تقریر استدلال شیعه به آیه ولایت
از آیاتى که شیعه برای اثبات امامت بلافصل حضرت امیرالمومنین به آن استدلال کرده است، آیه ولایت است.
قبل از ورود به شیوه استدلال، لازم است از نظر ادبى آیه را توضیح دهیم.
ادبا در شرح آیه گفتهاند:
{انّما ولیّکم} مبتداست.
{الله} خبر اوست.
{و رسوله و الذین آمنوا} عطف بر خبر هستند
در اعراب جمله {الذین یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه} پنج وجه گفتهاند:
۱- این جمله محلاً مرفوع است؛ چون وصف {الذین آمنوا} است؛
۲- این جمله محلاً مرفوع است؛ چون بدل از {الذین آمنوا} است؛
۳- این جمله محلاً مرفوع است، چون خبر است براى مبتداى محذوف که «هم» باشد و تقدیر جمله چنین مىشود: {هم الذین یقیمون الصلوه}؛
۴- این جمله محلاً مرفوع است؛ چون عطف بیان است براى {الذین آمنوا} و هر جا که بدل جایز است عطف بیان نیز جایز است مگر مواردى که استثنا شده است؛([۱])
۵- این جمله محلاً منصوب است و حال براى «الذین آمنوا» است.
در اعراب جمله {و هم راکعون} دو وجه گفتهاند:
۱- این جمله عطف بر جمله ماقبل است. بنابر این اعراب ماقبل را خواهد داشت.
۲- واو {و هم راکعون} عاطفه نیست، بلکه واو حالیه و جمله حال است از فاعل {یقیمون الصلوه و یؤتون الزکوه}؛ یعنى آنان که نماز را به پا مىدارند و در حال رکوع زکات مىپردازند.([۲])
بیان استدلال شیعه
تقریر استدلال شیعه به این آیه بر جانشینى بلافصل امیرالمؤمنین بعد از رسول خدا به چند شیوه بیان شده است:
۱- نظر علامه حلى
علامه حلى استدلال به این آیه را متوقف بر اثبات سه مقدمه زیر مىداند:
مقدمه اول
کلمه «انّما» براى حصر است. این مقدمه را به دو شیوه اثبات مىکند:
۱- نقل: در این باب ادعاى اجماع علمای ادبیات عرب را دارد که این کلمه براى حصر است.
۲- عقل: در این باب مىگوید: لفظ «انّ» براى اثبات است و «ما» قبل از ترکیب براى نفى است و این نفى و اثبات نمىشود که به یک چیز تعلق گیرد و نمىشود که نفى را به آنچه «انّما» بر سرش آمده نسبت داد و اثبات را به آنچه در کلام نیامده است، نسبت داد.
بنابر این تنها راه عقلى که مىماند – با توجه به ادعاى اجماع بر دلالت «انّما» بر حصر – این است که اثبات به آنچه در کلام آمده است نسبت داده شود و نفى به آنچه در کلام نیامده است، نسبت داده شود و معناى حصر نیز همین است.([۳])
سکاکى – که خود متخصص در این علوم است – ضمن پذیرش ادعاى اجماع بر افاده حصر کلمه «انّما» توجیه دیگرى براى آن نقل مىکند. به این کلام توجه کنید: مىبینى که پیشگامان نحو مىگویند: «انّما» براى اثبات چیزى که بعد از آن مىآید و نفى غیر آن بیان مىشود و براى این توجیه زیبایى مىگویند که مستند به على بن عیسى ربعى – از بزرگان نحو در بغداد – است و آن این است که «انّ» براى تأکید اثبات «مسند» براى «مسندالیه» و برخلاف آنچه عدهاى که آگاهى کافى از علم نحو ندارند، کلمه «ما» – که به آن چسبیده – براى تأکید است نه نفى.
بنابراین تأکید اثبات مسند براى مسندالیه دو چندان مىشود. پس شایسته است که معناى حصر را در برداشته باشد، زیرا حصر صفت بر موصوف و بالعکس چیزى جز تأکید بر حکم بر تأکید نیست.
در این که واژه «انّما» مفید حصر است شبههاى نیست؛ گرچه در دلیل آن اختلاف نظر داشته باشند و استفاده حصر از واژه «انّما» معناى جدیدى نیست که ادیبان گفته باشند، بلکه ابن عباس و صحابه نیز از واژه «انّما»، که در کلام رسولخدا در احادیث به کار رفته است، حصر را فهمیدهاند که تلمِسانی چندین روایت را در فقه اهل سنت – که مبناى استنباط احکام قرار گرفته است – نقل و احکام مترتب بر آنها را از «انّما» استخراج مىکند.([۴])
مقدمه دوم
کلمه «ولىّ» یعنى أولى به تصرف و دلیل بر این، نقل اهل لغت و کاربرد آن است، که گفتهاند:
«السلطان ولىّ من لاولىّ له و ولىّ المیّت و ولىّ الدم و کقوله :
«ایّما امرأه نکحت بغیر اذن ولیّها فنکاحها باطل.»([۵])
مقدمه سوم
با توجه به اوصافى که در آیه آمده است، مراد از {الذین آمنوا} افراد ویژهاى هستند نه همه مؤمنان؛ زیرا در آن صورت لازم مىآید که «ولىّ» و «مولىّ علیه» هر دو یکى باشند. بنابر این باید بعضى از افراد مقصود باشند و آن بعض امیرالمؤمنین است؛ زیرا همه کسانى که گفتهاند؛ مقصود از «الذین آمنوا» بعضى از افراد هستند، گفتهاند آن بعض امام على است؛ زیرا همه مفسران اتفاق نظر دارند که امام علی در حال رکوع انگشترى را به سائل داد. و در این مسأله خلافى نیست.([۶])
با توجه به این مقدمات – که کلمه به کار رفته در اول آیه کلمه «حصر» است و مقصود از «ولىّ» نیز ولایت تصرف است – حاکمیت بر مسلمانان اختصاص پیدا میکند به خدا و رسولش و افراد خاصى که در این آیه آمده است که منظور امیرالمؤمنین على است.
البته استوارى استدلال نیاز به توضیح درباره بعضى از جملات به کار رفته دارد که براى جلوگیرى از تکرار، ارائه این توضیحات را به هنگام بررسى شبهات واگذار مىکنیم.
۲- نظر سیدمرتضى
سید مرتضى علم الهدى استدلال به این آیه را به شیوه زیر بیان مىکند:
۱-۲- مقصود از «ولىّ» در آیه کسى است که تدبیر امور مؤمنان با اوست و اطاعت از او واجب است. دلیل بر این سخن که واژه ولىّ مفید این معنى است، رجوع به لغت و تأمل در کاربرد آن است؛ زیرا اهل لغت تصریح کردهاند که «هذا ولیّ المراه»، وقتى که تدبیر عقد و ازدواج او در اختیار آن شخص باشد، اولیاء دم را درباره کسانى به کار مىبرند که مطالبه قصاص یا عفو در اختیار آنان باشد و یا این که از سلطان به «ولىّ امر الرعیّه» تعبیر مىکنند و از کسى که به عنوان جانشین سلطان مطرح مىشود، به «ولىّ عهد المسلمین» تعبیر مىکنند.
بنابر این در این که واژه «ولىّ» معناى تدبیر امور را مىرساند، شبههاى نیست به طورى که «مبرد» در کتابش گفته است که اصل تأویل ولىّ؛ یعنى «اولى» و «احق» و مثل آن است مولى.([۷])
۲-۲- گرچه لفظ «ولىّ» به معناى سرپرستى و حاکمیت مىآید؛ ولى براى اثبات این که در آیه یاد شده نیز مقصود همین معنى است، نیاز به دلیل داریم که با مشخص شدن مخاطب در «ولیّکم» روشن خواهد شد که مقصود از «ولى» در این آیه متولى امور است؛ زیرا مخاطب در «ولیّکم» از چهار صورت زیر خارج نیست:
الف – مخاطب «ولیّکم» تمام مکلفان باشند؛ چه مؤمن و چه کافر، این فرض درست نیست؛ زیرا ولایت به این معنى از سوى مومنان نسبت به کفار وجود ندارد.
ب – مخاطب «ولیّکم» تنها کافران باشند. این فرض هم به همان دلیل پیشین درست نیست.
ج – مخاطب تمام مؤمنان باشند. این فرض درست نیست؛ زیرا در آن صورت وحدت «ولىّ» و «مولّى علیه» لازم مىآید، در صورتى که در آیه این دو تفکیک شدهاند، «ولىّ» در جمله {الله و رسوله و الذین آمنوا} بیان شده است و «مولّى علیه» در «ولیّکم» بیان شده است که این دو از هم جدا شدهاند.
اگر این معنى روشن شد، مشخص مىگردد که خداوند ولىّ را براى ما به گونهاى اثبات کرده است که شامل بعضى از افراد شود نه کل افراد، این مقتضاى کاربرد واژه «انّما» است که در لغت عرب تخصیص را مىرساند، در حالى که اگر مقصود تمام مؤمنان باشند، کاربرد «انّما» لغو خواهد بود.
بدین ترتیب نمىتوان «ولایت» در آیه را به معناى ولایت در دین یا محبت معنى کرد؛ زیرا تمام مؤمنان در ولایت به این معنى شریک هستند و اختصاص به بعضى از آنان ندارد؛ چنان که خداوند فرمود:
{وَالمُـؤْمِنُونَ وَالمُـؤْمِناتُ بَعْضُـهُمْ أَوْلِـیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ المُنْکَرِ}([۸])
«مردان و زنان با ایمان دوستان یکدیگرند، امر به معروف و نهى از منکر مىکنند».
اگر بر این معنى قابل حمل نبود، بناچار باید بر معناى تدبیر امور حمل کرد اما این که مقصود از آن بعض، امیرالمؤمنین است، این است که تمام کسانى که ولایت در آیه را بر همین معنى گرفتهاند بر این باورند که تنها مصداق آیه، امیرالمؤمنین على است؛ زیرا تنها او در حال رکوع انگشترى را به فقیر داده است.([۹])
۳- نظر شیخ مفید
شیخ مفید در تقریر استدلال به آیه مىنویسد:
خداوند در این آیه «ولایت» را براى عدهاى (الذینآمنوا) اثبات کرده و مشخصه آن عده را دادن زکات در حال رکوع قرار داده است؛ {و یؤتون الزکاه و هم راکعون}. وقتى ثابت شد که «ولایت» در این آیه براى کسى که در حال رکوع زکات داده واجب شده است، از این که هیچ کس به جز امیر المؤمنین علی از مسلمانان ادعا نکرده است در حال رکوع زکات داده باشد، روشن مىشود که مقصود از {الذین آمنوا} على است و هرگاه «ولایتى» که در آیه براى خدا و رسول خدا ثابت است، براى على نیز به همان گونه ثابت شد، امامت آن حضرت واجب است؛ زیرا ولایت خدا و رسول خدا بر خلق اطاعت کردن است و ولایت براى حضرت امیر نیز همین گونه خواهد بود.([۱۰])
آنچه بیان شد، نمونهاى از روشهاى استدلال به این آیه بود که به دلیل اختصار از نقل بیشتر آنها خوددارى کردیم.
شأن نزول آیه
یکى از مقدمات استدلال شیعه به این آیه بر امامت و ولایت امام امیرالمؤمنین على نزول آیه درشأن آن حضرت است که اکنون به بررسى این مسأله مىپردازیم.
گرچه در شأن نزول آیه روایات مختلفى وارد شده است، ولى آنچه در منابع شیعه پذیرفته شده و مشروحتر از بقیه روایات نقل گردیده، روایت «عبایه ربعى» است:
ابن عباس کنار چاه زمزم نشسته بود و به مردم مىگفت: رسول خدا فرمود…:
در این بین مردى که سر و صورت خود را با عمامه و دستار خویش بسته و پوشانده بود، هرگاه که ابن عباس مىگفت: قال رسول اللّه ، آن مرد نیز همین سخن را تکرار مىکرد.
ابن عباس به او رو کرد و گفت: تو را به خدا سوگند مىدهم خود را معرفى کن.
آن مرد دستار از چهره کنار زد و گفت: هر کس مرا مىشناسد که مىشناسد و آن که مرا نمىشناسد بداند من جندب بن جناده بدرى – ابوذر غفارى – هستم.
با این دو گوش خود از رسول خدا شنیدم، اگر دروغ بگویم گوشهایم کر گردد و با این دو چشم خویش رسول خدا را دیدم. اگر دروغ گویم دیدگانم نابینا شود، آرى! شنیدم و دیدم که مىفرمود:
«علی قائد البرره و قاتل الکفره منصور من نصره مخذول من خذله.»([۱۱])
«على رهبر نیکان و قاتل کافران است. آن که او را یارى کند، از یارى خداوند بهرهمند مىشود و آن که او را خوار سازد، خود را خوار ساخته است».
روزى نماز ظهر را با رسول خدا به جا آوردم، مرد بینوایى در مسجد از مردم تقاضاى کمک کرد. کسى چیزى به او نداد، مرد بینوا دستها را به سوى آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو گواه باش که من در مسجد رسول خدا از مردم درخواست کمک مالى نمودم، ولى کسى چیزى به من نداد.
على که در حال رکوع بود، با انگشت خنصر (خُرد یا میانه) دست راست خود به سائل اشاره کرد تا انگشترى را از انگشت او بیرون کشد، سائل انگشترى را از دست آن حضرت بیرون کشید و رسول خدا نیز شاهد و ناظر این صحنه بود.
پس از پایان نماز، رسول خدا سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد: خدایا! برادرم موسى درخواستى با تو در میان گذاشت و گفت:
{رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّـرْ لِی أَمْرِی * وَ احْلُلْ عُقْدَهً مِنْ لِسانِی * یَـفْـقَهُوا قَـوْلِی * وَاجْـعَلْ لِی وَزِیراً مِـنْ أَهْـلِی * هـرُونَ أَخِی * أُشْـدُدْ بِهِ أَزْرِی * وَأَشْرِکْهُ فِی أَمْرِی}([۱۲])
«پروردگار! سینهام را گشاده ساز و به من شرح صدر مرحمت فرما و کارم را سهل و هموار گردان و گره از زبانم بگشا و آن را گویا ساز، تا مردم گفتارم را درست دریابند. برایم وزیرى از خاندانم فراهم آور، برادرم هارون را وزیرم قرار ده و به وسیله او پشتم را استوار دار، پشیبان من باشد و او را شریک کارم گردان تا در این کار مرا یارى کند».
رسول خدا عرض کرد: خدایا! تو در قرآن فرمودى:
{سَنَـشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِـیکَ وَنَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَـلا یَصِلُونَ إِلَیْکُما}»([۱۳])
«به زودى بازویت را به وسیله برادرت استوار خواهیم کرد و براى شما دو نفر آنچنان نیرویى مقرر خواهیم کرد تا به شما نرسند».
سپس رسول خدا عرض کرد:
«اللّهم فأنا محمّد نبیّک و صفیّک. اللّهم فاشرح لى صدرى و یسّرلى امرى و اجعل لى وزیرا من اهلى علیّا أشدد به ازرى»
«بار خدایا! من محمد پیامبر و برگزیده تو هستم. بار خدایا! پس به من شرح صدر مرحمت فرما. کارم را آسان گردان، و براى من وزیرى از خاندانم، یعنى على را فراهم کن و به وسیله او پشتم را استوار کن».
ابوذر گفت: سوگند به خدا هنوز سخن آن حضرت به پایان نرسیده بود که جبرئیل نازل شد و عرض کرد: اى محمد! بخوان!
فرمود: چه بخوانم؟
عرض کرد: بخوان.
{«إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ}([۱۴])
«ولىّ و سرپرست شما تنها خدا و رسول او و مؤمنانى هستند که نماز را به پا مىدارند و در حال رکوع زکات خویش را مىپردازند».([۱۵])
این که این آیه در شأن امام على نازل شده است، در بین علمای شیعه اجماعی است([۱۶])و آنان ادعاى اجماعی امامان شیعه را نیز دارند که آنچه از آنان نقل شده – چه در تفسیر و چه در مناظرات – مبیّن این مطلب است که این آیه در شأن امام على نازل شده است.([۱۷])
گذشته از اجماع شیعه، امت اسلامی نیز اتفاق نظر دارند که این آیه در شأن امام على نازل شده است.
اجماع شیعه
۱- امام على :
آن حضرت ضمن پاسخگویى به سؤالات عدهاى درباره آیات متشابه از جمله آیه {قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَهٍ}([۱۸]) مىفرماید:
«فقال المنافقون هل بقى لربّک علینا بعدالذى فرضه شىء آخر یفترضه فتذکره، لتسکن انفسنا الى انّه لم یبق غیره، فانزل اللّه فى ذلک قل انّما اعظکم بواحده؛ یعنى الولایه و انزل: إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ و لیس بین الامه خلاف انّه لم یؤت الزکاه یومئذ احد و هو راکع غیر رجل و لو ذکر اسمه فى الکتاب لاسقط»([۱۹])
«منافقان به رسول خدا عرض کردند: آیا پروردگار تو بعد از این واجبات، واجب دیگرى دارد که آن را هم بیان کنى و ما اطمینان پیدا کنیم که بعد از آن واجب دیگرى نخواهد آمد که جبرئیل آیه {إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَهٍ } را آورد که یعنى ولایت و به دنبال آن، آیه انّما … نازل شد و در بین امت اسلامى اختلافی در این مورد نیست که در آن روزگار جز یک نفر کسى در حال رکوع زکات پرداخت نکرده بود و اگر اسم او را در کتاب مىآورد، کتاب را از بین مىبردند.
همان طور که ملاحظه مىکنید، امام ادعاى اجماع امت را دارد؛ یعنى در عصر آن حضرت همه اتفاق نظر داشتند که این آیه در شأن امام على نازل شده است، که در مباحث آینده، این مسأله به خوبى روشن خواهد شد.
۲- شیخ مفید+:
از علماى قرن چهارم درباره نزول این آیه در شأن امام على چنین مىنویسد:
«و لم یدع احد من اهل القبله لاحد انّه اتى الزکاه فى حال رکوعه سوى امیرالمؤمنین »([۲۰])
«هیچ کس از مسلمانان درباره کسى ادعا نکردهاند که در حال رکوع زکات داده باشد، به جز درباره امیرالمؤمنین ».
۳- علامه طبرسى + :
وی از علماى قرن ششم هجرى است. در شأن امام على مىنویسد:
«انّ الامّه قد اجمعت على توجهها الیه »([۲۱])
«بدون تردید امت اسلامى اتفاق نظر دارند که آیه متوجه على است.»
۴- ابن شهر آشوب :
وى از علماى قرن ششم هجرى است. ضمن پذیرش ادعاى اجماع امت بر نزول آیه در شأن امام على ، مینویسد:
«اجتمعت الامّه على انّ هذه الآیه نزلت فى امیرالمؤمنین »([۲۲])
«امت اسلامى اجماع دارند که این آیه در شأن امام على نازل شده است».
۵- محقق اربلى + :
وی از علماى قرن هفتم هجرى است. درباره نزول این آیه در شأن امامعلی چنین مىنویسد:
«هذه الآیه نزلت باجماع فیه حین تصدّق بخاتمه فى صلاته.»([۲۳])
«نزول این آیه درشأن امام على هنگامى که در نماز انگشترى خود را صدقه داد، اجماعى است».
۶- علامه حلّى :
وى از علماى قرن هشتم هجرى است که ادعاى اجماع مفسران بر نزول آیه در شأن امام على را مطرح میکند و مىنویسد:
«لانّ المفسرین اتفقوا على انّ المراد بهذه الآیه على ، لانّه لمّا تصدّق بخاتمه حال رکوعه نزلت هذه الآیه فیه و لا خلاف فى ذلک.»([۲۴])
«مفسران اتفاق نظر دارند که مقصود از این آیه على است، چون [تنها] اوست که در حال رکوع انگشترى را صدقه داد و این آیه نازل شد و در این مسأله خلافى نیست».
۷- محدث بحرانى :
وى از علماى قرن دوازدهم است و نزول این آیه درشأن امام على را از ۲۴ طریق نقل مىکند و در این زمینه ادعاى اجماع دارد.([۲۵])
همان طور که درگذشته بیان شد، علماى شیعه نه تنها خود اجماع دارند که این آیه درشأن امام على نازل شده است، بلکه ادعاى اجماع امت اسلامى را نیز دارند که به عنوان نمونه دیدگاه چند تن از علما نقل گردید.
باید توجه داشت که ادعاى اجماع امت بر نزول این آیه در شأن امامعلى اختصاص به علماى شیعه ندارد، بلکه بسیارى از علماى اهل سنت نیز چنین باورى دارند که به چند نمونه اشاره مىکنیم:
اجماع علما اهل سنت
۱- قوشچى:
در شرح تجریدالاعتقاد، مىنویسد([۲۶]):
«انّما نزلت باتفاق المفسّرین فى حقّ على بن ابىطالب حین اعطى السائل خاتمه و هو راکع فى صلاته.»([۲۷])
«بدون تردید به اتفاق نظر مفسران آیه درشأن على بن ابىطالب هنگامى که در حال رکوع در نماز انگشترى را به فقیر داد، نازل شده است».
۲- عضدالدین ایجى([۲۸]):
در شرح مواقف، مىنویسد:
«و قد اجمع ائمه التفسیر على انّ المراد بالذین یقیمون الصلاه الى قوله تعالى و هم راکعون علیّ، فانه کان فى الصلاه راکعا، فسأله سائل فاعطاه خاتمه، فنزلت الآیه.»([۲۹])
«مفسران برجسته و سرآمد رهبران تفسیر اجماع دارند که مقصود از {الذین یقیمون الصلاه} تا {و هم راکعون} على است؛ زیرا او در رکوع نماز بود که فقیرى تقاضاى کمک کرد و او انگشترى خود را به او داد؛ پس این آیه [در شأن او] نازل شد».
۳- تفتازانى([۳۰]):
در شرح المقاصد، مىنویسد:
«نزلت باتفاق المفسّرین فى علی بن ابىطالب حین اعطى السائل خاتمه و هو راکع فى صلاته»([۳۱])
«مفسران اتفاق نظر دارند که این آیه هنگامى نازل شد که على بن ابى طالب در رکوع نماز انگشترى خود را به سائل داد».
تواتر روایت در مورد نزول آیه در شأن امام على
گذشته از اجماع علماى شیعه بر نزول آیه در شأن امام على بن ابىطالب و ادعاى اجماع بسیارى از علماى اهل سنت – که به عنوان نمونه دیدگاه چند تن از آنان را آوردیم – این روایت از طرق فراوانى نقل شده است که روایت را متواتر مىکند.
در این جا به نقل چند نظریه از علماى شیعه و اهل سنت در این باره مىپردازیم:
الف) علماى شیعه:
۱- ابن طاووس :
درباره طرق این روایت مىنویسد:
«انّما ذکرت هذه الآیه الشریفه مع شهرتها انّها نزلت فى مولانا على لانّى وجدت صاحب هذا الکتاب قدرواها بزیادات عمّا کنّا وقفنا علیه و هو انّه رواها من تسعین طریقا باسانید متصله کلّها او جلّها من رجال المخالفین لأهل البیت.»([۳۲])
«با این که این آیه شهرت دارد که درشأن امام على نازل شده است، من آن را آوردهام؛ زیرا دیدم صاحب این کتاب، محمد بن عباس بن على بن مروان([۳۳]) اطلاعاتش درباره این آیه بیش از ماست، چون او این روایت را از ۹۰ طریق متصل نقل مىکند که تمام یا بیشتر این طرق از دانشمندان اهل سنت هستند».
۲- بَحرانى :
نزول این آیه درشأن امام على را از طریق اهل سنت، از ۲۴ طریق، و از طریق شیعه، از ۱۹ طریق، نقل مىکند.([۳۴])
۳- ابن بطریق:
وی نزول این آیه درشأن امام على را از ۲۵ طریق نقل مىکند([۳۵]) و در کتاب «العمده» آن را از ۹ طریق نقل مىکند.([۳۶])
علماى اهل سنت نیز این روایت را که این آیه در شأن امام على نازل شده است از طرق متعدد ذکر کردهاند که به عنوان نمونه به چند نظر اشاره مىشود:
ب) علماى اهل سنت:
۱- حسکانى:
صاحب کتاب شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، نزول این آیه را درشأن امامعلى از ۵ طریق نقل مىکند.([۳۷])
۲- حموینی:
صاحب کتاب فرائد السمطین نزول این آیه را در شأن امام علی را از ۵ طریق نقل میکند.([۳۸])
۳- ابن مغازلى
وی نزول این آیه در شأن امام على را از ۵ طریق نقل مىکند.([۳۹])
۴- ابونعیم اصفهانى
وی نزول این آیه را در شأن امام على از ۱۰ طریق نقل مىکند.([۴۰])
۵- ابن عساکر:
وی نزول این آیه در شأن امام على را از سه طریق نقل مىکند.([۴۱])
۶- زرندى حنفى:
وی نزول این آیه در شأن امام على را از دو طریق نقل مىکند.([۴۲])
در تقریر استدلال شیعه به این آیه، شأن نزول آن نیز نقش دارد. قبل از بررسى و نقد شأن نزول این آیه، ذکر چند نکته زیر ضرورى است:
آنان که با تاریخ اسلام و بخصوص دوران حضرت رسول و عصر تابعین آشنا هستند، مىدانند که حضرت امیر دشمنان کینهتوزى داشته است که به هیچ وجه حاضر نبودند نام على را بشنوند، تا چه رسد به این که تحمل وجود او را داشته باشند و یا این که فضائل او را بیان کنند.
به سخن ابن ابى الحدید معتزلى توجه کنید:
«فقد علمت انّه استولى بنو امیه على سلطان الاسلام فى شرق الارض و غربها و اجتهدوا بکلّ حیله فى اطفاء نوره، و التحریض علیه و وضع المعایب و المثالب له و لعنوه على جمیع المنابر و توعّدوا مادحیه بل حبسوهم و قتلوهم و منعوا من روایه حدیث یتضمّن له فضیله او یرفع له ذکرا حتى حظروا ان یسمّى واحد باسمه»([۴۳])
مىدانى که بنىامیه بر (سرزمینهاى) اسلام در شرق و غرب آن مسلط شدند و تمام روشها را براى خاموش کردن نور امام على و تحریک مردم علیه او به کار گرفتند. عیبها و زشتیهایى را به دروغ به او نسبت دادند، بر منبرها او را لعن کردند، ستایشگران او را تهدید بلکه زندانى کردند و کشتند و از نقل روایتى که متضمن بیان فضیلتى براى او باشد، جلوگیرى کردند و حتى انتخاب نام على را ممنوع کردند.
باید توجه داشت که این دشمنیها به خاطر مسائل عصر حکومت آن حضرت نیست، بلکه آغاز این دشمنیها به دلیل دفاع سرسختانه آن حضرت از اسلام، قرآن و رسول خدا و در حضور او بود. آن حضرت در روایات بسیارى مردم را از دشمنى با امام على برحذر مىداشت، به طورى که دوستى و دشمنى امام على را معیار تشخیص ایمان و نفاق مىدانست. پیامبراکرم فرمود:
«یا علی لا یحبّک الاّ مؤمن و لا یبغضک الاّ منافق.»([۴۴])
«اى على جز مؤمن کسى به تو عشق نمىورزد و جز منافق کسى کینه تو را به دل نمىگیرد».
در روایات متعددى که از رسول خدا رسیده است آن حضرت دشمنى با امام على را دشمنى با خود دانسته و مردم را از آن برحذر داشته است.([۴۵])
باید توجه داشت که این دشمنىها اختصاص به عصر رسول خدا نداشت، بلکه در دوران حاکمیت آن حضرت شدت یافت و به دلیل تحلیلى که رسول خدا فرموده است، همچنان ادامه دارد.
ب – جعل شأن نزول آیات براى امام على
دشمنان امام على – که در جامعه اسلامى زندگى مىکردند از بىخبرى معاصران خود از تاریخ صدر اسلام و تاریخ قرآن و شأن نزول آیات سوء استفاده کرده – عدهاى مزدور را به کار گرفتند تا براى رسیدن به اهداف خود به هر جنایتى در تاریخ دست بزنند و آیاتى را که درباره دشمنان اسلام و رسولخدا نازل شده بود به آن حضرت نسبت دادهاند؛
{وَمِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الحَیاهِ الدُّنْیا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فِی قَلْبِهِوَهُوَ أَلَدُّ الخِصامِ * وَ إِذا تَوَلّى سَعى فِی الأَرضِ لِـیُفْسِدَ فِـیها وَیُهْلِکَ الحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لا یُحِبُّ الفَسادَ}([۴۶])
«گفتار برخى از مردم درباره زندگى دنیا تو را به شگفت مىآورد و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگیرند، حال آن که سرسختترین دشمنان است و چون از پیش تو برود مدام مىکوشد تا در زمین فساد کند و کشت و نسل را تباه سازد. خداوند فساد را دوست نمىدارد».
قرطبى مىنویسد: این آیه درباره «اخنس بن شریق» نازل شده است. او یکى از منافقان بود. خدمت رسول اکرم آمد و اظهار اسلام کرد و سوگند خورد که راست مىگویم و سپس از مدینه گریخت و در مسیر خارج شدن از مدینه بهشترها و مزارع مسلمانان برخورد کرد، مزارع را آتش زد و شترها را پى کرد که این آیه نازل شد.([۴۷])
دشمنان امیرالمؤمنین به این مقدار اکتفا نکردند، بلکه همان گونه که اشاره شد، آیاتى را که در شأن امیرالمؤمنین نازل شده بود، تحریف کرده به دشمنان آن حضرت نسبت دادند؛
{وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاهِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ بِالعِبادِ}([۴۸])
«بعضى از مردم در طلب خشنودى خدا جان خود را مىفروشند و خدا نسبت به بندگانش مهربان است».
قرطبى مىنویسد: رسول خدا در شب هجرت او را در بستر خود خوابانید تا امر بر کفار مشتبه شود.([۴۹])
با این وصف، معاویه براى این که بتواند موج تبلیغاتی علیه امام على ایجاد کند، به «سمره بن جندب» پیشنهاد کرد ۱۰۰ هزار درهم بگیر و تبلیغ کن آیه نخست – که درباره منافقان نازل شده است – درشأن على نازل شده است و آیه دوم – که بیانگر ایثار على است – درشأن ابنملجم مرادى!
«سمره» این پیشنهاد را نپذیرفت. معاویه ۲۰۰ هزار درهم پیشنهاد کرد. «سمره» نپذیرفت. معاویه ۳۰۰ هزار درهم پیشنهاد کرد باز هم «سمره» نپذیرفت، تا این که معاویه ۴۰۰ هزار درهم پیشنهاد کرد. آنگاه «سمره» پذیرفت و این کار را انجام داد.([۵۰])
یکى از عوامل جعل و تحریف روایات جریانهاى فکرى مخالف هستند که براى تثبیت خود و تضعیف مخالفان خود به اینگونه رفتارهاى زشت رو مىآوردند؛ به عنوان مثال در همین آیه مورد بحث عدهاى از مخالفان شیعه تصور کردهاند که استوارى و حقانیت مکتب شیعه تنها به شأن نزول این آیه استوار است و اگر با جعل و تحریف چنین وانمود کنند که این آیه در شأن امام على نازل نشده است مکتب شیعه را باطل و اندیشه خود را اثبات کردهاند! از این جهت به هر تلاشى دست زدهاند؛ به عنوان نمونه در تفسیر موجود «هود بن محکم» اباضى ([۵۱]) در شأن نزول آیه بعد از آن که نقل مىکند درباره عبدالله بن سلام نازل شده است، مىنویسد:
«و اذّن بلال للصلاه و خرج رسول اللّه و الناس یصلّون بین قائم و راکع و ساجد.»([۵۲])
«بلال براى نماز اذان گفت و رسول خدا از منزل خارج شد و مردم نماز مىخواندند؛ عدهاى در حال قیام، عدهاى در حال رکوع و عدهاى در حال سجود بودند».
سپس چنین مىنویسد:
«(جاء فى مخطوط ابن ابى زمنین) بعد هذا مایلى: و اذا هو مسکین یسأل، فدعاه رسول الله، فقال له: هل اعطاک احد شیئا؟ فقال ذلک الرجل القائم، فاذا هو علىّ. قال: على اىّ حال اعطاکه؟ قال اعطانیه و هو راکع… قال: انّ رسول اللّه کبّر عند ذلک و لا شکّ انّ الشیخ هودا قد حذف هذاالخبر، قصدا لما فیه من التکلف الظاهر.»([۵۳])
«در نسخه خطى ابن ابى زمنین بعد از این جمله آمده است: در این هنگام مسکینى در حال تقاضاى کمک از مردم بود. رسول خدا او را خواست و پرسید: آیا کسى به تو چیزى داده است؟
آن مرد گفت: آن مرد که ایستاده است به من کمک کرد، آن مرد على بود.
پیامبر پرسید: در چه حالى به تو داده است؟ مسکین پاسخ داد: درحال رکوع ……رسول خدا در این هنگام تکبیر گفت:
بدون شک «شیخ هود بن محکم» عمدا این خبر را حذف کرده است؛ زیرا دشوارى روشنى دارد.
در پاسخ این محقق باید گفت: خبر دشوارى ندارد، بلکه چنان که شما مىگویید او عمدا خبر را حذف کرده، چون اباضى است و ابن خبر فضیلتى براى امام على است.
یا به عنوان نمونه در تفسیر «خازن» این نظر را که آیه یاد شده درباره على نازل شده، آورده است،([۵۴]) ولى در مختصر تفسیر «خازن» تنها همین را حذف کرده است.([۵۵])
همچنین «ابن کثیر» روایات بسیارى را نقل کرده، در بعضى از آنها خدشه مىکند و درباره عدهاى از طرق مىنویسد:
«هذا اسناد لا یقدح به»؛([۵۶]) «این سند مشکلى ندارد». یعنی آنها را تأیید میکند و برخی متعصبان وهابیت در عربستان نسبت ناروا و دروغ به ابنکثیر مىدهند و میگویند که وى تمام این روایات را رد کرده است؛
«ساق ابن کثیر هذه الآثار کلّها و ضعّفها کلّها.»([۵۷])
«ابنکثیر تمام این روایات را آورده و همه آنها را تضعیف کرده است».
آنچه بیان شد، بخش ناچیزى از عوامل تأثیرگذار بر حذف شأن نزول آیاتى است که در آنها به گونهاى از امام على ستایش شده است، چنان که در آیات بعد، – که مورد نقد و بررسى قرار مىگیرند، – نیز مىتوان نمونههایى از آن را یافت.
در حالی که علمای اسلام در طول چهارده قرن شأن نزول آیه را در کتابهای خود نقل کردهاند جدیداً با این که به طور معمول شأن نزول آیات را عدهای از مفسران متعصب وهابی بیان مىکنند، ولى درباره این آیه (مائده/۵۵) از یک سو با حقایق مسلّم روبرو بودند و نمىتوانستند این فضیلت امام على نادیده بگیرند و از سوى دیگر چون بیشتر تحت تأثیر اندیشههاى ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب بودند، اثبات این دلیل را براى مکتب برنمى تابیدند با این حال دریافتند که اگر در شأن نزول آیه نامى از امام على نیاورند، نمىتوانند ترکیب آیه را به درستى بیان کنند، مصحلت فرقه خود را در این دیدند که به طور کلى شأن نزول آیه را حذف کنند و هیچ دیدگاهى را نیاورند([۵۸])!
بعضى از این تفاسیر عبارتند از:
۱- محمدعلى الصابونى؛ در صفوه التفاسیر، ج ۱، ص ۳۵۰٫
۲- عبدالکریم الخطیب؛ در التفسیر القرآنى للقرآن، ج ۲، ص ۱۲۳٫
۳- مصطفى الحصن المنصورى؛ در المقتطف منعیون التفاسیر، ج۲، ص۵۰٫
۴- جمعى از مفسران در تفسیر البشائر و تنویر البصائر، ج ۱، ص ۴۱۳٫
۵- رشید الخطیب الموصلى؛ در تفسیر القرآن العظیم المسمّى باولى ما قیل فى آیات التنزیل، ج۳، ص ۴۲٫
۶- محمد محمود الحجازى؛ در معرض الابریر من الکلام الوجیز عن القرآن العزیز، ج ۱، ص ۵۰۲٫
نکتهاى که ادعاى ما را در ابتداى این بحث ثابت مىکند، این است که آخرین تفسیر یاد شده به نایب بن عبد العزیز آل سعود هدیه شده و در این میان از نایب بسیار تجلیل شده است.
نکتههاى یاد شده حکایت از آن دارد که عدهاى حقایق تاریخى را براى عدهاى پنهان کردهاند، ولى حقیقت براى همیشه و بر همگان پنهان نخواهد ماند، بلکه راهى براى یافتن آن پیدا خواهد شد.
اکنون به بررسى این راهها خواهیم پرداخت.
شواهد شأن نزول
همه کسانى که با روایات – بخصوص روایات تفسیرى – آشنایی دارند، بر این باورند که این روایات آمیخته به اسرائیلیات، مجعولات و … هستند و براى تشخیص روایات درست از نادرست بیشتر به بررسى سند آنها پرداختهاند، ولى باید توجه داشت کسانی که جسارت جعل روایت و انتساب آن به رسولخدا را داشتند، از جسارت جعل سند قابل قبول در جامعه اسلامى و انتساب آن به راویان ثقه و مورد اعتماد نیز بهرهمند بودند! گذشته از آن که علماى رجالى همه راویان را نمىشناختند و بر این اساس نام بسیارى از راویان در این علم مطرح نشده است و دلایل دیگر که جاى بحث آنها نیست.
براین اساس نمىتوان براى پى بردن به صدور یک روایت از رسولخدا تنها به سند آن اکتفا کرد، به گونهاى که اگر در روایتى نتوانستیم سند آن را درست کنیم، آن را کنار بگذاریم، بلکه با بررسى متن روایت و یافتن شواهد قرآنى، حدیثى، تاریخى و … نیز مىتوان به صحت آن پى برد. بدین سان گرچه روایاتى که درباره شأن نزول این آیه وارد شده متفاوت است امّا با بررسى شواهد زیر مىتوان ثابت کرد که کدام دسته از روایات درست و صحیح هستند
۱- تطبیق رسول خدا
مسلمانان – با همه فرقههاى گوناگون و اختلاف سلیقهاى که دارند – بر این باورند که قرآن بر قلب رسولخدا نازل شده است و او اولین فردى است که پیام خداوند را توسط فرشته وحى دریافت کرده و با امانت کامل، بدون هیچگونه دخل و تصرفى، آن را به مردم رسانده است.
او گذشته از وظیفه ابلاغ وحى، وظیفه تفسیر و تبیین وحى را در موارد ابهام نیز برعهده داشته است. بنابر این سخن او مهمترین سند و بهترین دلیل براى فهم قرآن و تطبیق آیات آن است؛ یعنى اگر براى ما ثابت شود که این سخن رسولخدا است، آن سخن براى ما حجت و کافى است و تفسیر و یا توجیه دیگران در برابر سخن رسول خدا ارزشى ندارد.
براساس منابع شیعه، رسول خدا شأن نزول این آیه را امیرالمؤمنین مىداند. خطبه رسولخدا را در مراسم غدیر، شیعه و سنى، نقل کردهاند، ولى به دلایل متعدد هر مورخ، محدث و مفسرى بخشى از آن را نقل کرده و از نقل تمام آن پرهیز کردهاند. در بعضى از منابع شیعه مشروح این خطبه آمده است.
همان طور که معقول و معمول است که هنگام معرفى فردى فضایل او را بیان مىکنند، رسول خدا نیز که در آن مراسم مىخواست امام على را به عنوان جانشین خود معرفى کند، بعضى از آیاتى را که در گذشته درشأن امامعلى نازل شده بود براى امت بیان فرمود.
رسول خدا در این خطبه پس از بیان مقدماتى و این که مأمور شده است این وظیفه را ابلاغ کند، مى فرماید:
«…لانّه قد اعلمنى انّى ان لم ابلّغ ما انزل الىّ فى حقّ علىّ فما بلّغت رسالته و قد ضمن لى العصمه من الناس و هو اللّه الکافى الکریم و اوحى الىّ بسم اللّه الرحمن الرحیم یا ایّها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصمک من الناس.
معاشر الناس ما قصرت فى تبلیغ ما انزله الىّ و انا مبیّن لکم سبب نزول هذه الآیه انّ جبرئیل هبط الىّ مرارا ثلاثا یأمرنى من السلام ربّى و هو السلام ان اقوم فى هذا المشهد فاعلم کل ابیض و اسود انّ على بن ابى طالب اخى و وصیّى و خلیفتى و الامام من بعدى الذى محلّه منّى محلّ هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى و هو ولیّکم بعد اللّه و رسوله و قد انزل اللّه تبارک و تعالى علىّ بذلک آیه من کتابه: إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ و على بن ابى طالب اقام الصلاه و آتى الزکوه و هو راکع یرید اللّه عزوجل فى کلّ حال و سألت جبرئیل ان یستعفى لى عن تبلیغ ذلک الیکم…» ([۵۹])
زیرا خداوند مرا آگاه کرد که اگر آنچه را که درباره على بر من نازل شده است تبلیغ نکنم، رسالت او را انجام ندادهام، در حالى که حفاظت مرا از مردم تضمین کرده است و او خداى کریم و کافى است، به من وحى کرده است؛ به نام خداوند بخشنده مهربان: اى پیامبر! آنچه از پروردگارت به تو رسیده است تبلیغ کن. اگر این کار را نکنى رسالت او را تبلیغ نکردهاى و خداوند نگهدار تو است.
اى گروه مردم! من در تبلیغ آنچه بر من نازل شده است کوتاهى نکردهام. من سبب نزول این آیه را برایتان شرح مىدهم: بدون تردید جبرئیل سه بار بر من نازل شده و از طرف پروردگارم، مرا مأمور کرد که در این نقطه توقف کنم و به همه – چه سیاه چه سفید – اعلام کنم که على بن ابى طالب برادر من، وصى من، جانشین [بلافصل] من و امام و رهبر بعد از من است. جایگاه او نسبت به من همانند جایگاه هارون نسبت به موسى است، جز این که بعد از من پیامبرى نخواهد آمد. بعد از خدا و رسول او، على، ولى و سرپرست شماست و خداوند در کتابش در این زمینه آیهاى را بر من نازل کرده است که تنها سرپرست شما خدا و رسول او و کسانى هستند که نماز را به پا دارند و در حال رکوع زکات را پرداخت مىکنند و على بن ابى طالب کسى است که نماز را به پا داشته و در حال رکوع زکات پرداخت کرده است. على همیشه براى خدا کار مىکند و من از جبرئیل خواستم که مرا از تبلیغ این وظیفه شما معاف دارد که این آیه نازل شد: «یا ایها الرسول بلّغ…».
بدین سان رسول خدا به روشنى بیان مىفرماید که این آیه در شأن امامعلى نازل شده است.
۲- تطبیق اهل بیت رسول خدا
بدون تردید اهل بیت رسول خدا وارثان علم آن حضرت هستند و براساس حدیث ثقلین – مورد پذیرش اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان است – اهل بیت رسول خدا هم سنگ قرآن و یکى از دو امانت گرانبهاى رسول خدا در بین امت هستند. براین اساس سخنان آنان براى ما در صورت اثبات، همانند سخن رسول خداست. امامان شیعه که مصداق بارز و مسلّم اهلبیت هستند، در تطبیق آیه مورد بحث بر امام على تردیدى به خود راه نمىدهند. امام باقر مىفرماید:
«امرالله عزّ و جلّ رسوله بولایه علیّ و انزل علیه إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ. و فرض ولایه اولى الامر فلم یدروا ما هى، فامرالله محمدا صلى اللّه علیه و آله و سلم ان یفسّر لهم الولایه کما فسّر لهم الصلاه و الزکاه و الصوم و الحجّ، فلمّا اتاه ذلک من اللّه ضاق بذلک صدر رسول اللّه صلّىعلیه و آله و سلم و تخوّف ان یرتدّوا عن دینهم و ان یکذّبوه، فضاق صدره و راجع ربّه عزّ و جلّ فاوحى اللّه عزّ و جلّ الیه: یا ایّها الرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه یعصک من الناس فصدع بامرالله تعالى ذکره فقام بولایه على یوم غدیرخم، فنادى الصلاه جامعه و امرالناس ان یبلّغ الشاهد الغائب … و کانت الفریضه تنزل بعد الفریضه الاخرى و کانت الولایه آخر الفرائض فانزل اللّه عزّ و جلّ: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى.»([۶۰])
«خداوند رسولش را مأمور کرد که ولایت على را اعلام کند و آیه: تنها سرپرست شما خدا و رسول او و کسانى هستند که نماز را به پا مىدارند و زکات مىدهند، نازل کرد و ولایت اولواالامر را واجب کرد، ولى مردم نمىدانستند ولایت چیست؟ براین اساس خداوند محمد را – که درود او بر او و خاندانش باد – مأمور کرد که ولایت را براى آنان تفسیر کند، همان طور که نماز، زکات، روزه و حج را تفسیر کرده است، با آمدن این دستور، رسولخدا احساس دلتنگى کرد و از این که مبادا مردم از دین برگردند و او را تکذیب کنند ترسید. به دنبال این احساس دلتنگى از خداوند تقاضا کرد (که او را معارف دارد) که خداوند به او وحى کرد! اى پیامبر! آنچه از پروردگارت به تو رسیده است تبلیغ کن و اگر این کار را نکنى رسالت او را تبلیغ نکردهاى و خداوند تو را از مردم نگهدار است».
در پی آن رسول خدا دستور خداوند را علنى اعلام کرد و در روز غدیرخم با اعلام نماز جماعت عمومى ولایت على را اعلام کرد و به مردم دستور داد که شاهدان به غائبان این مطلب را برسانند….واجبات الهى یکى پس از دیگرى نازل مىشد و ولایت آخرین واجبى بود که نازل شد و به دنبال آن خداوند این آیه را فرستاد که امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خودم را بر شما تمام کردم».
۳- فهم اصحاب رسول خدا
بدون شک اصحاب رسول خدا نزدیکترین افراد براى تشخیص شأن نزول آیات بودند؛ زیرا آنان در آن جامعه زندگى مىکردند و زمینههاى اجتماعى، فرهنگى، سیاسى، اقتصادى و … را که سبب نزول آیات مىشدند، از نزدیک مىدیدند. فهم اصحاب در صورتى که با تایید رسول خدا همراه باشد، مسأله را قطعى مىکند؛ از جمله این اصحاب، حسان بن ثابت، شاعر رسولخدا ، است که حوادث عصر رسول خدا را در حضور آن حضرت به صورت شعر در آورده و آن را در تاریخ به ثبت رسانده است.
او اشعارش را در حضور رسول خدا خواند که تأیید حضرت و اصحاب او را به دنبال داشت؛ از جمله مواردى که حسان بن ثابت درباره آن شعر سروده است جریان نزول آیه مورد بحث است. اکنون به اشعار حسان بن ثابت توجه کنید:
ابا حسن تفدیک نفسى و مهجتى و کل بطىء فى الهدى و مسـارع
ایـذهب مدحیـک المحیّـر ضـایعا و ما المـدح فى جنب الاله بضـایع
فانت الذى اعطیت اذ کنت راکعا زکوه فدتک النفس یا خیـر راکع
فــانزل فیـک اللّه خیـر ولایـه و ثبّتـها مثنـى کتـاب الشرایـع([۶۱])
«اى ابوالحسن! (على بن ابى طالب) جان و دلم و همه کندروها و تندروهاى طریق هدایت فداى توباد.
آیا مدح و ستایش من از تو، که به نام تو آراسته است، از میان مىرود؟ بدون تردید ستایش من از تو در کنار ستایش خدا از تو از بین رفتنى نیست.
تو همان کسى هستى که در حال رکوع نماز، زکات را پرداختى، جانم فداى تو اى بهترین رکوع کننده.
به دنبال آن، خداوند بهترین ولایت و سرپرستى را درباره تو نازل کرده است و این حقیقت را در لابلاى کتاب دستورات خود ثبت کرده است.
یکى از بهترین گواهان بر این که آیه یادشده در شأن امیرالمؤمنین نازل شده همین شعر حسان است؛ زیرا حسان بن ثابت از اصحاب رسول خدا است و در زمان نزول آیه حضور داشته و آن را به صورت بسیار روشن به شعر درآورده و در حضور رسول خدا خوانده است.
کسانى که این اشعار را به حسان بن ثابت نسبت دادهاند در مواردى یک بیت اضافه نیز دارند.([۶۲])
اشعار «خزیمه بن ثابت»([۶۳]) نزول آیه «انّما ولیّکم…» در شأن امیرالمؤمنین را چنین بیان مىکند:
فـدیـت علـیّا امـام الـورى سـراج البریّه مأوى التُقى
وصىّالرّسـول وزوج البتول امام البریّه شمس الضحى
تصـدق خاتـمـه راکعـا فاحسن بفعل امام الورى
ففضّــله الـلّــه ربّ العـباد و انزل فى شأنه هل اتى([۶۴])
«جانم فداى على پیشواى خلق که چراغ فروزان مردم است و پناه پرهیزکاران.
جانشین رسول خدا است و همسر زهرا بتول رهبر مردم است و خورشید تابان.
انگشترى خود را در حال رکوع صدقه داده است، نیکو بدان این کار پیشواى مردم را.
خدایى که رب العالمین است او را بر دیگران برترى داده و در شأن او سوره «هل أتى» را نازل کرده است».
همان طور که پیشتر گفتیم، «حسان بن ثابت» یکى از اصحاب رسولخدا است که در عصر آن حضرت جریان نزول آیه یاد شده را در شأن امام على با سرودن شعر به ثبت رسانده است. وی که عمرى طولانى داشت و و اسلام و جاهلیت را درک کرده بود. ۶۰ سال از عمرش گذشته بود که رسول خدا به مدینه هجرت کرد تا حدود ۶۰ سال بعد از هجرت رسول خدا زنده بوده است. او به دلیل این که انسانى ترسو بود، در هیچ یک از جنگهاى رسول خدا شرکت نداشته ولى در شعر بسیار چیره دست و حاضر جواب بود و با زبان شعر از رسول خدا دفاع مىکرد. بارها رسول خدا از او خواست به اشعار شاعرانى که علیه اسلام و پیامبر و مسلمانان مىسرایند، پاسخ گوید او نیز پاسخهاى بسیار تند و دندانشکن مىداد که مورد تایید رسولخدا قرار مىگرفت. رسول خدا به او فرمود: اى حسان! مادام که تو با زبانت از ما دفاع مىکنى مورد تایید جبرئیل هستى([۶۵]).
حسان این جریان را در ضمن این اشعار بیان مىکند:
على امیرالمؤمنین اخو الهدى وافضل ذى نعل و من کان حافیا
و اوّل من ادّى الزکاه بکفّـه وافضل من صلّى ومن صام طاویا
فلمّـا اتـاه سـائل مـدّ کفّـه الیه و لم یبـخل و لـم یک جـافیا
فدّس الیـه خاتما و هو راکع و ما زال اواهـا الـى الخیـر داعیا
فبـشّر جـبریل النبـى محمدا بـذاک وجاء الــوحى فى ذاک ضـاحیا([۶۶])
«على رهبر مؤمنان و برادر رسول خدا است. او برترین پوشیدگان و پابرهنگان است.
او اولین کسى است که با دست خودش زکات داده است و نخستین کسى است که نماز خوانده و گرسنه روزه گرفته است.([۶۷]) همین که فقیر نزد او آمد دستش را به سوى فقیر دراز کرد و بخل نورزید و دستش خالى نبود.
در حالى که در رکوع نماز بود، انگشترى خود را در دست فقیر گذاشت. او همیشه دعوتکننده به خیر و نیکى است.
جبرئیل محمد رسول خدا را در این باره بشارت داد و در این باره آیه روشنى آورده است».
این اشعار را «ابن شهرآشوب» به «حسان بن ثابت» نسبت مىدهد([۶۸]) و مدعى است که این اشعار در دیوان «سید حمیرى» است، ولى در دیوان «سید حمیرى» هم تا آن جا که ما جستوجو کردیم، نیافتیم و این مسأله حکایت از تحریف و حذف فضائل اهل بیت از کتب دارد که ظلمى آشکار است که به دست نااهلان انجام گرفته است.
مسأله تحریف و حذف فضائل اهل بیت از کتب، داستان غمانگیزى دارد که بحثى بسیار گسترده را مىطلبد؛ چنان که درباره شأن نزول آیه مورد بحث اشارهاى به آن کردیم و خدا را شاکریم که اگر نااهلان این فضائل رااز برخى کتب و منابع مخصوص حذف کردهاند، نتوانستهاند آن را از سایر منابع حذف کنند.
باید توجه داشت که «حسان بن ثابت» تنها در این اشعار به این جریان اشاره نکرده، بلکه در شعر دیگرى نیز به آن پرداخته است.
ابنجوزى، از محدثان اهل سنت در قرن ششم، در این زمینه این اشعار را به حسان بن ثابت نسبت مىدهد:
من ذا بخـاتمه تصـدّق راکعــا و اسرّها فى نفـسه اسـرارا
من کان بات على فراش محمد و محمد اسرى یـوم الغـارا
من کان فى القرآن سُمّى مؤمنا فى تسع آیـات تلین غزارا([۶۹])
«کیست آن که در حال رکوع انگشترى خود را صدقه داد و این را در درون خود نگه داشت و ابراز نکرد.
کسیت آن که در بستر محمد رسول خدا خوابید و محمد شب هنگام به سوى غار حرکت کرد.
کیست آن که در نُه([۷۰]) مورد در قرآن مؤمن نامیده شده است و آیاتش بسیار خوانده مىشود».
حمیرى، در قرن دوم([۷۱])، بارها در اشعار خود به جریان نزول آیه یاد شده در شأن امام استشهاد کرده است که به بعضى از آن موارد اشاره مىکنیم:
من ذا بخاتمه تصدّق راکعا فاثابه به ذوالعرش عنه ولاء([۷۲])
«على کسى است که در حال رکوع انگشترى خود را صدقه داده است و خداوند صاحب عرش، در عوض ولایت به او داده است».
نفسى الفداء لراکـع متصدّق یوما بخاتمه فکان سعیدا([۷۳])
«جانم فداى کسى که در حال رکوع انگشترى خود را صدقه داده است که او سعادتمند است».
من کان اوّل من تصدّق راکعا یومـا بخاتمه و کان مشـیرا
من ذاک قـول اللّه انّ ولیّکـم بعدالرسول لیعلم الجمهورا([۷۴])
کسیت کسى که اولین بار در حال رکوع انگشترى خود را، در حالى که به فقیر اشاره مىکرد، صدقه داده است.
شاهد آن، سخن خداوند است که بدون تردید ولى و سرپرست شما بعد از رسول است تا همه بدانند.
و اوّل مؤمن صلّى و زکّـى بخاتمه على رغم الکفور([۷۵])
«به رغم همه کافران على نخستین مسلمانى است که نماز گزارده و انگشترى خود را به عنوان زکات پرداخت کرده است».
و صدّق ما له لمّا اتاه الفقیر بخاتم المتختمینا([۷۶])
هنگامى که فقیر آمد انگشترى را، که در دست داشت، صدقه داد.
دعبل([۷۷])، در قرن سوم، در قصیدهاى به این جریان اشاره مىکند:
اذ جاءه المسکین حال صلاته فامتد طوعا بـالذراع و بالیـد
فتنـاول المسکین منـه خاتمـا هبه الکریم الا جود بن الاجود
فاختصه الرحمـن فـى تنزیله من حـاز مثل فخـاره فلیعـدد
انّ الا لـه ولیّکـم و رسـوله والمؤمنین فمن یـشاء فلیجحد
یکن الا له خصیمه فیها غدا واللّه لیس بمخلف فى الموعد([۷۸])
«هنگامى که مسکین آمد امام در حال نماز بود. امام از روى اختیار دستش را دراز کرد».
مسکین انگشترى را از دست امام گرفت. بخشش بزرگوار بخشنده فرزند بخشنده.خداوند در قرآن آیهاى را به او اختصاص داده است. هر کس مثل چنین افتخارى را کسب کرده برشمرد.
بدون تردید خداوند و رسول او و مؤمنان ولىّ شما هستند. هر کس مىخواهد انکار کند.
خداوند در قیامت دشمن منکران ولایت خواهد بود و خداوند به وعدهاش وفا خواهد کرد.
دعبل در کلامى دیگر این جریان را چنین بیان مىکند:
ذاک الولّى الحاظى بما اعطى زکاه راکعا بصلاه([۷۹])
«على ولى و سرپرست مسلمانان است که بهرهمند است به زکاتى که در حال رکوع نماز پرداخته است».
صاحب بن عباد([۸۰])، در قرن چهارم، در قصیدهاى به این جریان اشاره مىکند:
قالت ففى منآتى فى هل اتىشرف فقلت ابذل اهل الارض للنـفل
قالت فـمن راکـع زکـّى بخـاتـمه فقلت اطعنهم مذ کان بـالاسل([۸۱])
«گفت: در سوره هل اتى براى چه کسى شرافت ذکر شده است؟ گفتم: براى آن که بیشتر از همه مردم عطا و بخشش مىکند.
گفت: آن که در حال رکوع انگشترى را زکات داده است کیست؟ گفتم: مطیعترین آنان که همانند نیزه بود».
سریجى([۸۲])، در قرن ششم، در قصیدهاى به این جریان اشاره مىکند:
ومن تصـدّق فى حال الرکوع ولم یسجد کما سجدت قوم لاوثان([۸۳])
«على کسى است که در حال رکوع صدقه داده است و در برابر هیچ بتى سجده نکرده است، آن گونه که دیگران مدتى بتپرست بودهاند».
علاءالدین حلّى([۸۴])، درقرن هشتم، در قصیدهاى بهاین جریان اشاره مىکند:
ام هل سواه فتى تصدّق راکعا لما اتاه السائل المسترفد([۸۵])
«آیا غیر از على جوانمردى هست که در حال رکوع صدقه داده باشد هنگامى که مسکین از او کمک خواست».
۴- اعتراف صحابه
همان طور که گفته شد، صحابه رسول خدا از بهترین کسانى هستند که مىتوانند شأن نزول آیات را بیان کنند؛ در این جا به چند نمونه از سخنان اصحاب اشاره مىکنیم:
حذیفه بن یمان از اصحاب برجسته رسول خداست که در جنگ تبوک در شبى که منافقان تصمیم گرفتند به حیات آن حضرت پایان دهند، همراه آن حضرت بود و آن منافقان را شناخت، ولى حضرت به او توصیه کرد نام آنان را افشا نکند. همچنین آن شب حضرت اسامى بعضى دیگر از منافقان را که به دلیل تاریکى شب نشناخته بود و نیز مطالب دیگرى نسبت به آینده امت اسلامى به او فرمود. از این رو، وى به صاحب سرّ رسول خدا شهرت یافته است.([۸۶])
بعد از فتح مدائن عمر او را به سمت استاندار مدائن منصوب کرد.([۸۷])
شخصیت حذیفه بن یمان در حدى بود که عمر هرگاه مىخواست حاکمى را به شهرى بفرستد در نامهاى خطاب به آن مردم مىنوشت:
«انّى قد بعثت الیکم فلانا و امرته بکذا و کذا فاسمعوا له و اطیعوا، فلمّا بعث حذیفه الى المدائن کتب الیهم انّى قد بعثت الیکم فلانا فاطیعوه.»([۸۸])
من فلانى را به سوى شما فرستادم و به او دستور دادهام که چنین و چنان کند؛ حرفش را بشنوید و اطاعت کنید، ولى هنگامى که حذیفه را به سوى مدائن فرستاد تنها نوشت: من فلانى را به سوى شما فرستادم؛ از او اطاعت کنید.
حذیفه تا پایان عمر خلیفه دوم در این سمت باقى ماند و پس از این که عثمان به قدرت رسید او را بر این سمت ابقا کرد و تا چهل روز بعداز مرگ عثمان نیز زنده بود.([۸۹])
امیرالمؤمنین بعد از آن که قدرت را در اختیار گرفت، نامهاى به حذیفه نوشت و ضمن ابقاى او بر این سمت سیاستهاى خود را تشریح کرد و در پایان از او چنین خواست:
«و قد وجّهت الیک کتابا لتقرأه على اهل مملکتک، لیعلموا رأینا فیهم و فى جمیع المسلمین فاحضرهم و اقرأه علیهم و خذ لنا البیعه على الصغیر و الکبیر منهم ان شاءالله.» ([۹۰])
«برایت نامهاى فرستادم تا براى مردم بخوانى تا با اندیشه ما درباره خودشان و همه مسلمانان آشنا شوند. براین اساس آنان را گردآور و نامه را برایشان بخوان و از کوچک و بزرگ آنان برایم بیعت بگیر؛ اگر خدا بخواهد».
در پى دریافت نامه امام، حذیفه مردم را جمع کرد و دستور داد نامه امام را برایشان خواندند، سپس خودش منبر رفت و پس از حمد و ستایش خداوند و درود فرستادن بر محمد و آل او چنین گفت:
«الحمدلله الذى احیى الحق و امات الباطل و جاء بالعدل و دحض الجور و کبت الظالمین. ایها الناس! انّما ولیّکم اللّه و رسوله و امیرالمؤمنین حقّا حقّا و خیر من نعلمه بعد نبیّنا رسول اللّه و اولى الناس بالناس و احقّهم بالامر و اقربهم الى الصدق و ارشدهم الى العدل و اهداهم سبیلاً و ادناهم الى اللّه وسیله و اقربهم برسول اللّه رحما انیبوا الى طاعه اوّل الناس سلما و اکثرهم علما و اصدقهم طریقه و اسبقهم ایمانا و احسنهم یقینا و اکثرهم معروفا و اقدمهم جهادا و اعزهم مقاما اخى رسول اللّه وابن عمّه و ابى الحسن و الحسین و زوج الزهراء البتول سیده نساءالعالمین، فقوموا ایّها الناس! فبایعوا على کتاب اللّه و سنّه نبیّه، فانّ لله فى ذلک رضى و لکم مقنع و صلاح و السلام.
فقام الناس باجمعم فبایعوا امیرالمؤمنین با حسن بیعه و اجمعها.»
«ستایش مخصوص خداوندى است که حق را زنده کرد و باطل را میراند، عدالت را آورد و ستم را دفن کرد و ستمگران را به خاک مذلت نشاند».
اى مردم! «انّما ولیّکم اللّه و رسوله و امیرالمؤمنین حقا حقا» متولى امور شما تنها خداوند و رسولش و امیرالمؤمنین است. بحق او امیرالمؤمنین است و بهترین کس بعد از رسول خدا است و سزاوارترین مردم نسبت به مردم، اولى ترین مردم به رهبرى است، نزدیکترین مردم به صداقت، و راهنماترین آنان به عدالت و هدایت کنندهترین مردم به راه راست، و نزدیکترین وسیله به خدا، نزدیکترین خویشاوند رسول خدا . به اطاعت کردن از کسى روآورید که اولین مسلمان، عالمترین آنان، صادقترین آنان در راه روشن، پیشینترین آنان از نظر ایمان، بهترین آنان از نظر یقین، بیشترین آنان در انجام کارهاى خیر، با سابقهترین آنان در مبارزه، عزیزترین آنان از نظر جایگاه، برادر رسول خدا و پسر عموى او، پدر حسن و حسین، شوهر زهراى پاکدامن، برترین زنان عالم.
مردم برخیزید و براساس کتاب خدا و سنت رسول خدا بیعت کنید. بىتردید رضایت خداوند و صلاح شما در آن است.
مردم همه برخاستند و با امیرالمؤمنین به بهترین وجه بیعت کردند».
«فلمّا استتمت البیعه قام الیه فتى – من ابناء العجم و ولاه الانصار، لمحمد بن عماره بن التیهان اخى ابى الهیثم بن التیهان – یقال له: مسلم، متقلّدا سیفا فناداه من اقصى الناس: ایّها الامیر انّا سمعناک تقول فى اوّل کلامک: انّما ولیّکم اللّه و رسوله و امیرالمؤمنین حقّا حقّا، تعریضا ممّن کان قبله من الخلفاء انّهم لم یکونوا امراءالمؤمنین حقّا، فعرفّنا ایها الامیر رحمک الله! و لا تکتمنا فانّک ممّن شهد و غبنا و نحن مقلّدون ذلک فى اعناقکم و اللّه شاهد علیکم فیما تأتون به من النصیحه لامتکم و صدق الخبر عن نبیّکم .
قال حذیفه، ایّها الرجل اما اذا سألت و فحصت هکذا، فاسمع و افهم ما اخبرک به؛ امّا من تقدّم من الخلفاء قبل على بن ابى طالب ممّن تسمّى بامیرالمؤمنین، فانّهم تسمّوا بذلک و سمّاهم الناس به و امّا على بن ابى طالب فانّ جبرئیل اتاه، بهذا الاسم عن اللّه تعالى و شهد له الرسول عن سلام جبرئیل له بامره المؤمنین و کان اصحاب رسول اللّه یدعونه فى حیاه رسول اللّه بامیرالمؤمنین.([۹۱])
«پس از اتمام بیعت، جوانى از فرزندان عجم و هم پیمان انصار به نام مسلم برخاست و در حالى که شمشیرش را به گردنش آویخته بود، از انتهاى جمعیت فریاد زد: اى امیر! در ابتداى سخنت شنیدیم که گفتى «انّما ولیّکم اللّه و رسوله و امیرالمؤمنین حقّا حقّا». اى امیر! این جمله تعریض به خلفاى قبل است مگر آنان به حق امیرالمؤمنین نبودند؟ اى امیر! خدا تو را رحمت کند، بر ما حقایق را پنهان نکن. حقایق را به ما بگو؛ زیرا شما شاهد قضایا بودید و ما حضور نداشتیم و از شما تقلید مىکنیم. مسؤولیت آن نیز به گردن شماست و خداوند در آنچه براى مردم خودتان خیرخواهى مىکنید و سخن رسول خدا را صادقانه به مردم مىگویید شاهد و گواهست!
حذیفه گفت: اى مرد حال که درصدد جستوجو برآمدى و پرسیدى، بشنو و آنچه به تو گزارش مىکنم دریاب. خلفاى قبل از على بن ابى طالب آنان که به نام امیرالمؤمنین شهرت یافتهاند، آنان خود این نام را بر خویش نهادند و مردم نیز از آنها پیروى کردند، اما على بن ابى طالب را خداوند «امیرالمؤمنین» نامید و جبرئیل این خبر را آورد و رسول خدا نیز بر این گزارش جبرئیل شهادت داد و اصحاب رسول خدا در زمان آن حضرت، به على امیرالمؤمنین خطاب مىکردند.
با توجه به این که همه کسانى که شرح حال حذیفه بن یمان را نوشتهاند، گفتهاند که او صاحب سرّ رسول خدا بوده است و با این که حذیفه منافقان را مىشناخت، ولى رسول خدا از افشاى نام آنان او را بازداشته بود، حذیفه در این سخنرانى نه تنها خودش چندین بار به این مسأله اعتراف کرده است، بلکه در پایان ادعا مىکند که در زمان حضور رسول خدا نیز اصحاب، نیز امام على را با این لقب یاد مىکردند.
همه کسانى که با تاریخ اسلام و درگیرىهاى عصر امام على آشنا هستند، دشمنى عمروبنعاص و نقش او در حمایت از معاویه، در درگیرى با امام على ، آگاهی دارند. با این که عمروبن عاص براى رسیدن به دنیا در جریان حکمیت امام على را از خلافت عزل کرد، ولى در عین حال قبل از پیوستن به معاویه در نامهاى به معاویه اعتراف مىکند که حق حاکمیت از آنِ على است و آیه «انّما» در شأن او نازل شده است.
با توجه به اینکه عمروبن عاص در نامهاش به مطالب نامه معاویه پاسخ داده است، براى روشن شدن نامه وى ابتدا باید از محتواى نامه معاویه آگاهى یافت.
به این نامه توجه کنید:
نامه معاویه
«مِن معاویه بن ابى سفیان خلیفه عثمان بن عفّان امام المسلمین ذى النورین ختن المصطفى على ابنته و صاحب جیش العسره و بئر دومه المعدوم الناصر الکثیر الخازل المحصور فى منزله المقتول عطشا و ظلما فى محرابه المعذّب باسیاف الفسقه الى عمرو بن العاص صاحب رسول الله و ثقته و امیر عسکره بذات السلاسل المعظم رأیه المفخم تدبیره، امّا بعد، فلن یخفى علیک احتراق قلوب المؤمنین و ما اصیبوا به من الفجیعه بدم عثمان و ما ارتکب به جاره حسدا و بغیا بامتناعه من نصرته و خذلانه ایّاه واشیا به العامّه علیه حتى قتلوه فى محرابه، فیا لها من مصیبه عمّت جمیع المسلمین و فرضت علیهم طلب دمه من قتلته و انا ادعوک الى الحظّ الاجزل من الثواب و النصیب الا و فر من حسن المآب بقتال من آوى قتله عثمان.»([۹۲])
«از معاویه پسر ابوسفیان نماینده عثمان پسر عفان، رهبر مسلمانان صاحب دو نور، داماد رسولخدا و عضو جیش العسره و چاه دومه که کشته شده است و با این که یاران بسیارى داشت خوار شد و در خانهاش محاصره گشت و تشنه و بناحق در محرابش کشته شد؛ کسى که با شمشیر فاسقان شکنجه شد. به عمرو بن عاص، صحابى مورد اعتماد و فرمانده سپاه رسولخدا در جنگ ذات سلاسل؛ کسى که اندیشهاش بزرگ و تدبیرش با ارزش است».
پس از سلام، بر تو پوشیده نیست که دل مسلمانان به خاطر جنایت کشتن عثمان و آنچه همسایگان او از حسادت مرتکب شدند و از روى ستم به او کمک نکردند، داغدار است؛ نه تنها او را یارى نکردند، بلکه تحقیر هم کردند و مردم را علیه او شوراندند، به طورى که او را در محرابش کشتند. چه مصیبت بزرگى که همه مسلمانان را فرا گرفته و خونخواهى او را بر آنان واجب کرده است. من تو را به بهرهاى بزرگ از ثواب آخرت در جنگ با آنان – که به قاتلان عثمان پناه دادهاند – فرا مىخوانم.
در پاسخ این نامه جنگافروزانه معاویه، عمروبن عاص چنین پاسخ داد:
«من عمرو بن العاص صاحب رسول اللّه الى معاویه بن ابى سفیان؛ اما بعد، فقد وصل الىّ کتابک فقرأته و فهمته، فاما ما دعوتنى من خلع ربقه الاسلام من عنقى و التهوّر فى الضلاله معک و اعانتى ایّاک على الباطل و اختراط السیف فى وجه علّى و هو اخو رسول اللّه و وصیّه و وارثه و قاضى دینه و منجز وعده و زوج ابنته سیده نساء اهل الجنّه و ابوالسبطین الحسن و الحسین سیّدى شباب اهل الجنّه فلن یکون.»
«از عمرو بن عاص، صحابى رسول خدا ، به معاویه بن ابى سفیان؛ بعد از سلام، نامهات بهدستم رسید. آن را خواندم و مقصودت را فهمیدم اما آنچه از من خواستهاى که ریسمان اسلام را از گردنم بردارم و در گمراهى گام نهم و در راه باطل تو را یارى کنم و به روى على شمشیر کشم، که برادر رسول خدا و وصى او و پرداختکننده دَین او و تحقق بخشنده وعده او و همسر دخترش، سرور زنان بهشت و پدر دو فرزند رسول خدا حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت هستند، این کار شدنى نیست!
«و اما ما قلت انّک خلیفه عثمان فقد صدقت، و لکن تبیّن الیوم عزلک عن خلافته و قد بویع لغیره، فزالت خلافتک.»
اما این که گفتهاى کارگزار عثمان هستى راست مىگویى، ولى امروز تو از جانشینى او برکنار شدهاى؛ زیرا مردم با دیگرى بیعت کردهاند. براین اساس جانشینى تو از عثمان از بین رفته است.
«و اما ما عظّمتنى به و نسبتنى الیه من صحبه رسولاللّه و انّى صاحب جیشه فلا اغترّ بالتزکیه و لا امیل بها عن الله»؛
«اما این که مرا بزرگ شمردى به خاطر این که صحابى رسولخدا و همراه سپاه او بودم، با این ستایش تو مغرور نمىگردم و از خدا جدا نمىشوم».
«و اما نسبت ابا الحسن اخا رسول اللّه و وصیّه الى البغى و الحسد على عثمان و سمیّت الصحابه فسقه و زعمت انّه اشلاهم على قتله، فهذا کذب و غوایه»؛
«و اما این که ابا الحسن (امیرالمؤمنین برادر رسول خدا و وصى او را متهم به تجاوز و حسادت نسبت به عثمان کرده و اصحاب رسول خدا را فاسق نامیدهاى و تصور مىکنى که امیرالمؤمنین مردم را براى کشتن عثمان تحریک کرده است، این یک دروغ و گمراهى است».
سپس عمرو بن عاص به احادیث بسیارى که از رسول خدا درباره امام على رسیده است اشاره مىکند و آنگاه آیاتى را که درباره آن حضرت نازل شده است، بیان مىکند:
و قوله تعالى: {إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ}؛([۹۳])
تنها خدا و رسولش و مؤمنانى که نماز را به پا مىدارند و در رکوع زکات مىدهند ولىّ و سرپرست شما هستند.
«و کتابک یا معاویه الذى هذا جوابه لیس مما ینخدع به من له عقل او دین و السلام»([۹۴]).
«اى معاویه! نامهات، که جوابش این است، چیزى نیست که بتواند کسى را که داراى عقل یا دین باشد، بفریبد».([۹۵])
همان طور که ملاحظه مىکنید، عمرو بن عاص در این نامه – که نامهاى سیاسى است – اعتراف مىکند که آیه {انّما ولیّکم الله…} در شأن على نازل شده است.
۵- اعتراف مفسّران
یکى از راههاى شناخت صحت متن روایات تفسیرى، اعتراف مفسران است. مفسران برجسته پس از نقل روایات تفسیرى به جمعبندى و اظهارنظر مىپردازند.
همه مفسران اهل سنت نزول این آیه را در شأن امام على نقل کردهاند یا به انفراد و یا به اشتراک، ولى بعضى از آنان اعترافاتى دارند که نشان مىدهد تنها نزول آیه در شأن امام على را پذیرفتهاند:
صاحب تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، با این که تمام تلاش خود را در این بحث به کار گرفته تا استدلال شیعه بر این آیه را رد کند از این رو هر کس در این زمینه سخنى علیه شیعه گفته آن را گردآورى کرده است، ولى در نهایت چنین قضاوت مىکند:
«والحقّ انّه ان صحّت الروایه فللآیه دلاله قویّه على عظم شأن علیّ رضىعنه.»([۹۶])
«حق این است که اگر درست باشد که این آیه در شأن على رضى اللّه عنه نازل شده، دلالت قوى بر عظمت شأن على دارد».
وی در پاورقى تفسیر مقاتل بن سلیمان مىنویسد:
«اورد السیوطى فى الدرّالمنثور روایات صحیحه عن عبدالرزاق و غیره تؤیّد انّ الآیه نزلت فى على ابن ابى طالب.»([۹۷])
«سیوطى در الدرّالمنثور روایات صحیحى از عبدالرزاق و غیر او را نقل کرده است که تایید مىکنند که این آیه در شأن على ابن ابى طالب نازل شده است.
از دانشمندان برجسته معاصر، مىنویسد:
«ذکر روایات یقوى بعضها بعضا انّها نزلت فى على بن ابى طالب الذى سأله سائل و هو راکع فى تطوّع فتصدّق علیه بخاتمه.»([۹۸])
«روایاتى را که ذکر کرده است، که بعضى از آنها برخى دیگر را تقویت مىکند، که این آیه در حق علىبن ابى طالب نازل شده است که در حال رکوع در نماز مستحبى مسکینى از او تقاضاى کمک کرد و او انگشترى خود را به او داد.
وی از صاحبنظران در علوم قرآنى است. در اسباب النزول تنها روایاتى را که مىگوید این آیه در شأن على نازل شده است، از چند طریق نقل مىکند و مىنویسد:
«فهذه شواهد یقوىٰ بعضها بعضا»([۹۹]).
«اینها شواهدى است که بعضى از آنها برخى را تقویت مىکند و مىرساند که آیه در شأن على نازل شده است»
۶ – مخالفت و موافقت با کتاب خدا
از شواهدى که مىتوان صحت یا عدم صحت صدور روایتى را ثابت کرد، موافقت یا مخالفت روایت با «کتاب اللّه» است؛ زیرا قرآن از جهت سند قطعى است و هیچگونه تحریف و نقص و زیادى در آن راه نیافته است. بنابر این یکى از معیارهاى بسیار قوى براى تشخیص روایات صحیح هم سو بودن آن روایات با آیات ولایت است.
۷ – مخالفت و موافقت با سنّت قطعى
در بین روایات رسول اکرم بعضى از روایات قطعىالصدورند؛ مثل حدیث ثقلین و … به طورى که تمامى گروههاى اسلامى با همه اختلافات فکرى که دارند، آن را نقل کردهاند. مخالفت یا موافقت متن حدیثى با مفاد این گونه روایات مىتواند شاهدى بر صحت یا عدم صحت روایت مورد بحث باشد.
معیار صحت یا عدم صحت روایت در کلام امام صادق ()
«قال سألت اباعبدالله عن اختلاف الحدیث یرویه من نثق به و منهم من لا نثق به؟ قال: اذا ورد علیکم حدیث فوجدتم له شاهدا من کتاب اللّه و من قول رسول و الاّ فالذى جائکم به اولى به.»([۱۰۰])
«ابن ابى یعفور مىگوید: از امام صادق درباره روایات مختلفى پرسیدم که راویان «ثقه» و «غیرثقه» نقل مىکنند؟ حضرت فرمود: وقتى حدیثى به شما رسید که شاهدى از کتاب خدا یا از سنت رسولخدا آن را تأیید کرد، بپذیرید و گرنه آن که حدیث را آورده است شایستهتر است به آن.
رسول خدا نیز، در تعیین صحت روایات مختلفى که از آن حضرت مىرسید، چنین مىفرماید:
«عن ابى عبدالله قال خطب النبى بمنى فقال: ایّها الناس! ما جاءکم عنّى یوافق کتاب اللّه فانا قلته و ما جاءکم یخالف کتاب اللّه فلم اقله.»([۱۰۱])
«امام صادق مىفرماید: رسول خدا در منى سخنرانى کرد و ضمن آن فرمود: اى مردم! آنچه از من به شما مىرسد که موافق کتاب خداست، من گفتهام و آنچه مخالف کتاب خداست، من نگفتهام».
امام هادى در پاسخ به سؤالى درباره جبر و تفویض ضمن بیان دو معیار به شأن نزول آیه مورد بحث اشاره کرده است. به این کلام نغز توجه کنید:
«فاوّل خبر یعرف تحقیقه من الکتاب و تصدیقه و التماس شهادته علیه خبر ورد عن رسولالله و وجد بموافقه الکتاب و تصدیقه بحیث لاتخالفه اقاویلهم حیث قال انّى مخلّف فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتى اهل بیتى لن تضلّوا ما تمسّکتم بهما و انّهما لن یفترقا حتى یردا علىّالحوض،([۱۰۲]) فلمّا وجدنا شواهد هذا الحدیث فى کتاب اللّه نصّا مثل قوله جلّ و عزّ: «إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ و من یتولّ اللّه و رسوله و الذین آمنوا فانّ حزب اللّه هم الغالبون»و روت العامّه فى ذلک اخبارا لامیرالمؤمنین انّه تصدق بخاتمه و هو راکع، فشکرالله ذلک له و انزل الآیه فیه فوجدنا رسول الله قد اتى بقوله من کنت مولاه فعلی مولاه،([۱۰۳]) و بقوله انت منّى بمنزله هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى([۱۰۴]) و وجدناه یقول علىّ یقضى دینى و ینجز موعدى و هو خلیفتى علیکم من بعدى،([۱۰۵]) فالخبر الاول الذى استنبط منه هذه الاخبار خبر صحیح مجمع علیه لااختلاف فیه عندهم و هو ایضا موافق للکتاب، فلمّا شهد الکتاب بتصدیق الخبر و هذه الشواهد الأخر لزم على الامّه الاقرار بها ضروره، اذ کانت هذهالاخبار شواهدها من القرآن ناطقه و وافقت القرآن و القرآن وافقها.»([۱۰۶])
«نخست خبرى که درستى آن از قرآن به دست آید و قرآن بدان گواه است؛ خبرى است که موافق با قرآن و مورد تصدیق آن است و در آن اختلافى نیست که پیامبر فرموده است: من در میان شما دو چیز گرانبها مىگذارم؛ کتاب خدا و عترتم، خاندانم، تا شما به این دو تمسک جویید و هرگز گمراه نشوید، بدون تردید این دو از هم جدا نشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند.
چون شواهد این حدیث را در قرآن به صراحت یافتیم، همانند گفته خداوند عزّوجلّ: همانا سرپرست شما، خدا و رسولش و مؤمنانى هستند که نماز را به پا مىدارند و در حال رکوع زکات مىدهند. و هر کس که از خدا و رسول و مؤمنان پیروى کند به درستى که حزب خدا پیروز است.
اهل سنت، در این جا، اخبارى را روایت کردهاند که امیرالمؤمنین در حال رکوع انگشترى خود را صدقه داد و خدا از او قدردانى نمود و این آیه را درشأن او نازل کرد و ما دیدیم که رسول خدا این سخن را گفته است که هر که من مولاى اویم، این على مولاى اوست و دیدیم که رسول خدا به على فرمود: جایگاه تو نسبت به من همانند جایگاه هارون نسبت به موسى است. جز این که بعد از من پیامبرى نخواهد بود و دیدیم که رسول خدا به على فرمود: على است که دیون مرا مىپردازد و به وعدهام عمل مىکند و اوست جانشینم بعد از من در میان شما.
بنابر این آن خبر نخست – که این اخبار از آن به دست آمده – خبرى درست و مورد اتفاق مسلمانان است و اختلافى در مورد صحت آن ندارند و موافق قرآن نیز هست و قرآن به درستى آن گواهى داده است و شواهد دیگرى هم دارد. در این صورت بر امت لازم است که به ضرورت آن اعتراف کنند؛ زیرا اینها روایاتى است که شواهد قرآن بدانها گویاست و موافق قرآن هستند و قرآن (نیز) موافق آنهاست.
سپس امام درباره جانشینى بلافصل حضرت امیر به همین سبک به آیات دیگرى استدلال مىکند و روایات دیگرى را که اهل سنت درباره امام على نقل کردهاند نقل و با آیات تطبیق مىنماید که براى طولانى نشدن از آوردن آنها خوددارى مىنماییم.
۸- استناد فقها
در اسلام نسبت دادن سخنى به هر کس بدون دلیل و مدرک کذب و افتر است و در مواردى مثل روزهدارى نسبت دادن سخنى به خدا و رسول موجب بطلان روزه مىشود.
خداوند در آیات متعددى از قرآن، کسانی که سخنى را بدون داشتن دلیل قابل قبولى به خداوند نسبت مىدهند توبیخ نموده و تهدید به عذاب نموده است.
به این آیه توجه کنید:
{وَلا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الکَذِبَ هـذا حَلالٌ وَهـذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلى اللّهِ الکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلى اللّهِ الکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ * مَتاعٌ قَلِـیلٌ}([۱۰۷])
«به صرف دروغى که زبانتان توصیف مىکند، نگویید این حلال است و آن حرام، تا بر خدا دروغ نبسته باشید، آنها که به خدا دروغ مىبندند رستگار نخواهند شد و در این دنیا بهره کمى نصیبشان مىشود و عذاب دردناکى در انتظار آنان است».
بر این اساس، فقیه در فقه اسلامی با توجه به جایگاهى که فقیه در فقه اسلامى دارد و آثارى که بر سخنان او مترتب مىشود، به این مسئله توجه بیشترى دارد و تا اطمینان پیدا نکند، نمىتواند سخنى را به خداوند نسبت دهد. با توجه به نکته یاد شده، یکى از قرائنى که مىتواند نزول آیه مورد بحث را درباره امیرالمؤمنین قطعى کند، استناد فقها به این آیه براى استنباط احکام اسلامى است.
بر اساس اینکه آیه ولایت درباره بخشش انگشتری در حال رکوع از طرف امام علی نازل شده باشد مستند فقها قرار گرفته است؛
الف). ابوبکر الجزایرى، از مفسران معاصر با اینکه از مبلغان اندیشه وهابى در عربستان است، در کتاب تفسیرش چنین مىنویسد:
«فاستدلّ الفقهاء بهذا انّ العمل الیسیر لا یبطل الصلاه.»([۱۰۸])
«مستند فقها در اینکه کار اندک در نماز مبطل نماز نیست، این آیه است.
ب). ابوبکر جصاص در این باره مىنویسد:
«فدلاله الآیه ظاهره فى اباحه الصدقه فى الصلاه.»([۱۰۹])
«دلالت آیه بر اینکه صدقه دادن در حال نماز جایز است، روشن و آشکار است.
ج). قرطبى به نقل از گروهی مىنویسد که این آیه دلیلی بر جواز عمل قلیل در نماز است؛
«و هذا یدلّ على انّ العمل القلیل لا یبطل الصلاه، فانّ التصدّق بالخاتم فى الرکوع عمل جاء به فى الصلاه و لم تبطل الصلاه.»([۱۱۰])
«این آیه دلالت مىکند که کار اندک مبطل نماز نیست؛ زیرا بخشش انگشترى در حال رکوع کارى بوده که در حال نماز انجام گرفته و نماز را باطل نکرده است».
د). ابوالبرکات نسفى در این باره مىنویسد:
«و الآیه تدلّ على جواز الصدقه فى الصلاه و على انّ العمل القلیل لا یفسد الصلاه.»([۱۱۱])
«آیه دلالت مىکند که صدقه دادن در نماز جایز است و اینکه کار اندک نماز را باطل نمىکند».
هـ). بیضاوى در این باره مىنویسد
«و على هذا یکون دلیل على ان الفعل القلیل فى الصلاه لا یبطلها و انّ صدقه التطوّع تسمّى زکاه.»([۱۱۲])
«بنابراین آیه دلیل بر این است که کار اندک در نماز مبطل نماز نیست و اینکه صدقه مستحبى نیز زکات نامیده مىشود».
و). خازن در این باره مىنویسد:
«فعلى هذا قال العلماء العمل القلیل فى الصلاه لا یفسدها.»([۱۱۳])
«براساس اینکه آیه در شأن على نازل شده باشد، علما گفتهاند که کار اندک در نماز، نماز را بر هم نمىزند».
آنچه نقل شد، نمونهاى از استناد فقها به این آیه براى اثبات حکم شرعى و گواهى بر پذیرش این واقعیت است که آیه در شأن امام على نازل شده است.
قبل از ورود به بحث شبهات آیه، لازم است بحثى درباره ولایت، انواع آن، معناى ولىّ و مولى و کاربرد و مقصود از ولایت در آیه داشته باشیم.
([۱]) نگاه کنید به: شرح قطرالندى، ص ۴۲۲٫
([۲]) الدر المنثور، ج ۴، ص ۳۱۳؛ اللباب فى علوم الکتاب، ج ۷، ص ۳۹۷ و … .
([۳]) کشف المراد فى شرح تجرید الاعتقاد، ص ۲۳۰٫
([۴]) شرح المعالم فى اصول الفقه، ص ۲۲۴٫
([۷]) الکامل فى اللغه و الادب، ص ۶۹۹٫
([۱۰]) المسائل العکبریه، سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ج ۶، ص ۵۰٫
([۱۱]) مناقب، ابن مغازلى، ص ۸۰؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۰۲٫
([۱۵]) مجمع البیان، ج ۳، ص ۲۱۰؛ المیزان، ج ۶، ص ۲۱ و منابع دیگر.
([۱۹]) امین اسلام طبرسى، احتجاج، ج ۱، ص ۳۷۹٫
([۲۰]) المسائل العکبریه، سلسله مؤلفات الشیخ المفید، ج ۶، ص ۴۹٫
([۲۱]) اعلام الورى، ج ۱، ص ۳۲۵٫
([۲۲]) مناقب، ابن شهرآشوب، ج ۲، ص ۳٫
([۲۵]) غایه المرام، ج ۲، ص ۱۵٫
([۲۶]) علاءالدین على بن محمد مشهور به قوشچى متوفاى ۸۷۹ ق در جوانى در بیشتر علوم تسلط داشت و به همت او زیج الغ بیک کامل شد. او داراى تألیفات بیشمارى است. (معجمالمؤمنین، ج ۲، ص ۵۲۲؛ هدیه الاحباب، ص ۲۴۱٫)
([۲۷]) قوشچى، شرح تجریدالاعتقاد، ص ۳۶۸٫
([۲۸]) عبدالرحمان بن احمد بن عبدالغفار؛ متکلم، اصولى، ادیب، و … شافعى مذهب که در مذهب خود تعصب داشت. وى در شیراز به دنیا آمد و در سال ۷۵۶ ق در زندان دارفانى را وداع گفت. معجمالمؤمنین، ج ۲، ص ۷۶؛ هدیهالاحباب، ص ۲۱۸٫
([۲۹]) عضد الدین ایجى، شرح المواقف، ج ۳، جزء۸، ص ۳۶۰٫
([۳۰]) مسعود بن عمر بن عبدالله شافعى در تفتازان به دنیا آمد و در بسیارى از علوم صاحبنظر و داراى تألیفات زیادى است. در علوم بلاغت، صرف، نحو، کلام، تفسیر، منطق، اصول و … آراى او مورد توجه است. وى در سال ۷۹۲ ق در سرخس درگذشت. معجمالمؤمنین، ج ۳، ص ۸۴۹؛ هدیه الاحباب، ص ۱۲۷٫
([۳۱]) تفتازانى، شرح المقاصد، جزء ۵، ص ۲۷۰٫
([۳۲]) سعد السعود، ص ۹۵؛ تاویل ما نزل من القرآن الکریم فى النبى و آله، ص ۹۹٫
([۳۳]) محمد بن عباس بن على بن مروان از دانشمندان مورد اعتماد قرن سوم، صاحب تألیفات زیادى است؛ کتاب: تاویل ما نزل فى النبى و آله |، الفهرست، ص ۱۴۹؛ رجال نجاشى، ص ۳۷۹٫
([۳۴]) غایه المرام، ج ۲، ص ۱۵٫
([۳۵]) خصائص الوحى المبین، ص ۵۲-۳۵٫
([۳۷]) فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۱۸۷٫
([۳۹]) مناقب، ابن مغازلى، ص ۳۱۴-۳۱۱٫
([۴۰]) النور المشتعل، ص ۸۶-۶۱٫
([۴۱]) تاریخ مدینه دمشق، ج ۴۲، ص ۳۵۷٫
([۴۳]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۱۷٫
([۴۴]) کنوزالحقایق، ج ۲، ص ۳۶۷؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۹۰٫
([۴۵]) مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۳۸؛ مناقب ابن مغازلى، ص ۱۰۳؛ نورالابصار، ص ۱۶۴۵؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۶۲؛ ذخائر العقبى، ص ۱۲۲؛ تاریخ الخلفاء، ص ۲۷۶، ص ۲۷۶؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۳؛ مجمعالزوائد، ج ۹، ص ۱۳۶؛ کفایه الطالب، ص ۶۶؛ مناقب الاسدالغالب، ص ۲۱، و دهها منبع دیگر.
([۴۷]) الجامع لاحکام القرآن، ج ۳، ص ۱۴٫
([۴۹]) الجامع لاحکام القرآن، ج ۳، ص ۲۱٫
([۵۰]) ابن ابى الحدید، شرح نهجالبلاغه ج ۴، ص ۷۳٫
([۵۱]) اباضیه؛ یکى از گروههاى انشعابى از خوارج هستند که در طول تاریخ اسلام موجودیت خود را حفظ کردهاند و اکنون نیز در بعضى از مناطق دنیاى اسلام حضور دارند. در عمان بیشترین گرایش مردم اباضى است. براى توضیح بیشتر رجوع کنید به: دائره المعارف بزرگ اسلامى، ج ۲، ص ۳۰۹٫
([۵۲]) تفسیر کتاب اللّه العزیز، ج ۱، ص ۴۸۱٫
([۵۴]) تفسیر الخازن، ج ۲، ص ۵۶٫
([۵۵]) مختصر تفسیر الخازن، ج ۱، ص ۴۵۸٫
([۵۶]) تفسیر، ابن کثیر، ج ۲، ص ۶۷٫
([۵۷]) الفتح السماوى، ج ۲، ص ۵۷۱؛ المقتطف من عیون التفاسیر، ج ۲، ص ۵۰؛ فتح الرحمن فى تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۷۷۳؛ تفسیر کتاب اللّه العزیز، ج ۱، ص ۴۸۱؛ حاشیه الشهاب على تفسیر البیضاوى، ج ۳، ص ۴۹۸، و دهها منبع دیگر.
([۵۸]) این نوع تفسیر قرآن مصداق اتم تفسیر به رأی و دقیقاً مورد خطاب کلام نبوی است که «من فسر القرآن برأیه فلیتبوا مقعده علی النار».
([۵۹]) روضه الواعظین، ص ۹۲؛ الیقین فى امره امیرالمؤمنین، ص ۱۱۷، باب ۱۲۷؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۷۳؛ بحارالانوار، ج ۳۷، ص ۲۰۶؛ التحصین لاسرار مازاد من اخبار کتاب الیقین، ص ۵۸٫، باب ۲۹٫
([۶۰]) ترجمه اصول کافى ج ۲، ص ۴۸؛ وافى، ج ۲، ص ۲۷۶؛ العمده، ص ۱۷۱٫ همین تطبیق از طرف امامباقر در منابع اهل سنت به مناسبت دیگرى بیان شده است، مثل مناقب ابن مغازلى، ص ۳۱۴؛ ینابیع الموده، ص ۱۰۲٫
([۶۱]) خصائص الوحى المبین، ص ۳۹؛ عقبات الحق، ص ۸؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۱۹۰؛ نظم درر السمطین، ص ۸۸؛ حاشیه الشهاب على تفسیر البیضاوى، ج ۳، ص ۴۹۹؛ تذکره الخواص، ص ۲۵؛ النورالمشتعل المقبتس من کتاب ما نزل، ص ۷؛ کفایه الطالب، ص ۲۲۹؛ مناقب، خوارزمى، ص ۱۸۶؛ مجمعالبیان لعلوم القرآن، ج ۳، ص ۲۱۱؛ بشارهالمصطفى لشیعه المرتضى، ص ۴۱۰؛ منهاج البراعه فى شرح نهجالبلاغه، ج ۲، ص ۳۵۰؛ المیزان، ج ۶، ص ۲۳؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۲۱۴؛ روح المعانى، ج ۶، ص ۱۶۷٫
([۶۳])– دیوان خزیمه بن ثابت، ص ۴۵٫
باید توجه داشت که خزیمه بن ثابت از نظر شخصیت مذهبى و تقوا و دیانت به مراتب برتر از حسان بن ثابت است. خزیمه بن ثابت شخصیتى است که رسول خدا | در دستگاه قضاوت اسلامى شهادت او را به جاى دو شهادت پذیرفته است. از این جهت همه کسانى که شرح زندگانى او را نوشتهاند، لقب ذوالشهادتین را به او دادهاند. سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۴۸۶٫
او گذشته از جایگاه رفیعى که نزد رسولخدا | داشت که او را ملقب به ذوالشهادتین کرده است. وى از یاران با وفاى امیرالمؤمنین بوده که حضرت بعد از شهادت خزیمه در جنگ صفین و ضعف و سستى که در یاران آن حضرت به وجود آمد، در کلامى حسرت انگیز آرزوى دیدار و داشتن خزیمه را داشت و چنین فرمود:
«این اخوانى الذین رکبوا الطریق و مضوا على الحق، این عمار؟ و این ابن التّیهان؟ و این ذوالشهادتین و این نظر اؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا على المنیّه و ابرد بروؤسهم الى الفجره؟ و این ذوالشهادتین و این نظر اؤهم من اخوانهم الذین تعاقدوا على المنیّه و ابرد برؤوسهم الى الفجره» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۸۲)
کجایند برادران من که راه حق را سپردند و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمّار؟ کجاست پسر تیهان؟ کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادرانشان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هدیه کردند.
([۶۴]) دیوان خزیمه بن ثابت، ص ۶۴؛ شواهد التنزیل لمن خص بالتفضیل، ص ۷۰٫
([۶۵]) الاعلام، ج ۲، ص ۱۷۵؛ سیراعلام النبلاء، ج ۲، ص ۵۱۲؛ تهذیبالتهذیب، ج ۱، ص ۴۷۱؛ الاصابه، ج ۲، ص.۸
([۶۶]) ابن شهرآشوب، مناقب، ج ۳، ص ۶٫
([۶۷]) این بیت اشاره به جریان نذر حضرت امیر و روزه گرفتن، سه روز متوالى، بدون غذا و نزول سوره «هل آتى» دارد.
([۶۸]) ابن شهرآشوب، مناقب، ج ۳، ص ۶٫
([۶۹]) تذکره الخواص، ص ۲۵؛ مناقب، خوارزمى، ص ۱۹۹٫
([۷۰])– آیاتى که درباره امیرالمؤمنین در قرآن نازل شده بسیار است، ولى مقصود «حسان بن ثابت» این است که در این آیات کلمه مؤمن به کار رفته و مقصود از آن، على است. با توجه به شهادت حسان بن ثابت و بنابر آنچه که در منابع اهل سنت آمده است، نزول آیات زیر در شأن امام على روشن و غیر قابل انکار است؛
الف- «افمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا لا یستوون» سجده/۱۸
ب- «هوالذى ایّدک بنصره و بالمؤمنین» (انفال/۶۲)
ج- «یا ایّها النبى حسبک اللّه و من اتبعک من المؤمنین» (انفال/۶۴)
د- «من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلّوا تبدیلاً»(احزاب/۲۳)
ه- «إِنَّما وَلِـیُّـکُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِـیمُونَ الصَّلاهَ وَیُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَهُمْ راکِعُونَ»(مائده/۵۵)
و- «اجعلتم سقایه الحاجّ و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الآخر و جاهد فى سبیل اللّه لا یستوون عندالله»(توبه/۱۹)
ز- «انّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودّا» (مریم/۹۶)
ح- «ام حسب الذین اجترحوا السیّئات ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات…»(جاثیه/۲۱)
ط- «انّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریّه» (بیّنه/۷)
([۷۱]) سید اسماعیل بن محمد بن یزید بن ربیعه حمیرى (۱۰۵ – ۱۷۳ ق).
([۷۲]) دیوان حمیرى، ص ۵۶؛ اعیان الشیعه، ج ۳، ص ۴۱۸؛ موسوعه الامام على ، ج ۹، ص ۱۹٫
([۷۷]) ابوعلى دعبل بن على بن رزین خزاعى، در سال ۱۴۸ ق به دنیا آمد و در سال ۲۴۶ ق مظلومانه به شهادت رسید.
([۷۸]) دیوان دعبل، موسوعه الامام على ، ج ۹، ص ۲۴؛ الغدیر، ج ۲، ص ۵۳۹؛ مناقب ابن شهرآشوب، ج ۳، ص ۷٫
([۸۰]) ابوالقاسم اسماعیل بن ابى الحسین عباد بن عباس طالقانى (۳۲۶ – ۳۸۵ ق).
([۸۱]) دیوان صاحب بن عباد، ص ۴۴٫
([۸۲]) سیدعبدالعزیز بن محمد بن حسن بن ابى نصر حسینى سریجى اوالى (۷۵۰ ق).
([۸۴]) ابوالحسن علاءالدین على بن حسین حلّى شهیقى معروف به ابن شهیقه، از علماى قرن هشتم.
([۸۶]) تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۴۵۴؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۶۴؛ الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۲؛ الاعلام، ج ۲، ص ۱۷۱٫
([۸۷]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۹٫
([۸۸]) تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۲٫
([۸۹]) الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۲؛ تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۳٫
([۹۰]) ارشاد القلوب، ص ۳۲۱؛ موسوعه الامام على ، ج ۱۲، ص ۹۸٫
([۹۵]) . برای رسیدن به حکومت چند روزه مصر به کمک معاویه شتافت و با حیلهگریهای خود نقش عمدهای در شورش معاویه علیه امیر المومنین ایفا کرد.
([۹۶]) تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، ج ۴، ص ۲۸۴٫
([۹۷]) تفسیر مقاتل بن سلیمان، ج ۱، ص ۴۸۵٫
([۹۸]) التفسیر المنیر، ج ۶، ص ۲۳۲٫
([۹۹]) لباب النقول فى اسباب النزول، ص ۱۲۱؛ اسباب النزول، ص ۱۴۷٫
([۱۰۰]) کافى، ج ۱، باب الاخذ بالسنّه و شواهد الکتاب، ص ۸۸، ح ۲٫
([۱۰۱]) همان، ص ۸۹، ص ۸۹، ح ۵٫
([۱۰۲]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۱۸؛ ذخائرالعقبى، ص ۴۷؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۶؛ کفایهالطالب، ص ۵۳؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۷؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۴۳۲، ح ۳۸۱۱؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۴۰۲؛ سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۲۴۸؛ تاریخ الاسلام، ذهبى، ج ۲، ص ۷۰۹؛ خصائص، نسائى، ص ۱۱۹، ح ۷۹؛ صحیح، مسلم، ج ۴، ص ۱۲۲٫
([۱۰۳]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۱۸؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۲؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۰۹؛ ذخائرالعقبى، ص ۱۲۵؛ کنوزالحقائق، ج ۱، ص ۳۸۶؛ ج ۲، ص ۲۰۸؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۰۶، ۱۰۷، ۱۰۹، ۱۱۰؛ کفایهالطالب، ص ۵۶، ۵۸، ۵۹، ۶۰، ۶۲؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۸، با ۱۳ سند؛ تاریخ الخلفاء، ص ۱۷۱؛ مناقب الاسد الغالب، ص ۱۲؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۲۰۳؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۳۵، ۱۴۲، ۱۸۹، ۲۴۶؛ کنز العمّال، ج ۱۱، ص ۶۰۲٫
([۱۰۴]) مستدرک، حاکم، ج ۳، ص ۱۷۷؛ الصواعق المحرقه، ص ۱۲۰؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۰۱؛ ذخائرالعقبى، ص ۱۱۹؛ کنوزالحقائق، ج ۲، ص ۳۶۷؛ نورالابصار، ص ۱۵۷؛ مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۱۲؛ کفایه الطالب، ص ۸۵؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۲۸؛ تاریخ الخلفا، ص ۱۷۰؛ اسدالغابه، ج ۴، ص ۹۹؛ الاستیعاب، ج ۳، ص ۲۰۱؛ صحیح، مسلم، ج ۴، ص ۱۲۰٫
([۱۰۵]) کنزالعمّال، ج ۱۱، ص ۶۰۴؛ خصائص، نسایى، ص ۲۶، ح ۹؛ مسند، احمد بن حنبل، ج ۱، ص ۱۷۸؛ الریاض النضره، ج ۲، ص ۱۶۸؛ حلیهالاولیاء، ج ۱۰، ص ۲۱۱؛ مجمعالزوائد، ج ۹، ص ۱۱۳؛ کنوزالحقایق، ص ۹۲٫
([۱۰۶]) تحف العقول مترجم، ص ۴۸۲٫
([۱۰۸]) ایسر التفاسیر، ج ۱، ص ۶۴۴٫
([۱۰۹]) احکام القرآن، جصاص، ج ۴۰، ص ۱۰۲٫
([۱۱۰]) الجامع لاحکام القرآن، ج ۶، ص ۲۲۱٫
([۱۱۱]) مدارک التنزیل و حقایق التاویل، ج ۱، ص ۴۵۶٫
([۱۱۲]) انوار التنزیل و اسرار التاویل، ج ۲، ص ۳۳۸٫
([۱۱۳]) لباب التاویل فى معانى التنزیل، ج ۲، ص ۵۶٫
منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد