۲ اردیبهشت ۱۴۰۵

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home تاریخ شیعه

نگاهی اجمالی به برخی مقاومت های مردمی در پی نهضت حسینی (۱)

0
SHARES
1
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

مقدمه انقلاب امام حسین سبب شد پس از مدت ها سکوت و تسلیم مسلمانان در برابر حاکمان زورگو و سلطه جو، روح مبارزه در آنان زنده شود؛ چه اینکه پیش از انقلاب آن حضرت، یک سلسله بیماری های فردی و اجتماعی، مسلمانان را در راه حفظ موجودیت و انسانیت خود از انقلاب باز می داشت، ولی مقاومت امام حسین همه ی موانع فردی و اجتماعی انقلاب را در هم شکست و از میان برد.از سوی دیگر آن پرده دینی ای که امویان بر روی حکومت کثیف و فاسد خود کشیده بودند، مانع حرکت ملت بود. انقلاب حسینی به راحتی این پرده را کنار زد و ماهیت زشت حکومت اموی را آشکار ساخت.آری با حماسه آفرینی سیدالشهدا پرده از چهره امویان کنار رفت و حقیقت اصلی آنان برای همگان روشن شد که: حکومتی مانند حاکمیت های دوران جاهلیت و بت پرستی و بی دینی و دور از انسانیت است و باید علیه آن شورید و آن را درهم کوبید.تا آن روز برخی از بایسته های اخلاقی مانع انقلاب مسلمانان بود. قوانین اخلاقی آن دوران به مردم چنین القا می کرد: جان و حقوق و موقعیت اجتماعی خودت را حفظ کن؛ ولی انقلاب امام حسین برنامه اخلاقی جدیدی برای مسلمانان به ارمغان آورد:« در برابر ستم و ستمگر تسلیم نشو؛ انسانیت خود را نفروش؛ تا می توانی با فساد مبارزه کن و همه چیز را در راه ایمان و عقیده خود قربانی کن.»آن روز خودپسندی مانع انقلاب ملت بود و این خوی زشت، مسلمانان را از مبارزه باز می داشت؛ ولی حماسه حسینی روحیه مردم را به کلی دگرگون ساخت و چنان اثر عمیی از خود بر جای گذاشت که توده های از خود راضی دیروز، همگی ضمن احساس گناهکاری، خود را سرزنش می کردند و شوق جبران گذشته را در سر می پروراندند.بدیهی است بیداری روح مبارزه با ستم، در زندگی ملت ها و حکومت ها تأثیر به سزایی دارد. در جامعه ای که روحیه ی ظلم ستیزی افسرده باشد و در میان ملتی که در برابر زمامداران خودسر، سر تسلیم فرود آورند، حاکمان با خیال آسوده به هر جنایتی دست می یازند و هر کاری دلشان خواست انجام می دهند، بدون اینکه از کسی بهراسند.همچنین تجربه نشان داده است هرچه دوران خموشی و افسردگی انقلابی گری طولانی تر شود، تسلط بر ملت آسان شده، روح تسلیم و اتکا بهاقدامات دیگران ریشه دار می گردد و طبعاً چنین ملتی به وضع موجود قانع می شود و دیگر هیچ گونه کوششی در جهت تغییر وضع موجود و ابراز وجود در برابر زمامداران انتظار نمی رود که این امر باعث می شود اصلاح و بهبود اوضاع چنین ملتی فوق العاده دشوار گردد.امیرمؤمنان بسیار علاقه مند بود که روحیه دشمن ستیزی همیشه در ملت مسلمان زنده و فعال باقی بماند تا ملت هنگام لزوم به نبرد با دشمن بپردازند. آن حضرت در بستر مرگ ضمن وصایای خود، در این زمینه فرمود:« پس از من خوارج را نکشید؛ زیرا کسی که حق را جستجو کرد، ولی در تشخیص آن به خطا رفت، با آن که باطل را طلبید و به آن رسید، یکسان نیست!»(1)حکمت این سفارش روشن است؛ زیرا سبب جنگ امیرمؤمنان با خوارج این بود که آنان تحت تأثیر افکار پوچ و بی اساس، از اطاعت حکومتی که با مصالح عالی ملت هماهنگ بود، سرباز زده بودند؛ ولی این سبب نمی شد خوارج در برابر حکومت اموی- که آن را یک حکومت باطل می دانستند- موضع خود را عوض کنند.مقصود امیرمؤمنان این بود که پس از شهادت او جامعه ضد خوارج متحد نشوند؛ زیرا سکوت اجتماع در برابر خوارج، به آنها امکان می داد پیوسته به حکومت اموی ضربه زنند و بدین وسیله میدان برای امویان خالی نماند؛ لیکن وصیت امیرمؤمنان عملی نشد؛ زیرا نیروهای مختلف اجتماع علیه خوارج همدست شدند و با آنها جنگیدند؛ ولی با این حال خوارج همیشه خار چشم حکومت اموی به شمار می رفتند؛ با این همه خوارج نیز نتوانستند حکومت اموی را از پای درآورند.برای آنکه میزان تأثیر حماسه حسینی در بیداری روحیه ستم ستیزی در جامعه اسلامی کاملاً روشن شود، باید توجه داشت که پیش از انقلاب امام حسین بیست سال تمام به سکوت گذشته بود و با آنکه در این مدت نسبتاً طولانی، علل پیدایش انقلاب فراوان بود، کوچک ترین نهضتی رخ نداده بود.پس از شهادت امام علی و فرزندش امام حسن که حکومت امویان بدون رقیب ماند تا انقلاب امام حسین هیچ گونه انتقاد و اعتراض دسته جمعی در برابر انواع فشار، قتل و غارت اموال امت اسلامی که توسط امویان و سرسپردگان آنان صورت گرفت، پدید نیامد.واکنش بزرگان اجتماع در برابر این اقدامات ظالمانه، بهانه تراشی های دینی و سیاسی برای این اعمال و عکس العمل توده های مردم، تسلیم و تحمل بود. بیست سال تمام از سال چهل تا شصت هجری وضع جامعه اسلامی به همین حال بود؛ ولی ناگهان پس از سال شصت هجری و انقلاب امام حسین ورق برگشت و اوضاع عوض شد؛ امت جنبش را آغاز کردند؛ توده های ستمدیده و محروم شوریدند؛ ملت هر لحظه آماده انقلاب و برچیدن حکومت اموی بود و فقط به یک رهبر نیاز داشت تا انقلاب را رهبری کند؛ از این رو هرگاه رهبری قیام می کرد، انقلاب دیگری علیه حکومت اموی شکل می گرفت.تنها مخالفتی که امویان در طول بیست سال با آن روبرو بودند، مخالفت خوارج بود؛ ولی آنان با توده های عمومی هماهنگ نبودند و بدین سبب نیز پیروز نمی شدند؛ زیرا حکومت اموی با سپاهی که از اهالی همان مناطق انقلاب خیز، جمع آوری می کرد، نیروی خوارج را در هم می کوبید؛ ولی آنچه پس از حماسه عاشورا رخ داد، چیز دیگری بود.پیرو انقلاب امام حسین جنبش هایی پدید آمد که از پشتیبانی همه اقشار جامعه اسلامی برخوردار بود. انگیزه این حرکت ها با خوارج متفاوت بود. انگیزه این نهضت ها، از بنیاد اجتماع و از ظلم و فساد و گرسنگی مردم سرچشمه می گرفت؛ بدین جهت زمامداران اموی برای درهم شکستن این قیام به دست ساکنان مناطق انقلاب خیز، کامیاب نشدند؛ زیرا به خوبی می دانستند که میان انقلابیون و مردم عادی هماهنگی معنوی کاملی وجود دارد؛ از این رو ناگزیر شدند برای درهم کوبیدن این انقلاب ها از نیروهای بیگانه ای مانند سپاه شام بهره گیرند؛ همچنین نیروهای ویژه ای را در پایتخت سامان دهند.این، دورنمایی مختصر از وضع جامعه اسلامی، پیش و پس از انقلاب امام حسین بود. اکنون این موضوع را به طور مشروح بررسی می کنیم:
1. مقاومت عبدالله بن عفیف ازدی سپاه کوفه به فرماندهی عمر بن سعد و به دستور عبیدالله بن زیاد که امیر بصره و غلام حلقه به گوش یزید بن معاویه( علیهم العنه و الهاویه) بود، فاجعه خونبار کربلا را آفریدند و سیدالشهدا و یارانش را به شهادت رساندند و خیام آن حضرت را آتش زدند و اموال خاندان وی را به غارت بردند؛ سرهای مبارک عده ای از شهدا را از تن جدا کرده، شادان و خندان به سوی کوفه حرکت کردند.عبیدالله که از پیروزی سپاهش آگاه شد، دستور داد مردم در مسجد گرد آیند تا مجلس جشن و شادمانی برگزار کند. وی بالای منبر رفت و گفت:« ای اهل کوفه! سپاس و حمد خدای را که حق را آشکار و باطل را پنهان کرد و امیرالمؤمنین یزید را بر پسر بوتراب نصرت داد و یاران او را از رویزمین نیست گردانید.» پس از این سخنان، وی خواست از منبر فرود آید که ناگاه مردی نابینا به نام عبدالله بن عفیف از تیره ازد به پاخاست. وی مردی زاهد، پارسا و از دوستداران امیرالمؤمنین علی بود و حدود صد سال داشت. اول نعره ای زد و بر مصیبت سیدالشهدا گریست و فضای مجلس را با گریه و عزا آکنده کرد و سپس گفت: یابن مرجانه! سید زمانه و امام معصوم را به فرمان یزید لعین کشتی و از رسوایی قیامت و هول آن روز و خصومت محمد و علی و فاطمه و حسن و امام حسین که جهان برای آنها آفریده شده، شرم نکردی؟!نفس عبدالله بن عفیف برید و توان سخن گفتن را از دست داد و دوباره با صدای بلند گریه کرد تا آنجا که اهل مجلس به خروش درآمدند.ابن زیاد که چنین دید، ترسید و فریاد برآورد:« بگیرید این کور خارجی را که بر امیرالمؤمنین یزید عاصی شده، پیش از آنکه کار را بر من تباه کند. هنگامی که سپاه کوفه آهنگ دستگیری او کردند، عبدالله فریاد برآورد:« ای مردان بنی ازد! درآیید که چنانچه مرا بگیرند، به ستم خواهند کشت».پیوسته وی را شمار زیادی از مردان بنی ازد همراهی می کرد. درگیری میان دو طرف آغاز شد. نیروهای کمکی برای طرفین درگیر از راه رسید و مجلس شادمانی دشمنان اهل بیت، میدان نبرد و مبارزه شد.ابن زیاد که مردان چون شیر غران بنی ازد را دید، از مسجد گریخت و بر افرادش بانگ زد:« آن کور را بگیرید تا نگریزد.» سرانجام گروه زیادی از سپاه کوفه و بنی ازد کشته شدند و شب شد.عبیدالله به دارالاماره رفت و بزرگان کوفه را فراخواند و از آنها گلایه کرد و گفت:« نظر شما درباره کشتن عبدالله عفیف چیست؟ آیا همان گونه کهمسلم را کشتم، وی را بکشم؟» آنها وی را منع کردند و صلاح را در حبس او دیدند. روز دیگر، وی با حیلتی دیگر عبدالله عفیف را دستگیر کرد و بند گران بر پایش نهاد.عبدالله گفت:« ای زنازاده! مرا از بند می ترسانی؟ به خدا سوگند که پس از قتل امام معصوم مرا زندگی خوش نیاید؛ لیکن با تو کاری کنم که تو و امیر ملعونت در کار من نابینا متحیر بمانید و به روزگار باز گویید که مردی نابینا بر دوستی آل رسول، با دشمنان آل محمد چه کرد!»عبیدالله خشمگین شد و عصا را از دست عبدالله گرفت و بر پیشانی وی زد و محاسن سفیدش را با خون سرش خضاب کرد؛ آن گاه عبدالله بن عفیف گفت:« ای زنازاده! از کشتن فرزند علی نهراسیدی، از کشتن من چه باکی داری».سپس برای مصیبت امام حسین بن علی گریست و گفت:« ای کاش عبدالله بن عفیف را چشم بینا بود تا با این حرامزادگان برخوردی می کرد که تا قیامت از آن گفت و گو می شد، ولی افسوس که نابینایم.»سه تن از یاران عبدالله به نام های عبدالرحمن بن سعید بن مخنف ازدی و عبدالرحمن زهیر و طارق بن اعمش شبانه به قصر حکومتی یورش بردند و پس از کشتن چهار نفر از نگهبانان، عبدالله عفیف را که به خواندن قرآن مشغول بود، از زندان ربودند و او را آزاد کردند و به خانه اش بردند.پدر عبدالرحمن، سعید بن مخنف ازدی که ماجرای حرکت امام حسین از مدینه به مکه و از مکه به کوفه را شنیده بود، از آذربایجان به سوی کوفه حرکت کرده بود و در این زمان به کوفه رسید. پسرش عبدالرحمن حوادث کربلا و شهادت سیدالشهدا و یارانش را به وی خبر داد. همه گریستند و چند روزی عزا به پا کردند. آن گاه با یکدیگر مشورت کردند و به انتقامگرفتن از کشندگان فرزندان پیامبر اندیشیدند. در این هنگام عبدالله بن عفیف را دیدند که در میان خویشان و غلامان مسلح خود می آید.سعید به ایراد سخن پرداخت و گفت:« من در آذربایجان بودم و خبر حرکت امام حسین را شنیدم و به یاری او شتافتم؛ ولی زمانی رسیدم که کوفیان وی را شهید کرده، سر او و یارانش را به سوی یزید لعین فرستاده اند؛ از این رو هیچ حرکتی جز برای انتقام گرفتن از ستمگران روا نیست و من همراه سه هزار مرد به این دیار آمده ام».گروهی از حضار گفتند:« تن و جای ما فدای آل محمد باد! همه فرمانبرداریم. چنانچه تو پیش از ده روز رسیده بودی، ما نمی گذاشتیم سرهای ایشان را از کوفه بیرون برند. اکنون می توانیم حرکت کنیم و آنها را بازستانیم و با علی بن امام حسین بیعت کنیم». سعید، چون این سخنان را شنید، شادمان گشت.وقتی این خبر به ابن زیاد رسید، بسیار خشمگین شد و دستور آرایش سپاه را صادر کرد و با ایراد سخنانی رعب آور، مردم را علیه عبدالله بن عفیف و یارانش برانگیخت.از سویی سپاهیان عبدالله حرکت کردند و به خانه عمر بن سعد رسیدند و آنجا را آتش زدند و خانه شمر بن ذی الجوشن را نیز غارت کردند و نیروهای خود را آرایش نظامی دادند. سرانجام دو سپاه رو در روی هم قرار گرفتند.آن گاه عبدالرحمن بن سعید از سپاه بیرون آمد و خطاب به ابن زیاد گفت:« ای پسر زیاد حرامزاده کافر! تو ادعای مسلمانی می کنی و محمد را پیامبر خود می دانی، ولی فرزندانش را می کشی و خاندان او را چون بردگان روم و هند، به اسارت می بری. ای ستمگر! آن که دیشب به قصر نفوذ کرد وعبدالله را نجات داد، منم. می توانستم در خلوت شب سرت را از تنت جدا کنم، اما هدف ما آزادی عبدالله بود و بس. اکنون پدرم سعید نیز از آذربایجان آمده، در برابر تو صف آرایی کرده است. امیدوارم سرت را چون گوی، در این میدان نبرد بزنم و بر زمین بیفکنم.»چون ابن زیاد سخنان وی را شنید، عصبانی شد و به ایراد سخن پرداخت و پس از مدح معاویه و یزید گفت:« طاعت ایشان با طاعت مصطفی پیوسته است و طاعت او با طاعت خدای و هرکس بر بنی امیه عصیان ورزید، جان و مالش حلال است… حسین بن علی نتوانست دولت بنی امیه را نابود کند و شما بی وفایان بودید که او را دعوت کرده بودید، ولی از ترس من و هیبت دولت یزید وی را رها کردید و تنها گذاشتید تا ما او را کشتیم، پس خون او بر گردن شماست.»سپس حمله کرد و مبارزه تن به تن با عبدالرحمن را آغاز کرد. بدین سان هر دو سپاه به هم آویختند و شمار زیادی از طرفین کشته شد و ابن زیاد ملعون زخمی شد و از صحنه نبرد گریخت. آن گاه گروه ویژه عبدالله شروع به پرتاب نغاطه( چیزی شبیه کوکتول مولوتوف) کردند و آتش در میان سپاه شام انداختند تا آنها نیز گریختند.شب شد و هر دو طرف تصمیم داشتند شبیخون بزنند که سرانجام سپاه حق پیشی گرفت و زودتر دست به کار شد و لشکر کوفه و شام را غافلگیر کرد و تلفات سنگینی بر آنها وارد کرد. ابن زیاد که از قصر بیرون آمده بود، مجال برگشت پیدا نکرد و همراه نیروهای باقیمانده اش از شهر بیرون رفت تا از قبایل اطراف نیز کمک بگیرد. در ضمن نامه ای به فرزندش زیاد که در قصر بود، نوشت و محل خزانه و زندان مختار و هانی بن هانی و قدامه وصالح را به وی خبر داد تا مراقب آنان باشد.از سوی دیگر، سپاه حق به دفن کردن اجساد شهدای خود پرداخت و در صدد تصرف قصر حکومتی و آزاد ساختن زندانیان برآمدند و دروازه های شهر را به کنترل خود درآوردند؛ در این هنگام عبیدالله بن زیاد نامه ای به عبدالله بن عفیف نوشت و اظهار ندامت و پشیمانی کرد. وی نیز در پاسخ نوشت:« توبه تو را پذیرفتم و اموال را نمی پذیرم؛ ولی چنانچه راست می گویی در زندان را بگشای و زندانیان دوستدار آل محمد را آزاد کن».وی نامه را به مادرش نشان داد و مادرش او را از انجام دادن چنین کاری بازداشت و دستور به ادامه نبرد داد. در این زمان، عبیدالله نیز با سپاهی آراسته به نزدیکی شهر رسید و دوباره هر دو طرف به سازماندهی و آرایش سپاه پرداختند و طبل ها و بوق ها به علامت شروع نبرد، به صدا درآمد.جنگ سختی درگرفت. عبدالرحمن به میدان آمد و مبارز طلبید. ابن زیاد غلامی ترک به نام یاتوز داشت که در تیراندازی بسیار ماهر بود. او به میدان آمد، ولی طول نکشید که به جهنم روانه شد. به دنبال او غلامی دیگر به نام قتلغ بود که او نیز به سرنوشت غلام پیشین دچار شد.ابن زیاد خشمگین شد و خود به میدان آمد و پس از مناظره ای با عبدالرحمن که بسیار جالب بود، به مبارزه پرداخت، ولی پس از دریافت نخستین ضربه پا به فرار گذاشت و دستور حمله عمومی را صادر کرد و خودش پس از بستن جراحتش دوباره به میدان آمد.در این میان، سعید بن مخنف- پدر عبدالرحمن- را دید که در حالی که اسبش از حال رفته است، با این حال او پیاده جنگ می کند. او را غافلگیر کرد و ضربه ای زد و دستش را قطع کرد و ضربه دیگری از پشت به وی زدو او را انداخت و با اسبش بر بدنش تاخت تا او را شهید کرد و گفت:« این به انتقام آنچه پسرت با ما انجام داد.»سرانجام جنگ مغلوبه شد و سپاه کوفه از هم پاشید و آنان فرار کردند و آنها دوباره بی وفایی خود را نشان دادند و یاران عبدالله وی را به خانه اش آوردند؛ در حالی که زخم بسیاری بر بدن داشت.بی درنگ ابن زیاد در قصر خویش مستقر شد و عمر بن سعد را برای دستگیری عبدالله بن عفیف روانه کرد. وی دختری به نام ام عامر داشت که بسیار جنگجو بود. او همراه شماری از مردان بر در خانه ایستاده بود و با مهاجمان نبرد می کرد تا اینکه همه کشته شدند و سپاهیان عمر بن سعد وارد منزل شدند و عبدالله و دخترش را دستگیر کردند و به قصر بردند.ابن زیاد دستور داد تا آنها را سوار شتران کرده، همراه اموال غارت شده از شیعیان، سوی شام حرکت دهند. آن گاه به عبدالله بن عفیف گفت:« خیال می کردی که می توانی دولت بنی امیه را سرنگون کنی و فرزندان ابوتراب را به حکومت رسانی! قلبت نیز چون چشمت کور است.» عبدالله گفت:« وای بر تو ای ملعون! چه کنم که چشم ندارم وگرنه تو جرئت نداشتی با من چنین سخن بگویی».سه تن از یاران بنام عبدالله: عبدالرحمن بن سعید، طارق(۲) بن اعمش و پسرعمویش عمیربن طارق- که بی وفایی مردم کوفه را دیدند- مخفیانه از کوفه بیرون رفتند و به سوی کربلا و نجف حرکت کردند و سپاهی گرد آوردند. و رقاء بن عازب- از اصحاب امیرالمؤمنین که در جنگ هایجمل و صفین و نهروان شرکت کرده بود- با هزار مرد بدان ها پیوست.آن گاه عبدالرحمن نامه ای به سلیمان بن صردخزاعی که مریض بود و در اطراف شهر سکونت داشت، نوشت و ماجرا را به اطلاع وی رساند و طلب کمک کرد. وی پسرش محمد را با شماری از افرادش به سوی آنها فرستاد. او به برخی از نیروهایش دستور داد تا کاروانی را که ابن زیاد از سران مؤمنان و اموال آنها تشکیل داده، به سوی شام فرستاده بود، جست و جو کرده، آنها را بازستانند؛ و آنان نیز چنین کردند.چون این خبر به ابن زیاد رسید، بسیار خشمگین شد و دستور داد عبدالله بن عفیف و دخترش را آوردند. آن گاه گفت:« نامه ای از یزید رسیده که صد هزار دینار و صد خروار سلاح و هزار اسب تازی و هزار شتر از شما بگیرم.عجله کن وگرنه شما را عذابی کنم که عبرت جهانیان باشد».عبدالله گفت:« ای ملعون، به خدا سوگند که اگر به اندازه همه جهان پر از درهم و دینار داشتم. ذره ای به تو حرامزاده نمی دادم. مرا به قتل تهدید می کنی تا اموالم را بستانی! کور خوانده ای، من که از حسین بن علی بهتر نیستم و چنانچه به دست تو کشته شوم، با آن حضرت محشور خواهم شد».آن گاه ابن زیاد دستور داد تا جلاد حاضر شود و گردن عبدالله را بزند. در این هنگام دخترش گریست و گفت:« ای پدر! اموال را به ابن زیاد بده تا آزاد گردی. به خدا که پس از تو زندگی مرا خوش نیاید.»سپس عبدالله رو به ابن زیاد کرد و گفت:« چنانچه تعهد کنی که اگر مالم را گرفتیف از جانم صرف نظر کنی، آنها را به تو خواهم داد».آن گاه نزدیک تر آمد تا محل اموالش را در گوش وی بگوید که ناگاهفریاد ابن زیاد بلند و سر و صورتش خون آلود شد؛ زیرا عبدالله از فرصت استفاده کرد و گوش او را با دندانش کند؛ ابن زیاد خشمگین شد و دستور داد تا او را شهید کردند.سپس تصمیم به قتل ام عامر گرفت که یکی از افرادش به نام رافع او را از ابن زیاد درخواست کرد و او پذیرفت و ام عامر را روانه خانه وی کرد؛ اما وی چنان به عبادت و ذکر فضیلت اهل بیت پرداخت که رافع و خانواده اش را دگرگون ساخت؛ به گونه ای که رافع، آهنگ پیوستن به عبدالرحمن کرد.این خبر به ابن زیاد رسید و بسیار اندوهگین شد و دستور داد تا سپاهی به فرماندهی هزبربن سلیمان- که پدر و برادرش در جنگ صفین به دست سپاه حق کشته شده بودند و خودش فرار کرده بود- به سوی سپاه عبدالرحمن گسیل شود. به دنبال آن درگیری سختی در نزدیکی کربلا رخ داد که ورقاء بن عازب و محمد بن سلیمان صرد با نیروهای شان حمله کردند و آنها را در حال مستی و میگساری تار و مار کردند و محمد بن سلیمان به هزبر تاخت و دستش را از بدنش جدا کرد؛ سپس به پسرعمویش خزیمه رسید و ضربتی بر او زد و او را به دوزخ روانه کرد و گروهی از سپاهیان کشته شدند و گروهی دیگر گریختند.وقتی این خبر به گوش ابن زیاد رسید، بیهوش شد و دنیا در نظرش تیره و تار گردید. آن گاه که به هوش آمد، سپاهی بزرگ گرد آورد و به سوی کربلا حرکت کرد و نامه ای به بلاد ایران نوشت تا نیروی کمکی بگیرد. عبدالرحمن از حرکت وی آگاه شده و همراه عده ای به کمین آنها رفت، اماپس از درگیری و کشتار فراوان، عبدالرحمن به دست آنها کشته شد و سرش را به نیزه کردند.هنگامی که ورقاء از ماجرا آگاه شد، همراه عده ای به سپاه ابن زیاد حمله کردند و سر عبدالرحمن را بازستانده، در منطقه کربلا دفن کردند؛ ولی سپاهیان ابن زیاد دوباره حمله کردند و طارق و پسرعمویش عمیر، پس از مجاهدت های فراوان، به دست کسانی که جنگ با شیعیان بوتراب را از نماز واجب تر می دانستند، کشته شدند و ام عامر نیز به دست آنها اسیر شد.ابن زیاد که چشمش به ام عامر افتاد، خوشحال شد و خواست او را بکشد، اطرافیان او را منع کردند و گفتند:« وی زنی فصیح و شجاع است، او را پیش یزید بفرست! شاید رغبتی به یزید پیدا کند.» وی نیز راضی شد و عمر بن سعد را با هزار سوار مأمور این کار کرد. ورقاء بن عازب و محمد بن سلیمان صرد از این امر آگاهی یافتند و به آنها شبیخون زدند و عده ای را کشتند و ام عامر را آزاد کردند و پیش سلیمان بن صرد برگشتند.(۳)
پی‌نوشت‌ها:

۱. نهج البلاغه؛ ص ۱۳۳.۲. طارق بن عامر سویر بن لوی بن غالب. وی ساکن بصره بود و هنگام حرکت امام حسین او را زندانی کرده بودند تا به کمک آن حضرت نشتابد.۳.برای آگاهی بیشتر و بررسی انگیزه و قیام عبدالله بن عفیف ر.ک به: تاریخ طبری؛ ج ۵، ص ۴۵۸ به بعد. الکامل؛ ج ۴، ص ۸۳ به بعد. الفتوح؛ ج ۵، ص ۱۲۳ به بعد و نیز: البدایه؛ ج ۸، ص ۱۹۱ به بعد. منبع:نشریه کنگره امام حسین (ع) و مقاومت، جلد۲.
 

نوشته قبلی

نجف اشرف، پناهگاه بى‏ پناهان

نوشته‌ی بعدی

نگاهی اجمالی به برخی مقاومت های مردمی در پی نهضت حسینی (۲)

مرتبط نوشته ها

حدیث سلسله الذهب
تاریخ شیعه

هجرت امام رضا (ع) به ایران

تشیع در عصر غیبت صغری؛ تداوم و تحول
تاریخ شیعه

تشیع در عصر غیبت صغری؛ تداوم و تحول

طبرى و طرق حدیث غدیر
تاریخ شیعه

مظلومیت شیعه در تاریخ

کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه
تاریخ شیعه

کیفیت پیدایش و نشو و نماى شیعه

تأثیر خلفا بر جریان سازی فکری و اجتماعی کوفه
تاریخ شیعه

تأثیر خلفا بر جریان سازی فکری و اجتماعی کوفه

هدف از قیام امام حسین (ع)
تاریخ شیعه

بررسی آغاز و منشأ پیدایش شیعه از دیدگاه مستشرقان

نوشته‌ی بعدی

نگاهي اجمالي به برخي مقاومت هاي مردمي در پي نهضت حسيني (2)

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

یاران امام عسکرى (ع) در خطّه نیشابور

ارکان و اصول دین اسلام

اوصاف شیعه در نگاه اهل‏بیت (ع)

واژه شناسی شیعه و تشیّع

امام، حقیقت نازل شده از عالم غیب

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی

حماسه حسینی و انقلاب اسلامی

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا