فعالیتهاى حضرت زینب در مدینه
حضرت زینب(س) نیز در مدینه اقداماتى را در تبلیغ اهداف و پیام امام حسین(ع) و زندهنگهداشتن یاد و خاطره شهیدان کربلا انجام داد که موجب ترس و وحشت حکومت یزیدگردید و این فعالیتها را براى بقاى خود خطر مىپنداشت. حضرت زینب(س) پس از ورود بهمدینه و استقبال جمع زیادى از گروههاى عزادار از وى، به طرف مسجد پیامبر(ص) حرکتکرد و در مقابل درب ورودى روضه نبوى خطاب به پیامبر(ص) گفت:«اى جد بزرگوارم، اى رسول خدا من پیامآور شهادت فرزند تو – برادرم – حسین هستم.»یا جداه یا رسولالله انا ناعیه الیک ولدک (اخى) الحسین».[18]این سخن گویى آتش قیامى بود که علیه امویان شعله مىگرفت. او با صبر و بردبارى درمدینه سعى نمود در تداوم رسالت برادر بکوشد و آن را به انجام برساند. او مىبایستدستاوردهاى انقلاب عاشورا را گردآورده و اهدافش را منتشر نماید و مردم را آمادهخونخواهى امام حسین(ع) نماید. حضور حضرت زینب در مدینه موجب شد که فرماندارمدینه بر موقعیت خود بترسد و ادامه تلاشهاى او را براى این شهر و حتى مکه، خطرناکبپندارد، زیرا عبدالله بن زبیر در مکه قیام نموده بود و موج آن شورش، قیام حضرت زینبعلیه یزید را در مدینه تقویت مىنمود. از این رو فرماندار مدینه نامهاى به سوى یزید نگاشتو او را از جریان امر و چگونگى خطر دعوت حضرت زینب(س) آگاه نمود. بلافاصله ازسوى یزید دستورى دائر بر اخراج آن حضرت از شهر رسید، امّا حضرت زینب(س) بهموضعگیرى پرداخت و گفت: «خدا مىداند چه بر سرما آمده است، یزید مردان برگزیده ما را به شهادت رسانید و ما را برفراز محمل شتران به این سوى و آن سوى کشانید. به خدا قسم ما از این شهر خارج نمىشویمهر چند که خونهایمان ریخته شود.»[19]اما سرانجام با حضور زنان بنىهاشم و اصرار آنها حضرت زینب(س) ناچار دومینهجرت خود را آغاز نمود در حالى که همچنان بر سر پیمان جهاد و تلاش خود استوار بود.در باره این که حضرت زینب(س) پس از تبعید از مدینه به چه مکانى رفته روایات آشفتهاست. بىشک حکومت از حضور او در مدینه و عراق جلوگیرى مىکرد. برخى روایاتدلالت بر حضور او در مصر و ادامه زندگى در این شهر تا پایان عمر (سال ۶۲ ه’ ق) دارد،برخى روایات نیز مقصد او را شام معین کرده و حتى مرقد آن حضرت را در دمشق، محلى کهاینک بدین نام مشهور است، مىدانند. به هر حال، حضرت زینب، پس از شهادت برادرخویش، در حالى که در موقعیت هراسناکى قرار داشت و از تمامى جهات محاصره شده بود،رسالت بزرگ پیامآورى عاشورا را به خوبى انجام داد و پیام حق را با تمامى خروش خود، بههمگان رسانید و کارى را به انجام رسانید که از توان دیگران خارج بود.[۲۰]«عبیدلى در اخبارالزینبات نوشته است که زینب کبرا(س) صریحاً مردم را به قیام علیهیزید فرا مىخواند و مىگفت: باید حکومت یزید، تاوان عاشورا را بپردازد.[۲۱]زینب(س) از طرف امام سجاد(ع) نیابت خاصه داشت. احکام اسلامى را براى مردمبیانمىکرد و خانه او همواره محل مراجعه مردم بود. زینب(س) مىدانست که بنىامیهدرصددند تا بهانهاى جستجو کنند و علىبنحسین(ع) را شهید نمایند. در کربلاچنینامکانى بود، که زینب(س) در برابر خیمه علىبنحسین(ع) ایستاد و از جان اومراقبتکرد. در کوفه، عبیدالله بنزیاد مىخواست على بن حسین(ع) را به این جرم کهبالغاست و پاسخ ابنزیاد را داده بود، بکشد که زینب(س)، على بن حسین را درآغوشگرفت و مانع کشته شدن او شد. در شام، شرایط آنچنان دگرگون و صداى مردمآنقدربه گریه و پشیمانى بلند بود، که یزید نتوانست على بن حسین(ع) را به شهادتبرساند.نمىبایست در مدینه بنىامیه چنین امکان و بهانهاى پیدا کنند و سلسله ولایتقطعشود. زینب(س) احکام و فتاوا را بیان مىکرد و محور مراجعه مردم بود…. کارزینب(س) ابلاغ خون شهیدان بود؛ درخشش عاشورا در میان مردم، زنده نگاهداشتن خاطرهشهیدان و راه شهیدان.[۲۲]
۳٫ قیام عبدالله بن عفیف اَزدى فریاد اعتراض عبدالله بن عفیف ازدى غامدى در زمره اولین واکنشهاى تند و انقلابىبود که علیه عبیدالله بن زیاد نماینده حکومت یزید در کوفه و عامل فاجعه هولناک عاشورا، ودر هواخواهى امام حسین(ع) در همان مجلسى که عبیدالله براى نمایش پیروزى و قدرتخود آراسته بود، صورت گرفت. ابنعفیف از دلاورمردان شیعه بود که در پیکار جمل وصفین چشمان خود را از دست داده بود. وى هنگامى که ابنزیاد در مسجد جامع کوفه به منبررفت و با خشم و کینه گفت: الحمد لله الذى اظهر الحق و اهله و نصر امیرالمومنین یزید وحزبه و قتل الکذاب ابن الکذاب الحسین و شیعته؛ سپاس خداى را که حق و اهلش را آشکارساخت و امیرمؤمنان یزید و حزب او را یارى داد و دروغگو پسر دروغگو، حسین، و یارانشرا کشت!»، به پا خاست و گفت:«اى پسر مرجانه؛ دروغگوى پسر دروغگو، تو و پدرت و کسى که تو را امارت داد و پدرشمىباشید، اى پسر مرجانه؛ فرزندان پیامبر را مىکشى و سخن راستگویان را مىگویى.»[23]ابنزیاد از این حمله ناگهانى و حرکت شجاعانه و شگفت مبهوت شد چرا که این مرد باسخنان خود پردههاى جهالت و نادانى و حیلهگرى و خدعه را که ابنزیاد به کار گرفته بود بهیک سو زد و حقیقت را براى برخى از مردم آشکار کرد. سخنان افشاگرانه ابنعفیف نمایانگرشعلههاى آتش شورش و قیام بود. از این رو ابنزیاد برآشفت و گفت: گوینده این سخنان کهبود؟ و عبدالله پاسخ داد:«اى دشمن خدا، گوینده آن سخنان منم، آیا خاندان پاکى را که خداوند در کتابش دامن آنان رااز هرگونه پلیدى برى دانسته مىکشى و گمان مىبرى که همچنان بر دین اسلام هستى؟کجایند فرزندان مهاجران و انصار که از این سرکش ملعون پسر ملعون انتقام گیرند؟ هماننفرین شده فرزند نفرین شده از زبان رسول پروردگار جهانیان».[24]ابنزیاد خشمگینانه به مأموران انتظامى خود دستور داد وى را دستگیر کنند و نزد او برند،ولى عبدالله افراد قبیله خود را به یارى فرا خواند و با کمک آنان توانست از دست مأمورینرهایى یابد و به سلامت به خانه خویش برود. لیکن ابنزیاد که با خطر جدى مواجه شده بودسراسیمه از منبر پایین آمد و به مقر حکومتى وارد شد و با مشاوران و کارگزاران نظامىخویش به مشورت نشست و سرانجام تصمیم گرفت با این حرکت مبارزه نماید.ابتدا عبدالرحمن بن محنف ازدى و گروهى از بزرگان قبیله ازد را دستگیر و به زندانانداخت.[۲۵] و سعى کرد با ایجاد رعب و فشار بر آنان، بر عبدالله دست یابد. اقدام دیگرابنزیاد آن بود که هیأتى متشکل از عمرو بن حجاج زبیدى،محمد بن اشعث و شبث بن ربعى و جمعى دیگر را به میان قبیلهازد فرستاد تا آنان را وادارد از حمایت عبدالله دست کشیده و اینجمع بتوانند او را دستگیر نمایند. ولى ازدىها به همراهى قبایلیمنى با محافظت از عبدالله مانع از انجام مأموریت هیأت شدند.به زودى ماجراى عبدالله بن عفیف ازدى و جریانبرخوردش با ابنزیاد در شهر کوفه پیچیده به سر زبانها افتاد وهمگان از آن سخن مىراندند. اما سرانجام ابنزیاد از حربهاختلاف و تفرقه و خدعه استفاده کرد و با دامن زدن به روحاختلافات قبیلهاى میان دو قبیله مضر و ازد که سابقه اختلافاتدیرینى با یکدیگر داشتند، آنها را درگیر جنگى ساخت که عدهزیادى در این میانه کشته شدند. سرانجام با خیانت عمرو بنحجاج زبیدى از اشراف یمنى و شبث بن ربعى، و پراکنده شدنازدىها در اثر افزون شدن لشکر ابنزیاد، عبدالله بن عفیف تنهادر خانه خود باقى ماند و خانه توسط لشکریان محاصره و تصرفشد. نبردى سخت در گرفت و عبدالله با این که نابینا بود بهراهنمایى دخترش با شمشیر دلاورانه از خود دفاع مىکرد تا آن کهسرانجام با افزایش نظامیان، وى مغلوب و به اسارت درآمد. او رانزد ابنزیاد آوردند و او نیز دستور داد گردنش را بزنند.[۲۶]گویند وقتى عبدالله بر ابنزیاد وارد شد، ابنزیاد به او گفت:«شکر خدایى را که تو را خوار کرد»، او در پاسخ گفت: «اى دشمنخدا چگونه من خوار شدهام». ابنزیاد گفت: «درباره عثمان چهمىگویى»؟ عبدالله گفت: «اى پسر مرجانه، تو را به عثمان چه کارکه صالح بود یا فاسد، نیکوکار بود یا بدکار، خدا او را آفریده وسرانجام نیز خدا در محکمه عدل خویش به دادگرى و حق بهکارش رسیدگى خواهد کرد. اما از من راجع به خودت و پدرت ویزید و پدرش سؤال کن». ابنزیاد گفت: «من از تو هیچ نمىپرسم.جز آن که طعم مرگ را برکامت بچشانم».عبدالله گفت: «شکر و سپاس خداى را که پروردگار عالمیاناست. من پیش از آن که مادرت مرجانه تو را بزاید از خداوندطلب شهادت مىکردم و از او مىخواستم که شهادتم به دستملعونترین مخلوقات خدا و بدترین آنان که بسیار مورد نفرت وبغض الهى باشد، صورت گیرد. آن هنگام که چشمانم را از دستدادم از شهادت مأیوس شدم. اما اینک خداى را سپاس مىگویم کهپس از آن یأس و نومیدى دیگرباره خواستهام را اجابت نمود وشهادت را نصیبم کرده است و به من فهماند که از دور زمان اینحاجت مرا برآورده کرده است».[27]در اینجا ابنزیاد دستور داد که گردنش را بزنند و سپس پیکراو را بر سر میدان به بالاى دار کشانیدند.[۲۸] بدینسان، فریاداعتراض یکى از نخبگان شیعى در حمایت خاندانرسولالله(ص) به یک قیام فراگیر تبدیل شد ولى با خیانت برخىاشراف و قساوت ابنزیاد سرکوب شد. عبدالله اولین کسى بود کهپس از واقعه کربلا، آتش انقلاب برضد امویان را برافروخته وتبلیغات دروغین نظام حکومتى را خنثى کرد. در پى این قیام،ابنزیاد دریافت که پیروزى نظامى نتوانسته آرزوى او را برآوردهسازد و به جهت مقاومت و رویارویى مردم، پایه حکومت اموىلرزان شده است. زیرا مردم با حالت پشیمانى و سرخوردگى ازحکومت روگردان مىشدند و از اینکه از یارى امام حسین(ع)سرباز زدند در خود احساس گناه مىکردند. همین احساس گناهآنها را واداشت که از اطاعت حکومت سرپیچى نموده، و با شعار«یالثارات الحسین» (خونخواهان حسین) دست به قیاممسلحانهبزنند.
۴٫ قیام مردم (واقعه حره واقم) از دیگر تحولات پس از انقلاب امام حسین(ع)، قیام مردممدینه است که در ذیحجه سال ۶۳ هجرى علیه بىعدالتى وستمگرى نظام اموى و حکومت یزید به وقوع پیوست و توسط سپاه شام به خاک و خونکشیده شد که در تاریخ اسلام به نام «واقعه حرّه» شهرت دارد.هنگامى که خبر شهادت امام حسین(ع) به مدینه رسید در جاى جاى شهر بر او نوحهسرایى و شیون و زارى مىکردند و بنىهاشم در خانههاى خود به سختى مىگریستند.[۲۹] اینفریادها به آرامى به اعتراض مبدّل شد و گروهى از مردم از پرداخت درآمد زمینهایى کهمعاویه به زور از آنان گرفته بود، خوددارى مىکردند. با ناآرام شدن اوضاع مدینه، در ظرفدو سال سه حاکم عوض شد.آنچه از روایات مورخان بر مىآید سه عامل در بروز این شورش مؤثر بوده است:۱٫ بیعت و متابعت مردم مدینه با عبدالله بن زبیر که در مکه علیه یزید قیام کرده بود.۲٫ ممانعت مردم از بردن «صوافى» و درآمد زمینهاى مدینه براى یزید.۳٫ افشاگرى گروهى از مردم مدینه که به شام رفته و از نزدیک خصوصیات یزید راملاحظه نموده بودند که فاقد شرایط امامت جامعه بود.به نقل یعقوبى، زمانى که عثمان بن محمد والى مدینه گردید، «ابنمینا» طبق معمولسنوات براى بردن «صوافى» به مدینه آمد، گروهى از مردم از بردن آن اموال، که حق خویشمىدانستند جلوگیرى کردند، در این میان نزاعى لفظى بین والى و مردم رخ داد که منجر بهشورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید.[۳۰]بلاذرى مىنویسد: هنگامى که عبدالله [بن زبیر] برادرش عمرو را کشت مردم را به خلعطاعت یزید و جهاد با او فرا خواند. از مردم مدینه نیز در اینباره دعوت شد و به دنبال آن اهلحجاز اطاعت او را برگردن نهادند. عبدالله بن مطیع نیز از طرف پسر زبیر از مردم مدینه براىاو بیعت گرفت، یزید از جریان باخبر شده و از حاکم خود خواست تا گروهى از بزرگان مدینهرا براى دلجویى نزد او بفرستند…[۳۱]اما روایت طبرى آن است که پس از نصب عثمان بن محمد که جوانى کار نیازموده بود بهجاى ولید بن عقبه به حکومت مدینه وى براى خشنود کردن بزرگان مدینه، و آرام ساختنحوزه حکومت خود گروهى از بزرگان مدینه، از فرزندان مهاجر و انصار را به شام فرستاد تاخلیفه را از نزدیک ببینند و از بذل و بخششهاى وى برخوردار گردند. این گروه با آن که یزیدبه آنها بخشش کرد و درهم و دینار داد، رفتار او را از نزیک مشاهده کردند و چون به شهر بازگشتند، به عوض تمجید، در مسجد پیامبر(ص) شروع به بدگویى از یزید کردند وگفتند ما ازنزد کسى مىآییم که «لیس له دین، یشرب الخمر، یغرف بالطنابیر و یضرب عندهالقیان و یلعببالکلاب؛ او دین ندارد، شراب مىنوشد، طنبور مىنوازد و بردگان نزد او مىنوازند و با سگانبازى مىکند». بنابراین گفتند که ما شما را گواه مىگیریم که او را از خلافت خلع کردیم.[۳۲]افشاگرى گروه دیدار کننده با خلیفه از وضعیت او و نیز اخبار فعالیتهاى ابنزبیر که بهمدینه رسید و نیز ضعف بنىامیه در حجاز موجب شور و هیجان در مردم شد و از یزیدبیزارى جستند و او را از خلافت خلع و عثمان بن محمد والى یزید و بنىامیه را از شهر اخراجکردند. مردم شهر با عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بیعت کردند.[۳۳] خبر شورش مردم مدینهبه دمشق رسید و یزید را خشمگین کرد. او ابتدا کوشید تا توسط عبدالله بن جعفر آنها رادعوت به آرامش کند[۳۴] اما آنها نپذیرفتند، آن گاه نعمان بن بشیر از جمع انصار حامى اموىهارا به مدینه اعزام کرد. او مردم را به «اطاعت از امام» و «لزوم رعایت جماعت» دعوت کرد[۳۵]اما مردم نپذیرفتند. سرانجام یزید دوازده هزار سپاهى را به فرماندهى مسلم بن عقبهمرى،یکى از سرداران خونریز خود، و معاونت حُصین بن نُمیر سکونى به مدینه فرستاد. چونمردم شهر از آمدن مسلم با خبر شدند به جنبش در آمدند و خندق شهر را ترمیم کردند وفرماندهان آنان به حفاظت از شهر پرداختند.[۳۶] عبدالله بن حنظله به مردم گفت:«شما براى دین خروج کردهاید، در راه خدا امتحان نیک را تحمل کنید تا بهشت و بخشش الهىو رضوان خدا شامل شما شود. با بهترین و بیشترین نیرو و با کاملترین سلاح مهیا شوید».[37]سپاه شام مدینه را محاصره کرد ولى به فتح آن موفق نشد اما مروان بن حکم بافریفتنمردى که راهى را براى وى گشود توانست سپاه شام را وارد شهر کند. عبدالله بنمطیع عدوى (که قریشیان با او بیعت کرده بودند) و قریشىها فرار کردند ولى عبدالله بنحنظله و انصار مقاومت کردند. عبدالله جنگید تا کشته شد و شامیان از هر سو مردم را درمحاصره گرفته و کشتند.محرک اصلى مردم شام این بود که بدانها اجازه داده شد پس از فتح شهر سه روز به غارتشهر پرداخته و آنچه را مىخواهند از خانههاى مردم تصاحب کنند. در وقت اعزام سهمیهخویش را از بیتالمال به طور کامل گرفته و علاوه بر آن صد دینار نیز به آنان داده شد.طبق وعده یزید، مسلم بن عقبه پس از فتح شهر سه روز مدینه را بر سپاه خود مباح کرد وشامیان به غارت اموال و تجاوز به زنان پرداختند و بسیارى از مردم شهر را کشتند.[۳۸] در اینواقعه هفتصد نفر از قریش و انصار و ده هزار نفر از بقیه مردم کشته شدند.[۳۹] در میان مقتولینکسانى از میان صحابه پیامبر(ص) بودند که بعد از کشته شدن سرشان نیز جدا گردید.[۴۰] آن گاهمسلم، باقى مانده مردم شهر را گرد آورد و آنان را میان کشته شدن یا پذیرفتن بردگى بدون قیدو شرط یزید مخیّر ساخت.[۴۱] تعدادى شرط او را نپذیرفتند و کشته شدند و دیگران با وىبیعت کردند.این واقعه در تاریخ اسلام بسیار هولناک است که مسلمانان را در شهر پیامبر و کنار مسجدو مدفن رسولالله به خاک و خون کشانیدند و به بهانه قتل عثمان در مدینه و این که مردممدینه از اطاعت خلیفه زمان سرپیچى و از جماعت مسلمین خارج شده در کارنامه کوتاهمدت خلافت یزید رقم خورد.قتل عام زن و مرد در واقعه حرّه و تجاوز به حرم مسلمانان که تا آن روز در جهان اسلامسابقه نداشت مردم شهر را دگرگون ساخت. ثروتمندان، سرکوفته و بىاعتنا به مقررات دینىو اخلاق اسلامى، به میگسارى و شنیدن آواز خنیاگران روى آوردند. مىتوان گفت در کنارتلاش عوامل بنىامیه براى گسترش فساد و عوامل دیگر، یکى از علل پرداختن آنان بدینمنکرات براى آن بود که مىخواستند خود را از رنج درون و یا آنچه پیرامونشان مىگذردبىخبر نگاه دارند.[۴۲]
پینوشتها:
[۱۸]. جعفر النقدى، زینبالکبرى، ص ۱۵۶٫ المقرم، مقتل الحسین، ص ۳۷۶٫[۱۹]. اسد حیدر، ترجمه مع الحسین فى نهضته (زندگانى امام حسین(ع) ، ص ۳۵۵،. سیّد عطاءالله مهاجرانى،پیامآور عاشورا، تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۷۱، ص ۳۴۸٫[۲۰]. در باره حضرت زینب ر.ک: حسن محمد قاسم، السیده زینب، صص ۶۰-۵۸٫ خالد محمد خالد، ابناءالرسول، ص ۱۹۳٫ اسد حیدر، زندگانى امام حسین(ع)، صص ۳۶۴-۳۵۲٫ سیّد عطاءالله مهاجرانى، پیامآورعاشورا، صص ۳۵۳-۳۴۳٫ سیّد جعفر شهیدى، زندگانى فاطمه زهرا(ع)، صص ۲۶۲-۲۵۶٫ قاضىطباطبایى، اول اربعین سید الشهدا(ع)، و عبیدلى، اخبار الزینبات .[۲۱]. اخبار الزینبات، ص ۱۱۶٫[۲۲]. سیّد عطاءالله مهاجرانى، پیامآور عاشورا، صص ۳۴۴-۳۴۵٫[۲۳]. تاریخ طبرى، ج ۷، ص3069. ارشاد، ج ۲، ص ۱۲۱٫ بلاذرى، انساب الاشراف، الجزء الثالث، ص ۲۱۰٫کامل ابناثیر، ج ۵،ص ۱۹۶٫[۲۴]. ابناعثم کوفى، الفتوح، ج ۵، ص230.[25]. مناقب خوارزمى، ج ۲، ص ۵۳٫ ابناعثم، الفتوح، المجلد الثالث، ص ۱۴۴٫ انساب الاشراف، الجزالثالث، ص ۲۱۰٫[۲۶]. بلاذرى، انساب الاشراف، الجزء الثالث، ص ۲۱۰٫ مناقب خوارزمى، ج2، صص ۵۴ و ۵۵٫[۲۷]. مناقب خوارزمى، ج ۲، صص ۵۵-۵۴٫ اسد حیدر، ترجمه مع الحسین فى نهضته، صص ۳۳۰-۳۲۴٫[۲۸]. «… اما عبیدالله کسان فرستاد و او [عبدلله بن عفیف] را بیاورد و بکشت و بگفت تا در شورهزار بیاویزندو آنجا آویخته شد». (تاریخ طبرى، ج7،ص3070). ابنزیاد فرستاد و او را کشید و کشت و نعش او را بر درمسجد به دار کشید. (کامل ابناثیر، ج ۵،ص196)…. گردنش را زدند و در جایى به نام سبخه او را به دار زدند.(ارشاد، ج2، ص ۱۲۲).[۲۹]. تاریخ طبرى، ج ۷،ص ۳۰۸۱-۳۰۸۰،بلاذرى، انساب الاشراف، الجزء الثالث، ص ۲۱۷٫ سبط ابن الجوزى، تذکره الخواص، ص ۲۴۰٫ ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ترجمه محمد ابراهیم آیتى،ج2،چاپ سوم، تهران: مرکز انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۲، ص ۱۸۲ (گریه زنان کوفه و نیز مدینه).[۳۰]. ابن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، ج2،ص189. ابن قتیبه نیز شبیه این روایت را نقل کرده است: الامامهوالسیاسه، ج ۱، ص ۲۰۶٫[۳۱]. انساب الاشراف، ج4،ص ۳۱٫ براى آگاهى از دیدگاه مسعودى در این باره ر.ک: مروج الذهب، ج ۲،ص۷۳٫[۳۲]. تاریخ طبرى، ج7،ص3097.[33]. همان، صص ۳۱۰۰-۳۰۹۹٫ ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج1، ص ۲۱۰٫ مسعودى گوید مردم مدینه بهسردارى عبدالله بن مطیع عدوى و عبدالله بن حنظله انصارى غسیل الملائکه، به جنگ مسلم بیرون آمدند.مروج الذهب، ج ۲، ص ۷۳٫[۳۴]. الامامه و السیاسه، ج ۱، صص ۲۰۷-۲۰۶٫[۳۵]. تاریخ طبرى، ج7،ص3099.[36]. همان، ص ۳۱۰۶ و ۳۱۰۳٫ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص ۱۹۰٫[۳۷]. ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، الجزء الاول، ص ۲۱۰٫[۳۸]. ر.ک: ابناعثم، الفتوح، المجلد الثالث، ص ۱۸۱، الامامه و السیاسه، الجزء الثانى، ص ۱۰، والجزء الاول،ص ۲۰۹، انساب الاشراف، ج4،ص23. تاریخ طبرى، ج ۷، صص ۳۱۱۶-۳۱۰۳٫ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص۱۹۰٫[۳۹]. الامامه و السیاسه، الجزءالاول، ص ۲۱۶، در باره نقلهاى متفاوت در باره تعداد کشتهها. ر.ک: انسابالاشراف، الجزءالرابع، ص42، الفتوح، ج5، ص295. مروج الذهب مسعودى، ص ۷۴٫ رسول جعفریان،تاریخ سیاسى اسلام، ج3، ص193. مسعودى مىگوید از خاندان ابوطالب دو کس و از بنىهاشم از غیرخاندان ابوطالب ۳ نفر کشته شدند. هفتادو چند نفر از سایر قریشیان و معادل آن از انصار و چهار هزار کساز مردم دیگر که شماره شد، به جز آنها که شناخته نشده بودند به قتل رسیدند.[۴۰]. ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، الجزء الاول، ص ۲۱۳٫[۴۱]. تاریخ طبرى، ج ۷، ص ۳۱۱۷٫ تاریخ یعقوبى، ج2، ص190.مروج الذهب، ج ۲، ص ۷۴٫ الامامه والسیاسه، ج ۱، ص ۲۱۴٫ ابوحنیفه دینورى، اخبار الطوال، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، تهران نشر نى،۱۳۶۴، ص ۳۱۱٫ مسعودى، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم، تهران: انتشارات علمى وفرهنگى، ۱۳۶۵، صص ۲۸۳-۲۸۲٫[۴۲]. بنگرید به: مسعودى، مروج الذهب، ج ۲، ص ۷۱ و ۷۲ و سیّد جعفر شهیدى، تاریخ تحلیلى اسلام، ص۱۹۱٫ همو، زندگانى على بن الحسین(ع)، ص ۱۰۳٫ منبع: فصلنامه حکومت اسلامی شماره ۲۷

















هیچ نظری وجود ندارد