اکنون باید دید چرا علی علیه السلام پس از سقیفه و آغاز حکومت ابوبکر از حق مسلم خود صرف نظر کرد؟ و چرا پس از اطمینال به بی تأثیری احتجاج ها و استدلال های چند ماهه، جنگ مسلحانه نکرد؟ با توجه به این که عده ای از بزرگان اصحاب پیامبر، طرفدار جدی آن حضرت بودند و عامه ی مردم مسلمان نیز مخالفتی با آن جناب نداشتند، به طور کلی می توان گفت که امیرالمؤمنین علی علیه السلام مصلحت اسلام و مسلمانان را در نظر گرفت و سکوت اختیار کرد. چنان که در خطبه شقشقیه می فرماید: «… من ردای خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن درپیچیدم (کنار رفتم). در حالی که در این اندیشه فرو رفته بودم که آیا با دست تنها (بدون یاور) بپاخیزم؟ و یا در این محیط پر خفقان و ظلمتی که پدید آورده اند، صبر کنم. محیطی که پیران را فرسوده، جوانان را پیر و مردان با ایمان را تا واپسین دم زندگی به رنج وا می دارد. (عاقبت) دیدم بردباری و صبر، به عقل و خرد نزدیک تر است، از این رو شکیبایی ورزیدم. ولی به کسی می ماندم که خار در چشم و استخوان در گلو دارد. با چشم خود می دیدم، میراثم را به غارت می برند» (1). البته با توجه به سخنان آن حضرت، می توان به علل و عوامل جزئی دیگری در مورد سکوت ایشان اشاره کرد: ۱- تفرقه میان مسلمانان امیرالمؤمنان می فرماید: «هنگامی که خداوند، پیامبر خود را قبض روح کرد، قریش با خودگامکی، خود را بر ما مقدم شمردند و ما را -که به رهبری امت از همه شایسته تر بودیم- از حق خود بازداشتند. ولی من دیدم که صبر و بردباری بر این کار، بهتر از تفرقه میان مسلمانان و ریخته شدن خون آنان است. زیرا مردم به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشکی مملو از شیر بود که کف کرده است و کوچک ترین سستی و غفلت آن را فاسد می سازد و کوچک ترین اختلاف، آن را وارونه می کند». (2) 2- خطر مرتدان بعد از درگذشت پیامبر، تعداد زیادی از قبایل عرب که در سالهای آخر زندگانی پیامبر صلی الله علیه و آله، اسلام را پذیرفته بودند، از دین برگشتند و مرتد شدند و خطر اینها به شدت مدینه را تهدید می کرد. از این رو علی علیه السلام برای این که حکومت مدینه در مقابل آنها تضعیف نشود، به سکوت مجبور شد. علی علیه السلام می فرماید: «به خدا سوگند هرگز فکر نمی کردم و به خاطرم خطور نمی کرد که عرب بعد از پیامبر امر امامت و رهبری را از اهل بیت علیهم السلام او بگردانند و خلافت را از من دور سازند، تنها چیزی که مرا ناراحت کرد، اجتماع مردم در اطراف فلانی (ابوبکر) بود که با او بیعت کنند. دست نگه داشتم تا این که با چشم خود دیدم، گروهی از اسلام بازگشته اند و می خواهند دین محمد صلی الله علیه و آله را نابود سازند. ترسیدم که اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم، شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگ تر بود. چرا که این بهره دوران چند روزه دنیاست که زایل و تمام می شود، همان طور که سراب تمام می شود و یا ابرها از هم می پاشند. پس در این پیشامدها به پا خاستم تا باطل از میان رفت و نابود شد و دین پابرجا گردید» (3) امام حسن علیه السلام نیز در نامه ای به معاویه می نویسد: «ما به خاطر این که ترسیدیم منافقان و سایر احزا ب عرب، ضربه ای به اسلام وارد کنند، از حقمان چشم پوشی کردیم». (4) حتی عده ای از اینها که به شهادت قرآن ایمان به قلبشان وارد نشده بود و با اکراه اسلام را پذیرفته بودند، به اقتضای نفاق درونی شان پذیرای ولایت امیرمؤمنان نبودند و حتی در حیات پیامبر بر این مطلب معترض بودند. طبرسی در تفسیر آیه سئل سائل بعذاب واقع از امام صادق علیه السلام نقل کرده است: «بعد از قضیه غدیر خم عرب بادیه نشینی به نام نعمان بن حارث فهری نزد پیامبر آمد و گفت: به ما دستور دادی به یگانگی خدا و رسالت تو گواهی دادیم. به جهاد، حج، روزه، نماز و زکات امر کردی، قبول کردیم. به اینها راضی نشدی، اکنون می گویی: هر کس من مولای او هستم علی مولای اوست! آیا این از جانب توست یا از طرف خدا؟ رسول خدا فرمود: سوگند به کسی که جز او خدایی نیست، از جانب خداست. نعمان بن حارث برگشت در حالی که می گفت: خدایا اگر این مطلب حق است، از آسمان بر ما سنگ ببار. در این هنگام سنگی از آسمان آمد و به او خورد و کشته شد. و این آیه نازل شد». (5) در سقیفه نیز اینان طرفدار قریش بودند؛ چنان که به نقل ابو مخنف تعدادی از عرب های بیابانی اطراف مدینه که برای داد و ستد به آنجا آمده بودند و در روز درگذشت پیامبر در مدینه حضور داشتند، در تحریک مردم برای بیعت با ابوبکر نقش فیزیکی داشتند. (۶) ۳- حفظ عترت پیامبر وارثان اصلی پیامبر و حامیان راستین دین، خاندان پیامبر بودند. آنان همتای قرآن، دومین یادگار گرانبهای پیامبر و مفسران شریعت بودند و اسلام ناب و اصیل را پس از پیامبر به مردم نشان دادند. نابودی آنان ضربه ای جبران ناپذیر بود. امیر مؤمنان می فرماید: «… پس اندیشه کردم، دیدم در آن هنگام به غیر از اهل بیت علیهم السلام خود یاوری ندارم. راضی نشدم که آنها کشته شوند». (7) تشکل عینی و سیاسی شیعه بعد از سقیفه اگر چه با تشکیل شقیفه، علی علیه السلام از صحنه سیاسی به دور ماند، شیعیان به صورت گروهی ویژه، با جهت گیری سیاسی ویژه ای بعد از سقیفه تشکیل یافتند و انفرادی یا دسته جمعی از حقانیت علی علیه السلام دفاع کردند. نخست در خانه فاطمه علیهاالسلام جمع شدند و از بیعت خودداری کردند که با هجوم کارگزاران سقیفه روبه رو شدند. (۸) ولی چون علی علیه السلام به سبب حفظ اسلام، خشنود به رفتار خشونت آمیز با آنان نبود، خواستند با بحث و مناظره به مقابله برخیزند. براء بن عازب نقل می کند که: «از قضایای سقیفه دلتنگ بودم؛ شب هنگام به مسجد پیامبر رفتم و مقداد، عباده بن صامت، سلمان فارسی، ابوذر، حذیفه و ابوالهیثم بن تیهان را دیدم که درباره رخداد بعد از درگذشت پیامبر، گفت و گو می کردند. با هم به خانه أبی بن کعب رفتیم که او گفت هر چه حذیفه بگوید، نظر او همان است». (9) سرانجام شیعیان علی علیه السلام در روز جمعه، در مسجد النبی با ابوبکر مناظره، و او را محکوم کردند؛ طبرسی نقل می کند: «ابان بن تغلب از امام صادق علیه السلام می پرسد: فدایت شوم، هنگامی که ابوبکر در جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله نشست، کسی به او اعتراض نکرد؟ حضرت فرمود: چرا دوازده نفر از مهاجران و انصار چون: خالد بن سعید، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، عمار، بریده اسلمی، ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، خزیمه بن ثابت ذوالشهادتین، أبی بن کعب و ابوایوب انصاری در یک جا جمع شدند و درباره سقیفه با هم گفت و گو کردند و به چاره جویی پرداختند؛ برخی گفتند: به مسجد برویم و ابوبکر را از منبر پایین بکشیم؛ عده ای دیگر با این نظر موافق نبودند و این کار را صلاح نمی دانستند، تا این که خدمت علی علیه السلام رسیدند و گفتند: می رویم و ابوبکر از منبر پایین می کشیم. حضرت فرمود: آنان بیشتر هستند. اگر رفتار خشن داشته باشید و این کار را بکنید آنها می آیند و می گویند: بیعت کن و الا تو را می کشیم، بلکه نزد او بروید و آنچه از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده اید به او بگویید و این، اتمام حجت می کند. آنان به مسجد آمدند و نخستین کسی که از آنان سخن گفت خالد بن سعید اموی بود که گفت: ای ابوبکر تو می دانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از جنگ بنی نضیر فرمود: بدانید و وصیت مرا حفظ کنید، علی بعد از من خلیفه و جانشین من در میان شماست، خدایم این گونه به من سپرده است. بعد از او سلمان برخاست، سخن معروفش را به زبان فارسی گفت: کردید نکردید. * بعد از این که اینان احتجاج کردند، ابوبکر از منبر پایین آمد و به خانه رفت و سه روز بیرون نیامد، تا این که خالد بن ولید، سالم مولی ابو حذیفه و معاذ بن جبل با عده زیادی به خانه ابوبکر آمدند و به او قوت قلب دادند. لذا عمر همراه این جماعت به در مسجد آمد و گفت: ای شیعیان و یاران علی، بدانید، اگر یک بار دیگر از این حرف ها بزنید گردنتان را می زنم». (۱۰) همچنین آن عده از شیعیان صحابه که هنگام درگذشت پیامبر، در مأموریت بودند، چون خالد بن سعید و برادرانش ابان و عمرو، بعد از برگشتن از محل مأموریت به ابوبکر اعتراض کردند. هر ۳ برادر، به علامت اعتراض دیگر به مأموریت خود که گرفتن زکات بود، ادامه ندادند و گفتند: «ما بعد از پیامبر برای کسی دیگری کار نمی کنیم». (11) خالد بن سعید خطاب به علی علیه السلام گفت: «بیا با تو بیعت کنم که تو سزاوارترین شخص به جایگاه محمد صلی الله علیه و آله هستی». (12) در طول ۲۵ سال حکومت خلفای سه گانه، همواره شیعیان صحابی، علی علیه السلام را خلیفه و امیرالمؤمنین بر حق معرفی می کردند. عبدالله بن مسعود می گفت: «طبق فرمایش قرآن، خلفا چهار تن هستند: آدم، داوود، هارون، و علی». (13) خذیفه نیز می گفت: «هر کس می خواهد امیرالمؤمنین بر حق را مشاهده کند، علی را ملاقات کند». (14) حارث بن خزرج، پرچمدار انصار در غزوات پیامبر، نقل می کرد که نبی اکرم صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «اهل آسمان تو را امیرالمؤمنین نامیده اند». (15) یعقوبی می نویسد: «بعد از شورای ۶ نفری پیشنهادی عمر و انتخاب عثمان، عده ای به علی علیه السلام تمایل نشان می دادند و علیه عثمان سخن می گفتند. شخصی نقل کرده که وارد مسجد النبی شدم، مردی را دیدم که دو زانو نشسته بود و چنان بی تابی می کرد که انگار همه دنیا از آن او بوده و حالا از وی گرفته اند، خطاب به مردم می گفت: شگفتا از قریش! خلافت را از خاندان پیامبرشان خارج کردند، در حالی که میان آنها نخستین مؤمن، پسر عموی رسول خدا، داناترین و فقیه ترین مردم به دین خدا، بیناترین مردم به راه راست و صراط مستقیم بود، به خدا سوگند خلافت را از امام هادی، مهدی، طاهر و نقی گرفتند و منظورشان اصلاح امت و دینداری نبود، بلکه دنیا را بر آخرت ترجیح دادند، راوی می گوید: نزدیک شدم و پرسیدم: خدایت رحمت کند تو کی هستی؟ و این شخص که می گویی کیست؟ گفت: من مقداد بن عمرو و این شخص علی بن ابی طالب است. گفتم: تو قیام کن، من یاری ات می کنم. مقداد گفت: پسرم این کار از عهده یک یا دو نفر برنمی آید». (16) ابوذر غفاری نیز در روزگار خلافت عثمان، بر در مسجد النبی می ایستاد و می گفت: «هر کس مرا شناخته که شناخته و هر کس نمی شناسد، پس بداند که من جندب بن جناده، ابوذر غفاری هستم… محمد صلی الله علیه و آله وارث علم آدم علیه السلام و تمام فضایل انبیاست و علی بن ابی طالب علیه السلام جانشین محمد صلی الله علیه و آله و وارث علم اوست. ای امت متحیر و سرگردان بعد از پیامبر! آگاه باشید که اگر کسی را که خدا مقدم کرده بود، مقدم می کردید و ولایت را در خاندان پیامبرتان تثبیت می کردید، نعمت از بالا و پایین بر شما می بارید و هر مطلبی را می خواستید، علمش را نزد آنان از کتاب خدا و سنت پیامبرانش می یافتید، ولی اکنون غیر از این عمل کردید، نتیجه عملتان را ببینید». (17) آری، جامعه نخستین شیعه و تشکل نخستین آن از صحابیان گران قدر پیامبر تشکیل می شد و از راه همین شیعیان صحابی تشیع به نسل بعد تابعان منتقل شد. و بر اثر تلاش های اینان بود که در پایان حکومت عثمان، از لحاظ سیاسی زمینه برای خلافت علی علیه السلام مهیا شد. پی نوشت : ۱. فسدلت دونها ثوبا و طویت عنها کشحا و طففت أرتئی بین ان اصول بید جذاء او اصبر علی طخیه عمیاء یهرم فیها الکبیر، و یشبت فیها الصغیر، و یکدح فیها مؤمن حنی یلقی ربه! فرایت ان الصبر علی هاتا احجی، فصبرت و فی العین قدی، و فی الحق شحی، أری تراثی نهبا (نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۲. ان الله لما قبض نبیه استأترث علینا قریش بالامر و دفعتنا عن حق نحن احق به من الناس کافه فرأیت ان الصبر علی ذلک أفضل من تقریق کلمه المسلمین و سفک دمائهم و الناس حدیثو عهد بالاسلام و الدین یمخص مخص الوطب، یفسده ادنی و هن و یعکسه اقل خلف. ان ابی الحدید. شرح نهج البلاغه، دار الجیل، بیروت، ط اول، ۱۴۵۷ ه، ج۱، ص ۳۰۸) . ۳. فوالله ما کان یلقی فی روعی و لا یخطر ببالی، ان العرب تزعج هذا الامر من بعده صلی الله علیه و آله عن اهل بیته و لا أنهم منحوه عنی من فما راعنی الا انثیال الناس علی فلان یبایعونه. فامسکت یدی حتی رأیت رجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلی الله علیه و آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان اری فیه ثلما اؤ هدما تکون المصیبه به علی اعظم من فوت و لا یتکم التی انما هی متاع ایام قلائل یزول منها ما کان یزول السراب او کما یتقشع السحاب فنهضت فی تلک الاحداث حتی زاح الباطل و زهق، و اطمآن الدین و تنهنه (نهج البلاغه، فیض الاسلام، نامه ۶۲) . ۴. ابوالفرج اصفهانی. مقاتل الطالبیین، منشورات الشریف الرضی، قم ۱۴۱۶ ه ص ۶۵. ۵. مجمع البیان، دار المعرفه للطباعه و النشر، ط۲، ۱۴۰۸ ه، ج ۱۰، ص ۵۳۰. ۶. شیخ مفید، محمد بن محمد بن نعمان. الجمل، مکتب الاعلام الاسلامی، مرکز النشر، ص ۱۱۸- ۱۱۹. ۷. فنظرت فاذا لیس لی معین الا اهل بیتی فضننت بهم عن الموت (نهج البلاغه. فیض الاسلام، خطبه ۲۶) ۸. ابن واضح. تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی قم، ۱۴۱۴ ه، ج۲، ص۱۲۶. ۹. ابن ابی الحدید. شرح نهج البلاغه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، ج۲، ص۵۱. *یعنی خلیفه را تعیین کردید، ولی کار درستی نکردید. ۱۰. طبرسی، ابی منصور احمد بن علی بن ابی طالب. الاحتیاج، انتشارات اسوه، ج۱، ص۱۸۶- ۲۰۰. ۱۱. ابن، اثیر، عزالدین ابی الحسن علی بن ابی الکرام. اسد الغابه فی معرفه الصحابه، داراحیاء التراث العربی، بیروت، (بی تا ) ج۲، ص۸۳. ۱۲. ابن واضح. تاریخ یعقوبی، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ط۱، ۱۴۱۳ه ج ۲ ص۱۱. ۱۳. خدای تعالی درباره آدم می فرماید: انی جاعل فی الارض خلیفه (بقره ۲: ۳۰). خدای تعالی درباره داود می فرماید: یا داود انا جعلناک خلیفه فی الارض (ص ۳۸: ۲۶) خدای تعالی درباره هارون از زبان موسی می فرماید: اخلفنی فی قومی (اعراف ۷: ۱۴۲) خدای تعالی درباره علی می فرماید: وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم (نور ۲۴: ۵۵) ابن شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، دار الاضواء، بیروت، ۱۴۰۵ ه ج ۳، ص ۷۷، ۷۸. ۱۴. بلاذری، احمد بن یحیی. انساب الاشراف، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۳۹۴ه،ج۳، ص۱۱۵. ۱۵. ابن شهر آشوب. مناقب آل ابی طالب، مؤسسه انتشارات علامه، قم، ج ۳، ص ۵۴. ۱۶- ابن واضح. تاریخ یعقوبی، ص ۵۷. ۱۷- همان، ص ۶۷. منبع: تاریخ تشیع از آغاز تا پایان غیبت صغری

















هیچ نظری وجود ندارد