الف ـ عصمت در لغت
عصمت از نظر ساختار صرفی، اسم مصدر از ریشۀ «ع.ص.م» است که در زبان عربی به معنای مَنَع([۱])، إمساک([۲]) و نگاهداری نفس از گناه([۳]) به کاربرده شده است. به نظر چند تن از اهل لغت توجه کنید:
انطوان الیاس مینویسد:
عِصمَه: منع. جلوگیری، ممانعت، نگهداری، حفظ، حمایت، تنزّه عن الخطیئه (بیگناهی، پاکی)، تنزّه عن الخطأ (مصونیت از خطا) و لغزش ناپذیری.([۴])
معصوم: محفوظ، مصون، منزّه من ارتکاب الخطایا (بیگناه و پاک)، منزّه عن الخطأ (لغزش ناپذیر).([۵])
خلیل بن احمد مینویسد:
عصمت؛ آن است که خداوند متعال تو را از شر نگه دارد؛ یعنی شر را از تو دفع کند.([۶])
ابن فارس مینویسد:
عصمت؛ نگهداشت الهی از امور و حوادث بدی است که بر بندگان عارض میشود:
«(عصم) العین والصاد والمیم أصل واحد صحیح یدل علی إمساک ومنع وملازمه والمعنی فی ذلک کله معنی واحد من ذلک العصمه أن یعصم الله تعالی عبده من سوء یقع فیه».([7])
«(ع ص م) یک اصل صحیحی است که دلالت بر امساک و منع و ملازمه میکند و همه اینها (منع، امساک و ملازمه) به یک معنا است و عصمت این است که خداوند بندهاش را از هر بدی که در آن واقع میشود، نگهدارد».
منع کردن میتواند به دو صورت انجام گیرد: کسی دیگری را مجبور به ترک کاری کند به گونهای که از او سلب اختیار شود یا وسایل و مقدماتی برای او فراهم آورد که با اختیار خویش از انجام کاری امتناع ورزد.
ابن منظور مینویسد:
«العصمه فی کلام العرب المنع و عصمه الله عبده أن یعصمه مما یوبقه، عصمه یعصمه عصما منعه و وقاه».([8])
عصمت در کلام عرب به معنای منع است و عصمت این است که خداوند بندهاش را از چیزهایی که موجب هلاک و ضایع شدن او میشود، نگهدارد».
ابن منظور از زجاج چنین نقل میکند:
«أصل العصمه الحبل وکل ما أمسک شیئاً فقد عصمه».([9])
فیروزآبادی مینویسد:
«عصم یعصم: اکتسب([۱۰]) و منع و وقی… وعصمه الطعام: منعه من الجوع … عصمه بالکسر: المنع. اعتصم بالله: به لطف خدا از گناه دوری گزید».([11])
شیخ مفید نیز عصمت را به معنای «وسیله بازداشتن» و «ابزار مصونیت» میداند، نه عمل بازداری و آیه شریفه: {واعتصموا بحبل الله جمیعاً ولا تفرّقوا}([۱۲]) را به همین معنا تفسیر کرده است.([۱۳])
باید توجه داشت که واژه عصمت و مشتقات آن در آیات قرآنی و بسیاری از روایات در همین معنای لغوی به کار برده شده است.
به نمونههای زیر توجه کنید:
الف ـ {لاعاصم الیوم من امر الله الا من رَّحم}([۱۴])؛
ب ـ {والله یعصمک من الناس}([۱۵])؛
خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم، نگاه میدارد.
ج ـ از علی(علیه السلام) نقل شده است:
«الاعتبار یثمر العصمه».([16])
عبرت گرفتن [از عواقب کارهای بد دیگران] موجب مصونیت انسان [از مبتلا شدن به کارهای آنان] میگردد.
د ـ امام علی(علیه السلام) در جای دیگر میفرماید:
«انّ التقوی عصمه لک فی حیاتک و زلفٰی لک بعد مماتک».([17])
همانا تقوای الهی تو را در دنیا [از آلودگی به گناهان] باز میدارد و بعد از مرگ نیز همراه تو است.
ب ـ عصمت در اصطلاح
اصطلاح کلامی
به دلیل اختلاف در چیستی و ماهیت عصمت، تعریفهای مختلفی از آن بیان شده است. معروفترین تعریف عصمت تفسیر آن به «لطف الهی» است که خداوند آن را به بعضی از انسانها عطا میفرماید تا در پرتو آن، از ارتکاب گناه و ترک طاعت مصونیت پیدا کند.
در پی به برخی از نظریههای دانشمندان اشاره میکنیم.
ابن ابی الحدید معتزلی (م.۶۵۶) مینویسد:
عصمت نزد دانشمندان ما (معتزله) لطفی است که مکلف را از فعلِ قبیح، به اختیار باز میدارد.([۱۸])
قاضی عبد الجبار (م.۴۱۵ﻫ.) مینویسد:
«العصمه… وقد صار بالعرف عبارهٌ عن لطف یقع معه الملطوف فیه لا محاله حتٰی یکون المرء معه کالمدفوع الی ان لایرتکب الکبائر، ولهذا لا یطلق الاّ علی الانبیاء او من یجری مجراهم».([19])
«عصمت… در عرف عبارت است از لطفی که با داشتن آن ملطوف فیه حتماً واقع میشود. شخص با داشتن آن لطف از ارتکاب گناه [چه کبیره و چه صغیره] بازداشته شده است و به همین دلیل عصمت به جز در مورد انبیا یا کسانی که در مسیر انبیا هستند، به کاربرده نمیشود».
وی در جای دیگر، شمول لطف بر انجام واجب و مندوب را «توفیق» و خودداری از قبیح را «عصمت» تعریف میکند.([۲۰])
«اللطف کما قد یدعُوا الی اختیار الواجب والندب… فقد یکون لطفاً فی الامتناع من القبیح فی ان لایفعله، وکما اذا وافقت الطاعه اللطف فی الحدوث یفعلها العبد لاجله ویختارها لمکانه، یوصف بانه توفیق، فکذلک متی امتنع من القبیح لمکانه وُصِف بانه عصمهٌ و متی حدث اللطف ولم یحصل منه الامتناع لم یوصف بأنه عصمه».
اشاعره میگویند:
«هی (حقیقه العصمه) عندنا ان لا یخلق الله فیهم ذنباً».([21])
این تعریف مستلزم جبر و دارای تالی فاسد است.
ابن ابی الحدید مینویسد:
تعریف ابو الحسن اشعری این است:
«إنما العصمه هی القدره علی الطاعه أو عدم القدره علی المعصیه».([22])
نجم الدین نسفی (۵۲۶ـ۴۶۱) مینویسد:
«عصمت… در اصطلاح یک ویژگی معنوی و نیروی درونی است که انجام گناه را برای پیامبر غیر ممکن میسازد».([23])
سیّد شریف جرجانی عصمت را اینگونه تعریف میکند:
«العصمه ملکه اجتناب المعاصی مع التمکّن منها».([24])
شیخ مفید مینویسد:
«العصمه لطف یفعله الله تعالی بالمکلف بحیث یمتنع منه وقوع المعصیه وترک الطاعه مع قدرته علیهما».([25])
وی در جای دیگر با تعریف عصمت به لطف، توفیق و تفضّل الهی، تأکید میکند که عصمت موجب جبر نمیشود.([۲۶])
سیّد مرتضی مینویسد:
«العصمه هی ما اختیر (ما اختار) عنده من الالطاف، التّنزّه من القبیح و الامتناع من فعله».([27])
«عصمت از الطافی است که شخص با داشتن آن، پاکی از قبیح و پرهیز از انجام آن را برمیگزیند».
ابن نوبخت مینویسد:
«العصمه لطف یمنع من اختص به من الخطاء ولا یمنعه علی وجه القهر».([28])
علامه حلی مینویسد:
«العصمه لطف خفی یفعل الله تعالی بالمکلف بحیث لایکون له داع الی ترک الطاعه و ارتکاب المعصیه مع قدرته علی ذلک».([29])
شیخ طوسی مینویسد:
«والعصمه هی کون المکلف بحیث لا یمکن ان یصدر عنه المعاصی من غیر اجبار له علی ذلک».([30])
فاضل مقداد سیوری مینویسد:
عدهای در تعریف عصمت، سخن نیکو و فراگیر دارند؛ آنها میگویند عصمت، ملکهای است نفسانی که متصف به آن را از فجور باز میدارد، اگرچه آنان توانایی چنین رفتارهایی را دارند.([۳۱])
مرحوم مظفر مینویسد:
«العصمه هی التنزّه عن الذنوب والمعاصی صغائرها وکبائرها وعن الخطاء و النسیان و ان لم یمتنع عقلاً علی النبی ان یصدر منه ذلک».([32])
سیّد عبدالله شبّر مینویسد:
«والعصمه عباره عن قوه العقل من حیث لایغلب مع کونه قادراً علی المعاصی کلها کجائز الخطأ و لیس معنی العصمه انّ الله یجبره علی ترک المعصیه بل یفعل به الطافاً یترک معها المعصیه باختیاره مع قدرته علیها کقوه العقل و کمال الفطانه والذکاء و نهایه صفاء النفس وکمال الاعتناء بطاعته تعالی».([33])
ملا عبد الرزاق لاهیجی مینویسد:
«مراد از عصمت غریزهای است که با وجود آن داعی بر معصیت صادر نتواند شد، با وجود قدرت بر آن و این غریزه عبارت از قوت عقل است به گونهای که موجب قهر قوای نفسانی شود».([34])
علامه طباطبایی (م.۱۴۰۲) مینویسد:
«و نعنی بالعصمه وجود أمر فی الانسان المعصوم یصونه عن الوقوع فیما لا یجوز من الخطأ أو المعصیه».([35])
یا در جای دیگر مینویسد:
«هی صوره علمیه نفسانیه تحفظ الانسان من باطل الاعتقاد و سیئ العمل».([36])
از دقت در تعاریف یاد شده به این نتیجه میرسیم که همه دانشمندان «عصمت» را نوع خاصی از پاکی و آلوده نشدن به گناه میدانند، گرچه در ماهیت و محدوده آن با هم اختلاف نظر دارند که آن نیز از اختلاف در منشأ سرچشمه میگیرد.
در روایات نیز عصمت به همین معنا آمده است:
سئلت ابا عبدالله(علیه السلام) عن ذلک فقال: المعصوم هو الممتنع بالله من جمیع المحارم وقد قال تبارک و تعالی: {ومن یعتصم بالله فقد هدی الی صراط المستقیم}([۳۷])و([۳۸])
امام صادق(علیه السلام) به نقل از امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود:
رهبر و پیشوایی که سزاوار امامت است، دارای نشانههایی است؛ یکی از آنها این است که از تمامی گناهان معصوم است، چه صغیره، چه کبیره و در صدور حکم دچار لغزش نمیشود و پاسخ خطا نمیدهد، نه سهو در او راه دارد و نه نسیان و به چیزی از امور دنیا دل نمیبندد.([۳۹])
جمعبندی کلی
میتوان گفت: عصمت عبارت از ملکه نفسانی قدرتمندی است که با وجود آن، انسان از عقل توانمند و فطانت و هوشیاری کامل و نهایت صفای نفس و کمال اعتنا به طاعت خداوند برخوردار میشود و در نتیجه با داشتن قدرت بر ارتکاب معصیت، با اختیار خود مرتکب آن نمیشود.
واژههای نزدیک به معنای عصمت و معصوم
مخلَص
مخلَص از ماده اخلاص است. راغب در مفردات مینویسد:
«حقیقه الاخلاص التبری عن کل ما دون الله تعالی».([40])
از آنجایی که مردم بر حسب مراتب نزدیکی و دوری از خداوند، درجات مختلفی از علم و عمل دارند، خداوند هم بندگانش را به اصنافی تقسیم نموده و برای هر صنفی مرتبهای از علم و ادراک قائل شده است؛ طایفهای را «مخلَصین» معرفی نموده، علم واقعی به اوصاف پروردگار خود را مختص آنان میداند:
{سُبْحانَ اللهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصِینَ}.([۴۱])
«منزّه است خداوند از آنچه توصیف میکنند؛ مگر بندگان مخلص خدا»
مخلَصین کسانی هستند که خود را برای خدا خالص کردهاند، هم از نظر علم و هم از نظر عمل و آنان تنها به یاد خدا هستند و حتی خود را فراموش کردهاند؛ چنین کسانی چنان یاد خدا دلهایشان را پر کرده که دیگر جایی برای شیطان و وسوسههایش باقی نمانده است:
{قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ}.([۴۲])
«گفت: به عزّتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم کرد؛ مگر بندگان خالص تو، از میان آنان»
در جای دیگر خداوند، سخن ابلیس را چنین حکایت میکند:
{قَالَ رَبِّ بِمَا اَغْوَیْتَنِی لاُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الاَرْضِ وَلاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ}.([۴۳])
«گفت: پروردگارا! چون مرا گمراه ساختی، من (نعمتهای مادّی را) در زمین در نظر آنان زینت میدهم، و همگی را گمراه خواهم ساخت؛ مگر بندگان مخلصت را»
شیطان در این دو آیه، احدی را از گمراهی خود استثنا نکرد، به جز مخلصین و خداوند هم گفتار او را تأیید نمود.
بنابراین «مخلَصین» معصوم و مصون از گناه بوده و شیطان تا ابد از اغوای آنان ناامید است و گناه ـ به معنای معروف ـ هرگز از آنان سر نمیزند و به مغفرت آن نیاز ندارند.
عدهای چون دلهایی پاک داشتهاند، اخلاصشان عالیتر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصی است که با اکتساب به دست آید؛ این عده، همان انبیا و امامان معصوم(علیهم السلام) هستند. قرآن کریم هم تصریح دارد که خداوند آنان را برای خود خالص ساخته و به آنان علمی داده که «ملکه عاصمه» است و آنان را از ارتکاب گناهان حفظ میکند و با داشتن آن، حتی گناه صغیره، از آنان صادر نمیشود.([۴۴])و([۴۵])
تنزیه
بعضی از اندیشمندان اسلامی الفاظی را به کار گرفتهاند که بیانگر معنای عصمت است. مرحوم سید مرتضی، در مورد عصمت انبیا و أئمه(علیهم السلام) کتابی نوشته و آن را «تنزیه الانبیاء و الائمهًْ(علیهم السلام)» نامگذاری نموده است.
در برخی از روایات نیز مشتقات کلمه «تنزیه» در کنار واژه عصمت به کار رفته است. در زیارت جامعه که از امام هادی(علیه السلام) نقل شده است، میخوانیم:
«اللهم اجعل أفضل صلواتک… علی سیدنا محمد عبدک ورسولک… المعصوم من کل خطأ وزلل المنزّه من کل دنس و خطل و المبعوث بخیر الأدیان و الملل».([46])و([۴۷])
در اینجا کلمه «منزه» معنای معادل عصمت را دارد.
در روایت دیگر چنین آمده است:
«وأشهد أنکم الائمه الراشدون المهدیون المعصومون المکرمون المقربون المتقون المصطفون… ونزهکم من الزلل والخطاء، وأذهب عنکم الرجس».([48])
توفیق
بعضی از علما و اندیشمندان اسلامی این واژه را معادل و مساوی با «عصمت» دانستهاند. شاید منشأ این نوع کاربرد، روایاتی باشد که در کنار واژه «عصمت»، لغت (توفیق) و مشتقات آن بکار رفته است.
به دو نمونه از روایات که در زیر بیان میشود، توجه کنید:
الف ـ امام صادق(علیه السلام) درباره پیامبر اکرم(صلی الله و علیه و آله) میفرماید:
«إن رسول الله کان مسدداً موفقاً مؤیداً بروح القدس لایزلّ و لا یخطئ فی شیئ مما یسوس به الخلق».([49])
«رسول خدا(صلی الله و علیه و آله) برخوردار از راهنمایی و توفیق الهی و مؤید به روح القدس بود، به همین دلیل هیچگونه خطا و لغزشی ـ مثل دیگران ـ در او راه نداشت».
ب ـ امام رضا(علیه السلام) میفرماید:
«هو معصوم مؤید موفق مسدد قد امن الخطایا و الزلل والعثار».([50])
«امام، معصوم و برخوردار از تأییدات و توفیقات و راهنماییهای الهی و از هر گونه خطا و لغزش در امان است».
بعضی از اندیشمندان، اصطلاحاتی مانند صداقت، امانت، تبلیغ و فطانت را معادل عصمت دانستهاند که از لازمه آن محسوب میشود و آن عبارت است از قدرت و فهم فوق العاده برای احتجاج و استدلال در برابر شبهات دشمنان.([۵۱])
واژههای متضاد با عصمت
عِصیان
عصیان خِلاف طاعَت است؛ زمانی که بنده با دستور پروردگارش مخالفت کند، گفته میشود: «عَصی العبدُ ربه» یا گفته میشود: «عصی فلان أمیرَه یَعْصِیه عَصْیاً و عِصْیاناً و مَعْصِیَهً» زمانی که امیرش را اطاعت نکند.
اسم فاعل آن عاصٍ است.([۵۲])
ذنب
ذَنْب بر وزن ضرب و به معنای اثم و معصیت و مترادف جُرم، جنایت، جریمه، خطا، جمع آن ذنوب و جمع الجمع آن ذنوبات است.([۵۳])
فرق ذنب و جرم
ذنب: چیزی است که مذمت و سرزنش را به دنبال دارد یا فعل قبیح بنده است که در اثر آن مورد بازپرسی قرار میگیرد؛ زیرا کلمه «ذنب» در اصل به معنای اتباع (دنبالهروی) و اصل در ذنب فعل رذل است.
جرم: قبیحی است که مرتکب، با آن از واجب منقطع میشود؛ زیرا اصل جرم در لغت به معنای قطع است و به همین دلیل به صرام (کسی که خرما را میچیند) جرام گفته میشود. هر دو نظر فوق به یک معنا است.([۵۴])
فرق ذنب و قبیح
ذنب؛ از نظر متکلمان عبارت است از فعل مقدوری که استحقاق عقاب را دارد.
قبیح
آن است که عقابی بر آن مترتب نیست. مانند قبحی که از طفل سر میزند.([۵۵])
خطا
خطء: مصدر خطِئ؛ خطئ یخطأ خطأ وخطأه بر وزن فعله، اسم آن خطیئهًْ و بر وزن فعیلهًْ و به معنای گناه، ضد صواب و نقیض عمد و جمع خطیئهًْ خطایا است: «إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْءاً کَبِیراً»([56])، أی إثماً.([۵۷])
خطأ و اخطاء
أبو عبیده معتقد است که خطأ و أخطأ، به یک معناست و در مورد کسی به کار میرود که بدون عمد مرتکب گناه شود اما دیگران گفتهاند که خطأ در دین به کار میرود و أخطأ در مورد هر چیز ـ عمد یا غیر عمد ـ به کار میرود. گفتهاند که «خطأ» زمانی است که آنچه را نهی شده از روی قصد مرتکب شود؛ چنین شخصی خاطئ است؛ {لاَ یَاْکُلُهُ إِلاَّ الْخَاطِؤُونَ}.([۵۸]) «غذایی که جز خطاکاران آن را نمیخورند» وأخطأ زمانی به کار برده میشود که بخواهد به حق برسد اما به غیر آن میرسد([۵۹]) یا صواب از او فوت میشود.([۶۰])
فرق خطأ و خطاء
خطأ آن است که چیزی را قصد کند ولی به غیر آن برسد و بدون قید فقط در قبیح به کار برده میشود، اما با قید در حَسَن هم استعمال میشود، مثل اینکه قصد کند قبیح را اما به حسن برسد. مثلاً گفته میشود: «أخطأ ما أراد»؛ «آنچه میخواست خطا کرد»، اگرچه قبیح را انجام نداده است.
خطاء تعمد خطأ است که تنها در قبیح به کار میرود اما «خاطئ» در دین، جز عاصی نیست؛ زیرا عاصی از دین منحرف شده و غیر دین را اراده نموده است. مُخطئ غیر خاطی (عاصی) است؛ زیرا مخطی از آنچه قصد کرده انحراف پیدا کرده است.([۶۱])
«خِطْأ» به کسر اول و سکون دوم به معنای گناه و چیزی است که در او گناه است و «خطأ» چیزی است که در او گناه وجود ندارد.([۶۲])
فرق خطأ و ذنب و سیّئه
ذنب بر آنچه بالذات قصد شده به کار میرود اما «سیئه» و «خطیئه» بیشتر بر آنچه بالعرض قصد شده به کار برده میشود؛ زیرا «سیئه» هم نوعی خطأ است. مثل کسی که به سوی شکاری تیر بیندازد اما به انسان اصابت کند، یا مسکری را بنوشد و در حال مستی جنایتی را مرتکب شود.
گفتهاند که خطیئه سیئه کبیره است؛ چون خطأ به صغیره مناسبتر و سوء به کبیره نزدیکتر است. گفته شده است که خطیئه چیزی است که بین انسان و خدا باشد و سیئه چیزی است که بین انسان با بندگان باشد.([۶۳])
سهو
خلیلبن احمد فراهیدی سهو را به معنای غفلت و متوجه نبودن قلب میداند:
«السهو: الغفله عن الشئ، وذهاب القلب عنه» ویقال: «سها الرجل فی صلاته»؛ زمانی که از اجزاء و افعال نماز غافل شود.([۶۴])
ابن منظور مینویسد:
سهو و سهوه از ماده «سها یسهو سهوا وسهوا، فهو ساه وسهوان» و به معنای نسیان و غفلت و رفتن قلب از چیزی به غیر آن است: «السهو والسهوه: نسیان الشئ والغفله عنه وذهاب القلب عنه إلی غیره» و سهو در نماز، غفلت از اجزاء و افعال نماز است.
ابن منظور از ابن اثیر چنین نقل میکند:
«السهو فی الشئ»؛ یعنی ترک آن شئ بدون آگاهی «السهو عنه»؛ یعنی ترک چیزی با آگاهی.
آیه مبارکه {الذین هم عن صلاتهم ساهون} از نوع دوم است.([۶۵])
نسیان
نسیان از ماده «نسی» ضد حفظ و به یاد بودن (ذکر) و در نزد بیشتر اهل لغت به «ترک» مشهور است.([۶۶])
راغب در مفردات مینویسد:
نسیان به معنای این است که انسان، ضبط و حفظ آنچه را که به امانت گرفته است، ترک کند؛ یا به دلیل ضعف قلب یا به دلیل غفلت یا از روی قصد تا اینکه یادش را از قلبش حذف کند. مثلاً گفته میشود: «نسیته نسیانا»([67])؛ {وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَی آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِیَ…}([۶۸])؛ «پیش از این، از آدم پیمان گرفته بودیم امّا او فراموش کرد» یعنی ترک کرد؛ زیرا «فراموش کننده» به سبب فراموشی مؤاخذه نمیشود.
نَسیا با فتحه به معنای چیزی است که فراموش شده باشد:
«النسی: الشئ المنسی الذی لایذکر»([69])؛ چیز فراموش شدهای که به یاد نیاید. آیه مبارکه {وَکُنتُ نَسْیاً مَّنسِیّاً}([۷۰]) و «أنسیت» به معنی أخَّرتُ است.([۷۱])
نسیانی را که خداوند مذمت نموده آن است که از روی تعمد باشد که عذری در آن نیست:
{فَذُوقُوا بِمَا نَسِیتُمْ لِقَاء یَوْمِکُمْ هَذَا إِنَّا نَسِینَاکُمْ}.([۷۲])
«و به آنان میگویم: بچشید (عذاب جهنم را)! برای اینکه دیدار امروزتان را فراموش کردید، ما نیز شما را فراموش کردیم».
عکرمه گفته است که معنی «نسیت»، ارتکبت ذنباً، است.([۷۳])
نسیان در نزد اطباء، نقصان یا بطلان نیروی هوشیاری است.([۷۴])
فرق نسیان و سهو
نسیان از چیزی است که بوده و سهو از چیزی است که نبوده است. گفته میشود: «نسیت ما عرفته» و گفته نمیشود: «سهوت عما عرفته» بلکه گفته میشود:
«سهوت عن السجود فی الصلاه»؛ سهو بدل از سجودی قرار داده شده است که نبود.
اهل لغت معتقدند:
نسیان آن است که انسان آنچه را که به یاد داشته، فراموش میکند اما سهو ممکن است از چیزی باشد که انسان به یاد داشته و هم ممکن است از چیزی باشد که به یاد نداشته است؛ زیرا سهو خفاء معناست به گونهای که ادراک مسهو عنه ممتنع است.([۷۵])
[۱]) ر.ک: سید محمد مرتضی حسینی الزبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس (بیروت، مکتبهًْ الحیات، بیتا)، ج ۸، ص ۳۹۹.
[۲]) راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن (بیجا، دفتر نشر الکتاب، چ اول، ۱۴۰۴ق)، ص۳۳۶.
[۳]) حسن عمید، فرهنگ فارسی عمید (تهران: امیر کبیر، چ بیست و دوم،۱۳۷۹ﻫ.ش)، ج۲، ص1440.
[۴]) انطون الیاس، فرهنگ نوین، ترجمه: سید مصطفی طباطبایی (تهران: کتابفروشی اسلامیه، چ نهم، ۱۳۷۳)، ص۴۴۲.
[۵]) همان.
[۶]) خلیل بن احمد فراهیدی، کتاب العین، تحقیق: مهدی المخزومی/ ابراهیم السامرائی (بیجا: دار ومکتبهًْ الهلال، بیتا)، ج ۱، ص۳۱۳.
[۷]) ابوالحسین احمد بن فارس، بن زکریا، معجم مقاییس اللغه، تحقیق: عبد السلام محمد هارون (بیروت: دار الجیل، چ دوم، ۱۴۲۰ق)، ج ۴، ص ۳۳۱.
[۸]) عصمه یعصمه عصماً؛ یعنی او را منع کرد. (محمد بن مکرم بن منظور الأفریقی المصری، لسان العرب، بیروت: دار صادر، چ اول، بیتا، ج۱۲، ص ۴۰۳).
[۹]) همان، ص۴۰۵.
[۱۰]) اسماعیل بن حماد الجوهری، الصحاح تاج اللغهًْ و صحاح العربیهًْ، بیروت: دارالعلم للملایین، چ ۴، ۱۴۰۷ﻫ .
[۱۱]) شیخ نصرالهورینی (فیروز آبادی)، القاموس المحیط، بیجا، بیتا، ج ۴، ص ۱۵۱.
[۱۲]) آل عمران/ ۱۰۳.
[۱۳]) ر.ک: شیخ مفید، اوائل المقالات، قم: کنگره جهانی شیخ مفید، ۱۴۱۳ﻫ.، ص ۱۳۴.
[۱۴]) هود /۴۳.
[۱۵]) مائده / ۶۷.
[۱۶]) عبد الواحد بن محمد تمیمی آمُدی، غررالحکم و درر الکلم (قم: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ۱۳۶۶، ص۴۷۲).
[۱۷]) همان، ص ۴۷۲.
[۱۸]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص ۸، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، قم: داراحیاء الکتب العربیهًْ، بیتا.
[۱۹]) قاضی عبدالجبار بن احمد، شرح الاصول الخمسه، ص۷۸۰، تعلیق: احمد بن الحسین بن ابی هاشم، قاهره: مکتبهًْ وهبه، چ اول، ۱۳۸۴ﻫ.ق.
[۲۰]) قاضی ابی الحسن عبد الجبار اسد آبادی، المغنی فی ابواب التوحید والعدل، ج ۱۳، ص۱۵، بیجا، دار الکتب، ۱۳۸۳ﻫ. /۱۹۶۲م.
[۲۱]) ر.ک: قاضی عضد الدین عبدالرحمن بن احمد الایجی، شرح المواقف، ج۸، ص۲۸۰، تحقیق و شرح: علی بن محمد الجرجانی، مصر: مطبعهًْ السعاده، چ ۱، ۱۳۲۵.
[۲۲]) ابن ابى الحدید معتزلى، شرح نهج البلاغه، ج۷، ص۷، قم: انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشى، ۱۴۰۴ ﻫ.ق.
[۲۳]) ابو حفص نجم الدین عمر بن احمد بن اسماعیل سمرقندی نسفی (مفتی الثقلین) شرح عقاید نسفیه، ص ۲۵۸، شارح: عبدالرحمان بن عبدالخالق، زاهدان: المکتبهًْ الاسلامیهًْ، چاول، بیتا.
[۲۴]) علیبن محمد سیّد شریف جرجانی، التعریفات، ص ۱۲۳، بیروت، مؤسسهًْ التاریخ العربی، چ اول، ۱۴۲۴ﻫ.ق.
[۲۵]) شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص۳۷، قم: کنگره جهانى شیخ مفید، ۱۴۱۳ﻫ .ق.
[۲۶]) ر.ک: شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص۱۲۸؛ اوائل المقالات، ص۱۳۵ـ۱۳۴، قم: کنگره شیخ مفید، ۱۴۱۳ﻫ.ق.
[۲۷]) الشریف المرتضی، تنزیه الانبیاء(علیهم السلام)، ص ۸۱، بیروت: دار الاضواء، چ دوم، ۱۴۰۹.
[۲۸]) ابو اسحاق ابراهیم بن نوبخت، انوار الملکوت فی شرح الیاقوت، ص ۱۹۵، شارح: حسنبن یوسف علامه حلی، تحقیق: محمد نجمی بیجا: انتشارات الرضی. انتشارات بیدار، چ دوم، ۱۳۶۳.
[۲۹]) ابو منصور حسن بن یوسف بن مطهر حلی، باب حادی عشر، ص ۴، شارح: فاضل مقداد سیوری حلی، ترجمه: عبدالرحیم عقیقی بخشایشی (قم: دفتر نشر نوید اسلام، چ ۷، ۱۳۷۹)؛ ر.ک: همان، مناهج الیقین فی اصول الدین، تحقیق: یعقوب الجعفری المراغی، ص ۴۲۴، بیجا: دار الاسوه للطباعهًْ و النشر، چ ۱، ۱۴۱۵ﻫ.ق.
[۳۰]) خواجه نصیر الدین طوسی، قواعد العقائد، ص ۳۱، بیجا، بینا. موجود در کتابخانه مدرسه حجتیه.
[۳۱]) فاضل مقداد سیوری، اللوامع الالهیهًْ فی المباحث الکلامیهًْ، ص۱۷۰، تحقیق: قاضی طباطبایی، تبریز: چاپخانه شفق، ۱۳۹۶ق.
[۳۲]) محمد رضا المظفر، عقائد الامامیهًْ، ص ۵۴، نجف: منشورات الحیدریهًْ، بیتا.
[۳۳]) سیّد عبدالله شبّر، حق الیقین فی معرفهًْ اصول الدین، ج۱، ص۹۰، تهران: کانون انتشارات عابدی، بیتا.
[۳۴]) ملا عبد الرزاق لاهیجی، گوهر مراد، ص ۲۶۷، بیجا: کتابفروشی اسلامیهًْ، بیتا.
[۳۵]) سید محمد حسین طباطبایی، المیزان، ج ۲، ص ۱۳۴، قم: جامعه مدرسین، بیتا.
[۳۶]) همان، ج16، ص ۳۱۳ (۱۴۱۷ ق).
[۳۷]) آل عمران/۱۰۱.
[۳۸]) علامه مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج۲۵، ص۱۹۴، بیروت: مؤسسهًْ الوفاء، ۱۴۰۴ﻫ. ق.
[۳۹]) همان، ص ۱۶۴.
[۴۰]) المفردات فی غریب القرآن، ص ۱۵۵، بیروت: دارالعلم الدار الشامیهًْ، چ ۱، ۱۴۱۲ ق.
[۴۱]) الصافات/ ۱۶۰ـ۱۵۹.
[۴۲]) ص/ ۸۲ـ۸۳.
[۴۳]) الحجر/ ۳۹ـ۴۰.
[۴۴]) ر.ک: مریم/۵۱؛ الحجر/۴۰؛ الصافات/ ۷۴؛ یوسف/۲۴؛ الحجر/۴۰؛ ص/ ۴۶ و ۱۶۹؛ نساء/۱۴۶.
[۴۵]) با توجه به استفادهای که از کلمه مخلَص در آیات قرآن شده و معنای آن در آیات، نسبت بین عصمت و به عبارت دقیقتر، معصوم و مخلَص عموم و خصوص مطلق است؛ یعنی هر معصومی مخلَص است امّا هر مخلَصی معصوم نیست. (محقق کتاب)
[۴۶]) بحارالأنوار، ج۹۹، ص ۱۷۸.
[۴۷]) همان نسبتی که بین معصوم و مخلص در صفحه قبل بیان شد در اینجا نیز صادق است. (محقق کتاب)
[۴۸]) همان، ج ۹۹، ص ۱۵۰.
[۴۹]) همان، ج ۱۷، ص ۴.
[۵۰]) همان، ج ۲۵، ص ۱۲۷.
[۵۱]) ر.ک: حسن یوسفیان، احمد شریفی، پژوهشی در عصمت معصومان، ص ۳۴ ـ۳۳، (پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چ اول، ۱۷۷ش)، به نقل از: البیان المفید فی العلم التوحید، ص ۲۸ـ ۲۷؛ الشیخ طاهر الجزائری، الجواهر الکلامیهًْ فی عقاید الاسلامیهًْ، ص۷۴، شرح و تحقیق: شیخ عبدالعزیز عزالدین السیروان، بیروت: عالم الکتب، چ ۱، ۱۴۰۶ﻫ.
[۵۲]) لسان العرب، ج ۱۵، ص ۶۷.
[۵۳]) کتاب العین، ج ۸، ص۱۹۰؛ الصحاح، ج ۱، ص ۱۲۹ (هامش) و ج ۵، ص ۱۸۸۵؛ لسان العرب، ج ۱، ص ۶۷ و ۳۹۸؛ مجد الدینبن محمد ابن اثیر، النهایهًْ فی غریب الحدیث والاثر، ج ۱، ص ۲۹۸، بیروت: دار الکتب العلمیه، چ ۱، ۱۴۱۸ ه؛ القاموس المحیط، ج۱، ص ۲۵۴، ج ۱، ص ۶۸؛ تاج العروس.
[۵۴]) ر.ک: أبو هلال العسکری، الفروق اللغویهًْ، ص ۲۴۳ قم: جامعه مدرسین، چ ۱، ۱۴۱۲ﻫ.ق.
[۵۵]) همان، ص ۲۴۵.
[۵۶]) الاسراء/ ۳۱.
[۵۷]) ر.ک: تاج العروس، ج ۱، ص ۳۳۹؛ کتاب العین، ج ۲، ص ۵۷؛ الصحاح، ج ۱، ص ۴۷؛ لسان العرب، ج ۱، ص ۶۵؛ محمد بن ابی بکر بن عبد القادر الرازی، مختار الصحاح، تصحیح: احمد شمس الدین (بیروت: دارالکتب العلمیه، چ ۱، ۱۴۱۵ ه)، ص ۱۰۱؛ الشیخ فخرالدین طریحى، مجمع البحرین (تهران: کتابفروشى مرتضوى، ۱۳۷۵ ش)، ج۱، ص۶۶۲.
[۵۸]) الحاقه/۳۷ ـ ترجمه آیت الله مکارم شیرازی.
[۵۹]) ر.ک: الفروق اللغویهًْ، ص ۲۲۰ ـ ۲۲۲.
[۶۰]) مختار الصحاح، ص ۱۰۱.
[۶۱]) ر.ک: الفروق اللغویهًْ، ص۲۲۰ ـ ۲۲۲.
[۶۲]) مجمع البحرین، ج ۱، ص۶۶۱ ـ ۶۶۲.
[۶۳]) ر.ک: الفروق اللغویهًْ، ص۲۰ ـ ۲۲۲.
[۶۴]) کتاب العین، ج ۴، ص ۷۱.
[۶۵]) لسان العرب، ج ۱۴، ص ۴۰۶.
[۶۶]) تاج العروس، ج ۱۰، ص ۳۶۶.
[۶۷]) مفردات راغب، ص ۴۹۱.
[۶۸]) طه/ ۱۱۵ ـ ترجمه آیهًْ الله مکارم شیرازی.
[۶۹]) لسان العرب، ج۱۵، ص ۳۲۳.
[۷۰]) ترجمه: و به کلّى فراموش مىشدم! (مریم/۲۳).
[۷۱]) کتاب العین، ج۷، ص۳۰۴.
[۷۲]) السجده/۱۴.
[۷۳]) مفردات راغب، ص ۴۹۱.
[۷۴]) تاج العروس، ج ۱۰، ص ۳۶۶.
[۷۵]) الفروق اللغویهًْ، ص ۵۳۹.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد