مقدمه
بحث درباره فلسفه يا اهداف امامت، يكى از بحثهاى كلّى امامت است. اين بحث، در آثار كلامى، به گونههاى مختلف مطرح شده است. متكلّمان اسلامى، آن جا كه به تعريف امامت پرداختهاند.
از هدف امامت و رسالت امام سخن گفته اند؛ زيرا، چنان كه مىدانيم، يكى از گونههاى تعريف، تعريف به غايت است. تعريف منطق، به اين كه (آن، علمى است كه رعايت قوانين آن، ذهن انسان را از خطاى فكرى مصون مىدارد.)، از اين قِسم است و…
متكلمان اسلامى، در تعريف امامت گفته اند: (امامت، رهبرى عمومى در امور دينى و دنيوى است.). در اين تعريف، در حقيقت، به غايت و فلسفه امامت اشاره شده است.
جاى ديگرى كه متكلّمان اسلامى از فلسفه و غايت امامت و وظايف مسئوليّتهاى امام سخن گفته اند، مبحث (وجوب امامت و ادلّهى آن) است. دليل عقلى مستقلّ و غير مستقلّ متكلّمان اسلامى بر وجوب امامت، به فلسفهى امامت نظر دارد.
البته، بحث درباره فلسفه امامت، به صورت يك محور اساسى، جداگانه هم مورد توجّه متكلّمان اسلامى قرار گرفته است.
خواجه نصيرالدين طوسى، در (رساله امامت) گفته است:
سخن در باب امامت، بر پنج مسئله استوار است كه از هر يك از آنها با كلمهاى خاص تعبير می شود. آن واژههاى پنجگانه، عبارت است از: ما؛ هل؛ لِمَ؛ كيف؛ مَنْ. نخستين مسئله، اين است كه گفته می شود: (ماالإمام؟ امام چيست؟)، و مسئلهى دوم، عبارت است از (هل الإمام؟ آيا امام، در همه زمانها موجود است يا در برخى از اوقات وجود دارد يا اصلا وجود ندارد؟)، و سومين مسئله، عبارت است از (لم الإمام؟ امام براى چيست؟). اين بحث، به علت غايى وجود امام مربوط می شود. چهارمين مسئله، عبارت است از (كيف الإمام؟ امام، چهگونه است؟ و چه صفاتى دارد؟)، و پنجمين مسئله، اين است كه (مَنِ الإمام؟ چه كسى امام است؟). در اين مسئله، درباره راه تعيين و تشخيص امام بحث می شود.(1)
ابن ميثم بحرانى نيز در كتاب قواعد المرام، مباحث امامت را بر محورهاى ياد شده مبتنى كرده و گفته است:
سخن درباره اين قاعده، مانند سخن در باره قاعده نبوّت، در پنج مسئله خلاصه می شود كه به ترتيب عبارت است از:
1- تعريف امامت (ما الإمام؟)؛
2- وجود امام (= هل الإمام؟)؛
3- علت غايى وجود امام (= لم يجب وجود الإمام؟)؛
4- صفات و ويژگىهاى امام (= كيف الإمام؟)،
5- تعيين امام در هر زمان (= مَنِ الإمام؟).(2)
قاضى عبدالجبار معتزلى، محورهاى كلّى مباحث امامت را سه مسئله ذيل دانسته است:
1- امورى كه امام عهده دار رهبرى آنها می گردد؛
2- صفات و ويژگی هايى كه امام را از ديگران ممتاز مىسازد؛
3- راه تعيين امام.
او، سپس افزوده است: (ديگر مباحث امامت، بايد به يكى از مسايل ياد شده باز گردد.).(3)
روش ما، در اين بحث، چنين است كه با رجوع به كتابهاى كلامى معتبر شيعه و اهل سنّت و با نقل اقوال و آراى متكلّمان برجسته دو مذهب، نظر آنان را در بارهى فلسفه و غايت امامت و وظايف و مسئوليّتهاى امام، در دو بخش بررسى خواهيم كرد. بخش نخست را به بررسى (نظر اهل سنّت) و بخش دوم را به بررسى (نظر شيعه) اختصاص خواهيم داد.
بخش نخست – فلسفهى امامت از نظر اهل سنّت
در آغاز، يادآورى اين مطلب لازم است كه اصطلاح (اهل سنّت) كاربردهاى گوناگونى دارد. فراگيرترين كاربرد آن، همه مذاهب غير شيعى را شامل می شود. مطابق اين اصطلاح هر كس به امامت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السّلام اعتقاد ندارد، (سنّى) يا (اهل سنّت) ناميده می شود.
در كابرد ديگر، اهل سنّت، در مقابل اهل بدعت است. اهل حديث و حنابله و ماتريديه و اشاعره، خود را مصداق اين اصطلاح می دانند و ديگر مذاهب و فرقههاى اسلامى را اهل بدعت مىشمارند.
اصطلاح اهل سنّت، در سومين كاربرد، به معناى فرد يا گروهى است كه در فهم آيات و روايات، از روش تأويل استفاده نمىكند. بر اين اساس، كسانى كه از روش تأويل بهره مىگيرند، اهل سنّت شناخته نمىشوند. اين اصطلاح، تنها، بر اهل حديث و حنابله اطلاق می شود و حتّى ما تريديّه و اشاعره را هم در بر نمىگيرد؛ چرا كه آنان، در متشابهات و صفات خبريه، روش تأويل را به كار مىبرند.(4)
مقصود ما از اصطلاح (اهل سنّت)، در اين بحث، نخستين كاربرد آن است و عمدتاً، سه مذهب كلامى معتزله و ماتريديه و اشاعره را در نظر داريم:
1- معتزله(5) و فلسفه امامت
متكلّمان معتزلى، بر اين عقيده اند كه فلسفه وجوب امامت، اقامه حدود الهى است؛ زيرا، اجراى حدود الهى، واجب است، و از طرفى، وجوب آن، متوجّه عموم مسلمانان يا يكايك آنان نيست، بلكه بر عهدهى امام است. بنابراين، وجود امام براى تحقّق بخشيدن به اين حكم و قانون الهى واجب خواهد بود. قاضى عبدالجبار معتزلى، در اين باره چنين گفته است:
دو استاد برجستهى كلام معتزله (يعنى ابوعلى و ابوهاشم جُبّايى) در تبيين وجوب شرعى امامت، به وجوب اقامه حدود كه در قرآن كريم وارد شده است، استناد جسته اند. قرآن كريم، درباره حدِّ سرقت فرموده است: (والسارق والسارقة فاقطعوا أيديهما…)(6) و درباره حدّ زنا فرموده است: (الزانية والزانى فاجلدوا كلّ واحد منهما مِئة جلدة)(7) و از طرفى، اقامه حدود، از وظايف و شئون امام است نه ديگران. بنابراين، بايد امامى باشد كه به اين مهم اقدام كند.
وى، آن گاه اين اشكال را در مورد استدلال ياد شده مطرح كرده است كه (ممكن است وجوب اقامه حدود الهى، مشروط به وجود امام باشد، و از قبيل واجب مطلق نباشد. در اين صورت، نمىتوان از وجوب اجراى حدود، وجوب امامت را استنباط كرد). او، در پاسخ گفته است، اصل در باب وجوب، اين است كه مطلق باشد، مگر آن كه مشروط بودن آن به دليل ديگرى ثابت شود. در مورد زكات، معلوم است كه وجوب آن، مشروط به داشتن مال و نصاب خاصى است و چون درباره اجراى حدود، چنين دليلى در بين نيست، وجوب آن، مطلق خواهد بود.(8)
از كلام عبدالجبار در (شرح الاصول الخمسة) به دست مىآيد كه فلسفه وجوب امامت، تنها، اجراى حدود الهى نيست، بلكه اجراى همه احكام شرعى كه به امامت وابستگى دارد، غايت و فلسفه امامت به شمار مىرود.
او گفته است:
بدان جهت به وجود امام نياز است كه به احكام شرعى، مانند اقامه حدود و حفظ كيان مملكت و مرزهاى كشور و آماده ساختن و بسيج نيروهاى رزمنده براى مبارزه با دشمن و امورى از اين قبيل، عينيّت بخشد. هيچ گونه اختلافى در اين وجود ندارد كه اين گونه امور، از شئون و وظايف امام است.(9)
عبدالجبار، در جايى ديگر از كتاب المغنى نيز به اين مطلب تصريح كرده و گفته است: إنّ الإمام إنّما يراد لأُمور سمعية، كإقامة الحدود و تنفيذ الاحكام و ما شاكلهم(10)
در توضيح نظر معتزله مىتوان گفت، احكام و قوانين اسلامى، دو گونهاند: احكام و قوانين فردى؛ احكام و قوانين اجتماعى. احكام فردى، خارج از قلمرو امامت است. مثلاً، اقامه نماز، بر هر مسلمان بالغ و عاقلى، واجب است، و انجام دادن اين واجب، وابسته به وجود امام و رهبرى كه عهده دار امور اجتماعى و سياسى مسلمانان باشد، نيست، امّا حفظ كيان كشور اسلامى و مرزهاى سرزمين اسلامى از تجاوز بيگانگان و شورش آشوب طلبان، اگرچه از واجبات كفايى است، ولى تحقّق يافتن اين حكم اسلامى، بدون وجود امام و پيشوايى كه نيروهاى اسلامى را در جهت تحقّق يافتن حكم مزبور، متّحد و بسيج كند، امكانپذير نيست. از طرفى ديگر، تعطيل حدود اسلامى، روا نيست؛ چرا كه فلسفهى حدود – چنان كه از قرآن و روايات استفاده می شود – جلوگيرى از فساد و تباهى و تجاوز و تعدّى در جامعه است، و بديهى است كه اگر اجراى حدود به امام سپرده نشود، و هر كس بتواند به اجراى آن اقدام كند، نه تنها تجاوز و تباهى در جامعه مهار و محدود نمی شود، بلكه خود، از اسباب و عوامل گسترش آن خواهد بود.
با توجّه به ملاحظات ياد شده، ضرورت وجود امام در جامعه اسلامى، براى اجراى احكام اجتماعى و حدود اسلامى، امرى است مبرهن و روشن. در حقيقت، اين گونه استدلال بر وجوب امامت، از قبيل ملازمات عقليّه است؛ يعنى، احكام اجتماعى و حدود اسلامى، مستلزم وجوب امامت است.
اين استدلال، از اين جهت، اشكالى ندارد، و اگر اشكالى مطرح است، مربوط به منحصر ساختن فلسفهى امامت در چنين غايت و غرضى است. آرى، اجراى احكام و حدود اسلامى، يكى از اهداف و اغراض امامت است، نه يگانه هدف و غرض آن.
2- ما تريديّه(11) و فلسفه امامت
ابوحفص نسفى (متوفاى 537 ه) در رسالهى العقائد النسفية امور زير را به عنوان اهداف و اغراض امامت بيان كرده است.
1- تنفيذ و اجراى احكام اسلامى (تنفيذ أحكامهم)؛
2- اقامه حدود اسلامى (وإقامة حدودهم)؛
3- پاسدارى از مرزها (و سدّ ثغورهم)؛
4- تجهيز نيروهاى دفاعى (و تجهيز جيوشهم)؛
5- گرفتن زكات و ماليّاتهاى شرعى (و أخذ صدقاتهم)؛
6- سركوبى آشوب طلبان و دزدان و راهزنان (و قهرالمتغلّبة والمتلصّصة و قطاع الطريق)؛
7- اقامه نمازهاى جمعه و اعياد اسلامى (و إقامة الجمع والأعياد)؛
8- فصل خصومتها و منازعه ها (و قطع المنازعات الواقعة بين العباد)؛
9- قبول شهادت گواهان در زمينه حقوق (و قبول الشهادات القائمة على الحقوق)؛
10- تقسيم غنايم و ثروتهاى عمومى (و قسمة الغنائم).(12)
ملا على قارى (متوفاى 1016 ه) نيز در كتاب شرح فقه اكبر(13) امور ياد شده را به عنوان هدف و غرض از امامت بيان كرده و آنها را نمونه هايى از احكام شرعى دانسته كه آحاد امّت اسلامى مسئوليّت تولّى و تصدّى آنها را ندارند، بلكه از وظايف و شئون امام به شمار مىروند.(14)
جمال الدين غزنوى حنفى (متوفاى 593 ه) در كتاب اصول الدين، فلسفهى امامت را اجراى احكام و حدود الهى، فرماندهى سپاه و مجهز ساختن لشكريان اسلام، گرفتن ماليّاتهاى شرعى و دادن آن به مستحقان، و در يك كلام، تأمين مصالح مسلمانان دانسته است.(15)
در كتاب الحصون الحميدية(16) پس از بيان امور ياد شده، گفته است:
اين امور در جوامع اسلامى تحقّق نخواهد يافت، مگر با داشتن امام و پيشوايى كه درامور خويش به وى رجوع كنند، او، مفاسد را از جامعه دور مىسازد و مصالح اجتماعى را حفظ مىكند و از بروز آن چه مقتضاى طبايع و غرايز بشرى و طمع ورزى آدمى است، جلوگيرى مىكند، چنين پيشوايى، تكيه گاه مردم است و آنان، بر اساس رأى و نظر و امر و نهى وى عمل می کنند.(17)
——————————————————————————————————
پاورقى (1) تلخيص المحصّل، ص 427 – 426 (رسالةُ الإمامة) (2) قواعد المرام في علم الكلام؛ ص 174 – 173. (3) المغنى، بحث الإمامة، ج 1، ص 11. (4) ر.ك: على ربانى گلپايگانى، الكلام المقارن، ص 18 – 12. (5) معتزله، يكى از مذاهب كلامى مهم در دنياى اسلام به شمار مىروند. اگرچه در جهان معاصر به عنوان يك مذهب رسمى وجود عينى ندارند، ولى افكار و انديشههاى آنان، همچنان مورد توجّه محقّقان و متفكران اسلامى و غير اسلامى است. مؤسّس اين مذهب، واصل بن عطا. (متوفاى 131 ه) است. جهت آگاهى بيشتر از تاريخ، عقايد و متفكّران و آثار كلامى اين مذهب به كتاب فرق و مذاهب كلامى از نگارنده رجوع شود. (6) مائده: 38. (7) نور: 2. (8) المغنى، الامامة، ج 1، ص 41. (9) شرح الأصول الخمسة، ص 509. (10) المغنى، ج 1، ص 39. (11) ما تريديّه، پيروان ابومنصور ماتريدى سمرقندى (متوفاى 333 ه) هستند. از آن جا كه ابومنصور، از نظر فقهى، پيرو مذهب حنفى بود، اين مذهب كلامى، در مناطقى كه احناف زندگى می کنند، رسميت دارد و عقايد اسلامى، بر اساس متون و آثار كلامى اين مذهب، تحقيق و تبيين می شود. كتاب شرح عقايد نسفى، معروفترين متن درسى حوزههاى علمى احناف است، جهت آگاهى بيشتر درباره اين مذهب كلامى به كتاب فرق و مذاهب كلامى رجوع شود. (12) شرح العقائد النسفية، ص 110؛ النبراس، ص 513 – 512. (13) رسالهى الفقه الاكبر منسوب به ابوحنيفه است بر اين كتاب، شروحى نوشته شده است كه يكى از شرحهاى معروف آن شرح ملاعلى قارى است. (14) شرح الفقه الأكبر، ص 179. (15) اصول الدين،ص 270 – 269. (16) اين كتاب، تأليف حسين بن محمد طرابلسى (متوفاى 1327 ه) است و از متون درسى احناف در برخى از حوزههاى علميّه به شمار مىرود. (17) الحصون الحميديّة، ص 191.

















هیچ نظری وجود ندارد