نگاهی به جریان برکناری امیرالمؤمنین
در پیوست آنچه تاکنون در فصلهای پیشین نگارش یافت، میتوان به دو محور مهم اشاره نمود:
الف- از نظر مفهومی و کاربردی واژگان امام، خلیفه، ولی، وصی، حجت، وارث، امیر و وزیر در آیات قرآن و گفتار رسول اکرم، کاربرد داشته و با صراحت بازگو کننده ضرورت مسئله جانشینی و پیشوایی پس از رسول اکرم در گستره وسیع محافظت از دین و نظم امور اجتماعی بودند، چنانچه ضرورت نیاز مردم به وجود امام پس از پیامبر از دیدگاه امت اسلامی نیز مسلم و پذیرفته شده تلقی گردید.
ب- از جهت مصداق شناسی نیز آنگونه که در فصلهای پیشین نگارش یافت، علی بن ابی طالب به عنوان فرد برگزیده و مصداق روشن برای تمام این واژگان مطرح بود که این خود نمایانگر برگزیده شدن آن حضرت به عنوان جانشین پیامبر برای نگهبانی از دین و محافظت از آرمانهای آن حضرت بوده است.
بر این اساس طبیعی است که هر کس با دید منصفانه و به دور از هرگونه تعصب به این مسئله نظر افکند، میتواند این انتظار به حق و شایسته را داشته باشد که پس از رسول اکرم، علی زعامت و رهبری امت اسلامی را در دست گرفته و همانند آن حضرت مردم را هدایت کند؛ اما روزگار پس از رحلت پیامبر شاهد حوادث تلخ و ناگوار بود که در آن حوادث علی با طغیان آمال و آرزوهای عناصر جاه طلب روبهرو شد و مدت بیست وپنج سال خانه نشین گردید و امت اسلامی از رهبری الهی وخردمندانه ایشان محروم گردید.
حال با این وصف جای این سؤال وجود دارد که چگونه مخالفان آن حضرت فضائل و امتیازات ایشان را نادیده انگاشته، با وجود آن همه تأکید رسول اکرم درباره پیشوایی ایشان، کردار خود را برای مردمان آن روزگار توجیه کردند مناسب است در این فصل که به عنوان خاتمه و نگاه پایانی بر آن فصلهاست، با رعایت اختصار به تصویری از رخداد محرومیت امیرالمؤمنین از خلافت، توجیهات مخالفان آن حضرت در این زمینه و نیز موضع امیرالمؤمنین در این باره اشاره گردد.
تصویری از رخداد انحراف از خلافت امیرالمؤمنین
با درگذشت اسف بار پیامبر، مدینه شاهد حوادث ناگوار و دشواریهاى فراوان و تلخکامیهاى بسیاری براى خاندان پیامبر بود. مردم مدینه که در بحرانیترین موقعیت در مقابل مشرکان زورمند قریش از پیامبر دفاع کرده بودند؛ اینک داغ غم از دست دادن پیامبر در سینههاشان سنگینى میکرد و در فراق آن حضرت اشک ماتم میریختند. خاندان رسول گرامی و صحابه بزرگوار چون سلمان، ابوذر، مقداد و عمار یاسر در این زمان گرفتار رنج و مصیبت از دست دادن پیامبر بودند. على بن ابى طالب به کمک فضل فرزند عباس بدن مطهر رسول خدا را غسل داد و به کمک او و شقران کفن کرد[۱]). مورخان نگاشتهاند ابوبکر بعد از درگذشت پیامبر در کنار بدن آن حضرت حضور پیدا کرده، [۲]) در فراق وی اشک میریخت و نمیخواست از بدن آن حضرت جدا شود تا اینکه دو نفر به نامهای معن بن عدى و عویم بن ساعده نزد عمر و ابوبکر آمده، خبرى را در گوش آنان زمزمه کردند که این خبر دگرگونى مشهودى را در چهره شان به وجود آورد.[۳]) ابوبکر بدون آنکه کسى را مطلع کند از جایش بلند شد و همراه عمر بیرون رفت.[۴])
غیبت ناگهانى ابوبکر پس از شنیدن آن خبر، در آن موقعیت حساس که بدن پیامبر را براى غسل و کفن آماده میکردند، بیان کننده این نکته بود که وی به دنبال کار مهمی رفته است. به نوشته یعقوبى در این هنگام برا ابن عازب با تعجب و حیرت به خانه بنى هاشم آمد و پرده از راز غیبت ابوبکر برداشت و به حاضران اطلاع داد که مردم در سقیفه بنى ساعده با ابوبکر بیعت کردهاند. شنیدن این خبر براى بنى هاشم خصوصا امیرالمؤمنین چنان ناباورانه بود که آنان گفتند: مسلمانان در غیاب ما چنین نخواهند کرد؛ ما به محمد سزاوارتریم.[۵])
در همان هنگام یکى از بستگان امیرالمؤمنین گفت: گمان نمیکردم که خلافت از بنىهاشم بیرون شود مخصوصا که ابوالحسن على بن ابى طالب در بین آنان است.[۶])
امیرالمؤمنین از تلخى آن روزگار که به کام حضرت ریخته شد، چنین درد دل میکند: به خدا سوگند ابابکر جامه خلافت را بر تن کرد در حالىکه میدانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی چون محور آسیاب است که آسیاب دور آن حرکت میکند. او میدانست که سیل علوم از دامن کوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز اندیشهها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز کنند. پس من رداى خلافت را رها کرده، دامن را جمع و از آن کناره گیرى کردم.[۷])
و نیز آن حضرت در نامه خود به اهل مصر، از واقعه دردناک سقیفه این چنین میگوید: «آنگاه که پیامبر به سوى خدا رفت، مسلمانان پس از وى در کار حکومت با یکدیگر درگیر شدند. سوگند به خدا نه در فکرم میگذشت و نه در خاطرم میآمد که عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بیت او باز ستاند یا مرا پس از وى از به عهده گرفتن حکومت بازدارند و تنها چیزى که نگرانم کرد، شتافتن مردم به سوى فلان شخص بود که با او بیعت کردند.»[۸])
بر پایه این سخنان دردمندانه امیرالمؤمنین، کارگزاران سقیفه کار بیعتگیرى را چنان زیرکانه و برنامهریزى شده همراه خشونت انجام دادند، که ابن ابى الحدید مینویسد: على درمورد خلافت درد دلهاى نهفتهاى داشت که به سبب قدرت و خشونت عمر نمیتوانست آن را در دوران ابوبکر و عمر اظهار دارد. با کشته شدن عمر و تشکیل شورا و پس از آن که عبدالرحمن ابن عوف از على روى گردانید و به عثمان رأى داد، وى آن مسایل رنج آور را ابراز کرد.[۹]) در عین حال این حقیقت را نباید نادیده گرفت که مشکلات على بن ابى طالب و سرپیچى مخالفان او از دستورهاى رسول اکرم به یکباره اتفاق نیفتاده است، بلکه سرآغاز گرفتاریهاى امیرالمؤمنین کنار گذاشتن آن حضرت از جانشینى پیامبر و نادیده گرفتن سخنان آن حضرت درباره جانشینى على بود. بعد از آن گردانندگان دستگاه خلافت به طور جدى دست به اقدامات پیشگیرانهاى زدند، تا شخصیت على را از نظر جامعه دورنگهدارند و زمینه دشمنى با حضرت را فراهم نمایند. هجوم ناجوانمردانه مخالفان به خانه امیرالمؤمنین و فراهم کردن نارضایتى دختر پیامبر )[۱۰] یکى از سناریوهاى غم بارى بود که در زندگى آن حضرت رخ داد و داغى بر داغهاى امیرالمؤمنین افزود. آیا به راستى آنان این سخن را به یاد نداشتند که رسول خدا فرموده است:
«ایها الناس من اذى علیا بعث یوم القیامه یهودیّا او نصرانیّا»[۱۱])
اى مردم هر کس على را برنجاند روز قیامت به دین یهود یا نصارا برانگیخته میشود.
بدینسان با ستمی که در حق على از طرف بعضى صحابیان پیامبر روا داشته شد، آن حضرت تا سال ۳۵ هجرى حدود ۲۵ سال) از صحنه فعالیتهاى رسمی، سیاسى و اجتماعى کنار بود و در این مدت از هرگونه حرکت ستیزه جویانه بر ضد حکومت دورى جسته، حتى گاهى مصلحت اسلام را در نظر داشت و به گونهاى مسالمتآمیز از انحرافات در جامعه جلوگیرى میکرد و خلفا را در حل مشکلاتشان بهویژه مشکلات علمی یارى میرساند.[۱۲])
نشست اعتراض آمیز علی و خشونت حکومتیان
از هنگامیکه زمام حکومت در دستان ابوبکر قرار گرفت، على و یاران و خویشانش به عنوان مخالفان عمده حکومت مطرح شدند. نشستن اعتراضآمیز على به همراه اصحاب برجسته پیامبر و خاندان بنىهاشم در خانه على[۱۳]) که یادگار پیامبر فاطمه) نیز در آن خانه بود، براى خلیفه و کارگزارانش هراس آور و براى حکومت خطر آفرین بود؛ لذا طرح رفتن به خانه على و آوردن ایشان براى بیعت بسیار زیرکانه ریخته و اجرا شد.
به نقل ابن قتیبه عمر به ابوبکر گفت تا کى به این مرد سرکش على بن ابیطالب) مهلت داده، از او بیعت نمیگیرى؟ پس از آن به پیشنهاد عمر در ابتدا ابوبکر، قنفذ را به دنبال علی فرستاد. وقتى قنفذ به در خانه على آمد، ندا داد که خلیفه پیامبر، على را براى بیعت خواسته است. على ضمن خودداری ورزیدن از رفتن به قنفذ گفت: چه زود به پیامبر دروغ بستید؟ هنگامیکه قنفذ پیام على را به ابوبکر رساند، گریه ابوبکر بلند شد. براى بار دوم عمر ابوبکر را براى بیعت گرفتن از على تحریک نموده گفت: مهلت دادن به این مرد خطرزاست، به او مهلت نده!!! ابوبکر دوباره قنفذ را به دنبال على فرستاد و گفت: به على بگو امیرالمؤمنین «ابوبکر» تو را خواسته است. وقتى قنفذ پیام ابوبکر را به على داد، حضرت فرمود: سبحان الله او ادعاى چیزى را کرده است که براى او نیست. قنفذ دوباره با دست خالى برگشت و جریان را براى ابوبکر گزارش داد و باز هم گریه ابوبکر شدیدتر شد.[۱۴]) پس از ناکام ماندن قنفذ و حاضر نشدن على براى بیعت، عمر به همراهى جمعیتى، به سوى خانه على روان شدند. در حالیکه در دست عمر پارهاى از آتش بود.[۱۵]) وى فریاد میزد: همگى بیرون آمده با خلیفه بیعت نمایید در غیر این صورت به خدا سوگند خانه را با هر که در درون آن است، آتش میزنم. چون فاطمه صداى او را شنید، با نالهاى جانسوز فریاد زد:
«یا ابتا یا رسولالله ماذالقینا بعدک من ابن خطاب وابن ابى قحافه»
اى پدر بزرگوار اى فرستاده خدا بنگر که پس از تو چه چیزها از جانب پسر خطاب و پسر قحافه به ما رسید.[۱۶])
سرانجام مأموران خلیفه در را گشودند. در ابتدا با شمشیر برهنه زبیر رو به رو شدند که کسى شمشیر او را شکست.[۱۷]) پس از آن على شکیبایى پیشه ساخته، یاران خود را نیز سفارش به بردبارى کرد.[۱۸]) زمانى که مهاجمان شکیبایى على را دیدند بر او تاخته، وى را از خانه بیرون آوردند.
ابن ابى الحدید مینویسد: در حالیکه على را به سوى مسجد میبردند او گاهى از حرکت میایستاد و خالد بن ولید و همراهانش او را کشان کشان میبردند و با مشت به پشت او میزدند تا به مسجد رسید. از على خواستند تا با ابوبکر بیعت کند.[۱۹]) بردن امیرالمؤمنین به طرف مسجد چنان با زور و خشونتآمیز بود که معاویه در یکى از نامههایش به امام على مینویسد: دستگاه خلافت، تو را همانند شتر سرکشى به بند کشیده شده، کشان کشان براى بیعت سوق داد.[۲۰])
ابن قتیبه مینگارد: وقتى على را به مسجد بردند، وى ضمن سر بر تافتن از بیعت، به ابوبکر و عمر گفت: سزاوار است که شما در امر خلافت با من بیعت کنید نه من با شما؛ زیرا شما از انصار خلافت را گرفتید، به این دلیل که از نزدیکان و خویشان پیامبر هستید. حالا میخواهید از ما اهلبیت این حق را بگیرید. حال که چنین است من هم همانند استدلالى که شما با انصار کردید، استدلال میکنم که ما اهل بیت نسبت به پیامبر چه در زندگى آن حضرت و چه بعد از آن سزاوارتریم. پس بیایید انصاف را رعایت کنید و دانسته در حق ما ظلم نکنید. عمر به آن حضرت گفت: ما از تو دست بردار نیستیم، جز اینکه با ابوبکر بیعت کنی. حضرت فرمود: اى عمر! امروز نیک بدوش که بهرهاى از آن به تو میرسد؛ امروز کار را براى او محکم نما تا فردا به تو باز گرداند. سپس فرمود: قسم به خدا نه سخن تو را میپذیرم و نه بیعت میکنم. پس از آن ابوبکر پا در میانى نموده، به آن حضرت گفت: ما هم تو را اجبارى به بیعت نمیکنیم.[۲۱])
روایات بیعت گرفتن از على متفاوت نقل شده است. برخى روایات میگوید: على در همان روزى که او را به مسجد بردند بیعت کرد و بعضى روایات میگوید: على بن ابیطالب تا همسرش فاطمه زنده بود بیعت نکرد و پس از در گذشت زهرا دستگاه خلافت على را به بیعت فراخوانده آن حضرت بیعت کرد.[۲۲]) به هر حال مسلم است که اگر بیعت هم صورت گرفته باشد، با زور وخشونت بوده است که از جهت قانونی اینگونه بیعت ارزش ندارد. اما مخالفان امیرالمؤمنین موفق شدند، به هر بهانهای قدرت را در دست گرفته و آن حضرت را خانه نشین کنند. پس از آن نیز هیچگاه دستگاه خلافت دست از مبارزه با علی بر نداشت و با روشهای گوناگون سعی داشت، ایشان را به انزوا کشاند، که به برخی از کردارهای حکومتیان اشاره میشود.
بهانههای مخالفان در کنار گذاشتن علی
گرچه ابوبکر با بیعت گرفتن از عدهای و با رفتار خشونت آمیز با امیرالمؤمنین و یارانش، آن حضرت را خانه نشین کرد و زمام خلافت را به دست گرفت، ولی این به معنای پایان یافتن دشمنی با امیرالمؤمنین نبود، بلکه با اندکی تأمل، در رفتارشناسی خلفا با آن حضرت، میتوان به شواهد فراوان دست یافت که آنان، با توجه به شخصیت و سابقه امیرالمؤمنین درمیان امت اسلامی همیشه از ناحیه ایشان برای تداوم حکمرانی خود، احساس خطر کرده و از همان زمان استقرار خلافت خلیفه اوّل، تا پایان خلافت سومین زمامدارعثمان) زیرکانه به مقابله با وی بر خاستند و همواره به عنوان یک اولویت کاری سعی داشتند آن حضرت را به انزوای سیاسی واجتماعی بکشانند. هدف اصلی آنان این بود، که آن حضرت را در جامعه کوچک جلوه دهند و لیاقت وی را برای احراز خلافت، زیر سؤال برند؛ از این رو نسبتهای ناروایی مانند جوان بودن، حریص بودن وشوخ طبع بودن به ایشان دادند که به اختصار اشاره میشود.
موضوع سن کم على بن ابىطالب که مهمترین عذر براى کنار گذاشتن ایشان به وسیلهی مخالفان بود، نخستین بار بعد از گردهمایى سقیفه به وسیلهی ابوعبیده جرّاح مطرح شد. بر پایه برخى گزارشات امیرالمؤمنین از بیعت کردن با ابوبکر خوددارى میکرد و میفرمود: خودتان میدانید من از شما به خلافت سزاوارترم، پس شما با من بیعت کنید نه من با شما؛[۲۳]) که در این میان ابوعبیده از راه نصیحت وارد شده به آن حضرت گفت: یا على! تو جوان هستى، اینان ابوبکر و عمر) از سالمندان قوم تو هستند و تو تجربه و شناخت آنان را ندارى. با ابوبکر بیعت کن و اگر زنده ماندى و سن و سال از تو گذشت) به دلیل دین، علم، فهم، سابقه و نسبى که تو دارى پس از ابوبکر در خلافت سزاوارترى.[۲۴])
عمر نیز در یکى از گفتوگوهایش با ابن عباس جوانى على را، علت برکنارى او از خلافت دانست. ابن عباس میگوید: همراه عمر به بقیع رفته بودم، سخن از على به میان آمد عمر گفت: فرزند عباس! گرچه على بعد از پیامبر به خلافت سزاوارتر از همه بود ولى جوانى و کم تجربگى او و علاقه فراوان او به فرزندان عبدالمطلب سبب شد که ما او را رها کنیم.[۲۵])
روزى سلمان از جمعى بیعت کننده با ابوبکر سؤال کرد که چه شد با وجود اهلبیت دست در دست ابوبکر دادید؟ جواب دادند: چون ابوبکر داراى سن بیشتر بود. سلمان گفت: شما بر صاحب سن رسیدید، ولى نسبت به اهلبیت اشتباه کردید، اگر خلافت را به آنان واگذار میکردید گرفتار اختلاف نمیشدید.[۲۶])
طبرسى در کتاب «احتجاج» مینویسد: ابوبکر بعد از رسیدن به خلافت به پدرش ابوقحافه نامه نوشت تا وى به مدینه بیاید. ابوقحافه از آورنده نامه پرسید: چه شد که از على روى برگرداندید؟ وى گفت: چون على کم سن بود و از طرفى ابوبکر از او مسنتر بود. ابوقحافه گفت: اگر خلافت براى مسن ترین باشد من از فرزندم سزاوارترم. تردید ندارم که در حق على ستم روا شده است.[۲۷])
به راستى که این بهانه به اندازهاى واهى و به دور از واقعیت است که آنان توجه نداشتند که رسول گرامی اسلام بارها على را با همان سن کم به ماموریتهاى ویژهاى روانه کرد؛ مانند فرستادن او برای قضاوت به یمن، [۲۸]) یا واگذار کردن سمت فرماندهى در بیشتر جنگها به علی بن ابی طالب. مگر همینها نبودند که در زمان پیامبر به فرماندهى اسامه اشکال گرفتند که او بر پیران فرمانده شده و پیامبر با شدت تمام از این تفکر جلوگیرى کرد؟[۲۹])
همچنین در آخرین روزهای عمر رسول اکرم ایشان سپاهی از لشکریان اسلام به فرماندهی اسامه جوان اعزام کرد که در تحت فرمان او پیران، [۳۰]) و صحابیان سرشناسى همانند ابوبکر، عمر بن خطاب، ابوعبیده جراح و سعد بن ابى وقاص قرار داشتند.[۳۱]) درحقیقت این سیره رسول اکرم نشان دهنده این امر است که لیاقت افراد در زیادى سن نیست، بلکه ملاک شایستگى افراد در دانایى آنان است. سرانجام اینکه جوان بودن امیرالمؤمنین یکی از دست آویزهایی بود که مخالفان، آن حضرت را برای محرومیت ایشان از خلافت بهانه قرار داده بودند.
موضوع رنج آور دیگرى که مخالفان على علیه آن حضرت به کار بستند، اتهام ریاست طلبى به ایشان بود. آنان بارها و بارها آن حضرت را با این طعنه آزار داده و در نزد مردم وانمود میکردند که على به خلافت حریص است.
روزى سعد بن ابى وقاص به آن حضرت گفت: اى فرزند ابوطالب! چقدر به خلافت علاقهمند و حریص هستى؟ على در جواب گفت: به خدا قسم تو و همراهانت از من به خلافت حریصترید، در حالىکه از نظر امتیازات و ویژگیها و موقعیت به پیامبر از من دورتر هستید و من به او نزدیکترم. من حق خویش را میخواهم و شما میان من و حقم مانع میشوید و من را از آن باز میدارید.[۳۲])
ج ـ شوخ طبعى
یکى دیگر از دسیسههایى که مخالفان و ستیزه جویان علیه على به کار گرفتند شوخ طبعى على بود که اگر او با آن طبع شوخ خود زمام امور را به دست گیرد مردم از فرامین او سرباز میزنند؛ پس ما در سقیفه بیعتگیرى را به راه انداختیم تا از فتنه و آشوب جلوگیرى کنیم، زیرا عرب نمیتوانست على را تحمل کند.[۳۳]) بهانهی شوخ طبعى على به عنوان یک عیب بر او تا سالها بعد از سقیفه نیز مطرح بوده است. در همین رابطه ابن عباس گوید: من وقت احتضار عمر بر بالین او حاضر بودم. او به من گفت درباره امت محمد بعد از خودم سرگردانم و نمیدانم چه کنم. من گفتم: اگر على را بگمارى لیاقت دارد؟ او در جوابم گفت: على شوخ طبع است و نمیتواند مردم را اداره نموده، به کارهاشان نظم بخشد.[۳۴])
عجیب آن است که عمر در زمانى که شش نفر را در شورا برگزید، هر کدام را متهم به صفتى کرد و در این میان على را فردى شوخ طبع معرفى کرد.[۳۵])
شگفتا از جامعه آن روز که فریب دسیسهها و نیرنگهاى دستگاه حکومت را خوردند و على بن ابى طالب را به بهانه شوخ طبعى پس زدند و عمر را با آن شدت و خشونت در رفتار و گفتارش پذیرا شدند. چنانچه در رابطه با خشونت خلیفه دوم دانشمندان اهلسنت از جمله ابن ابى الحدید اعتراف کردهاند که عمر هر وقت به یکى از بستگانش غضب میکرد آرام نمیگرفت مگر این که دست خود را به دندان میگرفت تا خون میآمد.[۳۶])
یا گفته است که: عمر در رفتار اجتماعى خود چنان خشونت داشت که معروف است که تازیانه خشم عمر، از شمشیر حجاج برندهتر است.[۳۷])
ارزیابی افکارعمومی نسبت به امیر المؤمنین
برای تبیین هر چه بهتر اوضاع اجتماعى مدینه پس از رحلت پیامبراکرم، به دنبال این هستیم که با تکیه بر روایات موجود در کتابهاى شیعه و سنى غبار از چهره بعضى از یاران امیرالمؤمنین برداشته آنان را شناسایى کنیم؛ زیرا بر پایه بعضى گزارشات از اوضاع آن روز جامعه اسلامی، چنین برمیآید که همگان به آن حضرت پشت کرده و امیرالمؤمنین هیچگونه شانس اجتماعى براى رسیدن به خلافت نداشت و چه بسا بر اساس همین گزارشات سهم پیروزمندان سقیفه نسبت به مظلومیت اهلبیت کوچک جلوه داده شد و گناه اصلى بر گردن جامعه آن روز افتاد که آماده پذیرش خاندان رسول اکرم نبودند؛ در حالىکه این چنین نیست؛ زیرا در میان امت اسلام کسانى بودند که خواهان به قدرت رسیدن خاندان رسالت بودند ولى عواملى مانند خشونت خلفا و صبر امیرالمؤمنین از به میدان کشیده شدن آنان جلوگیرى کرد.
با نگریستن دقیق به وضعیت اجتماعى آن روز مدینه با سه گروه روبه رو میشویم: ۱ـ طرفداران على؛ ۲ـ بیتفاوتها؛ ۳ـ دشمنان هدفمند.
جاى تردید نیست که پیامبر براى معرفى اهلبیت خود خصوصا معرفى على هیچگونه کوتاهى نکرده بود و حال سؤال این است که آیا تمام دوستاران پیامبر، صحابیان و انصار سخنان آن حضرت را نادیده گرفته، کمر بر ستم به خاندان پیامبر بستند یا اینکه در آن میان کسانى بودند که از اهلبیت جانبدارى کردند؟
آنچه از تاریخ آن روزگار به دست ما رسیده اغلب از منابع غیر شیعه و به وسیله تاریخ نگاران عهد اموى و عباسى است که همواره سعىشان در کمرنگ جلوه دادن جایگاه اجتماعى امیرالمؤمنین و برخورد مغرضانه با طرفداران حضرت بوده هست ولى در عین حال مواردى در گزارشهای آنان ثبت شده است که در جای خود براى پى بردن به موقعیت اجتماعى اهلبیت ارزشمند بوده و اینکه وجود آنان تهدیدى براى خودکامگى و خودسریهاى حکومتیان بوده است.
ابن ابى الحدید از استادش نقل کرده است که بعد از شکلگیرى سقیفه، بعضى بزرگان صحابه بودند که وجود نص بر خلافت على را گاهى آشکارا و گاهى مخفیانه به مردم میگفتند و نیز به خلفا گوشزد میکردند که پیامبر على را به جانشینى خود تعیین کرده است. مسئولان هم منکر نمیشدند، فقط در جواب آنان میگفتند: ما فتنه را خواباندیم.[۳۸])
یعقوبى مینویسد: مخالفان خلافت ابوبکر و طرفداران خلافت على عبارت بودند از عباس بن عبد المطلب، فضل بن عباس، طلحه، زبیر، خالد بن سعید، مقداد، سلمان، ابوذر، براء بن عازب و ابى بن کعب[۳۹]) و بنابر بعضى گزارشها عدّهاى از اینان تصمیم به شورش علنى بر ضد ابوبکر داشتند که عبارت بودند از شش نفر از مهاجران به نامهاى ۱ ـ خالدبن سعید بن عاص از بنى امیه ۲ـ سلمان فارسى ۳ ـ ابوذر غفارى ۴ ـ مقداد ۵ ـ عمار یاسر ۶ ـ بریده اسلمی و بقیه آنان نیز از انصار بودند به نامهاى: ۱ ـ ابوالهیثم بن التیهان ۲ ـ سهل بن حنیف ۳ ـ عثمان بن حنیف ۴ ـ خزیمهًْ بن ثابت ۵ ـ ابى بن کعب ۶ ـ ابو ایّوب انصارى.
وقتى که ابوبکر بالاى منبر رفت آن ۱۲ نفر با هم به مشورت پرداختند. بعضى از آنان گفتند: سوگند به خدا به سوى ابوبکر میرویم و او را از منبر پایین میاوریم. بعضى گفتند: به خدا سوگند اگر چنین کارى کنید، خود را به دست خود به هلاکت میاندازید. مگر خداوند نفرموده:
لاتلقو بایدیکم الى التّهلکه[۴۰])
بعد با هم به این نتیجه رسیدند که خدمت على برویم و با او مشورت کنیم. آن دوازده نفر خدمت امام آمدند گفتند: ای على! تحقیقا شما بهترین فرد به مقام رهبرى هستید؛ زیرا ما از رسول خدا شنیدیم که فرمود:
«علىٌ مَعَ الحق والحقُ مع علىٍ یمیل مع الحق کیف مالَ»، [۴۱])
على با حق است، و حق با على است. هر جا که حق باشد على هم همانجاست.
سپس گفتند: ما تصمیم گرفتهایم نزد ابوبکر برویم و او را از بالاى منبر پایین آوریم. حالا به حضورتان رسیدهایم تا با شما مشورت کنیم. على فرمود: اگر چنین کنید بین شما و آنان جنگ واقع میشود و شما در برابر آنان از سرمه در چشم و نمک در طعام بیشتر نیستید. ولى به نزد ابوبکر بروید، آنچه از پیامبر درباره من شنیدهاید به او بگویید. آن دوازده نفر به مسجد رفتند. وقتى که ابوبکر بالاى منبر رفت، هر یک از آنان سخن خود را به طور مستدل از زبان پیامبر درباره فضایل على ابراز کردند و از حق على دفاع کردند. نخست خالد بن سعید شروع به سخن کرد؛ سپس بقیه ۱۲ نفر سخنانشان را گفتند. ابوبکر در جواب آنان درمانده شد و نتوانست چیزى بگوید و مدت سه روز در خانه نشست و در روز سوم عمر بن خطاب با عدهاى از یاران خود به خانه ابوبکر رفته، او را از منزلش بیرون آوردند. یکى از اطرافیان عمر به آنان اعلام کرد که اگر کس دیگرى از شما معترضان برگردد و گفتههاى پیشین را بازگوید با شمشیرهاى خود او را پاره پاره میکنیم و آنان هم بعد از آن بنا به مصلحت اسلام ساکت ماندند.[۴۲])
ولى در برخى اوقات طرفداران امیرالمؤمنین جلسات مخفیانهاى برگزار میکردند و وضعیت موجود را بررسى میکردند. در همین رابطه براء بن عازب میگوید: یک شب از خانه بیرون آمدم و به مسجد پیامبر رفتم. در تاریکى شب و در گوشهاى صداى همهمهاى شنیدم، خواستم بیرون بروم که آنان مرا صدا زدند؛ نزد آنان رفتم؛ دیدم مقداد، عبادهًْ بن الصامت، سلمان، ابوذر، حذیفه و ابوالهیثم بن التیهان در کنار هم نشستهاند و از غصب خلافت امیرالمؤمنین سخن میگویند. من هم با آنان در آن گفت و گو شرکت کردم، ولى به نتیجهاى نرسیدیم تا این که با هم به در خانه ابن ابى کعب رفتیم و با او هم قضیه را در میان گذاشتیم که او ما را دعوت به سکوت و آرامش کرد.[۴۳])
یعقوبى میگوید: «وقتى در فرداى سقیفه مشاجره بین مهاجر و انصار به وجود آمد، ابوبکر و عمر سخنان خود را گفتند و وقتى نوبت به عبدالرحمن بن عوف رسید، او گفت: اى گروه انصار! ما فضل شما را منکر نیستیم ولى در بین شما کسى مانند ابوبکر و عمر نیست. در این هنگام حباب بن منذر بلند شده، گفت: در بین شما مهاجران مردى است که اگر او خلافت را ادعا کند کسى با او نزاع نمیکند؛ یعنى على بن ابى طالب.»[۴۴]) حتى عدهاى از انصار که ابتدا با ابوبکر بیعت کرده بودند بعداً پشیمان شدند و نزد على بن ابى طالب آمدند که با آن حضرت بیعت کنند ولى حضرت به آنان جواب مثبت نداد.[۴۵])
برخى دیگر از انصار نیز که اقدام به بیعت با ابوبکر کرده بودند به اشتباه خود پى بردند و حسان بن ثابت و فضل بن عباس را واسطه قرار دادند تا امیرالمؤمنین را براى بیعتگیرى حاضر کنند؛ زیرا کسى در فضل و سابقه همانند او نیست و او محافظ دین پیامبر و برادر و وصى آن حضرت و آگاه به کتاب خداست.[۴۶])
ابن ابى الحدید گوید سعد بن عباده بعد از شکست در سقیفه، همواره از فضایل و منزلت على یاد میکرد. روزى فرزندش قیس او را سرزنش کرد و گفت: تو با وجود این فضایل بر على باز هم ادعاى خلافت نمودى؟[۴۷])
گرچه این عده از طرفداران على نتوانستند اقدام مؤثرى در برگرداندن حق على داشته باشند، ولى در عین حال آثار کارهاى آنان به قرار زیر میباشد:
۱ـ روشن نگه داشتن فتیله محبت اهلبیت؛ زیرا در آن روزگار که حقوق اهلبیت از هر جهت ضایع شده بود و آنان در تنگنا قرار داشتند، تنها اینان از حقوق اهلبیت دفاع میکردند.
۲ـ آنان تهدیدى بودند براى خلفا تا نتوانند اسلام را به طور کامل به دلخواه خود تبیین و تفسیر و بیشتر تخریب کنند.
۳ـ جلوگیرى از نفوذی هاى دربارى مانند کعب الاحبار) که به عمد میخواستند خرافات را به اسلام وارد کنند.
و بودند در میان یاران على کسانى که در این راه شکنجه، تبعید شدن، شهادت و… را به جان خریدند.[۴۸])
در رویدادهاى اجتماعى بعضى افراد هستند که موضع روشن و قاطعى ندارند و با کمتوجهی تنها نظارهگر حوادث و اتفاقات هستند و تقلیدگرى بى چون و چرا میباشند.
بعد از رحلت پیامبر و رخداد سقیفه، در مدینه و اطراف آن جمع زیادى از مسلمانان بودند که به امور سیاسى و اجتماعى کارى نداشتند. در نتیجه اگر از قدرت یافتگان موج آفرین جانبدارى میکردند، غرضشان دشمنى با اهل بیت پیامبر نبوده است، بلکه چون راى و اراده قوى از خود نداشتند، تسلیم امواج طوفانزا بودند و اگر دیگرى به قدرت دست مییافت نیز شیوهاى جز این اختیار نمیکردند.
ابن ابى الحدید از استاد خود در این باره چنین نقل میکند:
گروهى از مردم که اکثریت را تشکیل میدادند و در همه ادوار یافت میشوند، کسانى هستند که از خود رأى ثابت و فکر قوى ندارند و به هر طرفى که باد بوزد آنان نیز به همان طرف متمایل میشوند؛ اینان تقلیدگر هستند. نه پرسشى دارند، نه افکارى و نه بحث و جدل میکنند. همیشه تابع و پیرو قدرت حاکم هستند و اگر نماز را هم از برنامه بردارند آنان نیز آن را ترک میکنند. به همین علت بود که دستورهاى صریح پیامبر در مورد خلافت على بن ابى طالب پایمال و کهنه گردید و بیعت با ابوبکر قوت گرفت.[۴۹])
این واقعیت را نباید از یاد برد که وجود چنین افرادى در جامعه خطرآفرین است و بیشتر آنان یا جاده صافکنانى براى رسیدن دشمنان به نیاتشان بوده، یا شعاردهندگانى بودند که بر سیاهى لشکر دشمن فزونى میبخشیدند.
علاوه بر دو گروهى که برشمردیم گروه سومی نیز در مدینه وجود داشت که ستیزه جویى خودشان را به گونهاى زنجیرهاى علیه على ابراز کردند که آنان عبارت بودند از:
پیروزمندان سقیفه؛ در میان این گروه بعضى از صحابه باسابقه پیامبر وجود داشتند که مصمم بودند به هر طریقى که شده مانع از به قدرت رسیدن على بشوند. از خصوصیات این دسته این بود که به گونهاى بسیار منظم و دقیق براى سست کردن جایگاه اجتماعىای که امیرالمؤمنین در دوره پیامبر کسب کرده بود، فعالیت میکردند. گرچه وجود رگههایى از چنین دشمنان سرسخت براى على را میتوان در دوره حیات پیامبر نیز پیدا کرد؛ چنانکه در برخى منابع اهلسنت آمده است هنگامی که پیامبر در غدیر خم على را بعد از خود به عنوان ولىسرپرست) معرفى کرد شخصى به نام نعمان بن حارث فهرى نزد پیامبر آمد و گفت: اى محمد! ما را به خداى واحد، رسالت خودت، انجام جهاد، حج، زکات، نماز و روزه دعوت کردى و ما پذیرفتیم. آیا راضى نشدى که حال پسر عموى خود را بر ما امیر ساختى؟ نمیدانم این حکم از طرف خداست یا نظر شخصى توست. رسول خدا فرمود: به خدایى که جز او خدایى نیست این حکم از طرف اوست. آن مرد پس از شنیدن این جواب خشمناک سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا اگر آنچه محمد درباره على میگوید از طرف توست سنگى از آسمان فرود آید و مرا هلاک کند. هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که از آسمان سنگى فرود آمد و او را به هلاکت رسانید.[۵۰])
گرچه نعمان بن حارث به دلیل دشمنی با على تاب پذیرفتن حکومت على را نیاورد و از خداوند تقاضاى مرگ کرد، اما وقایعى که بعد از وفات پیامبر اتفاق افتاد حکایت از آن داشت که کسان دیگرى نیز در جامعه آن روز بودهاند که نسبت به على همان تفکر نعمان بن حارث را داشتهاند و به عنوان رقباى نیرومند در اندیشه و طرح برکنارى على از زمامدارى و جانشینى پیامبر بودهاند و بعد از پیامبر به یک باره همانند گروهى همدست و ریشه دار[۵۱]) موفق شدند تا ۲۵ سال على را از صحنه خارج کنند و زمام امور را به دست گیرند. چنانکه حضرت فاطمه زهرا بعد از شنیدن قضیه نعمان بن حارث پى به پیمان شکنى و دورویى عدهاى از صحابه پیامبر برده به امیرالمؤمنین گفت: اى ابوالحسن! آیا گمان میکنى در مخالفت با غدیر نعمان بن حارث تنهاست؟ سوگند به خدا او پیشگام قومی است که هنوز نقاب چهرهشان فرو نیفتاده است و آنگاه که فرصت به دست آورند مخالفت خود را آشکار خواهند ساخت.[۵۲])
ابن ابى الحدید مینویسد: به نظر شیعه جریان سقیفه به صورت ناگهانى و بدون تصمیم قبلى به وقوع نپیوسته است. بعد شعرى از شاعر عرب محمد بن هانى مغربى بر تایید این نظریه شیعه آورده است.
ولاکن امرا کان ابرم بینهم و آن قال قوم فلته غیر مبرم
خلافت موضوعى بود که میان آنان قبلاً محکم کارى شده بود گرچه گروهى گفتند امرى ناگهانى بوده و از پیش تنظیم نیافته است.[۵۳])
شکى نیست که گردانندگان سقیفه چنان با دقت عمل کردند که توانستند مردم را از پذیرش زمامدارى على بن ابى طالب منحرف کرده و زمینه دشمنى با على را براى آیندگان فراهم کنند. چنانچه هنگامی که محمد فرزند ابوبکر در پى نامهاى، معاویه را از نافرمانى على نکوهش کرد و معاویه در پاسخ نامه وى اینچنین جواب داد: «آنچه من در پیش گرفتهام به پیروى از دو زمامدار نخست است. من و پدرت ابوبکر) فضل و برترى فرزند ابوطالب را میدانستیم و حق او را برخود لازم میشمردیم. پدر تو و عمر نخستین کسانى بودند که حق على را غصب کردند. این دو بر طبق نقشه قبلى دست همکارى به یکدیگر دادند، سپس على را به بیعت خود خواندند. چون على خوددارى کرد درباره او تصمیمهاى ناروا و اندیشههاى خطرناک گرفتند. بنابراین آنچه اکنون برآنیم اگر راه حقیقت یا باطل باشد پدر تو پایهگذار آن است و ما شریکهاى او هستیم. اگر پدرت چنین نمیکرد، ما هرگز با فرزند ابوطالب مخالفت نمیکردیم و مسند خلافت را به او واگذار میکردیم؛ ولى پدر تو پیش از ما چنین سیاستى درباره وى پیش گرفت؛ ما هم مانند پدرت با او رفتار کردیم. حال یا بر پدرت عیب گیر یا از سرزنش ما دست بردار.»[۵۴])
خلیفه اول و دوم چنان على را از نظرها دور نگه داشته بودند، که حتى اگر کسى میخواست روایتى از آن حضرت نقل کند، نمیتوانست آن روایت را با صراحت به آن حضرت نسبت دهد و به ناچار میگفت «مردى از اصحاب پیامبر یا مردى از قریش چنین گفت» نیز برخى میگفتند «ابو زینب چنین فرمود.»[۵۵]) یکى از مستشرقان مینگارد: ابوبکر در سخنرانیاش همهى کوشش خود را به کار برد که در این جریان نام على به میان نیاید. او حق قریش براى حکومت را بر این ادعا قرار داد که اعراب فقط از قریش اطاعت خواهند کرد نه به دلیل خویشاوندى آنان با محمد.[۵۶])
البته آنچه تا اینجا از مخالفان على شمردهایم، همهی مخالفان آن حضرت نبوده است، بلکه اینها فقط نمونهاى از موضعگیرى مردم آن روز مدینه با امیرالمؤمنین بود که با همدستى یارانشان همانند سعد بن ابى وقاص، مغیره بن شعبه، ابوعبیده جراح و…[۵۷]) فضاى مهآلودى را در مدینه به وجود آورده بودند، که چهره تابناک امیرالمؤمنین مخفى بماند و آن حضرت حالت انزوا اختیار کند.
علل دشمنى با على
شکى نیست که اظهار محبت و دشمنى هایى که در جامعه به وسیلهی افراد نسبت به یک شخص صورت میگیرد، علل و ریشههایى دارد که وارسى کردن و پرداختن به آن علل، بهترین راه براى شناسایى فردى است که مورد دوستى و دشمنى قرار گرفته است است.
امیرالمؤمنین در تاریخ اسلام از آن افراد برجسته و نادرى است که همواره دوستان سر از پا نشناختهاى داشته که تا سر حد جان به آن حضرت محبت داشتهاند و در عین حال دشمنانى داشته است که خصمانهترین و بدترین نوع دشمنى را با آن حضرت داشتهاند.
حال دوست داشتن آن حضرت با توجه به شخصیت برازندهاى که ایشان داشتند و نیز روایات رسیده از رسول اکرم درباره اهمیت دوستى ایشان چندان جاى سؤال نیست. همانطور که از زید بن ارقم نقل شده است که پیامبر فرمود: کسى که دوست دارد زندگى و مرگش همانند من باشد باید على را دوست داشته باشد؛ زیرا او کسى را از راه راست بیرون نمیکند و همچنین به گمراهى نمیاندازد.[۵۸])
عمار یاسر میگوید: «پیامبر به على فرمود: یا على! خوشا به حال کسى که تو را دوست داشته باشد و واى بر کسى که تو را دشمن دارد.»[۵۹])
نیز فرمود: یا على! کسى تو را دوست ندارد جز این که مؤمن باشد و دشمن ندارد جز این که منافق باشد.[۶۰])
ناگفته پیداست که این روایات و فضایل که براى على برشمردیم افرادى را متوجه على میکند.
اما دشمنىهایى که نسبت به آن حضرت انجام میگرفت علل و ریشههایى دارد که به برخى از آنان اشاره میشود:
پیامبر اسلام، آورنده دین و تشکیل دهنده حکومتى بود که بر هم زننده شکوه و عظمت خیل عظیمی از کسانى بود که در سایه نظام فرسوده قبیلهاى به آن عظمت و شکوه رسیده بودند. مدیریت قوى و پیام متین آن حضرت توانست سران قبایل را به تسلیم وا دارد، امّا هیچگاه کینه و حسادت آنان نسبت به رسول اکرم از بین نرفت. آن حضرت را به سختى تحمل میکردند و زمانى که دشمنان پیامبر اطمینان یافتند که با اصل نبوت آن حضرت توان مقابله ندارند، به ناچار خشم و کینه خود را در دل نگه داشتند. طبیعى بود که رحلت پیامبر بهترین فرصت براى آنان بود تا کینهها و حسادتهاى دیرین خود را که نسبت به پیامبر داشتند، با خاندان آن حضرت خصوصا نزدیکترین فرد به ایشان یعنى على تصفیه نمایند. دشمنان پیامبر که على را نسخه دوم آن حضرت میدانستند تا در توان داشتند با على ستیز نمودند تا او در جامعه، زمینه اجرایى پیدا نکند. امیرالمؤمنین در این باره میفرماید: عرب از کار محمد متنفر بود و نسبت به آنچه خدا به او عنایت کرده بود حسادت میورزید و… آنان از همان دوره پیامبر نیز میکوشیدند که کار را پس از رحلت آن حضرت از اختیار اهلبیت خارج کنند و اگر قریش نام او را وسیلهاى براى سلطه و نردبانى براى ترقى خویش نمیدید حتى یک روز هم پس از رحلت پیامبر، خدا را نمیپرستیدند و به ارتداد میگراییدند.[۶۱])
ابن ابى الحدید علت حسادت به على را به نقل از استاد خویش چنین آورده است: برخى به سبب خویشاوندى على با پیامبر به حکومت او رضایت ندادند که میتوان منافقان را از این دسته نام برد، که به نبوت اعتقاد قلبى نداشتند. اینان همگى دست به دست هم دادند تا خلافت را از على بگیرند و به دیگرى واگذارند و شخصیتهاى سرشناس آنان گفتند ما از ترس بروز فتنه، خلافت را از او بازداشتیم و میدانستیم که عرب از او اطاعت نخواهد کرد.[۶۲])
عمر بن خطاب براى ابن عباس از علت دشمنى با على این چنین پرده بردارى کرد: ابوبکر براى این على را کنار زد که مردم نمیخواستند نبوت و خلافت در شما جمع شود. ابن عباس میگوید: به او گفتم مگر از ما خاندان، به مردم غیر از خوبى چیز دیگرى رسیده است؟[۶۳])
۲ ـ کینه و حسادت به شخص امیرالمؤمنین
یکى از عمدهترین دلایل دشمنى مردم با على کینه و حسادتهایى بود که قبایل عرب به خصوص قریش و برخى مهاجران نسبت به آن حضرت داشتند، زیرا بیشتر قبایل در نبرد با رسول خدا شرکت کرده بودند و فرد یا افرادى از آنان به دست على بن ابى طالب کشته شده بود.
رسم قبایل چنین بود که اگر کسى از قبیله آنان کشته میشد همه افراد قبیله و نیز هم پیمانان آنان وظیفه داشتند از قبیله قاتل انتقام گیرند. بازماندگان کشته شدگان به دست على در زمان پیامبر فرصتى براى انتقام به دست نیاوردند؛ اما دلهاى آنان از کینه نسبت به علی پر بود، تا این که بعد از پیامبر آن کینهها نمایان شد. چنانچه امیرالمؤمنین در این رابطه میفرماید: به خدا سوگند من از پشتیبانان لشکر اسلام بودم تا آنجا که صفوف کفر و شرک تار و مار شد… مرا با قریش چه کار؟ به خدا قسم وقتى که کافر بودند با آنان جنگیدم.[۶۴]) امام على این سخنان دردمندانه را وقتى گفتهاند که گرفتار دشمنىها و انتقامگیرى قریش شده بود.
ابن ابى الحدید در این باره مینویسد: روحیه مخالفان على پس از گذشت یک ربع قرن عوض نشده بود و از عداوت و کینهاى که در دوران پیامبر و پس از درگذشت آن حضرت نسبت به على داشتند کاهش نیافته بود و حتى فرزندان قریش، نوجوانان و جوانان آنان که شاهد حوادث خونین جنگهاى صدر اسلام هم نبودند و قهرمانیهاى على را در جنگهاى بدر و احد و… بر ضد قریش ندیده بودند؛ همانند نیاکان و پدران خود سرسختانه با على عداوت ورزیده و کینه او را به دل داشتند.[۶۵])
ابن عباس میگوید: روزى عثمان به على گفت یا على! مردم خواهان تو نیستند، زیرا تو در جنگ بدر تعدادى از آنان را به قتل رساندى که هنوز فراموش نکردهاند.[۶۶])
موضع شکیبانه علی در برابر دشمنان
پس از رحلت رسول اکرم و شتاب مهاجر و انصار به سوى سقیفه براى به دست گرفتن جانشینى آن حضرت هر لحظه بیم آن میرفت که در مرکز اسلام مدینه) جنگ داخلى میان مسلمانان روى دهد و سرانجام جامعه اسلامی به انحلال گراید، خصوصا اینکه داماد و عمو زاده پیامبر، على بن ابى طالب، یکى از پرسابقهترین افراد در میان اصحاب پیامبر به عنوان مخالف دستگاه حکومت شناخته میشد. بر پایه برخى گزارشات عدهاى از روى اخلاص و عدهاى هم براى ایجاد تفرقه میان مسلمانان مانند معاویه، براى بازگرداندن خلافت به ایشان تلاش زیادى کردند. چنانچه بزرگان و افراد صاحب نفوذى همانند عباس عموى پیامبر، دلسوزانه به امیرالمؤمنین پیشنهاد میکردند که دست خود را باز کنید تا با شما بیعت کنیم و مردم بگویند عموى رسول خدا با عموزاده ایشان بیعت کرده است. آنگاه حتى دو نفر هم در مورد تو دچار اختلاف نخواهند شد. امام در پاسخ میگوید: آیا کسى جز من توقع دارد به خلافت دست یابد؟[۶۷])
و نیز در ادامه همین نیات خیر خواهانه صحابیان خوش سابقه مانند طلحه، زبیر، خالد بن سعید، مقداد، سلمان، ابوذر، عمار، براء بن عازب و ابى کعب سعى در برگرداندن خلافت به على داشتند[۶۸]) و امیرالمؤمنین میگوید: این افراد دلسوزانه نزد من میآمدند و من را براى شمشیر زدن براى گرفتن حق خویش دعوت میکردند.[۶۹]) و تنها واکنش امیرالمؤمنین به این افراد توصیه به صبر و شکیبایى بود.
گرچه این افراد در اظهار نظرشان نگاه خیرخواهانه داشتند، آنان ارزیابى و تیزبینى خالص امیرالمؤمنین از وقایع آن روز را نداشتند. على اسلام را آیینى ماندگار میدانست و آینده اسلام را روشنتر از دیگران ارزیابی میکرد. او با درک و بینش قویای که داشت میدانست، اسلام چگونه گرفتار آشفتگى و خودسریهاى افراد قدرت طلب شده است و کوچکترین کار ناسنجیدهای از ناحیه شخصى همانند امیرالمؤمنین ضربه جبران ناپذیرى را به پیکر اسلام وارد خواهد کرد.
آن حضرت حرکتهاى خود را به سمتى جهت میدادند که خطرى متوجه پایه اسلام نشود. ایشان از حرکتهاى نافرجام عجولانه دورى جسته، موقعیت خود را فراموش میکرد و تمام نیروى خود را براى حفظ آیین اسلام صرف کرد؛ زیرا او براى به دست آوردن حکومت انگیزهاى نداشت جز اینکه در سایه آن حقى را پاس بدارد یا باطلى را از بین ببرد.[۷۰]) امام در انتخاب موضع اصولى خود چنین میگوید:
وقتى حقم را غصب شده دیدم پس همانند کسى که خار در چشمش فرورفته دیده برهم نهادم و با گلویى که استخوان در آن گیر کرده بود جام تلخ را جرعه جرعه نوشیدم و در فرو بردن خشم در امرى که تلختر از گیاه حنظل و دردناکتر از فرورفتن تیزى شمشیر در قلب بود، شکیبایى کردم.[۷۱])
امام على در خطبه معروف شقشقیه از شکیبایى خود چنین یاد میکند: هنگامی که ابوبکر حق من خلافت) را غصب کرد در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها براى گرفتن حق خویش به پا خیزم یا در این محیط خفقان و تاریک که به وجود آوردهاند صبر پیشه سازم…. پس از ارزیابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانهتر دیدم پس صبر کردم در حالىکه گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود میدیدم که میراث مرا به غارت میبرند.[۷۲])
رفتار بدون جنجال و تنش على ادامه داشت و خیال خلفا از جانب ایشان راحت بود و مطمئن بودند که ایشان دست به قیام نمیزند. از برخى منابع این چنین به دست میآید که جان امام على نیز به سبب زندگى در انزوا محفوظ ماند، در حالى که کسانى مانند سعد بن عباده بودند که برای مخالفت با دستگاه حکومت جان خود را از دست داده بودند.[۷۳])
ابن ابى الحدید میگوید: از استادم ابوجعفر یحیى بن ابى زید) پرسیدم من در شگفتم که چگونه على در آن مدت طولانى پس از وفات رسول خدا زنده ماند؟ ابوجعفر به من گفت: اگر او خود را تا آن اندازه کوچک نکرده، به کنج انزوا نخزیده بود، کشته شده بود. اما او خود را از یادها برد و به عبادت و نماز و قرآن مشغول شد و از آن روش نخست خود خارج شده، شمشیر را به فراموشى سپرد، همانند کسى که توبه کرده است؛ به سیر در زمین پرداخت یا راهب در کوهها گشت و از آنجا که به اطاعت حاکمان زمان پرداخت و خود را در برابر آنان کوچک کرد او را رها کردند، اگر چنین نکرده بود او را به قتل رسانده بودند. چنانچه به وسیله خالدبن ولید قصد کشتن او را داشتند.[۷۴])
علل سکوت على
شجاعت و قهرمانی امیرالمؤمنین در دفاع از اسلام، در میان عرب بر کسی پوشیده نبود و همه به یاد داشتند که فرزند ابوطالب در رکاب پیامبر چگونه در پیشبرد اهداف اسلام و نابودی دشمنان نقشی مهم داشت؛ ولی او پس از رحلت رسول اکرم و غصب خلافتش شمشیر را بر زمین نهاد و سکوت اختیار کرد که ادله زیر میتواند بیان کننده علل سکوت آن حضرت در برابر غاصبان باشد:
گزارشات موجود در منابع شیعه و سنى نشان میدهد که رسول اکرم در کنار بیان برتریهاى على از بروز آشفتگىها و کینه توزیها در جامعه اسلامی بعد از خودش خبر داده بود و بهترین راه براى برخورد با این آشفتگى را شکیبایى دانسته بود. در برخى روایات است که پیامبر با صراحت درباره دشواریهاى آینده به على خبر داده بود و از او درخواست شکیبایى کرده بود.
از امیرالمؤمنین این چنین نقل شده است: همراه پیامبر در یکى از باغهاى بیرون مدینه در گردش بودیم. ناگهان متوجه شدم که آن حضرت به من نظر افکنده و گریه میکند. علت را جویا شدم، حضرت فرمود: یا على! گریه میکنم به سبب آن کینه هایى که نسبت به تو در سینه بعضى از مردان قومم وجود دارد و بعد از من آشکار میکنند. امیرالمؤمنین میگوید: سؤال کردم یا رسول اللّه وظیفه من در آن هنگام چیست؟ پیامبر فرمود: صبر کن یا على. گفتم اگر نتوانستم صبر کنم چه میشود؟ حضرت فرمود: به زحمت خواهى افتاد.[۷۵])
پیامبر فرمود: یا على! امت من پس از من به تو خیانت خواهد کرد. اگر یارانى یافتى برخیز و در غیر این صورت سکوت اختیار کن.[۷۶]) همچنین درباره جریان صبر امیرالمؤمنین نقل شده است: روزی آن حضرت درکوفه خطبه ایراد کرد و در حین خطبه سخن از مظلومیت وصبر خود به میان آورد؛ در همان هنگام اشعث بن قیس صدا زد یا امیرالمؤمنین از آن روز که به عراق آمدهای خطبهای نخواندی، مگر اینکه سخن از سزاوار بودن و مظلومیت خود به میان آوردی. اگر چنین است که تو از همه سزاوار بودی، پس چرا در آن وقت که برادران از دو تیرهی تیم وعدی بیعت ستانی را آغاز کردند شمشیر در دست نگرفته، از حق خود دفاع نکردی؟ پس از این گفتار اشعث، امیرالمؤمنین در جواب او فرمود: بدان که ترسو بودن یا کراهت داشتن از مرگ، مرا از قیام باز نداشت، تنها چیزی که مرا واداشت تا دست از قیام بردارم، تعهد بود که برادرم رسول خدا از من گرفته بود؛ زیرا روزی آن حضرت تمام وقایع و رفتار امت را برایم خبر داد و من از ایشان سؤال کردم که در آن وضعیت چه کنم؟ فرمود: اگر یارانی یافتی قیام کن و در غیر آن صورت دست نگه داشته، جان خود را حفظ کن تا به من ملحق گردی. پس از رحلت پیامبر نیرنگها با من آغاز شد ومن به اطرافم نظر افکندم غیر از چهار نفر برای خود یاور نیافتم؛ لذا خانه نشینی را اختیار و صبر کردم.[۷۷])
ابن ابى الحدید در این باره میگوید: پیامبر از على تعهد گرفته بود که بعد از او در برابر دشواریها صبر کند و او هم بنابر تعهدى که داده بود صبر کرد همچنان که خودش فرمود: بعد از پیامبر به وضعیت مردم نگریستم که اگر آنان از من پیروى کنند به سبب سفارش پیامبر است که بر مردم اطاعت از من را واجب کرده بود و وظیفه مردم روشن بود که نخست از سفارش پیامبرشان که اطاعت از من بود پیروى کنند و بعد سخن از بیعت به میان آورند. این محقق اهلسنت در ادامه میگوید: بغدادیان هم نظرشان این است که على پرفضیلتتر و سزاوارتر از دیگران به امامت بود؛ اما چون پیامبر به ایشان توصیه کرده بود که اگر کسانى که پایینتر از او هستند درباره خلافت با او نزاع کنند او دست از نزاع بردارد و صبر پیشه کند و اگر پیامبر این سفارش را به على نمیکرد او به دلیل آن برترىای که داشت مخالفان را از سر راه برمیداشت.[۷۸])
در ادامه میگوید: شیخ ما ابوالقاسم بلخى و شاگردانش تصریح کردهاند که اگر على در امر حکومت بعد از پیامبر منازعه میکرد و در این راه شمشیر میکشید، ما حکم میکردیم که مخالفان او مهدورالدم هستند؛ همچنانکه وقتى او در مقابل ناکثین، قاسطین و مارقین) شمشیر کشید و ما حکم به واجب القتل بودن آنان دادیم و بر ما است که بگوییم مخالفان او فاسق هستند؛ زیرا اخبار فراوانى به ما رسیده است که پیامبر فرمود:
«على مع الحق و الحق مع على یدور حیث ما دار»
على با حق است و حق با على و حق گردش میکند به هر طرف که على گردش کند.
نیز بارها به على فرمود:
«حربک حربى و سلمک سلمی»
جنگ با تو جنگ با من است و سازش با تو سازش با من است.[۷۹])
واقعیت این است که سفارش رسول اکرم یکى از عوامل صبر و شکیبایى امیرالمؤمنین بوده است؛ ولى آنچه قابل یادآوری است این است که چگونه این محققان اهلسنت رسمیت یافتن خلافت على را وابسته به شمشیر و قیام آن حضرت دانستهاند؟ و آنان چگونه درک نکردهاند که اسلام تنها دین شمشیر و خشونت نیست، بلکه با در نظرداشتن شرایط هم از صلح و سازش و هم از شمشیر و جنگ استفاده میکند؛ چنانچه اقدامات و موضعگیریهاى رسول اکرم در برابر دشمنانش بهترین گواه است.
امیرالمؤمنین میدانست که بر اثر رحلت رسول اکرم و خودسرىهاى بعضى اصحاب، مدینه که پایگاه مرکزى اسلام بود دچار بىنظمی فراوان میشود و خطراتى اسلام را تهدید میکند که با ارزیابى دقیق آن روزگار و سخنان امیرالمؤمنین درباره وضعیت جامعه آن روز میشود آشفتگیهاى آن روزگار را اینچنین ترسیم کرد:
۱ـ مدعیان خلافت براى حفظ موقعیت خود حاضر بودند که براى برداشتن مخالفان از سر راه خود و خاموش کردن صداى حق طلبان، دست به هرگونه اقدام ناشایست بزنند که نتیجهاش آشوب و ایجاد درگیرى در مرکزیت اسلام بود؛ چنانچه حضرت در جواب آن عده که قصد داشتند ابوبکر را از بالاى منبر پایین بیاورند فرمود: اگر چنین کنید آنان با شما درگیر میشوند و شما در برابر آنان مانند سرمه در چشم و نمک در طعام هستید.[۸۰])
۲ـ افراد تحقیر شدهاى مانند ابوسفیان که سالها به فکر ضربه زدن به اسلام بودند و براى این کار لحظه شمارى میکردند؛ حال شدیدا به طمع افتاده بودند تا از فضاى ناآرام مدینه استفاده کنند و هویت از دست رفته خود را باز یابند، که نخستین اقدام او تحریک طایفه بنى هاشم به مقابله با طایفه تیم و عدى بود. هنگامی که ابوبکر و عمر در سقیفه مشغول بیعتگیرى و بنى هاشم در کنار بدن مطهر پیامبر بودند، ابوسفیان به در خانه پیامبر آمد و گفت: اى بنىهاشم! چه شده شما را که در خانه نشستهاید و مردانى بى ارزش و گمنام از تیم و عدى در حال غصب کردن حق شما هستند؟ بعد رو به على کرد و گفت: دست خود را بگشاى تا با تو بیعت کنم؛ ولى امیرالمؤمنین با شناختى که از او داشت، قاطعانه او را رد کرد.[۸۱]) نیز افراد شکست خورده در سقیفه مانند سعد بن عباده و اطرافیانش با تهدید به آشوب، سقیفه را ترک کرده بودند.[۸۲])
۳ـ با انتشار خبر درگذشت رسول خدا در بیرون از مدینه و در بین قبایل تازه مسلمان شده، گروهى از آنان به آیین نیاکان خود برگشته بودند و پرچم ارتداد را برافراشته بودند.[۸۳])
۴ـ مدعیان دروغگو در نجد و یمامه مانند مسیلمه کذاب و زنى به نام سجّاح از بنى تمیم ادعاى پیامبرى کرده بودند و با فریفتن عدهاى در حال تدارک حمله به مدینه بودند.[۸۴])
۵ـ رومیان نیز خطر بزرگى به حساب میآمدند و احتمال میرفت که از رحلت پیامبر سوء استفاده کنند و به مسلمانان حمله کنند.
علىبن ابى طالب با درک این نارساییها در جامعه اسلامی، نتوانست براى گرفتن حق خود دست به قیام بزند و همبستگى ظاهرى مسلمانان را که به واسطه پیامبر به وجود آمده بود برهم زند. ایشان به خوبى میدانستند که در آن موقعیت، باز نمودن جبهه مستقل در مقابل حکومت، پایههاى حکومت مرکزى را به نفع دشمنان سست خواهد کرد و مسلمانان را متفرق میکند. به همین دلیل بود که موضع شکیبایى را اختیار کرد چنانچه در یکى از سخنان دردمندانه خود چنین گفتهاند:
کسى درباره حقانیت ما بعد از پیامبر شک نداشت؛ ولى با این حال عدهاى خلافت پیامبر را از ما گرفتند. به خدا سوگند اگر بیم آن نبود که تفرقه میان مسلمانان برقرار شود و مردم از دین برگردند و دین غریب بماند، ما هم به قدر توان خود میکوشیدیم و از هر لحاظ تغییراتى میدادیم.[۸۵])
یکى دیگر از عوامل مهمی که امیرالمؤمنین را از توسل به قدرت و قیام مسلحانه باز میداشت، حفظ جان آن عده اندک از یاران و خانواده خود بود؛ زیرا کوششهاى آمیخته به خشونت برخى از صحابیان سالخورده و سرشناس براى به دست گرفتن جانشینى پیامبر نشانگر اراده جدى آنان براى برکنارى خاندان پیامبر از حکومت بود و على بن ابى طالب بهخوبى میدانست که اگر او علیه دستگاه خلافت قیام کند برخى از یاران و عزیزان خود را از دست خواهد داد.
آن حضرت دراینباره در یکى از خطبههایش میفرماید: پس از وفات پیامبر و بىوفایى یاران، به اطراف خود نگاه کردم و یاورى جز اهل بیت خود ندیدم که اگر آنان به یارى من اقدام میکردند کشته میشدند؛ پس به مرگ آنان رضایت ندادم و ناچار شدم شکیبایى را پیش گیرم.[۸۶]) على میدانست که با کشته شدن خانواده آن حضرت و برخى از اصحاب پیامبر همانند سلمان، ابوذر، مقداد و… که هر کدام مبلغانى براى اسلام راستین بود، حق به صاحبش باز نمیگردد و فقط باعث تضعیف قدرت اسلام میگردد و سرانجام امام راه سکوت و شکیبایى را برگزیدند.
عنوان بالا نشانهاى است بر شکیبایى سازنده و اصولى امیرالمؤمنین و بیانگر این موضوع است که سکوت ۲۵ ساله ایشان به معناى تایید حکومت سه خلیفه نبود، بلکه امام على در این مدت از یک سو میکوشید، تا پیوستگى مسلمانان با اقدام او بر هم نخورد و از طرفى هم سعى داشت که شکیبایى او دلیلى بر تایید حکومت نباشد.
نخستین نتیجه تایید حکومت به وسیلهی امیرالمؤمنین. صحیح جلوه دادن کار تعیین جانشین پیامبر با مراجعه به افکار عمومی بود؛ لذا امام همزمان با شکیبایى، فریادهاى خاموشى به دور از تشنج و ایجاد حساسیت) داشت و در فرصتهاى مناسب از مظلومیت خود سخن گفته، نارضایتى خود را نسبت به خلفا اعلام میداشت که در مرحله نخست چند ماهى از بیعت خوددارى کرد[۸۷]) و گاهى نیز شبانه همراه همسر و دو فرزند خود به در خانه انصار میرفت و ایشان را براى کردار زیانبارشان نکوهش و به حمایت از خاندان رسول اکرم دعوت میکرد.[۸۸])
گاهى نیز میفرمود: پیشوایان از قریش، بنى هاشم هستند و این پیشوایى براى هیچکس دیگرى جز آنان سزاوار نمیباشد و جز اینان دیگران صلاحیت رهبرى ندارد.[۸۹])
نیز بارها میفرمود: پروردگارا! من از تو میخواهم مرا در پیروزى بر قریش و کسانیکه آنان را یارى کردند، مددنمایى؛ زیرا آنان حق خویشاوندى مرا با پیامبر نادیده گرفتند و مقام و منزلت بزرگ مرا تحقیر کردند و همگى هم پیمان شدند تا در حقى که به من تعلق دارد با من درگیر شوند.[۹۰])
ناگفته پیداست که این فریادهاى امیرالمؤمنین پایههاى حکومت خلیفه را متزلزل ساخته، مردم را بیشتر به یاد سخنان پیامبر در منزلت آن حضرت میانداخت.
گاهى نیز موقعیت ایجاب مینمود که على خاموش بماند و دختر رسول خدا سخن بگوید. محمود بن لبید میگوید: پس از رحلت پیامبر فاطمه را در احد، در کنار قبر حضرت حمزه در در حال عزادارى مشاهده کردم. فرصت را غنیمت شمرده، سؤال کردم: آیا براى امامت على از سخنان رسول گرامی اسلام میتوان دلیلى آورد؟ حضرت زهرا پاسخ داد: شگفتا آیا روز غدیر را فراموش کردهاید؟ شنیدم که پیامبر گرامی اسلام فرمود: على بهترین کسى است که او را در میان شما جانشین خود قرار میدهم. على امام و خلیفه بعد از من است و دو فرزندم حسن و حسین و نه نفر از فرزندان حسین پیشوایان و امامان پاک و نیکند. اگر از آنان اطاعت کنید شما را هدایت خواهند کرد و اگر مخالفت کنید تا روز قیامت بلاى تفرقه و اختلاف در میان شما حاکم خواهد شد. پرسیدم: بانوى من! پس چرا على سکوت کرد و حق خود را نگرفت. حضرت زهرا پاسخ داد: رسول خدا فرموده است که مَثَل امام مانند کعبه است؛ مردم باید در اطراف آن طواف کنند نه آنکه کعبه دور مردم.[۹۱]) مانند همین حدیث را اهلسنت از امیرالمؤمنین نقل کردهاند که رسول اکرم به من فرمود: یا على مثل تو در بین مردم مانند کعبه است که مردم به سوى تو آیند نه اینکه تو به سوى آنان روى.[۹۲])
[۱]) البدایه و النهایه، ج ۵، ص ۲۶۲؛ الطبقات الکبرى، ج ۲، ص ۲۸۱٫
[۲]) السیره الحلبیه، ج ۳، ص ۳۵۴؛ السیره النبویه، ج ۴، ص۳۰۷؛ العواصم من القواصم، ص ۶۰٫
[۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۳٫
[۴]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۸؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص ۵۸۱٫
[۵]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص، ۱۲۳٫
[۶]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۲۴؛ تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۴٫
[۷]) نهج البلاغه، خطبه ۳٫
[۸]) نهج البلاغه، نامه ۶۲٫
[۹]) شرح نهج البلاغه، ج ۹، ص ۲۵٫
[۱۰]) ر.ک الریاض النضره، ج ۱، ص ۱۶؛ الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۱۳؛اعلام النساء، ج ۳، ص ۱۲؛ تاریخ الطبرى، ج ۲، ص ۴۴۴؛ تاریخ الیعقوبى، ج ۱، ص ۵۲٫
[۱۱]) مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۴۸۳؛ المستدرک على الصحیحین، ج ۳، ص ۱۲۲؛تاریخ الخلفا، سیوطى، ص ۲۲۶٫
[۱۲]) الارشاد مفید، ج ۱، ص۱۹۰؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۶٫
[۱۳]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص۱۲۴٫
[۱۴]) الامامه و السیاسه، ص ۱۱؛تاریخ الطبرى، ج ۲، ص ۲۳۲٫
[۱۵]) انساب الاشراف، ج ۱، ص ۴۰۴؛ اعلام النساء، ج ۳، ص ۲۰۷٫
[۱۶]) الامامه و السیاسه، ص ۱۲؛مروج الذهب، ج ۱، ص ۱۴۶؛تاریخ الیعقوبى، ج ۱، ص ۵۲۷؛ ماجراى ورود به خانه حضرت زهرا بهگونهاى بسیار سهمگین و دردناک بوده است، که ما در پى تشریح آن نیستیم. مراجعه شود به کتاب مآساه الزهرأ، اثر سید جعفر مرتضى عاملى.ایشان باتکیه به منابع اهلسنت جریان ورود به خانه زهرا را مفصل آورده است.
[۱۷]) تاریخ الطبرى، ج ۱، ص ۴۴۳٫
[۱۸]) العقد الفرید، ج ۲، ص۲۹۸٫
[۱۹]) شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۵۶
[۲۰]) العقد الفرید، ج ۴، ص ۲۳۵٫
[۲۱]) الامامه و السیاسه، ص ۹ و ۱۰٫
[۲۲]) صحیح البخارى، ج ۲، ص ۱۸۶؛ اسدالغابه، ج ۳، ص ۲۲۳٫
[۲۳]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۴
[۲۴]) الامامه و السیاسه، ص ۱۰؛ شرح نهج البلاغه، ج۶، ص ۵٫
[۲۵]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۳۴٫
[۲۶]) شرح نهج البلاغه، ابى ابى الحدید، ج ۶، ص۱۷٫
[۲۷]) الاحتجاج، ص ۲۵۲٫
[۲۸]) فضایل الصحابه، ج ۲، ص ۱۵؛ طبقات الکبرى، ج ۲، ص۳۳۷٫
[۲۹]) رک المقتف من سیره رسولللّه، ج، ص ۲۳۶٫
[۳۰]) تاریخ الطبرى، ج ۲، صص ۲۲۴ ـ ۲۲۶؛الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۱۸٫
[۳۱]) طبقات الکبرى، ج ۴، ص ۱۳۶؛ تاریخ یعقوبى، ج ۲، ص۹۳؛ الاصابه، ج ۸، ص ۱۲۴٫
[۳۲]) نهج البلاغه، خطبه۱۷۲٫
[۳۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۲، ص ۱۱۶٫
[۳۴]) انساب الاشراف، ج ۵، ص ۱۶؛ شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۶۲٫
[۳۵]) تاریخ مختصرالدول، ص ۱۰۳؛ شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۶۲٫
[۳۶]) شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص۱۱۹٫
[۳۷]) شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۶۰٫
[۳۸]) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۱۱۶٫
[۳۹]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۴٫
[۴۰]) بقره، آیه۱۹۵
[۴۱]) ینابع الموده، ج ۱، ص ۵۵٫
[۴۲]) خصال صدوق، ج ۲، ص ۲۲۸ تا ۲۳۴٫
[۴۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۳۲٫
[۴۴]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۳٫
[۴۵]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۹٫
[۴۶]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۸٫
[۴۷]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۶، ص ۱۸٫
[۴۸]) براى پى بردن به سرنوشت یاران امیرالمؤمنین و موضعگیرى آنان مراجعه شود به تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص۱۷۰؛ مصنف عبدالرزاق، ج۵، ص۴۴۹؛ الامامه و السیاسه، ص ۲۱؛ شرح نهج البلاغه، ج، ص ۱۶۰٫
[۴۹]) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص۱۱۷٫
[۵۰]) شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۲۶۶؛ المستدرک على الصحیحین، ج ۲، ص ۵۰۲؛ الجامع لاحکام القرآن، ج ۸، ص۲۷۸؛ تذکیره الخواص، ص ۳۰٫
[۵۱]) در بعضى مدارک شیعه و سنى نشانى از این است که بعضى از صحابه پیامبر عهدنامهاى با هم تنظیم کرده بودند که بعد ازپیامبر زمامدارى رابه دست گیرند. مراجعه شود به ارشاد القلوب، ج۲، ص ۱۱۲؛ بحارالانوار، ج ۲۸، ص ۸۶؛ خصال صدوق، ص۴۹۹؛ سنن بیهقى، ج۷، ص ۲۳؛ الاستیعاب، ج ۳، ص۹۸۰٫
[۵۲]) السیره الحلبیه، ج ۳، ص ۳۰۸٫
[۵۳]) شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۱۳۲٫
[۵۴]) مروج الذهب، ج ۳، ص ۲۱؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۲۸۴؛ الانساب الاشراف، ج ۲، ص ۳۱ و۳۹۷٫
[۵۵]) الارشاد مفید، ج ۱، ص ۳۰۰٫
[۵۶]) جانشین حضرت محمد، ص ۶۰٫
[۵۷]) السیره النبویه، ج ۱، ص۲۶۷٫
[۵۸]) الریاض النضزه، ج ۲، ص ۲۱۵؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص ۱۱۱؛ حلیه الاولیاء، ج ۱، ص ۶۸؛ ذخائر العقبى، ص ۱۶٫
[۵۹]) المستدرک على الصحیحین، ج۳، ص۱۳۵؛ مجمع الزوائد، ج۹، ص۱۳۲؛ تاریخ البغداد، ج۹، ص۷۱٫
[۶۰]) فضایل الصحابه، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۵۶۳٫
[۶۱]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص۲۹۸٫
[۶۲]) شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۱۱۶٫
[۶۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۱۳۴٫
[۶۴]) نهج البلاغه، خطبه ۳۳٫
[۶۵]) شرح نهج البلاغه، ج ۶، ص ۶۱٫
[۶۶]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۸، ص ۳۸۰٫
[۶۷]) الامامه و السیاسه، ص ۴٫
[۶۸]) تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۴٫
[۶۹]) خصال صدوق، ج ۲، ص ۱۳۳٫
[۷۰]) الارشاد المفید، ج ۱، ص۲۳۷
[۷۱]) نهج البلاغه، خطبه۲۱۷
[۷۲]) نهج البلاغه، خطبه ۳ معروف به شقشقیه.
[۷۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج۱۷، ص ۶۲٫
[۷۴]) شرح نهج البلاغه، ج ۳، ص ۲۸۸٫
[۷۵]) تاریخ مدینه دمشق، ج ۲، ص ۳۲۳؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص۱۰۷
[۷۶]) تاریخ البغداد، ج۱۱، ص ۲۱۶؛ المستدرک على الصحیحین، ج ۳، ص ۱۴۰؛ احقاق الحق، ج۷، ص۳۲۵٫
[۷۷]) الاحتجاج ج ۱، ص۱۹۰؛ بحارالأنوار ج ۲۹، ص ۴۱۹؛ مصباح الهدایه، ص۱۰۴٫
[۷۸]) شرح نهج البلاغه، ج ۲، ص ۲۱۱٫
[۷۹]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۱۲٫
[۸۰]) خصال صدوق، ج ۲، ص۲۲۹
[۸۱]) تاریخ الطبرى، ج ۲، ص۲۳۷؛ تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص ۱۲۶٫
[۸۲]) الامامه و السیاسه، ص ۸؛ السیره الحلبیه، ج ۳، ص ۴۸۱٫
[۸۳]) تاریخ الطبرى، ج ۲، ص ۲۴۵٫
[۸۴]) البدایه و النهایه، ج ۶، ص ۳۱۱؛ تاریخ الیعقوبى، ج ۲، ص۱۲۹؛ تاریخ الطبرى، ج ۲، ص ۲۵۴٫
[۸۵]) الارشاد مفید، ج ۱، ص ۲۳۵٫
[۸۶]) نهج البلاغه، خطبه ۲۶٫
[۸۷]) الامامه و السیاسه، ص ۱۳؛ انساب الاشراف، ج ۱، ۵۸۷؛ اعلام النساء، ج ۳، ص ۱۲٫
[۸۸]) اعلام النساء، ج ۴، ص ۱۱۴٫
[۸۹]) نهج البلاغه، خطبه ۱۴۴٫
[۹۰]) نهج البلاغه، خطبه۲۱۷٫
[۹۱]) فرهنگ سخنان فاطمه، ص ۲۳ به نقل از احقاق الحق، ج ۲۱، ص ۲۶؛ بحار الانوار، ج ۲۶، ص ۵۵۳٫
[۹۲]) اسدالغابه، ج ۴، ص ۳۱٫
منبع: برگرفته از کتاب امامت و واژگان مرتیط؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی


















هیچ نظری وجود ندارد