در حریری از نورحمیده رضاییتو را چه زیبا سرود خداوندِ کائنات با واژههایی از جنس نور.پروانه شاخساران آسمان! هر آنچه آینه، روبرویت آغوش گشودهاند تا تو را در خویش تکرار کنند.هر آنچه آسمان، ببه خاک افتادهاند تا گامهایت را به سجده ببوسند.بزرگمرد تاریخ! بهار از سر انگشتان تو به شکوفه مینشیند.خورشید، از گوشه پیشانی بلندت طلوع میکند. تو را با کدام کلماتِ محدود؟ که نمیگنجی نه در کلام، نه در کلمه.خورشیدی سرشار در دستهایت، ملائک به دست بوسیات مباهات میکنند.سرشار از چشمه مهتاب! هر چه پروانه بر گردت بال میزنند، هر چه آسمان، روبرویت دریچه میشود برای پرواز.میآیی؛ ایوانِ کفر ویران میشود از ایمانِ چشمهایت.شب، مچاله میشود زیرِ قبایِ گسترده آسمان، در روزی پایانناپذیر؛ آن چنان روشن که هزاران خورشید، گویی در آن به طلوع نشستهاند. میآیی، وعده آمدنت را دهان به دهان از تورات تا انجیل کِل میکشند.میآیی و حرا، روی دو زانو مینشیند و انتظار میکشد.میآیی و مکّه میپیچد در حریری از نور و رنگ.میآیی و از کشتگاهِ آسمان، خورشید برایت میآورند، ملائک.کعبه در پوست نمیگنجد. تو را خدای بزرگ خلق کرده است؛ از آبشارها و نور که موج میزنی و میتابی.تو را با کلماتی سبز باید سرود.ای آخرین رسول خدا در زمین!آمدی تا دهانِ به حیرت گشوده آینهها، نامت را تکثیر کنند در همه زاویههای تاریخ.دف میزنند و کل میکشند آمدنت را، هر آن چه که پیش از تو سر در گریبانِ انتظار فرو برده بودند.شهابهای سرگردان میچرخند حول نامت.به یمن آمدنت، هر چه بهار در سراشیب سکون و سکوت بار دیگر به جوانه نشسته است.
*******
سید بارگاه کونینسلطان خرد به چیره دستیای شاه سوار ملک هستیحلوای پسین و ملح اولای ختم پیمبران ِ مرسلفرمانده ی کشتی ولایتای حاکم ِ کشور کفایتو ای منظر عرش ، پایگاهتای بر سر سدره گشته راهتروشن به تو چشم آفرینشای خاک ِ تو توتیای بینشداننده ی راز صبحگاهیدارنده ی حجت الهینسـّابه ی شهر قاب قوسینای سید بارگاه کونینمحراب زمین و آسمان همای صدر نشین عقل و جان همبر هفت فلک جنیبه راندهای شش جهت از تو خیره ماندهبوالقاسم و آنگهی محمدای کنیت و نام تو مؤیدمقصود جهان، جهان مقصودصاحب طرف ولایت جودبا تو نکند چو خاک پستیآن کیست که بر بساط هستیوز بهر تو آفریده شد کوناکسیر تو داد خاک را لونمقصود تویی ، همه طفیلندسر خیل تویی و جمله خیلندشاهنشه کشور حیاتیسلطان ِ سریر کایناتیگیسوی تو چتر و غمزه ، طغرالشکر گه تو سپهر خضرادر نوبتی تو پنج نوبه استوین پنج نماز کاصل توبه استبستی در ِ صد هزار بیداددر خانه ی دین به پنج بنیادنظامی گنجوی
*******
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)تو را دانش و دین رهاند درستدر رستگاری ببایدت جستدلت گر نخواهی که باشد نژندنخواهی که دایم بوی مستمندتو خواهی که یابی ز هر بد رهاسر اندر نیاری به دام بلابوی در دو گیتی ز بد رستگارنکوکار گردی بر کردگاربه گفتار پیغمبرت راه جویدل از تیرگیها بدین آب شویابوالقاسم فردوسی
*******
مصدر فیضاى بر همـــه انبیــا, مقدم وى راهنــمــاى ولــــد آدممنــشور شــریف امـر و نهیتیک نکته نه بیش بوده, نه کمدستـور تــو هرچه هست, متقنآیـات تو هـرچــه هست, محکمدر خـاطر توست آنـچه در دهرانجــام دهــد قضــاى مـبرمدین تو که در خور خلـود استدستـور تحــرک و صعــود استسیدابـوالحسـن رضوى
*******
مدح پیامبر خاتـم(صلی الله علیه و آله و سلم)بر سر کوى تـــو هـــر کـــه راه نداردواى بـــه حـــالش کــه داد خواه نداردنام تو نـــازم کـــه در صحیـــفه هستىفاصله جـــز(میـــم), بـــا الـه نداردخواند احـــد,(احـمد)ت,از آنکه به عالمغیر تو کس ایـن مقـــام و جـــاه نداردبـس که بلند است قاف قـدر تـــو,اى جانچرخ, بـــر آن پایـــگاه, راه نـــداردختـــم بـــه نــام تو شد رسالت و دنیابعد تو جـــز عتــرتت پنـــاه نـــداردبعـــد تـــو غیــر از دوازده وصــى توعالـــم اســـلام, پـــادشــاه نـــدارددرس عفـاف از بشــــر ز فـاطمه(س) گیردروز جـــزا نـــامـــه سیــاه نـــداردروشنى طلعت حسین و حسن(علیهماالسلام) رانیـــر تابـــان و نـــور مـــاه نداردلـــرزد و ریـــزد بنـــاى گنــبد گیتىدســـت ولایـــت گـــرش نگـــاه نــداردکیست که چـــون از پـــس مباهـــله آیدجـــز علـــى و آل او سپـــاه نــدارد؟جز در احسان مهـدى(ع) تـــو بـــه عالمامـــت پـــاکت پـــناهـــگاه نـــداردجز به تـو گـویـد خدا درود بـــه وصفت?گر شکـند ســـر, قـــلم, گنـــاه نداردشیـــوه ((مـردانـى)) است مـدحتت امروزپیـــش تـــو فـردا, جز این گواه نداردمحمـد علـى مردانـى
*******
در مدح حضرت ختمی مرتبتبهر مدح پیغمبر طبع من چو گویا شددل ز عشق آن دلبر مست عشق و شیدا شدساقی از می باقی ساغرم نما لبریزچون به لطف یزدانی درد من مداوا شدمطرب آشنا بر لب خویش نما لب نی راکز نوای جانسوزش شد بهار و گل وا شدسبز و خرم و دلکش شد زمین چو فروردینپر ز لاله و سنل دشت و کوه و صحرا شداز افق هویدا شد چوه جمال شمس الدیندر شگفت موسی شد در تعجب عیسی شدروز بعثت است امروز روز عشرت است امروزروی احمدی بنگر قبله گاه دل ها شدغرق عشرت و شادی عرش و فرش و بحر و بردل ز محنت و رنج و درد و غم مبرا شددر حرا به امر حق اقرأ شد بر او نازلبر پیمبری مبعوث ز امر حق تعالی شدآمدش ندا از حق تا شود بحق ملحقزان ندای حق الحق فارغ از من و ما شدرمز قل هوالله را در حرا بدست آوردلم یلد و لم یولد از کلامش افشا شدسرنگون شد از تخت سلطنت شهنشاهانچون ز امر حق شاهی میر و صاحب آوا شدریشه کن نمود از بن دین بت پرستی راآنکه نام نیکویش نقش عرش اعلا شداز قدوم وی عالم عالم دگر گردیدهست عالم از هستش هر چه هست پیدا شدختم انبیاء گردید در وجود او پایانبس گره که از مشکل از وجود او وا شدخوش بگو تو ژولیده وصف احمد مرسلکز مصفای او بزمت تا ابد مصفا شدژولیده نیشابوری
*******
وصف پیامبر اعظم(صلی الله علیه و آله و سلم)ای که هستی به فرق عالم تاج عالمی بر عنایتت محتاجای که ناخوانده درس ، سیل علوم گشته از سینه تو استخراجای که شد از تو توبه اش مقبول چونکه آدم شد از بهشت اخراجای که از ماه و زهره و خورشید پرتو حسن تو بگیرد باجای که دلهای عاشقان یکسر تیر عشق تو را بود آماجای که باشد به تحت فرمانت باد و طوفان و غرش امواجای که چون تو ندیده دیده دهر یکه تازی بعرصه معراجای که از یُمن مقدمت گردید کعبه جای تمرکز حجاجدارم امید با شفاعت خویش درد ما را کنی ز لطف علاجوِرد من گشته در همه اوقاتبر محمد و آل او صلواتژولیده نیشابوری
*******
پابهپای میلاد سبز اولین فرستادهمحمدکاظم بدرالدینصدای قدسی اشراق، با عطر صلوات درآمیخته است.تولد گلهای محمدی، رویشی از مهتاب را سر باغچه لحظهها ریخته است.زمین، حق دارد در خود نگنجد از این بشارت حجیم.مژده امروز، چونان چشمهای از امید، در همهجا جاری است.کاخهای هراس، به خاکستر شومی خویش نشستهاند. لرزه بر طاقت طاق کسرا افتاده است. آتشکده فارس، مردهای بیش نیست؛ مقابل خورشید لایزال حجاز.نسیم بهاری، لابهلای درختان اندیشه وزیدن گرفته است.قلم، با طرز دیگری از عشق روبهرو شده است. سلام است و جلوههای سپید در زمین، ترنم، رونق گرفته است. صدای شادی و صلوات، به موازات خرد شدن بتهای جاهلی، شنیده میشود.نیکخویی و پارسایی، به زوایای مختلف زندگی کشیده میشود.تکرارهای هوسآلود مشرکان، درهم شکسته میشود. عمری بود که رنجهای بشر از بیهودگی زندگی، از شماره گذشته بود. سالها زور و جهل، بندگان را در کام خویش فرو میکشید. امروز اما، روز رهایی از یوغ تاریکی شبهای یلدا است. برخیزیم؛ ما نیز با نقل و صلوات، به استقبال امروز برویم!
*******
سرود وحدت بخوانیدمیثم امانیبوی بهار میرسد / نسیم از درختان آویزان شده است / خورشید در شبه جزیره میرقصد / بیابانها، به استقبال صبح فرش شدهاند / پرتوهای هدایت، درخشیدن گرفتهاند / شب، مرده است و فانوس رستگاری، بر فراز کوهها حکم میراند.«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد»زمین، به ارث صالحان رسیده است و ندای برادری، از دل میدانهای جنگ قبایل برمیخیزد.دلها، در آستانه کلام وحی، به زانو درآمدهاند و رنگها، از سیاه تا سفید، در یک صف نشستهاند تا سرود وحدت بخوانند.«اسوه حسنه» آمده استعشق، فرمانرواست و توحید، انگشتها را به هم گره زده است. عشق، فرمانرواست و اسوه خداباوری آمده است تا پلهای شکسته قلبها را پیوند بزند.امین مردم، امانتدار رسالت الهی خواهد شد، تا ندای فروخفته حقیقت را به گوش مجازپرستان زمین برساند و بگوید که خدا یکی است، هدف یکی است و معنای زندگی، دویدن به سمت جاذبههای نورست.اسوه انسانباوری آمده است تا قفلهای خشکیده بر افکار و اندیشهها را بگشاید و به روحهای زندانی شده در قفس خاک، صراط رهایی بیاموزد و بگوید «یا أیُّها الانسان، انک کادحٌ الی رَبک کدحا فملاقیه».
*******
آمده است؛ تا…مهر خاتمیت بر انگشترش نقش خواهد بست، تا تحریفات گذشته را بپیراید و «دین حنیف» و «دین قیم» را مژده بدهد به ساکنان سراچه انس که در جستوجوی نشانهاند.خاتم النبیین آمده است تا حجت الهی را بر خاکنشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد.صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، فضیلتهای فراموش شده را به کوچهها و خیابانها بازگرداند، اشتیاقهای خاموش شده را دوباره برافروزد، برای شبهای هجران نور بیاورد، برای سفرههای فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لبهای یتیم، لبخند بکارد و بر دلهای مریض، امید.آمده است تا شمع باشد، تا آیین دلبری کردن را به انسانها بیاموزد. جهان، برخاسته است؛ برخیزید که محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله آمده است!
*******
مکه، امروز بر صدر خبرهاستعلی خالقیامشب، جبرئیل امین، دستی در نور و دستی در آینه دارد. شبی است که آفتاب حجاز، سر از مشرق روشنایی برمیآورد و این شب بیسحر را فرمان هجرت میدهد.امشب چه شبی است، شب بیتکرار عبداللّه و اینک، از او فرزندی خواهد آمد که جهان را بر پله اول خراجش نهادند تا او بپذیرد و آسمان را طفیلی آستانش گذاشتند تا قدرش، عالمی را حیران نماید. مردی میآید تا بهار، بر قدمهایش بوسه زند و پرندههای یخبسته پاییز، بار دیگر سرود میلادش را تکثیر کنند و حجاز، از نوازش دستانش، این شهرت پنهان را از او هدیه گیرد.او میآید تا غبار را از پیراهن انسانیت بتکاند و تبسم خود را بر آینهها حک کند.میآید تا پرده از راز پنهان خلقت براندازد و لبانش، کلام خدا را به پهنه گیتی آواز دهد.میآید تا نخلستانها، آمدنش را سرک بکشند و دختران به ناحق دفن شده، از او عزت و شکوه گیرند.آری! امشب محمد صلیاللهعلیهوآله میآید تا آوازهای شادی و شور، از حنجره خشک و ماسیده مکه پخش شود و جهان، طلوع تازهای را بنگرد؛ طلوعی را که هیچ آفتابی توان خلقش را ندارد.مکه امروز بر صدر خبرهاست.مکه، شهری است که فرشتگان الهی، به هم نشانش میدهند.زود، از مهر پدر بیبهره ماند تا رحمه للعالمین شدمحمد صلیاللهعلیهوآله میآید؛ اما چه زود از نعمت مهر پدر و مادر محروم میشود! حال که خداوند اراده کرده تا معجزهای بیبدیل را به خلق عرضه کند، چه جای شگفتی است، اگر دست تمام عوامل دنیوی را کوتاه کند؟! بگذار حبیب ما از مهر والدین، بیبهره باشد تا ما، خود محبت را بر او عرضه کنیم و او را از رحمت لبریز نماییم تا رحمهللعالمین شود.محمد صلیاللهعلیهوآله در خانهای به دنیا آمد که از پاکی و طهارتش، حجاز بارها قصه رانده است؛ خانهای که جز نام خدا، بر بزرگی کسی شهادت نداده است. آری، محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ در میان نسلی غارتزده اشتباه خویش؛ مردمی که در آتش جهالتشان شعلهور بودند و دیوانگانی که از روی جهل، حرمت خویش را میشکنند؛ نسلی که به زشتی و غارت و وحشیگری، شهره عصر بودند و خدا برای این قربانیان مانده در حضیض جهل و تاریکی، چراغ هدایتی مهربان فرستاده است.زمین، عشق را باور کردمحمد صلیاللهعلیهوآله آمد، تا زمین، طلوع عشق را باور کند و تیرگیها، روشنای چشمانش را در خاطره ناسروده تقدیر خویش قاب بگیرند. او آمد تا در این شب قیرگون جهل، رنگهای خام، معنا بیابند و عشق را بر این صفحه تاریک بنگارند.او آمد تا مکه، ـ جز بتهایش ـ احترام یابد و حجاز، عرصه جمعیتی متراکم شود که قصدی جز وحشیگری و غارت دارند.او آمد تا نام خدا در زمین زنده بماند و حرمت ابدی و ازلیاش، چون چراغی روشن فراموش نشود.بر تو درودای که میلادت، نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد و خلقت، بیوجود تو معنایی نداشت؛ای بهترین خلق که پیامبران سلامت میکنند و تو را سید خویش میخوانند؛ای آنکه خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمیآورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز! تو، عاشقانه سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛ بر تو درود!بگذار آتشکدهها خاموش شوند!جهان، تا خبر میلاد تو را شنید، چنان بر خود لرزید که عنان خویش از دست داد.ورود تو آغاز تاریخ دیگری از حیات است و نباید چنین میلادی، بیصدا و بیهیاهو باشد. بگذار وقتی هلهله شادی فرشتگان در فضای متروک جهان میپیچد، ایوانهای ظلم و جور، بر خویش تکانی بخورد و کاخهای محکم ستم بشکند و خوار شود! بگذار وقتی شعله حضور تو بر چراغ هدایت، روشنی میبخشد، آتشکده هزار ساله به مرگ فرو رود تا خلق بدانند، چراغ همیشه روشن، تویی و نور را از هیچ سیاهی گدایی نکنند!بگذار اهالی کوچههای نخوت و غرور، بر ناتوانی و حیرت خویش معترف شوند که اینک، ندای پایان بزرگبینیشان بلند شد. پس با گوش جان بشنو صدای خداوندی را که از دهان جبرئیل جاری میشود.
















هیچ نظری وجود ندارد