زمانى که در مسجد نبوى آتشسوزى شد، فضلاللَّه در مصر بود. او خود مىگوید: در آن زمان سلطان «الملک الأشرف ابو نصر قایتباى» بر دیار مصر حکومت مىکرد. من نیز در شهر قاهره در محله بابالنصر، در نزدیکى مسجدى که به نام «امیر بردى بیک» شهرت داشت، در خانه «مولانا ملک التجار بالبلاد المصریه و الدیارالشامیه و الحجازیه الخواجا شمسالدین محمد بن الزمن الشامى، صاحب الخیرات الکثیره» زندگى مىکردم.مردم مدینه پس از وقوع حریق، از امیر مصر، الملک الاشرف درخواست کمک کردند و او نیز همین خواجه شمسالدین را براى بازسازى مسجد و حرم نبوى به مدینه فرستاد. خواجه، فضلاللَّه را به همراه خود برد و آنها در ربیعالآخر سال ۸۷؛ یعنى شش ماه پس از وقوع آتشسوزى به مدینه رسیدند.در اینجا بود که فضلاللَّه توانست مجموع رخدادهاى مربوط به وقوع آتش سوزى را از زبان عالمان مدینه گردآورى و تحریر کرده و به علاوه، وقایعى را که از زمان حرکتش از مصر آغاز شده تا زمان پایان یافتن بناى مسجد را بر آن بیفزاید.فضل الله در مقدمه و مؤخره رساله خود نیز مباحثى در توجیه جنبههاى دینى این واقعه ارائه کرده است. وى نام رساله خود را «هدایه التصدیق الى حکایه الحریق» گذاشته است. رساله مزبور در چهار فصل تنظیم شده است:فصل اول: در معناى این سخن رسول خدا – صلى اللَّه علیه و آله – که فرمود: «حجابه النور، لو کشف لاحرقت سبحات وجهه ما انتهى الیه بصره».فصل دوم: در بیان شفقت رسول خدا – صلى اللَّه علیه و آله – بر امتش.فصل سوم: در تفصیل حکایت آتشسوزى تا بناى آن.فصل چهارم: در نشانهها و آیات غریب که در حین آتشسوزى و پس از آن، در عمارت رخ داده است.آنچه که ما در اینجا ترجمه کردهایم، فصل سوم رساله اوست که به عنوان نقل سخن شاهدان عینى در اصل آتشسوزى و نیز بناى عمارت از زبان خود او که شاهد ماجرا و دخیل در کارها بوده، ارزش دارد.فضلاللَّه این رساله را به عربى در همان زمان تحریر کرده و بعداً در شب جمعه بیستم ماه شوال سال ۹۰۷ در شهرستان جى اصفهان نسخهاى از آن را نوشته است. نسخه مزبور عیناً به خط فضلاللَّه، به کوشش آقاى ایرج افشار در « یادنامه ایرانى مینورسکى» چاپ شده و در همان یادنامه، متن حروفى آن را آقاى دانشپژوه چاپ کردهاند. متن حاضر ترجمه فصل سوم رساله است.فضلاللَّه در آغاز نام عالمانى را که گزارش آتشسوزى را براى وى نقل کردهاند، ذکر نموده و پس از آن، به بیان ماوقع مىپردازد. افراد مزبور عبارتند از:شیخ شمسالدین محمد بن ابىالفرج بن الشیخ زینالدین مراغى عثمانى مدنى که فضلاللَّه کتاب صحیح مسلم را بر وى خوانده است. قاضى صلاح الدین محمد مدنى که امام جماعت مسجدالنبى – صلى اللَّه علیه و آله – بوده است. قاضىالقضاه حنفیان در مدینه شیخ سخاوى فقیه و ادیب و قاضىالقضاه مالکیان در مدینه. عبدالقادر حسینى حنبلى قاضىالقضاه حنابله در مدینه. شمسالدین محمد بجاوى. شیخ مسعود مغربى. شیخ عثمان طرابلسى. جلالالدین محمد بخارى معروف به ابن حلال. شیخ محمد بن تقى. سید شریف عبدالرحمن بن ابىالسعادات رئیس مؤذنان حرم؛ ابن علبک مؤذن، که واقعه مزبور در آغاز از پدر او شیخ شمسالدین محمد رئیس وقت مؤذنان حرم رخ داده است.«هر کدام از این مشایخ بخشى از ماجرا را برایم حکایت کردند. آنان – که خداى رحمتشان کناد – گفتند: در یکى از شبهاى دهه دوم ماه رمضان سال ۸۸۶، مردم مدینه از نماز تراویح – که آن را در پایان شب مىخوانند – فارغ گشتند، مؤذنان بر حسب عادت، به تسبیح پرداختند. عادت مؤذّنان در مدینه این بود که با گذشت دو سوم شب، به کار تسبیح و تهلیل مىپرداختند. اولین کسى که چنین مىکرد رئیس مؤذنان بود که در «مناره بیضا» که بر فراز قبه حرم نبوى – صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم -اذان مىگفت. آنگاه که او تسبیح و تهلیل مىگفت، مؤذنى که در برابر او در مأذنه طرف راست باب جبرئیل بود، به تسبیح و تهلیل مىپرداخت. پس از آن مؤذنى که در مأذنه بابالرّحمه بود چنین مىکرد و آنگاه مؤذن ناحیه بابالسلام و آنگاه رئیس مؤذنان در «مأذنهالبیضاء» بار دیگر تهلیل مىگفت و مؤذنان دیگر تا طلوع فجر در پى او چنین مىکردند. این عادت تهلیل، در مدینه منوّره بود».مشایخ گفتند:زمانى که در آن سحرگاه، رئیس مؤذنان فریاد تهلیل سرداد، آسمان در غرّش (رعد و برق) بود و مردمان بعداز فراغ از نماز تراویح مشغول خوردن سحرى بودند، ناگهان مردم صداى مهیب و دلخراشى شنیدند، گویى ستونى عظیم فرو افتاد. از آنجا که آنان برق و صاعقهاى ندیده و تنها آن صداى مهیب را شنیدند، به حیرت درافتادند و گمان کردند که در درون عمارت مسجد حادثهاى روى داده است. صداى تهلیل رئیس مؤذنان خاموش شد و سکوت ادامه یافت در حالى که مؤذنان دیگر در انتظار بودند.زمانى که این وضعیت به درازا کشید، یکى از خدام به مأذنه رفت و او خود براى من چنین حکایت کرد:«وقتى به مأذنه درآمدم رئیس را که خداى رحمتش کند دیدم در حالى که شباک مأذنه را گرفته، چشم به آسمان دوخته و در همان حالت ایستاده، مرده بود، هیچ گونه اثرى از سوختگى و یا ضربه در وى مشاهده نشد. رئیس از اکابر صلحا و علما و محدثان بود، او حلقه درسى در حرم داشت و عالمى فرزانه از بزرگان اهل حرم بود. خادم مزبور افزود: وقتى او را در این حالت دیدم، از دیدن آن منظره وحشت کرده به تحیّر افتادم، به پیرامون نگریستم اما چیزى ندیدم، آنگاه به سقف مسجد نگاه کردم، دیدم در نزدیکى مأذنهاى که در ناحیه بابالسلام بود، از سقف مسجد شعلهاى به قد یک انسان در چوبهاى سقف مسجد زبانه مىکشد. پس فریاد آتش! آتش! سردادم. خدام و همسایگان همه جمع شده به کار انتقال قرآنها، کتابها، فرشها و قفسهها و اثاث حرم پرداخته با فریاد درخواست آب کردند. هرچه آب روى آتش مىریختند، شعله آن زیادتر شده و آتش بیشتر مىشد، گویى روغن در چراغ ریخته مىشود! آتش همه سقف مسجد را دربرگرفت. هرچوبى که در مسجد بود و همه عودها در آتش سوخت، آنگاه به ستونهاى سُربى مسجد سرایت کرده و آنها را ذوب نمود. بیشتر ستونها در آتش سوخته و تنها قبه شریف که محفوف به انوار قدسى و برکات قدوسى بود و ملائکه از هر طرف آن را پاس مىداشتند، به امر خداوند از آتش در امان ماند.کم کم آتش به روضه سرایت کرده، منبر، قرآنها، فرشها و قفسههایى که براى نگهدارى قرآنها و کتابها بود، در میانه آتش قرار گرفت. گروهى از خادمان و طواشى کوشیدند تا قسمتى از وسایل را خارج کنند و این سبب شد تا با رئیس ده نفر در آتش بسوزند. کسانى در حالى که آتش گرفته و شعله آتش از آنان بلند بود، از مسجد خارج مىشدند. آثار سوختگى تا مدتها بر جسم آنان بود. گروهى مردند و کسانى زنده ماندند. همه این حوادث در کمتر از سه ساعت نجومى اتفاق افتاد. این خود امرى شگفتآور است؛ چرا که عمارات مسجد بسیار زیاد بود. و اگر آتش به آنها مىرسید، تا چند روز آتش قابل کنترل نبود و آتش در میان ستونها پراکنده مىگردید. استوانهها از سنگهاى سخت سیاهى ساخته شده و همچون سنگهاى آسیا بصورت فلکى و مدوّر بود؛ آنها را بر یکدیگر قرارداده و با سرب مذاب به یکدیگر پیوند داده بودند. به علاوه در میان هر استوانه یک میله آهنى قوى وجود داشت. همه استوانههاى مزبور که این چنین مستحکم و پایدار بود، در برابر آتش چونان چوب خشکى بود که در کمتر از سه ساعت آتش گرفت و از آنها جز مشتى سنگ متفرق دودزده چیزى نماند.منزه است خداوند آفریننده توانایى که آنچه را در کتابش بدان تهدید مىکرد، به آنان نمایاند: « واتقوا النّار التى و قودها الناس و الحجاره.». (بقره ۲۴)و این رخداد از نشانههاى قیامت بود که خداوند به مردم نمایاند تا از قدرت و عذاب او آگاه باشند و از عقوبت و تعذیبش بهراسند.این آن چیزى بود که موثقین از اخبار آتشسوزى براى من حکایت کردند. و باللَّه التوفیق.زمانى که آتشسوزى رخ داد، مردم متحیّر شده و درباره آن به تفکر فرو رفتند؛ چرا که از عمارت مسجد هیچ اثر و بنایى برجاى نمانده بود. آنان نمایندهاى را به سوى سلطان «الملک الأشرف» – اناراللَّه برهانه – فرستادند؛ ناظر حرمین شریفین و قاضیان، حکایت آتش سوزى را براى او نوشتند. وقتى خبر به مصر رسید، دلهاى مردم آتش گرفت، همه به گریه افتادند و فریاد نالهشان از هر سو برخاست. آتش اندوه در درونشان شعلهور شده، غم آن حریق دلشان را کباب کرد. سلطان نیز به شدّت متأثر شد. ناله عاشقان از درد آتشسوزى به آسمان برخاست و آشفتگى دل مشتاقان در مصیبتها مضاعف گردید.در آن زمان خواجه شمسالدین محمدالزمن بعداز نماز عشاء در مسجد جامع بردى بیک، در کنار خانهاش در حره باب النصر – پایینتر از قلعه – خبر آتش سوزى را براى من نقل کرد. او از بهترین دوستان من بود و در حالى که قصه حریق را تعریف مىکرد، اشک بر گونههایش روان بود و مىگفت: »و ما أدریک ماهیه، نار حامیه«. ما تمام آن شب به نقل حکایت حریق و آنچه درباره آن گفته شده گذراندیم. من خواجه را با نصایح و مواعظ خود آرامش دادم و گفتم: این از تقدیرات الهى بوده و در آن اسرار و آیاتى است که بر هیچ کس مخفى نخواهد ماند؛ خدا! خدا! گمان مبر که این یک مصیبت بوده، بلکه براى آنان که رأیشان صائب است یک نشان غیبى است.خواجه آرام شد و فرداى آن روز نزد سلطان رفت. او آنچه را من در تعزیت و تسلیت وى گفته بودم، براى سلطان بازگو کرده بود. پس از آن، شاعران مصر شروع به انشاى مراثى و قصاید کردند.پس از آن، سلطان به کار تهیه اسباب عمارت پرداخت. آن روزها تابستان و فصل رسیدن خرما و جمعآورى محصول بود، در چنین فصلى فرستادن قافلهها کار دشوارى بود، چنانکه سرپرستى چنین کارى، موقعیّت ویژهاى را مىطلبید. این اقدام نیازمند آن بود تا شخصى بلندمرتبه، صاحب برهانى قاطع، داراى ابهت و مال و غلامان و مردان، آن را عهدهدار شود و در عین حال مهابت عربى داشته باشد تا بادیهنشینان از وى اطاعت کنند و چنانکه مىبایست آگاه به کار عمارت باشد تا تجّار و حکام حجاز از وى پیروى نمایند. بعد از مشورتهاى زیاد، خواجه ابنالزمن دوست و سید من انتخاب شد. او به عذرهایى که مىدانست، از پذیرفتن آن خوددارى مىکرد، اما سلطان نیز اصرار ورزیده بر او تکلیف مىکرد اما وى به هر روى، راضى نمىشد. این وضعیت ادامه یافت، خواجه اصرار بر عدم پذیرش داشت. در استنکاف از پذیرفتن، به استبداد گرایید. روزى در این باره با من به مشاوره پرداخت. من از او خواستم تا دلایل خود را بازگوید و او چندى را گفت. مهمترین آنها تغییر مزاج سلطان و بىاعتمادى به او بود؛ چرا که اندیشه او مرتب دگرگونى یافته و به عهد و پیمان خود پایبند نیست. خواجه افزود: این کار بزرگى است، چنانکه تمام کردن این بنا نیاز به پول فراوانى دارد، اما سلطان از این امر آگاهى ندارد، او بر این گمان است که با انفاق مختصرى مىتوان آن را به انجام رساند. اما زمانى که بنا باشد پول زیادى بپردازد، کار بر او دشوار شده، حوصلهاش تمام گشته و بخل او گل مىکند؛ سخنچینان مفسد نیز برایش «حبّ مال» را زینت داده فتنهانگیزى مىکنند و همه این کینهها علیه من خواهد بود. در آن صورت جان و مالم هلاک خواهد شد.خواجه فردى پرتجربه و در شمار زیرکان عرب و دقیق در امور بود. وقتى دلایل خود را برایم گفت، از من درخواست استخاره و اداى حق مشاورت کرد. من پس از استخاره به او گفتم: مطلب همان است که تو مىگویى، تو بر اندیشه سلطان آگاهى و آنچه درباره او مىگویى از وى متوقع است بلکه مسلّم واقع خواهد شد، اما من تو را میان دو چیز مخیّر مىکنم؛ یکى آن که براى حفظ مال و جان، اقدام به این عمارت و خدمت را ترک کنى، در آن صورت در شمار کسانى هستى که دنیا را انتخاب کرده و خدمت مولاى خویش را وانهادهاند و در شمار کسانى قرار مىگیرى که چنین منفعت آمادهاى را، که کسب شرافت با چنین خدمتى است، به دلیل ضرر از دست دادن دنیا، رها کردهاى، در حالى که قبول آن سبب شرف و سرافرازى تو در دنیا و بلندى رتبت و نجات تو در آخرت خواهد بود. راه دیگر آن که این خدمت را بپذیرى و توکّل بر خداوند کنى، خداوند ضامن نجات و افزودن رتبت کسى است که در راهش قدم مىنهد. اگر عمارت مسجد تمام شد و تو از شرّ آنچه در انتظارش بودى، در امان ماندى، چه خوب! در غیر آن صورت تو از مجاهدان راه خدایى و رفتن جان و مال تو در راه حق چیزى نخواهد بود.با این سخن من، خواجه به گریه افتاد و گفت: من آخرت را برگزیدم اما مایلم تا مرا در این سفر همراهى کرده، در کار عمارت با همت و رأى خود یاریم کنى. من پذیرفتم و اشتیاق خود را براى عزیمت، همراه وى به سوى آن حرم امن – که سبب خلاصى من از فراق و درد بود – بیان کردم.سخن من که تمام شد، خواجه نزد سلطان رفت و کار عمارت را پذیرفت و براى همراهى من با او در سفر حجاز، از وى رخصت گرفت. آنگاه خواجه به تهیه مقدمات و اسباب پرداخته، قافلهاى عظیم از صنعتکاران، بنّایان، سنگکاران…، نقاشان، نجاران و دیگر مایحتاج کار عمارت، ترتیب داده ساج و مرمر و غلات و خوراکى، از راه دریا به ینبع ارسال کرد. ما در تاریخ بیست و هشتم ربیعالأول از مصر خارج شده، بعد از پشت سرگذاشتن عقبه، به ینبع رسیدیم و در بیست و هشتم ربیعالثانى وارد مدینه شریف شدیم. اولین روزى که به مدینه درآمدیم و به شرف زیارت حرم نبوى نائل گشتیم، مشاهده کردیم که سقف مسجد و برخى از ستونها سوخته و شمارى هنوز سرپاست؛ طورى که در هیچ جاى مسجد به جز قبّه مرقد مقدّس، حتى به اندازه سایبان یک نفر، سقفى وجود ندارد. در قسمت روضه، ستونهایى از نخل نصب کرده با شاخههاى درخت خرما آنجا را مسقف کرده بودند. درست همانند زمان رسول خدا – صلّى اللَّه علیه و آله و سلم – ما با چنین وضعى به روضه مشرف شدیم و این بهترین سعادت ما بود که آن را همانند وضعیتى که زمان رسول خدا – صلی الله علیه و آله و سلم – داشت مشاهده کردیم نه وضعى که سلاطین آن را ساختند و با طلا و ساج آذین بستند. این وضعیت تا پایان کار سقف زنى روضه، سرپا بود و ما در مدتى قریب به شش ماه، در روضه با همان وضعیت نماز مىگزاردیم.زمانى که خواجه در مدینه استقرار یافت، کار عمارت را آغاز کرد. در آنجا بود که درباره چگونگى آن میان مهندسان، اختلاف افتاد. آنها مىگفتند: اگر مثل بناى قبلى بسازیم و سقفهاى چوبى را بدون عمل طاق زنى ]قوسى[ روى ستونها قراردهیم، آتش به سرعت آنها را فرا مىگیرد، چنانکه پیش از این، دوبار چنین شده است. بنابراین تصمیم گرفتند تا طاقها را بر روى ستونها بگذارند و سقفهاى چوبى را در بین طاقها قراردهند تا آتش بدان نرسد. در این صورت – العیاذباللَّه – حتّى اگر سقفهاى چوبى آتش بگیرد، مسجد به تمامه خراب نخواهد شد بلکه طاقها همچنان سرپا مانده، تنها سقفهاى چوبى که بر روى طاقها قرار گرفت خواهد سوخت، در این صورت کار تعویض آنها آسان خواهد بود.پس از آن، در این که قبّه مقدسه را با سقفهاى چوبى بپوشانند، اختلاف نظر پدیدار شد. سرانجام تصمیم بر آن شد تا بر روى قبه مرقد، قبه بزرگترى بسازند که نقش غلاف آن را داشته باشد. پیش از آن تنها یک قبه بوده و قبه دیگرى روى آن وجود نداشت، این عمل کار دشوارى بود؛ زیرا اگر بنا شود قبه بالایى، قبه زیرین را دربرگیرد، باید بسیار بزرگ باشد در این صورت خطر تَرَک و انهدام در آن وجود دارد. براى این کار چهار حفره بزرگ در چهار زاویه قبه ایجاد کردند، آنگاه ستونهایى به بلندى مأذنههاى برافراشته ساخته، آنها را با سنگ و گچ مستحکم کردند، سپس قبه را بر این پایههاى چهارگانه قراردادند و بدین ترتیب قبه بزرگ و برافراشتهاى بنا نمودند. پس از آن طاقها را بنا کردند، سقفهاى تزیین شده را بر روى آنها قرار دادند، کتیبهها را نگاشتند و در دیوارها از سنگ مرمر و سماق استفاده کردند. درباره منبر نیز از این که با چوب باشد یا سنگ اختلاف شد، عاقبت از سنگ مرمر ساخته شد. پیش از آن، از چوب بوده که برخى از شاهان یمن آن را ساخته بودند. و پیش از این، سطح محراب مسجد از سطح قسمتهاى دیگر متفاوت بود؛ چرا که مردم بر آن بودند تا زمین محراب را به همان صورت زمان رسول خدا – صلّى اللَّه علیه و آله و سلم – حفظ کرده با بالاتر بودن سایر قسمتهاى مسجد و پایینتر بودن آن از یکدیگر متمایز سازند. بنابراین، محراب از دیگر قسمتهاى روضه و مسجد پایینتر بود، و این سبب انگیزش بحث فقهاى مدینه درباره آن شده بود، آنها بر آن بودند که بالا بودن مأمومین بر امام کراهت دارد، بطورى که امام ابن فرحون مدنى رسالهاى در این باره نوشته و کراهت آن را بیان کرد.ما این مطلب را به خواجه یادآورى کرده و او را به تسطیح زمین مسجد واداشتیم. پیش از این براى زیارت قبر پیغمبر – صلّى اللَّه علیه و آله – روبروى میخ فضّهاى که زیر چراغ – قندیل – بود مىایستادند چنانکه براى زیارت ابوبکر روبروى میخ دوم و براى زیارت عمر روبروى میخ سوم مىایستادند، اما اکنون محل زیارت رسول خدا – علیه الصلاه و السلام – بر اساس آنچه ما مشخص کردیم. روبروى سنگ، سماقى است که در قبه مرقد قراردارد. براى زیارت شیخین نیز دو ذرع پایینتر، براى هر یک، یک ذرع. مأذنهها نیز تغییرى نیافت مگر «مأذنه البیضاء» که در آغاز آتش در آنجا شعلهور شده بود، بنابراین آن را تعمیر کرده و مزین نمودند. کار ساختن عمارت مزبور هفتماه به طول انجامید، ما شاهد این بنا بودیم و خداوند به دفعات، توفیق حمل خاک و خشت و کارگرى در مسجد را نصیب ما کرد و ما را در زمره» من یعمر مساجداللَّه« قرار داد و نیز در زمره آنان که مىگفتند: اللّهم لا عیش الاّ عیش الآخره فاغفر للأنصار و المهاجره.در زمان بناى عمارت، بود که، الشریف الهمام السلطان الاجل المقدام شریف حرم مکه السید جمال السیاده و السلطنه محمد بن ابى البرکات الشریف الحسنى – اناراللَّه برهانه – به دارالهجره وارد شد. سلطان او را به «شریفى مدینه»، همانند «شریفى مکه» مشرف ساخته و او را شریف تمامى حجاز کرده است. وى به مدینه درآمده، روضه مقدسه و قبه منوره را زیارت کرده و چون از زیارت فراغت یافت، به کار حمل خاک و سنگ پرداخت. او سطل را برسر نهاده و مردم نیز در نقل خاک و کار عمارت وى را همراهى مىکردند. وى هر روز در مسجد کار مىکرد و مردم نیز تلاش زیادى کردند تا کار عمارت تمام شد.سپاس خداى را که کار عمارت مسجدى را که اسس علی التقوی من اول یوم « بود تمام کرده، حسنات مضاعف براى قیام کنندگان به این اقدام و بناکنندگان این اساس قرار داد و الحمدللَّه رب العالمین
منبع: www.historylib.com

















هیچ نظری وجود ندارد