أزِیدُکَ یَا زَیْدُ، قُلْتُ نَعَمْ.
فَقَالَ خَلْقُنَا وَاحِدٌ وَ عِلْمُنَا وَاحِدٌ وَ فَضْلُنَا وَاحِدٌ وَ کُلُّنَا وَاحِدٌ عِنْدَ اللهِ عزّوجلّ.
فَقُلتُ: أخْبِرْنِی بِعِدَّتِکُمْ.
فَقَالَ: نَحْنُ اثْنَا عَشَرَ هَکَذَا حَوْلَ عَرْشِ رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ فِی مُبْتَدَأ خَلْقِنَا أوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ أوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ».([۱۶۰])
«فضل نخست ما به فضل آخر ما ملحق میشود و فضل آخر ما به فضل نخست ما ملحق میشود [یعنی فضل نخست و آخر ما یکی است] و هریک فضلی دارد. به امام گفتم فدای شما شوم جواب را برایم بیشتر توضیح دهید؛ به خدا سوگند از شما سؤال نکردم مگر از جهت آشکار شدن حق. پس امام(علیه السلام) فرمود: ما از شجره طیبه هستیم که خداوند ما را از طینت [نور] واحده آفریده است؛ فضل ما از خداست و علم ما نیز از جانب اوست، و ما امینان او بر خلقش و دعوتکنندگان به سوی دین او و حجاب بین او و خلقش هستیم. آیا باز هم بگویم؟ گفتم: بلی! پس امام(علیه السلام) فرمود: خَلق ما، علم ما و فضل ما یکی است و همه ما نزد خدای متعال یکی هستیم. راوی سوال نمود [سؤال نمودم] از تعدادتان بگویید؟ امام فرمود: ما دوازده نفر هستیم که در آغاز خلقت ما، در عرش خداوند چنین ثبت شده است: اول و اوسط و آخر ما محمد است».
چند اشکال:
۱ـ اگر مراد از اراده در آیه اراده تکوینی باشد، دلالت قطعی بر طهارت معنوی اهلبیت دارد و این تخلف ناپذیر است و مستلزم جبر میشود.
جواب:
اراده تکوینی در صورتی مستلزم جبر خواهد بود که اراده و اختیار خود انسان در انجام عمل واسطه نباشد؛ ولی اگر اراده تکوینی خداوند بر این تعلق گرفته باشد که اهلبیت براساس بینش و آگاهی و اختیار، از پلیدیها و گناه و معصیت به دور باشد، مستلزم جبر نخواهد بود.
تعبیر «اذهاب» و «تطهیر» در جایی به کار میرود که پلیدی وجود داشته باشد یعنی از آیه فهمیده میشود که اهلبیت قبلاً دارای پلیدی و گناه بودهاند که الان از آنها بر طرف شده است؟
جواب:
الف ـ این سخن مردود است؛ زیرا به اتفاق جمیع مفسران و محدثان آیه مبارکه شامل پیامبر هم میشود و لازمه سخن مذکور این است که پیامبر قبل از نزول آیه تطهیر معصوم نباشد و این چیزی است که هیچ مسلمانی به آن ملتزم نمیشود.([۱۶۱])
ب ـ إذهاب و مشتقات آن همانطور که برای رفع چیزی به کار برده میشود، برای دفع آن نیز استعمال میشود.([۱۶۲]) بهترین شاهد برای این مدعا حدیث منقول از رسول اکرم(صلی الله و علیه و آله) است؛
«من أطعم أخاه حلاوه أذهب الله عنه مراره الموت»([۱۶۳])
روشن است که مراد از واژه «اذهب» در این روایت این نیست که ابتدا تلخی مرگ را به او چشانده، آنگاه آن را برطرف میسازد. بلکه از ابتدا، مرگ برای چنین شخصی تلخ نخواهد بود.
بنابراین معنای {انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس} این نیست که خداوند آلودگیهای موجود را رفع کند، بلکه به این معناست که اسباب و شرایط حصول رجس و آلودگی را از بین برده است.([۱۶۴])
دلالت آیه بر عصمت امام از سهو و اشتباه:
دانشمندان شیعه دلالت آیه تطهیر را بر عصمت از خطا و اشتباه چنین تقریر میکنند:
بنابر عقیده شیعه و معتزله ارتکاب حرام و گناه ـ چه عمد و چه سهو و اشتباه ـ مفاسد واقعی و ذاتی دارد و همین مفاسد علت نهی از آنهاست و أئمه دوازده گانه از ارتکاب محرّمات ـ هر چند به صورت سهو و اشتباه ـ منزّه است. گرچه تکلیف مشروط به قدرت و التفات است که در صورت عجز و عدم التفات کیفر و عقابی نخواهد بود اما اثر وضعی حکم و قبح ذاتی آنکه صورت دیگری از پلیدی و رجس است، منوط به علم و قدرت نیست و در صورت ارتکاب چه با علم و یا از روی ندانستن، اثر خود را خواهد گذاشت.([۱۶۵]) مثلاً کسی که شراب مینوشد ـ هرچند از روی عمد نباشد ـ اثر وضعی آن مثل مستی و نقص روحی عارض خواهد شد و چنین چیزی با مقام عصمت منافات خواهد داشت.([۱۶۶])
در نتیجه آنچه از مفاد آیه و روایات ذیل آیه و مراجعه به عقل سلیم فهمیده میشود، این است که مراد از اهلبیت(علیه السلام) در آیه تطهیر، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) امام علی و حضرت فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین و همچنین ائمه نُه گانه(علیهم السلام) هستند.
ز ـ آیه مباهله
{فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ اَبْنَاءنَا وَاَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَاَنفُسَنَا واَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهَ اللهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ}([۱۶۷])
مسیحیان نجران به دلیل اینکه حضرت عیسی(علیه السلام) پدری نداشت، با لجاجت تمام، بر الوهیت او تأکید میکردند، در حالیکه چنین حرفی را در مورد حضرت آدم(علیه السلام) نمیگفتند. با وجود اینکه قرآن کریم، مثل خلقت آن حضرت را به حضرت آدم تشبیه کرده است([۱۶۸]).
پیامبر(صلی الله و علیه و آله) دلائل قطعی به آنها ارائه نمود؛ ولی مورد پذیرش آنان واقع نشد. تا اینکه خداوند دستور مباهله با آنها را صادر نمود.
قرار شد که هرکدام از طرفین، بهترین و عزیزترین کسان خود را همراه بیاورد. روز مباهله فرا رسید و پیامبر برای مباهله خارج شد. در حالیکه امام علی، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) او را همراهی میکردند.
وقتی مسیحیان نجران حالت خروج پیامبر(صلی الله و علیه و آله) را مشاهده نمودند، رهبران آنها گفتند: ای جماعت نصارا! ما صورتهایی را میبینیم که اگر از خداوند بخواهند کوهها را از جایش برکند، خداوند چنین خواهد کرد، لذا از مباهله با آنها خودداری نمایید، در غیر این صورت هلاکت طایفه نصارا حتمی و قطعی خواهد بود.
علمای شیعه درباره «انفسنا» که در آیه مباهله آمده است، چنین میگویند:
جایز نیست انسان نفس خود را دعوت نماید، بلکه صحیح این است که غیرش را دعوت نماید و «انفسنا» باید اشاره به غیر باشد و آن کسی جز علی بن ابی طالب(علیه السلام) نمیتواند باشد؛ زیرا تنها آن حضرت بود که با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) برای مباهله آمده بودند.([۱۶۹]) پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، امام حسن و امام حسین(علیه السلام) را فرزندان خود و حضرت زهرا(سلام الله علیها) را زنان و امیر المؤمنین(علیه السلام) را نفس خود معرفی کرد.([۱۷۰])
امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز در روز شورا به این آیه استدلال نمود:
«شما را به خدا، آیا در میان شما نزدیکترین خویشاوند به پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی که آن حضرت او را نفس خود و فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود خواند، غیر از من کسی هست؟» همه گفتند: نه».([۱۷۱])
آنچه مسلم است و أئمه تفسیر نیز بر آن اتفاق نظر دارند و روایات زیادی از طرق شیعه و سنی بر آن دلالت دارد، این است که مراد از «انفسنا» در آیه علیبن ابی طالب(علیه السلام) است که در این آیه از آن حضرت به منزله نفس نبی(صلی الله و علیه و آله) تعبیر شده است؛
«قال النبی لعلی: أنت منی و أنا منک»([۱۷۲])
«علی(علیه السلام) منی و أنا منه و لایؤدی عنی الاّ علی»([۱۷۳])
«من اراد أن ینظر الی نوح فی عزمه، والی آدم فی علمه و الی ابراهیم فی حلمه و الی موسی فی فطنته و الی عیسی فی زهده، فلینظر الی علی بن ابی طالب(علیه السلام)»([۱۷۴])
«فی الخبر أنّه(صلی الله و علیه و آله) و قد سأله سائل عن بعض أصحابه، فأجابه عن کلّ بصفته. فقال: فعلیّ؟ فقال(صلی الله و علیه و آله): إنّما سألتنی عن النّاس، و لم تسألنی عن نفسی.»([۱۷۵])
در اینجا مراد، مساوات کامل و سزاوار بودن امیرالمؤمنین(علیه السلام) در تصرف با پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است، تا جایی که خداوند حکم به مساوات آن حضرت به نفس پیامبر(صلی الله و علیه و آله) نموده است، جز اینکه پیامبر و نبی نیست. به همین دلیل عصمت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به روشنی از آیه فهمیده میشود زیرا در عصمت نفس پیامبر(صلی الله و علیه و آله) کسی خدشه نکرده است.
ح ـ آیه تبلیغ
{یَا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ}.([۱۷۶])
چند نکته:
خطاب پیامبر با لفظ «رسول» صورت گرفته است؛
«ما أنزل» حکمی از احکام دین است که قبلاً به پیامبر نازل شده است؛
لحن آیه مبارکه میرساند که این حکم از اهمیت و عظمت بالایی برخوردار است؛ به گونهای که اگر ابلاغ نشود، مساوی با انجام ندادن رسالت خداوند است؛
پیامبر از ابلاغ این حکم نگرانی داشته است؛
علت نگرانی پیامبر نپذیرفتن مردم و در نتیجه بیاثر ماندن زحمات رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) و نابودی دین بود؛
آن امر مهم که رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) از تبلیغ آن بیم داشت، چنانچه از شأن نزول آیه و روایاتی که از طریق فریقین در این خصوص رسیده پیداست که ابلاغ ولایت و وصایت و خلافت حضرت علی(علیه السلام) بود.
منشأ نگرانی رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) این بود که مبادا مردم گمان کنند که رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) این مطلب را از پیش خود میگوید و میخواهد پسر عموی خود را جانشین خویش قرار دهد و مصلحت عموم و نفعشان در آن رعایت نشده است؛
پیامبر در حدیث غدیر که درباره آیه مبارکه وارد شده است، سه مرتبه از مردم اقرار گرفت: الست أولی بکم من انفسکم؟ـ که در واقع استدلال پیامبر(صلی الله و علیه و آله) متکی به این آیه قرآن است که میفرماید: {النَّبِیُّ اَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ اَنفُسِهِمْ}([۱۷۷]) ـ همه گفتند: بلی یا رسول خدا! سپس پیامبر فرمود: من کنت مولاه فعلی مولاه.([۱۷۸])
این منصب از جانب خدا تفویض شده و پیامبر فقط مأمور ابلاغ بوده است؛
پس از ابلاغ این حکم آیه «اکمال» نازل شده است.([۱۷۹])
عصمت در آیه مبارکه
باتوجه به مقدمات یاد شده، آیا میشود خداوند این امر مهم را به کسی که معصیتکار و ظالم یا خطاکار و فراموشکار است، واگذار و پیامبر ولایت او را عین ولایت خود معرفی نماید و او را أولی به أنفس مسلمین به حساب آورد آیا ولایت چنین کسی موجب اکمال دین و اتمام نعمت است؟
بدیهی است شخصی که جانشین پیامبر و عهدهدار امری با این عظمت میشود، باید تمام اوصاف «مستخلف عنه» را و همان عصمت نبی را داشته باشد؛ زیرا امامت عهدی الهی است و چنین شخصی عهدهدار همان وظیفهای است که انبیای الهی داشتند با این تفاوت که به جای دریافت وحی، وظیفه حفظ و تفسیر دین را بر عهده دارد. پس اگر احتمال خطا و انحراف به هر نحو ممکن، در او راه داشته باشد، اعتماد مردم از او سلب میشود و به دور از حکمت بالغه خداوند خواهد بود؛ زیرا هدف از تعیین ولیّ و سرپرست برای انسانها نجات آنها از گمراهی و هدایت به سوی سعادت ابدی است که در بعثت انبیا نیز مطرح است.([۱۸۰])
از طرف دیگر عصمت امری است مخفی که به جز خداوند، کس دیگری نمیتواند از آن آگاهی پیدا کند. تعیین ولیّ معصوم نیز باید از جانب خداوند باشد. این امر طی مقدمات لازم در روز خاص و در مکان ویژه (غدیر) از طرف خداوند توسط پیامبر صورت گرفت:
«عَنْ حَنَانِ بْنِ سدِیرٍ عَنْ أبِیهِ عَنْ أبِی جَعْفَرٍ(علیه السلام) قَالَ: لَمَّا نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَی رَسُولِ اللهِ(صلی الله و علیه و آله) فی حَجَّهِ الْوَدَاعِ بِإِعْلانِ أمْرِ عَلِیِّ بْنِ أبِی طَالِبٍ یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ إِلَی آخِرِ الآیَهِ. قَالَ: فَمَکَثَ النَّبِیُّ(صلی الله و علیه و آله) ثَلاثاً حَتَّی أتَی الْجُحْفَهَ فَلَمْ یَأخُذْ بِیَدِهِ فَرَقاً مِنَ النَّاسِ فَلَمَّا نَزَلَ الْجُحْفَهَ یَوْمَ الْغَدِیرِ فِی مَکَانٍ یُقَالُ لَهُ مَهْیَعَهُ فَنَادَی الصَّلاهَ جَامِعَهً فَاجْتَمَعَ النَّاسُ فَقَالَ النَّبِیُّ(صلی الله و علیه و آله) مَنْ أوْلَی بِکُمْ مِنْ أنْفُسِکُمْ؟ قَالَ فَجَهَرُوا فَقَالُوا اللهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ الثَّانِیَهَ فَقَالُوا اللهُ وَرَسُولُهُ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ الثَّالِثَهَ فَقَالُوا اللهُ وَرَسُولُهُ فَأخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ(علیه السلام) فَقَالَ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَعَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَإِنَّهُ مِنِّی وَ أنَا مِنْهُ وَ هُوَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلَّا أنَّهُ لا نَبِیَّ مِنْ بَعْدِی».([۱۸۱])
«از حنان بن سدیر از پدرش از امام باقر(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: زمانی که در حجهًْ الوداع جبرئیل آیه {یا أیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ …} را برای ابلاغ امر علی بن ابی طالب بر رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) آورد، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) سه روز درنگ نمود و دست علی را به جهت فرق گذاشتن از مردم نگرفت تا به جحفه رسید زمانیکه در روز غدیر به جحفه رسید. در مکانی که به آن مهیعه گفته میشد، صدا زد: «الصلاهًْ جامعه»! مردم جمع شدند، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: چه کسی برای شما از خود شما بهتر است؟ مردم همه با صدای بلند گفتند: خدا و رسولش. سپس مرتبه دوم و سوم پیامبر این کلام را تکرار نمود و مردم همان جواب را دادند. آنگاه پیامبر دست علی(علیه السلام) را گرفت و فرمود: هرکس من مولای او هستم بعد از من علی مولای اوست. بار خدایا! با دوستان علی دوست و با دشمنان او دشمن باش! و هرکه علی را یاری کند او را یاری رسان و هرکه علی را خوار کند، او را خوار نما؛ زیرا علی از من است و من از او هستم و او نسبت به من مانند هارون است نسبت به موسی جز اینکه بعد از موسی نبی بود، اما بعد از من دیگر نبیی نیست (و نبوت با من خاتمه پیدا میکند).
پس از ابلاغ این حکم، آیه {الْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسلاَمَ دِیناً}([۱۸۲]) نازل شد.
روایات نبوی(صلی الله و علیه و آله)
روایات فراوانی از پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله)، در بیان فضایل اهلبیت(علیهم السلام) نقل شده است که به وضوح دال بر عصمت آنان است. در برخی از این روایات تصریح به عصمت شده است و برخی دیگر با آنکه لفظ عصمت در آنها نیامده است اما دلالت بر عصمت أئمه(علیهم السلام) دارند.
به این روایات توجه کنید.
ابن عباس میگوید: از رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) شنیدم که فرمود:
«انا و علی و الحسن و الحسین و تسعه من وُلد الحسین مطهرون معصومون.»([۱۸۳])
«من و علی و حسن و حسین و نه نفر دیگر از فرزندان حسین، پاک [از هر نوع آلودگی] و معصوم هستیم».
جلال الدین سیوطی، در تفسیر آیه ۳۳ احزاب، این روایت را از پیامبر گرامی اسلام(صلی الله و علیه و آله) گزارش میکند:
«فَاَنا واهل بیتی مطهّرون من الذنوب».([۱۸۴])
پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) در مورد امیر المؤمنین و سایر ائمه(علیهم السلام) فرمود:
«انهم خیره الله و صفوته وهم المعصومون من کل ذنبٍ وخطیئهٍ».([۱۸۵])
«اهلبیت کسانی هستند که خداوند آنها را برگزیده است و آنها از هر گناه و خطایی پاک هستند».
عن عبدالله بن العباس قال:
«دخلت علی النبی(صلی الله و علیه و آله)… قلت یا رسول الله فکم الأئمه بعدک؟ قال … و الأئمه بعدی اثنا عشر أولهم علی بن أبی طالب … قال ابن عباس قلت: یا رسول الله أسامی ما أسمع بهم قط قال لی یا ابن عباس هم الأئمه بعدی وإن قهروا أمناء معصومون نجباء أخیار … یا ابن عباس سوف یأخذ الناس یمینا و شمالاً فإذا کان کذلک فاتبع علیاً و حزبه فإنه مع الحق و الحق معه و لا یفترقان حتی یردا علی الحوض یا ابن عباس ولایتهم ولایتی و ولایتی ولایه الله و حربهم حربی و حربی حرب الله و سلمهم سلمی و سلمی سلم الله».([۱۸۶])
«از عبدالله بن عباس نقل شده است که خدمت پیامبر(صلی الله و علیه و آله) رسیدم و گفتم: یا رسول الله تعداد أئمه بعد از شما چند نفرند؟ پیامبر فرمود: … و أئمه بعد از من دوازده نفرند که اولشان علی بن ابیطالب است … ابن عباس میگوید: گفتم: یا رسول الله اینها اسامی هستند که هرگز نشنیدهام. پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: ای ابن عباس اینها أئمه بعد از من هستند که هرچند مقهور واقع شوند امناء معصوم و فضلا و بزرگان برگزیدهاند. ای ابن عباس! زود است که مردم به راست و چپ منحرف شوند هرگاه چنین شد از علی و حزب او پیروی نما؛ زیرا علی با حق و حق با اوست و هیچگاه از هم جدا نمیشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. ای ابن عباس! ولایت و دوستی آنها دوستی من و دوستی من دوستی خداست و جنگ با آنها جنگ با من و جنگ با من جنگ با خداست و صلح و آشتی با آنها صلح و آشتی با من و صلح با من صلح با خداست».
ابو سعید از رسول الله(صلی الله و علیه و آله) نقل میکند که میفرمود:
«أهل بیتی أمان لأهل الأرض کما أن النجوم أمان لأهل السماء قیل یا رسول الله فالأئمه بعدک من أهل بیتک؟ قال: نعم الأئمه بعدی اثنا عشر تسعه من صلب الحسین أمناء معصومون و منا مهدی هذه الأمه».([۱۸۷])
«اهل بیت من امان اهل زمین هستند همانگونه که ستارگان امان اهل آسمان هستند. از پیامبر سؤال شد یا رسول الله أئمه بعد از شما از اهل بیت شما هستند؟ پیامبر فرمود: بلی! أئمه بعد از من دوازده نفرند که نه نفر از فرزندان حسین و امناء معصوم هستند. و از ما است مهدی این امت».
عن سلمان الفارسی قال:
«دخلت علی رسولالله(صلی الله و علیه و آله) و عنده الحسن و الحسین‘ یتغذیان و النبی(صلی الله و علیه و آله) یضع اللقمه تاره فی فم الحسن وتاره فی فم الحسین(علیه السلام) فلما فرغا من الطعام أخذ رسول الله(صلی الله و علیه و آله) الحسن علی عاتقه و الحسین علی فخذه ثم قال لی: یا سلمان أتحبهم قلت یا رسول الله کیف لاأحبهم و مکانهم منک مکانهم قال: یا سلمان مَن أحبهم فقد أحبنی و من أحبنی فقد أحب الله ثم وضع یده علی کتف الحسین فقال: إنه الامام ابن الامام تسعه من صلبه أئمه أبرار أمناء معصومون و التاسع قائمهم».([۱۸۸])
«از سلمان فارسی نقل شده است که خدمت رسول الله(صلی الله و علیه و آله) مشرف شدم در حالیکه به حسن و حسین‘ غذا میداد؛ یکبار لقمه را در دهان حسن میگذاشت و بار دیگر در دهان حسین(علیه السلام). زمانی که آن دو از غذا خوردن فارغ شدند، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) حسن را بر دوش و حسین را بر روی رانش گرفت، سپس به من فرمود: ای سلمان آیا اینان را دوست داری؟ گفتم: یا رسول الله چگونه دوست نداشته باشم و حال آنکه جایگاه آنها مانند جایگاه شما است. پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: ای سلمان! هرکس آنها را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و هر کس مرا دوست بدارد، خدا را دوست داشته است. سپس دستش را بر بازوی حسین گذاشت و فرمود: او امام و فرزند امام است که نه نفر از ائمه ابرار که امناء معصوم هستند از نسل او هستند که نهمین فرد آنها حضرت قائم است».
عن جابر بن عبد الله الأنصاری قال:
«کان رسول الله فی الشکاه التی قبض فیها فإذاً فاطمه عند رأسه. قال: فبکت حتی ارتفعت صوتها فرفع رسول الله(صلی الله و علیه و آله) طرفه إلیها فقال حبیبتی فاطمه ما الذی یبکیک قالت أخشی الضیعه من بعدک قال یا حبیبتی لاتبکین فنحن أهل بیت قد أعطانا الله سبع خصال لم یعطها أحدا قبلنا ولایعطیها أحدا بعدنا منا خاتم النبیین و … و منا سبطا هذه الأمه و هما ابناک الحسن و الحسین سوف یخرج الله من صلب الحسین تسعه من الأئمه أمناء معصومون و منا مهدی هذه الأمه».([۱۸۹])
«از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است که پیامبر در بستر بیماری منجر به فوتش به سر میبرد. در این هنگام فاطمه بالای سرش نشسته بود و گریه میکرد تا اینکه صدایش بلند شد، رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) چشمش را باز نمود و پیامبر به دخترش فاطمه(سلام الله علیها) فرمود: حبیبه من فاطمه چه چیز تو را گریاند؟ فاطمه عرض کرد: از ضایعهای که بعد از تو به وقوع میپیوندد میترسم. پیامبر(صلی الله و علیه و آله) فرمود: گریه نکن ما اهل بیتی هستیم که خداوند به ما هفت خصلت داده است که پیش از ما به هیچ کسی نداده است و بعد از ما هم به کسی نخواهد داد؛ از ماست خاتم پیامبران و … از ماست دو سبط این امت و آن دو، دو فرزند تو، حسن و حسین هستند، زود است که خداوند از صلب حسین نه نفر از أئمه را بیافریند که آنها امناء معصوم هستند و از ماست مهدی این امت».
در روایات منقول از پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله)، گرچه لفظ عصمت ذکر نشده است اما فضایل فراوانی برای اهل بیت(علیهم السلام) بر میشمارند که برخی از آنها جز با عصمت آنان سازگار نیست که به نمونهای از آنچه در کتب اهل سنّت آمده است، اشاره میکنیم.
«من أحب أن یرکب سفینه النجاه و یستمسک بالعروه الوثقی ویعتصم بحبل الله المتین فلیوال علیاً بعدی، ولیعاد عدوه، ولیأتم بالائمه الهداه من ولده، فانهم خلفائی [بعدی] وأوصیائی وحجج الله علی خلقه بعدی وسادات أمتی وقادات الاتقیاء إلی الجنه، حزبهم حزبی، وحزبی حزب الله، وحزب أعدائهم حزب الشیطان».([۱۹۰])
«هرکس دوست دارد که بر کشتی نجات سوار شود و به ریسمان محکم الهی چنگ بزند، باید ولایت و رهبری علی را بعد از من بپذیرد و با دشمنان او دشمنی کند و به ائمه هدایتگر از فرزندان او اقتدا کند؛ زیرا آنها خلفا و اوصیای بعد از من و حجتهای خدا بر خلق و بزرگان امت من و پیشوایان پرهیزگاری هستند که مردم را به سوی بهشت میخوانند؛ حزب آنها حزب من و حزب من حزب خدا و حزب دشمنان آنان حزب شیطان است».
کلمات «عروه الوثقی، حبل الله المتین، الائمه الهداه، حجج الله، قادات الاتقیاء إلی الجنه» در این روایت دلالت بر عصمت آنها دارد؛ زیرا غیر معصوم این مقامها و خصوصیات را نخواهد داشت و در آخر حدیث فرموده است: حزب آنها حزب من (رسول خدا) است وحزب من، حزب الله است.
آیا حزب انسانهای گناهکار و ظالم و فاسد حزب خداست؟!
در حدیث ثقلین، پیامبر اهلبیت را همراه و همتای قرآن معرفی میکند:
«یا أیها الناس إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی أهل بیتی فتمسکوا بهما لن تضلوا فإن اللطیف أخبرنی وعهد إلی أنهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فقام عمر بن الخطاب شبه المغضب فقال: یا رسول الله أکل أهل بیتک؟ فقال: لا ولکن أوصیائی منهم، أولهم أخی و وزیری ووارثی وخلیفتی فی أمتی وولی کل مؤمن بعدی، هو أولهم. ثم ابنی الحسن، ثم إبنی الحسین، ثم تسعه من ولد الحسین واحد بعد واحد حتی یردوا علی الحوض شهداء لله فی أرضه، وحجته علی خلقه، وخزّان علمه، ومعادن حکمته، من أطاعهم فقد أطاع الله ومن عصاهم فقد عصی الله».([۱۹۱])
«ای مردم! من دو چیز گرانبها را در میان شما به امانت میگذارم؛ یکی کتاب خدا و دیگر عترت من که اهلبیت من هستند. پس به این دو چنگ بزنید که هرگز گمراه نخواهید شد؛ زیرا خدای مهربان به من خبر داده و با من پیمان بسته است که آن دو هرگز از هم جدا نشوند تا اینکه در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. پس از این سخنان عمر بن خطاب با ناراحتی بلند شد و گفت: یا رسول الله! آیا همه اهل بیت تو؟ پیامبر در جواب فرمود: نه! ولی آن دسته از اهل بیت من که اوصیای من هستند؛ که اولشان برادر، وزیر، وارث و خلیفه من در میان امتم و ولی و سرپرست هر مؤمن بعد از من است، سپس فرزندم حسن سپس فرزندم حسین سپس نه نفر از فرزندان حسین یکی پس از دیگری هستند تا اینکه بر حوض بر من وارد شوند در حالیکه شاهدان خدا در روی زمینش و حجت او بر خلقش و گنجینههای علم خدا و معادن حکمت او هستند؛ هرکس از آنها پیروی کند از خدا پیروی نموده است و هرکس از فرمان آنها سرپیچی کند، فرمان خدا را معصیت نموده است».
در این حدیث، توجّه به دو نکته زیر اندیشه حقجویان را به عصمت اهلبیت(علیهم السلام) رهنمون میکند:
الف ـ کتاب و عترت در کنار یکدیگر، محور هدایت به شمار آمدهاند: «ما إن تَمَسّکتُم بِهِما لَن تَضّلوا ابَدا».
ب ـ بر جداییناپذیری قرآن و عترت تأکید شده است: «لَن یَفتَرقا حَتّی یَرِدا عَلیّ الحَوض»؛ اگر اهل بیت(علیهم السلام) معصوم از گناه و خطا نبودند، پیروی از آنان همواره موجب هدایت نمیگردید؛ زیرا گمراه نمیتواند هادی به سوی سعادت شود. بنابراین جداییناپذیری آنان از قرآن، معنای روشنی نداشت.([۱۹۲])
در حدیث دیگر پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، علی و بقیه أئمه(علیهم السلام) را مدار و معیار حق معرفی نموده است:
«علی أخی و وزیری و وارثی و وصیی و خلیفتی فی أمتی و ولی کل مؤمن بعدی ثم ابنی الحسن ثم ابنی الحسین ثم تسعه من ولد ابنی الحسین واحد بعد واحد القرآن معهم و هم مع القرآن لا یفارقونه و لا یفارقهم حتی یردوا علی حوضی»([۱۹۳])
«علی! برادر، وزیر، وارث، وصی و جانشین من در میان امتم و ولی هر مؤمن بعد از من است. پس از آن فرزندم حسن سپس فرزندم حسین و بعد از او نه نفر از فرزندان فرزندم حسین یکی پس از دیگری خلیفه و جانشین من در میان امتم خواهند بود؛ قرآن با آنها و آنها با قرآن هستند؛ آنها از قرآن و قرآن از آنها جدا نمیشوند تا اینکه در حوض کوثر بر من وارد شوند».
در احادیث منقول از پیامبر(صلی الله و علیه و آله)، با عبارتهای مختلف و متفاوت با همدیگر، علی(علیه السلام) معیار حق معرفی شده است.
ام سلمه میگوید: از پیامبر(صلی الله و علیه و آله) شنیدم که میفرمود:
«علی مع الحق والحق مع علی ولن یفترقا حتی یردا علی الحوض یوم القیامه».([۱۹۴])
با این عبارات نیز نقل شده است:
«علی مع الحق والحق معه وعلی لسانه، والحق یدور حیثما دار علی».([۱۹۵])
«علی با حق است و حق با او و بر زبان اوست، و حق میگردد هرجا که علی بگردد…».
همچنین:
«إن الحق معک والحق علی لسانک وفی قلبک وبین عینیک، والایمان مخالط لحمک ودمک کما خالط لحمی ودمی»([۱۹۶])
همچنین پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) میفرماید که علی(علیه السلام) همیشه با قرآن و قرآن با علی(علیه السلام) است:
«علی مع القرآن والقرآن معه لا یفترقان حتی یردا علی الحوض»([۱۹۷])
برای داوری میان انسانهای عادی، چیزی جز حق را نمیتوان محور ارزیابی قرار داد. باید ابتدا حق را شناخت تا میزان حقانیّت اشخاص بر اساس نزدیکی و دوری به این محور سنجیده شود: «اعرِفِ الحَق تَعرف اهلَه».([۱۹۸]) تنها کسانی که خود معیار حقاند و حق برگِرد آنان میچرخد، معصوماناند و امام علی(علیه السلام) به گواهی رسول خدا(صلی الله و علیه و آله)، از این گروه است:
«عَلی مَع الحَق وَ الحَقُّ مَعَ عَلی»([۱۹۹])؛ «اللّهم ادِر الحَق مَعَ عَلی حیثُ دار».([۲۰۰])
معلوم است کسی که معیار حق است و حق بر قلب و زبان و بین چشمانش جاری است و همطراز قرآن و همراه با آن است و ایمان با گوشت و خون او آمیخته شده است، معصوم است و هیچ شکی در آن نیست.
احادیث فراوانی میتوان یافت که رستگاری ابدی را با پیروی از اهل بیت(علیهم السلام) پیوند میزند، مانند حدیث معروف سفینه که اهل بیت(علیهم السلام) را به کشتی نوح همانند میکند:
«مثل اهل بیتی فیکم کمثل سفینه نوح فی قوم نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها هلک».([۲۰۱])
«اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است در میان قوم نوح که هرکس بر آن کشتی سوار شود، نجات مییابد و هرکس از آن تخلف کند، هلاک میشود».
به این عبارت نیز نقل شده است:
«مثل اهل بیتی مثل سفینه نوح من رکبها نجا ومن تخلف عنها غرق».([۲۰۲])
حضرت زهرا(سلام الله علیها)
شیعیان علاوه بر عصمت انبیا و أئمه(علیهم السلام)، به عصمت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) نیز معتقد هستند و با دلایل مختلفی آن را اثبات میکنند که در اینجا به برخی از آنها اشاره میکنیم.
ادلّه عصمت حضرت زهرا (سلام الله علیها)
۱ـ آیه تطهیر
{إِنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً}.([۲۰۳])
همانطور که گذشت بر اساس این آیه، اراده تخلّفناپذیر خداوند بر این تعلّق گرفته است که هرگونه پلیدی را تنها از اهل بیت بزداید و آنان را به طور کامل پاک و منزّه گرداند. چنین برداشتی از آیه با بررسی واژههای به کار رفته در آن، همچون اراده، رجس، اذهاب و تطهیر تأیید میگردد و جای تردیدی باقی نمیگذارد.
روایتی از پیامبر(صلی الله و علیه و آله) در کتب اهل تسنن نقل شده است که رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) پس از قرائت آیه فرمودند:
«فأنا و اهل بیتی مطهرون من الذنوب».([۲۰۴])
بیتردید، فاطمه زهرا(سلام الله علیها) از اهلبیت پیامبر است و اگر در بیان فضیلت او دلیل دیگری نبود، همین آیه کافی بود که او را در صدر زنان عالَم بنشاند.
پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) اهل بیت را به همگان معرفی نموده و راهِ هرگونه توجیهی را بسته است. بر اساس حدیث کساء، رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) پارچهای را بر روی خود و علی و فاطمه و فرزندانشان، حسن و حسین(علیهم السلام) انداخت و فرمود: «اللهم انّ هؤلاء اهلُ بیتی»([۲۰۵]) یا «اهل محمد»([۲۰۶]) و در پاسخ به ام سلمه ـ که پیوستن به اصحاب کساء را درخواست نمود ـ فرمود: «انک إلی خیر انک من أزواج النبی» یا «أنت علی مکانک و انک علی خیر»؛ تو همواره به راه خیر و رستگاری بودهای! امّا این فضیلت ویژه من و این چند نفر است.([۲۰۷])
سیوطی در تفسیرش به طرق مختلف از ام سلمه به این مضمون مینویسد:
من در خانه بودم که آیه {انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت} نازل شد و در خانه، فاطمه و علی و حسن و حسین(علیهم السلام) بودند. پیامبر(صلی الله و علیه و آله) آنها را زیر کسائی که داشتند جمع نمود و سپس فرمود: «هؤلاء أهل بیتی فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا».([۲۰۸])
وی نام بسیاری از دانشمندان و راویان اهل سنت را میآورد که آنها نیز شأن نزول آیه را در مورد همین پنج تن میدانند. وی از عایشه نیز به همین مضمون نقل میکند.([۲۰۹]) پیامبر گرامی اسلام برای آنکه وظیفه خویش را در تبیین آیات الهی به گونه شایستهای بجای آورند، به این مقدار بسنده نکرده و با به کارگیری شیوهای فراموش نشدنی و در مدت زمانی طولانی آن هم به صورت هر روزه، به معرفی اهلبیت پرداختند.
در روایتی از ابن عباس و دیگران نقل شده است رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) تا شش ماه یا هشت ماه یا نُه ماه، هر روز یا روزی پنج مرتبه (بنا به اختلاف در نقل حدیث)، هنگام فرا رسیدن وقت نماز به در خانه علی و فاطمه‘ میآمد و میفرمودند:
«السلام علیکم یا أهل البیت و رحمه الله و برکاته الصلاه رحمکم الله انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا…».([۲۱۰])
بنابراین تردیدی در عصمت حضرت زهرا(سلام الله علیها) و اینکه آن حضرت به طور قطع از اهل بیت است، باقی نمیماند.
۲ـ روایات مربوط به عصمت اهل بیت(علیه السلام)
علاوه بر آیه تطهیر، روایاتی که شیعه و سنی از رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) نقل نمودهاند، همچون احادیثی که به طور صریح لفظ عصمت آمده یا مانند احادیث معروف ثقلین و سفینه و… که بیانگر عصمت اهل بیت است، به طریق أولی شامل حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) میشود؛ زیرا حضرت زهرا(سلام الله علیها) به طور یقین از اهل بیت است.
۳ـ روایات مخصوص به حضرت زهرا(سلام الله علیها)
محدّثان شیعه و سنّی روایت نمودهاند که پیامبر فرمود:
«ان الله (تبارک و تعالی) یغضب لغضب فاطمه ویرضی لرضاها».([۲۱۱])
در این روایت رضا و غضب فاطمه زهرا(سلام الله علیها) پیشنیاز رضایت و خشنودی خداوند معرفی شده است. این حقیقت، تفسیری جز عصمت همه جانبه آن حضرت را بر نمیتابد؛ زیرا خداوند جز به اعمال صالح خشنود نمیگردد و هیچگاه به گناه و سرپیچی از فرمانش رضایت نمیدهد. اگر حضرت زهرا(سلام الله علیها) به گناه دست میزد یا حتّی فکر انجام آن را در سر میپروراند، به چیزی راضی گردیده بود که خدا از آن راضی نیست، در حالیکه در این روایت، رضایت الهی پیوندی ناگسستنی با رضایت فاطمه(سلام الله علیها) یافته است.
آلوسی در تفسیر آیه۴۲ سوره آل عمران، از یکسو حضرت مریم(سلام الله علیها) را معصوم از گناه شمرده و از تمامی پلیدیهای حسّی، معنوی و قلبی پاک میداند و از سوی دیگر، دیدگاه کسانی را که وی را سرور تمامی زنان جهان، از آغاز تا انجام میشمارند، رد میکند و با اقامه شواهد گوناگونی چنین نتیجه میگیرد که این ویژگی شایسته فاطمه زهرا(سلام الله علیها) است:
«الذی یدور فی خلدی أن أفضل النساء فاطمه».([۲۱۲])
پر واضح است که جمع میان این دو سخن، جز با پذیرش عصمت حضرت زهرا(سلام الله علیها) سازگار نیست؛ زیرا نویسنده از یک طرف بر عصمت حضرت مریم اقرار دارد و از طرف دیگر حضرت زهرا(سلام الله علیها) را برتر از او دانسته است پس معلوم میشود که حضرت زهرا(سلام الله علیها) به طریق اولی معصومه است یا با توجه به تشکیکی بودن مقوله عصمت حضرت زهرا(سلام الله علیها) از درجه بالاتری از عصمت برخوردار است.
[۱]) ر.ک: کشف المراد، ص ۳۹۰؛ علامه حلی، نهج الحق و کشف الصدق، ص ۱۶۴، تحقیق و تقدیم: السید رضا الصدر/ تعلیق: الشیخ عین الله الحسنی الأرموی، قم: مؤسسهًْ الطباعهًْ والنشر دار الهجرهًْ، ۱۴۲۱؛ علی ربانی گلپایگانی، عصمت از دیدگاه خرد، مجله انتظار، ش۱۱٫
[۲]) رک: شرح مواقف، ج۸، ص ۳۴۹٫
[۳]) ر.ک: باقلانی، تمهید الأوائل وتلخیص الدلائل، ص ۴۷۸ـ۴۸۰، تحقیق: الشیخ عماد الدین أحمد حیدر، (بیروت: مؤسسهًْ الکتب الثقافیهًْ، چ۳، ۱۴۱۴).
[۴]) شرح المقاصد، ج۲، ص ۷۱٫
[۵]) جمال الدین أحمد بن محمد الغزنوی الحنفی، اصول الدین، ص ۲۷۵، تحقیق: عمر وفیق الداعوق، بیروت: دارالبصائر الإسلامیهًْ، ۱۴۱۹ﻫ.ق.
[۶]) شرح المقاصد، ج ۲، ص ۲۷۹٫
[۷]) شرح المواقف، ج۸، ص ۳۵۰٫
[۸]) شرح المقاصد، ج ۲، ص ۲۷۹٫
[۹]) المغنی، ج ۲۰ بخش ۱، ص ۷۵٫
[۱۰]) شرح المقاصد، ج ۲، ص ۲۷۹٫
[۱۱]) باقلانی، تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ص ۴۷۶٫
[۱۲]) امامت در دین الهی منصبی است که از طرف خدای تعالی تعیین میشود نظیر امامتی که حضرت ابراهیم بعد از امتحانات زیاد به آن رسید و از طرف خدای متعالی مورد خطاب {انی جاعلک للناس اماماً} واقع شد. شناخت چنین امامی برای افراد بشر ممکن نیست. مبنای بحث عصمت در نزد علمای شیعه در ارتباط با مصداق کامل امامت کلیه الهیه در دین اسلام است، و لازمه چنین امامتی احاطه علمی کامل به حقایق قرآن و قدرت کامل در اجرای قوانین الهی و عصمت کامل است. (محقق کتاب)
[۱۳]) ر.ک: العلامه الحلی، کتاب الألفین، ص۲۱، کویت: مکتبهًْ الالفین، ۱۴۰۵٫
[۱۴]) ر.ک: انوار الملکوت فى شرح الیاقوت، صص ۲۰۶ـ۲۰۴؛ ابن میثم البحرانی، قواعد المرام فی علم الکلام، ص ۱۷۹ـ۱۷۷، تحقیق: سید أحمد حسینی، بإهتمام: سید محمود مرعشی، قم: مکتبه آیت الله العظمى المرعشی النجفی، چ ۳، ۱۴۰۶؛ کشف المراد، ص ۳۶۵ـ ۳۶۴؛ نهج الحق، صص ۱۵۸ـ۱۵۷؛ ارشاد الطالبیین، صص ۳۳۶ـ۳۳۳؛ تنزیه الانبیاء، ص ۹ـ ۸؛ الشیخ محمد رضا المظفر، عقائد الامامیه، ص ۶۷، تحقیق و تقدیم: الدکتور حامد حنفی داود، قم انتشارات أنصاریان؛ الشیخ الصدوق، معانی الأخبار، ص۱۳۴ـ۱۳۳، تحقیق: تصحیح وتعلیق: علی أکبر الغفاری، قم: جامعه مدرسین، ۱۳۷۹ش؛ امام شناسى، ج۱، ص۹٫
[۱۵]) ر.ک: الالهیات، ج ۴، ص ۴۵ـ۲۶؛ امامت و رهبرى، ص ۵۲ـ۵۱؛ پژوهشى در عصمت معصومان، ص۲۸۵ـ۲۸۰٫
[۱۶]) ر.ک: العقاید و المذاهب الدینیهًْ، ص ۶۵۸٫
[۱۷]) باقلانی، تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ص۴۷۶٫
[۱۸]) ر.ک: الشیخ سدید الدین محمود الحمصی الرازی، المنقذ من التقلید، ج۲، ص۲۶۱، قم: جامعه مدرسین، چ ۱، ۱۴۱۴ق؛ الشریف المرتضی علم الهدی علی بن الحسین الموسوی، الشافی فی الامامهًْ، ج۱، ص۱۲۳، قم: اسماعیلیان، ۱۴۱۰؛ همان، الذخیره فی علم الکلام، ص ۴۳۱، قم: جامعه مدرسین، ۱۴۱۱ﻫ.ق.
[۱۹]) همان، ص ۴۳۱٫
[۲۰]) ر.ک: محمد بن احمد خواجگی شیرازی، النظامیه فی مذهب الامامیه، ص ۱۴۴ـ۱۴۵، تعلیق و تصحیح علی اوجبی، تهران: مرکز نشر فرهنگی قبله، چ ۱، ۱۳۷۵ش.
[۲۱]) کشف المراد، ص۳۹۰٫
[۲۲]) بقره / ۱۲۴٫
[۲۳]) ر.ک: المیزان، ج ۱، ص ۲۶۸٫
[۲۴]) همان، ص ۲۷۰٫
[۲۵]) انبیاء/ ۷۳؛ السجده/ ۲۴٫
[۲۶]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۳٫
[۲۷]) یونس/ ۳۵٫
[۲۸]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۴٫
[۲۹]) الصحاح، ج ۵، ص ۱۹۷۷؛ مفردات، ص ۳۱۵، لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۷۳٫
[۳۰]) مفردات، ص ۳۱۵٫
[۳۱]) همان، ص ۳۱۵٫
[۳۲]) همان، ص ۳۱۶٫
[۳۳]) لسان العرب، ج ۱۲، ص ۳۷۳٫
[۳۴]) المیزان، ج۱، ص ۲۷۵٫
[۳۵]) همان، ج۱، ص ۲۷۵٫
[۳۶]) ر.ک: محمد القاضی، العصمهًْ، ص ۲۷ـ ۲۵، محاضرات سید کمال حیدری، قم: دار فراقد، چ۸، ۱۴۲۳؛ الالهیات، ج ۴، ص ۱۲۱؛ المیزان، ج ۱، ص ۲۷۰؛ امامت و رهبرى، ص۱۶۸؛ بررسى مسائل کلى امامت، ص۴۷ـ۴۶٫
[۳۷]) عبدالله بن عمر بیضاوی، أنوار التنزیل و أسرار التأویل (تفسیر بیضاوى)، ج ۱، ص ۳۹۸، بیروت: دار الفکر.
[۳۸]) ر.ک: www.tebyan.net.
[۳۹]) توبه/ ۱۱۹٫
[۴۰]) اهل لغت کاربردهای مختلفی برای واژه های «صدق» و «صادقین» بیان نمودهاند: «الصدق نقیض الکذب». «رجل صدق نقیض رجل سوء» (لسان العرب، ج ۱۰، ص۱۹۶ـ ۱۹۳٫ «ویعبر عن کل فعل فاضل ظاهراً او باطناً بالصدق فیضاف الیه ذلک الفعل الذی یوصف به نحو قوله…» (مفردات راغب، ص ۲۷۷). «الصادق هو القائل بالحق العامل به، لانه صفه مدح ولایطلق الا علی من یستحق المدح علی صدقه» (مجمع البیان، ج۳، ص ۱۵۸).
[۴۱]) در آیات متعددی از قرآن کریم «صدق» صفت برای چیزهایی قرار گرفته است که از مقوله سخن و کلام نیستند. به عنوان نمونه در آیه ۲ سوره یونس: {وَبَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُواْ اَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِندَ رَبِّهِمْ}، «صدق» صفت برای «قدم» قرار گرفته است. در آیه۱۱۹ سوره توبه: {وَلَقَدْ بَوَّاْنَا بَنِى إِسْرَائِیلَ مُبَوَّاَ صِدْقٍ}، «صدق» صفت جایگاه قرار گرفته است.
در آیه۸۰ سوره اسراء {وَقُل رَّبِّ اَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَاَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّى مِن لَّدُنکَ سُلْطَاناً نَّصِیراً}، واژه صدق با اسم مکان به کار برده شده است. در آیه ۵۵ سوره قمر {فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ} صفت برای «مقعد» است که به معنای جایگاه نشستن است. در آیه ۱۷۷ سوره بقره {لَّیْسَ الْبِرَّ اَن تُوَلُّواْ وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَـکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَالْمَلآئِکَهِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیِّینَ وَآتَی الْمَالَ عَلی حُبِّهِ ذَوِى الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینَ وَابْنَ السَّبِیلِ وَالسَّآئِلِینَ وَفِى الرِّقَابِ وَاَقَامَ الصَّلاهَ وَآتَی الزَّکَاهَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُواْ وَالصَّابِرِینَ فِى الْبَاْسَاء والضَّرَّاء وَحِینَ الْبَاْسِ اُولَـئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَاُولَـئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ}، واژه صدق در مورد کسانی به کار برده شده است که دارای اوصاف خاصی در ابعاد عقیده و عمل و اخلاق هستند.
[۴۲]) آیت الله محمد کاظم آخوند خراسانی هروی، کفایهًْ الاصول، ج ۱، ص ۹۲، قم: جامعه مدرسین.
[۴۳]) بقره/ ۱۵؛ حجرات/ ۱۵؛ حشر/ ۸٫
[۴۴]) رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸٫
[۴۵]) ر.ک: الدر المنثور، ج ۳، ص ۵۱۶ـ۵۱۸٫
[۴۶]) رک: حمد مصطفی مراغی، تفسیر المراغی، ج ۱۱، ص ۴۳، بیروت: دارالفکر، ۱۳۶۵ق.
[۴۷]) رک: میر سید علی حائری تهرانی، المقتنیات الدرر و ملتقطات الثمر، ج ۵، ص ۱۹۸، تهران: دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۷۷ش.
[۴۸]) رک: محمد بن حسن طوسى، التبیان، ج ۵، ص۳۱۷، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، بیتا.
[۴۹]) رک: مجمع البیان، ج۳، ص ۱۵۹٫
[۵۰]) برای توضیح بیشتر، رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸۲؛ ناصر مکارم شیرازی و همکاران، الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج ۶، ص ۲۵۸ـ ۲۵۷، قم: مدرسهًْ الإمام علی بن ابیطالب، ۱۴۲۱ ق.
[۵۱]) محمود زمخشرى، الکشاف عن حقائق التنزیل، ج ۲، ص ۳۲۰، بیروت: دارالکتب العربی، چ ۳، ۱۴۰۷ق.
[۵۲]) ملا محسن فیض کاشانى، الأصفی، ج۱، ص۴۹۷، قم: مرکز النشر التابع لمکتب الإعلام، چ۱، ۱۴۱۸ ق.
[۵۳]) سید هاشم بحرانى، البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۸۶۳، تهران: مؤسسه البعثهًْ، چ۱، ۱۴۱۵ ق. [شیخ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۰۸، ح ۱، دارالکتب الاسلامیهًْ، تهران (محقق کتاب)]
[۵۴]) همان.[شیخ کلینی، کافی، ج ۱، ص ۲۰۸، ح ۲، دارالکتب الاسلامیهًْ، تهران (محقق کتاب)]
[۵۵]) همان، ص ۸۶۴٫ [محمد بن حسن صفار، بصائر الدرجات، ص ۵۱، ح۲، منشورات اعلمی. (محقق کتاب)]
[۵۶]) همان. [شیخ طوسی&، امالی، ص ۲۵۵، ح ۴۶۱ / ۵۳، دارالثقافهًْ (محقق کتاب)].
[۵۷]) همان. [شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمهًْ، ص ۲۷۸، ح ۲۵، مؤسسه نشر اسلامی، جامعه مدرسین، ۱۴۰۵ هـ.ق (محقق کتاب)]
[۵۸]) همان، ص۸۶۵٫
[۵۹]) همان. [علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج ۲۴، ص ۳۳، ح ۸، دار احیاء التراث العربی، بیروت، (محقق کتاب)]
[۶۰]) همان.
[۶۱]) همان. [آیت الله مرعشی نجفی، شرح احقاق الحق، ج۱۴، ص ۲۷۰، انتشارات دفتر آیت الله مرعشی نجفی، ۱۴۱۱ هـ.ق (محقق کتاب)]
[۶۲]) همان. [ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۳، ص ۳۱۴، ۱۳۷۶ هـ.ق. (محقق کتاب)]
[۶۳]) همان.
[۶۴]) همان.
[۶۵]) عبیدالله بن احمد حسکانى، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۳۴۱، تهران: دفتر چاپ و نشر وزارت ارشاد. [مزی، تهذیب الکمال، ج ۵، ص ۸۴، مؤسسهًْ الرسالهًْ، بیروت، ۱۴۱۳ هـ.ق. (محقق کتاب)]
[۶۶]) همان، ص ۳۴۲٫
[۶۷]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج ۶، ص ۱۶۶٫
[۶۸]) ر.ک: همان، ص ۱۶۷٫
[۶۹]) همان.
[۷۰]) رک: تفسیر نمونه، ج ۸، ص ۱۸۳
[۷۱]) ر.ک: همان؛ الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل، ج ۶، ص ۲۵۹٫
[۷۲]) ر.ک: همان.
[۷۳]) رعد/ ۴۳٫
[۷۴]) ر.ک: المیزان، ج ۱۱، ص ۴۲۲٫
[۷۵]) یس/۳٫
[۷۶]) رک: سید عبدالحسین طیب، اطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج۷، ص۳۵۳، تهران: انتشارات اسلام، چ۲، ۱۳۷۸ ش.
[۷۷]) رک: سیدمحمدحسین همدانی، انوار درخشان، ج۹، ص۲۴۳، تهران: کتابفروشى لطفى، ۱۴۰۴ق.
[۷۸]) ولی الله نقی پور فر، بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن به روش قرآن به قرآن، ص۱۷۱، تهران: مرکز آموزش مدیریت دولتی، چ ۲، ۱۳۸۰٫
[۷۹]) رک: المیزان، ج ۱۱، ص۴۲۴٫
[۸۰]) رک: مفاتیح الغیب، ج ۱۹، ص ۵۸ـ۵۷؛ اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج ۴، ص ۳۳۲ـ۳۳۱، بیروت: دار الفکر، ۱۴۰۱؛ أنوار التنزیل و أسرار التأویل، ج۲، ص۲۱۱٫
[۸۱]) الکشاف عن حقائق التنزیل، ج ۲، ص ۵۳۶٫
[۸۲]) رک: المیزان، ج ۱۱، ص ۳۸۴٫
[۸۳]) همان، ص ۴۲۲٫
[۸۴]) رک: روح الجنان، ج ۱۱، ص ۲۲۶٫
[۸۵]) رک: تفسیر نمونه، ج ۱، ص ۲۵۴٫ [شیخ صدوق، امالی، ص ۶۵۹، ح ۸۹۲ / ۳، مؤسسهًْ البعثهًْ، ۱۴۱۷، (محقق کتاب)]
[۸۶]) نهج البلاغه، ترجمه: محمد دشتی، ص ۳۹۸٫
[۸۷]) رک: شیخ طوسی، التبیان، ج ۶، ص ۲۶۷٫
[۸۸]) شیخ کلینی، الکافی، ج۱، ص۲۲۹٫
[۸۹]) نمل / ۴۰٫
[۹۰]) همان، ص۲۵۷٫
[۹۱]) همان، ص۲۲۹٫
[۹۲]) همان، ص ۶۱٫
[۹۳]) مائده/ ۵۵٫
[۹۴]) ر.ک: ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج ۲، ص ۷۴؛ گروهى از دانشمندان، ترجمه تفسیر طبرى، ج ۲، ص ۴۱۱، (تهران: انتشارات توس، چ ۲، ۱۳۵۶ ش)؛ مفاتیح الغیب، ج۴، ص۳۸۳٫
[۹۵]) «ولیّ» مشتق از وَلی و ولایت، در لغت عرب به معنای ولی نعمت، صاحب اختیار و سرپرست آمده است. (لسان العرب، ج ۱۵، ص ۴۰۷؛ فیومی، مصباح المنیر، ج ۲، ص۳۵۰، مصر: جامع الازهر، ۱۳۴۷ق؛ معجم مقاییس اللغهًْ، ج ۶، ص ۱۴۱؛ کتاب العین، ج۸، ص۳۶۵٫ در قرآن کلمه «ولی» در اکثر موارد به معنای صاحب اختیار و سرپرست، ناصِر، به کار برده شده است. بقره/ ۲۵۷؛ اعراف/ ۱۹۶؛ شوری/ ۹؛ بقره/ ۲۵۷؛ الجاثیه/ ۱۹)
[۹۶]) درکتب لغت کلمه «رکوع» به معنای انحناء، تواضع و تذلل، هیأت مخصوصه در نماز، به صورت فرو افتادن و فقر بعد از غنا، آمده است. (مفردات، ص ۲۰۲؛ الصحاح، ج ۳، ص۱۲۲۲؛ لسان العرب، ج ۸، ص ۱۳۳؛ تاج العروس، ج ۵، ص ۳۶۲). اما معنای حقیقی همان انحنا و خم شدن است و اگر در معنای دیگر به کار رود مجازی خواهد بود و نیاز به قرینه دارد. (ر.ک: تاج العروس، ج ۵، ص ۳۶۲)
[۹۷]) محسن قرائتی، تفسیر نور (تهران: مرکز فرهنگى درسهایى از قرآن، ۱۳۸۳ ش)، ج ۳، ص۱۱۸؛ تفسیر نمونه، ج ۴، ص ۴۲۳٫
[۹۸]) ر.ک: بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص۱۳۱٫
[۹۹]) بقره / ۴۳٫
[۱۰۰]) مرسلات / ۴۸٫
[۱۰۱]) نساء / ۵۹٫
[۱۰۲]) ر.ک: آیات ولایت، دکتر سید محمد مرتضوی، ج ۱، قم، مجمع جهانی شیعهشناسی. (محقق کتاب)
[۱۰۳]) ر.ک: المیزان، ج ۴، ص ۴۰۱ ـ۳۸۷؛ عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه، ولایت فقاهت و عدالت، ص۹۷ـ۹۹، قم: مرکز نشر اسراء، چ ۲، ۱۳۷۹ش.
[۱۰۴]) مفاتیح الغیب، ج۱۰، ص ۱۴۴٫
[۱۰۵]) ر.ک: مفاتیح الغیب، ج ۴، ص ۱۱۳٫
[۱۰۶]) همان، ج۱۰، ص ۱۴۴٫
[۱۰۷]) نساء / ۸۳٫
[۱۰۸]) السید محمد تقى حکیم، اصول العامهًْ للفقه المقارن، ص ۱۵۹، مؤسسهًْ آل البیت(علیهم السلام) للطباعهًْ والنشر، چ ۳، ۱۹۷۹٫
[۱۰۹]) در ردّ عصمت خلفا و زمامداران میتوان به این مسئله استدلال کرد که اینان یا خودشان، خود را به خلافت و زمامداری رساندهاند که این دلیلی بر لزوم عصمت آنها نیست یا اینکه از طرف مردم انتخاب شده، به این مناصب رسیدهاند که در این صورت نیز اگر انتخاب از طرف خدای تعالی نباشد دلیلی بر عصمت آنها وجود ندارد. در تاریخ انبیا آمده است که حضرت موسی که دارای کمال عقل و علم بود با علم خود (بدون وحی الهی) از میان قوم خود ۷۰ نفر را انتخاب کرد اما آنها در باطن انسانهای شایستهای نبودند و به خاطر درخواستشان مورد غضب الهی واقع شدند. (اعراف / ۱۵۵) کمال الدین و تمام النعمهًْ، ص ۴۶۲؛ ابن جوزی، زاد المسیر، ج ۳، ص ۱۸۱؛ تفسیر الرازی، ج ۱۵، ص ۱۷٫ (محقق کتاب)
[۱۱۰]) المیزان، ج۴، ص ۳۹۹٫
[۱۱۱]) کشف الأسرار، ج۲، ص ۶۸۸٫
[۱۱۲]) البرهان فی تفسیر القرآن، ج۲، ص ۱۰۳؛ بحارالانوار، ج۲۳، ص۲۸۹٫
[۱۱۳]) در این مورد از طرق شیعه و سنى روایات دیگرى نیز هست که در آن روایات اسامی یکایک أئمه(علیهم السلام) ذکر شده است. ر.ک: ینابیع المودهًْ، ج۴ و کتاب غایهًْ المرام، ج ۵؛ [و ر.ک به کتاب «الحجج البالغهًْ فی حقانیهًْ التشیع» که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی منتشر شده است. (محقق کتاب)]
[۱۱۴]) مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، ص ۱۱۱۸، باب فضایل علی(علیه السلام)، بیروت: دار الفکر، بیتا. [این روایت به حدیث منزلت مشهور است و با تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن آمده است که از آن جمله میتوان این کتابها را نام برد: صحیح بخاری، ج ۴، ص ۲۰۸، و ج۵، ص ۱۲۹، دارالفکر، ۱۴۰۱ هـ.ق؛ صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۲۰ و ۱۲۱ دارالفکر، لبنان؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۳ و ۴۵، دارالفکر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۰۲ و ۳۰۴، دارالفکر، ۱۴۰۳ هـ.ق؛ نسائی، فضائل الصحابهًْ، ص ۱۳ و ۱۴ دارالکتب العلمیهًْ، بیروت؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج ۲، ص ۳۳۷، و ج ۳، ص ۱۰۹، همان، ص ۱۳۳؛ بیهقی، السنن الکبری، ج ۹، ص ۴۰ و …. برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب «آمار فضائل اهل بیت در صحاح سته» که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده است، مراجعه کنید. (محقق کتاب)
[۱۱۵]) همان.
[۱۱۶]) صحیح مسلم، ص ۱۱۹۸؛ اسماعیل بخاری، بخاری، ص ۶۵۹، باب فضائل علی(علیه السلام)، (صحیح بخاری)، بیروت: دارالاحیاءالتراث العربی، چ ۱، بیتا.
[۱۱۷]) همان، ص ۶۵۸٫ [این روایت به طرق مختلف در کتب اهل تسنن ذکر شده که از آن جمله میتوان این کتب را نام برد: احمدبن حنبل، مسند، ج۱، ص ۹۹ و ۱۸۵، و جلد۴، ص۵۲، دار صادر، بیروت؛ صحیح بخاری، ج ۴، صص ۵ و ۱۲ و ۲۰ و ۲۰۷، و ج ۵، ص۷۶؛ صحیح مسلم، ج ۵، ص ۱۹۵ و ج ۷، ص ۱۲۰ و ۱۲۲؛ سنن ابن ماجه، ج ۱، ص۴۵؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۰۲؛ نسائی، فضائل الصحابهًْ، ص ۱۶؛ بیهقی، السنن الکبری، ج۶، ص۳۶۲، و جلد ۹، ص ۱۰۷ و ۱۳۱، و … ر.ک «آمار فضائل اهل بیت در صحاح ستهًْ»، قم مجمع جهانی شیعهشناسی]. (محقق کتاب)
[۱۱۸]) ر.ک: محمد بن الحسن الحر العاملی، إثبات الهداهًْ بالنصوص و المعجزات (قم: المطبعهًْ العلمیهًْ، ۱۱۰۴ ﻫ)، ج ۱، ص ۵۰۱؛ ینابیع المودهًْ، ص ۴۹۵ـ۴۹۴٫
[۱۱۹]) ر.ک: المیزان، ج۴، ص ۳۹۱ـ۴۰۱٫
[۱۲۰]) ر.ک آیات ولایت، دکتر سید محمد مرتضوی، ج ۳، قم، مجمع جهانی شیعهشناسی. (محقق کتاب)
[۱۲۱]) احزاب /۳۳٫
[۱۲۲]) ر.ک: المیزان، ج ۱۶، ص ۳۱۳ـ۳۰۹؛ العصمهًْ، ص ۸۲ـ۶۹ و ۲۴۷ـ۱۵۷؛ منشور جاوید، ج۵، ص ۳۲۰ـ۲۸۲٫
[۱۲۳]) ر.ک: همین نوشتار ذیل بحث آیه مباهله. [در کتب روائی از این جریان به عنوان حدیث کساء با الفاظ متعدد یاد شده که در کتاب «آمار فضائل اهل بیت(علیهم السلام) در صحاح سته» به تفصیل بیان شده است]. (محقق کتاب)
[۱۲۴]) لسان العرب، ج۱، ص ۲۴۵؛ صحاح اللغهًْ، ج۵، ص ۲۰۷۳؛ ابن هشام الانصاری، مغنی اللبیب، باب اول، ص ۳۹، تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید قم: منشورات مکتبه آیهًْ الله العظمى المرعشی النجفی، ۱۴۰۴٫
[۱۲۵]) رک: مجمع البیان، ج۸، ص ۳۸۵٫
[۱۲۶]) بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص ۲۵۶، رک: المقتنیات الدرر، ج ۸، ص ۳۰۱٫
[۱۲۷]) یس/ ۸۲٫
[۱۲۸]) رک: مقاییس اللغهًْ، ج۲، ص ۴۹۰؛ لسان العرب، ج۶، ص ۹۴۰۹۵٫
[۱۲۹]) انعام/ ۱۴۵٫
[۱۳۰]) مائده/ ۹۰٫
[۱۳۱]) انعام/ ۱۲۵٫
[۱۳۲]) حج/ ۳۰٫
[۱۳۳]) یونس/ ۱۰۰٫
[۱۳۴]) توبه/ ۱۲۵٫
[۱۳۵]) المیزان، ج ۴، ص ۱۱۳٫
[۱۳۶]) همان.
[۱۳۷]) همان.
[۱۳۸]) رک: منشور جاوید، ج۵، ص ۲۸۳ـ۲۸۲٫
[۱۳۹]) مفاتیح الجنان، ص ۹۵۳٫
[۱۴۰]) موارد فراوانی را میتوان یافت که صنعت «التفات» به کار رفته است؛ مثل آیه ۵۴ اسراء که مخاطب خداوند در صدر آیه مردم ودر ادامه آن، پیامبر(صلی الله و علیه و آله) است. رک: مجمع البیان، ج۸، ص۳۵۷٫
[۱۴۱]) رک: المیزان، ج۱۶، ص ۳۱۰٫
[۱۴۲]) ر.ک: قاضی نور الله التستری، احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج۲، ص ۵۷، تهران: مطبعه اسلامیه، بیتا و قم: مرکز پژوهشهای اسلامی المصطفی، معجم عقائدی، نسخه اول، قم، ۱۳۸۰ﻫ.ش.
[۱۴۳]) حسکانی، شواهد التنزیل، ج۲، ص ۸۰ـ۱۴۰٫
[۱۴۴]) الکافی، ج ۱، ص ۲۸۷٫
[۱۴۵]) محمد حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، ج۳، ص ۱۵۹، بیروت: دارالکتب العلمیه، چ ۱، ۱۴۱۱ق.
[۱۴۶]) بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۴۱؛ ر.ک: الدر المنثور، ج ۵، ص ۱۹۸٫
[این روایت با الفاظ و تعابیر مختلف در کتب اهل تسنن آمدهاند که میتوان به کتابهای زیر اشاره کرد: صحیح مسلم، ج ۷، ص ۱۳۱، دارالفکر، بیروت؛ مسند احمد، ج ۶، ص ۲۹۲و ۲۹۸ و ۳۰۴، دار صادر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج۵، ص۳۱، ح ۳۲۵۸، و ج۵، ص ۳۲۸، ح۳۸۷۵، و ج ۵، ص ۳۶۱، ح ۳۹۶۳، دارالفکر، بیروت؛ مستدرک حاکم نیشابوری، ج ۳، ص ۱۷۲ و …. (محقق کتاب).
[۱۴۷]) علی بن أبی بکر الهیثمی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۹، ص ۱۲۱، قاهره، بیروت: دار الریان للتراث / دار الکتاب العربی، ۱۴۰۷؛ الدر المنثور، ج ۶، ص ۶۰۶؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص ۴۴ و ۷۸؛ ابو جعفر محمد بن جریر طبرى، جامع البیان فى تفسیر القرآن، ج۲۲، ص ۶، بیروت: دار المعرفهًْ، چ ۱، ۱۴۱۲ ق؛ محمد بن على شوکانى، فتح القدیر، ج ۴، ص۳۵۰، بیروت: دار ابن کثیر، دار الکلم الطیب، ۱۴۱۴ ق.
[سنن ترمذی، ج ۵، ص ۳۱، ح ۳۲۵۹، دارالفکر، بیروت، ۱۴۰۳ هـ.ق؛ مسند احمد، ج ۳، ص۲۸۵، دار صادر، بیروت (محقق کتاب)]
[۱۴۸]) رک: جامع البیان، ج۱۰،ص ۵٫
[۱۴۹]) رک: ابن عساکر، تاریخ مدینهًْ دمشق، تحقیق: علی شیری، ج۱۳، ص ۲۰۶، بیروت: دار الفکر للطباعهًْ والنشر والتوزیع، ۱۴۱۵٫
[۱۵۰]) رک: أبو جعفر أحمد بن محمد بن سلامهًْ الطحاوی، شرح مشکل الاثار، ج ۲، ص ۲۳۵، بیروت: مؤسسهًْ الرسالهًْ، چ ۱، ۱۴۰۸ﻫ.
[۱۵۱]) در این باره در بخش ملحقات کتاب «سیمای صحابه در آیات و احادیث متواتره»، ص۲۱۲ به بعد که به همت مجمع جهانی شیعهشناسی چاپ و منتشر شده است مطالب مفیدی درباره شامل نشدن آیه تطهیر به زنان پیامبر(صلی الله و علیه و آله) بیان شده که برای خوانندگان مفید خواهد بود. (محقق کتاب)
[۱۵۲]) رک: پژوهش در عصمت معصومان، ص ۳۲۰٫
[۱۵۳]) بحارالانوار، ج۱۵، ص ۲۷، دربارهی خلقت نور پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) و اینکه نخستین مخلوق الهی است در متون اهل تسنن روایاتی نقل شده است که به بعضی از آنها اشاره میشود؛ ینابیع المودهًْ لذوی القربی، باب الاول، «فی سبق نور رسول الله»(صلی الله و علیه و آله)؛ تفسیر آلوسی، ج۱، ص ۵۱؛ العجلونی، کشف الخفاء، ج ۱، ص ۲۶۵، ح ۸۲۷، ۱۴۰۸ هـ.ق دارالکتب العلمیهًْ، بیروت. (محقق کتاب)
[۱۵۴]) بحارالانوار، ج ۱۸، ص ۳۹۹، [سید بن طاووس، الیقین، ص ۴۲۶، مؤسسه دار الکتاب، ۱۴۱۳هـ.ق (محقق کتاب)].
[۱۵۵]) بحارالانوار، ج ۱۸ ص ۴۰۰٫
[۱۵۶]) بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۱۷، باب ۱، بدو أرواحهم و أنوارهم.
[۱۵۷]) سید شرفالدین حسینى استرآبادى، تأویل الآیات الظاهرهًْ، ص۴۳۰، قم: انتشارات جامعه مدرسین، چ۱، ۱۴۰۹ﻫ.ق؛ محمدبن شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب(علیه السلام)، ج۱، ص۲۱۷، قم: مؤسسه انتشارات علامه، ۱۳۷۹ﻫ.ق؛ الآلوسی، تفسیر الآلوسی،ج۱، ص۵۱٫
[۱۵۸]) بحارالانوار، ج ۳۳، ص ۴۸۰٫
[۱۵۹]) ابی الحسن علی بن ابراهیم القمی، تفسیر القمی، ج ۱، ص ۱۷ ـ ۱۸، قم: مؤسسه دارالکتاب، بیتا.
[۱۶۰]) محمد بن ابراهیم نعمانی، کتاب الغیبهًْ، ص ۸۸، ح ۱۶، انوار الهدی، قم. (محقق کتاب)
بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۶۳؛ حسن بن سلیمان الحلی، المحتضر، ص ۱۵۹، نجف: مطبعه حیدریه، چ ۱، ۱۳۷ﻫ.
[۱۶۱]) ر.ک: پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۰۹؛ العصمهًْ، ص ۲۲۶٫
[۱۶۲]) ر.ک: الشیخ المفید، المسائل العکبریه، ص ۲۷ـ۲۶، تحقیق: علی أکبر الإلهی الخراسانی (بیروت: دار المفید للطباعهًْ والنشر والتوزیع، چ ۳، ۱۴۱۴)؛ بحارالأنوار، ج ۳۵، ص۲۳۶؛ منشور جاوید، ج ۵، ص ۲۹۳٫
[۱۶۳]) بحار الأنوار، ج ۷۲، ص ۴۵۶؛ پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۰۹٫
[۱۶۴]) پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۱۰٫
[۱۶۵]) محمد صادق نجمی، سیری در صحیحین، سیر و بررسی در دو کتاب مهم و مدرک اهل سنّت صحیح بخاری و صحیح مسلم، ج ۲، ص ۲۰، (مشهد: انتشارات المهدی، ۱۳۵۵ش).
[۱۶۶]) ر.ک: علامه سید جعفر مرتضی عاملی، اهلبیت در آیه تطهیر، ترجمه محمد سپهری، ص۱۷۷؛ سیری در صحیحین، ج ۲، ص ۲۴٫
[۱۶۷]) آل عمران/۶۱٫
[۱۶۸]) همان/ ۵۹٫
[۱۶۹]) مجمع البیان، ج ۲، ص۱۰۲؛ المیزان، ج ۶، ص ۲۶۶؛ انوار درخشان، ج ۱، ص ۹۶٫
[۱۷۰]) رک: بانی کاشانی، الاربعین فی فضایل امیر المؤمنین(علیه السلام)، ص ۳۶ـ ۳۵؛ احمد بن أبى یعقوب یعقوبى، تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۸۲، بیروت: دار صادر، بى تا؛ رک: ناصر مکارم شیرازی و جمعی از فضلاء، پیام قرآن، ج ۹، ص ۲۴۲، تهران: دار الکتب الاسلامیه، چ ۵، ۱۳۸۱ش؛ بررسی شخصیت اهلبیت در قرآن، ص ۹۳؛ ابوالفضل داور پناه، انوارالعرفان فى تفسیر القرآن، ج۶، ص۷، تهران: انتشارات کتابخانه صدر، ۱۳۷۵ش.
[۱۷۱]) ابن حجر الهیثمی، الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۴۵۴٫
[۱۷۲]) صحیح بخاری، باب فضایل علی(علیه السلام)، ص ۶۵۸٫
ـ صحیح بخاری، ج ۳، ص ۱۶۸، کتب الصلح؛ و ج ۴، ص ۲۰۷، باب مناقب المهاجرین و فضلهم؛ و ج ۵، ص ۸۵، باب عمرهًْ القضاء. (محقق کتاب)
[۱۷۳]) محمد بن یزید أبو عبدالله القزوینی، سنن ابن ماجه، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ج۱، ص۴۴، بیروت: دار الفکر، بی تا؛ شواهد التنزیل، ج۲، ص ۱۴۳٫
مسند احمد، ج ۴، ص ۱۶۵ (با کمی اضافات)، دار صادر، بیروت؛ سنن ترمذی، ج ۵، ص۳۰۰، ح ۳۸۰۳، دار الفکر، بیروت (محقق کتاب).
[۱۷۴]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۱۶۸٫
«من سرّه أن ینظر الی آدم فی علمه و نوح فی فهمه و ابراهیم فی حمله فلینظر الی علی بن ابی طالب» حاکم حسکانی، شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۰۰، ح ۱۱۶، ۱۴۱۱ هـ.ق؛ با کمی اختلاف در عبارت، همان، ج ۱، ص ۱۰۳، ح ۱۱۷؛ و همان ج ۱، ص ۱۳۷، ح ۱۴۷؛ تفسیر الرازی، ج۸، ص ۸۶؛ تفسیر البحر المحیط، ابن حیان الاندلسی، ج ۲، ص ۵۰۳، دارالکتب العلمیهًْ، ۱۴۲۲ هـ.ق (محقق کتاب).
[۱۷۵]) محمد بن محمدرضا قمى مشهدى، کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج ۳، ص ۱۱۸، تهران: مؤسسهًْ الطبع و النشر وزارت إرشاد، ۱، ۱۳۶۶ ش.
ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج ۲، ص ۵۸، المکتبهًْ الحیدریهًْ، النجف الاشرف؛ الشریف المرتضی، الشافی فی الامامهًْ، ج ۲، ص ۲۵۶، مؤسسه اسماعیلیان، ۱۴۱۰ هـ.ق؛ بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۲۷۹، و ج۳۸، ص ۲۹۶، مؤسسه الوفاء، بیروت. (محقق کتاب)
[۱۷۶]) مائده/ ۶۷٫
[۱۷۷]) احزاب/ ۶٫
[۱۷۸]) این اتفاق تاریخی با تعابیر مختلف در مصادر اهل تسنن آورده شده است که به بعضی از آنها اشاره میشود: «احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۱، صص ۸۴ و ۱۱۸ و ۱۱۹ و ۱۵۲ و ۳۳۱ دار صادر، بیروت؛ و ج ۴، صص ۱۱۹ و ۲۸۱و ۳۷۰ و ۳۷۲ و ج ۵، صص ۳۴۷ و ۳۶۶ و ۳۷۰ و ۴۱۹؛ محمد بن یزید قزوینی، سنن ابن ماجه، ج ۱، ص ۴۵، دارالفکر، بیروت؛ ترمذی، سنن ترمذی، ج ۵، ص ۲۹۷، دارالفکر، بیروت؛ النسائی، فضائل الصحابهًْ، فضائل علی(علیه السلام)، ص ۱۴، دارالکتب العلمیهًْ، بیروت؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، وصیهًْ النبی فی کتاب الله و عترته، ج۳، صص۱۰۹و ۱۱۰و۱۱۶و ۱۳۴و ۳۷۱و ۵۳۳٫ (محقق کتاب)
[۱۷۹]) برگرفته از تفسیر المیزان، ج ۶، ص ۴۱ـ۶۱٫
[۱۸۰]) ر.ک: النظامیه فی مذهب الامامیه، ص ۱۴۴؛ استاد مهدی هادوی تهرانی، ولایت و دیانت، ص ۵۹ـ۶۳، قم: مؤسسه فرهنگی خانه خرد، چ ۳، ۱۳۸۱٫
[۱۸۱]) محمد بن مسعود عیاشی، التفسیر (العیاشی)، ج۱، ص ۳۳۲، حدیث ۱۵۳، تهران: چاپخانه علمیه، ۱۳۸۰ق؛ بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۱۳۹٫
[۱۸۲]) مائده/ ۳٫
[۱۸۳]) ینابیع المودهًْ لذوی القربی، ج ۳، ص ۲۹۱؛ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۰۱٫
[۱۸۴]) الدر المنثور، ج ۵، ص ۱۹۹؛ ینابیع المودهًْ، ج ۱، ص ۵۹٫
[۱۸۵]) بحار الأنوار، ج ۲۵، ص۱۹۳٫
[۱۸۶]) بحار الأنوار، ج ۳۶، ص ۲۸۵، باب ۴۱٫
[۱۸۷]) همان، ص ۲۹۱٫
[۱۸۸]) همان، ص ۳۰۴٫
[۱۸۹]) همان، ص ۳۰۷٫
[۱۹۰]) ینابیع المودهًْ لذوی القربى، ج ۲، ص ۳۱۶؛ و ج ۳، ص ۲۹۲٫
[۱۹۱]) سید هاشم البحرانی، غایهًْ المرام، ج۱، ص ۱۴۱٫
حدیث ثقلین علاوه بر متون حدیثی شیعه در بسیاری از منابع حدیثی اهل تسنن ذکر شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم: احمد بن حنبل، مسند احمد، ج ۳، صص ۱۴و ۱۷ و ۲۶ و ۵۹، و ج ۵، ص ۱۸۲، دار صادر، بیروت؛ ترمذی، سنن ترمذی، باب مناقب اهل بیت النبی(صلی الله و علیه و آله)، ج ۵، ص ۳۲۸، ح ۳۸۷۴ و ص ۳۲۹، ح ۳۸۷۶، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۳ هـ.ق؛ نسائی، فضائل الصحابه، باب فضائل علی(علیه السلام)، ص ۱۵، دار الکتب العلمیهًْ، بیروت؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۶۳ و ۱۶۵، باب فضل اهل البیت(علیهم السلام)؛ ج ۱۰، ص ۳۶۳، باب فی حوض النبی(صلی الله و علیه و آله)؛ نسائی، سنن کبری، ج ۵، ص ۴۵، ح ۸۱۴۹، باب فضائل علی(علیه السلام)، دار الکتب العلمیهًْ، بیروت؛ مسند ابی یعلی، ج ۲، ص ۲۹۸، باب «من سند ابی سعید خدری». (محقق کتاب)
[۱۹۲]) ر.ک: الغدیر، ج ۳، ص ۸۰؛ راهنما شناسى، ص ۳۷۷؛ امامت و رهبرى، ص ۷۵؛ بررسى مسائل کلى امامت، ص۲۲۷٫
[۱۹۳]) سلیم بن قیس هلالى کوفى، کتاب سلیمبن قیس، ص ۶۴۳، قم: انتشارات الهادى، ۱۴۱۵ﻫ.ق؛ غایهًْ المرام، ج ۱، ص ۱۳۹٫
[۱۹۴]) شرح احقاق الحق، ج ۵، ص ۶۲۳٫
[۱۹۵]) همان، ج ۱۰، ص ۴۸؛ الغدیر، ج ۳، ص ۱۷۶؛ ابن أبی الحدید، شرح نهج البلاغهًْ، ج ۲، ص۲۹۷، تحقیق: محمد أبو الفضل إبراهیم، بی جا: دار إحیاء الکتب العربیهًْ، چ ۱، ۱۳۷۸؛ ابن قتیبه الدینوری، الامامهًْ والسیاسهًْ، ج ۱، ص ۷۳، تحقیق: طه محمد الزینی بیجا: مؤسسهًْ الحلبی وشرکاه للنشر والتوزیع، بیتا؛ ینابیع المودهًْ، ج۱، ص۱۷۳؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، ج ۷، ۲۳۵، بیروت: دار الکتب العلمیه، ۱۴۰۸٫
[۱۹۶]) شرح احقاق الحق، ج ۵، ص ۶۲۳٫
[۱۹۷]) همان؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۳۴؛ المعجم الأوسط، ج ۵، ص ۱۳۵؛ کنز العمال، ج۱۱، ص ۶۰۳٫
[۱۹۸]) بحارالانوار، ج ۴۰، ص ۱۲۶٫
[۱۹۹]) تاریخ بغداد، ج ۱۴، ص ۳۲۱٫
[۲۰۰]) سنن الترمذى، ج ۵، ص ۶۳۳ (کتاب المناقب، باب ۲۰)؛ المستدرک على الصحیحین، ج۳، ص ۱۳۵٫
[۲۰۱]) المعجم الاوسط، ج ۴، ص ۱۰؛ المستدرک علی الصحیحین، ج ۳، ص ۱۶۳؛ کنز العمّال، ج ۱۲، ص ۹۴؛ الصواعق المحرقه، ج ۲، ص ۴۳۸٫
[۲۰۲]) همان، ج ۵، ص۳۵۵؛ المستدرک، ج ۳، ص ۱۶۳؛ کنز العمّال، ج ۱۲، ص ۹۴؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۸۶٫
[۲۰۳]) احزاب /۳۳٫
[۲۰۴]) الدرالمنثور، ج ۵، ص ۱۹۹٫
[۲۰۵]) همان، ص ۱۹۸؛ مفاتیح الجنان، ص ۱۳۴۲٫
[۲۰۶]) الدرالمنثور، ج ۵، ص ۱۹۸٫
[۲۰۷]) همان؛ بحارالانوار، ج ۱۰، ص ۱۴۱٫
[۲۰۸]) ر.ک: الدر المنثور، ج ۵، ص ۱۹۸٫
[۲۰۹]) ر.ک: همان، ج۵، ص ۱۹۸ـ۱۹۹٫
[۲۱۰]) همان، ص ۱۹۹٫
[۲۱۱]) کنز العمال، ج ۱۲، ص ۵۱٫
ـ شیخ صدوق، أمالی، ص ۴۶۷، ح ۶۲۲/۱، باب «فضائل فاطمه(سلام الله علیها)»؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، ج ۱، ص ۲۹، ح ۶ و ص ۵۱، ح ۱۷۶؛ شیخ صدوق، معانی الاخبار، ص ۳۰۳، ح۲، باب معنی الجبار؛ شیخ مفید، امالی، ص ۹۵، ح ۴، دارالمفید، بیروت؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص۱۵۶، دارالفکر، بیروت؛ حاکم نیشابوری، المستدرک، ج ۳، ص ۱۵۴، باب ذکر مناقب فاطمه زهرا(سلام الله علیها)؛ هیثمی، مجمع الزوائد، ج۹، ص ۲۰۳، باب مناقب فاطمهًْ بنت النبی(صلی الله و علیه و آله)؛ عبد الله بن عدی، الکامل، ج ۲، ص ۳۵۱، ح ۱۱۲ / ۴۸۱؛ ابن الاثیر، أسد الغابهًْ، ج ۵، ص ۵۲۲، دارالکتب العربی، بیروت؛ طبرانی، المعجم الکبیر، ج ۱، ص۱۰۸، «ما اسند علی بن ابی طالب(علیه السلام)»، ح ۱۸۲؛ و ج۲۲، ص۴۰۲، «و من مناقب فاطمه(سلام الله علیها)» (محقق کتاب)
[۲۱۲]) ر.ک: روح المعانى، ج ۳، ص ۱۵۵ـ۱۵۶٫
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد