اولا: تعبّد شيعه در اصول دين به غير مذهب اشعرى و در فروع دين به غير مذاهب اربعه، نه به خاطر تحزب، دسته بندى و تعصب است، نه به خاطر شك و ترديد در اجتهاد ائمه مذاهب اربعه و نه از جهت ترديد در عدالت، امانت، پاكى و جلالت علمى آنها.
بلكه ادله شرعى، ما را به پيروى از مذهب اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ملزم ساخته است; پيروى از مذهب همان ها كه در دامن رسالت پرورش يافته اند و رفتوآمد فرشتگان در خانه آنها بوده است و محل فرود آمدن وحى و نزول قرآن كريم بوده اند. به اين دليل است كه ما، در فروع دين و عقايد مذهبى، اصول فقه و قواعد آن، معارف، سنت و قرآن و علوم، اخلاق، آداب و رسوم، به آنها پيوسته ايم.
فقط به دليل تسليم در برابر ادله و برهان، و تنها به واسطه تعبد در برابر سنت پيامبر اسلام، بزرگترين پيامبر الهى، اين راه را برگزيده ايم و بس ـ درود بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خاندانش باد ـ .
اگر ادله، اجازه مخالفت با ائمه(عليهم السلام)، اهل بيت پيامبر، را مى داد، و يا مى توانستيم، به هنگام انجام وظايف، بر طبق مذهب ديگرى قصد قربت كنيم، از جمهور تبعيت مى كرديم و قدم به جاى قدم آنها مى گذارديم تا پيمان دوستى محكم تر و دستگيره برادرى مطمئن تر گردد.
اما ادله قطعى راه شخصِ مؤمن را سدّ مى كند و بين او و خواسته هايش فاصله مى اندازد.
ثانياً: جمهور دليلى بر ترجيح مذاهب خود بر مذاهب ديگر ندارند، چه رسد به اين كه تبعيت از آنها واجب باشد.
ما در ادله مسلمانان با دقت، محققانه و با استقصاى كامل نگريستيم، دليلى كه بر لزوم متابعت از آنها دلالت كند نيافتيم، جز آنچه كه برادران اهل سنت يادآور شده اند و آن عبارت است از: اجتهاد، امانت، عدالت و جلالت قدر ائمه مذاهب اربعه و حال آن كه مى دانيم، اجتهاد، امانت، عدالت و جلالت قدر در انحصار آنها نيست.
بنابراين چگونه ممكن است كه مذهب آنها تعييناً واجب الاتّباع باشد؟
ما هرگز گمان نمى بريم كسى جرأت كند و به برترى آنها، در علم و عمل، از ائمه ما قايل گردد، يعنى قايل به برترى آنها بر امامان عترت پاك، كشتى هاى نجات، باب حطّه امت، مركز امنيت از اختلاف در دين، پرچم هاى هدايت، و زاد و توشه رسول خدا و بقاياى او در ميان امت اسلام.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره آنها فرموده است: «از آنها پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد، و از پيوستن به آنها كوتاهى مكنيد كه نابود مى گرديد، به آنها چيزى مياموزيد كه آنها از شما آگاه ترند.»
و جاى بسى شگفتى است كه برادران اهل سنت مى گويند: گذشتگان صالح، به مذاهب اربعه متدين بوده اند و آنها را برترين مذاهب مى دانستند، و در تمام اعصار و همه جا متفقاً طبق آنها عمل مى كرده اند.
گويا آنان مطلع نيستند كه صالحانِ پيشين و شيعيان آل محمّد به مذهب ائمه (اهل بيت) و ثقل رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)متدين بوده اند و از آن كوچك ترين انحرافى نيافته اند. آنها از زمان على و فاطمه(عليهما السلام) تا هم اكنون، مطابق اين روش عمل مى كرده اند. يعنى از آن زمان كه نه اشعرى و نه هيچ كدام از ائمه مذاهب اربعه، و نه پدران آنها وجود داشته اند.
ثالثاً: مسلمانان در قرن هاى سه گانه نخستين، به هيچ كدام از اين مذاهب متدين نبوده اند. اين مذاهب كجا و مردم قرون
اول و دوم و سوّم كجا! ـ كه بهترين قرون به شمار مى روند ـ ; زيرا اشعرى، در سال 270 هـ .ق تولد يافته و در حدود سال 335 هـ .ق از دنيا رفته است; احمد بن حنبل، در سال 164هـ .ق به دنيا آمده و در سال 241هـ .ق از دنيا رفته است; شافعى در سال 150هـ .ق متولد شده و در سال 204هـ .ق وفات يافته است; مالك نيز در سال 95هـ .ق(1) قدم به اين جهان گذارده و در سال 179هـ .ق به سراى ديگر شتافته است; و ابوحنيفه، در سال 80هـ .ق تولد يافته و در سال 150هـ .ق به جهان باقى قدم گذارده است.
اما شيعه، از صدر اسلام، به مذهب ائمه اهل بيت(عليهم السلام) متدين بوده اند ـ كه اهل بيت به آنچه در خانه است آشناترند ـ و غير شيعه به مذهب و روش علماى صحابه و تابعين عمل مى كردند.
بنابراين چه دليلى همه مسلمانان را ملزم مى سازد كه پس از سه قرن اول، به مذاهب نامبرده عمل كنند، نه مذهب ديگرى كه از پيش بدان عمل مى شده است؟! و چه چيز آنها را وادار مى سازد كه از هم رديفان كتاب خدا، سفيران پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مخزن علوم وى، كشتى نجات، و باب حطه امت، عدول كنند؟!!(2)
…………………………….1 ـ ابن خلكان، در كتاب وفيات الاعيان، آورده است: مالك سه سال در رحم مادر، به همان صورت جنين، باقى ماند. ابن قتيبه نيز در كتاب معارف خود، صفحه 170، در آنجا كه اصحاب رأى را مى شمارد، مالك را از آن جمله مى داند، و نيز در آنجا كه گروهى را نام مى برد كه به گمان خود مادرانشان بيش از مدت حمل به آنها حامله بودند، يعنى در صفحه 198 معارف، به اين مطلب تصريح مى كند.2-سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى، المراجعات، ص 44.
















هیچ نظری وجود ندارد