((انما بد وقوع الفتن اهوا تتبع واحکام تبتدع , یخالف فیهاکتاب اللّه , ویتولى علیها رجال رجالا على غـیـر دین اللّه , فلوان الباطل خ لص من مزاج الحق لم یخف على المرتادین , ولو ان الحق خلص منلـبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین , ولکن یؤخذ من هذا ضغث ومن هذا ضغث , فیمزجان ,فهنالک یستولی الشیطان على اولیائه , وینجو الذین سبقت لهم من اللّه الحسنى )) ((۱)) .یـعنى : ((همانا آغاز پیدایش فتنه ها پیروى از هوسها وآئینهاى اختراعى است که منجر به مخالفت باکـتـاب خـدا مى گردد, وبر اساس آنها بر خلاف آئین الهى مردانى برگرده مردان دیگر حکومتى(باطل )پیدا مى کنند.اگـر بـاطل از حق کاملا جدا مى گشت بر طالبان مخفى نمى ماند,واگر حق نیز از پوشش باطلخلاصى مى یافت زبان معاندان از آن قطع مى گردید (که بیهوده ادعاى حق نکنند) ولى بخشى ازحـق وبـخشى ازباطل گرفته , با هم مخلوط مى شوند که ثمره اش چیرگى شیطان بردوستانش ,ونجات آنها که مورد رحمت واحسان الهى واقع گردیده اندخواهد بود)).اگـر بگوئیم بزرگترین فتنه تاریخ بشریت همان انحراف از مسیراسلام ناب محمدى (ص ) پس ازرحـلـت جـانگداز آن حضرت بودسخن گزافى نگفته ایم , که حوادث بعدى از هجوم به بیت وحىگـرفـته ,تا شهادت امیر مؤمنان (ع ) وواقعه جانگداز کربلا و وتا انحراف وبدبختى وتفرقه وخوارىامـروز مـسـلـمین , همه وهمه میوه هاى تلخ شجره خبیثه اى بود که در آن روز کاشته شد وبعدهاتوسط ((بنى امیه ))و((بنى عباس )) و آبیارى گشت .شـاید عامه مسلمانان ساده وفریب خورده حاضر در ((سقیفه )) اگرمى دانستند ثمره کارشان اینخواهد شد هرگز به آن تن نمى دادند.هـواهـاى نـفسانى وبدعتهاى شیطانى که در آن روز بر خلاف آئین وسنت الهى علم شده وپیروىگـردیـده انـد نـتـیـجه اش استیلا وچیرگى شیاطین در طول تاریخ , غیر از مدت کوتاه حکومت امیرالمؤمنین وفرزند پاکش (ع ) که آن هم توام با سلطه شیطانى ((معاویه )) بر بخشى ازپیکره عالماسلام بود شد.در ایـن میان معدود انسانهاى خدائى بنا به توصیف امیر کلام علیه الصلاه والسلام : ((الذین سبقت لهم من اللّه الحسنى )) بودند که طریق نجات را یافتند وبدون هیچگونه شک وتردیدى در آن گامنـهادند, ازجمله این افراد بنده پاک خدا ((دکتر محمد تیجانى سماوى ))است که هرمسلمان اهلمطالعه خواه شیعه وخواه سنى اورا مى شناسد وتاثیر بیان گرم والهى اش را در جان خود مى یابد.هـمـانـطـور کـه خـواهید خواند او در سفرى با یک ((شیعه عراقى ))آشنا مى شود وبا مسافرت به((عـراق )) بـه مـذهـب تـشـیـع متمایل مى گرددوبا مطالعه وتحقیق بالاخره آن را براى خود برمـى گـزیـنـد, آنـگـاه کـتـابـهائى از سرگذشت خود گرفته تا بررسى آئینهاى هر دو مذهب براسـاس آیات قرآن وروایات واخبارى که اهل سنت آن را نقل کرده اند به رشته تحریر در مى آورد, کهبرخى از این کتابها تا کنون به بیست زبان ترجمه ,ودر تیراژهاى بالائى به چاپ رسیده است .از آنجا که بسیارى از علاقه مندان به مطالعه کتابهاى ایشان ,خصوصا جوانان مشتاق به فهم ودرک آئیـن حـق , وزدودن شـبـهـات تـردیـد نـسـبت به مذهب تشیع , فرصت مطالعه تمامى کتابهاىایـشـان راندارند, واز طرفى برخى از مباحث در چند کتاب ایشان تکرار شده ,وبرخى دیگر در چندکتاب به صورت پراکنده آمده , این کتاب به منظور تلخیص آثار ایشان تالیف گردیده است که قبلاز آغاز توجه شمارا به چند نکته جلب مى کنیم :.۱ ـ کتابهائى که مورد تلخیص قرار گرفته اند عبارتنداز:.الف آنگاه هدایت شدم ـ ترجمه استاد محمد جواد مهرى ـ بنیادمعارف اسلامى قم .ب همراه با راستگویان ـ ترجمه استاد محمد جواد مهرى بنیادمعارف اسلامى قم .ج از آگاهان بپرسید ج۱ و۲ ـ ترجمه استاد محمد جوادمهرى بنیاد معارف اسلامى قم .د اهل سنت واقعى ج۱ و۲ ترجمه آقاى عباس على براتى بنیادمعارف اسلامى قم .ه اهل بیت کلید مشکلها ترجمه استاد محمد جواد مهرى بنیادمعارف اسلامى قم .و از خدا پروا کنید ترجمه آقاى لطیف راشدى انتشارات قدس قم .خـداى جـهانیان را سپاس که به انسان عقلى بخشید تا گمانش را به یقین تبدیل کند,ورسولانىفرستاد تا اورا از خواب غفلت بیدار نمایند وهرگز در عقیده اش یاران وخویشان وپدرانى که بدوندلیل وبرهان از گذشتگان پیروى مى کردند را تقلید ننماید.ودرود وسـلام بر آقاى ما ((محمد بن عبداللّه )) و((اهل بیت پاکش )) وبر یاران گرامش ,آن یارانىکه اورا یارى وکمک نمودند ودین را تغییر ندادند, ودرود بر پیروان آنها تا روزرستاخیز.خدایا از من بپذیر که تو شنوا ودانائى .محمد تیجانى تونسى .
فصل اول : گذرى کوتاه بر زندگى ام
ده سـالـه بـودم کـه زیـر نـظر معلم قرآن نیمى از کتاب خدارا حفظ کرده بودم , پدرم در شبهاىمـاه مـبـارک رمـضان مرا به مسجد برد وبه نمازگزاران معرفى کرد واستادم دو یا سه شب امامت جماعت را برعهده من گذاشت .آن روزهـا وشهرتها که آوازه اش به کل شهر رسید هرگز فراموش نمى شود, به اضافه افتخار به نام((تـیـجـانـى )) کـه مـادرم به برکت سفر یکى ازفرزندان ((شیخ احمد تیجانى )) از ((الجزائر)) به((قـفـصـه )) ((۲)) واقامت در میان خاندان ((سماوى )) بر من نهاده بود, چرا که بیشتر اهالى شهرروش صـوفـیـگـرى ((تیجانى ))را براى خود اختیار نموده بودند, بسا پیرمردانى که دست وسرم رامى بوسیدند ومرا از فیض برکات سرور ما ((شیخ احمد تیجانى )) مى شمردند ((۳)).
حج بیت اللّه
هـجده ساله بودم که جهت شرکت در ((نخستین کنفرانس پیشاهنگى عربى واسلامى )) در ((مکه مـکـرمـه )) بـر گـزیـده شدم , احساس درونى ام قابل توصیف نیست , به هنگام ورود به خانه خدااشـکـهایم سیل آسا مى ریخت , خودرا مشمول عنایات خاص الهى مى شمردم وبسیار نماز وسعى بهجاى مى آوردم , آه چه منظره هائى که هرگز زدوده نخواهد شد.بـسیارى از هیئتها آدرس مرا براى مکاتبه در خواست مى کردندوچه جوائز زیادى که در مسابقات به دست آورده بودم !.در طى بیست وپنج روز اقامت در عربستان به عقاید ((وهابیت ))تمایل پیدا کردم وآرزو مى نمودمکه همه مسلمانان این عقیده را داشته باشند.هـنـگـام بازگشت , لباس وعقال سعودى بر تن , با استقبال عظیمى در فرودگاه از جمله رهبرانطریقت ((عیساوى )) و((تیجانى )) و((قادریان ))مواجه شدم که با هلهله وتکبیر مرا در خیابانهاىشهر مى گرداندند, چراکه تا آن روز هیچ حاجى به سن من ندیده بودند.آن ایـام شـیرین ترین روزهاى عمرم بود که همواره شخصیتهاوبزرگان به منزل ما مى آمدند, منهم بر اساس تعلیم ((وهابیون )) مردم رااز بوسیدن ضریح ها ودست کشیدن بر چوبها منع مى کردم ,واین کارراشرک مى شمردم .پـس از این به مساجد مختلف جهت سخنرانى دعوت مى شدم وکلاسهاى درسم رونقى پیدا کرده ,آوازه ام از شـهـر خـودم فراتر رفته بود, در این میان برخى طریقتهاى صوفیانه سعى در جذب مننمودندومرا به جلسات خود کشاندند.اینجا بود که میان دو خط متناقض متحیر وگرفتار شده بودم :.یکى آئین ((صوفیان )) وتوسل به ((شیخ )).ودیگرى آئین ((وهابیت )) که این توسلهارا شرک مى داند.
سفر موفقیت آمیز
در یـک تعطیلات تابستانى جهت ملاقاتى با برخى دوستان سفرى طولانى به ((لیبى )) و((مصر)) و((لبنان )) و((سوریه )) و((اردن ))و((عربستان ))را آغاز کردم , پس از چند روز اقامت در ((لیبى ))به ((مصر))رفتم وبا ((شیخ عبدالباسط عبدالصمد)) وبرخى علماى ((الازهر)) ملاقات نمودم , آنهااز هـوش مـن وتوانم در حفظ آیات وروایات تعجب مى کردند وبه سخنرانى دعوتم نمودند وبه منپـیشنهاد اقامت در((الازهر)) را دادند, به علاوه موفق به دیدار پیراهن وآثار دیگرى ازپیامبر(ص )گشتم که آنهارا به هر کس نشان نمى دهند.آنـگـاه براى رفتن به ((بیروت )) سوار کشتى شدم , در درون کشتى بایک استاد دانشگاه عراقى بهنـام ((مـنـعـم )) آشـنا شدم , با هم از وضعیت مسلمانان صحبت کردیم واز تفرق آنان که منجر بهشکست اعراب وپیروزى صهیونیستها شد نالیدیم ,.من اضافه کردم که جدا با این تقسیم بندیهائى که استعمار درمیان ما ایجاد کرد تا به آسانى مارا بهذلـت واسـارت وا دارد مـخـالـفـم , حـتـى در ((قـاهـره )) وقتى در مسجد حنفى ها نماز خواندمودسـتـهـایـم را روى هـم نـگـذاشـتـم چـون مـالکى ها به آن قائل نیستند به من گفتند: پس بهمـسـجـدمـالـکـى ها برو, ناگهان استاد لبخندى زد وبه من گفت شیعه است , باشنیدن این خبرسراسیمه به او گفتم : اگر مى دانستم شیعه اى هرگز با توصبحت نمى کردم .گفت : چرا؟.گـفتم : چون شما على را مى پرستید وخداپرستانتان ((جبرئیل )) راخیانتکار مى دانند که به جاىرساندن رسالت الهى به على آن را به محمدرسانده است .او بـا آرامـش بـراى مـن بـیـان کـرد کـه ایـن تهمتى بیش نیست وآنان معتقد به رسالت حضرت محمد(ص ) مى باشند, آنگاه از من دعوت کرد که به ((عراق )) بروم تا بیشتر با شیعه آشنا شوم .گفتم : نه پول دارم نه ویزا.((منعم )) هزینه سفر وتهیه ویزاى مرا بر عهده گرفت ومن بعد ازیک شب تفکر وهیجان به عشقزیارت سرورم ((عبدالقادر گیلانى )) دربغداد ونیز دیدن آثار تمدن دوره ((هارون )) و((مامون ))به او جواب مثبت دادم .در طـول سـفـر بـه هنگام نماز اورا جلو انداختم تا ببینم چگونه نماز مى خواند, آنگاه خودم دوبارهبـخـوانم , ولى او طورى آرام نمازخواند ودعا نمود که نظرم برگشت , تا آنجا که خیال کردم پشت سـر یـکـى از اصحاب با تقواى پیامبر(ص ) نماز خواندم , بعد از نماز آنقدر دعاکرد وبر پیامبر وآلش درود فرستاد واشک ریخت که من تاکنون مانندآن را ندیده بودم .
به سوى ((عراق ))
از ((لـبـنـان )) به ((دمشق )) واز آنجا به سوى ((بغداد)) حرکت کردیم , درآنجا به منزلش رفتیم , خـانـواده اش بـه گـرمـى از من استقبال واحوالپرسى کردند, در طول سفر عزت نفس وپارسائىوکرامتى را در او دیدم که قبلا از کسى ندیده بودم واحساس کردم که در منزل خودم مى باشم .دوسـتـم از ((عبدالقادر گیلانى )) پرسید, گفتم : او مى گوید: ((مردم همه هفت بار گرداگردخانه طواف مى کنند اما خانه گرداگرد خیمه من طواف مى نماید)).شـب را خـوابـیدم وصبح با هم به حرم ((شیخ )) رفتیم , دوان دوان وارد حرم شدم وخرسند از اینافتخار بر دوستان وفامیلهایم در تونس که من به آن درجه از مقام ومنزلت رسیده ام که به بارگاه((شیخ )) مشرف شده ام .از آنجا خارج شده پس از صرف ناهار دوستم مرا به سمت ((کاظمین )) برد, با تنف ر به آنها که دورضریح گشته , گریه وزارى مى کردند وبوسه مى زدند نگریستم , پس از خواندن فاتحه براى صاحب قبر گفتم :.((خدایا اگر این میت از مسلمین است پس تو اورا رحم کن )).پـیـرمردانى با عمامه هاى سیاه وسفید ومحاسن بلند که آثارسجود بر پیشانى شان پیدا بود, تا واردمى شدند بى اختیارمى گریستند.از خود پرسیدم : آیا این همه اشکها دروغین است واینها خطاکارند؟!.دوستم از جهالت من نسبت به صاحب قبر, اما آشنائى وشیفتگى ام به ((عبدالقادر)) که اورا ((ذریهرسول اللّه )) مى دانستم تعجب کرد وپس از فهماندن این نکته که ((عبدالقادر)) در قرنهاى ششم یاهفتم مى زیست ولى صاحب این قبر در قرن دوم که پس از چهار نیا نسبتش به پیامبر(ص ) مى رسدگفت : کدامیک به رسول خدا نزدیکترند, موسى بن جعفر یا ((عبدالقادر))؟!.آنـگاه با راهنمائى یک استاد تاریخ در دانشگاه به من فهماند که ((عبدالقادر)) انسان پارسائى اهل((گیلان )) منطقه اى در ایران است واصلاعرب نمى باشد ((۴)).
تردید
از ایـنـهـا شگفت زده شدم , چرا بدون اینکه اینان را بشناسم کینه شان را به دل دارم , من به قدرى مـجـذوب عـبـادتها, اخلاق واحترام آنها نسبت به علمایشان شدم که آرزو مى کنم اى کاش مانندآنهابودم .هـرگـاه نام پیامبررا مى آورم با تمام وجود فریاد مى زنند ((اللهم صل على محمد وآل محمد)), باخـود مـى گـویـم : شـایـد ظـاهـر بـاشد, اماوقتى کتابهایشان را ورق زدم آنقدر احترام نسبت بهپـیـامـبر(ص ) دیدم که در کتابهاى خودمان ندیدم , چرا که آنها معتقد به عصمت آن حضرت حتىقبل از بعثت هستند اما ما خیر, بلکه اشتباهات فراوانى را براى اوثابت مى کنیم .روزى بـه دوسـتـم اعـتـراض کـردم کـه چـرا شـما بر حضرت على کرم اللّه وجهه سلام وصلوات مى فرستید؟.او در پـاسـخ گـفـت : اولا مـفـسرین شیعه وسنى متفق القولند که پس از نزول آیه صلوات ((۵))اصحاب از کیفیت آن سؤال کردند, حضرت فرمود:.((بـگوئید: اللهم صل على محمد ؤال محمد کما صلیت على ابراهیم ؤال ابراهیم فی العالمین انک حمید مجید ((۶)) , وهرگز بر من صلوات ناقص نفرستید)).ثانیا ((امام شافعى )) در مورد صلوات بر اهل بیت شعرسروده است ((۷)).وثـالـثـا ((امـام بـخـارى )) در صحیحش مى گوید: ((على (ع ))) ((۸)) ونیزمى گوید: ((على بنالحسین (ع ) مارا حدیث کرد)) ((۹)).کـتـاب صـحـیـح ((بـخـارى ))را نـگاه کردم دیدم سخنانش صحیح است واتفاقا در مصر به چاپ رسیده است .
مسافرت به ((نجف ))
دوسـتـم روزى مـارا به ((کوفه )) واز آنجا به ((نجف )) آرامگاه امام على بن ابى طالب برد, حرمى شـبـیـه حـرم مـوسـى کاظم داشت , او مرا به مسجدى در گوشه حرم برد که کودکانى سیزده تاشانزده ساله عمامه برسر مشغول مباحثه بودند, یکى از آنها از من پرسید: تو اهل کجا هستى ؟.گفتم : ((تونس )).گفت : مذهب تو چیست ؟.گفتم : ((مالکى )).گفت : آیا مذهب ((جعفرى )) را مى شناسى ؟.گفتم : این اسم جدید دیگر چیست ؟! نه جانم !.گـفـت : مـذهـب ((جـعـفـرى )) حقیقت اسلام است , آیا نمى دانى که ((ابوحنیفه )) شاگرد امامصادق است ومى گوید: ((اگر آن دو سال (شاگردى )نبود نعمان هلاک مى شد)).خـدارا شـکـر کـردم که او استاد ((امام مالک )) نبود لذا گفتم : ما((مالکى )) هستیم و((حنفى ))نمى باشیم .گـفـت : ((احـمـد بـن حنبل )) از ((شافعى )) گرفته , ((شافعى )) از ((مالک )),((مالک )) از ((ابوحنیفه )) و((ابو حنیفه )) هم از امام صادق (ع ), بنابر این همه شاگردان جعفر بن محمد(ع ) هستند.از ایـن کـودک تـعـجب کردم که مانند یک استاد با شاگردش سخن مى گوید, خودرا در برابرش ناتوان یافتم , هر سؤالى که کرد در برابرش عاجز شدم , پرسید: از که تقلید مى کنى ؟.گفتم : ((امام مالک )).گفت : چگونه از مرده تقلید مى کنى ؟ اگر سؤالى داشته باشى اوپاسخت مى دهد؟!.گفتم : امام شما هم که چهارده قرن قبل مرده است !.آنها همه با هم گفتند: ما از ((آقاى خوئى )) تقلید مى کنیم .اینجا بود که براى خلاصى از آنان بحث را عوض کرده ازجمعیت ((نجف )), فاصله اش با ((بغداد)) وپـرسـیـدم ولى در درون احساس شکست نمودم واقرار داشتم که آن همه شخصیت وعزت که در((مصر))بر آن سوار شدم در اینجا در اثر ملاقات با این کودکان دود شد واز بین رفت .
دیدار با آقاى ((خوئى ))
بـه هـمـراه دوستم به ملاقات آقاى ((خوئى )) رفتیم , پس ازاحوالپرسى با ایشان تفکرات خویش را نسبت به شیعیان ابرازداشتم .((سـید)) گفت : ما شهادت مى دهیم که جز ((اللّه )) خدائى نیست و((محمد)) رسول خداست کهدرود خدا بر او وآل پاکش وشهادت مى دهیم به اینکه ((على )) بنده اى از بندگان خداست آن روزکـه جـبرئیل برمحمد نازل شد او چهل ساله بود اما على کودک شش یا هفت ساله ,چگونه جبرئیلاشتباه مى کند وبین آن دو فرق نمى گذارد؟.من اظهار نیاز به کتاب کردم ولى با توجه به سفر طولانى خصوصا ((عربستان )) نمى توانستم آنهاراباخود حمل کنم , ((سید)) آدرس مرا گرفت تا کتابهاى مورد نیازم را برایم تهیه وارسال کند, آنگاهبابوسیدن دستش از او خدا حافظى کردم .
ملاقات با ((سیدمحمد باقر صدر))
بـه مـلاقات ((سید محمد باقر صدر)) هم رفتیم که خیلى خوش آمدگفت ومرا کنار خود نشاند, نـمـاز ظـهر وعصررا به امامت او خواندیم ,احساس مى کردم در کنار اصحاب بزرگوار پیامبر قرارگـرفـتـه ام , چـرا کـه نـمـاز هـمراه با دعا وحمد وثناى پروردگار وصلوات وسلام بر محمدوآلطاهرینش بود.بـعـد از نـماز مردم عادى از ((سید)) سؤالاتى مى کردند وعلماى شیعه از ((حجاز)), ((بحرین )),((قـطـر)), ((امـارات )), ((لبنان )), ((سوریه )),((ایران )), ((افغانستان )), ((ترکیه )) و((افریقا)) با((سید)) سخن مى گفتند.من چهار روز با ((سید)) بودم وگفتگوهائى با او کردم , از جمله :.درباره شهادت به ولى خدا بودن على , در نماز پرسیدم ,گفت :.((این شهادت جز نماز نیست ولى براى مقابله با کسانى که حضرت را سالهاى سال لعنت مى کردندمستحب است گفته شود,همچنانکه شهادت به بهشت وجهنم ومعاد نیز مستحب مى باشد)).از عزادارى وگریه شیعیان بر حسین بن على رضى اللّه عنه پرسیدم , گفت :.((ایـنها که بر سیدالشهدا گریه مى کنند مصیبت امام حسین را بادل وجان دیده اند, وانگهى خودحضرت رسول بر فرزندش حسین گریه کرد و((جبرئیل )) از گریه آن حضرت گریه کرد)).ـ از روش ((صوفیان )) پرسیدم , به اختصار پاسخ داد:.((تـربیت نفس وزهد در لذتهاى دنیائى از مزایاى آنهاست , اماکناره گیرى از زندگى , از کارهاىمنفى آنان مى باشد)).
شک وسرگردانى
از روزى کـه مـن وارد عـراق شـدم هـرگـز نامى از سرورمان ((ابوبکرصدیق )) و((عمر فاروق )) نشنیده ام حال آنکه نامهائى به گوشم مى خوردکه از نظر من کاملا بیگانه اند, مثل دوازده امام .ایـنـهـا مـى گـویـنـد رسـول خدا قبل از رحلت , امام على را جانشین خود قرار داده است , ولى آیامـمـکن است مسلمانان واصحاب گرامى پیامبر که پس از او از تمامى مردم برترند با هم توطئه اىضد امام على کرم اللّه وجهه بکنند؟!.هـمان اصحابى که در یارى اسلام از فرزندان وپدران وخانواده هاى خویش گذشتند وبراى اجراىدسـتـورات پـیـامـبـر از هـم پـیـشـى مـى گرفتند, چگونه وقتى خود به جایگاه خلافت رسیدندفرمان رسول اللّه را نادیده گرفتند وطمع مقام دیدگانشان را پوشاند.ایـن بود که در شک وسرگردانى ماندم , شکى که علماى شیعه درذهنم ایجاد کردند, شک نسبت بـه صـحابه رسول اللّه (ص ) که نزد شیعیان در این سطح پائین قرار دارند, این شک آغاز سستى درعـقـایـد گـذشـتـه واقرار به این بود که در پشت پرده امورى هست که تا آنهارا بر طرف نکنیم بهحقیقت دست نمى یابیم .
سفر به ((کربلا))
با دوستم ((منعم )) به ((کربلا)) مسافرت کردیم , در آنجا به مصیبت سرورمان حسین پى بردم .سـخنرانان را دیدم که با بازگو کردن فاجعه ((کربلا)) احساسات مردم را بر مى انگیزند وآنان را بهنـالـه وشـیون وا مى دارند, من هم گریستم وگریستم , آنقدر گریستم که گوئى سالها غصه درگلویم مانده بود واکنون منفجر شد.احساس کردم که پیش از این در صف دشمنان حسین بودم واکنون منقلب شده در گروه یارانش قرار گرفتم , در همان لحظات سخنران داستان ((حر))را بررسى کرد:. اسب خودرا به سوى حسین حرکت داد وگریه کنان عرض کرد:.((اى فرزند رسول خدا آیا توبه اى برایم هست ؟)).دیـگـر نـتوانستم طاقت بیاورم , شیون کنان خودرا بر زمین افکندم , گویا خود ((حر)) هستم وازحسین مى خواهیم که :.((اى فرزند رسول خدا آیا توبه اى برایم هست ؟ یابن رسول اللّه ,از من درگذر ومرا ببخش )).بر اثر صداى واعظ, گریه وشیون مردم بلند شد, دوستم همچون مادرى مرا در بغل گرفت و ((یاحسین , یا حسین )) مى گفت :.از او خـواسـتم که داستان شهادت امام حسین (ع ) را برایم تکرارکند, چرا که پیرمردانمان تاکنونمـى گـفـتـنـد: منافقین ودشمنان اسلام ,همانهائى که ((عمر)) و((عثمان )) و((على ))را به قتلرساندند ((حسین ))را نیزکشتند.مـا تـا کنون ((عاشورا))را عید مى دانستیم وجشن مى گرفتیم غذاهاى خوشمزه مى پختیم وبراىکودکان شیرینى واسباب بازى مى خریدیم .وعـلـمـاى مـا روایـتـهایى را در فضلیت روز عاشورا وبرکات آن نقل مى کردند, راستى که شگفت آوراست .
خداحافظى از ((عراق ))
پـس از ملاقات با شیعیان شک ودودلى بر من مستولى شد, شایدحرف اینها حق باشد, چرا تحقیق نکنم , خداوند مى فرماید:.(الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم اللّه واولئک هم اولوا الا لب اب ) ((۱۰)).یـعـنـى : ((آنـهـا کـه سـخن را مى شنوند وبهترینش را بر مى گزینند, آنهاکسانى هستند که خداهدایتشان کرده وآنها همان اهل خرد هستند)).با این قصد, خود ودوستان شیعه عراقى را وعده دیدار دیگردارم وبوسه زنان از آنها جدا شدم .((عـراق ))را بعد از بیست روز ترک کردم در حالى که از فراق دلهائى که شیفته شان شدم , دلهائىکه به محبت ((اهل بیت )) مى تپد,اندوهگین گشتم وروبه سوى ((حجاز)) کردم .
سفر به ((حجاز))
در ((جـده )) دوسـتم ((بشیر))را ملاقات کرده , داستان کشف جدیدم در ((عراق ))را با او در میان گذاشتم .او گفت : اینها پیرامون قبرها نماز مى خوانند, در ((بقیع )) گریه ونوحه سرائى مى کنند, بر قطعهسنگى سجده مى نمایند, بر سر قبر((حمزه )) گریه وزارى راه مى اندازند و.از خـود پـرسـیـدم : آیـا ایـن اسـتدلال براى تکفیر کسى که شهادتین بر زبان جارى مى کند, نمازمى خواند, روزه مى گیرد, زکات مى دهدوحج مى رود کافى است ؟. در ((مـکه )) با حضرت ((ابراهیم ))(ع ) درد دلها کردم , به ((مدینه ))آمدم , مامور سعودى در کنارقـبر پیامبر(ص ) و((ابوبکر)) و((عمر)) بر من نهیبى زد ومرا راند, به خود گفتم : مگر ممکن است پیامبر مثل سایرمردگان مرده باشد؟ پس چرا در نمازهایمان خطاب به اومى گوئیم :.((السلام علیک ایها النبی ورحمه اللّه وبرکاته ))؟.بـه ((بقیع )) رفتم , پیرمردى شروع به نماز کرد, به سجده رفت ,ناگهان سربازى با پوتینش چنانلگدى به او زد که وارونه شد واز هوش رفت , به این کار اعتراض کردم , دیدم زائران مى گویند: چراکنار قبرهانماز مى خواند؟.گـفـتم : اگر این عمل حرام است , چرا میلیونها حاجى وزائر کنارقبر پیامبر و((ابوبکر)) و((عمر))نماز مى خوانند؟ وآیا با این خشونت بایداز آن جلوگیرى کنیم یا با نرمى وملاطفت ؟.کـیـنه وخشمم نسبت به آنها خیلى بیشتر شد, به خانه رفتم وداستان را براى میزبان تعریف کرده ,گفتم : من دارم از ((وهابیت )) بیزارمى شوم وبه ((شیعیان )) تمایل پیدا مى کنم , چهره اش درهمشد وگفت :دیگر چنین سخنى را تکرار نکن .صبح که شد ترسیدم او از سازمان امنیت باشد لذا از خانه بیرون رفتم ودیگر بازنگشتم .در حـرم شـریـف نـبـوى قاضى ((مدینه )) مشغول تفسیر قرآن بود,پس از پایان درس از او درباره((اهل البیت )) در آیه تطهیر ((۱۱)) پرسیدم ,گفت : مقصود زنان پیامبراست , گفتم : علماى شیعهمى گویند: آیه به على وفاطمه وحسن وحسین اختصاص دارد, چون اول آیه که خطاب به همسرانپیامبراست با صیغه هاى مؤنث آمده ولى آیه تطهیر با صیغه مذکر.عـینکش را بالا زد وگفت : از این افکار زهر آلود بترس , شیعیان طبق هواى خودشان آیات قرآن راتاویل مى کنند!!.
بازگشت به وطن
از ((مـدیـنه )) به ((اردن )) از آنجا به ((سوریه )) وسپس به ((لبنان )) رفتم ,در طول سفر دیدم به هـمـان مقدار که نسبت به ((وهابیت )) تنفر وانزجارپیدا مى کنم نسبت به ((شیعه )) میل ومحبت وعلاقه دارم , خداى سبحان را سپاس گفتم واز او خواستم راه حق را به من بنمایاند.بـه وطـن بـازگشتم , دیدم قبل از من کتابهاى زیادى از ((نجف )) به آنجا رسیده است , خوشحالشـدم وبـعـد از استراحت شروع به خواندن آنها کردم , خصوصا کتاب ((المراجعات )) که گمشدهخـودرا در آن یـافـتم ,چرا که گفتگوئى است بین دو روحانى از دو مذهب , تا رسیدم به حادثه روز((پـنـج شـنبه )) ((۱۲)) , باور نمى کردم که سرورمان ((عمر)) به پیامبر اعتراض کند ولى روایت از((بـخـارى )) و((مـسـلـم )) بـود, بـه پـایتخت رفته آن دو کتاب وکتابهاى دیگرى خریدم , در راهصفحاتش را ورق زدم با تعجب دیدم صحیح است !.در طـول تـحـقـیـق با خود پیمان بستم که احادیث مورد اتفاق شیعه وسنى را بپذیرم وبا این مبناپژوهش را آغاز کردم ((۱۳)).
فصل دوم :عقایـد
عقاید.
الف : خدا
اهـل سـنـت عموما معتقد به رؤیت خداوند متعال هستند,واحادیثى در کتابهاى روائى خود نظیر ((بخارى )) و((مسلم )) در این رابطه مى آورند, مانند:.۱ ((خـداونـد سـبـحـان در بـرابـر بندگانش نمایان مى شود واورامى بینند, چنانکه ماه را در شب چهاردهم مى بینند)) ((۱۴)).۲ ((خداوند هر شب به آسمان دنیا فرود مى آید)) ((۱۵)).۳ ـ ((پایش را نمایش مى دهد تا مؤمنین اورا بشناسند)) ((۱۶)).۴ (( خداوند پایش را در جهنم مى گذارد پس جهنم پر مى شود)) ((۱۷)).۵ ((خـداونـد مى خندد ((۱۸)) وتعجب مى کند, دو دست ودو پا وپنج انگشت دارد که آسمانهارا برانـگـشـت اول , زمـیـنـهـارا بـر انـگـشـت دوم ,درخـتان را بر سوم , آب وخاک را بر چهارم وسایرآفریدگان رابرانگشت پنجم مى گذارد)) ((۱۹)).۶ ((داراى مـنـزلى است که در آن سکونت دارد, ومحمد براى دخول بر او در منزلش سه بار اجازهمى گیرد)) ((۲۰)).اما شیعیان بر اساس آیات وروایات ((۲۱)) این مساله را ممنوع مى دانند:.۱ (لا تدرکه الا بصار) ((۲۲)).یعنى : ((دیدگان توان ادراک اورا ندارند)).۲ (لیس کمثله شى ) ((۲۳)).یعنى : ((چیزى مانند او نیست )).۳ ـ امام على (ع ) مى فرماید:.ـ (( لا یدرکه بعد الهمم ولا یناله غوص الفطن )) ((۲۴)).یعنى : ((بلند همتان اورا ادرک نتوانند کرد وزیر کان به حقیقتش پى نمى برند)).راز ایـن اخـتلاف در این است که روایات فوق ساخته ((کعب الاحبار)) یهودى است , که توسط ((ابوهـریـره )) و((وهب بن منبه )) نقل شده است و((ابو هریره )) هم فرقى بین احادیث پیامبر و((کعب الاحـبـار))نـمـى گذارد, تا جائى که ((عمر بن خطاب )) اورا مى زند واز نقل برخى روایات منعش مى نماید ((۲۵)).
ب : قضا وقدر (جبرو اختیار)
اکـثـر اهل سنت معتقدند که انسان در تمامى کارهایش مجبوراست واختیارى ندارد, سرنوشت او, حـتـى سـعـادت یا شقاوتش درشکم ما در برایش نوشته شده است ((۲۶)) ووقتى سؤال شود: پس چـراباید انسانها اعمال داشته باشند وکار کنند از قول پیامبر اکرم (ص ) نقل مى کنند که فرمود: هرکس کار مى کند براى همان که آفریده یا مجبورشده است ((۲۷)) !.بـر این اساس انسان چون ماشینى بى اختیار حرکت مى کند, لذاممکن است کسى بى اختیار شراب بخورد ویا حتى قتل نفس نماید.آنـهـا مـى گـویند: تمامى پادشاهان ورؤساى جمهوررا خدا نصب کرده , حتى استعمار ((تونس )),((الجزایر)) و((مغرب )) توسط ((فرانسه )) نیزبا نصب الهى بوده است .مـن هیچ شرح وتفسیرى براى این تناقض صریح نمى یافتم که ازطرفى او فعال ما یشا است ((۲۸))اهـل جـهنم واهل بهشت را از قبل تعیین فرموده , ولى از طرف دیگر او به اندازه یک ذره بى مقدارهم ظلم نمى کند ((۲۹)) واز مادر هم به فرزندش مهربانتراست ((۳۰)).در مقابل گروهى دیگر از اهل سنت قائل به تفویض شدند ((۳۱)).اما شیعیان قائل به اختیاراند, یعنى نه انسان مجبوراست ونه خداوند متعال نعوذ باللّه هیچ کاره , بهدلایل زیر:.۱ ـ قـول به جبر با حکمت ارسال انبیا وامر ونهى الهى منافات دارد, یعنى اگر انسان در کارهایش مجبوراست واختیارى ندارد پس انبیا براى چه آمده اند؟.۲ ـ ایـن عـقـیـده نتیجه اش نسبت دادن ظلم به خداست که افرادى رابى اختیار مجبور به اعمالناشایست کند وآنگاه آنهارا در جهنم عذاب نماید, وظلم هم از خدا دور است :.(ان اللّه لا یظلم الناس شیئا ولکن الناس انفسهم یظلمون ) ((۳۲)).یعنى : ((خداوند هیچ ظلمى به مردم نمى کند اما مردم خود به خویشتن ظلم مى نمایند)).۳ ـ آیات الهى دلالت بر وجود اختیار در انسان دارند مثلا:.(وقل الحق من ربکم فمن شا فلیؤمن ومن شا فلیکفر) ((۳۳)).یـعـنـى : ((بـگـو: حق از آن پرورگار شماست , پس هر که خواهدایمان بیاورد وهر که خواهد کافرگردد)).۴ ـ فردى از حضرت على (ع ) پرسید: آیا رفتن ما به ((شام )) قضاوقدر الهى بود؟ حضرت فرمود:.((واى بر تو, گویا قضائى لازم وقدرى حتمى را گمان برده اى )).اگر چنین بود ثواب وعقاب از بین مى رفت ووعد ووعید ساقطمى گشت , همانا خداوند سبحان بادادن اختیار, مردم را فرمان داد, وباقدرت بر پرهیز, آنهارا نهى فرمود, تکالیف او آسان بوده , هرگزتکلیف سنگین قرار نداده است , وطاعت کم را پاداش زیاد عطا مى فرماید.نا فرمانى خلق نشانه مغلوب شدن او نیست , واطاعت آنان نیزعلامت اجبار واکراه الهى نمى باشد.پـیامبران را بازیچه نفرستاد وکتاب را بیهوده بر مردم نازل نکردوآسمانها وزمین وموجودات میانآن دورا باطل نیافرید: (ذالک ظن الذین کفروا فویل للذین کفروا من النار) ((۳۴)).((این گمان اهل کفراست که واى بر آنها از آتش )) ((۳۵)).در واقـع مـروج چنین فکرى ((امویان )) بودند تا خلافت خویش راقضاى الهى جلوه دهند وجلوىهرگونه مبارزه با آن را بگیرند به عنوان نمونه :.۱ ـ وقـتـى از ((عـثـمـان )) خواستند از خلافت کناره بگیرد پاسخ داد:((پیراهنى را که خدا بر منپوشاند, بیرون نمى آورم )) ((۳۶)).۲ ((مـعـاویـه )) مـى گـفـت : ((خـداونـد ایـن حـکـومت را به من داده است هر چند شمارا خوش نیاید)) ((۳۷)).۳ ـ ((ابـن زیـاد)) خـطـاب به ((زینب کبرى )) سلام اللّه علیها گفت :((رفتار خدا با اهل بیتت راچگونه دیدى ؟)) ((۳۸)).وبسیار روشن است که اگر عقیده مردم اینچنین باشد هرگز قیام واعتراضى در برابر حکومتهاىخودکامه وحتى استعمارگران نخواهندداشت .بـا ایـن وصـف اهـل سـنـت مـى گـویـنـد کـه خداوند مردم را مخیر کردکه خودشان خلیفه اىبرگزینند ((۳۹)).
ج : نبوت
اهـل سـنـت معتقدند که پیامبران فقط در بازگو کردن کلام الهى معصوم اند ودر غیر این صورت مـانـنـد دیـگـر افراد بشر اشتباه دارند,بنابراین خطاهائى را چه در کارهاى معمولى وچه در امورشرعى به آن حضرت نسبت مى دهند ((۴۰)) , مثلا:.۱ ـ به هنگام ورود به مدینه مردم را از گرد افشانى درخت خرمامنع کرد, در نتیجه درختها خرماندادند, وقتى مردم شکایت نزدحضرت بردند, فرمود:.((من هم انسانى مانند شما هستم )) ((۴۱)).۲ ـ پـیـامـبـر(ص ) سـحـر زده شـد وچـنـدین روز را به همین حال گذراند ونمى توانست کارىکند ((۴۲)).۳ ـ در نماز به آن حضرت فراموشى دست داد ونفهمید چندرکعت خواند ((۴۳)).۴ ـ در ماه رمضان جنب مى شد ونماز صبحش فوت مى گشت ((۴۴)).۵ ـ روایـت مـى کنند که روزى آن حضرت در منزل ((عایشه )) درازکشیده بود ورانش نمایان بودکـه ((ابوبکر)) بر او وارد شد واو در همان حال با وى گفتگو کرد, پس از آن ((عمر)) وارد شد ودرهـمـان حـال بـا اوسـخن گفت ولى هنگامى که ((عثمان )) اجازه ورود خواست , حضرت نشست ولباس خودرا جمع کرد, ((عایشه )) سبب این کاررا پرسید,فرمود:.((آیا نباید خجالت بکشم از کسى که فرشتگان از او خجالت مى کشند)) ((۴۵)).۶ ـ ((عـمر)) به پیامبر دستور مى داد که بانوانش را با حجاب کند واونمى پذیرفت , تا اینکه قرآن بهتایید ((عمر))نازل شد وبه پیامبر(ص )دستور داد که همسرانش را با حجاب نماید ((۴۶)).۷ ـ حـتـى در مـورد وحى الهى نیز نقل مى کنند که روزى آن حضرت در مسجد آیاتى را از فردىشنید وگفت :.((خـدایـش رحـمـت کند, من را به یاد آیه هائى انداخت که آنهارا ازفلان سوره وفلان سوره حذف کرده بودم )) ((۴۷)).بنابراین اعتقاد, در ابلاغ وحى نیز نعوذ باللّه نمى توان به آن حضرت اعتماد کرد, واساسا هیچ دلیلىهـم بـر عـصـمـت در ابـلاغ وحـى نـدارنـد, به چه دلیل در کلماتى که به عنوان وحى مى گویدمعصوم است ولى در سایر کلماتش خیر؟.نـتـیـجه این مى شود که چون پیامبر(ص ) معصوم نیست پس کسى که به سنت او عمل مى کند ازگمراهى بدور نیست , لذا در برابر سخنان پیامبر(ص ) اجتهادهاى دیگران را قرار مى دهند وبا سنت آن حـضرت مخالفت مى کنند, بر این اساس باید تنها شیعه را پیرو سنت پیامبر(ص )دانست , چرا کهآن حضرت را معصوم دانسته , وتمامى فرامینش رابدون چون وچرا مى پذیرند.آنها به عصمت پیامبران قبل از بعثت وبعد از آن معتقد هستندوبه آیات فراوانى از قرآن کریم براىاین ادعایشان استدلال مى کنند, ازجمله :.۱ ـ (وما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحى ) ((۴۸)).یعنى : ((پیامبر از روى هواى نفس سخن مى گوید, آن (سخن )نیست مگر وحى الهى )).۲ ـ (ما اتاکم الرسول فخذوه وما نهاکم عنه فانتهوا) ((۴۹)).یعنى : ((آنچه پیامبر برایتان آورده را بگیرید, وآنچه که نهیتان کرده را رها سازید)).۳ ـ (قل ان کنتم تحبون اللّه فاتبعونى یحببکم اللّه ) ((۵۰)).یعنى : ((بگو: اگر خداى را دوست مى دارید, از من پیروى کنید تاخدا نیز شمارا دوست بدارد)).۴ ـ (اطیعوا اللّه والرسول ) ((۵۱)).یعنى : ((از خدا ورسولش اطاعت کنید)).————————————————-پاورقى ها:۱- نـهـج الـبلاغه , نسخه معجم , خطبه ۵۰, وتمام نهج البلاغه , خطبه۳ , واصول کافى کتاب فضل۲- شهرى در ((تونس )) که زادگاه مؤلف است .۳- آنـهـا مـعـتقدند که شیخ علم خودرا مستقیما از پیامبر(ص ) گرفته اگر چه سیزده قرن بااو۴- اسـاتـیـدمـان مـارا از خـوانـدن تاریخ منع مى کردند وآن را سیاه مى دانستند, روزى استادعلم۵- (ان اللّه ومـلائکته یصلون على النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه وسلمواتسلیما)یعنى : ((همانا۶- صحیح ((بخارى )) کتاب الانبیا, باب یزفون النسلان فى المشى , ح۹ , ج۴ , ص ۱۷۸.۷- رجوع کنید به ص ۶۴ وپاورقى ص ۹۲ همین کتاب .۸- ابواب تقصیر, باب ۵, ج۲ , ص ۵۴.۹- کتاب النکاح , باب ۱۹, ج۷ , ص ۱۱.۱۰- سوره زمر, آیه ۱۸.۱۱- (انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا) یعنى :.۱۲- پیامبر(ص ) در روزهاى آخر عمرشان به اصحاب دستور داد برایش کاغذ وقلمى بیاورند تا براى۱۳- آنگاه هدایت شدم , ص ۱ تا ص ۱۲۱.۱۴- صـحـیح ((بخارى )), باب الصراط جسر جهنم , ح۱ , ج۸ , ص ۱۴۷, وباب قول اللّه تعالى :(وجوه۱۵- صحیح ((بخارى )), باب الدعا والصلاه من آخر اللیل , ح۱ , ج۲ , ص ۶۶.۱۶- صـحـیـح ((بـخـارى )), بـاب قول اللّه تعالى : (وجوه یومئذ ناضره ), ح۵ , ج۹ ,ص ۱۵۹وصحیح۱۷- صحیح ((بخارى )), باب قول اللّه تعالى : (وهو العزیز الحکیم ), ح۲ , ج۹ , ص ۱۴۳,وباب ما جا فى۱۸- صـحـیـح ((بـخـارى )), بـاب قول اللّه تعالى : (وجوه یومئذ ناضره ) ح۴ , ج۹ , ص ۱۵۸,وصحیح۱۹- صـحـیـح ((بـخـارى )), تفسیر سوره زمر, ح۲ , ج۶ , ص ۱۵۷, وباب ما یذکر فى الذات والنعوت۲۰- صحیح ((بخارى )), باب قول اللّه تعالى : (وجوه یومئذ ناضره ), ح۵ , ج۹ , ص ۱۶۱.۲۱- گذشته از دلایل عقلى که درباره محال بودن دیدن خداوند سبحان آمده است .۲۲- سوره انعام , آیه ۱۰۳.۲۳- سوره شورى , آیه ۱۱.۲۴- نهج البلاغه , خطبه اول .۲۵- (همراه با راستگویان , ص ۵۵ تا ص ۶۰, واز آگاهان بپرسید, ج۱ , ص ۵۵ تا ص ۶۰),عملکرد ((ابو۲۶- صحیح ((بخارى )), باب فى القدر, ح۲ , ج۸ , ص ۱۵۲ وصحیح ((مسلم )), کتاب القدر ح۱ تا ح۵ ,۲۷- صحیح ((بخارى )), باب جف القلم على علم اللّه , ح۱ , ج۸ , ص ۳ ۱۵۲, وصحیح ((مسلم ))کتاب۲۸- سوره بروج , آیه ۱۶.۲۹- سوره نسا, آیه ۴۰.۳۰- صحیح ((بخارى )), باب رحمه الولد وتقبیله ومعانقته , ح۶ , ج۸ , ص ۹.۳۱- یعنى همه کارهاى انسان دردست خود اوست , اینهارا معتزله وگروه اول را اشاعره نامند.۳۲- سـوره یونس , آیه ۴۴, نگاه کنید به : سوره کهف , آیه۴۹ , وآل عمران , ۱۱۷, وتوبه ۷۰,وعنکبوت۳۳- سوره کهف , آیه ۲۹, نگاه کنید به : سوره زلزله , آیات ۷و۸, واسرا ۱۵, وشمس , آیات ۶ تا ۱۰.۳۴- سوره ص , آیه ۲۷.۳۵- نهج البلاغه , کلمه قصار ۷۸.۳۶- الکامل فى التاریخ ((ابن اثیر)), ماجراى قتل ((عثمان )), ج۳ , ص ۱۶۹.۳۷- البدایه والنهایه ((ابن کثیر)) ج۸ , ص ۱۳۱, وشرح نهج البلاغه ((ابن ابى الحدید)) درشرح نامه۳۸- تاریخ ((طبرى )), حوادث سال ۶۱, ج۵ , ص ۴۵۷.۳۹- همراه با راستگویان , از ص ۲۰۹ تا ص ۲۳۳ واز آگاهان بپرسید, ج۱ , از ص ۶۰ تاص ۸۲.۴۰- خـصـوصـا در امـور زنـاشـوئى کـه انـسـان از ذکـر آنها شرم مى کند, رجوع کنید به : همراه۴۱- صـحـیـح ((مسلم )), کتاب الفضائل , باب ۳۸, ح۱ و۲ و۳, ج۴ , ص ۶ ۱۸۳۵, ومسند ((احمدبن۴۲- صحیح ((بخارى )) باب سحر, ح۱ , ج۷ , ص ۷ ۱۷۶.۴۳- صحیح ((بخارى ))۷ باب انما جعل الامام لیؤتم به , ح۲ , ج۱ , ص ۷ ۱۷۶.۴۴- صحیح ((بخارى )) باب الصائم یصبح جنبا, ح۱ , ج۳ , ص ۳۸, وباب اغتسال الصائم , ح۱ و۲, ج۳ ,۴۵- صحیح ((مسلم )), باب فضائل ((عثمان )), ح۱ , ج۴ , ص ۱۸۶۶.۴۶- صحیح ((بخارى )), کتاب الوضؤ, باب خروج النسا الى البراز, ح۱ , ج۱ , ص ۴۹.۴۷- صحیح ((بخارى )) باب شهاده الاعمى , ح۱ , ج۳ , ص ۲۲۵.۴۸- سوره نجم , آیات ۳و ۴.۴۹- سوره حشر, آیه ۷.۵۰- سوره آل عمران , آیه ۳۱.۵۱- سوره آل عمران , آیه ۳۲.
















هیچ نظری وجود ندارد