یکى از حوزه هاى نوین در مطالعات تاریخى، «لغت شناسى» ـ «فقه اللغه» یا «فیلولوژى» (Philology) ـ است که به شناخت اصل و بن مایه یک لغت (واژه) و سیر تغییر و تحول آن در دوره هاى مختلف تاریخى مى پردازد. البته، از دیرباز، در روش هاى تحقیق رایج در «حوزه هاى علمیه اسلامى» همواره مرسوم بوده است که در آغاز هر بحث علمى، بررسى هاى دقیقى پیرامون معناهاى «لغوى» و «اصطلاحى» واژه مورد سخن انجام مى شده است که بى گمان این روش، خود از سنخ بررسى «فقه اللغه» ـ یا لغت شناسى ـ بوده است.
در این نوشتار با عنوان «واژه شناسى شیعه و تشیّع» تلاش مى شود تا در یک بررسى «لغت شناسى تاریخى»، و البته با تکیه بر روش فوق الذکر ـ مرسوم در مباحث حوزوى ـ به ترتیب، معناهاى لغوى و اصطلاحى واژه «تشیّع» مورد بررسى قرار گیرد. آن گاه به منظور تکمیل سخن، برخى از اصطلاحات «مترادف» و نیز اصطلاحات «متقابل» با تشیّع شناسایى گردد.
پیش تر، در رابطه با معناهاى «لغوى» و «اصطلاحى»، دو نکته به یاد آورده مى شود: نکته نخست، آن که به طور کلى، هر واژه «معنادارى» ـ غیر مهمل ـ داراى یک و یا چند معناى «لغوى» است که در اساس، آن واژه براى همان معنا وضع و استعمال گردیده است، و براى شناخت چنان معنایى، کافى است تا به لغت نامه ها و فرهنگ نامه ها مراجعه نمود. اما برخى از واژه ها به جز معناى لغوى، داراى معناى «اصطلاحى» نیز مى باشند که این، مبتنى بر یک قرارداد و وضع خاص است. چنان که در رشته هاى علمى و یا شاخه هاى فنّى و حرفه اى، وضع اصطلاحات رواج دارد. از این رو، براى شناخت معناى اصطلاحى باید به منابع خاص همان اصطلاح مراجعه کرد. البته ،این در صورتى است که یک واژه، در زمانى مشخص و بنا به قراردادى معین، در یک معناى اصطلاحى وضع گردد. اما چنانچه پیدایش یک معناى اصطلاحى، نه بنا بر یک قرارداد مشخص، بلکه به تدریج و با گذشت زمان واقع شود، آن گاه براى شناخت چنین معنایى، نمى توان به نوع خاصى از منابع اکتفا نمود.
نکته دوم، این که همواره در میان معناهاى لغوى و اصطلاحى یک واژه، نوعى تناسب و ارتباط قابل شناسایى است. چنان که در مورد بسیارى از معناهاى اصطلاحى واژه ها، حضور مفاهیم لغوى را مى توان پى گیرى کرد. بر این اساس، در شناخت هر واژه، از جمله واژه هاى «شیعه» و «تشیّع» ـ مورد سخن ـ ضرورت دارد که معناهاى لغوى و اصطلاحى مورد بررسى قرار گیرد:
1. «شیعه» و «تشیّع» در لغت
گرچه واژه هاى «تشیّع» و «شیعه» ـ در برابر تسنّن ـ به عنوان نامى براى یکى از دو مذهب بزرگ اسلام، براى همگان، از جمله، فارسى زبانان، شناخته شده است، اما از آن جا که این واژه عربى است، براى شناخت دقیق معناى آن، ناگزیر باید به لغت نامه هاى عربى مراجعه نمود. البته باید توجه داشت که در زبان عربى، بسیارى از واژه ها، از جمله واژه موضوع سخن، به طور مشترک در معناهاى متعدد و مختلف به کار مى رود.
به لحاظ دستورى (صرفى)، در زبان عربى، «تشیّع» مصدر باب تفعّل از ریشه «شَیَعَ» (شاع) است، و واژه «شیعه» نیز از همین ریشه اشتقاق یافته است.
در اصل عربى، «شیعه» به معناى گروهى از مردم است، و اسمى است که بر مفرد، تثنیه و جمع، و نیز بر مذکر و مؤنث، به یک شکل اطلاق مى گردد که در فارسى نیز به همین گونه است. البته اگر بخواهند تنها مفرد را قصد کنند ـ چه در فارسى، و چه در عربى ـ «شیعى» مى گویند، و جمع آن در فارسى «شیعیان» است. اما در عربى، با توجه به مراتب گوناگون جمع، «شِیَع» (جمع) و «اشیاع» (جمع الجمع) استعمال مى گردد. در عربى، واژه «شیعه» در دو معناى لغوى نزدیک به هم به کار مى رود:
الف. «الشیعه» به شکل «مفرد» (بدون «اضافه» به واژه دیگر): به معناى «گروه» و دسته اى که بر سر امرى یگانه، گردهم آیند.
ب. «شیعه الرّجل» (شیعه آن مرد; مثلا) به شکل «مضاف»: به معناى «پیروان» و «یاوران» آن مرد.
در قرآن کریم، واژه شیعه در مجموع چهار بار، یک بار به شکل مفرد (مریم: ۶۹) و سه بار به شکل مضاف (قصص: ۱۵ و صافات: ۸۳) به کاررفته است که در آیه اول به معناى «گروه» و در سه مورد دیگر به معناى «پیرو» است. همچنین در قرآن کریم، در پنج مورد واژه «شِیَع» (جمع) ـ به معناى گروه ها ـ استعمال شده است. جالب توجه آن که در دو مورد از استعمال هاى قرآنى، واژه «شیعه» در برابر «عدوّ» (دشمن) به کار رفته است.
حال، در رابطه با واژه «تشیّع» (مصدر باب تفعّل) باید دانست که این واژه در زبان عربى، در استعمال هاى گوناگون داراى معناهاى متعددى است; از جمله:
الف. «تَشَیَّعَ فى الشىء»: «در هواى (میل به) آن چیز، مستهلک شد.» همچنین در مورد هر آنچه که با آتش سوزانده شود، گفته مى شود: «شُیِّعَ».
ب. «شَیَّعَهُ»: «از او پیروى کرد.» در همین معنا، «یُشَیِّعُها»، یعنى: «پشت سر او راه مى رود.»
ج. «یُشَیِّعُه على ذلک»: «او را بر کارى تقویت کرد.» در همین معنا، «تشییع النّار»، یعنى: «تقویت آتش با افکندن هیزم بر روى آن.»
د. «شَیَّعَهُ»: «هنگام رفتن شخصى، به منظور تودیع، مقدارى وى را همراهى کرد.»
هـ . «شَیَّعَ فیه»: «پخش شد»، چنان که گفته مى شود «قطره شیر در آب پخش شد» و نیز گفته مى شود که فلان خبر شایع (پخش) شد.
و. «شَیَّعَته نفسُه على ذلک»: «نفس آن شخص، از او در انجام کارى پیروى کرد، و وى را تشجیع نمود.» در همین معنا، «مُشَیِّع» به معناى «شجاع» به کار مى رود، و در تبیین آن گفته مى شود که قلب انسان شجاع، وى را خوار نمى سازد و به هنگام تصمیم گیرى هاى دشوار، با وى همراهى مى کند.
ز. «تَشَیَّعَ»: «شیعه مذهب شد»، «مذهب تشیّع داشت»، و «ادّعاى شیعى بودن کرد» که البته این معانى، ناظر به معناى اصطلاحى تشیّع است که در ادامه این نوشتار، مورد بررسى قرار مى گیرد.
ناگفته نماند که آنچه در بالا مورد اشاره قرار گرفت، تنها برخى از معناهاى لغوى تشیّع است، و بیش تر، مواردى است که با معناى اصطلاحى آن ارتباط دارد.
2. «شیعه» و «تشیّع» در اصطلاح
نقطه آغازین شکل گیرى معناى اصطلاحى «تشیّع»، به زمان حیات رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)باز مى گردد که آن حضرت در چند نوبت، درباره «حامیان على(علیه السلام)» اصطلاح «شیعهُ على» را به کار بردند. چنان که در موردى، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به اشاره به على(علیه السلام)، چنین فرمودند: «سوگند به کسى که جانم به دست اوست، این شخص ]على[ و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود.» جالب توجه آن که در زمان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) به طور مشخص چهار تن از اصحاب آن حضرت، به نام هاى ابوذر غفارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود کندى و عمار بن یاسر با لقب «شیعهُ على(علیه السلام)» شناخته مى شدند.
بر این اساس، واژه «شیعه» که در لغت، به معناى پیروان و یاوران است، در یک کاربرد اصطلاحى بر یاران و حامیان على(علیه السلام) اطلاق گردید. البته باید دانست که در طول تاریخ، این کاربرد اصطلاحى شامل دو معناى متمایز و جدا از یکدیگر بوده است: یکى، عام و دیگرى، خاص.
الف. معناى اصطلاحى عامّ
به طور عام، اصطلاح «شیعهُ على(علیه السلام)» به معناى «یاران و دوستداران على(علیه السلام) و فرزندان او» است. این معنا، در واقع ناظر به پیدایش دو جریان کلى، در تاریخ صدر اسلام است که بیانگر جدایى مسلمانان بر دو بخش است: یکى، دوستداران و هواداران على(علیه السلام) و دیگر، رویاروى آنان. این جدایى و تقابل، از نظر تاریخى، گرچه به همان دوران حیات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) باز مى گردد، اما پس از رحلت آن حضرت بود که در ماجراى «سقیفه» (سال ۱۱ ق) کاملا نمایان شد. سپس، در سطحى «فراگیر»، در دوران خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام) در جنگ هایى همچون «جمل» و «صفین» به پیکار و کشتار منتهى شد، چنان که على(علیه السلام) با اشاره به شهادت یاران خود توسط اصحاب جمل، مى فرماید: «]آنان[ شیعیان مرا و کارگزاران مرا کشته اند…».
در این رابطه، محمدبن اسحاق ندیم، معروف به «ابن ندیم» (متوفاى بعد از ۳۹۰ ق) گوید: «چون طلحه و زبیر به مخالفت با على(علیه السلام) پرداختند، و به جز خونخواهى عثمان بن عفان به چیز دیگر تن در ندادند، و على(علیه السلام) تصمیم گرفت که با آنان به جنگ بپردازد تا به اطاعت از خداوند متعال درآیند، کسانى که در این امر پیرو او شدند «شیعه» نام یافتند، و على(علیه السلام) ]در اشاره به آنان[ مى گفت: شیعیان من «شیعتى)…»
«عام» بودنِ معناى فوق الذکر، بدان جهت است که در این معنا، بر خلاف آنچه که پس از این در معناى اصطلاحى خاص بیان مى شود، «اعتقاد به امامت منصوص و بلافصل على(علیه السلام) و فرزندان او» معیار نبوده است، بلکه یک اصطلاح فراگیر است که بر کسانى تطبیق مى یابد که در حوادث صدر اسلام، به ویژه پس از قتل خلیفه سوم «عثمان بن عفّان»، هوادار و طرفدار خلافت على(علیه السلام) شدند، و این هوادارى را با سرزنش و شتم نسبت به عملکرد عثمان درآمیختند. ناگفته پیداست که چنین مفهومى از «تشیع» مى توانست هم شامل کسانى شود که از على(علیه السلام) به عنوان امام منصوص و بلافصل ـ پس از پیامبر(صلى الله علیه وآله)ـ حمایت مى کردند، و هم شامل آنان که چنین باورى نداشتند و صرفاً در تقابل با حامیان «عثمان» ـ موسوم به «عثمانیه» ـ به حمایت از على(علیه السلام) مى پرداختند. این حمایت هاى رو در رو که در جنگ «صفین» به اوج برخورد نظامى منجر شد، با توجه به مناطق جغرافیایى طرفین به این شکل درآمد که «عراقى»ها حامیان (شیعیان) على(علیه السلام) شدند، و «شامى»ها ـ تحت سلطه معاویه بن ابى سفیان ـ حامیان (شیعیان) عثمان.
البته، شیعه اصطلاحى به معناى عام ـ مورد سخن در این جا ـ هیچ گاه به محدوده تاریخى و جغرافیایى فوق الذکر ختم نشد، بلکه حتى در ادوار تاریخى بعدى نیز حضورى آشکار یافت; چرا که احادیث متعددى که از شخص رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در شأن و منزلت على(علیه السلام) و فرزندان او وارد شده بود، مى توانست براى همیشه تاریخ، انگیزه هایى قوى را در وجود شمارى از مسلمانان به وجود آورد تا به «دوستدارى و هوادارى نسبت به على(علیه السلام)» ـ تشیع به معناى عام ـ بپردازند. بر این اساس، حتى بسیارى از کسانى که خلافت خلفاى پیش از على(علیه السلام) را پذیرفته بودند (اهل سنّت) ، با «دوستى اهل بیت(علیهم السلام)» از نوعى «تشیع» برخوردار بودند. لذا، این اشخاص که در اصل، جزء اهل سنت بودند، هرگاه بر فضایل اهل بیت(علیهم السلام) «تکیه» کرده و به سخن از آن مى پرداختند، از سوى سایر اهل سنت متهم به «متشیّع بودن» و «شیعى گرى» مى شدند، چنان که این اتهام بر «ابن عبد ربّه اندلسى» (متوفاى ۳۲۸ ق) صاحب کتاب عقد الفرید و یا حتى بر «امام شافعى» (150ـ۲۴۱ ق) ـ رهبر یکى از چهار مذهب عمده اهل سنت ـ وارد شده است.
ب. معناى اصطلاحى خاصّ
اصطلاح «شیعه على(علیه السلام)» به طور خاص، بر پیروان مذهب تشیع ـ در برابر پیروان مذهب تسنّن ـ اطلاق مى گردد و ایشان کسانى اند که معتقد به امامت منصوص و بلافصل على(علیه السلام) و فرزندان او، پس از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) مى باشند. در این رابطه باید دانست که شیعه به این معناى خاص، شامل سه فرقه عمده بوده است:
1. امامیه (دوازده امامى);
2. زیدیه;
3. اسماعیلیه.
افزون بر این سه گروه، فرقه چهارمى به نام «غلات» نیز خود را شیعه مى نامیده اند. البته سایر شیعیان، به ویژه امامیه، بر این باورند که غلات به علت افکار غالیانه و مشرکانه خود ـ به گونه اى که در امامت تا حدّ ربوبیّت غلوّ مى کنند ـ نه تنها شیعه نیستند، بلکه اساساً مسلمان نیز نمى باشند.
هر یک از فرقه هاى فوق الذکر خود به شعبه هاى داخلى متعددى انقسام مى یابد که با مراجعه به منابع مربوط به «ملل و نحل» و فِرق اسلامى، قابل شناسایى است. از نظر تاریخى، این نکته حایز اهمیت است که به تدریج و با گذشت زمان، واژه «تشیع» به طور «غالب» بر همین معناى اصطلاحى خاص تطبیق یافته است، به گونه اى که در اساس، «اسم»ى براى مذهب فوق الذکر شده است. بر این اساس، هر یک از فرقه هاى یاد شده از مذهب تشیّع، خود را شیعى مى دانستند و دیگران نیز آنان را شیعى مى خواندند، به گونه اى که لفظ شیعه تنها براى یک فرقه خاص ـ مثلا، امامیه ـ به کار نمى رفته است. اما با وجود این، اطلاق نام شیعه با گذشت زمانى بیش تر، به عنوان نامى براى شیعه «امامیه» ـ «اثنا عشرى» (دوازده امامى) ـ تثبیت گردید، تا آن جا که امروز زیدیه و اسماعیلیه ـ دو فرقه دیگر تشیع ـ با همین دو نام شناخته مى شوند و نه با پیشوند شیعه، و بسیارى از فرقه هاى منسوب به شیعه یا منشعب از تشیع که در طول تاریخ پدیدار شده اند اکنون از بین رفته اند.
حال، با بررسى موارد استعمال اصطلاح «شیعهُ على(علیه السلام)» مى توان استنباط نمود که در روند تاریخى، این اصطلاح ـ در هر دو معناى عام و خاص آن ـ ابتدا به همین شکل مضاف ـ شیعهُ على(علیه السلام) ـ مورد استفاده بوده است، چنان که در احادیث نبوى و روایات ائمه اطهار(علیهم السلام) بدین گونه استعمال شده است.
در برابر، در مواردى اندک نیز اصطلاح هایى چون «شیعهُ عثمان» و یا «شیعهُ معاویه» ـ به همین شکل مضاف ـ به کار رفته است. اما این موارد اندک به زودى جاى خود را به اصطلاحاتى همچون «عثمانیه» و «اهل سنت و جماعت» دادند، به گونه اى که از نظر تاریخى، این زمینه کاملا فراهم شد تا واژه «شیعه» به صورت مفرد ـ بدون اضافه ـ تنها در مورد شیعیان على(علیه السلام) مصطلح شود. چنان که بنا به گزارشى از ابوجعفر اسکافى (متوفاى ۲۴۰ ق)، در همان عصر امیرالمؤمنین على(علیه السلام) چنین استعمالى به کار رفت. پس از آن، دیرى نپایید که در یک نامه تاریخى، شیعیان کوفه در تسلیت شهادت امام حسن(علیه السلام) (۵۱ ق) به برادرش امام حسین(علیه السلام)، واژه شیعه را به طور مفرد به کار بردند. این امر، حکایت از آن دارد که در همان نیمه قرن اول هجرى، واژه «شیعه» به طور مفرد ـ بدون اضافه ـ در مورد «شیعیان على(علیه السلام)» مصطلح گردید.
3. اصطلاحات مترادف با «تشیع»
در طول تاریخ تشیّع و در گستره مناطق گوناگون جغرافیایى که شیعیان حضور داشته اند، چندین اصطلاح، به عنوان نام هایى جایگزین و مترادف با «تشیّع» پدیدار و رایج گردیده است. در این بخش از نوشتار، برخى از آن نام ها مورد بررسى اجمالى قرار مى گیرد. اما پیش تر، باید به دو نکته توجه شود: نخست، آن که اصطلاحات مورد سخن در این جا، تنها برخى از اصطلاحات مترادف با تشیّع است و سزاوار است که در این زمینه، با توجه به دو بستر «تاریخ» و «جغرافیا»، جستارى کامل به عمل آید. دوم، این که چند اصطلاحى که در این جا به اجمال شناسایى شده است، اصطلاحاتى است که به طور نسبتاً چشمگیر در تاریخ تشیّع حضور داشته است و به جز این ها، بسیارى اصطلاحات کلامى ـ مربوط به فرقه هاى مختلف شیعى ـ وجود دارد که در مجالى دیگر بایسته بررسى خواهد بود.
بر این اساس، در این جا، ابتدا سه اصطلاح «علوى»، «ترابى» و «رافضى» به عنوان اصطلاحاتى که به جاى شیعه، به طور گسترده به کار رفته است، شناسایى مى گردد و سپس چند اصطلاح منطقه اى (محلّى) مترادف با تشیّع مورد اشاره قرار مى گیرد:
الف. علوى:
«علوى» به معناى «منسوب به على(علیه السلام)» است، و در اصل، بیانگر نسَب کسانى است که از اولاد على بن ابى طالب(علیه السلام) باشند. اما همچنین، این اصطلاح در برابر اصطلاح «عثمانى» به کار رفته است. بر این اساس، کسانى را «علوى» مى گویند که پس از قتل عثمان، على(علیه السلام) را به قتل وى متهم نکردند و به عایشه و معاویه نپیوستند. و پیروان این طریقت را نیز علوى گویند هرچند زمان على(علیه السلام) و معاویه را درک نکرده باشند. و روایتگران احادیث از تابعین و جز آنان را که با صفت «و کان علویاً» نام مى برند، مقابل عثمانى است. و ناصر خسرو قبادیانى (۳۹۴ـ۴۸۱ق) را که علوى مى گفتند از این قبیل است، نه این که از ذریه طاهره رسول(صلى الله علیه وآله) باشد.
همچنین، گاهى اصطلاح «علوى» در برابر اصطلاح «عباسى» به کار رفته است که در این کاربرد، «علویه» همان شیعیان بودند که معتقد به امامت على بن ابى طالب(علیه السلام) و فرزندان او بودند، اما «عباسیه» کسانى بودند که امامت «عباس» عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را باور نمودند. ناگفته نماند که «بنى على(علیه السلام)» و «بنى عباس» ابتدا با یکدیگر تقابلى نداشتند، و حتى در عصر حاکمیت امویان، آن دو خاندان در ضدیت با بنى امیه به یکدیگر پیوسته بودند، و بر اساس گزارشى، پیروان هر دو خاندان «شیعه آل محمد(صلى الله علیه وآله)» نامیده مى شدند. اما پس از پایان سلطه امویان که بنى عباس صاحب قدرت شدند، بر بنى على(علیه السلام)بسیار سخت گرفتند، و از آن به بعد، تنها کسانى که به ولایت بنى على معتقد بودند «شیعه» نامیده شدند.
همچنین ناگفته نماند که اصطلاح «علویان طبرستان» نیز نامى است براى یک سلسله از حکمرانان علوى نسَب که از سال ۲۵۰ تا سال ۳۱۶ ق در مناطق جنوبى دریاى خزر، یعنى دیلم و گیلان و طبرستان، حکومت کردند.
ب. ترابى:
این وصف را که مخالفان شیعه، از باب طعن و سرزنش بر شیعیان اطلاق مى کرده اند، در اساس، برگرفته از لقبى بوده است که پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام)داده بود. جالب توجه آن که على(علیه السلام)، خود این لقب را دوست مى داشت، اما معاویه از باب طعن از حضرت على(علیه السلام) به این لقب یاد مى کرد، و زیاد بن ابیه نخستین بار شیعه على(علیه السلام) را «ترابیه» نامید.
البته درباره چگونگى دادن این لقب از سوى پیامبر به على(علیه السلام) روایات متفاوتى وجود دارد. در برخى از روایات آمده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) هنگامى که دید على(علیه السلام) در حال سجده، صورت خود را به خاک مالیده است، او را «ابوتراب» لقب داد.
در برخى از منابع نیز با بیان ماجرایى از قول عمار بن یاسر گزارش شده است که در غزوه ذوالعشیره (سال دوم ق)، پیامبر(صلى الله علیه وآله) على(علیه السلام) را که در نخلستان «بنى مدلج» ـ بر روى خاک ـ به خواب رفته بود، با لقب ابوتراب مورد خطاب قرار داد، او را از خواب بیدار کرد، و سپس چگونگى شهادت او را پیش گویى کرد.
در روایتى دیگر آمده که روزى على(علیه السلام) از خانه بیرون آمد و در سایه مسجد بخفت، پس از آن پیامبر(صلى الله علیه وآله) به نزد فاطمه(علیها السلام) آمد و پرسید: «پسر عمویت کجاست؟» فاطمه(علیها السلام)پاسخ گفت: «در مسجد خفته است.» پیامبر(صلى الله علیه وآله) برفت و او را دید که ردا از پشتش افتاده و خاک آلود شده است. پیامبر(صلى الله علیه وآله)به پاک کردن خاک از پشت او پرداخت و در آن حال مى گفت: «اى ابوتراب برخیز.»
در دوره اموى که دشنام گفتن به على(علیه السلام) بر منابر تبلیغ مى گردید، کنیه ابوتراب را به قصد تحقیر به کار مى بردند. اما بعدها، فتیان و جوانمردان و نیز پاره اى از متصوفه که على(علیه السلام) را مظهر فتوت و خاکسارى مى دانستند، کنیه ابوتراب را اشاره به ویژگى خاکسارى آن حضرت دانسته و آن را بزرگ مى داشتند.
ج. رافضى:
اصطلاح «رافضى» ـ جمع آن: روافض و رافضیان ـ از ریشه «رَفض» به معناى ترک کردن گرفته شده است. مخالفان شیعه، این اصطلاح را بر همه فرقه هاى شیعه و گاهى بر گروه و فرقه خاصى از آنان و گاهى نیز بر کسانى که محبت خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ابراز مى کردند، اطلاق مى نموده اند. البته مخالفان با به کار بردن این اصطلاح در مورد شیعیان، قصد طعن و نکوهش آنان را داشته اند و مدعى بوده اند که شیعیان دین اسلام را ترک نموده اند و از دین خارجند.
گفتنى است که در ادوارى از تاریخ اسلام که تعصبات مذهبى شعلهور بود، شیعیان با عنوان رافضیان در ردیف گبران و ترسایان به شمار مى آمدند و از طرف حاکمان متعصب به شدت مورد تعقیب و شکنجه و کشتار قرار مى گرفتند.
جالب توجه آن که با وجود استعمال سرزنش آمیز از واژه «رافضى» توسط مخالفان تشیّع، در روایاتى از معصومان(علیهم السلام)اصطلاح رافضیه با مفهومى مثبت ـ به معناى رفض و ترک شرّ و بدى ـ بر یک مرتبه شریف و والا اطلاق گردیده است.
در مورد پیدایش اصطلاح رافضى، «ابوالحسن اشعرى» (متوفاى ۳۲۴ ق) مى نویسد که شیعه را «رافضه» نامند، چون ایشان امامت ابى بکر و عمر را ترک کرده اند و معتقدند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به طور صریح و علنى، على(علیه السلام) را به جانشینى خود برگزیده است. برخى هم نوشته اند علت نام گذارى شیعیان به رافضه، آن است که چون کوفیان با زیدبن على بن الحسین(علیه السلام) بیعت کردند و زید قیام کرد، از برخى از یارانش شنید که بر ابوبکر و عمر طعن مى زدند. با آن که زید به برترى على(علیه السلام) در خلافت گواهى مى داد، ولى سپاهیانش را نیز از طعن زدن به ابوبکر و عمر منع کرد، از این رو، بیش تر یارانش وى را رفض و ترک کردند و زید به آنان گفت: «رفضتمونى» (مرا ترک کردید) و از آن به بعد شیعیانى که زید را ترک کرده بودند رافضه خوانده شدند. البته، زیدبن على بن الحسین(علیه السلام) توسط امامان شیعه(علیه السلام) مورد تمجید بوده است و لذا نسبت مزبور بدو، نسبتى ناروا به شمار مى آید.
در علت پیدایش اصطلاح رافضى، وجه دیگرى نیز این چنین بیان شده است که پس از وفات امام باقر(علیه السلام) مغیره بن سعید که از اصحاب با نفوذ امام بود، به امامت محمدبن عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب(علیه السلام)اعتقاد پیدا کرد و از امام صادق(علیه السلام) جدا شد، و امام صادق(علیه السلام) او را رفض نمود و لعن کرد، و شیعیان از او تبرّى جستند و از آن تاریخ، وى و هوادارانش را رافضه خواندند. اما این وجه صحیح نیست; چرا که تبرّى شیعیان از مغیره بن سعید، در اساس از همان زمان حیات امام باقر(علیه السلام) و به دلیل عقاید منحرف وى ـ با دعواى پیامبرى ـ بوده است.
هم چنان که پیش تر اشاره شد، امام شافعى رهبر یکى از چهار مذهب عمده اهل سنت، خود از محبّان و دوستداران اهل بیت(علیهم السلام) بوده است. جالب توجه این که وى، از همین روى، خود را «رافضى» نامیده و با افتخار بدین نام، چنین سروده است:
• لو کان حبّ الوصى رفضاً فإنّنى أرفض العباد
(اگر دوستى وصىّ] على(علیه السلام)[ مایه رفض ]رافضى بودن [است; پس همانا من رافضى ترین بندگان ام.)
و نیز سروده است:
• لو کان رفضى حبّ آل محمد فلیشهد الثّقلان أنّى رافضى
(اگر رفض ]رافضى بودن[ من، دوستى آل محمد است; پس «ثقلین»]جنّوانس،یاقرآنوعترت[شاهدباشندکه من رافضى ام.
و در جایى دیگر سروده است:
• لو کان ذنبى حُبَّ آل محمد فذلک ذنبٌ لست منه اتوب
(اگر گناه من دوستى آل محمد(صلى الله علیه وآله) است; پس این گناهى است که از آن توبه نخواهم کرد.)
د. برخى از اصطلاحات «منطقه اى» (محلّى)
1. مُتاوله:
اکنون یکى از مهم ترین نام هاى شیعه امامیه در جبل عامل ـ منطقه اى در کشور لبنان ـ «متاوله» است. این لفظ یا جمع «متوالى» مشتق قیاسى از توالى به معناى تتابع و پى در پى بودن است، بدان جهت که مردم جبل عامل همگى در موالات اهل بیت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پا بر جا بوده اند; یا مشتق (بر خلاف قیاس) از تولّى است; یعنى به علت داشتن ولاى اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، آنان را به عنوان ولىّ و سرور خود برگزیدند. وجه سومى نیز این گونه مطرح شده است که ایشان در هنگامه جنگ، شعارشان این بود: «مُت ولّیاً لعلىّ(علیه السلام)» (بمیر! در حالى که ولىّ و دوستدار على(علیه السلام)هستى.)
آغاز پیدایش لقب متاوله به سال ۱۱۰۰ ق (قرن دوازدهم ق) باز مى گردد که در آن زمان، این لقب در مورد بخشى از شیعیان لبنان ـ ساکن در مناطق جبل عامل، بعلبک و جبل لبنان ـ رواج یافت که ایشان از اطاعت امیران لبنان سر باز زدند و بر آن شدند تا وجود سیاسى خود را اظهار کنند، و در این راه در آتش جنگ فرو رفتند، اما به مرور زمان، این لقب بر تمام شیعیان ساکن در لبنان و نیز بر شیعیان لبنانى مهاجر به دمشق اطلاق گردید.
2. مَشارقه:
مورّخ مشهور «ابن الأثیر» (555ـ۶۳۰ ق) در کتاب الکامل فى التاریخ در گزارش حوادث سال ۴۰۷ ق حکایت از آن دارد که در «مغرب» (شمال افریقا)، شیعیان را «مشارقه» مى نامیده اند، و این نام در انتساب به ابو عبدالله شیعى (متوفاى ۲۹۸ ق) بود که مشرقى الاصل بوده است. البته به نظر مى آید که اصطلاح مزبور یک اصطلاح طعن آمیز ـ از سوى مخالفان شیعه ـ بوده است تا ایشان را به عنوان بیگانه و غیر بومى باز شناسند.
3. اصطلاحات متقابل با «تشیع»
در این جا، تنها برخى از اصطلاحات متقابل با تشیع که در تاریخ اسلام حضورى نسبتاً چشمگیر داشته است، مورد شناسایى اجمالى قرار مى گیرد:
الف. اهل سنّت (اهل سنت و جماعت)
واژه «سنّت» در لغت، به معناى سیره، طریقت و روش است. در اصطلاح، نزد همه مسلمانان، چه شیعه و چه سنى، «سنّت» عبارت است از اوامر و نواهى رسول خدا (صلى الله علیه وآله) و روش آن حضرت ـ مشتمل بر گفتارها و رفتارهاى او ـ که یکى از ادله استنباط احکام شرعى شمرده مى شود. همچنین، اصطلاح «اهل سنت» بر گروهى از مسلمانان اطلاق مى شود که مى گویند از روش و طریقت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و خلفاى راشدین و اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله)پیروى مى کنند.
حایز اهمیت است که از نظر لغوى، واژه «سنّت» ـ به معناى سیره و روش ـ ناظر به «استمرارِ» روش شناخته شده پیشین است. بر این اساس، واژه سنت با کلمه هاى نو، تازه و بدیع تقابل دارد. از این رو، اصطلاح «اهل سنت» با اصطلاح «اهل بدعت» مقابلَه مى کند، و در نزد اهل سنت، مخالفان ایشان، یعنى شیعیان، اهل بدعت (!) به شمار مى آیند; زیرا شیعیان تنها به روایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان خود («معصومان» از نظر شیعیان) تمسّک مى نمایند و سیره خلفا و صحابه را معتبر نمى دانند.
در این رابطه، باید دانست که در نامه اى از على(علیه السلام)، در خطاب به شیعیان، بر این نکته تأکید شده است که «شیعه» نه تنها یک امر نوظهور (مبتدع) نیست، بلکه اساساً شیعیان، «شیعه پیامبر محمد(صلى الله علیه وآله)» مى باشند، و نام شیعه اسمى است که خداوند در قرآن آن را گرامى داشته است.
ب. عثمانى
وصف «عثمانى» به معناى «منسوب به عثمان» است، و در اصل بر کسانى اطلاق مى شود که نسباً از اولاد عثمان بن عفّان، خلیفه سوم، باشند. همچنین، پس از قتل عثمان (سال ۳۵ ق)، به هواداران وى که على(علیه السلام) و یارانش را به قتل عثمان متهم مى کردند، «عثمانى» گفته شد. بر این اساس، اهالى شام که به داعیه خونخواهى عثمان بر امیرمؤمنان على(علیه السلام)شوریدند، «عثمانى» خوانده شدند.
سپس، این اصطلاح به عنوان وصفى براى مخالفان تشیّع، در طول تاریخ اسلام تداوم یافت، چنان که «ابوعثمان جاحظ» (150ـ۲۵۵ ق) کتابى به نام «عثمانیه» بر ضد تشیّع نگاشت.
البته باید توجه داشت که به جز وصف «عثمانى» مورد سخن در این جا، اصطلاح «عثمانى» در مورد سلاطین عثمانى نیز بسیار رواج دارد که ایشان از سال ۶۹۹ تا سال ۱۳۴۲ ق دولتى بزرگ تأسیس کردند.
ج. ناصبى
در برابر کاربرد اهانت آمیز رافضى از سوى اهل سنت در مورد شیعیان، اهل تشیّع نیز سنّى ها را «ناصبى» (جمع آن: نواصب) مى خواندند. در کاربرد این وصف، این تعریض وجود داشته است که اهل سنت، «نصبِ» عداوت خاندان رسول(صلى الله علیه وآله)کرده اند، در حالى که آنان خود منکر این معنا مى باشند و گویند که تنها امام و خلیفه را نصب کرده اند. البته، شیعیان همین معنا را نیز نمى پذیرند; چرا که ایشان معتقدند که امامت، ادامه رسالت است و تعیین امام، امرى الهى و ما فوق امور عرفى است.
سخن پایانى
در پایان سخن، باید اذعان نمود که آنچه در این سطور گذشت، در واقع، تنها طرح یک بحث، همراه با یک بررسى اجمالى بوده است. دامنه این بحث چندان گسترده است که همچنان نیازمند بررسى هاى تفصیلى و تکمیلى است; امید بر آن توفیق!
——————————————————————-
۱ـ برخى «فقه اللغه» را در فارسى به «زبان شناسى» ترجمه کرده اند. ر.ک: آذرتاش آذرنوش، فرهنگ معاصر عربى ـ فارسى، تهران، نشر نى، ۱۳۷۹، ص ۵۱۴ (ماده «فقه اللغه»). اما درست تر آن است که آن را معادل با اصطلاحاتى چون «لغت شناسى» یا «زبان شناسى تاریخى» به کار بریم.۲ـ ر.ک: محمد معین، فرهنگ فارسى، چ چهارم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۰، ج ۱، ص ۲۹۲ (ماده «اصطلاح»).3ـ ابن منظور، لسان العرب، تصحیح امین محمد عبدالوهاب و محمدالصادق العبیدى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، مؤسسه التاریخ العربى، ۱۴۱۶ ق / ۱۹۹۶ م، ج ۷، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»). بر این اساس، برخلاف آنچه که بعضى گمان کرده اند، شیعه، جمع یا اسم جمع نیست. محمد معین، همان، ج ۲، ص ۲۱۱۳ (ماده «شیعه»).4ـ غلامحسین مصاحب، دائره المعارف فارسى، چ دوم، تهران، امیرکبیر، کتاب هاى جیبى، ۱۳۸۰، ج ۲، ص ۱۵۳۲ (ماده «شیعه»).5و۶ـ ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»).7ـ حجر: ۱۰ / انعام: ۶۵و۱۵۹ / قصص: ۴ / روم: ۳۲.۸ـ «… هذا من شیعته و هذا من عدّوه فاستغاثه الذى من شیعته على الذى من عدوّه…». قصص: ۱۵.۹ـ ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۹ (ماده «شیع»). البته «تشیّع فى الشىء» چنین نیز معنا شده است: «دلداده و شیفته آن چیز شد.» جبران مسعود، الرائد، فرهنگ الفبایى عربى ـ فارسى، چ دوم، ترجمه رضا انزابى نژاد، مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، ۱۳۷۶، ج ۱، ص ۴۸۱، (ماده «تَشَیَّع تشیّعاً»)10ـ ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۹ (ماده «شیع»).11ـ همان، ص ۲۵۸ ـ ۲۵۹ (ماده «شیع»).12و۱۳ـ همان، ص ۲۵۹ (ماده «شیع»).14ـ ر.ک: همان، ص ۲۶۰ (ماده «شیع»).15ـ همان، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»).16ـ جبران مسعود، همان، ج ۱، ص ۴۸۱ ((ماده «تَشَیَّعَ تشیّعاً»).17ـ ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»).18ـ براى آگاهى از مواردى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) اصطلاح «شیعهُ على(علیه السلام)» را به کار بردند، ر.ک: محمدحسین مظفر، تاریخ شیعه، ترجمه سید محمدباقر حجتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۸، ص ۳۴ـ۴۰.۱۹ـ سعدبن عبدالله ابوخلف الأشعرى القمى، کتاب المقالات و الفرق، تصحیح محمدجواد مشکور، تهران، مؤسسه مطبوعاتى عطائى، ۱۹۶۳ م، ص ۱۵.۲۰ـ ر.ک: ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»).21ـ ر.ک: عبدالله فیاض، تاریخ الامامیه و اسلافهم من الشیعه منذ نشأه التشیع حتى مطلع القرن الرابع الهجرى، چ سوم، بیروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، ۱۴۰۶ ق / ۱۹۸۶ م، ص ۳۱.۲۲ـ نصر بن مزاحم منقرى، وقعه صفین، تحقیق و شرح عبدالسلام محمدهارون،چ دوم،قاهره،مطبعه المدنى،۱۳۸۲،ص۵.۲۳ـ محمد بن اسحاق الندیم، کتاب الفهرست، تحقیق رضا تجدّد، تهران، بى نا، ۱۳۹۳ ق / ۱۹۷۳ م، ص ۲۲۳.۲۴ـ ر.ک: محمدبن سعد، الطبقات الکبرى، الطبقه الخامسه من الصحابه، تحقیق محمد بن صامل السلمى، طائف، مکتبه الصدیق، ۱۴۱۴ ق / ۱۹۹۳ م، ج ۱، ص ۴۳۰ ـ۴۳۱ / منصور داداش نژاد، «بستر تاریخى مفاهیم سیاسى ـ اجتماعى حادثه کربلا»، حوزهودانشگاه،سال هشتم، ش۳۳، زمستان۱۳۸۱،ص ۲۸.۲۵ـ درباره اصطلاح «عثمانیه»، پس از این در ادامه سطور، سخن به میان خواهد آمد.۲۶ـ ر.ک: منصور داداش نژاد، همان، ص ۲۸. راقم سطور، در یک مقال مستقل به بررسى مراحل اولیه چالش میان امام على(علیه السلام) و معاویه پرداخته است. ر.ک: نگارنده، «روابط امام على(علیه السلام) و معاویه (از خلافت تا جنگ صفین»، معرفت، ش ۵۲، فروردین ۱۳۸۱، ص ۴۲ـ۵۲.۲۷ـ درباره اصطلاح «اهل سنت»، پس از این در ادامه سطور، سخن به میان خواهد آمد.۲۸ـ ر.ک: رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجرى، چ دوم، تهران، مرکز چاپ و نشر سازمان تبلیغات اسلامى، ۱۳۶۹، ص ۲۸ ـ ۳۰.۲۹ـ ر.ک: ابوالفتح محمد بن عبدالکریم الشهرستانى، الملل و النحل، تحقیق محمد سید کیلانى، بیروت، دارالمعرفه، ۱۳۸۱ ق / ۱۹۶۱م، ج ۱، ص ۱۴۶ / عبدالله فیاض، همان، ص ۳۲ـ۳۴.۳۰ـ سید مرتضى بن داعى حسنى رازى، تبصره العوام فى معرفه مقالات الأنام، تصحیح عباس اقبال، تهران، مطبعه مجلس، ۱۳۱۳، ص ۱۶۷ / محمدعلى تهانوى، موسوعه کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، اشراف رفیق العجم، بیروت، مکتبه لبنان ناشرون، ۱۹۹۶ م، ج ۱، ص ۱۰۵۲.۳۱ـ ر.ک: ابوخلف اشعرى قمى، همان، ص ۶۴.۳۲ـ در این زمینه ر.ک: ابومحمد الحسن بن موسى النوبختى، فرق الشیعه، تصحیح سید محمدصادق آل بحرالعلوم، نجف، المکتبه الرضویه، ۱۳۵۵ ق / ۱۹۳۶ م.۳۳ـ ر.ک: ابن منظور، همان، ج ۷، ص ۲۵۸ (ماده «شیع»).34ـ ر.ک: ابن داعى حسنى، همان، ص ۱۶۷.۳۵ـ احمد صدر حاج سید جوادى و دیگران (زیر نظر)، دائره المعارف تشیع، چ دوم، تهران، نشر شهید سعید محبى، ۱۳۷۷، ج ۴، ص ۲۷۲ (ماده «تشیّع»).36ـ ر.ک: محمدحسین مظفر، همان، ص ۳۴ـ۴۱.۳۷ـ ر.ک: منصور داداش نژاد، همان، ص ۲۸.۳۸ـ درباره این اصطلاحات، پس از این در ادامه سطور سخن به میان خواهد آمد.۴۰ـ «… ما اعظم ما اصیب به هذه الامه عامه و انت و هذه الشیعه خاصه…» احمد بن واضح یعقوبى، تاریخ یعقوبى، بیروت، دار صادر، بى تا، ج ۲، ص ۲۲۸.۴۱ـ گفتنى است که راقم سطور، پس از تبویب و تدوین معناهاى اصطلاحى عام و خاص تشیع، در مراجعه به پژوهش هاى انجام شده، تنها با توافق نسبى یک اثر با آنچه که در این جا ذکر شده آشنا گردید، و آن، «دائره المعارف فارسى» بود. ر.ک: غلامحسین مصاحب، همان، ج ۲، ص ۱۵۳۲ (ماده «شیعه»).42ـ از جمله اصطلاحاتى که در این سطور، مورد شناسایى قرار نگرفته است، عبارت است از: «خاصه»، «جعفریه» و «قزلباش». ر.ک: سید محسن الامین، اعیان الشیعه، تحقیق حسن الامین، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، بى تا، ج ۱، ص ۲۰ـ۲۱.۴۳ـ على اکبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، چ اول، دوره جدید، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۷۳، ج ۱۰، ص ۱۴۱۷۲ (ماده «علوى»).44ـ ر.ک: ابوخلف اشعرى قمى، همان، ص ۶۵و۷۰.۴۵ـ تاج الدین ابن محمد الحسینى، غایه الاختصار…، تحقیق السید محمدصادق بحرالعلوم، نجف، المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۲ ق / ۱۹۶۲ م / ص ۱۳۳ـ۱۳۴.۴۶ـ ر.ک: استانلى لین پول، تاریخ طبقات سلاطین اسلام، ترجمه عباس اقبال، تهران، دنیاى کتاب، ۱۳۶۳، ص ۱۱۴ـ۱۱۵.۴۷ـ احمد صدر حاج سیدجوادى و دیگران (زیر نظر)، همان، ج ۴، ص ۲۰۱ (ماده «ترابیه»).48ـ الفضل بن الحسن الطبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، تحقیق موسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث، قم، مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث، ۱۴۱۷ ق، ج ۱، ص ۳۰۷.۴۹ـ ابن هشام، السیره النبویه، تحقیق مصطفى السقّا و دیگران، بیروت، داراحیاء التراث العربى، بى تا، ج ۲، ص ۲۴۹ـ۲۵۰.۵۰ـ احمد صدر حاج سید جوادى و دیگران (زیرنظر)، همان، ج ۱، ص ۳۹۰ (ماده «ابوتراب»). محتمل است که پیامبر(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام) را در دو نوبت «ابوتراب» خوانده باشد: یک نوبت در مسجد، و نوبت دیگر در غزوه ذوالعشیره، ر.ک: ابن هشام، همان، ج ۲، ص ۲۵۰، پاورقى ۴.۵۱ـ براى نمونه ر.ک: منقرى، همان، ص ۳۳۴.۵۲ـ ر.ک: احمد صدر حاج سیدجوادى و دیگران (زیرنظر)، همان، ج ۱، ص ۳۹۰ (ماده «ابوتراب»).53ـ همان، ج ۸، ص ۱۰۱ ـ ۱۰۲ (ماده «رافضى، رافضیه»).54ـ ر.ک: سید جعفر شهیدى، از دیروز تا امروز; مجموعه مقالات، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۲، ص ۱۴۳.۵۵ـ ر.ک: احمد صدر حاج سید جوادى و دیگران (زیرنظر)، همان، ج ۸، ص ۱۰۲ (ماده «رافضى، رافضیه»)، همچنین ر.ک: ابن بابویه قمى، همان، ص ۶۰.۵۶ـ ابوالحسن على بن اسماعیل الاشعرى، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین، تصحیح هلموت ریتر، چ سوم، قیسبادن، دارالنشر فرانز شتاینر، ۱۴۰۰ ق / ۱۹۸۰ م، ص ۱۶.۵۷ـ احمد صدر حاج سید جوادى و دیگران (زیر نظر)، همان، ج ۸، ص ۱۰۳ (ماده «رافضى، رافضیه»). همچنین: ر.ک: ابن داعى حسنى، همان، ص ۳۴ـ۳۵.۵۸ـ ر.ک: ابوخلف اشعرى قمى، همان، ص ۷۶ـ۷۷.۵۹ـ احمد صدر حاج سیدجوادى و دیگران (زیر نظر)، همان، ج ۸، ص ۱۰۴ (ماده «رافضى، رافضیه»).60ـ ر.ک: نصیرالدین ابوالرشید عبدالجلیل قزوینى رازى، نقض…، تصحیح میرجلال الدین محدث، تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، ۱۳۵۸، ص ۲۱۴ـ۲۱۵.۶۱ـ احمد صدرحاج سیدجوادى و دیگران (زیر نظر)، همان، ج ۴، ص ۲۷۲ (ماده «تشیع»).62ـ لویس معلوف، المنجد، افست، تهران، انتشارات اسماعیلیان، ۱۳۶۵، ج ۲، ص ۶۳۲ (ماده «متاوله»).63ـ سید محسن الامین، همان، ج ۱، ص ۲۰.۶۵ـ عزالدین ابن الأثیر، الکامل فى التاریخ، ج۹، بیروت،دارصادر، داربیروت، ص ۲۹۵.c66ـ واژه «سنت» از «سنن» به معناى طریق (راه) اخذ شده است. ر.ک: ابن منظور، همان، ج ۶، ص ۴۰۰ (ماده «سنن»).70ـ ر.ک: ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ، کتاب العثمانیه، تحقیق و شرح عبدالسلام محمد هارون، بیروت، درالجیل، ۱۳۷۴ ق، مقدمه محقق، ص ۵ / على اکبر دهخدا، همان، ج ۹، ص ۱۳۸۹۴ (ماده «عثمانى»).71ـ براى آگاهى بیش تر ر.ک: منقرى، همان، ص ۵،۱۲و ۱۴۶.

















هیچ نظری وجود ندارد