مأمون در خاندانی که با بغض و دشمنی علویان ممزوج بود، رشد و نمو یافت و در حکومتی که تمام راههای سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را برای محو و نابود کردن علویان به کار گرفته بود، تربیت شد. از او توقع و انتظاری جز ادامه سیاست خصمانه خلفای پیشین در برابر علویان نمیرفت، امّا یک باره و به ظاهر ورق برگشت و مأمون برخلاف سیاستهای حاکمان گذشته، با علویان به نرمی و ملایمت برخورد کرد؛ به گونهای که امام رضا(ع) را از مدینه به مرو آورد و نخست به امام رضا(ع) پیشنهاد “خلافت” کرد، اما آن حضرت نپذیرفت. بعد از آن “ولایتعهدی” را به امام تحمیل و شعارهای علویان را جایگزین شعارهای بنیعباس کرد . او سکه به نام امام رضا(ع) زد و رنگ سبز را به جای رنگ سیاه برگزید و دختر خود را به عقد آن حضرت درآورد و …علویان و بنیعباس در برابر این رفتار مأمون، یک باره حیرت کردند و مأمون با این سیاست غیرمنتظره، خلافت خود را وارد عرصه جدیدی کرد. در این زمینه پرسشهای گوناگونی وجود دارد؛ از جمله: چرا مأمون برخورد ملایم با فرزندان علی[ را در دستور کار خود قرار داد؟ چرا خلافت را به امام رضا(ع) پیشنهاد کرد؟ آیا طرح پیشنهاد خلافت به امام رضا(ع) صادقانه بود و واقعاً قصد بازگرداندن خلافت به اهل بیت را داشت و یا اهداف دیگری را از این کار دنبال میکرد؟ چرا ولایتعهدی را بر امام تحمیل کرد؟ برخوردهای به ظاهر ملایم مأمون با علویان چه معنا و مفهومی دارد؟ریشه این پرسشها، به سه مسئله بازمیگردد:نخست) آیا پیشنهاد کنندی خلافت و یا ولایتعهدی، مأمون بود یا فضل بن سهل ؟دوم) اگر پیشنهاد کننده مأمون باشد، آیا در این پیشنهاد صادق بود و به راستی قصد بازگرداندن خلافت به آلعلی را داشت و یا این پیشنهاد، دسیسه و حیلهای بیش نبود و مأمون اهداف دیگری را دنبال میکرد؟سوم) واکنش امام (ع) در برابر پیشنهاد چه بود؟در این نوشتار، میخواهیم به این سه سؤال اساسی پاسخ دهیم. پاسخ این پرسشها از آن جهت اهمیت دارد که روابط خلفای بنیعبّاس با اهلبیت عموماً و روابط مأمون با امام رضا(ع) را به گونهای خاص مشخص میسازد و آشکار میشود که آیا روابط آنها اوّلاً ، یکطرفه بوده است یا دو جانبه ؟ ثانیاً، آیا این روابط دوستانه بوده یا مأمون اهداف دیگری را با این روابط پی میگرفته است؟!اوّل: پیشنهاد دهنده کیست؟مشهور این است که مأمون پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی را به امام داد، امّا برخی بر این باورند که فضل بن سهل چنین پیشنهادی را به مأمون کرد. زمانی که مأمون برادرش امین را کشت ، وزیر مأمون (فضل بن سهل) برادر خود (حسن بن سهل) را به حکومت بغداد فرستاد و چون حسن بن سهل از امرای عرب نبود، حاکمان کوفه و عراق به فرمانروایی او راضی نمیشدند و بر فرمانروایی “سادات علوی” متفق بودند؛ لذا بر مأمون میشوریدند و هر از گاهی علویان بر ضد حکومت بنیعبّاس قیام میکردند، تا آنکه اوضاع مملکت به سبب قیامهای علویان نابهسامان گشت. فضل بن سهل خطاب به مأمون گفت: “علویان به خلافت طمع کردهاند و لشکر عرب نیز با آنها همراه هستند. از این رو، تدبیر بر این است که یکی از سادات علوی که از همه شریفتر و بزرگتر باشد و علویان همه او را به شرف و بزرگواری قبول داشته باشند، به عنوان “خلیفه” معرفی کنیم تا این قیامها و شورشها آرام بگیرد”.آنان سرانجام امام رضا(ع) را برای این کار انتخاب کردند.(1)در پاسخ، ذکر چند نکته ضروری است :1. مأمون شخصیتی سیاسی، آگاه، زیرک، دوراندیش، حیلهگر، صاحب رأی، و در تصمیمگیری قاطع بود.2. فضل بن سهل (وزیر مأمون) نیز به زیرکی و باهوشی معروف و مشاور خاص خلیفه بود.با توجه به این دو نکته، چنین میتوان گفت:لازمه نقل دوم که فضل بن سهل را پیشنهاد کننده بدانیم، این است که مأمون، صاحب رأی و قاطع در تصمیمگیری، زیرک، دوراندیش و … نباشد و فضل بن سهل، گرداننده واقعی جریان حکومت باشد، با اینکه چنین نبوده است.با این همه میتوان بین این دو نقل را این گونه جمع کرد که حتی اگر پیشنهاد کننده، فضل بن سهل باشد، بر اصل ماجرا خلل و خدشهای وارد نخواهد آمد؛ زیرا در هر دو صورت، پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی از جانب مأمون مطرح شده و اگر فضل بن سهل نیز پیشنهاد کننده باشد، سخن او در حدّ مشاوره بوده و مأمون، به دلیل شمّ سیاسی خود، این پیشنهاد را بدون برنامه و هدف نپذیرفته و به یقین آن را بررسی کرده و با دوراندیشی همه جوانب مسئله، به ویژه مخالفت بنیعبّاس با وی را سنجیده و با توجه به خطرها و تهدیدهای بنیعبّاس، دست به چنین کار خطرناک و مهمی زده است. بنابراین معقول نیست که در چنین مسئله حیاتی و مهم، مأمون عقل خود را به فضل بن سهل بسپارد و مطیع پیشنهادها و دیدگاههای وی باشد.از سویی، اگر فضل پیشنهاد دهندی اصلی بود، باید به جهت عدم موفقیت طرح، مأمون او را توبیخ میکرد، اما چنین مطلبی گزارش نشده است.دوم: آیا مأمون در پیشنهاد خود صادق بود؟آیا مأمون واقعاً قصد باز گرداندن خلافت به خاندان علی[ را داشت و یا اهداف دیگری را دنبال میکرد؟نخست باید به انگیزه و اهداف مأمون از این پیشنهاد پیبرد، تا بتوان پاسخ دقیق و صحیح و جامعی داد.دیدگاه علمادر نگاهی کلی به آرا و دیدگاههای علما، میتوان آنها را به سه گروه تقسیم کرد: الف) کسانی که مأمون را در این کار صادق میدانستند و میگفتند هیچ گونه سیاست و حیلهای در کار نبوده است؛ انگیزههایی را دال بر صدق نیّت مأمون نقل میکنند که به آنها اشاره میشود.1. طبری شافعی، ابن اثیر شافعی و دیگران:”انّ المأمون نظر فی بنی العباس و بنی علیّ فلم یجد أحداً هو أفضل ولا أورع ولا أعلم منه؛(2) مأمون در میان فرزندان عباس و علی نگریست، پس هیچ کس را با فضیلتتر و با ورعتر و عالمتر از او (امام رضا(ع)) نیافت”.2 . ابوالفرج اصفهانی:”إنّ المأمون کان خلال صراعه مع أخیه الأمین قد عاهد الله أن ینقل الخلافهٔ إلی أفضل آل ابیطالب وأنَّ علیّ الرضا هو أفضل العلویین إِنْ ظفر بالمخلوع؛(3) مأمون به هنگام درگیری با برادر خویش امین، با خدا پیمان بسته بود که اگر بر مخلوع ( امین ) پیروز شود، خلافت را به برترین فرد خاندان ابوطالب تحویل دهد و علی ـ ملقب به رضا ـ برترین فرد علویان بود”.3 . سیوطی شافعی :”انّ المأمون قد حمله علی ذلک إفراطه فی التشیّع حتّی قیل : إنّه همّ أنْ یخلع نفسه ویفوّض الأمر الیه؛(4 ) مأمون به جهت شیعهگری افراطیاش(5)، او (امام رضا(ع)) را بدینکار واداشت، حتی گفته شده میخواست از سلطنت کناره گیرد و آن را به او بسپارد”.4 . ابن طَقْطَقی :”إنّ المأمون فکّر فی حال الخلافهٔ به عده وأراد أنْ یجعلها فی رجلٍ یصلح لها لتبرأ ذمّته، فنظر فی بنی العبّاس و بنی علی فلم یجد أحداً هو أفضل ولا أورع ولا أعلم منه؛(6 )مأمون در مورد خلافت بعد از خویش اندیشید و خواست برای آن کار، کسی را قرار دهد که صلاحیتش را داشته باشد تا ذمهاش بری شود. بنابراین در میان فرزندان عباس و علی نگریست، پس کسی را برتر و باورعتر و داناتر از او (امام رضا(ع)) نیافت”.5. دکتر احمد امین مصری شافعی:”إنّ المأمون قد أراد بذلک أنْ یصلح بین البیتین العلوی والعبّاسی ویجمع شَمْلهما لیتعاونوا علی ما فیه خیر الأُمّهٔ وصلاحها وتنقطع الفِتن وتصفو القلوب ، وإنّه کان معتزلیاً و یری أحقیّهٔ علیّ وذرّیته بالخلافهٔ وکذلک أنّه وقع تحت تأثیر الفضل والحسن ابنَیْ سهل الفارسیّین … وأنّه رأی أنّ عدم تولّی العلویین للخلافهٔ یکسب أئمّتهم شیئاً من التقدیس فإذا ولّوا الحکم ظهروا للناس و بان خطؤهم وصوابهم فزال عنهم التقدیس … وأغلب ظنّی أنّ المأمون کان مُخْلِصاً فی عمله صادقاً فی تصرّفه …؛7 مأمون با این کار خواسته بود که بین دو خاندان علوی و عباسی آشتی برقرار کند و پراکندگی آنان را به یگانگی تبدیل گرداند تا در آنچه خیر و صلاح امت است، یاری کنند و فتنهها بخوابد و دلها از کینهها پاک شود. او معتزلی بود و علی و فرزندانش را برای خلافت سزاوارتر میدانست و هم چنین او تحت تأثیر فضل و حسن، دو فرزند سهل فارسی بود … و او دید که اگر علویان خلافت را برنگزینند، امامانشان از هالهای از قداست برخوردار خواهند شد. پس وقتی حکومت را به دست بگیرند، در معرض دید مردم قرار خواهند گرفت و خطا و صوابشان آشکار و آن قداست از ایشان برداشته خواهد شد… . من بیشتر گمان میکنم که مأمون از سر دلسوزی و صداقت بدین کار دست زد…”.ب) کسانی که معتقدند مأمون در پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی به امام رضا(ع) صادق نبود و در پی اهداف دیگری بود، انگیزههای مأمون را این گونه بر میشمرند.1 . دکتر علی سامی بشّار:”إنّ المأمون أدرک خطورهٔ الدعوهٔ الإسماعیلیهٔ فأراد أنْ یقضی علیها وکان الإمام عبدالله الرضی بدأ نشاطاً واسعاً ولذا قرّب المأمون إلیه علیّ الرضا و بایعه بولایهٔ العهد؛(8 )مأمون خطر دعوت اسماعیلیان را دریافته بود. لذا میخواست به کارشان پایان دهد و امام عبدالله فعالیت گستردهای را آغاز کرده بود. از این رو، مأمون، امام رضا را به خود نزدیک گرداند و با او به ولایتعهدی بیعت کرد”.2 . دکتر کامل مصطفی شیبی:”إنّ المأمون جعله ولیّ عهده لمحاولهٔ تألّف قلوب الناس ضدّ قومه العباسیّین الذین حاربوه ونصروا أخاه؛(9) مأمون او را ولیعهد خویش قرار داد؛ چون میخواست مردم را بر ضد طایفهاش عباسیان ـ که با او جنگیدند و برادرش را یاری کردند ـ همداستان گرداند و دل آنان را بهدست آورد”.3 . سیّد هاشم معروف حسنی :”إنّ المأمون وضع الإمام الرضا تحت رقابهٔ الخلیفهٔ ومنعه من القیام بحرکهٔ علویّهٔ جدیدهٔ … کانت ولایهٔ العهد علی کُرهْ الإمام؛(10) مأمون امام رضا7 را زیرنظر خویش قرار داد و او را از قیام با حرکت علوی جدیدی بازداشت … . امام از ولایتعهدی، ناخشنود بود”.4 . شیخ محمّدحسین مظفر :”إنّ المأمون کان مدفوعاً فی البیعهٔ لعلیّ الرضا بولایهٔ العهد به دافع سیاسی ، هو حمایهٔ مصالح الدولهٔ العباسیّهٔ ، ولأنّ المأمون من رجال الدهاء والسیاسهٔ؛(11) انگیزه مأمون در بیعت با امام رضا به ولایتعهدی ، سیاسی و آن حفظ مصالح دولت عباسی بود؛ زیرا مأمون از مردان زیرک و سیاستمدار بود”.5 . سید جعفر مرتضی عاملی :”فإنّنا مهما شککنا فی شیء فَلَسْنا نشک فی أنّ المأمون کان قد دَرَس الوضع دراسهٔ دقیقهٔ قبل أنْ یقدم علی ما أقدم علیه وأخذ فی اعتباره کافهٔ الاحتمالات ومختلف النتائج … ممّا أخفته عنّا الأیدی الأثیمهٔ والأهواء الرخیصهٔ وإنْ کانت لعبهٔ تلک لم تؤت کل ثمارها التی کان یرجوها منها وذلک به سبب الخطهٔ الحکیمهٔ التی کان الإمام (ع) قد أتبعها؛(12) ما در هر چه شک کنیم، در این نمیتوانیم شک کنیم که مأمون پیش از هر اقدامی شرایط زمان خویش و همه جوانب محتمل و بازتابهای مختلف را به خوبی بررسی کرده بود … از آن اموری که دستهای نابکار و هواهای پست بر ما مخفی کردهاند و اگرچه با این دستاویز به همی نتایجی که انتظار داشت، نرسید و این به سبب نقشه حکیمانهای بود که امام آن را پیگرفته بود”.ج) کسانی که معتقدند مأمون از آغاز در نیّت خود راستگو بود، ولی در ادامه منحرف گشت و همین موضوع سبب شد که امام را به شهادت برساند.1. خنجی اصفهانی حنفی”برخی میگویند مأمون خلیفه، مردی دانا بود و خود در واقع میخواست خلافت را از عبّاسیان به فرزندان علی بازگرداند، نه آنکه در آن امر به مکر و حیله بپردازد ، بلکه هدف او باز پسگیری حق بود تا امانت را به اهل خود بسپارد. ولی بعد از پایان یافتن امر ولایت عهدی، عبّاسیان بدان راضی نشدند و مأمون را حرامزاده خواندند و بر او شوریدند … و مأمون که کار را مختل دید، ملک فانی را بر آخرت اختیار کرد و امام را با زهر مسموم ساخت …”.(13 )2. و افراد دیگر.نقد و بررسیدر این نوشتار ، ادعای ما این است که تمام اهداف یاد شده، به یک معنا صحیح است؛ ولی جامع نیست و به تنهایی نمیتواند بیانگر حقیقت باشد. به دیگر سخن: پاسخ صحیح و جامع، همان دیدگاه دوم است؛ یعنی مأمون عبّاسی از آغاز امر در پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی صادق نبود و اهداف خصمانهای را بر ضدّ امام رضا(ع) دنبال میکرد؛ چنان که خود مأمون و اطرافیان وی نیز به این مسئله اذعان کردهاند و این ادعا را میتوان از منابع معتبر اهل سنّت ثابت کرد.آنچه مسلّم است و منابع اهل سنّت و بزرگان آنان به آن اشاره و تصریح کردهاند، آن است که:اوّلاً، نمیتوان مأمون عبّاسی را هم خلیفهای سیاستمدار دانست و هم در پیشنهاد خلافت و ولایتعهدی به امام رضا(ع) صادق و راستگو دانست و صادق پنداشتن وی ، عین ساده لوحی است.ثانیاً، هدف اصلی مأمون، حذف سیاسی و اجتماعیامام (ع) از صحنه جامعه اسلامی بود.ثالثاً، اهداف فرعی دیگری نیز مطرح بود که در جهت فریب و انحراف افکار عمومی مطرح شده بود.رابعاً، در همان دوران نیز افرادی از بنیعبّاس و علویان با شک و تردید به این مسئله مینگریستند.نکات چهارگانهبرای روشن شدن ابعاد این پاسخ، بیان چند نکته ضروری است:1. مأمون کیست؟مأمون عبّاسی در سال 170ق. به دنیا آمد ؛ یعنی در همان سالی که هارون عباسی به خلافت رسید. چون این مژده خوب به هارون داده شد ، نوزاد را “مأمون”؛ یعنی ” فال نیک” نامید. مادر مأمون، کنیزی ایرانی به نام “مراجل” از خدمتکاران قصر هارون بود که در آشپزخانه کار میکرد .دَمیری شافعی میگوید:”مادر مأمون از زشتترین کنیزان بود. روزی زبیده خاتون (همسر هارون)، با هارون به بازی شطرنج مشغول بود و از قضا زبیده، هارون را شکست داد و از او خواست تا با مراجل زشتترین کنیز مطبخ، همبستر شود. هارون قبول نکرد و مالیات مصر و عراق را به زبیده پیشنهاد کرد، بلکه از تصمیمش برگردد ، ولی او نپذیرفت. سپس با اصرار زبیده، هارون با “مراجل” همبستر شد و از او مأمون متولد گشت. مادر مأمون در زمان نفاس، از دنیا رفت و وی در دامان یحیی بن جعفر بَرْمکی پرورش یافت”.(14)ویژگیهای مأمون از نگاه اهل سنّتدَمیری شافعی میگوید:”لم یکن فی بنی العبّاس أعلم من المأمون … عارفاً بالعلم، فیه دهاء و سیاسهٔ؛(15) در میان عباسیان کسی داناتر از مأمون نبود …؛ دانشمندی که در وی زیرکی و سیاست بود”.ابن ندیم میگوید:”إنّه أعلم الخلفاء بالفقه و الکلام؛(16) او داناترین خلیفه به فقه و کلام بود”.ابوحنیفه احمد بن داود دینوَری میگوید:”کان نجم بنی العبّاس فی العلم والحکمهٔ وکان قد أَخَذَ من العلوم به قسط وضَرَب فیها بسهم؛(17) او ستاره عباسیان در آسمان دانش و حکمت بود و از علوم بهرهای کامل نبرده و در آنها سهیم بود”.سیوطی شافعی میآورد:”کان أفضل رجال بنیالعباس حزماً وعزماً وعلماً و رأیاً ودهاءً وهیبه یً وشجاعه یً …؛(18) برترین فرد عباسیان از نظر دوراندیشی، استواری اراده، دانش، رأی، زیرکی، هیبت و شجاعت … بود”.مأمون از دیدگاه شیعهدر پیشگویی امیرمومنان (ع) آمده است :”ویل لهذه الاُمّهٔ من رجالهم ! الشجرهٔ الملعونهٔ التی ذکرها ربّکم تعالی . أوّلهم خضراء وآخرهم هزماء، ثم یلی بعدهم أمر امّهٔ محمّد رجال أوّلهم … سابعهم أعلمهم …؛(19) وای بر این امت از مردانشان! درخت ملعونی که پروردگارتان یاد کرده است . ابتدایش سبز و آخرش بیبر و خشک است ، آنگاه گروهی دیگر امور امت محمّد را بعد از ایشان برعهده میگیرند. اولشان … هفتمین آنان داناترین ایشان است …”.البته در روایات امامیّه ، مأمون شدیداً نکوهش و مذمّت شده و قاتل امام رضا(ع) معرفی گردیده و از او به عفریت مستکبر(20) و عفریت کافر(21) یاد شده است.(22)
پی نوشت ها :
1. وسیله ی الخادم إلى المخدوم، در شرح صلوات چهارده معصوم (ع)، ص 232 و 233. ضحى الإسلام، ج3 ، ص 295؛ و تاریخ تمدّن اسلام، ج4 ، ص797.2. تاریخ الأمم والملوک، ج5، ص138؛ مروج الذهب و معادن الجوهر، ج6، ص33؛ تجارب الاُمَم وتعاقب الهِمَم ، ج3 ، ص366 ؛ الکامل فی التاریخ ، ج4، ص162؛ تاریخ مختصر الدُول، ص134؛ مرآه ی الجنان وعِبْره ی الیقظان فی معرفه ی ما یعتبر مِنْ حوادث الزمان، ج2 ، ص10؛ البدایه ی والنهایه ی، ج10، ص258؛ مآثر الإنافه ی فی معالم الخلافه ی، ص304؛ صبحى الأعشى فی صناعه ی الإنشاء، ج9، ص366.3 . مقاتل الطالبیین ، ص 375 .4 . تاریخ الخلفاء ، ص 327 .5 . مقصود از تشیع، شیعه امامیه نیست؛ بلکه شیعه به معنای خاص آن نزد اهل سنت است. (امام رضا(ع) به روایت اهل سنت، محمد محسن طبسی، ص173 ـ 174).6 . الفخری فی الآداب السلطانیه ی والدُوَل الاسلامیه ی ، ص 214 .7. ضحى الإسلام، ج 3، ص295.8 . نشأه ی الفکر الفلسفی فی الإسلام ، ج 2 ، ص 391 .9 . الصله ی بین التصوف والتشیع ، ج 1 ، ص 236 .10 . عقیده ی الشیعه ی الإمامیه ی ، ص 161 .11 . تاریخ الشیعه ی، ص 59 و 60 .12 . الحیاه ی السیاسیه ی للإمام الرضا(ع)، ص253 .13. وسیله ی الخادم إلى المخدوم، ص234 و 235؛ مجموعه آثار، شهید مطهرى، ج 18 ، ص 119 .14. حیاه ی الحیوان الکبرى ، ج 1 ، ص 110 .15. همان ، ص 111 .16 . الفهرست ، ص 168 .17 . أخبار الطوال ، ص 442 .18 . تاریخ الخلفاء ، ص 326 .19 . مناقب آل ابىطالب (ع)، ج 2 ، ص 276 .20 . کمال الدین وتمام النعمه ی ، باب 28 ، ص 308 ـ 311 ، ح1؛ عیون أخبار الرّضا (ع)، ج1، باب6 ، ص41 ـ 45؛بحار الأنوار ، ج 36 ، ص 195 ـ 197 .21 . الأمالی، شیخ طوسى، مجلس یازدهم، ص 291و292، ح566؛ بحار الأنوار، ج36، ص202 و 203.22 . براى آگاهى بیشتر از روایات و دیدگاههاى علماى امامیّه درباره مأمون، ر .ک : سفینه ی البحار ، ج 1 ، ص 112 ـ 115 ، ماده ” أمن” ؛ مستدرکات سفینه ی البحار ، ج 1 ، ص 224 ، ماده ” أمن” ؛ منتهى الآمال ، ج 2 ، ص 512 ؛ تتمه ی المنتهى، ص 350 ؛ قاموس الرجال ، ج 12 ، ص144، ش 388؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، ج6 ، ص340، ش12132.منبع: فرهنگ کوثر 86

















هیچ نظری وجود ندارد