شبهات تاریخی آیه تبلیغ
بعضى از شبهاتى که بر استدلال شیعه به این آیه وارد کردهاند، شبهات تاریخى زیر است.
۱- عدم احتجاج به حدیث غدیر
یکى از شبهات این است که حضرت امیر به این حادثه احتجاج نکرده است. به این شبهه توجه کنید:
«لا احتج بالآیه هو و لا احد من آل بیته و انصاره الذین ینفضّلونه على غیره لا یوم السقیفه و لا یوم الشورى بعد عمر و لا قبل ذلک و لا بعده فى زمنه و هو الذى کان لا تاخذه فى الله لومه لائم و لم یعرف التقیه فى قول و لا عمل.»([۱])
«نه خود حضرت على و نه هیچ یک از اهلبیت او و نه هیچ یک از یاران او که او را از بقیه برتر مىدانند، نه در روز سقیفه و نه روز شورا بعد از عمر و نه قبل از آن و نه بعد از آن به آن استدلال نکردهاند، در حالى که حضرت على کسى است که در راه خدا سرزنش هیچ سرزنشگرى مانع او نبود و او در گفتار و در رفتار تقیه نمىکرد».
نقد
الف – استدلال حضرت امیر
این استدلال را پیشتر از منابع اهل سنت در بحث شواهد نزول نقل کردیم که تکرار نمىکنیم. استدلال و مناشده آن حضرت و اعتراف صحابه رسولخدا بیانگر صحت این خبر و اگر بنا باشد مناشده آن حضرت را از منابع شیعه بیاوریم، سخن بسیار طولانى خواهد شد.
ب – استدلال و احتجاج اهلبیت
استدلال آن حضرت را نیز در بحث آیه «اکمال» مىآوریم که به خاطر جلوگیرى از تکرار از آوردن آنها خوددارى مىکنیم.
ج – استدلال یاران امام على :
۱- حذیفه بن یمان: وی به عنوان صاحب سرّ رسول اللّه شناخته شده است و همه کسانى که شرح حال او را نوشتهاند او را با این وصف ستودهاند([۲])
وی در زمان عمر به عنوان حاکم مدائن منصوب شد. شایان ذکر است که هرگاه عمر مىخواست حاکمى را به جایى بفرستد در نامهاى به مردم آن منطقه مىنوشت: فلانى را به سوى شما فرستادم و به او چنین و چنان دستور دادهام، ولى وقتى که حذیفه را فرستاد تنها نوشت: «انّى بعثت الیکم فلانا فاطیعوه»([۳])؛ من فلانى را به سوى شما فرستادم، از او اطاعت کنید.
حذیفه تا پایان خلافت عمر حاکم بود و عثمان او را در این سمت ابقا کرد و بعد از عثمان حضرت امیر در نامهاى او را ابقا کرد و از او خواست برایش از مردم بیعت بگیرد. او در سخنرانى گفت: اى مردم برخیزید با امیرالمؤمنین حقیقى بیعت کنید.
این جمله اعتراض عدهاى را برانگیخت که این جمله اعتراض به حاکمیت خلفاى قبلى است. حذیفه در پاسخ گفت:
«امّا من تقدم من الخلفاء قبل على بن ابى طالب ممّن تسمّى بامیرالمؤمنین، فانّهم تسمّوا بذلک و سمّاهم الناس به و اما على بن ابى طالب فان جبرئیل سمّاه بهذا الاسم عن الله تعالى و شهد له الرسول عن سلام جبرئیل له بامره المؤمنین و کان اصحاب رسول الله یدعونه فى حیاه رسول الله بامیرالمؤمنین.»([۴])
«خلفاى قبل از على بن ابى طالب آنان که به نام امیرالمؤمنین شهرت یافتهاند، خود این نام را بر خویش نهادند و مردم نیز پیروى کردند، اما على بن ابیطالب را خداوند به این نام نامید و جبرئیل این خبر را آورد و رسول خدا نیز بر این گزارش جبرئیل شهادت داد و اصحاب رسولخدا در زمان آن حضرت به على امیرالمؤمنین خطاب مىکردند».
۲- سلمان فارسى: وی کسى است که رسول خدا دربارهاش فرموده است: «سلمان منّا اهلالبیت».([۵]) سلمان سه روز بعد از ارتحال رسول خدا در مسجد حضور یافت و پس از شرح مفصل درباره جایگاه امام على نزد رسولخدا خطاب به مردم گفت:
«علیکم بامیرالمؤمنین على بن ابى طالب فوالله لقد سلّمنا علیه بالولایه و امره المؤمنین مرارا جمّه مع نبیّا کل ذلک یامرنا به ویوکّده علینا فما بال القوم عرفوا فضله فحسدوه»([۶])
«بر شما باد، به امیرالمؤمنین على بن ابى طالب . به خدا قسم در عصر رسول خدا همراه او بارها و بارها به على به عنوان ولى امر مسلمانان سلام کردهایم و این به دستور رسول خدا و تأکید او بوده است. مردم را چه شده است که امتیاز على را شناختهاند، ولى نسبت به او حسادت مىکنند».
۳- أبىّ بن کعب: وی کسى است که در اسلام از او با نام «سیدالقراء» یاد مىکنند.([۷]) وی بعد از بیعت مردم با ابوبکر در مسجد حضور یافت و مردم را بر این بیعت سرزنش کرد و گفت:
«الستم تعلمون انّ رسول الله قام فینا مقاما اقام فیه علیّا فقال: من کنت مولاه فهذا مولاه؛ یعنى علیّا و من کنت نبیّه فهذا امیره.»([۸])
«اى مردم آیا نمىدانید که رسول خدا در بین ما ایستاد و على را بر پا داشت و فرمود: هر که من مولاى اویم این على مولاى اوست و هر که من پیامبر امیر او هستم این على امیر اوست».
احتجاج به حادثه غدیر بر حقانیت امیرالمؤمنین اختصاص به دوستان آن حضرت ندارد، بلکه دشمنان آن حضرت نیز این نصب را قبول داشتند. آنان که با تاریخ اسلام آشنا هستند از دشمنى عمروبن عاص با حضرت على آگاهی دارند. در عین حال بعد از مرگ عثمان و انتخاب امام على به عنوان خلیفه مسلمانان، معاویه نامهاى به عمرو بن عاص نوشت و از او خواست که در مبارزه با على با او همکارى کند و این کار را نیز تلاش در راه خدا دانست. عمرو بن عاص در پاسخ نامه او ضمن تحلیل تاریخ زندگى عثمان و متذکر شدن این که قضاوت معاویه درباره على درست نیست به بعضى از فضائل آن حضرت از زبان رسول خدا اشاره مىکند:
«و قال فیه یوم غدیرخم الا من کنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله.»([۹])
«رسول خدا در روز غدیر خم درباره على فرموده است: هر که من مولاى اویم، این على مولاى اوست. خدایا با دوستان او دوست و با دشمنانش دشمن باش؛ هر که او را یارى کند یاورش باش و هر که او را خوار کند، خوارش گردان».
۲- عدم تلاش براى به دست گرفتن قدرت
یکى از شبهاتى که بر این استدلال وارد کردهاند، این است که اگر رسولخدا حضرت على را براى امامت نصب کرده بود مىبایست بعد از رحلت رسول خدا به مردم گوشزد کند. به این شبهه توجه کنید:
«و لتصدى علی للقیام بامر المسلمین یوم وفاه النبى فخطبهم و ذکرهم بالنّص و بیّن لهم ما یحسن بیانه فى ذلک الوقت و کان هوالواجب علیه لو کان یعتقد انّه الامام بعد رسولالله بامر من الله و رسوله و لکنّه لم یقل ذلک.»([۱۰])
«اگر على معتقد بود که از طرف خداوند و رسول خدا امام بود مىبایست در روز وفات رسولخدا براى این کار اقدام مىکرد و براى مسلمانان سخنرانى مىکرد و به آنان یادآور مىشد که رسول خدا او را نصب کرده است و این بر او واجب بود در حالى که على چنین نکرده است».
قبل از نقد این شبهه تذکر دو نکته لازم است که رسول خدا در خطبههاى حجهالوداع بخشى از سخنان خود را به آینده امت اختصاص داده بود و به بعضى از حوادثى که در آینده به دست آنان اتفاق مىافتد، اشاره کرده است تا هم هشدارى باشد براى آنان که شاید مسیر انحرافى خود را اصلاح کنند و از طرفى حجت را بر آنان تمام کند تا در قیامت در حضور حضرت حق نگویند چرا به ما هشدار نداده بودى؟
از مسائلى که رسول خدا نسبت به آینده امت بیان کرده است، این جمله است:
«لا ترجعوا بعدى کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض»
این بخش از خطبه رسول خدا را تمام منابعى که خطبه آن حضرت را نقل کردهاند، آوردهاند و در منابع مهم حدیثى اهل سنت بابى را با همین عنوان تشکیل دادهاند.([۱۱])
بى شک مخاطبان رسول خدا در جمله یاد شده که «بعد از من کافر نشوید و گردن هم دیگر را نزنید» همه اصحاب آن حضرت بودند و در آن مراسم، در سال دهم بعد از نزول سوره برائت خبرى از یهود و نصارا نبوده است.
رسول خدا با علم نبوت مىدید که بعضى از همین اصحاب در آیندهاى نه چندان دور دوباره به کفر کشیده مىشوند و بر سر قدرت درگیریهاى خونینى خواهند داشت! که اساس این درگیریها هواى نفس است نه گسترش دین خدا!!
نکته دیگرى که باید به آن توجه داشت این است که رسول خدا در روایات متعددى خطاب به حضرت امیر فرمود:
«انّ الامّه ستغدر بک من بعدى.»([۱۲])
«بدون تردید امت من بعد از من به تو خیانت و بىوفایى خواهند کرد.»
نقد
در پاسخ این شبهه و با توجه به نکات یاد شده دو مسأله زیر باید مورد بررسى قرار گیرد:
الف – بعد از ارتحال رسول خدا وظیفه امام على چه بوده است؟
ب – آیا امام على براى احقاق حق خود اقدامى انجام داده است یا نه؟
پاسخ سؤال اول
در شرایطى که رسول خدا دار دنیا را وداع گفته بود، وظیفه هر مسلمانى از جمله امام على این بود که با احترام خاصى مراسم تغسیل، تکفین، تشییع و تدفین آن حضرت را انجام دهند و براى آخرین بار با آن حضرت وداع کنند و هر نوع تعلل و کوتاهى در انجام این وظیفه گذشته از آنکه خلاف شرع است، توهین به حضرت رسول خدا تلقى مىشود، در حالى که مخالفان حضرت امیر در زمانی که هنوز جنازه رسول خدا روى زمین بود و شیون و زارى از خانه رسول خدا به گوش مىرسید، به سقیفه رفتند و خلیفه انتخاب کردند. به این متن توجه کنید:
«و کان عمر یقول لم یمت و کان یتوعد الناس بالقتل فى ذلک، فاجتمع الانصار فى سقیفه بنىساعده لیبایعوا سعد بن عباده، فبلغ ذلک ابابکر فاتاهم و معه عمر و ابوعبیده بن الجراح، فقال ما هذا، فقالوا منّا امیر و منکم امیر.»([۱۳])
«و هنوز عمر مىگفت: رسول الله نمرده است و مردم را تهدید مىکرد که هرکس بگوید او مرده است او را خواهم کشت. در این شرایط انصار در سقیفه بنى ساعده گردآمده بودند تا با سعد بن عباده بیعت کنند. چون خبر به ابوبکر رسید او با عمر و ابوعبیده در سقیفه حضور یافتند. ابوبکر گفت: چه خبر است؟
آنان گفتند: از ما امیرى و از شما هم امیرى!»
بدین سان در حالى که امام على به عنوان سرپرست اهلالبیت و مسؤول مراسم تجهیز رسول خدا در حال فراهم کردن مقدمات آن بود، مخالفان ایشان مسأله خلافت و جانشینى رسول خدا را یکسره کردند؛ کارى که براى هیچ مسلمانى نه قابل تصور بود و نه قابل قبول. از این رو حضرتامیر در نامهاى به مردم مصر که چندین سال بعد از رسولخدا مسلمان شدهاند، چنین توضیح مىدهد:
«فلما مضى تنازع المسلمون الامر من بعده، فوالله ما کان یلقى فى روعى و لا یخطر ببالى انّالعرب تزعج هذا الامر من بعده عن اهل بیته و لا انّهم منحّوه عنّى من بعده.»([۱۴])
«همین که پیامبر از جهان رخت بربست، مسلمانان درباره امر خلافت به نزاع برخاستند. به خدا سوگند! هرگز فکر نمىکردم و به خاطرم نمىگذشت که عرب بعد از پیامبر امر امامت و رهبرى را از اهلبیت او برگرداند (و در جاى دیگر قرار دهد و باور نمىکردم) آنها آن را از من دور سازند.»
نمونه دیگر: پس از استقرار نسبى حکومت ابوبکر و وقتى حضرت به همراه فاطمه براى جلب حمایت انصار نزد آنان رفت و سخنان رسول خدا را در تعیین او به عنوان رهبر و امام به خاطر آنان آورد، آنها به آن حضرت گفتند: اگر زودتر این سخنان را یادآورى مىکردى با تو بیعت مىکردیم!! حضرت به آنان فرمود:
«افکنت ادع رسول الله فى بیته و لم ادفنه و اخرج انازع الناس سلطانه؟ فقالت فاطمه : ما صنع ابوالحسن الاّ ما کان ینبعى له.»([۱۵])
«آیا درست بود که من بدن رسول خدا را در گوشه خانه رها کنم و به فکر خلافت و گرفتن بیعت باشم»؟
فاطمه نیز در تایید سخن امام مىفرمود: ابوالحسن همان کارى را انجام داد که سزاوارش بود (او به وظیفه خود در برابر پیکر مطهر پیامبر عمل کرد.)
پاسخ سؤال دوم
آن حضرت براى احقاق حق خود با توجه به شرایط همه تلاش خود را به کار گرفت که آنها را مىتوان در چند محور زیر خلاصه کرد:
۱ – روشنگرى
وظیفه اصلى و اساسى پیامبر و امام، هدایت و آشنا کردن مردم با وظیفه آنان و اتمام حجت خدا بر ایشان است. امام على بعد از رسولخدا این وظیفه را به خوبى انجام داده و در موارد زیر تأکید کرده که خلافت حق اوست:
الف – امام مشغول مراسم خاک سپارى رسول خدا بود که اخبار سقیفه را برایش آوردند. امام سؤال کرد قریش در برابر ادعاى انصار چه گفتند:
«قالوا: احتجت بانّها شجره الرسول .
فقال : احتّجوا بالشجره و اضاعوا الثمره.»([۱۶])
«استدلال کردند که آنان درخت رسول خدا هستند.
حضرت فرمود: قریش استدلال کردند که آنان درخت رسولند (و خلافت را تصاحب کردند)، ولى خاندان رسول را که میوه درخت هستند تباه کردند».
ب – چند روز پس از مراسم تدفین، حکومت دریافت که بیعت نکردن على و بنىهاشم براى آنان خطرناک است؛ از این رو با حمله به خانه حضرت زهرا با آن وضع رقتبار حضرت على را به مسجد آوردند و در حضور ابوبکر از او خواستند که بیعت کند. آن حضرت فرمود:
«انا احقّ بهذا الامر منکم، لا ابایعکم و انتم اولى بالبیعه لى. اخذتم هذا الامر من الانصار و احتججتم علیهم بالقرابه من رسولالله، فاعطوکم المقاده و سلّموا الیکم الاماره و انا احّج علیکم بمثل ما احتججتم به على الانصار فانصفونا ان کنتم تخافون الله من انفسکم و اعرفوا لنا من الامر مثل ما عرفت الانصار لکم و الاّ فبدؤا بالظلم و انتم تعلمون.»([۱۷])
«من از شما به خلافت سزاوارترم. با شما بیعت نمىکنم. شما سزاوارید که با من بیعت کنید. شما با استدلال به نزدیکى به رسول خدا رهبرى را از انصار گرفتهاید و آنان نیز به همین دلیل رهبرى را به شما واگذار کردهاند. همان استدلالى که شما علیه انصار به کار گرفتهاید من هم علیه شما به کار مىگیرم. اگر از خدا مىترسید منصفانه با ما برخورد کنید و همان طور که انصار به نزدیکى شما به رسول خدا (و در نتیجه واگذارى خلافت) اعتراف کردهاند شما نیز به واگذارى خلافت به ما اعتراف کنید، در غیر این صورت اعتراف کنید که آگاهانه به ما ظلم کردهاید».
ج – در یوم الشورى: عمر شش نفر از جمله حضرت على را براى تعیین رهبری برگزیده بود. وقتى حضرت فضائل خود و آیاتى و روایاتی را که در شأن او بود، بیان کرد یکى از اعضاى شورا (سعد بن ابى وقاص) به آن حضرت گفت:
«انّک على هذا الامر یا ابن ابى طالب لحریص. فقلت: بل انتم و الله لأحرص و ابعد و انا اخص و اقرب و انّما طلبت حقا لى و انتم تحولون بینى و بینه و تضربون وجهى دونه.»([۱۸])
«پسر ابوطالب! تو بر این کار (تصاحب خلافت) بسیار آزمندى! گفتم: نه! به خدا سوگند شما آزمندترید و (به رسولخدا) دورتر و من بدان مخصوصترم و (به رسول خدا ) نزدیکتر. من حقى را که از آنِ من بود، مىخواستم و شما نمىگذارید و مرا از آن باز مىدارید.»([۱۹])
۲- اقدام به تحصن:
یکى از روشهایى که حضرت على براى احقاق حق خود و توجه مردم به از بین رفتن حق خود به کار گرفت، این بود که با جمعى از یاران خود در خانه حضرت زهرا تحصن کردند. عمر در ضمن سخنرانى دوران خلافت خود به مسأله یاد شده اعتراف کرد و همه کسانى که مسأله سقیفه را نوشتهاند به آن اشاره کردهاند.([۲۰])
برخورد خلاف شرع، خلاف عقل و منطق، خلاف عرف انسانى و اسلامى و زشت عوامل حکومت با تحصن کنندگان بیت فاطمه به خصوص رفتار آنان با حضرت زهرا از مقاومت شدید على و یارانشان در برابر بیعت گرفتن از آنان حکایت دارد. گرچه عدهاى تلاش کرده و مىکنند که این صحنه زشت را از تاریخ اسلام حذف کنند([۲۱]) و آن را ساخته شیعه بپندارند، ولى این برخورد یک واقعیت تلخ تاریخى است و دشمنان اهلالبیت نیز به وقوع آن از طرف حکومت اعتراف کردهاند. شخص ابوبکر به هنگام مرگ با اعتراف به این برخورد زشت آرزو مىکند اى کاش چنین کارى را انجام نداده بود:
«فامّا الثلاث التى فعلتها و وددت انّى لم اکن فعلتها، فوددت انّى لم اکن کشفت عن بیت فاطمه و ترکته ولوا غلق على حرب.»([۲۲])
«اما سه کارى که انجام دادم و دوست داشتم که هرگز انجام ندهم، یکى این که اى کاش هرگز درِ خانه فاطمه را نمىگشودم و آن خانه را با اهلش رها مىکردم؛ گرچه آن خانه براى نبرد بسته شده بود».
معاویه – که یکى از دشمنان سرسخت آل محمد است – در یکى از نامههاى سیاسى خود به امام على به این برخورد خشن با اهلالبیت اعتراف مىکند و آن را به عنوان یک نقطه ضعف در زندگى امام على مىشمارد. به این کلام توجه کنید:
«و تلکات فى بیعته حتى حملت الیه قهرا تساق. بخزائم الاقتسار کما یساق الفحل المخشوش.»([۲۳])
«در بیعت با ابوبکر کندى و توقف کردى، تا این که به اجبار تو را براى بیعت گرفتن مانند شترى که چوب در بینىاش کنند و کشند، کشیدند تا بیعت کنى».
گذشته از اعتراف معاویه به این که حکومت چنین برخوردى با امامعلى داشته است، آن حضرت نیز در پاسخ این نامه نه تنها این مسأله را نفى نکرده، بلکه ضمن تایید این جریان آن را از افتخارات خود مىشمارد. به این پاسخ توجه کنید:
«و قلت انى کنت اقاد کما یقاد الجمل المخشوش حتى ابایع و لعمرالله لقد اردت ان تذمّ فمدحت و ان تفضح فانتضحت و ما على المسلم من غضاضهٍ فى ان یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فى دینه.»([۲۴])
«گفتى: مرا مانند شترى که چوب در بینىاش کرده مىکشند، براى بیعت کردن با ابوبکر کشیدند تا بیعت کنم. به خدا قسم خواستى مرا نکوهش و مذمت کنى، [ولى] ستایش نمودى. خواستى رسوایم سازى، [ولى] خود رسوا شدى (زیرا با این اعترافات خود مظلومیت مرا آشکار ساختى) و بر مسلمان، تا در دینش شک و در یقینش تردید نباشد، نقص و عیبى نیست که مظلوم واقع شود».
۳- جلب حمایت دیگران:
یکى از شیوههایى که امیرالمؤمنین براى رسیدن به حق خود از آن بهره گرفته است، استفاده از شخصیت محترم دختر رسول خدا فاطمه است که ابن قتیبه به رغم تمایل نداشتن به اهلالبیت این جریان را چنین گزارش مىکند:
«و خرج على کرّم الله وجهه یحمل فاطمه بنت رسولالله على دابه لیلاً فى مجالس الانصار تسألهم النصره فکانوا یقولون یا بنت رسول الله قد مضت بیعتنا لهذا الرجل و لو انّ زوجک و ابن عمّک سبق الینا قبل ابىبکر ما عدلنا به.»([۲۵])
«على شبانه از خانه خود خارج مىشد، در حالى که فاطمه را سوار بر چهارپا مىنمود به مجالس و منازل انصار مىرفت و از آنها براى احقاق حق خود تقاضاى کمک مىکرد و آنها در جواب دختر رسول گرامى اسلام مىگفتند: با این مرد (ابوبکر) بیعت کردیم و اگر همسر و پسر عموى تو على زودتر مراجعه مىکرد ما با او بیعت مىکردیم»!
این واقعیت نیز گذشته از نقل ابنقتیبه و دیگران در نامه معاویه به امامعلى نیز منعکس شده است. به این بخش از نامه توجه کنید:
«واعدک امس تحمل قعیده بیتک لیلاً على حمار یداک فى یدى ابنیک الحسن و الحسین یوم بویع ابوبکر الصدیق فلم تدع احدا من اهل البدر و السوابق الاّ دعوتهم الى نفسک و مشیت الیهم بامرأتک و اولیت الیهم بابنیک و استنصرتهم على صاحب رسول الله فلم یجبک منهم الاّ اربعه او خمسه… و مهما نسیت فلا انسى قولک لابى سفیان لمّا حرّکک و هیّجک: لو وجدت اربعین ذوى عزم منهم لنا هضت القوم.»([۲۶])
«تو را به یاد آورم که دیروز وقتى که با ابوبکر بیعت شد، تو فاطمه را بر چهارپایى سوار مىکردى، و دست حسنین‘ را مىگرفتى و هیچ یک از اصحاب بدر و پیشىگرفتگان در اسلام را فرو نمىگذاشتى، مگر این که به سراغشان مىرفتى، آنان را به خود فرامىخواندى و از آنان بر علیه خلیفه طلب یارى مىکردى، امّا از میان همه آنها جز چهار یا پنج تن هیچ کس به تو جواب مثبت نداد… و اگر همه چیز را فراموش کنم، این مسأله را فراموش نمىکنم که وقتى ابوسفیان تو را براى بیعت کردن به عنوان خلیفه تحریک کرد در پاسخ او گفتى اگر چهل مرد ثابتقدم داشتم اقدام به مبارزه مىکردم».
۴- بیعت نکردن:
یکى از شیوههایى که امام على براى احقاق حق خود از آن استفاده کرد، بیعت نکردن با ابوبکر است. ابن اثیر در اینباره مىنویسد:
«و الصحیح انّ امیرالمؤمنین ما بایع الاّ بعد سته اشهر»([۲۷])
«نقل صحیح این است که امام على بعد از شش ماه با ابوبکر بیعت کرده است».
طبرى این بیعت را چنین تحلیل مىکند:
«و کان لعلّى وجه من الناس حیاه فاطمه . فلما توفیت فاطمه انصرفت وجوه الناس عن علىّ. فمکثت فاطمه ستّه اشهر بعد رسولالله ثم توفیت. قال معمر فقال رجل للزهرى افلم یبایعه علىّ ستّه اشهر قال لا و لا احد من بنىهاشم حتى بایعه علىّ. فلمّا رأى على انصراف وجوه الناس عنه صرع الى مصالحه ابىبکر.»([۲۸])
«تا وقتى فاطمه زنده بود، على بین مردم اعتبارى داشت. همین که فاطمه از دنیا رفت، مردم از على کناره گرفتند. فاطمه شش ماه بعد از رسولخدا زنده بود و سپس از دنیا رفت.
مردى به زهرى گفت: آیا در این شش ماه على با ابوبکر بیعت نکرده بود؟
زهرى گفت: نه، نه او بیعت کرده بود و نه هیچ یک از بنىهاشم، تا این که على بیعت کرد. وقتى على اعراض مردم را دید براى مصالحه با ابوبکر رام شد».
همان طور که از این متن و دیگر متون تاریخى برمى آید، آن حضرت تا هنگامى که امیدى به یارى داشت بیعت نکرد، از نامه معاویه که پیشتر بیان شد، به روشنى این نکته استفاده مىشود که حضرت را به زور براى بیعت برده بودند، ولى او بیعت نکرده بود.
۵- استفاده از فرصتها:
یکى از شیوههایى که حضرت براى اثبات حقانیت خود در ادعاى خلافت به کار گرفت، این است که هر کجا زمینهاى براى بحث علمى با دیگران فراهم مىشد، ادعاى خود را در حقانیت در خلافت مطرح مىکرد که در این جا فهرست گونه نقل مىکنیم:
الف – در دوران عثمان:
روزى در مسجد رسول خدا مهاجر و انصار به بیان فضائل خود پرداختند و از آن حضرت نیز خواستند تا سخن بگوید. حضرت نیز ضمن توجه آنان به این که این امتیازات به خاطر رسول خدا به شما رسیده است به بیان فضائل خود پرداخته، به مسأله نصب خود در غدیر به امامت امت توسط رسولخدا اشاره مىکند.([۲۹])
ب – یومالشورى:
در روز شورا که هر یک از اعضاى آن در صدد اثبات برترى خود براى خلافت بودند، امام به بیان فضائل خود پرداخت و با استدلال به آیات قرآن و روایات رسول خدا حقانیت خود را براى تصاحب خلافت اعلام کرد.([۳۰])
در منابع شیعه از این گونه مناظرهها و مناشدهها بسیار بیشتر یاد شده است که از نقل آنها خوددارى مىکنیم.
بنابر این نه تنها امام على خلافت و جانشینى بلافصل رسولخدا را حق خود مىدانست و براى تصاحب آن تلاش مىکرد، بلکه تا وقتى که به حکومت ظاهرى رسید از این تلاش دست نکشید.
در این جا تنها یک پرسش باقى مىماند و آن این که به چه دلیل امامعلى که انسانى شجاع و قهرمان بود و شمشیر او در میدانهاى کارزار گره از کار مسلمانان مىگشود، در این دوران از آن استفاده نکرده است؟
قبل از پرداختن به پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه داشت که قبل از فتح مکه، حوزه نفوذ اسلام در مدینه و بخش ناچیزى از مکه بود، چنان که اعزام عدهاى از مسلمانان به حبشه نیز به همین سبب انجام گرفت. در این زمان همه قبائل عربستان امیدوار بودند که با مبارزه نظامى قریش اسلام سرکوب شود، ولى با فتح مکه این امید به یاس مبدل گشت و قبائل عرب به ناچار در برابر حکومت رسول خدا تسلیم شدند. بىشک آنان در این دوران اسلام را به عنوان یک اندیشه و مکتب نپذیرفته بودند بلکه در برابر قدرت مسلمانان مجبور به تسلیم شده بودند. از این تاریخ به بعد همزمان با ورود هیأتهاى قبائل به مدینه براى انعقاد قرارداد با حکومت رسول خدا هجوم خارجى به عربستان هم آغاز مىشود که جنگهاى موته و تبوک نمونههاى آن هستند.در داخل عربستان نیز با این که هنوز پیامبر زنده بود، عدهاى ادعاى پیامبرى کردند تا شاید از این راه به قدرت برسند. بنابراین گرچه همزمان با ارتحال رسول خدا همه مناطق عربستان تسلیم حکومت مرکزى رسول خدا بودند، ولى این تسلیم بودن به این معنى نبود که همه آنان مسلمانان معتقد و پایبند به دین هستند. شاهد آن این است که بلافاصله پس از اعلام ارتحال رسول خدا در مکه، نظم شهر به هم ریخت و حاکم آن حضرت، عتاب بن اُسید بن ابى العاص از ترس مردم مخفى شد.([۳۱])
بدین سان نباید از این مردم انتظار داشت که به همه دستورات دینى پایبند باشند و یا این که جانشینى رسول خدا را منصبى الهى بدانند که باید از طرف خداوند تعیین شود. بلکه بر عکس آن را قدرت فراهم شدهاى مىدانستند که همه درصدد تصاحب آن بودند، چنان که شورشهاى بعد از ارتحال رسولخدا در گوشه و کنار عربستان حکایت از این مسأله داشت.
علل عدم استفاده از خشونت
با توجه به نکات یاد شده اکنون به بررسى سؤال یاد شده مىپردازیم.
از آن جا که این مسأله مربوط به امیرالمؤمنین است، تنها از طریق سخنان ایشان مىتوان انگیزههاى آن حضرت را در این زمینه به دست آورد.:
۱ – حفظ اسلام نوپا:
قرآن کریم از اختلاف و دو دستگى اصحاب پیامبر گرامى اسلام بعد از رحلت آن بزرگوار خبر مىدهد و مىفرماید:
{وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ وَمَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئاً}([۳۲])
«محمد فقط پیامبرى است از سوى خداوند که پیش از او نیز پیامبرانى آمدهاند. پس هر گاه پیامبر بمیرد یا کشته شود، آیا شما به زمان جاهلیت و گذشته برمىگردید؟ هرکس عقب گرد کند، هرگز ضررى به خدا وارد نمىکند».
گرچه این آیه مربوط به جنگ اُحد است، ولى در یک دید کلى و با توجه به عبارت {أَفَإِن ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ} مىرساند که این امکان وجود دارد که بعد از رحلت پیامبر اسلام اصحاب به زمان جاهلیت قبل از اسلام برگردند و مجددا به آیین گذشته و به قومیتگرایى روى آورند.
گذشته از برداشت از این آیه، رسول خدا در خطبههاى حجهالوداع تأکید فرمود: «لا ترجعوا بعدى کفارا یضرب بعضکم رقاب بعض» و چنان که پیشتر بیان کردیم، در صحاح اهل سنت بابى با همین عنوان گشوده شده است و این روایات را در آنجا گردآورى کردهاند و این سخن رسول خدا نیز حکایت از این خطر در جامعه اسلامى دارد.
جداى از اینها، واقعیتهاى تاریخى قابل انکار نیستند؛ پیدایش انبیاء دروغین از میان مسلمانانى که خود زمانى مسلمان بودهاند! و ایمان آوردن عدهاى از مسلمانان به این مدعیان پیامبرى! که خود از ارتداد عدهاى قابل توجه از مسلمانان حکایت دارد.
همچنین شورشهایى که علیه حکومت مرکزى بعد از رسول خدا به راه افتاد قابل انکار نیست؛ گرچه در انگیزه آنان تردید کنیم، به گونهاى که ابوبکر تا پایان حکومت خود درگیر مقابله با این شورشها بود و گاه خطر، آن چنان جدى بود که ابوبکر در بعضى از ایام چنین دستور داد:
«والزم اهل المدینه بحضور المسجد خوف الغاره من العدوّ لقربهم.»([۳۳])
«تمام مردم مدینه را ملزم کرد که در مسجد حضور داشته باشند، زیرا به دلیل نزدیکى دشمن، احتمال غارت مدینه توسط آنان وجود داشت».
در چنین شرایطى اگر امام على در داخل مدینه شمشیر برمىداشت و براى احقاق حق خود جنگ به راه مىانداخت، آیا نامى از اسلام مىماند؟ امام على خود یکى از علل استفاده نکردن از شمشیر براى احقاق حق خود را حفظ اسلام مىداند. حضرت در نامهاى به مردم مصر، در حالى که بیش از بیست سال از این حوادث گذشته و آن مردم در آن روزگار مسلمان نبودند، براى اثبات این که خلافت حق او بوده است پس از شرح جریان بیعت مردم با ابوبکر و تسلیم شدن خود مىفرماید:
«فما راعنى الاّ انثیال الناس على فلان یبایعونه، فامسکت یدى، حتى رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما تکون المصیبه به علىّ اعظم من فوت و لا یتکم التى انّما هى متاع ایام قلائل.»([۳۴])
«و چیزى مرا نگران نکرد و به شگفتم نیاورده جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بیعت کردن با او. پس دست خود باز کشیدم، تا آن که دیدم گروهى در دین خود نماندند و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابودی دین محمد خواندند؛ پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم، رخنهاى در آن بینم و یا ویرانىاى که مصیبت آن بر من سختتر از (محروم ماندن از خلافت است و) از دست دادن حکومت شما که روزهایى چند است».
امام این نکته را در موارد متعددى از جمله در مسجد مدینه در روزهاى آغازین خلافت([۳۵])، هنگام رفتن به جنگ جمل([۳۶]) و در روز شورا([۳۷]) بیان کرده است.
بدین سان امام على بعد از رحلت رسول خدا با مشکل زیر رو به رو بود:
الف – حفظ اسلام و دستاوردهاى آن؛
ب – به دست آوردن خلافت
براى امام که آن همه در راه اسلام و گسترش آن زحمت کشیده بود، حفظ کیان اسلام از همه چیز مهمتر بود و از این رو آن را انتخاب کرد.
۲- نداشتن یاور:
بى شک قبل از دفن رسول خدا و متوجه شدن امام على از جریان سقیفه، عدهاى با ابوبکر به عنوان خلیفه مسلمانان بیعت کرده بودند که شکستن این بیعت به آسانى ممکن نبود. در واقع حکومتى مستقر شده بود که اگر امامعلى مىخواست حکومت را تصاحب کند، مىباید با همه طرفداران حکومت درگیر شود. گذشته از آن که بعضى از کسانى که روز اول با ابوبکر بیعت کرده بودند هیچ دل خوشى از امام نداشتند، چنان که رسول خدا این نکته را به امام على گوشزد کرده بود آنجا که به آن حضرت فرمود:
«ضغائن فى صدور قوم لا یبدونها لک حتى یفقدونى.»([۳۸])
«کینهها و دشمنىهایى در دل قوم (قریش) نسبت به تو وجود دارد که تا من زندهام آنها را برایت ابراز نمىکنند».
براین اساس درگیر شدن با یک حکومت هر چند ضعیف نیاز به نیروى نظامى داشت که امام چنین نیرویى را در اختیار نداشت.
به سخنان امام در این زمینه توجه کنید:
«فنظرت فاذا لیس لى معین الاّ اهل بیتى فضننت بهم عن الموت و اغضیت على القذى و شربت على الشجا و صبرت على اخذ الکظم و على امرّ من طعم العلقم.»([۳۹])
«و دیدم مرا یارى نیست و جز کسانم مددکارى نیست. دریغ آمدم که آنان دست به یارىام گشایند، مبادا که به کام مرگ درآیند. ناچار خار غم در دیده شکسته، نفس در سینه و گلو بسته، از حق خود چشم پوشیدم و شربت تلخ شکیبایى نوشیدم».
پیشتر در نامه معاویه به امام على در بحث جلب حمایت دیگران نقل کردیم که معاویه تصریح مىکند چهار یا پنج نفر بیشتر حاضر به همکارى با تو نبودند. مشابه سخنانى که اکنون یاد کردیم، در خطبهها و نامههاى دیگر هم بیان شده است. در خطبه ۲۱۷ حضرت همین بیان را با تفاوتى اندک بیان مىنماید.
۳- سفارش رسول خدا :
بدون تردید رسول خدا با اتصال به مبدأ وحى از حوادث بعد از ارتحال خود خبر داشت، چنان که بخشى از این اخبار را در اختیار حفصه و عایشه گذاشت که در آیه ۳ سوره تحریم عکسالعمل آنان بیان شده است و در تفاسیر این سرّ به حوادث بعد از ارتحال رسول خدا و تصاحب خلافت تفسیر شده است.([۴۰]) گرچه رسول خدا از انتشار این اخبار در بین مردم در زمان حیات خود اکراه داشت،([۴۱]) ولى نمىتوانست آن را از محرم اسرار خود، على بن ابیطالب([۴۲]) پنهان کند و سزاوار بود که او را در جریان حوادث مىگذاشت. این مسأله هم در منابع اهل سنت و هم در منابع شیعه منعکس شده است که به ذکر یک روایت اکتفا مىکنیم:
الف – «انس بن مالک قال کنّا مع رسول الله و على بن ابى طالب معنا، فمررنا بحدیقه، فقال على یا رسول الله، الاترى ما احسن هذه الحدیقه! فقال: «انّ حدیقتک فى الجنّه احسن منها»، حتى مررنا بسبع حدائق یقول على ما قال و یجیبه رسول الله بما اجابه، ثم انّ رسول الله وقف فوقفنا فوضع رأسه على رأس على و بکى، فقال على: ما یبکیک یا رسول الله؟ قال: ضغائن فى صدور قوم لا یبدونها لک حتى یفقدونى، فقال یا رسول الله افلا اضع سیفى على عاتقى فابید خضراءهم! قال: بل تصبر، قال: فان صبرت، قال: تلاقى جهدا، قال: افى سلامه عن دینى؟ قال: نعم، قال: فاذا لاابالى.»([۴۳])
«انس بن مالک مىگوید: همراه رسول خدا بودیم و على هم با ما بود. به بستانى رسیدیم، على عرض کرد: اى رسول خدا آیا مىبینى چقدر این بستان زیباست؟ رسول خدا فرمود: بدون تردید بستان تو در بهشت از این زیباتر است. تا این که به هفت بستان رسیدیم و على همان سؤال را تکرار مىکرد و رسول خدا نیز همان پاسخ را تکرار مىفرمود. بعد از آن رسول خدا ایستاد و ما هم ایستادیم، رسول خدا سرش را روى سر على گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. على پرسید: اى رسول خدا چه چیز شما را به گریه واداشت؟
«رسول خدا فرمود: کینهها و دشمنیهایى که این قوم (قریش) نسبت به تو در دل دارند، ولى تا من زندهام آنها را اظهار نمىکنند!
على پرسید: اى رسول خدا آیا شمشیرم را بر دوشم نگذارم و جمعیت آنان را پراکنده کنم؟
رسول خدا فرمود: بلکه صبر مىکنى.
على پرسید: و اگر صبر کنم؟
رسول خدا پاسخ داد: مشقت خواهى کشید.
على پرسید: در آن صورت دینم حفظ خواهد شد؟
رسول خدا فرمود: آرى!
على گفت: بنابر این باکى نیست».
بدین سان رسول خدا در برابر حوادث آینده حضرت را از به کارگیرى شمشیر منع مىکند و به او دستور صبر مىدهد که این نکته در روایات شیعه به طور مشروح بیان شده است.
آنچه بیان شد، بخشى از عللى است که مانع استفاده حضرت از شمشیر و توان بازو براى احقاق حق خود بود که هر یک از این علتها به تنهایى نیز مىتواند مانع استفاده آن حضرت از شمشیر شود.
در پایان این بحث تذکر این نکته ضرورى است که ما درصدد گردآورى علل نبودیم وگرنه در خطبه سوم و پنجم نهجالبلاغه حضرت علل دیگرى را نیز براى استفاده نکردن از خشونت مطرح مىنماید.
([۱]) تفسیر المنار، رشید رضا، ج ۶، ص ۴۶۶٫
([۲]) تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۴۵۴؛ سیر اعلام النبلاء، ج ۲، ص ۳۶۴؛ الاصابه، ج ۱، ص ۳۳۲؛ الاعلام، ج ۲، ص ۱۷۱؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۱۹٫
([۳]) تاریخ بغداد، ج ۱، ص ۱۶۲٫
([۶]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۸۱؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۵۲٫
([۷]) تهذیب التهذیب، ج ۱، ص ۱۲۱٫
([۸]) بحارالانوار، ج ۲۹، ص ۸۲؛ الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۵۵٫
([۱۰]) تفسیر المنار، رشید رضا، ج ۶، ص ۴۶۶٫
([۱۱]) سنن، ابن ماجه، ج ۴، ص ۳۲۳، حدیث ۳۹۴۲؛ سنن، نسایى، ج ۷، ص ۱۳۳، حدیث ۴۱۳۱؛ صحیح، مسلم، ج ۱، ص ۵۸، کتاب الایمان، باب لا ترجعوا؛ الصحیح، البخارى، ج ۱، ص۳۸، کتاب العلم باب الانصاف للعلماء، ج ۴، ص ۹۰، کتاب الفتن، باب لاترجعوا.
([۱۲]) تاریخ بغداد، ج ۱۱، ص ۲۱۶، حدیث ۵۹۲۸؛ کنزالعمال، ج ۱۱، ص ۶۱۷٫
([۱۳]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۳؛ الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵؛ سیره ابن هشام، ج ۴، ص ۳۰۶٫
([۱۵]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹٫
([۱۷]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹؛ انساب الاشراف، ج ۱، ص۵۸۷٫
([۱۹]) شایستگى آن حضرت براى خلافت و روشنگرى امت در خطبههاى، ۶ – ۷۴، ۲۱۷، ۱۱۸، ۴۵، ۱۲۵، ۱۷۳، ۱۹۷، ۱۶۲،… و نامههاى ۲۸، ۶۲ و… بیان شده است.
([۲۰]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۷؛ سیره، ابن هشام، ج ۴، ص ۳۰۷؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۴۴۴؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۳٫
([۲۱]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۶۰٫
([۲۲]) شرح نهجالبلاغه، ابى ابى الحدید، ج ۲، ص ۴۶٫
([۲۳]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱۵، ص ۱۸۶٫
([۲۴]) نهج البلاغه، نامه ۲۸؛ صبح الاعشى، ج ۱، ص ۲۲۹؛ نهایه الادب، ج ۷، ص ۲۳۳٫
([۲۵]) الامامه و السیاسه، ج ۱، ص ۲۹٫
([۲۶]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۴۷٫
([۲۷]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۵؛ تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۸؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحدید، ج ۲، ص ۲۲٫
([۲۸]) تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۴۴۸٫
([۲۹]) ینابیع الموده، ص ۱۱۴؛ فرائد السمطین، ج ۱، ص ۳۱۲٫
([۳۰]) لسان المیزان، ج ۲، ص ۱۵۷؛ میزان الاعتدال، ج ۲، ص ۱۷۸؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۱۱۲؛ مناقب خوارزمى، ص ۳۱۳؛ کفایهالطالب، ص ۳۸۶؛ فرائدالسمطین، ج ۱، ص ۳۱۹؛ ترجمهالامام على من تاریخ مدینه دمشق، ج ۳، ص ۱۱۳٫
([۳۱]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۲۴٫
([۳۳]) الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۳۴۴٫
([۳۵]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۳۰۷٫
([۳۸]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۷٫
([۴۰]) تفسیر، قرطبى، ج ۱۸، ص ۱۸۶٫
([۴۲]) ینابیع الموده، باب ۵۶، ص ۱۸۰؛ کنوزالحقایق، ج ۱، ص ۳۴۴؛ مناقب، ابن مغازلى، ص ۷۳٫
([۴۳]) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج ۴، ص ۱۰۸٫
منبع: برگرفته از کتاب آیات ولایت قرآن جلد۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد