کاش ساقي دوباره برمي گشتسودابه مهيجيآه اگر دست هاي عاشق سرو، درهجوم خزان نمي افتادصبرآغوش بي ادامه نبود..، ماه از آسمان نمي افتادبعداز آن دست هاي شهرآشوب، آبرويي براي آب نماندکاش ساقي دوباره بر مي گشت تا شراب از دهان نمي افتادساقي سبزماه پيشاني منعکس شد درآب، امّا نهدردل تنگناي کينه نهر، مهر اوبي گمان نمي افتادمشک دلواپس غرور تو بود، عشق دلواپس سه شعبه تيرکاش بالا بلند دريا را لرزه بر زانوان نمي افتادرد پاي تو بر جبين فلک،دست ها در کوير جا مانده…خون اگر سرنوشت عشق نبود، اتفاقي چنان نمي افتادبرخيز از آبسودابه مهيجيبا آن لب چاک چاکِ پرهيز از آبتو:سوره شکوه هاي يکريز از آب…بال و پرطفلان عطش شعله ور استققنوس نفس بريده،برخيزازآب!چون تيغ دو دممهدي رحيميتيغ دربين دو ابروش به هم برگشتهآن که ابروش چنان تيغ دو دم برگشتهبس که موزون و تراز است به چشمم انگارپيش بالاش بلنداي علم برگشتهرد پايش طرف آب چرا اين گونه ست؟يک قدم رفته به پيش و دو قدم برگشتهخوب دقت کني از طرز قدم ها پيداشتکه به کرات سرش سمت حرم برگشتهچقدر تير که تا سينه او آمده ودختري خورده به عباس قسم برگشتهازسر يوسف تا آخر قرآن تنشآيه کوتاه دست قلم برگشتهتيغ واکرده دو ابرو وسط پيشانيشآن که ابروش چنان تيغ دو دم برگشتهدو دست دليرسودابه مهيجيکبود حنجره ها بغض پير من بودندسراب ها همگي در مسير من بودندعطش عطش،دلم از خيمه گاه سر مي رفتوبچه ها عطش ناگزير من بودندخدا به خاطر پروانه ها مرا مي خواستکه گريه هاشان بغض اخير من بودندبه نام نامي دريا به قلب آب زدم ……فرشته هاي پريشان در آستان خدادعا براي دو دست دلير من بودندکسي نبود بنالد ز آب هاي جهانکه مهر مادر تنها اسير من بودندهجوم خيرگي تيرهاي لاجرعهجواب تشنگي سربه زير من بودند….چقدر شرم من ازخيمه ها نگفتني استچقدر چشم به راه سفيرمن بودند…آبروداريعلي خيريدرکرب وبلا، حسين را ياري کردبا دست بريده هم علمداري کردلب تشنه، ولي به ياد لب هاي حسينازآب گذشت وآبروداري کردلاله عباسيبيژن ارژناي لاله! تواز سلاله عباسيخون نامه اي از رساله عباسيبرکتف بدون دست او سبز شديزان، نام تو گشت لاله عباسيابالفضلاحمد چگينيستون خيمه مولا، اباالفضلعلمدار سپاه«لا»اباالفضلدرون هر دلي با ذکر نامتقيامت مي شودبرپا، اباالفضل!جوانمردي ، وفا، غيرت، شجاعتگرفته از تو رونق يا اباالفضل!درآن سو لشکري از تيغ و خنجردر اين سو يکه وتنها اباالفضلفرات اي تشنه جاويد تاريخ!بگوآخر چه کردي با ابالفضل؟برادرجعفر رسول زادهخورشيد بود وعلقمه، فصل دميدنشچشم زمانه تاب نياورد ديدنشبي دست ماند وشد علم عشق سرنگونخون خدا گريست به در خون تپيدنشازپانشست برسر بالين او حسين(ع)آسان نبود داغ برادر چشيدنشسرتابه پا خدا شد و چشمش به خون نشستتوحيد ناب بود، دل از خود بريدنشمظلوم آن شهيد که وقتي به خون تپيدمظلومه اي چو فاطمه آمد به ديدنشسقاييمحمود شاهرخياي روي دل افروزت آيينه زيباييوي عشق جهان سوزت سرمايه شيداييرخسار بديع تو، ديباچه نيکويياخلاق شريف تو، مجموعه زيبايياي مهر سپهر حُسن، اي ماه بني هاشمکي ماه کند هرگز با روي توهمتاييدرسوگ تو مي گريم وز درد تومي نالمداغ تو به دل دارم چون لاله صحراييدرعقل نمي گنجد اين نکته که درعالملب تشنه کسي ماند با منصب سقاييعموعباس سوداييبيا خواهر، ببين آن روبه رو راپدر را، التهاب جست وجو رامگر جاي شهيدان آسمان نيستکه روي خاک مي جويد عمو را؟داغ آبحميد رضا شکارسريدرسوگ تو داغ، بر دل آب افتاداشک از دل چشم وچشم ، از خواب افتاداي کاش که من عصاي دستت بودمآن لحظه که زانوانت از تاب افتادعَلَم با دست افتادمحمد رضا سهرابي نژاددر آن هنگامه پرشور پيکارجوانمردي تجلي کرد و ايثاربنازم استقامت را که آن روزعلم افتاد با دست علمدارروسياهي فراتمحمدرضا سهرابي نژاددرآتش بي پناهي گريه مي کردگل گم کرده راهي گريه مي کردکناره نقش سقاي عطشناکفرات از روسياهي گريه مي کردآيينه احساسمحمد رضا سهرابي نژادتوفان شد و شاخه گل ياس شکستدر ديده مرد، اشک الماس شکستبرسينه مشک تير جانسوزي خورديک علقمه آيينه احساس شکستلرزه برتن آبمحمد رضا سهرابي نژادتکبير تو چون به گوش مرداب افتادصد رعشه زخوف در دل خواب افتادوقتي که قدم به شط نهادي اي مرد!ازترس تو لرزه بر تن آب افتاد منبع: اشارات شماره128
















هیچ نظری وجود ندارد