پرسيد: مي داني وقتي آدم و حوا را از بهشت بيرون کردند، حتي لباس هايشان را گرفتند…آن ها چکار کردند؟گفتم: خب معلوم است با برگ هاي درخت انجيرخودشان را پوشاندند.پرسيد: مي داني چرا؟شانه بالا انداختم.گفت: ما آدم ها ناخودآگاه دوست داريم پوشيده باشيم. به همين خاطر وقتي اوضاع برعکس مي شود اعصاب مان به هم مي ريزد.***پرسيد: چرا با حجاب مي گردي؟ گفتم: به خاطر دور ماندن از عذاب خدا… اصلاً حجاب يکي از راه هاي رفتن به بهشت است.و بعد با انديشه گفت: اگر بهشت و جهنم را بردارند، باز هم با حجاب مي گردم؟!***گريه ام گرفته بود. از کار خودم. از لحن تند آن زن. دوستم آرام کنارم نشست و گفت: قبول داري که کار درستي نکردي؟گفتم نه اين که او کار درستي کرد؟ از وسط اتوبوس داد زد: هوي روسري ات را جلو بکش. نمي داني له شدن زير نگاه مسافران چه دردي داشت. مي توانست نزديک تر بيايد و کنارم بايستد و حرفش را بزند… باور کن آن وقت لج نمي کردم.دوستم سرش را پايين انداخت. بعد از چند لحظه گفت: هر کس گناه خودش را به دوش مي کشد.***گفتم: شد يک روز بيرون بيايم و کسي به من گوشه و کنايه نزند؟!گفت: خودت مقصري.گفتم: من که با آن ها کاري ندارم. راه خود را مي روم.گفت: يک روز براي امتحان هم که شده ساده بيرون بيا!منبع:نشريه ديدار آشنا شماره 128

















هیچ نظری وجود ندارد