4 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home ائمه شیعه امام علی (ع)

اسلام و ویژگی های شخصیتی معاویه

اسلام و ویژگی های شخصیتی معاویه
0
SHARES
28
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

اسلام و ویژگی های شخصیتی معاویه

اسلام معاویه

پس از بررسی سابقه خانوادگی معاویه و‌ آشنایی کوتاه با پدر و مادر او (ابوسفیان و هند)، اکنون به بحث دربارۀ شخصیت و عملکرد او در صدر اسلام می‌پردازیم.

۱ـ معاویه و نکوهش ابوسفیان برای قبول اسلام

معاویه، در اوج برخورد جاهلیت با اسلام، لحظه‌ای از سردمداران کفر دوری نگزید، حتی آن روز که می‌‌دید پدرش ظاهراً به اسلام گرایش یافته است،‌ وی را با اشعاری نکوهش‌کرد و گفت:

یا صخر لاتسلمن یوماً فتفضحنا   بعـد الذین ببـدر اصبحـوا مزقا

خالـی وجـدی وعم الام ثالثهم   وحنظل الخیر قد اهدی لنا الارقا

لاتـرکـننّ الـی امــر یکلّفنـــا     عاد والراقصات به فی مکه الخرقا

فالموت اهون من قول العداه لقد ابن الحرب عن العزّی اذا فرقا([۱])

ای صخر! اسلام را نپذیر که ما را به رسوایی دچار خواهی ساخت! پس از مرگ عزیزانی که در جنگ بدر پاره پاره‌ شدند، دایی و جدم و نیز عموی مادرم ـ که سومین فرد آن کشتگان بود ـ و حنظله برادر خوبم؛ آن‌ها که خواب سحرگاه ما را به بیداری مبدل ساختند، یک لحظه نیز به اسلام میل نکن، که بر گردن ما بار ننگ می‌گذارد!

سوگند به شتری که چون رقاصان، در مکه راه می‌پیماید، مرگ آسان‌تر است از ملامت دشمنان که بگویند فرزند حرب، به خاطر ترس و وحشت از ـ بت ـ عزّی روی گردانید!»

از این اشعار بر می‌آید که دشمنی معاویه با اسلام، حتی از پدرش ابوسفیان ـ که محور شرک و سردمدار جنگ‌های خونین علیه پیامبر و اسلام بود ـ بیشتر است. ابوسفیان از روی اضطرار، تظاهر به اسلام میکرد، اما معاویه همان را هم برای خود ننگ می‌دانست. او هیچ وقت نمی‌توانست با آیینی که افتخارهای جاهلی و سروری و ریاست خانوادگی او را نابود کرده بود، سر سازش داشته باشد.

معاویه به خاطر آنچه که از نظر نسب به او نسبت داده می‌شد و نیز به خاطر عیب‌هایی که بر او و خاندانش ـ که در برابر اسلام مقاومت‌ها و مبارزه‌ها کرده بودندـ مطرح بود، عقده‌های حل ناشدنی داشت!

این عقده‌ها وقتی بیشتر می‌شد که می‌دید اسلام، او و خاندانش را ـ که در دوران جاهلیت بسی بزرگ و دارای شخصیت مادی بودند ـ به پستی کشیده و پیامبر او، پدر و برادرش را در ردیف آزاد شدگان قرار داده است!

۲ـ سخن امیرمؤمنان

امیر مؤمنان در جواب نامه معاویه، در سال ۳۶ هـ ق، پس از جنگ جمل خطاب به او نوشت:

«… وَمَا لِلطُّلَقَاءِ وَأبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَالتَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ وَتَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا ألا تَرْبَعُ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَى ظَلْعِکَ وَتَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ…».([۲])

… اسیران آزاد شده و فرزندان آن‌ها را چه رسد به تشخیص امتیازات میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و شناسایی منزلت و مقام آنان. ای مرد! چرا بر سر جایت نمی‌نشینی و کمبود‌هایت را به یاد نمی‌آوری و به منزلت عقب مانده‌ات باز نمی‌گردی؟…

آری! معاویه در برابر بی‌نام و نشانی خود و خاندانش در اسلام، از رقیب‌‌شان بنی هاشم، جز نیک‌ نامی جاودان و محبوبیتی همگانی چیزی نمی‌دید. این عقده‌ها روح او را میآزرد به همین دلیل وقتی که او با «مغیرهًْ بن شعبهًْ» خلوت کرده بود، چون او را از پاسداران جاهلیت می‌دانست و سال‌ها با هم در سیاه‌کاری‌ها همکاری داشتند، این عقده‌ها کاملاً سر باز کرد و ریشه‌های فکری و اعتقادی او را آشکار کرد.([۳])

۳ـ سخن کفرآمیز معاویه در باره پیامبر

زبیر بن بکار، در کتاب خود «الموفقیات» از قول مطرف، فرزند مغیرهًْ، مینویسد:

من همراه پدرم مغیره به سفر شام رفتیم و بر معاویه وارد شدیم. پدرم هر روز نزد معاویه می‌رفت و با او هم سخن می‌شد و زمانی که بر می‌گشت، با شگفتی فراوان از فراست و کیاست معاویه تعریف می‌کرد و از آنچه که از وی دیده بود، با تعجب یاد می‌کرد.

اما یک شب که از پیش معاویه بر گشت، سخت ناراحت بود و از غذا خوردن امتناع کرد. ساعتی صبر کردم، فکر می‌کردم از دست من عصبانی است، یا به جهت مشکلاتی که برای ما پیش آمده، این گونه ناراحت است. وقتی جریان را از او پرسیدم، گفت: فرزندم! من از نزد خبیث‌ترین و کافرترین مردم بازگشته‌ام!! گفتم: برای چه؟ گفت: مجلس معاویه خالی از اغیار بود، من به او اظهار داشتم:

ای امیر المؤمنین! تو به آروزها و آمالت رسیده‌ای، حال اگر با این کهولت سن به عدل و داد روی آوری و با دیگران با مهربانی رفتار کنی، چقدر نیکو خواهد بود. اگر نظر لطفی به خویشاوندانت (بنی هاشم) نمایی و با آنها صله رحم کنی، نام نیکی از خود به یادگار خواهی گذاشت. به خدا سوگند! امروز این‌ها هیچ چیزی که ترس و هراس تو را بر انگیزد،‌ ندارند! ـ یعنی دست آن‌ها از خلافت کوتاه شده است ـ معاویه پاسخ داد:‌ دور است، دور است آنچه می‌گویی. ابوبکر به حکومت رسید و عدالت ورزید و آن همه زحمت‌ را تحمل کرد، به خدا قسم! وقتی که مُرد نامش همراهش مُرد، مگر‌ آن‌که گوینده‌ای روزی بگوید: ابوبکر!!

پس از او عمر به حکومت رسید، کوشش‌ها کرد و ده سال رنج کشید. بیش از چند روزی از مرگش نگذشت، که هیچ چیز از او باقی نماند، جز اینکه گاه و بیگاه گوینده‌ای بگوید: عمر!!

سپس برادر ما عثمان به خلافت رسید؛ مردی که از نظر نسب، چون او وجود نداشت!! و کرد آنچه کرد و با او رفتار کردند آنچه کردند اما وقتی کشته شد، به خدا قسم! نامش نیز مُرد و اعمال و رفتارش نیز فراموش شد در حالی که این مرد هاشمی (پیامبر) را هر روز، پنج مرتبه، در سراسر جهان اسلام فریاد بر می‌دارند و به بزرگی یاد می‌کنند! تو فکر می‌کنی چه عملی با این حال باز خواهد ماند و چه نام نیکی پایدار است؟ ای بی‌مادر! به خدا سوگند! آرام نخواهم نشست، مگر این‌که این نام را دفن کنم و این اسم را مدفون سازم!!([۴])

سینه معاویه از شهرت جهانی نام زیبای پیامبر، چون کانونی از آتش، شعله‌ور بود به همین دلیل او می‌خواست به هر قیمتی، این نام را از بین ببرد و برای نیل به این هدف، به دو شکل زیر عمل میکرد:

۱ـ از بین بردن بنی هاشم:

او می‌خواست حتی یک نفر از بنی هاشم زنده نماند!

امیر مؤمنان در تصریح به این نیت معاویه می‌فرماید:

به خدا سوگند! معاویه خواهان آن است که یک فرد از بنی هاشم زنده نماند؛ او به این وسیله می‌خواهد نور حق را خاموش سازد اما حق جز به اتمام نور خویش راضی نمی‌شود اگرچه کافران هم به خواست او خوشنود نباشند.([۵])

۲ـ ساخت حدیث و سیره:

او برای رسیدن به این هدف شوم، و بدنام کردن انوار تابناک بنی هاشم و در مقابل رفع بدنامی‌ها و عیوب خاندان بنی امیه، دستگاه عظیم حدیث سازی و جعل سیره و تاریخ را بر پا کرد.([۶])

گفتار ابن ابی الحدید در اسلام آوردن معاویه

از مباحث مربوط به معاویه که مورد بحث مورخین و متکلمین اسلامی قرار گرفته است، دین و اعتقاد معاویه به اصول و مبانی اسلام است.

حق این است که معاویه در داشتن دین مورد شک، تردید و دچار طعن و عیب جویی بوده است. چندان که شیوخ معتزله در کتب کلامی خود، او را به زنادقه و الحاد نسبت داده‌اند؛ چرا که معاویه از طعن، سخریه و گفتار زشت و ناهنجار درباره رسول خدا و دین او پروا نداشت و گاه و بیگاه از خلال اظهارات او تراوش می‌کرد؛

روزی مؤذن، اذان می‌گفت. وقتی بعد از شهادت به توحید، شهادت به رسالت پیامبر را ‌گفت؛ معاویه سر برداشت و گفت: روح پدرت شاد ای پسر عبدالله! چقدر بلند همت بودی! تو به کمتر از این قانع نشدی و رضایت ندادی تا سرانجام نام خود را در کنار نام پروردگار عالم نهادی!!([۷])

آری! معاویه فرزند رئیس سابق قریش و فرد اول مکه، با شکست سیادت قریش و از میان رفتن ریاست ابوسفیان، در جامعه اسلامی، جایگاهی نداشت و به دلایل زیر کسی به او اعتنایی نمی‌کرد؛

۱ـ عوامل احترام مانند علم و تقوا در او وجود نداشت؛

۲ـ از نظر مادی و مالی هم که چشم ظاهر بینان را خیره می‌کند، تهی‌دست بود.

«رزوی»، زنی از مهاجران، با رسول اکرم، درباره‌ی ازدواج با معاویه، یا دو نفر دیگر از مسلمانان مشورت کرد. پیامبر فرمود: معاویه مردی بی‌نور و تهی‌دست است.([۸])

معاویه از دیدگاه مسلمانان، از بینوایان و تهیدستان به شمار می‌آمد، حتی زمانی که یکی از اشراف عرب (علقمهًْ‌بن وائل حضرمی) بر پیامبر وارد شده بود و قصد رفتن از محضر او را داشت.‌ پیامبر به معاویه دستور داد تا بیرون از مدینه آن مرد را بدرقه کند، هوا خیلی گرم بود و معاویه پا برهنه راه می‌رفت! به آن مرد گفت: مرا با خود سوار کن! در جواب گفت: تو صلاحیت هم ردیفی با اشراف و ملوک را نداری! معاویه گفت: حداقل نعلین خود را به من بده تا پاهایم را از سوزش آفتاب نگهدارم. مرد گفت: تو بی‌ارزش‌تر از آن هستی که نعلین مرا بپوشی! معاویه گفت:‌ پس من چه کار کنم، پاهایم می‌سوزد؟ گفت: در سایه شتر من حرکت کن که تو شایستگی بیش از این را نداری.([۹])

در آینده خواهیم دید که این مرد بینوا، چگونه از اموال مسلمانان، به ثروت کسرایی رسید و کاخ سبز قیصری بنا کرد.([۱۰])

معاویه از زبان پیامبر

پیامبر می‌دانست که معاویه بر سرنوشت مسلمانان حاکم میشود، از این رو مسلمانان را از او برحذر داشت و به مبارزه با او فراخواند و ‌فرمود: وقتی معاویه را دیدید، که بر منبر من خطبه می‌خواند، گردنش را بزنید.([۱۱])

سیاهکاری‌های آینده معاویه، از دید تیزبین و الهی پیامبر پوشیده نماند به همین دلیل در مناسبت‌های گوناگون، مسلمان‌ها را از او و همفکرانش برحذر می‌داشت. در حوادث تاریخی، نمونه‌هایی از این دست را می‌بینیم.

در حدیثی آمده است:

در جنگ تبوک، پیامبر معاویه و عمرو عاص را دید که در حال گفتگو راه می‌رفتند، رو به یاران خود کرد و فرمود: هرگاه این دو را در کنار هم مشاهده کردید، از هم جدایشان کنید؛ زیرا این دو، هرگز برای خیر و صلاح گرد هم نمی‌آیند.([۱۲])

این روایت به گونه‌های دیگری نیز نقل شده است. پیامبر دست به دعا برداشت و عرض کرد: بارالها! این دو را در فتنه‌اند از و در آتش پرتاب‌شان کن.([۱۳])

روزی ابوسفیان بر مرکبی سوار بود و دو پسرش یزید و معاویه همراه او بودند. یکی افسار اسب به دست داشت و دیگری آن را می‌راند. وقتی پیامبر این حال را مشاهده کرد، فرمود: خدایا! لعنت خود را بر سوار، راننده و جلودار این مرکب نازل فرما و آن‌ها را از رحمت خویش دور بدار.([۱۴])

این گونه حوادث و سخنان رسول خدا به طور دقیق، دیدگاه اسلام راستین و نظر پیامبر را درباره شخصیت و اصالت معاویه و خاندانش روشن می‌کند.([۱۵])

شجره ملعونه در قرآن

در مجلسی که با حضور امام حسن و امام حسین، عبدالله بن عباس،‌ فضل‌بن عباس و عبدالله‌بن جعفر و معاویه تشکیل شده بود، بحثی میان معاویه و عبدالله بن جعفر آغاز شد. عبدالله گفت:

وقتی درباره آیه ۶۰ سوره اسراء، از پیامبر اکرم سؤال کردند، فرمود: من دوازده نفر از امامان گمراهی را دیدم که از منبرم بالا می‌رفتند و پایین می‌آمدند و امتم را به صورت قهقرا به عقب بر می‌گرداندند. در میان آن‌ها دو نفر از طایفه مختلف قریش یعنی (تیم و عدی) و سه نفر از بنی امیه و هفت نفر از فرزندان حکم بن ابی العاص بودند و نیز از آن حضرت شنیدم که می‌فرمود: هرگاه فرزندان ابی العاص به ۳۰ نفر رسیدند، کتاب خدا را فریب، مردم و بندگان او را غلام و کنیز و اموال الهی را، ثروت خود میدانند.([۱۶])

معاویه گفت: ای پسر جعفر! اگر آنچه می‌گویی درست باشد من و سه نفر قبل از من و هر کس که ولایت آن‌ها را پذیرفته‌ است، هلاک شده‌ایم بلکه امت پیامبر و اصحاب او، از مهاجر و انصار هلاک شده‌اند.([۱۷])

«ابو سعید خدری» پس از نقل این روایت حضرت رسول که فرمود: هرگاه معاویه را بر فراز منبرم دیدید، او را بکشید؛ می‌گوید: ما این کار را نکردیم و رستگار نشدیم. حسن بصری نیز همین جمله را ـ که مسلمانان این کار را انجام ندادند و رستگار نشدند ـ گفته است.([۱۸])

«وَکَیْفَ أنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ

ویژگی‌های شخصیتی معاویه

۱ـ عقده‌های روانی

معاویه همواره در مقایسه پیشینه خود و خانواده‌اش، با امیر مؤمنان و جایگاهش درگیر رنج جانکاهی بوده که در نامه‌های میان وی و امیر مؤمنان به چشم می‌خورد. امام، بارها، با یادآوری فضایل بنی‌هاشم و رسوایی‌های بنی‌امیه، برای معاویه، شخصیت ننگین او و دودمانش را بازگو کرد.

اینک به چند مورد از این نامه‌ها اشاره می‌کنیم:

در گرما گرم جنگ صفین، در جواب نامه‌ی معاویه بدین گونه نوشت:

«وَ أَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّا بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ اُمَیَّهُ کَهَاشِمٍ وَلا حَرْبٌ کَعَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَلا أبُو سُفْیَانَ کَأبِی طَالِبٍ وَلا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَلا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَلا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَلا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ وَلَبِئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فی نَارِ جَهَنَّمَ وَفی أیْدِینَا بَعْدُ فَضْلُ النُّبُوَّهِ الَّتِی أَذْلَلْنَا بِهَا الْعَزِیزَ وَ نَعَشْنَا بِهَا الذَّلِیلَ».([۱۹])

… این‌که ادعا کردی ما همه فرزندان عبدمناف هستیم، آری چنین است امّا جدّ شما امیه چون جد ما هاشم، و حرب همانند عبدالمطلب، و ابوسفیان مانند ابوطالب نخواهد بود. هرگز ارزش مهاجرین چون اسیران آزاد شده نیست، و حلال‌زاده همانند حرام‌زاده نیست، و آن را که بر حق است، با آنکه بر باطل است، نمی‌توان مقایسه کرد. مؤمن چون مفسد نخواهد بود؛ و چه زشت است آن‌ها که پدران خود را در ورود به آتش، پیروی می‌کنند. از همه این‌ها که بگذریم، فضیلت نبوت در اختیار ماست که با آن عزیزان را ذلیل، و خوارشدگان را بزرگ کردیم… .

در نامه‌ی دیگری، پس از جنگ جمل، در پاسخ نامه‌ی معاویه چنین نوشت:

«… أ لا تَرَی غَیْرَ مُخْبِرٍ لَکَ وَ لَکِنْ بِنِعْمَهِ اللهِ اُحَدِّثُ أَنَّ قَوْماً اسْتُشْهِدُوا فی سَبِیلِ اللهِ تَعَالَی مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأنْصَارِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ حَتَّى إِذَا اسْتُشْهِدَ شَهِیدُنَا قِیلَ سَیِّدُ الشُّهَدَاءِ وَ خَصَّهُ رَسُولُ اللَّهِ بِسَبْعِینَ تَکْبِیرَهً عِنْدَ صَلَاتِهِ عَلَیْهِ أوَ لَا تَرَی أنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فی سَبِیلِ اللهِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ حَتَّى إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ الطَّیَّارُ فی الْجَنَّهِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ وَ لَوْ لَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّهً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِینَ فَدَعْ عَنْکَ مَنْ مَالَتْ بِهِ الرَّمِیَّهُ فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا لَمْ یَمْنَعْنَا قَدِیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادِیُّ طَوْلِنَا عَلَى قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بِأَنْفُسِنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ وَمِنَّا النَّبِیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّهِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَهُ النَّارِ وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَمِنْکُمْ حَمَّالَهُ الْحَطَبِ فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ».([۲۰])

آیا نمی‌بینی جمعی از مهاجر و انصار در راه خدا به شهادت رسیدند؟ و هر کدام دارای فضیلتی بودند، اما وقتی که شهید ماـ حمزه ـ شربت شهادت نوشید، او را سیّدالشّهدا خواندند و پیامبر در نماز، بر پیکر او، به جای پنج تکبیر، هفتاد تکبیر گفت؟! آیا نمی‌بینی گروهی که دست‌شان در جهاد قطع شد، و هر کدام فضیلتی داشتند، امّا چون بر یکی از ما ضربتی وارد شد و دستش قطع شد، طیّارش خواندند؛ که با دو بال در آسمان بهشت پرواز کند! و اگر خدا نهی نمی‌فرمود که مرد خود را بستاید، فضایل فراوانی را بر می‌شمردم که دل‌های آگاه مؤمنان آن را شناخته و گوش‌های شنوندگان با آن آشناست.

معاویه! دست از این ادّعا بردار که تیرت به خطا رفته است، همانا ما دست‌پروده و ساخته‌ی پروردگار خویشیم و مردم تربیت ‌شدگان و پرورده‌های مایند. این‌که با شما طرح خویشاوندی ریختیم، ما از طایفه شما همسر گرفتیم و شما از طایفه ما همسر انتخاب کردید و برابر با شما رفتار کردیم، عزت گذشته و فضیلت پیشین را از ما باز نمی‌دارد.

شما چگونه با ما برابرید در حالی که پیامبر از ماست و دروغگوی رسوا ـ ابوجهل ـ از شما، حمزه شیر خدا از ماست، اسد الاحلاف([۲۱]) ـ بوسفیان ـ از شما دو سید جوانان اهل بهشت از ما کودکان([۲۲]) در آتش افکنده شده از شما بهترین زنان جهان از ما، زن هیزم‌کش([۲۳]) دوزخیان از شما. از ما این همه فضیلت‌ها، و از شما آن همه رسوایی‌هاست.

آری! معاویه که میراث‌دار فضایح اجدادی خود در برابر فضایل بی‌شمار بنی‌هاشم بود، به شدّت از این عقده‌ها احساس حقارت می‌کرد. او، هم از این جهت و هم از جهت آلودگی نَسَبی که داشت و خود نیز به آن آگاه بود، در مقابل شخصیت ممتاز امیرمؤمنان، احساس بی‌شخصیتی و بی‌هویتی می‌کرد؛ او برای  سرپوش گذاشتن بر این کمبودها و عقده‌ها، تمام توان خود را صرف رسیدن به قدرت و غلبه سیاسی بر امیر مؤمنان می‌کرد و در این راه از هیچ چیز فروگذار نمی‌کرد و حاضر بود همه چیز را زیر پا گذارد.

عقده‌‌گشایی‌های او را در سخنانی که پس از صلح با امام حسن، به زبان آورد، به خوبی در می‌یابیم.

او به هیچ یک از تعهداتی که با امام حسن داشت، پایبند نماند؛ نه تنها به کتاب خدا و سیره پیامبر عمل نکرد بلکه یزید را به ولایت‌عهدی خود ‌برگزید و امنیت را از تمام شیعیان گرفت.

به گفته حصین‌بن منذر، معاویه به هیچ یک از شروط خود با امام عمل نکرد؛ او حجربن عدی و اصحاب او را کشت؛ پسرش یزید را به جانشینی خود برگزید و کار را به شورا واگذار نکرد و امام حسن را مسموم نمود.([۲۴])

معاویه وقتی به کوفه آمد، گفت: من با شما برای خواندن نماز و گرفتن روزه و انجام حج و پرداخت زکات جنگ نکردم، بلکه جنگیدم تا امیری شما را به دست آورم(!) و خدا این را به من عطا کرد و حال آنکه شما از آن کراهت داشتید.([۲۵])

در نقل دیگر، گفت: من این شروط را برای خاموش کردن آتش فتنه و مدارا با مردم پذیرفتم امّا اکنون همه آن‌ها را زیر پا می‌گذارم!([۲۶])

۲ـ حیله‌گری و نیرنگ

از ویژگی‌های بارز معاویه، حیله و نیرنگ بی‌حد و حصر او بود که او را شهره تاریخ کرده است. در واقع تمام موفقیّت‌ها و پیروزی‌های ظاهری‌ معاویه، مدیون این خصیصه‌ی ضد انسانی و شیوه ناجوانمردانۀ او بود.

افراد زیادی این دغل بازی‌های معاویه را به حساب زرنگی او می‌گذارند! در حالی که فرق است میان کیاست و زرنگی و نیرنگ و مکر! افراد ساده‌لوحی که موفقیت ظاهری معاویه را می‌دیدند، امام علی را متهم به ناآگاهی از اصول سیاست می‌کردند و می‌گفتند؛ معاویه از علی سیاستمدارتر است! امام در انتقاد از گروه بی‌اطلاع از اصول سیاست اسلام فرمود:

«وَاللهِ مَا مُعَاوِیَهُ بِأدْهَی مِنِّی وَلَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ وَ لَوْ لا کَرَاهِیَهُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَ لَکِنْ کُلُّ غُدَرَهٍ فُجَرَهٌ وَ کُلُّ فُجَرَهٍ کُفَرَهٌ وَ لِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ یُعْرَفُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ اللهِ مَا اُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَهِ وَ لا اُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَهِ…».([۲۷])

به خدا سوگند! معاویه از من سیاستمدارتر نیست؛ چون او نیرنگ می‌زند و گناه می‌کند و اگر به دلیل کراهت حیله‌گری نبود، من سیاستمدارترین مردم بودم. اما هر نیرنگی نوعی گناه است و هر گناهی یک نوع کفر، و در روز رستاخیز هر حیله‌گری پرچم خاصی دارد که با آن شناخته می‌شود.

به خدا سوگند! من با فریبکاری غافلگیر نمی شوم و با سخت گیری ناتوان نخواهم شد.

۳ـ دنیامداری

از دیگر صفات برجسته معاویه،‌ دنیاپرستی و تعلق خاطر او به مظاهر دنیایی بود. چیزی که امیرمؤمنان، در جای‌جای گوناگون، معاویه را از آن برحذر داشته است. به برخی از این هشدارها توجه کنید:

امام پیش از آغاز جنگ، در نامه‌ا‌ی به معاویه می‌نویسد:

«وَکَیْفَ أنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَکَشَّفَتْ عَنْکَ جَلَابِیبُ مَا أنْتَ فِیهِ مِنْ دُنْیَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِینَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْکَ فَأجَبْتَهَا وَ قَادَتْکَ فَاتَّبَعْتَهَا وَأمَرَتْکَ فَأطَعْتَهَا وَ إِنَّهُ یُوشِکُ أنْ یَقِفَکَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لا یُنْجِیکَ مِنْهُ مِجَنٌّ…».([۲۸])

چه خواهی کرد، آن‌گاه که جامه‌های رنگین تو کنار رود؛ جامه‌هایی که به زیبایی‌های دنیا زینت شده است؟ دنیا تو را با خوشی‌های خود فریب داده، و به سوی خود خوانده و تو به دعوت او پاسخ دادی فرمانت داد و اطاعت کردی. همانا، تو را به زودی وارد میدان خطرناکی می‌کند که هیچ سپر نگهدارنده‌ا‌ی نجاتت نمی‌دهد… .

در نامه‌ی دیگری نوشت:

«…فَنَفْسَکَ نَفْسَکَ فَقَدْ بَیَّنَ اللهُ لَکَ سَبِیلَکَ وَ حَیْثُ تَنَاهَتْ بِکَ اُمُورُکَ فَقَدْ أَجْرَیْتَ إِلَی غَایَهِ خُسْرٍ وَ مَحَلَّهِ کُفْرٍ فَإِنَّ نَفْسَکَ قَدْ أوْلَجَتْکَ شَرّاً وَأقْحَمَتْکَ غَیّاً وَ أَوْرَدَتْکَ الْمَهَالِکَ وَ أَوْعَرَتْ عَلَیْکَ الْمَسَالِکَ».([۲۹])

معاویه، اینک به خودآی و به خود بپرداز! زیرا خداوند راه و سر انجام تو را روشن کرده است امّا همچنان به سوی زیان کاری و جایگاه کفرورزی حرکت می‌کنی، خواسته‌های دل، تو را به بدی کشانده و در پرتگاه گمراهی قرار داده است و تو را به هلاکت انداخته و راه‌های نجات را به روی تو بسته است.

در نامه‌ی دیگری، به او در مورد دنیا پرستی این گونه هشدار می‌دهد:

«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الدُّنْیَا مَشْغَلَهٌ عَنْ غَیْرِهَا وَ لَمْ یُصِبْ صَاحِبُهَا مِنْهَا شَیْئاً إِلَّا فَتَحَتْ لَهُ حِرْصاً عَلَیْهَا وَ لَهَجاً بِهَا وَ لَنْ یَسْتَغْنِیَ صَاحِبُهَا بِمَا نَالَ فِیهَا عَمَّا لَمْ یَبْلُغْهُ مِنْهَا وَ مِنْ وَرَاءِ ذَلِکَ فِرَاقُ مَا جَمَعَ وَ نَقْضُ مَا أَبْرَمَ وَ لَوِ اعْتَبَرْتَ بِمَا مَضَى حَفِظْتَ مَا بَقِیَ وَ السَّلَامُ».([۳۰])

پس از یاد خدا و درود! همانا دنیا انسان را به خود سرگرم و از دیگر چیزها باز می‌دارد. دنیاپرستان چیزی از دنیا به دست نمی‌آورند، جز آنکه دری از حرص به رویشان گشوده و آتش عشق آنان به دنیا شعله‌ورتر می‌شود؛ کسی که به دنیای حرام برسد از آنچه به دست آورده راضی و بی نیاز نمی‌شود، و در اندیشه آن چیزی است که به دست نیاورده است. اما سرانجام آن جدایی از فراهم آورده‌ها، و به هم ریختن بافته شده است. اگر از آنچه گذشته، عبرت بگیری، آنچه را که باقی‌مانده، می‌توانی حفظ کنی.

امام در نامه‌ی دیگری در سال ۳۷، پیش از جنگ صفین به معاویه یادآور می‌شود که دنیا، سرای آزمایش است و در آن همه در معرض امتحان الهی قرار می‌گیرند تا برای جهان ابدیت توشه برگیرند:

«أمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا وَ ابْتَلَى فِیهَا أهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لا بِالسَّعْیِ فِیهَا اُمِرْنَا وَإِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا وَ قَدِ ابْتَلَانِی اللهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی فَجَعَلَ أحَدَنَا حُجَّهً عَلَى الآخَرِ فَعَدَوْتَ عَلَى الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لا لِسَانِی».([۳۱])

پس از یاد و درود خدا! همانا خداوند دنیا را برای آخرت قرار داد و مردم را در دنیا به آزمایش گذاشت، تا روشن شود کدام یک نیکوکارترند. ما را برای دنیا نیافریده‌اند،‌ و تنها مأمور تلاش برای دنیا نشده ایم. به دنیا آمدیم تا در آن آزمایش شویم و همانا خداوند مرا با تو، و تو را با من آزموده است و یکی از ما را بر دیگری حجت قرار داد، تو با تفسیر دروغین قرآن به دنیاروی آوردی، و مرا متهم به چیزی می‌کنی ـ قتل عثمان ـ که دست و زبانم هرگز به آن آلوده نشده است.

۴ـ بردگی شیطان

شاید برجسته‌ترین ویژگی معاویه، روحیه‌ی شیطانی او بود که نه تنها خود او را به گرداب هلاکت و نابودی انداخت بلکه دیگران را نیز به وادی گمراهی و تباهی کشاند. امیر مؤمنان در سخنانی خطاب به معاویه از این‌که او عنانش را به دست شیطان سپرده و به دنبال او راه می‌رود، به او هشدار می‌دهد و او را به شیطان تشبیه می‌کند که از هر سو برای گمراهی انسان می‌آید و در جایی دیگر، او را متهم می‌کند که مردم را گمراه کرده است.

به سخنان امام، توجه کنید:

«فَاتَّقِ اللهَ فی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَى الآخِرَهِ وَجْهَکَ فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَهٍ تَمَسُّ الأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ».([۳۲])

معاویه! از خدا بترس و با شیطانی که مهار تو را می‌کشد، مبارزه کن و به سوی آخرتی که راه من و تو است، بازگرد و بترس از خدا، که به زودی با بلای کوبنده، ریشه‌ات را برکَنَد و نسل تو را براندازد….

در جایی دیگر می‌فرماید:

«وَ اعْلَمْ أنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ ثَبَّطَکَ عَنْ أنْ تُرَاجِعَ أحْسَنَ اُمُورِکَ وَ تَأْذَنَ لِمَقَالِ نَصِیحَتِکَ وَالسَّلَامُ لأَهْلِهِ».([۳۳])

معاویه! بدان که شیطان تو را نمی‌گذارد تا به نیکوترین کار خود([۳۴]) بپردازی و اندرزی که به سود تو است، بشنوی. درود بر آنان که سزاوار درودند.

در نامه‌ی دیگری به زیاد بن ابیه می‌نویسد:

«وَ قَدْ عَرَفْتُ أنَّ مُعَاوِیَهَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ لِیَقْتَِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ».([۳۵])

اطلاع یافتم که معاویه برای تو نامه‌هایی نوشته تا عقل تو را بلغزاند و اراده‌ی تو را سست کند. از او بترس که شیطان است، از پیش رو و پشت سر، راست و چپ به سوی انسان می‌آید تا در حال فراموشی، او را تسلیم خود ساز و شعور و درکش را برباید… .

امام در نامه‌ی دیگری مینویسد:

«وَ أَرْدَیْتَ جِیلًا مِنَ النَّاسِ کَثِیراً خَدَعْتَهُمْ بِغَیِّکَ وَ أَلْقَیْتَهُمْ فِی مَوْجِ بَحْرِکَ تَغْشَاهُمُ الظُّلُمَاتُ وَ تَتَلَاطَمُ بِهِمُ الشُّبُهَاتُ فَجَازُوا عَنْ وِجْهَتِهِمْ وَنَکَصُوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ وَ تَوَلَّوْا عَلَی أَدْبَارِهِمْ وَ عَوَّلُوا عَلَى أَحْسَابِهِمْ إِلَّا مَنْ فَاءَ مِنْ أَهْلِ الْبَصَائِرِ فَإِنَّهُمْ فَارَقُوکَ بَعْدَ مَعْرِفَتِکَ وَ هَرَبُوا إِلَى اللهِ مِنْ مُوَازَرَتِکَ إِذْ حَمَلْتَهُمْ عَلَى الصَّعْبِ وَ عَدَلْتَ بِهِمْ عَنِ الْقَصْدِ فَاتَّقِ اللهَ یَا مُعَاوِیَهُ فی نَفْسِکَ وَ جَاذِبِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ فَإِنَّ الدُّنْیَا مُنْقَطِعَهٌ عَنْکَ وَالآخِرَهَ قَرِیبَهٌ مِنْکَ وَ السَّلَامُ».([۳۶])

ای معاویه! گروه زیادی از مردم را به هلاکت کشاند‌ی و با گمراهی خود، فریب‌شان دادی؛ در موج سرکش دریای جهالت خود غرق‌شان کردی؛ به گونه‌ای که تاریکی‌ها آنان را فراگرفت و در امواج انواع شبهات، غوطه‌ور گردیدند که از راه حق به بیراهه افتادند و به دوران جاهلیت گذشتگان‌شان روی آوردند و به ویژ‌گیهای جاهلی خاندانشان افتخار کردند جز اندکی از آگاهان که مسیر خود را تغییر دادند و پس از آن‌که تو را شناختند، از تو جدا شدند و از یاری تو دست کشیده به سوی خدا بازگشتند؛ زیرا تو آنان را به کار دشواری واداشتی و از راه راست منحرف‌شان کردی.

ای معاویه! در کارهای خود از خدا بترس‌ و اختیارت را از کف شیطان درآور که دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک شده است.

در نامه‌ی دیگری می‌نویسد:

«…فَاحْذَرْ یَوْماً یَغْتَبِطُ فِیهِ مَنْ أحْمَدَ عَاقِبَهَ عَمَلِهِ وَ یَنْدَمُ مَنْ أَمْکَنَ الشَّیْطَانَ مِنْ قِیَادِهِ فَلَمْ یُجَاذِبْهُ…».([۳۷])

… معاویه! از روزی بترس که صاحبان کارهای پسندیده خوشحالند و تأسف می‌خورند که چرا عمل‌شان اندک است؛ آن روز کسانی که مهار خود را به دست شیطان دادند، سخت پشیمان هستند… .

عنوان خال المؤمنین

رسول گرامی اسلام بر اساس مصالح جامعه اسلامی، همسران زیادی اختیار کرده‌ بودند که تعداد آنان را تا ۱۷ نفر نوشته‌اند.

«یعقوبی» می‌نویسد:

پیامبر ۲۱ و به قولی ۲۳ زن گرفت که با بعضی از آنان همبستر شد و بعضی را طلاق داد و با بعضی همبستر نشد. سپس او اسم هر کدام را به تفصیل ذکر می‌کند.([۳۸])

«ابن بابویه» به سند معتبر از امام صادق روایت کرده است که حضرت پیامبر ۱۵ زن داشت که با ۱۳ تن از آن‌ها نزدیکی کرد و زمانی که از دنیا رفت، ۹ زن در حباله نکاح آن حضرت بودند.([۳۹])

شیخ طوسی روایت کرده است که پیامبر با ۱۸ زن ازدواج کرد.([۴۰])

البته این حق تنها اختصاص به پیامبر دارد و شرع مقدس چنین اجازه‌ای را به دیگران نداده است.

از طرفی، در میان همسران رسول خدا بعد از خدیجه کبرا÷ ـ که جایگاه ویژه‌ای در اسلام و نزد پیامبر داشت ـ عایشه، مشهورترین و معروفترین آنهاست اما با این حال این معاویه است که در تاریخ اسلام، عنوان «خال المؤمنین» را یدک میکشد و این عنوان، فقط درباره او مطرح می‌شود، نه محمد بن ابی بکر!!

نقد و بررسی

به راستی چرا برخی تنها به معاویه مدال «خال المؤمنین» را اهدا کرده و هاله‌ای از قداست به دور او ترسیم کرده‌اند؟! آیا ام حبیبه، از عایشه و حفصه مشهورتر است؟ یا معاویه، از محمد بن ابی بکر و عبدالله بن عمر، مقام معنوی بالاتری دارد؟!

بدون تردید، جواب هر دو سؤال منفی خواهد بود؛ زیرا گفتیم که عایشه، از شهرت بیشتری برخوردار است و محمد بن ابی بکر و عبدالله بن عمر، از نظر شایستگی‌های اخلاقی، به مراتب برتر و بالاتر از معاویه هستند.

از همه اینها که بگذریم، اصولاً زمانی به برادر مادر، دایی می‌گویند که رابطه‌ی مادری از راه نسب باشد، نه از راه تحریم نکاح و تعظیم حقوق.

بنابراین معاویه در صورتی خال المؤمنین است که ام حبیبه از طریق نسب مادر مؤمنان باشد نه به دلیل تحریم نکاح و تعظیم حقوق پیامبر.

بنابراین، هیچ کدام از برادران زنان پیامبر، دایی حقیقی مؤمنان نیستند و خداوند تنها برای تحریم نکاح، آن‌ها را مادران مؤمنان خطاب کرده است. البته این تحریم اختصاص به زنان پیامبر ندارد بلکه شامل همسران پدر نیز می‌شود؛ یعنی اگر زنی، با پدر ازدواج کرده،‌ پسر حق ازدواج با او را ندارد و مادران مرضعه نیز همین گونه‌اند؛ طفلی که از آنها شیر خورده، حق ازدواج با آنها را ندارد، نه اینکه آن‌ها مادران حقیقی به حساب آیند.

نظر دانشمندان مسلمان

برای توضیح بیشتر، به نظر چهار تن از اندیشمندان اشاره می‌کنیم:

۱ـ ابوجعفر اسکافی معتزلی، متوفی ۲۲۰ هـ ق:

… با اینکه عایشه، نزد اهل سنت، مشهورترین زن پیامبر‌ است و از ام حبیبه، دختر ابوسفیان، بهتر و از همه زنان پیامبر مشهورتر است، با این حال اگر کسی از معاویه پیش آنها بدگویی کند، مورد خشم، انکار و لعنت آنها قرار می‌گیرد، به این علت که معاویه دایی مؤمنان است!!

اما وقتی از محمد بن ابی بکر بدگویی کنند، راضی هستند و نه تنها سکوت می‌کنند بلکه با گوینده آن همراهی می‌کنند!! با اینکه دایی بودن محمد واضح و‌ آشکار است… از علی چرکین است، چون علی با معاویه جنگیده است، قلب‌های آن‌ها، مملو از کینه است و از شهادت محمد بن ابی بکر و عمار یاسر خرسندند در حالی که محمد، خال المؤمنین است و از معاویه و پدرش از پدر معاویه، برتر است. پس در آنچه گفتیم، خوب اندیشه کن، تا بدانی که علت دشمنی آن‌ها با علی، جهالت و نیرنگ آن‌ها بود. پس چه چیز باعث شده است که آن‌ها، قتل محمد را بد نمی‌دانند و دایی بودن او را به خاطر نمی‌آورند.([۴۱])

همانگونه که این محقق منصف جریان را دریافته است، باید انگیزه‌ این فضیلت تراشی برای معاویه را سیاسی دانست.

۲ـ محمد بن عقیل علوی حضرمی:

وی در کتاب النصایح می‌نویسد:

گروهی از نادانان، دهان خود را باز می‌کنند و هر چه بخواهند می‌گویند و از گفتار ناروای خود، هیچ ابا و امتناعی ندارند. این مردم نادان خیال می‌کنند، معاویه از این جهت که برادر «ام حبیبه» است، دارای شرف و افتخار است و باید مؤمنان او را به عنوان «دایی» احترام کنند.

اینها فکر نکرده‌اند که هیچ کدام از برادران زنان پیامبر، دایی حقیقی مؤمنان نیستند، و خداوند، برای تحریم نکاح آنان، آن‌ها را مادر مؤمنان خطاب کرده و شایسته تعظیم دانسته است نه اینکه زنان پیامبر، از تمام جهات، مادر مؤمنان باشند. مادر حقیقی آنهایی هستند که مؤمنان را به دنیا آورده‌اند.

همان‌گونه که نکاح زنان پیامبر، تحریم شده‌اند،‌ زنان مرضعه هم از نظر قرابت با کودکی که از شیر آنها خورده، فقط برای نکاح، حرام شده‌اند نه اینکه از همه جهات، مادر آنها باشند و حق توارث داشته باشند و فرزندان باید از آنها اطاعت کنند و نفقه آنها را بپردازند. اگر معاویه واقعاً خال المؤمنین باشد، باید «حیّ بن أخطب یهودی» را هم، جد المؤمنین دانست؟!

آن مؤمنی که معاویه دایی او باشد، باید حیّ بن أخطب هم جدّ او شمرده شود. در این صورت، دختران ابوسفیان، بلکه دختران ابی بکر و عمر هم، با بچه‌های خواهران‌شان ازدواج کرده‌اند!! به خدا سوگند! این افراد، با کتاب خدا و احکام قرآن بازی می‌کنند. اگر مردی بگوید: «إن کان معاویه خالی و حیّ جدّی، فزوجتی طالقه» آیا فقیه، حکم به مفارقت بین زوجین می‌کند، من هرگز خیال نمی‌کنم، قاضی جرأت به صدور این حکم بکند.([۴۲])

اگر معاویه را دایی مؤمنان بدانیم، باید حیّ بن احطب را پدر بزرگ آنان بدانیم!! در حالی که این فرض، از ریشه باطل است.

۳ـ سید مرتضی معتقد است:

زمانی به برادر مادر، دایی می‌گویند که رابطه مادری از راه نسب باشد، نه از تشبیه و استعاره. از این رو، پدران و مادران همسران رسول خدا نیز، جد و جده مسلمانان نامیده نمی‌شوند. [وگرنه حیّ بن اخطب یهودی به دلیل اینکه پدر صفیه است، باید «جدّ المؤمنین» خوانده شود.]([۴۳]) چرا فقط معاویه از میان برادران آنان، خال المؤمنین نامیده شد؟ در حالی که محمد بن ابی‌بکر، برادر عایشه و عبدالله بن عمر، برادر «حفصه» بود.([۴۴])

۴ـ جاحظ می‌نویسد:

معاویه در صورتی خال المؤمنین است که ام حبیبه از طریق نسب، مادر مؤمنان باشد؛ نه از راه تحریم نکاح و تعظیم حقوق پیامبر. بنابراین اگر گفته آنان، قیاس مقبول و تأویل معقول باشد، پس ابوبکر و عمر و ابوسفیان، اجداد مسلمانان خواهند بود و سالم بن عبدالله([۴۵]) پسر دایی آن‌ها به شمار می‌آید. در حالی که این حرف، منتفی و استدلال به آن دور از عقل است و گوینده آن یا فاقد عقل است یا بیهوده‌گویی می‌کند، هرچند معاویه، به خاطر ترس شدید و احتیاج شدید به این عنوان دل بسته بود. در حالی‌که اگر معاویه، دایی زنان مسلمان باشد، ازدواج هیچ یک از آن‌ها با معاویه جایز نخواهد بود و این رأی ساقط و مذهب فاضح است.([۴۶])

این بود نظر و دیدگاه عالمان و اندیشمندان مشهور اسلامی، درباره نسبت خال المؤمنین برای معاویه، که طرفداران او سعی دارند از این راه برای او مقامی جستجو کنند و جایگاهی احراز نمایند!!

اما دیدیم که احراز این عنوان (خال المؤمنین)، برای معاویه، نادرست و فاقد پشتوانه عقلی است و گویندگان آن اهداف سیاسی خاصی داشتند تا عملکرد منفی معاویه را تحت الشعاع این عنوان قرار دهند و با این ترفند تبلیغاتی،‌ برای او شخصیت ممتازی ترسیم کنند، غافل از اینکه با دادن این مقام به معاویه، زمینۀ رسوایی خود را فراهم میکنند.

کتابت وحی

کسانی که در صدد اثبات فضائل معاویه هستند، سعی دارند دو عنوان برای او مطرح کنند تا به زعم خود، او را در شمار چهر‌ه‌های درخشان و قابل احترام اسلامی درآورند:

یکی عنوان خال المؤمنین است که نادرستی آن را از دیدگاه اندیشمندان اسلامی ثابت کردیم.

مقام دیگری که طرفداران معاویه برای او تراشیده‌اند، «کاتب وحی» بودن اوست.

قبل از بحث و بررسی دربارۀ درستی یا نادرستی این عنوان، باید تاریخ اسلام آوردن معاویه را بررسی کرد.

پیش از این، درباره اسلام آوردن معاویه بحث کردیم و گفتیم که او هیچ گاه اسلام نیاورد بلکه با اکراه تظاهر به اسلام میکرد.

وقتی ابوسفیان در فتح مکه مسلمان شد، معاویه فرار کرد و حاضر نشد تسلیم شود. پیامبر خون او را مباح اعلام کرد و دستور داد تا هر کجا او را یافتند، بکشند تا اینکه با اضطرار، پنج ماه قبل از رحلت پیامبر خود را به دامن عباس انداخت و درخواست شفاعت کرد تا پیامبر از خون او درگذرد. عباس از پیامبر خواست تا معاویه را ببخشد و «جزء طلقاء» قرار دهد. پیامبر نیز او را بخشید و فرمود: «انتم الطلقاء».([۴۷])

معاویه در اواخر عمر پیامبر و با شفاعت عباس بن عبدالمطلب خشیده شد و با درخواست او اذن کتابت به معاویه داده شد. معاویه هر از گاهی، نامه‌ای برای پیامبر می‌نوشت. وی درسه ماه آخر عمر پیامبر نیز یکی دو نامه نوشت!

نقد و بررسی

او را «کاتب وحی» گفته‌اند.‌ این عنوان نیز برگرفته از احادیث ساختگی است؛ زیرا معاویه هیچگاه کاتب وحی نبوده است، نه قرآن شنیده و نه نوشته بود؛ به همین دلیل علمای تاریخ و حدیث، معاویه را کاتب وحی نمی‌دانند؛ زیرا در اواخر عمر پیامبر ـ که معاویه اسلام آورد ـ وی نامه‌های پادشاهان و رؤسای قبایل را مینوشت. همچنین پیامبر او را کاتب صدقات نیز قرار داد و یکی دو مورد هم، به فرمان ایشان برای صدقات نامه نوشت.([۴۸])

نظر دانشمندان اسلامی

درباره کاتب وحی بودن معاویه، بیشتر دانشمندان اسلامی نظر منفی دارند اما عده‌ای از علمای اهل سنت ـ که بسیار جای تعجب و تأسف است ـ معاویه را از کاتبان خاص وحی قلمداد کرده‌‌اند؛ به گونه‌ای که او کاری جز کتابت وحی نداشته است!!

حلبی در سیره‌اش می‌نویسد:

معاویه و زید بن ثابت، پیوسته عهده‌دار امر کتابت در محضر پیامبر بودند، چه در نوشتن وحی و چه در غیر آن، و اصولاً آن دو کاری جز کتابت وحی نداشتند!!([۴۹])

در این قسمت، به آرا و نظریه‌های عده‌ای از دانشمندان اسلامی میپردازیم:

علامه سید مرتضی عسکری

این محقق بزرگ معاصر می‌نویسد:

ابوسفیان از پیامبر درخواست کرده بود که او و فرزندانش را به کاری بگمارد تا تنفر مسلمانان نسبت به وی رفته رفته جای خود را به محبت بدهد و این افتخار، وضع اجتماعی آنها راـ که به شدت منفی بودـ بهبود بخشد.

پیامبر که برای اصلاح از هر وسیله مشروعی استفاده میکرد، بر اساس اخلاق اسلامی تقاضای ابوسفیان را پذیرفت. بر این اساس معاویه گاه و بیگاه، افتخار نویسندگی آن حضرت را به دست می‌آورد. ابوسفیان نیز در پاره‌ای از اوقات، صدقات را جمع‌آوری میکرد.([۵۰])

قاضی نورالله شوشتری

صاحب کتاب «احقاق الحق» می‌نویسد:

معاویه کاتب وحی نبوده وبه جز سال دهم هجرت ـ که پنج ماه از عمر پیامبر باقی مانده بود ـ هیچگاه کاتب پیامبر نبوده است.

«حافظ ابرو»، نویسنده مشهور، می‌نویسد:

معاویه کاتب صدقات بوده است.([۵۱])

مداینی

وی می‌نویسد:

معاویه در سال دهم هجرت و از ترس کشته شدن اسلام آورد. وقتی پدرش اسلام آورد، معاویه در یمن بود و علیه پیامبر تبلیغ می‌کرد. وی در پایان دوران وحی مسلمان شد، زید بن ثابت، کاتب وحی بود و معاویه نامه‌های میان پیامبر‌ و اعراب را می‌نوشت. از این رو مسلم است که معاویه، هرگز کاتب وحی نبوده و از قرآن خبری نداشته است. اسلام آوردن او برای حفظ جان خود و به طمع مقام سلطنت بوده و در شش ماهۀ آخر عمر پیامبر، برای رسیدن به مقام سلطنت اسلام آورده است.([۵۲])

مرحوم احمدی میانجی

نویسنده کتاب پر ارج «مکاتیب الرسول»، می‌نویسد:

با اینکه معاویه، در چند ماه آخر عمر پیامبر، عهده‌دار کتابت بود، درباره‌ی او زیاده‌روی کردند و منزلت او را بالا بردند تا آن جا که او را کاتب وحی قلمداد کردند و با این عنوان او را شایسته تعظیم دانستند و کتابت وحی را به او نسبت داده و نام دیگران را حذف کردند.

مرحوم علامه  در «کشف الحق و نهج الصدق» می‌نویسد:

معاویه پیوسته در حال شرک به سر میبرد.‌ در تمام دوران بعثت رسول خدا، پیوسته وحی را تکذیب میکرد و شرع را به استهزاء می‌‌گرفت. وی در روز فتح مکه نیز در یمن بود و بر پیامبر طعن می‌زد.

تمام آن‌چه که معاویه ـ در حیات پیامبر‌ ـ انجام داد این بود که بعضی از نامه‌های پیامبر را در چند ماه آخر نوشت اما وقتی به قدرت رسید،‌ قلم‌های مزدور اموی او را بالا بردند‌ تا جایی که او را از کاتبان وحی و غیر وحی معرفی کردند و نام غیر او را حذف کردند؛ به گونه‌ای که حتی «ابن اثیر» امیر مؤمنان را از کاتبان عهدنامه‌ها و صلح‌نامه‌ها دانسته و کتابت وحی را از آن حضرت سلب کرده است!! با اینکه خودش می‌دانسته، امیر مؤمنان مدت ۱۰ سال در مکه عهده‌دار امر کتابت وحی بوده و در این زمان کسانی مانند همانند ابی بن کعب،‌ محمد بن مسلم، زید بن ثابت ـ که در وقت آمدن رسول خدا به مدینه خردسال بودـ معاویه،‌ عمرو عاص، مغیره، عبدالله بن ارقم، ثابت بن قیس در شرک به سر می‌بردند یا در کنار پیامبر نبودند.

حضرت امام علی همیشه همراه پیامبر بود. آن حضرت به فرمان پیامبر، عهده‌دار کتابت وحی، علوم رسالت و ذخایر نبوت بود. به گفته «ابن عبد ربه» در «العقد الفرید» (ج۳، ص ۵) امیر مؤمنان به دلیل شرافت و نسبت با پیامبر، کتابت وحی را عهده‌دار بود و بعد از کتابت، به خلافت برگزیده شد. علی و عثمان بن عفان، هر دو کاتب وحی بودند، اگر این دو نفر نبودند، ابی بن کعب و زید بن ثابت می‌نوشتند و اگر آن دو نیز نبودند،‌ دیگران می‌نوشتند. پس به تصریح ابن عبد ربه، کاتب وحی دو نفر بودند: علی و عثمان. اگر این دو نبودند، ابی بن کعب.([۵۳])

محمود ابوریه

نویسنده برجسته عرب، در کتاب ارزشمند، «ابوهریره» پس از طرح این سؤال که آیا معاویه از کاتبان وحی بود، می‌نویسد:

در این بخش به بیان وضع سیاسی و دنیایی که اموی‌ها در فضای جامعه به وجود آورده بودند،‌ می‌پردازیم و به عنوان مثال، یک مورد را باز می‌کنیم، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

آن نکته این است که آن‌ها می‌خواستند معاویه را بالا ببرند، به همین دلیل او را کاتب وحی معرفی کردند و در این راه افراط کردند و گفتند: معاویه، آیهًْ الکرسی را با قلم طلایی که جبریل از عرش برای او هدیه آورده بود، نوشت! این خبر بین مردم پیچید، با این‌که از ریشه دورغ است و بداهت از پذیرش آن ابا دارد و عقل آن را نمی‌پذیرد؛ زیرا چگونه پیامبر، به کسی همانند معاویه، که با اکراه اسلام آورد اجازه میدهد که قرآن را بنویسد؟! این خبر را عقل سلیم قبول نمی‌کند و هیچ روایت درستی که این ادعا را تأیید کند، وجود ندارد و مدعیان باید در صحت برهان خود حداقل یک آیه قرآن بیاورند که معاویه نوشته است! گرچه معاویه در امور دیگر، کاتب بود اما در امر وحی هرگز!([۵۴])

به گفته «حافظ ابرو»، معاویه کاتب صدقات بود.

«سنایی غزنوی» درباره معاویه، این گونه سروده است:

پسر هند اگرچه خال من است             دوستـی ویــم بـه کـاری نیست

ور نوشت اوخطی زبهر رسول              به خطــش نیـز افتخاری نیست

در مقامــی که شیـر مـردانند              از خط و خال او اعتباری‌نیست([۵۵])

چه نیکو سروده است این شاعر بلند آوازه و مسلمان، درباره نسبت کتابت وحی به معاویه و نیز عنوان خال المؤمنین برای او که به هیچ کدام آنها اعتبار و افتخاری نیست؛ زیرا از اساس نادرست و بی‌پایه است.

صاحب النصایح الکافیه

وی معتقد است:

از فضایلی که برای معاویه عنوان کرده‌اند، این است که او کاتب وحی رسول خدا بوده است. «مسلم» در «صحیح» خود روایتی دارد که معاویه در خدمت رسول به کتابت اشتغال داشته و به اصطلاح منشی آن حضرت بوده است.

«مدائنی» می‌نویسد:

«زید بن ثابت»، کاتب وحی بود و معاویه هم از طرف پیامبر به این طرف و آن طرف نامه می‌نوشت و جواب سؤالها را می‌داد. البته این در جای خود فضیلتی است که قابل انکار نیست اما معاویه، هرگز کاتب وحی نبوده است و در این مورد، روایت صحیحی در دست نیست. افرادی که مدعی هستند معاویه کاتب وحی بوده، باید ثابت کنند و بگویند کدام آیه را معاویه نوشته است؟ دوستان او روایتی ساخته‌اند که جبریل یک قلم طلایی برای معاویه هدیه آورد و او هم با آن قلم مخصوص، آیهًْ‌الکرسی را نوشت!! از این کذب صریح و افتراء بزرگ، به خدا پناه می‌بریم که به خدا و رسولش نسبت دورغ دهیم. به پروردگار سوگند! این ننگ است که آدمی به این گونه مفتریات و اکاذیب متوسل شود. آری! معاویه مدتی برای حضرت رسول کتابت نمود، پس از اندک زمانی او مرتکب حرام شد و نامه‌های ظالمانه نوشت، مردم را به سب و شتم و بغی و عناد امر نمود و مرتکب اعمال ناروایی شد.

پیش از معاویه، «عبدالله بن أخطل» کاتب آن حضرت بود. او می‌گفت: اگر محمد، پیامبر است، من از کتابت برای او خودداری خواهم کرد و یا اینکه هرچه دلم خواست خواهم نوشت، سپس مرتد شد و به مکه رفت و بار دیگر مشرک شد. هنگام فتح مکه پیامبر دستور داد گردن او را زدند و فضیلت کتابت پیامبر نیز برای او سودی نداشت. عاقبت او این چنین بود و در آخرت هم عذاب خواهد شد.

«ابن عدی»، پس از ذکر این قضیه مینویسد:

پیش از «عبدالله بن أخطل»، «عبدالله بن ابی سرح»، در مکه، برای پیامبر نامه می‌نوشت و او هم پس از مدتی مرتد شد و می‌گفت:‌ من محمد را هر طور می‌خواستم، می‌چرخاندم! و خداوند درباره او فرمود: ظالم‌تر از آن‌که بر خدا افترا می‌بندد، کیست؟ پیامبر در فتح مکه دستور دادند او را هر جا دیدند، بکشند.([۵۶])

به راستی هواداران معاویه، برای فضیلت تراشی برای او از هیچ افترایی فروگذار نکردند و حاضر بودند برای اثبات مقصود خود، حتی به خداوند نیز تهمت بزنند!! آن‌ها به چه قیمتی می‌خواهند برای معاویه فضیلت کتابت وحی را اثبات کنند؟! در حالی که کاتب پیامبر بودن،‌ ارزش ذاتی ندارد و سبب نجات انسان از مهالک نمی‌شود. چنان‌که دیدیم کاتبان پیامبر، قبل از معاویه، به چه سرنوشتی گرفتار شدند و سر از شرک و ارتداد در آوردند! پس با این وصف، بر فرض اینکه به ادعای آن ها، معاویه کاتب وحی باشد، نمی‌توان حکم به نیک فرجامی او داد.

جاحظ

در پایان این بحث، دیدگاه «جاحظ»، ادیب نام‌آور اهل سنت و عالم بزرگ اسلامی را نقل می‌کنیم.

وی می‌نویسد:

ادعا کرده‌اند که معاویه، کاتب وحی است، شما می‌دانید که پیش از او، چه کسانی کاتب وحی بودند:

عبدالله بن ابی سرح ـ که اولین مرتد در اسلام شد ـ برای پیامبر نامه می‌نوشت اما در املای آن، با پیامبر مخالفت می‌کرد. عبدالله‌بن ابی سرح ـ که مادرش به عثمان شیر داده بود و از این جهت، برادر رضاعی او به حساب می‌آمد ـ پیش از فتح مکه، اسلام آورد و بعد از پیامبر، به مدینه مهاجرت کرد. او کتابت وحی را عهده‌دار بود اما مرتد شد و به مکه نزد قریش بازگشت و به آنان گفت:

من پیامبر را هرگونه که می‌خواستم، می‌چرخاندم! او قرآن را به «عزیزٌ حکم» املاء‌ می‌کرد، و من می‌گفتم: «علیمٌ حکیم؟ او می‌گفت: بله، همه‌اش درست است؟!

در روز فتح مکه، پیامبر دستور قتل او را داد، هرچند در زیر پرده کعبه باشد. عبدالله به عثمان پناه برد و عثمان او را مخفی کرد، پس از اینکه از اهل مکه ایمنی یافت، او را نزد پیامبر آورد و درخواست امان نمود. پیامبر پس از سکوت طولانی، درخواست عثمان را پذیرفت.

وقتی عثمان بیرون رفت، پیامبر به اطرافیان خود گفت: من برای این سکوت کردم تا یکی از شما برخیزد و گردنش را بزند. یکی از انصار گفت: یا رسول الله! چرا اشاره نکردید؟ پیامبر‌ فرمود: پیامبر خدا اشاره نمی‌کند.

پس از آن عبدالله، اسلام آورد و چیزی در مذمت او نقل نشده است. او در زمان عثمان، استاندار مصر شد و افریقیه را فتح کرد. او در قضیه عثمان، بی‌طرف ماند و با امام علی و معاویه نیز بیعت نکرد. عبدالله در سال ۶۳٫هـ ق.، در عسقلان درگذشت.([۵۷])بعد از او معاویه عهده‌دار امر کتابت شد و او اولین کسی است که در اسلام، با امام خود نیرنگ کرد و با سرکشی نقض پیمان نمود. کاتب عمر بن خطاب، زیاد بن ابیه بود. وی شرع جدیدی در اسلام پدید آورد و با ادعای خود سنت را شکست و در دوره حکومت او بر عراق، جبریه ظهور کرد. کاتب عثمان‌بن عفان،‌ مروان‌بن حکم بود که در مُهر او خیانت کرد و مردم را علیه او شوراند.([۵۸])

این بود بررسی وضع کاتبان خلفا و پیامبر از دیدگاه جاحظ، که چگونه هر کدام به سرنوشت نکبت‌بار و سیاهی گرفتار شدند.

در فصل دوم، به بررسی عملکرد معاویه، در دوران خلفا خواهیم پرداخت.

در پایان این بخش جنایات معاویه و خاندان او را از زبان شاعر می‌شنویم:

داستـان پسـر هند مگـر نشنیــدی       که ازاو و سه کس او به پیامبر چه رسید؟

پـدر او، لب ودندان پیامبر شکست         مـادر او، جــگر عــم پیامبــر مکــید

او به ناحق، حق داماد پیامبر گرفت         پسـر او، ســر فــرزند پیامبــر بریــد

برچنین قومی تولعنت نکنی شرمت باد    لعـن الله یـزیـداً و علـی آل یـزیــد([۵۹])

 

 

 

[۱]) عسکری، علامه سید مرتضی، همان، ص ۶۰؛ امینی‌، عبدالحسین، الغدیر، ج۱۰، ص ۱۶۸٫

[۲]) نهج البلاغه، نامه ۲۸، ترجمه مرحوم دکتر دشتی&.

[۳]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۲۶۸ـ۲۸۶٫

[۴]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص ۱۲۹٫

[۵]) مسعودی، علی‌بن حسین، مروج الذهب، و معادن الجوهر، چاپ اول، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ۱۴۲۲٫ق، ج۳، ص ۲۸٫

[۶]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۲۸۹ـ۲۸۸٫

[۷]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱، ص ۱۱۳، ج ۲، ص ۵۳۷٫

[۸]) مسلم، صحیح مسلم، بیروت، داراحیاء‌ التراث العربی، ج۴، ص ۱۹۵؛ سنن ابی داود، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ص۴۰۷٫

[۹]) عیون الاخبار، ج۲، ص۲۷۱؛ حیاهًْ الامام حسن×، ج۲، ص ۱۳، به نقل از: معاویهًْ امام محکمهًْ الجزاء،‌ ص ۱۸٫

[۱۰]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۶۱٫

[۱۱]) حیاهًْ الامام حسن×، ج۲، ص ۱۳، به نقل از: معاویهًْ امام محکمهًْ الجزاء،‌ ص ۱۹٫

[۱۲]) ابن عبد ربه، احمد بن محمد، العقد الفرید، چاپ اول، بیروت، دار احیاء‌ التراث العربی، ۱۹۸۹م، ج۴، ص ۳۴۵٫

[۱۳]) کتاب صفین، ص ۲۴۶٫

[۱۴]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، ج۱۱، ص ۳۵۷؛ ابن جوزی، یوسف بن قز اوغلی، تذکرهًْ الخواص، ص ۱۱۵٫

[۱۵]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج ۳، ص ۶۲٫

[۱۶]) سلیم بن قیس، کتاب سلیم بن قیس، انتشارات الهادی، ۱۳۷۵، ص ۵۲۲٫

[۱۷]) همان، ص ۵۲۵ـ۵۲۴٫

[۱۸]) طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج۱۱، ص ۳۵۷؛‌ نصر بن مزاحم،‌ وقعهًْ صفین، مؤسسهًْ العربیهًْ الحدیثیهًْ، ۱۳۸۲، ص ۲۴۳٫

[۱۹]) نهج البلاغه، نامه ۱۷٫

[۲۰]) نهج البلاغه، نامه ۲۸٫

[۲۱]) ابوسفیان چون قبایل گوناگون را سوگند داد تا با پیامبر بجنگند، او را به مسخره شیر سوگندها نامیدند.

[۲۲]) وقتی عقبه از سران شرک در بدر اسیر شد، وقت مرگ گفت: سرپرست فرزندان من چه کسی باشد؟ حضرت فرمود: آتش جهنم. از آنجا به صبیّهًْ النّار معروف شد.

[۲۳]) امّ جمیل همسر ابولهب، خواهر ابوسفیان، عمّه معاویه. پاورقی نامه ۲۸٫

[۲۴]) بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، ج۳ ص۴۷٫

[۲۵]) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۶،ص۴۶٫

[۲۶]) همان.

[۲۷]) نهج البلاغه، خطبه ۲۰۰٫

[۲۸]) همان، نامه ۱۰٫

[۲۹]) نهج البلاغه، نامه ۳۰٫

[۳۰]) نهج البلاغه، نامه ۴۹٫

[۳۱]) نهج البلاغه، نامه ۵۵٫

[۳۲]) همان.

[۳۳]) نهج البلاغه، نامه ۷۳٫

[۳۴]) نیکوترین کار، همان اطاعت از اهل بیت و امام زمان، امیرمؤمنان× است.

[۳۵]) نهج البلاغه، نامه ۴۴٫

[۳۶]) نهج البلاغه، نامه ۳۲٫

[۳۷]) همان، نامه۴۸٫

[۳۸]) یعقوبی، ابن واضح، تاریخ یعقوبی، ترجمه ابراهیم آیتی، چاپ هشتم، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۸ش،  ج۲، ص ۴۵۲ به بعد.

[۳۹]) مجلسی، علامه محمد باقر، حیاهًْ القلوب، چاپ چهارم، قم، سرور، ۱۳۸۲ش، ص ۱۵۲۱٫

[۴۰]) شیخ طوسی، المبسوط، ص ۲۷۰٫

[۴۱]) اسکافی، ابوجعفر، المعیار و الموازنهًْ، چاپ اول، بیروت: فواد بعینو، ۱۴۰۲ هـ ق، ص ۲۱٫

[۴۲]) علوی حضرمی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیهًْ، ترجمه عزیزالله عطاردی، تهران، آرمان،  ۱۳۷۳، ص ۲۸۵٫

[۴۳]) صفیه، دختر حیّ بن اخطب، نسبش به هارون برادر موسی بر می‌گردد. پیش از پیامبر| همسر «کنانهًْ بن ربیع» بود که در جنگ خیبر به قتل رسید و صفیه اسیر شد. پیامبر او را برای خود برگزید و آزادی او را مهرش قرار داد و با او ازدواج نمود. وقتی عایشه و حفصه بر او مباهات می‌کردند که ما از خویشان پیامبر هستیم و تو یهودی زاده هستی، پیامبر| فرمود: چرا به آنان نگفتی که پدرم هارون، عمویم موسی و همسرم محمد| است. (شیخ عباس قمی، وقایع الایام،‌ ص ۳۴).

[۴۴]) طقوش، محمد بن سهیل، دولت امویان، پژوهشکده حوزه و دانشگاه، ۱۳۸۴، ص ۱۱٫

[۴۵]) سالم بن عبدالله بن عمر،‌ از فقیهان و بزرگان زمان خود به شمار می‌آمد. وی در سال ۱۰۶هـ در مدینه درگذشت و هشام بن عبدالملک بر بدن او نماز خواند. (ابن قتیبه، المعارف، ص۱۸۶).

[۴۶]) جاحظ، الرسالهًْ السیاسیهًْ، چاپ اول، بیروت، دار المکتبهًْ‌ الهلال، ص ۳۴۵٫

[۴۷]) عماد زاده، حسین، امویان، ابوسفیان و معاویه، چاپ اول، تهران، مکتب القرآن،‌ بی‌تا. ص۹۹ـ۹۸٫

[۴۸]) همان.

[۴۹]) حلبی شافعی، السیرهًْ الحلبیهًْ، ج۳، ص ۳۶۳٫

[۵۰]) عسکری، علامه سید مرتضی، نقش عایشه در تاریخ اسلام، ج۳، ص ۶۰، پاورقی.

[۵۱]) عمادزاده، حسین، امویان، ابوسفیان و معاویه، ص ۹۹ـ۹۸٫

[۵۲]) همان، ص ۱۰۰٫

[۵۳]) احمدی میانجی، علی، مکاتیب الرسول، ج۱، ص ۲۹ـ۲۸، چاپ اول، قم، اتحاد، ۱۳۳۹٫

[۵۴]) ابو ریه،‌ محمود، ابوهریره شیخ المضیره، چاپ دوم، بیروت، اعلمی، ص ۲۰۴٫

[۵۵]) عماد زاده، حسین، امویان، ابوسفیان و معاویه، ص ۹۹ـ۹۸٫

[۵۶]) علوی حضرمی، محمد بن عقیل، النصایح الکافیه، قم، چاپ دار الثقافهًْ، ص ۲۰۷٫

[۵۷]) اسدالغابه، ج۳، ص ۱۵۳٫

[۵۸]) جاحظ، الرسائل السیاسیهًْ، ص۳۴۵و۶۰۶ به نقل از معاویهًْ فی الکتاب والتاریخ والسنهًْ، ص۱۹۰٫

[۵۹]) کشف الهاویه، ص ۹، نقل از تاریخ حافظ ابرو، شعر منسوب به انوری.

منبع: برگرفته از کتاب معاویه از دیدگاه امام علی؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

برچسب ها: حکومت بنی امیهمعاویهبنی امیه
نوشته قبلی

تبار شناسی معاویه

نوشته‌ی بعدی

معاویه در دوران خلفا ۱

مرتبط نوشته ها

امام علی علیه السلام و عدالت
امام علی (ع)

امام علی علیه السلام و عدالت

امام علی (ع) مرد میدان جهاد در نهج البلاغه
امام علی (ع)

امام علی (ع) مرد میدان جهاد در نهج البلاغه

امام علی (ع) و دفاع از مظلوم
امام علی (ع)

امام علی (ع) و دفاع از مظلوم

الو سلام حاج آقا / ۲۹
امام علی (ع)

ولایت و فضایل امام علی (ع) از نگاه فخررازی در تفسیر کبیر

شرح خطبه جهاد امیرالمؤمنین علیه السلام
امام علی (ع)

شرح خطبه جهاد امیرالمؤمنین علیه السلام

شیعه علی علیه السلام
امام علی (ع)

شیعه علی علیه السلام

نوشته‌ی بعدی
معاویه در دوران خلفا 1

معاویه در دوران خلفا ۱

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

طلوع فصل نوین خلیج فارس

طلوع فصل نوین خلیج فارس

مسلم بن عقیل پیش از واقعه عاشورا

مسلم بن عقیل پیش از واقعه عاشورا

معنای امامت در اسلام

علم ائمه در آیات و روایات

پاسخ به یک شبهه

پاسخ به یک شبهه

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا