پس از منتصر، پسر عمویش، با گزینش سرداران ترک، بر تخت نشست. او را که احمد بن محمد بن معتصم بود «المستعین بالله» لقب دادند. او بسیار ضعیف و بیاراده بود و آنچنان بازیچهی دست ترکان بود که شاعران او را ضربالمثل کرده بودند. مسعودی گوید:
«… والمستعین لاأمر له، والأمر لبُغا و وصیف… و فی المستعین بالله یقول بعض الشعراء فی هذا العصر:
خلیـفة فی قفـصٍ بیـن وصیف و بُغـا
یقـول ما قالا لـه کمـا یقـول الببّغـا»
در دوران چهار سالهی او، بار دیگر علویان و طالبیان در فشار قرار گرفتند. در همان سال نخست، یعنی 248ه ، «یحیی بن عمر»([1]) که هم از پدر و هم از مادر، نسب از عبدالله بن جعفر طیار میبُرد، در کوفه کشته شد و سر از بدنش جدا گشت. بدنش را به دار کشیدند و سر را به بغداد نزد خلیفه بردند.
مستعین خود فرمان داد تا سر یحیی را از جایی بیاویزند.
أحمد بن طاهر شاعر در رثای او گفت:
سلام علی الاسلام فهو مودّع أتجمع عینٌ بین نوم و مضجع فقد أقفرت دار النّبی محمد و قتّل آل المصطفی کیف تصطفی لکم کل یوم مشرب من دمائهم لکن مرتع فی دار آل محمّد
إذا ما مضی آل النّبی فودعوا لابن رسول الله فی الترب مضجع من الدین و الإسلام فالدار بلقَعُ نفوسَهُمُ أمّ المنون فتتبع و غلّتها من شربها لیس تنقع و دارکم للترک و الجیش مرتع
و شاعر دیگر در رثایش چنین سرود:
بکت الخیل شجوهَا بعد یحیی و بکة العراق شرقا و غربا و لیحیی الفتی بقلبی غلیلٌ قتله مذکر لقتل علی فصلاة الاله وقفا علیهم
و بکاه المهنّد المصقولُ و بکاه الکتاب و التنزیلُ کیف یؤذی بالجسم ذاک الغلیلُ و حسین و یوم أودی الرسول ما بکی مرجَعٌ و حَنَّ ثکولُ([2])
در روزگار نه چندان طولانی مستعین، علویان زیادی شورش کردند که او همگی آنان را سرکوب کرد یا به زندان انداخت یا کشت. کسانی مانند: «حسن بن زید علوی»([3])، «أحمد بن عیسی علوی»([4]) و «حسین بن محمد علوی»([5])
در زمان مستعین نیز، یزید بن عبدالله که دشمنی او با طالبیان مشهور است، هنوز والی مصر بود. او در سال 250ه، طی دو مرحله، یکی در ماه رمضان و دیگری در ماه رجب، گروهی از طالبیان را از مصر اخراج کرد و آنها را به عراق فرستاد.([6])
در هر صورت، ترکان مستعین را نیز پس از چهار سال، به قتل رساندند. اگر مستعین جنایتی را جز آنچه با یحیی بن عمر کرد، نکرده بود، کافی است تا شدت فشار بر طالبیان، از سوی حکومت او روشن شود.
اصفهانی، ورود اصحاب یحیی را در حال اسارت به بغداد اینگونه میگوید:
«… وکونوا یساقون و هم حفاة، سوقا عنیفا، فمن تأخّر ضربت عنقه، فورد کتاب المستعین بتخلیة سبیلهم فخلوا، إلاّ رجلاً یعرف بإسحاق بن جناح، کان صاحب شرطة، یحیی بن عمر… فإنه لم یزل محبوسا حتی مات، فخرج توقیع محمد بن عبدالله بن طاهر([7]) «فی أمره»: یدفن الرجل النجس، إسحاق بن جناح مع الیهود، ولا یدفن مع المسلمین، ولا یصلی علیه، ولا یغسل، ولا یکفن…»
اسحاق را پس از مرگ، بر روی زمین انداختند و دیواری را بر روی او خراب کردند.([8])
[1]) دربارهى او نك: مقاتل الطالبيين؛ الاصفهاني، ص506 (ابو الفرج قصيدهاى در رثاى يحيى، از علیبن عباس رومى «م 283 هـ» آورده كه بسيارى طولانى است ـ 110 بيت).
[2]) نك: همان؛ صص 63 ـ 65.
[3]) همان؛ ص68.
[4]) همان؛ ص69.
[5]) همان.
[6]) تاريخ ولاة مصر؛ الكندي؛ ص160.
[7]) فرماندهى لشكر مستعين.
[8]) مقاتل الطالبيين؛ ص510.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد